Thursday, January 19, 2012

ایرج گرگین؛ چهره ای از سال های خوش

این مقاله ای است که هفته قبل در سوک ایرج گرگین نوشته ام برای بی بی سی فارسی

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Thursday, January 5, 2012

هر کسی شمایل نمی شود


طرحی از هادی حیدری


وعده داده بودم درباره حاج بخشی بنویسم . این مقاله را برای سایت فارسی بی بی سی نوشته ام

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Wednesday, January 4, 2012

محمد سمبه


طرحی از بزرگمهر حسین پور

هیچ نمی دانم حاج مصطفی را آیا از آن جهت حاج دنبه می خواندند که نرم خو بود و نرم رو و هیچ زبری و تندی در اندیشه نداشت یا به دلیل دیگری. اما مطمئن هستم که محمد سمبه این لقب را به دلیل سختی و تندخوئی گرفته بود و ربطی به ابزار کارش در کفاشی نداشت. محمد آقا انگار دلش برای نزاع و خون تنگ می شد که تا خبر می شنید که درگیری در پیش است، در دکان را می بست و سمبه اش را برمی داشت و راه می افتاد و چشم بسته فریاد می زد: دعوا دعوا...

در محلات تهران در سال های آزادی مدام بین جهال محلات دعوا بود و گاه قمه کشی و ششلول کشی خونریز. در دولت کودتائی سید ضیا، در همان سه ماه که بر سر کار بود، برای هر محله تدبیری به کار بردند تا شهر آرام شود. در سنگلج به جای آن که عزیز مسگر و امیرقطاب و زینی قزاق را که گنده لات های محله بودند دستگیر کنند – کاری که در هر محله و شهر دیگری انجام شد -، قزاق ها رسیدند و حاج مصطفی دنبه و محمد سمبه را بردند. محمد آقا سابقه شرارت داشت در جوانی، اما حاج مصطفی را برای چه بردند. یک هفته ای بعد با کلی دوندگی بستگانش، استعانت از نظامی های محله و توسل به خانواده رضا خان که سردار سپه شده بود، هر دو را آزاد کردند اما به شرط بیرون رفتن از پایتخت.

دلیل چنین تصمیمی در آشنائی قبلی سید ضیا و سردار سپه با اوضاع محله سنگلج بود. آنان خود سال ها در همان جا ساکن بودند و راز و رمز امنیت محله را می دانستند. با این همه سئوال ها باقی ماند. چرا عزیز مسگر نه و چرا امیرقطاب راست راست می گشت اما این دو به حبس افتادند. سال ها گذشت تا پاسخ سئوال را سلیمان خان که رییس دفتر سردار سپه بود از قول فرمانده داد. به گفته وی سیدضیا معروف به سید جیمبو گفته بود اشرار و الوات که وضعیتشان روشن است و نظمیه باید دستگیرشان کند اما برای این که محله آرام باشد باید علاوه بر مشوقان دعوا، کسانی که فورا دسته راه می انداختند و با صلح طلبی خود ماجرا را بزرگ می کردند و هندوانه زیر بغل طرفین می گذاشتند، آن ها هم از محله دور شوند. سید گفته بود نظمیه برای همین است و کسی لازم نیست دخالت کند.

معلوم شد سید گفته است در گسترش و تداوم دعواهای سنگلج و درخونگاه حاج مصطفی هم نقش دارد، چون تا نسیمی می وزید، یکی فریادی می زند، دیواری می ریخت، دزدی از دیوار خانه ای بالا می رفت، حاجی عبا را بر دوش می انداخت و بزرگان محل را جمع می کرد و در صف صلح و صفا قصیده ای می خواند و هیاتی معین می کرد برای آشتی. سید ضیا گفته بود همین کار هم باد می دهد زیر عبا اشرار. باید عادت کنیم که نظم به عهده نظمیه است.

در این سال ها که نه غرب و نه جمهوری اسلامی انکار ندارند که با هم درگیرند، نه اسرائیل و نه جمهوری اسلامی پنهان نمی کنند که سر به تن همدیگر نمی پسندند و محو یکدیگر را مسئلت دارند، طبیعی ترین کارها همین است که این طرف یا آن طرف تهدیدی کنند و یا سخنی گویند که به معنای احتمال وقوع حمله نظامی و هشدار به طرف مقابل باشد که گمان نبرد بیشه خالی است. هر چندی این نغمه ها بلندتر می شود. یک بار چون رییس دولت ایران باشد خواستار محو اسرائیل شده و بار دیگر چرا که فلان مقام نظامی یا غیرنظامی آمریکا یا اسرائیل که سخن از لزوم سرکوب جمهوری اسلامی گفته اند، در هر دو حال عده ای به وجد می آیند و طلب های قدیمی شان از جمهوری اسلامی یا دشمنی دیرینه شان زنده می شود و سخنانی می گوید که در نهایت همان است که محمد سمبه می کرد. باد زدن آتش.

اما حاج مصطفی ها هم زود به نگرانی مبتلا می شوند که مبادا فردا بمب افکن های آمریکائی یا اسرائیلی بالای سر تهران ظاهر شوند. در این دلشوره از یاد می برند عوامل بازدارنده را، وسعت ایران را، تجربه سالیان را، برد موشک ها را، شکنندگی موقعیت اقتصاد و سیاست جهان را. آش های هنوز به بار ننشسته در منطقه خاورمیانه را، سستی بینان حکومت هائی را که پایگاه های نظامی غرب در منطقه اند. همسایگی ایران با منبع انفجار، یعنی افغانستانی که طالبان پشت هر دیوارش لانه دارد، و پاکستان که دارای بمب هسته ای است اما نه امن است و نه در آن سگی صاحب را می شناسد. بر این دو اضافه کنید عراق را که آمریکائی ها خود می گویند امنیتش بی موافقت ایرانی ها به دست نمی آید.

می گفتند سید جیمبو به محمد گفته بود سمبه ات را برای دریدن چرم ساغری بگذار و به حاجی هم گفته بود شعرها و مثل هائی که در باب صلح و دوستی و اندر فواید مودت حفظ کرده ای برای شب های جمعه بگذار و منتظر خبر نمان.

جهان امروز مفتخر به انواع کنوانسیون های جهانی و انواع وسایل بازدارندگی، قوانین حقوقی مفصل و کتاب های هزارهزار که برای حل تخاصم ها وضع شده است. جهان امروز که در انواع اتحادیه ها فرصت حل و فصل گره ها را دارد، دیپلوماسی که علم ممکن کردن ناممکن ها خوانده شده، آیا در حل مساله هسته ای ایران، آیا این ناتوانی در حدی است که باید با بمب حل مشکل کرد.

به نظر می رسد چنین نیست. جهان هر چه می گذرد پیوسته تر می شود و هم شکننده تر، و شکنندگی اش زیان بخش تر. آن چنان که محمد سمبه ها و حاجی مصطفی ها بهترست میدانداری را رها کنند. کارهای این چنین باید در گفتگوهای دیپلوماتیک حل شود. این کار قواعدی دارد. جهانیان در طول تاریخ، حتی تاریخ معاصر خود، آن قدر جنگ و صلح داشته اند که هیچ مرزی بدون خاطره ای از این ها نیست. از همین رو شاید هیچ هنجار دیگر بشری به این اندازه دارای سابقه نباشد و قوانین متعددی بر اجزای آن حاکم نباشد. آنان که به وحشت افتاده اند گو نگران مباش که هنوز تا آن جا راه دراز است، و آن ها که خوش حال می شوند و آرزوی آن دارند که جنگ بزرگی درگیر شود گو خیال خام در سر نپز، صحنه چنان خالی نیست که جنگ سالاران در آن امکان تاخت داشته باشند. ورنه درگیری های کشور به کشور و منطقه به منطقه، قاره به قاره و سرانجام جنگ های جهان شمول را قاعده ای دگرست، نه به پند حاجی مصطفی شعله اش خاموش می شود و به فغان محمد آقا شعله ور. اگر آنان که در سوی دیگرند خیال جنگ را کاملا در سر پخته باشند، و تدارک دیده باشند، به گمان من دیگر منتظر صلح دوستان نمی مانند و کار خود می کنند و سرنوشت قذافی نشان داد با گشودن در زرادخانه ها و نابود سازی سلاح ها و پرداخت غرامت برای اشتباهات گذشته هم کار درست نمی شود. ماشین جنگی که به راه افتاد دیگر ترمز کردنش کار دشواری است. مگر این که بازدارنده ها کار خود بکنند و کار را نگذارند به نقطه بی بازگشت برسد.

و کار کار کارشناسان و خبرگان است نه هر جنگ طلب گشاده دهان و یا هر صلح دوست مهربانی.

در این میان آن چه موضوع را از نظر ما ایرانیان اهمیت می دهد پروژه دموکراسی است، این ماجرای معطل مانده صد ساله انتخابات آزاد است، مرغوای جنگ و هیاهو بر سر آن به گمانم بیشتر از سوی کسانی دامن زده می شود که آن پروژه را معطل می خواهند و به هر در می زنند تا از زیر بار دموکراسی در ایران شانه خالی کنند. چرا که مرگ خود در این می بینند.

سال پیش دست کم ده نفری از اعاظم جمهوری اسلامی در بحث پیرامون بحران هسته ای گفتند باید محکم ایستاد چرا که اگر نایستیم و رضایت دهیم غربی ها حقوق بشر را پیش می کشند. این سخن یعنی ما چنان از حقوق بشر منزجر و از رعایت اصول آن دوریم که حتی جنگ را به استقبال می رویم.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Thursday, December 29, 2011

اوضاع بحمدلله خیلی خوب است


این مقاله ای است که برای صفحه ویژه انتخابات مجلس سایت بی بی سی فارسی نوشته ام با نگاهی به گذشته ها

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Tuesday, December 20, 2011

مرگ دو رهبر، بی هیچ شباهتی به هم


این مقاله را امروز برای سایت بی بی سی فارسی نوشتم

در فاصله دو روز واسلاو هاول و کیم جونگ ایل روسای جمهوری چک و کره شمالی به بیماری از دنیا رفتند. هاول سی ماه رییس جمهور چکسلواکی و ده سال رییس جمهور چک بود، و کیم جونگ ایل هفده سال رییس جمهور کره شمالی. اولی نویسنده و نمایشنامه نویس و روشنفکری جهانی بود و دومی تنها هنرش این که فرزند اول کیم ایل سونگ بود آن که سی سال رهبری بلامنازع حکومت سوسیالیستی شمال مدار 38 درجه کره را برعهده داشت.

هاول شش سالی بزرگ تر از کیم بود. خدمتی بزرگی که او به هموطنانش و چه بسا جامعه بشری کرد این بود که موجب شد تا دوره سخت کندن از کمونیسم و پیوستن به دموکراسی لیبرال، بی درد طی شود. سهل است یک جراحت بزرگ هم با حضور و درایت وی بدون هیچ تشنجی عملی شد. چکسلواکی به تصمیم مردمش به دو نیمه شد، چک و اسلواکی. هر دو نیمه حاضر بودند هاول را به ریاست بپذیرند.

هاول بعد از ده سال که به عنوان بنیان گذار و اولین رییس دولت جمهوری چک خدمت کرد در 2003 آرام از کاخ خارج شد در حالی که دموکراسی و آزادی چنان در پراگ شهری نهادینه شد که هنوز آثار تیر و توپ های ارتش سرخ به ساختمان هایش پیدا ست. همان وقت که تانک های روسی با خشونت تمام به چکسلواکی سرازیر شدند و اصلاحات خواست مردم [به رهبری الکساندر دوبچک] را از ریشه کندند، و همین هاول و صدها روشنفکر را به زندان بردند.

اما در شمال کره که هفده سال کیم جونگ ایل در آن بلامنازع و به تعقیب راه پدرش، به تنهائی حکم راند، جامعه ای غریب ساخته شده. مردم بدون اذن حکومت نه سفر به ده همسایه می توانند کرد و نه ازدواج با کسی که می خواهند. سفر به خارج به کلی ممنوع است. آن جا نه انتخاباتی هست و نه روزنامه ازادی، نه کتابی، به جز کتاب کیم ایل سونگ که همه آن را از حفظ دارند. هنر بزرگ کیم در حکمرانی ساخت بمب هسته ای، و موشک هائی بود که به نام کره شمالی ثبت شده است.

مردم کره شمالی در دوران حکومت کیم ایل و فرزندش کیم جونک گرسنگی کشیدند و آزادی ندیدند، مردم چک به رهبری واسلاو هاول به ازادی رسیدند و از زیر قید شوروی خارج شدند و کمک کردند به آزادی اروپای شرقی و فروریختن بلوک شرق، و اینک هفده سال است که هر سال زندگی بهتری دارند و رشدشان به حد کشورهای پیشرفته نزدیک شده است. به همان تعداد سال هائی که کیم جونگ ایل حکم راند.

بعد از خروج واسلاو هاول از کاخ ریاست جمهوری پراگ، او به ساختن فیلم و نوشتن نمایشنامه برگشت. آن همه آوازه که در دوران پرخبر و پرحادثه سیاست ورزی کسب کرد هیچ تغییری در سادگی وی نداد. او روشنفکری بود که به گفته خودش یک چند لازم دید وارد عمل سیاسی شود و بعد به کار اصلی خود ادبیات برگشت.

اما کیم از اولین روزی که به دنیا آمد، پشت دیوارها حزب کمونیست و پشت درهای بسته کاخ بود و در همین وضعیت در حالی که ماه ها با بیماری جانکاهش دست و پنجه نرم می کرد، با یک سطر اعلامیه حزب درگذشت. همه چیز در ابهام . درست مقابل چک که هیچ چیز آن پوشیده نیست و شفافیت از جمله بزرگ ترین مشخصات دموکراسی مردم سالاری است که بدان رسیده.

با این همه دو روز است مردم کره در خیابان ها بر صورت می زنند و در غم از دست دادن کیم جونگ ایل زندانبان برزگشان گریه می کنند. کیم ایل سونگ بزرگ هم که هنوز مجسمه های چند تنی اش در کنار پرده های چند ده متری همه جای کره شمالی برپاست، وقتی درگذشت سه ماه مردم برای دیدار جسد وی صف کشیدند و هنوز نیز بر آرامگاهش به زیارت می روند و او را خورشید صدا می کنند. و باور دارند که روزهای آفتابی درخشانشان، از نور اوست که مراقب کره ای هاست.

مردم چک که دیروز در سکوت، اما با احترام، واسلاو هاول را بدرقه کردند اینک آزاد زندگی می کنند، نه گرسنگی و بیماری های کشنده مسری دارند و نه برای کار باید اجازه دولت را داشته باشند و نه نود در صدشان در محل و شهر و کشور خود زندانید. اما کمتر شخصیتی در جهان، این فرصت را برای تکریم یک روشنفکر که نقش خود را بر زمانه خود زد، از دست داد.

حکومتی که واسلاو هاول بنیان نهاد با همه جهان دوست است و رابطه دارد به جز چند دولت مانند جمهوری اسلامی ایران. رابطه تهران و پراگ به ویژه بعد از تاسیس یک رادیوی فارسی زبان در پراگ به تیرگی انجامید. رادیوئی که در ادامه طرح رادیو اروپای آزاد بود که در زمان جنگ سرد، برای مبارزه علیه کشورهای دیکتاتوری بلوک شرق توسط آمریکائیان بنیان گذاشته شد. و اینک جای خود را به رادیو فردا داده است.

حکومتی که کیم ایل سونگ بنیان گذاشت و کیم جونگ ایل دیروز با درگذشت خود به پسر سپرد، از منزوی ترین دولت های جهان است و با معدودی از دولت ها روابط دوستانه دارد که جمهوری اسلامی یکی از آن هاست.

دوشنبه در اولین روز اعلام درگذشت کیم جونگ ایل، رییس مجلس ایران علی لاریجانی، کره شمالی را کشور دوست خواند و از مرگ رهبرش ابراز تاسف کرد، اما روزنامه های ایران از وضعیت کره شمالی نوشتند و آن زندان بزرگ را چنان که بود، تشریح کردند.

مردم سالاری در سرمقاله خود نوشت در سال 2011 ديکتاتورهاي بزرگ و کوچکي همچون بن علي، مبارک و قذافي از اريکه قدرت به زير کشيده شدند، آنهايي هم که با سماجت در راس قدرت باقي ماندند برق شمشير خشم مردم را زير گلوي خود حس مي کنند. اعتراض مردم، قدرت رام نشدني است که نه مرز مي شناسد و نه مليت; اما گويي در کشوري به نام کره شمالي اوضاع متفاوت است. گويي به اين کشور نه صدايي مي رسد و نه از آن صدايي شنيده مي شود.
علی ودایع در این مقاله با اشاره به سالگرد بهار عربی پرسیده چه مي شود که در کشوري مانند کره شمالي هيچ تحولي جز آنچه که مدنظر حکومت کمونيستي است رخ نمي دهد؟! هيچ کس جز اندک جاسوس هاي غربي آن هم به صورت خيلي سطحي از مکانيسم حکومت پيونگ يانگ اطلاعات دقيقي ندارد; جز آن که يک رهبر کاريزماتيک توتاليتر همچون يک بت بزرگ پرستيده مي شود.
حميدرضا عسگري در سرمقاله روزنامه آفرینش با اشاره به سالگرد تولد انقلاب خاورمیانه نوشت اما در اين کشاکش کسي متوجه خاور دور و کره شمالي نبود. جايي که مستبد ترين و بسته ترين حکومت فردي در جهان به شمار مي رود. کشوري که بيش از نيم قرن است مردم آن در قفس و خفقان محض ديکتاتوري زندگي مي کنند. جايي که مردم با شيپور حکومتي از خواب بيدار مي شوند و با قطع برق شهر به خواب مي روند. کسي از اينترنت، ماهواره، موبايل چيزي نمي داند چون آگاهي و استفاده از اين ابزارهاي ناياب اعدام به همراه دارد.
به نوشته این مقاله مردم پیونگ یانگ اجازه داشتن خودروي شخصي ندارند البته توانايي خريد آن را هم ندارند. چون درآمدشان کفاف تهيه دو وعده غذا در روز را بيشتر نمي دهد. در اين کشور حرف زدن از سران حکومت و خانوادشان جرم است چه برسد به انتقاد و اعتراض...! به هر صورت آنها انسان هستند و بالاخره روزي گوهر وجودي خود را خواهند شناخت. اما دست تقدير بي سر و صدا به سراغ کيم جونگ ايل 69 ساله رفت و براي هميشه وي را از زندگي ساقط کرد.

دیگر روزنامه های تهران هم همین مضمون را نوشتند و در لابلای سطورشان پیش بینی کردند که با مرگ کیم جونگ، حکومت کره شمالی ناگزیر است دست به تحولی بزرگ بزند گرچه باز هم معلوم نیست چه بر سرش بیاید.

همزمانی مرگ دو تن که در بیشترین فاصله عقیدتی با یکدیگر به سر می بردند، یکی هاول شیفته آزادی بیان و عقیده، و دیگری کیم جونگ ایل که تا آخرین لحظات حیات به زندانبانی از بیان و عقیده مفتخر بود فرصتی پدید آورده است تا سئوال های مقدر به میدان آورده شود: آیا هاول و مردم چک آرام در بستر دموکراسی خزیدند چون در قاره اروپا بودند، آیا این اطاعت ذاتی چشم بادامی ها از فرمان مافوق، به خاندان کیم ایل سونگ امکان داد تا نزدیک هفتاد سال اینان را در قید نگاه دارند.

به تعبیری کره شمالی و کوبا تنها دو حکومتی هستند که همچنان به اندیشه های مارکسیسم وفادار مانده اند. مردمشان گرسنگی می کشند، فقر سیاه و بیماری های جانکاه را تحمل می کنند، و وفادار مانده اند.

جمال رحمتی هم امروز با کارتون خود در روزنامه شرق، از آب شدن اندیشه کیم جونگ ایل خبر داد. کارتونی که در آن رهبر درگذشته کره شمالی را شمعی دیده که آب شد.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Tuesday, December 13, 2011

مرثیه ای برای بهار زمین


طرح هادی حیدری
روزگاری نه چندان دور، در گوش ما خواندند که تاریخ را مردان بزرگ و قاطع ساخته اند. تندروانی خشن که در کتاب های درسی تاریخ کودکی ما نقش های بزرگ جهان بر دوش آنان بود. این تاریخی بود که باید شاهان سرکوبگر نام های درشت آن باشند، تاریخ مذکر که جز همین مردان چیزی نداشت و خبری از نیمی از جمعیت زمین نمی داد.

در ذهنمان می کاشت در ساخت این زمین بیشتر از تدبیر و تخصص و اعتدال، قاطعیت و خشونت و بی سئوال کشتن لازم آمده است. اما چندان که ذهنمان از این تاریخ برساخته خودکامگان رهائی یافت و با جهان آشنا شد دانستیم مردان شمشیرکش و قتال درست است که گاه مرزها کشیدند، سرزدند، مناره ساختند و ملت ها را در واحدهای جغرافیائی جا دادند، اما انسان امروز ساخته آنان نیست بلکه سازندگان اصلی تاریخ انسان های دیگرند. آن هائی که در اعصار یخ بندان اندیشه و تفکر هم از اعتدال و مردمی گفتند و به بشر و اعتلای وی اندیشیدند و به رسیدن بهار مژده دادند.

دانایان زمین که سازندگان راستین این کره خاکی هستند، در میان عربده شمشیرکشان و قدرتمندان جنگ طلب، همان می خواستند که امروز در جان جهان جوانه زده است، آنان قانون نوشتند و عربده جویان این نمی خواستند، آنان دانش را پرورش دادند و والائی و دانائی آفریدند و قدرتمندان این نمی خواستند. امروز هنوز آدمیان همگی چنان زندگی نمی کنند که دانایان تاریخ وعده دادند، هنوز جنگ و تندروی از صفحه روزگار به تمامی برنیافتاده است، اما مژده مان باد که اولین نسل از آدمیانیانیم که تندروان را چنین خوار می شماریم و به چشم تحقیر می نگریم. تنها نسل از آدمیزادگانیم که آگاهی نجات دهنده را همگانی می بنیم.

کارلوس چریکی که در دهه هفتاد میلادی وزیران نفت اوپک را گروگان گرفت و به گوش جمشید آموزگار و زکی یمانی وزیران ایرانی و سعودی چنان سیلی زد که صدایش در جهان پیچید و قهرمانش کرد، هفته پیش باز خبرساز شد اما نه خبرش مانند پیش در صفحات اول روزنامه ها آمد و نه نقشش در یادها ماند. او متخصص بمب بود و از چریک های پرآوازه دهه شصت. از ونزوئلا خودش را رسانده بود به تندروترین جناح فلسطینی. خیلی شانس نیاورد که همه این سال ها در زندانی در فرانسه زنده ماند. چرا که جهان در این میان دگرگونی پذیرفت. هفته پیش که به دادگاه برده شد، در جواب شغلت چیست گفت انقلابی حرفه ای. خبرنگاران خندیدند. او وقتی چنین دید نام واقعی اش را گفت ایلیچ رامیرز سانچز. دهه شصت اگر بود کسی به شعار وی نمی خندید بلکه این گفته و عکس در سراسر جهان انعکاس می یافت و شهره می شد. ترانه ها برایش می خواندند و به نامش شعر ها می سرودند. البته که برای کسی که می خواست جای چه گوارا باشد خوش نیست که فقط وکیلش برای او کف بزند، همان کس که در زندان حاضر شد به همسری وی در آید.

چگونه جهان طی پنجاه سال از خشونت مقدس به چنین نقطه ای رسید که مردم کلمبیا هفته گذشته کشته شدن آلفونسو کانو رهبر چریک های فارک را جشن گرفتند و به خیابان ها ریختند. همان گروهی که نیم قرن با حکومت مرکزی کلمبیا با بمب و تیر و ترور مبارزه کردند. چطور جهان به جائی رسید که برای مرگ صدام نگرید سهل است که شادمانی کند. چطور جهانیان قذافی و مبارک را که روزگاری با لباس نظامی قهرمان ملت های خود بودند، با نفرت بدرقه کرد. چرا چنین اجماعی در برکندن بشار اسد نیست گرچه وی را نیز به تندروی متهم می کنند پلاکاردهای چند متری در خیابان های سوریه می گردانند که وی را کذاب می خواند و در پلاکاردها بر پیشانی اش صلیب شکسته می کشند، اما پیداست که در سر مردم سوریه وی هنوز مشهور به خونخواری نیست، وارث آن هست و همینش چنین بدعاقبت کرده است. به قول اردوغان دارد دیر می شود.



جهان چگونه گشت

اگر جهان را چنان کوچک بگیریم که در قابی، در چشم ما، جا شود، و اگر تاریخش را چنان کنیم که در چند جمله مختصر شود، این نقش و شرح مختصر را نه عرصه جدال خیر و شر، و نه آوردگاه خوب و بد، بلکه بستر زشت و زیبائی هایی باید دید که از صلح و جنگ آدمیان و تندی و نرمی آنان می زاید. هیچ دیو و فرشته ای، هیچ اهورا و اهریمنی در کار نبوده است. خدایگانی نیست و نبوده است. انسان بوده است و تجسد وظیفه به قول شاعر خسته.

بهار آدمیان آن زمان رسید که دریافتند همان شاعران و ادیبان، آن نقاشان و موسیقدانان که به روزگار خود رهی نعمت و وظیفه خوار شاهان و امیران بودند، خود سری بلندتر از ممدوحان خود داشته اند. بهار آدمیان زمانی بود که دانستند لئوناردو داوینچی بزرگ است نه آنان که به زمانش در قصرهای رم می زیستند، هومر و هردوت بزرگ بوده اند نه آن کسان که شرح فتوحاتشان را نوشته اند، فردوسی ماندگار است نه شاهانی که وصف بزرگی داشته و نداشته شان را گفته است، حافظ است که می ماند نه شیخ شجاع، ملک الشعرا ماندگار است نه رضاشاه. بهار زمین وقتی رسید که آدمی دانست خدا بزرگ است، نه آنان که به نمایندگیش روزگاری قدرت رانده اند بر گوشه ای از زمین، آنان که خود را خادمان خانه وی خوانده اند و در کجاوه های طلا نشسته اند و حرمسرا رانده اند، خدا بزرگ است نه دین فروشان لباده پوش کتاب سوز. نه حاکمانی که در لمحه ای از حیات زمین اختیار مرگ و زندگی دیگران دست آن ها بوده است.

بهار آدمی به همین یک دو سده نزدیک رسید، وقتی رسید که انسان از گردنه های سخت اعصار دور، و تنگه ها و راهبرهای قرون میانی گذشته بود. آن زمان که دیگر خود را مالک ابزاری دید که نه یک دشمن، نه یک لشکر، نه یک قوم که همه زمینیان را نابودی می تواند. زمانی که دانست به انتها نزدیک شده و دیگر برای چندین بار ویرانی این سیاره در زرادخانه های خود توان دارد و با فشار تکمه ای می تواند همه هست را نیست کند.

چنین بود که انسان ها، از میان دشت های سوخته و شهرهای ویران شده، تاریخ کشتار، تاریخ عربده، تاریخ نابخردی، از میان خاکستر کتاب سوزان و علم سوزان، از میان اجساد تلنبار گذشتند و کوره هائی که برای سوزاندن این یا آن ساخته بود، صدای جان جان خود را شنیدند. همان صدائی که از گلوی زاهدان و عالمان قرون برآمده و در تاریخ ادبیات جهان ثبت بود اما در میان فریاد جنگ سالاران گم.



انتهای خشونت

بهار آدمیان در قرنی فرارسید که در ابتدایش تندخویان، جنگ را چنان فضیلتی بخشیدند که جهانی شد. قرن بیستم، اما این فضیلت را در میان قرون و اعصار بشری یافت که هم سوخت هم ساخت. هم خزان زمین را چنان آفرید که به قرن ها از جنگل های ناپالم خورده ویت نام گیاه برنمی آید، و کج پیکران هیروشیما و ناکازاکی هنوز زنده اند که روزی ارابه مرگ بر بالای سرشان گذشته. در میانه همین قرن در میانه اش دانست که بنی آدم اعضای یک پیکرند و این نوشته بر سنگ نوشت و بر سر در بنائی زد که اولین خانه برای ملل بود و نه برای دولتی فاتح.

بهار آدمیان زمانی رسید که به گوش جان شنیدند که در این زندگانی اگر بهشتی هست در مدارای با یکدیگرست و در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است. و دانستند نه با خانواده و همزبان که با همه باید مدارا کرد، و از جانداران نه فقط اسب و شتر و باربران که باید قدر مورو یوز و نهنگ هم دانست. و دانستند با درخت، کوه، کویر و دریا نیز چاره جز مهربانی ندارند. بهار زندگی رسیده بود وقتی دریافتند بهشت زمینیان در همان است که رییس آخرین قبیله سرخ پوست برای رییس واشنگتن نوشت: چشمه خواهر ماست، دشت ها برادرانمان هستند، ابر مادر ماست، و ما خورشید را پدر خویش می دانیم.

اینک بهار بشر در زمانی رسیده است که هنوز نفیر جنگ و مرغوای آن – که بهار شاعران نفرینش گفت – در جای جای زمین طنین انداز است، اما شادی نثار نسل های در راه، چرا که به جای هر صدام که از مغاک بیرون می آید و هر قذافی که بر زمین می افتد، خودکامه ای دیگر متولد نمی شود. دیگر صدام نمی زاید مادر زمین، دیگر قذافی نخواهد ساخت و اگر متوهم هائی مانند بن لادن هم از پستو ها و سیاه چاله ها و نهانخانه ها به در آید باز نسل آخرین اند. چنان که جهان دیگر پول پت نساخت، پینوشه نساخت، موسولینی اگر ساخت مسخره ای بود نامش برلوسکونی، که هربدکاری کرد ولی کسی مانند گرامشی را به حبس همه عمر نیینداخت.

در خیابان های لیبی جهان دید که چگونه جوانان خون می خواستند وقتی سرانجام کسی را که چهل سال بود به قدرت چسبیده بود به چنگ آوردند، اما همان جهان لحظاتی بعد از تماشای رفتار خشن و عدالت خیابانی با آدمکش دیوانه ای چون قذافی به صدا در آمد که نه. شورای حاکمان تازه ناگزیر شده اند اعلام دارند آن ها را که در خیابان با قذافی چنان کردند، به محاکمه خواهند کشید. نمی کشند البته، یعنی نمی توانند بکشند، اما همین که ناگزیر از گفتن این سخن شده اند یعنی جهان دیگرگون شد و به سرعت. خشونت نمرده، شاید هرگز به تمامی از میان بشر محو نشود اما در همین آغاز بهار آدمی، می توان به نشانه هایش، به جوانه هایش، به دل خوشی هایش دل بست.

ایراهیم گلستان در ابتدای فیلم خانه سیاه است ساخته فروغ فرخ زاد، وقتی آن دو می خواستند جهان را به تماشای جذام خانه ببرند نوشت "دنیا زشتی کم ندارد، زشتی های جهان بیشتر بود اگر آدمی بر آن دیده بسته بود. اما آدمی چاره ساز است".

از این نوشته و گفته نیم قرن می گذرد. تا چشم بر جذام و جذامیان بازکنی و به چاره بنشینی در ادامه آن متن می آید "بر این پرده نقشی از یک زشتی، دیدی از یک درد می آید که دیده بر آن بستن دور است از مروت آدمی".

پس می توان گفت همه آن عالمان و دلسوختگان تاریخ که چشم انسان را در قصه ها و شعرها، پرده ها و نمایش های خود گشودند، کاری بزرگ کردند و تخم زیبائی ها و مروت ها در دل بشر کاشتند. گرچه مانده است هنوز که این بهار همه جائی شود. هنوز جذام خانه ها هستند و درد هست و کسانی هستند که خشونت و تندی را ترویج می کنند.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Saturday, December 3, 2011

ماشاله خان کجاست


دیوار کاری از توکا نیستانی

وقتی انقلاب شد، یا درست تر بگویم وقتی انقلاب داشت می شد، بندهای اخلاق، چند روزی شل شد. لاشه اخلاق یک هفته ای افتاد وسط خیابان شهرها و راه های دور، اما در میان غریو شادمانی مردم، با تدبیر عاقلان خیلی زود جسدها را برچیدند و شهر را تمیز کردند و خیلی زود خون از خیابان ها پاک شد. این زمان را مردم دیری بود انتظار می کشیدند. نه فقط فقیران که بسیاری از شهریان نیز کاخ هائی را که به نظرشان مجلل و افسانه ای می رسید و امروز محقرست در برابر خانه نوکیسگان، ویران و در گشوده می خواستند. برخی گمان می بردند با باز شدن دروازه کاخ ها و ویران شدن سربازخانه ها و به آتش کشیده شدن خانه های امن ساواک و آزادی زندانیان، همه فرشتگان از آسمان ها به زیر می آیند و با آن ها سرود دیو چون بیرون رود می خوانند. اما بعضی را منتهی آرزو بی قانونی بود که از آن تخریب می زاید چنان که در بغداد و شهرهای لیبی و چند صباحی در قاهره دیده شد. اما آن ها که آینه دار بودند در این آرزو به خیابان ها ریختند ساواک برچیده می شود، زندان ها مدرسه و شهرها که گورستان شده اند گلستان.

خوش دلان وقت فروریختن نظم پیشین، در غریو شادی خلق گمان کردند آن خشم و کینه ها، مجسمه گردانی و خونخواهی از ارتفاع خودکامگی است. روزی که شاه رفت، در میانه زمستان رقصی چنان میانه میدان کردند، و در صف دراز پمپ های بنزین روی قابلمه ها و سطل های خود ضرب گرفتند، حال خود و آینده خود را نمی دانستند. در آن شادمانی کس گمانش نبود که غارت مراکز عمومی و مصادره اموال و ورود به خانه ها و بیرون ریختن عکس ها و نامه ها، چیزی از خلاف اخلاق دارد. کسی در اندیشه عدل و اخلاق نبود.

گمان می رفت این ذات انقلاب است که چاشنی شعار و خشونت دارد. این ذات انقلاب است که مرگ بر... دارد. پنداشته می شد این انقلاب است که خشک و تر سوختن دارد. اولین کسانی که به صدا آمدند روزنامه نگاران بودند، روزی در میان راه پیمائی های هر روزه که بی آن ها انقلاب انقلاب نمی شد خانمی جوان و باریک بر بلندی دیواری رفت و فریاد زد چرا به من دشنام می دهید چون چادر به سرم نیست. چرا مرا طعنه می زنید. چرا علیه من شعار می دهید من هم یکی از شمایم... زنی باریک به هیات مهرانگیز کار بود. شنیدم که چند تنی فریاد برداشتند حالا زمان این سخن ها نیست دیو بیدارست.

در جمع نویسندگان و روشنفکران، زودتر از همه جا صدا برآمد وقتی می گفتند که چرا "شعار از جلو می آد". در راه پیمائی ها می گفتند کسی جز شعار از پیش تعیین شده، بر زبان نیاورد.
در مسجدی کنار خیابان آیزنهاور [آزادی فعلی] می شد دید هادی طلبه جوان پدرکشته ای که نماز جمعه عید فطر را او از قیطریه راه انداخت و همیشه جمعی از محرومان و طلاب را در کنار داشت و نشسته بود کنار جوی خیابان و شعار می نوشت و می داد ببرند تا کس شعار اضافی ندهد. روزنامه نگاران پلاکاردی در دست داشتند که رویش نوشته بود "آزادی، خواست همگانی است" و یکی هم ذوق به خرج داده بود و تصویری از خسرو گلسرخی را با بیتی از شعر توپخانه وی برپا کرده بود. آقاهادی طلبه جوان فریاد زد به جای این کار حرفش را که پای دار گفت پلاکارد کنید و خودش از زبان گلسرخی فریاد زد "من نوکر امام حسین هستم". روزنامه نگاران که رفیقان گرمابه و گلستان خسرو بودند زیر بار نرفتند و به سخن در آمدند. یکی از پیران صحنه وقتی دید کار دارد گره می خورد سینه جلو داد که بنویسید "تخلیه چاه با دهن شاه" دچار اختلاف نشوید و خودتان را راحت کنید. آن پیر از این سی سال نزدیک بیست سالش را در زندان گذراند تا درگذشت.

و پخته مردی، جهان دیده مردی گفت "راست می گوید الان زمان شعارهای متفرق نیست، داغ ننگ کودتا و اختناق بر پیشانی مان خواهد زد. ندیدید بعد 28 مرداد چه شد..." این گفت و با بغض و شادمانی توام فریاد زد "شعار از جلو می آد". پخته جهان دیده یک دست نداشت. مترجم دن آرام بود. او نیز چندی بعد دیرزمانی را در همان زندان های در کنده گذراند. روزگاری که خود نوشت بارها مرگ را خواست.

در آن زمان خون و جنون و انقلاب که با زیباترین کلمات وصف می شد،همان شب های اول تا صبح اهل موسیقی و شعر زنده ماندند تا در زیر زمینی به دور از چشم فرمانداری نظامی ترانه ایران ایران... بسازند و بزنند و بخوانند. در گوشه ای دیگر از شهر شادمانان خانه های سرد و دل های گرم از انقلاب، گروهی دیگر، در تاریکی شب قوروق، می زدند و می خواندند سرم روی تن من نباشه اگر بیگانه بشه هموطن من... در حالی که خارجی در کار نبود اما از فکر و ذکر بیگانه هم می لرزیدند و می گریستند. وجدان ایرانی از میان قصه ها و تخیل ها و باورهایش دیو را به کنج کشانده و فرشته را در زیر درختی منتظر گذاشته بود، و می خواست تاریخ سازی کند اما افسانه پردازی می کرد. هیچ چیز جلودار تخیل و رویا نبود. شهر هر کلمه را چنان می شنید که می خواست، هر شعر را چنان معنا می کرد که خوش داشت و هر شکل را چنان می دید که در تصورش می گنجید.یا نمی گنجید.

در آن میان آمار جان می باخت، ده هزار می شد هزار، و در یک گام به میلیون می رسید. حقیقت قربانی می شد، هر زیرزمینی را سردخانه ای تجسم می کردند با صدها جنازه و فریاد، هر راهرو تاریکی اردوگاه مرگ خوانده می شد، هر خانه رها شده ای به نظر خانه امن ساواک می آمد و در پستوهایش گونی گونی ناخن کنده و تکه های سوخته بدن یافت می شد. که نشد. تخیل و بافته های انقلابی رفت تا کشف ماشین آدم سوزی، تا فهرست مردان میلیارد دلاری، تا دستگیری ده ها شعبان بی مخ، و بازار افشاگری ها گرم. چه عجب اگر هفته بعد از پیروزی انقلاب، از نخستین گام های اصلاحی انقلابی فرهنگی به آتش کشیده شدن محله ای بود. و نشنیدن صدای جیغ زنان بی پناه و روسپیان معتادی که گناهشان این بود که مدرک فاجعه بودند و وجودشان شهر مردسالار بدنفس اهریمن خو را به یاد خود می آورد. سوزانده شدند تا دنیائی را پاک کنند که روسپی گری کوچک تر گناهش بود و هست، گناه معصومیتشان بود.

تنها شیخ صادق خلخالی نبود که بر این آتش می رقصید. مشتریان هر شبی شهرنو فریادشان، فریاد شادمانی شان، بلندتر بود. در آن میان کاوه گلستان بود که دوربین رها کرده تن سوخته روسپی پیری را بر دوش انداخته داشت می برد به بیمارستان. کسانی کشمکش داشتند که تن سوخته را از کاوه بربایند. و این همان شب بود که آقای.س عبای پدر را بر دوش انداخت و هفت تیر به دست آمده از مصادره سربازخانه ای را زیر کت پنهان کرد و رفت تا صاحب خانه مادرش را بکشد. و کشت. و فردا شبش بود که آقای.ب که حکم حبس ابد داشت و با ریختن دیوار زندان قصر آزاد شده و به خانه خواهر رفته بود، خود را به خانه همدست نامرد رساند، همان که در دزدی خیانت کرده و راز او، و محل دفن مسروقه ها را به ماموران آگاهی گفته بود. رفت تا سزای خیانت به عهدی را که با خون بسته بودند، در کف رضا بگذارد. او که به شریک نامرد ناتو دست نیافت تا وقتی زنده بود سبیلی تاب می داد و می گفت گردنم بره گردنش را می برم. دو روز بعد از پیروزی انقلاب یک ریو ارتش شاهنشاهی دم در خانه رحمت یخی بود و دفتر و مهر کمیته انقلاب در دستانش.

این صحنه ها کمابیش یک سالی مانند لکه ای روی دامن شهر بود. تبدیل کمیته ها به چهارده گانه زیر نظر آقای مهدوی کنی و نظم گرفتن دوستاقخانه ها کم کرد خشونت ها را ولی تمام نکرد. خشونت انگار فقط خشونت می خواست تا آرام گیرد. در آن فضا مهندس بازرگان و دیگر بازماندگان مصدق می کوشیدند تا بی آن که پای کسی را لگد کنند نظم را برگردانند و انتخاباتی برگزار کنند و کار را به دست نسل بعد بسپارند. اما نیروی آزاد شده ترمزی دیگر می طلبید. و در همین روزها بود که دیدیم دانشجویانی که مانند همه دانشجویان تمام جهان در دهه شصت، ضد امپریالیسم بودند از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند هیچ کس در شهر مخالف رفتارشان نبود، آیت الله خمینی این را می دانست که شرط گذاشت چپ ها و چریک ها از سفارت بیرون بروند و بچه مسلمان ها بمانند، وقتی پذیرفتند تائیدشان کرد و شد انقلاب دوم.

این ها که روز سیزده ابان 58 از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند اگر بد کردند، اگر هزینه ای سی ساله گردن ایرانیان گذاشتند، اگر هنوز مردم و خودشان – به قیمت زندانی که می کشند – دارند بهای آن تندروی جوانانه را پس می دهند، خوب و بد صدای جامعه شان بودند، برآمده از بطن جامعه ای بودند که از یک سال قبل می خواند "بعد از شاه نوبت آمریکاست".

حالا بعد سی و دو سال این جوانان موبایل در مشت، ژیگولوهای پیراهن سیاه، وقتی سیگارکشان و خنده کنان از دیوار سفارت بریتانیا در تهران بالا رفتند هیچ شباهتی به آن ها نداشتند. لازم نبود منتظر بمانیم تا سه روز بعد اعلامیه بدهند که بازی خوردیم، از همان اول پیدا بود. شباهتی به میردامادی و اصغرزاده و بی طرفان و عبدی نمی بردند. شباهتشان بیشتر به ماشالله قصاب بود که وقتی دانشجویان سال 58 به سفارت آمریکا ریختند، آن جا با حکمی از سوی کمیته انقلاب، مامور حفاظت از آمریکائیان بود. هم در عکس فاش شده دست به گردن با ویلیام سولیوان، در فرودگاه مهرآباد دیده شد. پشت سرشان هواپیمای چارتر نیروی هوائی آمریکا بود که داشت آمریکائیان و وسائلشان را می برد، همان هواپیمای که امضای ورقه عبورشان تنها سند اثبات جاسوسی عباس امیرانتظام بود که 27 سال زندان کشید، به اسنادی که از آن صندوقچه پاندورا بیرون آمد بسیاری چنین شدند. راستی ماشاله خان کجاست؟

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Thursday, December 1, 2011

از پائیز ۵۸ تا پائیز ۹۰


فاصله پائیز ۱۳۵۸ تا پائیز ۱۳۹۰ فقط ۳۲ سال نیست، بیش از این‌هاست. ایران ما و جهان هیچ شباهتی به آن زمان نمی برند. در آن تاریخ گروهی از دانشجویان که در شورعمومی انقلاب بزرگ و همه گیر، از بند هر ملاحظه‌ای‌‌ رها شده بودند، به تصمیم خود، سفارت آمریکا در تهران را اشغال کردند، و اینک ۳۲ پائیز بعد گروهی که در میانشان چند چهره بسیجی و نظامی هم شناسائی شده‌اند، در جوی که بیشتر به نظر می‌رسد ساختگی است، به دلیلی که هنوز پیدا نیست، از جائی نزدیک به حکومت فرمان گرفته‌اند تا با اشغال چند ساعته سفارت بریتانیا، از ضعف اقتصادی اروپا و مشکلات اجتماعی آن‌ها بهره گیرند و ضربه‌ای بزنند و خونسرد به خانه بروند. این دو حادثه هیچ شباهت به هم ندارد.

اشغال سفارت آمریکا تراژدی شد و هزینه‌اش را نسل‌ها دارند می‌دهند و سودش را کسانی بردند که در بازی قدرت بودند و برخی‌شان اینک مطرودند. تکرار آن حکایت با سفارت بریتانیا دیگر حتی تراژدی نیست، بل کمدی است. این کمدی بیش از همه گروه احمدی‌نژاد -معروف به گروه انحرافی- را خوش می‌آید چرا که آنان که شیفته شباهت دادن خود به گذشتگان با آبرو هستند این بار می‌خواهند نشان دهند که در موقعیت مهندس بازرگان قرار گرفته‌اند و روحانیون و راست‌ها -این بار مظهرشان لاریجانی‌ها- همان گونه برای سرنگونی‌شان توطئه می‌کنند. مگر یکی از اصلی‌ترین مقاصد اشغال سفارت آمریکا سقوط دولت موقت نبود!

فردای سیزده آبان سال ۵۸ به جز نهضت آزادی هیچ گروهی نبود که اشغال سفارت آمریکا، به تعبیری تسخیر لانه جاسوسی، را تأیید نکند. همه گروه‌های سیاسی هشت ماه بود می‌خواندند «بعد از شاه نوبت آمریکاست». دانشجویان به سرعت برق، شدند متر و اندازه وطن خواهی و استقلال طلبی و حتی آزادی خواهی. چنان آبرویی گرفتند که هر که را خواستند، بدنام کردند و هر که را نپسندیدند، کنار گذاشتند. اما چون هر جه بود از بستر خواست های روز برآمده بودند، بعد سی و چهار سال هیچ یک از آن ها روی نهان نکرده است.

اما کسانی که پریروز از دیوار سفارت بالا رفتند، همین الان هم رضایت از خبرگزاری فارس و مهر ندارند، که عکس هائی چنین به وضوح از آنان برای جهان تهیه کرد. هیچ گروه سیاسی و هیچ شخصیت قابل اعتنا هم تأییدی اعلام نکرده است.
به عکس آن روز‌ها نگاه کنید؛ چهره مردم و لباس انقلابیون را ببینید و حالا به جین چسبان «دانشجوی معترض» در حال شکستن شیشه سفارت نگاه کنید که به جلوه، گوشت لخم کمر بیرون زده از تی شرت کوتاه را نشان می‌دهد. آن وقت انقلاب بود و شور و احساسات که مجال خیلی کارها می‌داد، اینک این نسل ماهواره و آی‌فون و فیس‌بوک، روز با قاب عکس ملکه جلوه می‌فروشد و شب به نام «شنبم ایرانی» در تویتر و فیس‌بوک دلبری می‌کند.

در حادثه اول، شب که شد، رهبر کاریزمائی انقلاب برای دانشجویان، که از اولین بیانیه‌شان خود را پیرو وی اعلام کرده بودند، شرایطی گذاشت و با پذیرفته شدن آن شرایط، پیام فرستاد که خوب جایی را گرفته‌اید، بمانید، و بعد‌ها آن حادثه را «انقلاب دوم» خواند. اما در حادثه سه شنبه این هفته، ساعتی بعد، پلیس پیام نظام را ابلاغ کرد -اگر از پیش ابلاغ نشده باشد- و بسیجیان با ترک هر دو محل سفارت، گروگان‌های خود را ‌‌ رها کردند. هنوز البته نقش و دخالت رهبر جمهوری اسلامی در این ماجرا آشکار نیست.

فردای آغاز ماجرای گروگان گیری اول، دولت دموکرات جیمی کارتر در پیامی اشغال سفارت را تقبیح کرد و از دولت مهندس مهدی بازرگان خواست تا جان اتباعش را نگهبان باشد و به قوانین بین‌المللی احترام بگذارد. دولت وقتی پیام آیت‌الله را در تأیید عمل دانشجویان شنید، راه خود را تشخیص داد، برنامه استعفایی که نوشته بود ابرام کرد. بازرگان دولت و قدرت را به‌‌ همان کسان سپرد که برایش به هر در می‌زدند، خود ناسزا و فشار نصیب برد و خوش نامی ابدی.

چند ماه پیش از حادثه اول، در‌‌ همان روزهای اول انقلاب، گروهی از جوانان انقلابی سفارت آمریکا در تهران را اشغال کرده بودند، اما ساعتی بعد نمایندگان شورای انقلاب از سوی دکتر بهشتی و دولت موقت به محل سفارت رفتند، گروگان‌های چشم بسته را که ویلیام سولیوان، آخرین سفیر واشنگتن در تهران، هم بین‌شان بود آزاد کردند، و از سوی کمیته انقلاب اسلامی به ریاست آیت الله مهدوی کنی، یک گروه مسلح به مسئولیت ماشالله قصاب، مأمور حفظ جان سولیوان و اعضای سفارت شدند.

از ماه‌ها قبل از حادثه دوم، تظاهراتی از سوی افراد بسیجی در برابر سفارت صورت می‌گرفت و پلیس مانع از نزدیکی آنان می‌شد، اما سنگ پاره‌ها و نوشته‌هایشان روی دیوار سفارت بریتانیا در تهران باقی می‌ماند. پنجره‌های سفارت مقاوم شده بود، کنسولگری با موانع و حفاظ‌های ویژه تجهیز شده بود. بریتانیا اگر از این حرکات هم حادثه را پیشگوئی نکرده باشد، از روزی که چند تن از اعضای ایرانی سفارت دستگیر شدند متوجه شده بود که کسانی در حاکمیت آشوب بعدی را انتخاب کرده‌اند. دو ایرانی دستگیر شده در خرداد ۸۸ همراه با سران جناح اصلاح طلب به زندان افتادند و یکی‌شان در شوی جمعی دادگاه انتخاباتی با انفرادی ها و فشارها مجبور به اقرار به دخالت سفارت در تظاهرات اعتراض به انتخابات ریاست جمهوری دهم شد.
در سال ۵۸ وقتی خبر اشغال سفارت آمریکا به شورای انقلاب رسید، بدون توجه به نظر دولت که مخالف این حرکت بود، دکتر بهشتی هم با بی‌احترامی به قوانین بین‌المللی و ورود به خاک کشورهای دیگر به مخالفت برخاست. در آن جلسه، عزت الله سحابی تنها کسی بود که معتقد بود این خشم مقدس است و برآیند نفرت مردم از استکبار. منتها دکتر بهشتی خواستار آن بود که قبل از هر اظهار نظری از سوی شورای انقلاب، نظر رهبر روشن شود. مهندس سحابی، سه ماه بعد از آن ماجرا، برای اولین بار به مخالفت با اشغال و گروگان‌گیری برخاست و خواستار پایان دادن بدان شد. نامه‌ای به احمد خمینی نوشت که بعدها همین نامه در هر گرفتاری مدرکی شد علیه او.

زمینه ساز حادثه نخست -اشغال سفارت آمریکا- سفر شاه به آمریکا بود که تئوریسین‌های بی‌تجربه و ترس خورده حکومت نوجوان، بیماری وی را دروغین دانسته و این سفر را توطئه سازی آمریکا علیه خود تلقی کرده بودند، که بعد‌ها آشکار شد خطا کرده‌اند. خبر اینکه حکومت‌گران جدید سخت از سفر شاه به آمریکا عصبانی می‌شوند، حتی اینکه ممکن است سفارت را اشغال کنند، به واشنگتن هم رسیده بود.

در حادثه این روزها، زمینه ساز نه سفر شاه به نیویورک بلکه تاسیس تلویزیون فارسی بی‌بی سی است، یعنی اگر کسانی در 58 حضور شاه را در نیویورک خطری برای نظام نوپا تلقی کرده بودند هنوز هستند کسانی که نظام را آسیب پذیر می بینند و یک شبکه تلویزیونی را مخل به مصالح نظام.

می‌ماند واکنش‌ها: از میان اسناد و مدارک و خاطره گوئی‌ها و مقالات فراوانی که درباره ۴۴۴ روز گروگان‌گیری ایرانیان نوشته شده، چند نکته آشکار شده است؛ هر چند گروگان‌گیری و جنگ هشت ساله با عراق در بیشتر تحلیل‌ها به عنوان تقویت کننده نظام و موجب تداومش شناخته شده، اما جای تردید دارد که از آغاز کسی یا کسانی این را دانسته باشند که این حرکات قوت می آورد. تحلیل‌گران نوشته‌اند که با گروگان‌گیری، جناحی از درون جمهوری اسلامی توانست دو انتخابات مجلس و ریاست جمهوری اول را مدیریت کند و خلاصه قدرت را در دست بگیرد و به چند دستگی‌های خطرناک ماه‌های اول پایان دهد. و باز نوشته اند بنیانگذار جمهوری اسلامی گروگان‌ها را چونان موجودات گرانبهائی که توجه دنیا به آن‌ها معطوف بود، نگاه داشت و بزرگان و چهره های جهانی برای میانجی‌گری به تهران آمدند و هر آمدنی فرصت مغتنمی بود برای صدور و جهانشمول کردن امواج تبلیغاتی انقلاب اسلامی. این‌ها و چند عامل دیگر در ستون فایده‌ها نوشته شده است.

اما ستون زیان‌ها: به دلایل و بنا به اسناد غیرقابل تردید، طولانی شدن گروگان‌گیری باعث اصلی چشمکی شد که آمریکائی‌ها به صدام حسین زدند و این را رهبری عراق چراغ سبزی دید برای حمله به ایران. تحلیلگران هر دو کشور ندانستند که به دیوار "مهار دوگانه" روبرو می‌شوند که به معنای حجامت کردن دو کشور چموش دارای نفت است. صدام سرنوشت خود و بعث عراق را در این قمار نهاد. آمریکائی‌ها به ویژه بعد از شکست عملیات طبس که نظامیان را هم مقابل جیمی کار‌تر قرار داد، دیگر چندان لیبرال نبودند که کار‌تر بود و انتقام گرفتن و درگیر کردن جمهوری اسلامی را در دستور کار گذاشتند.

بین سطور نامه صدام حسین به هاشمی رفسنجانی، همزمان با حمله عراق به کویت، درج است که دیکتاتور عراق تازه به افتادن خود در دام وقوف یافته بود. چنان که نامه فیدل کاسترو به آیت الله خمینی، که یادآوری کرد چقدر برای مستقل ها و غیرمتعهدها هزینه دارد تغییر کارتر دموکرات ر و جانشینی یک راست افراطی، و از وی خواست زودتر گروگان‌ها را آزاد کند و موجب شکست کار‌تر نشود، حقیقتی در خود داشت که در روزگار خود ناشنیده ماند. یعنی شنیده شد اما به تعبیر رهبر کاریزمائی انقلاب و بر اساس اعتقادات وی کارتر سگ زردی بود برادر شغال. اما همیشه مثل های فارسی در عالم واقع تطبیق نمی یابد.

در ستون زیان‌های گروگان گیری این را هم باید نوشت که ادامه اش، راست‌های آمریکائی را با دندان‌های مسلح به جان خاورمیانه انداخت. ریگان هنوز رأی را از مردم آمریکا نگرفته برای تهران پیام تهدید فرستاد که نتیجه اش آزاد کردن گروگان‌ها بدان شتاب بود که صورت گرفت، همزمان با مراسم تحلیف او. همو چندی بعد در مقابله با عملیات تروریستی قذافی هم منتظر هیچ اجازه‌ای نماند و موشک‌هائی بر حوالی اتاق خواب دیکتاتور لیبی زد که وی را برای ده سال ساکت کرد. در هر دو این حوادث رامزفیلد و چینی دست در کار بودند، همان‌ها که بیست سال بعد در دولت نومحافظه کاران، یازده سپتامبر را بهانه کردند و به افغانستان و عراق نیرو فرستادند.

کم نیستند کسانی که معتقدند گروگان‌گیری که آیت الله خمینی انقلاب دوم تشخیص‌اش داد، ماده‌ای را وارد خون حکومت اسلامی کرد که همواره باید نبضش با تند‌ترین و احساساتی‌ترین بخش جامعه بزند و هیچ گاه مجذوب تکنوکرات‌ها نشود. و همین ماده سرانجام امکان رشد احمدی‌نژاد را از داخل راهروهای راست افراطی فراهم آورد.

به زبان دیگر، بر اساس ریلی که گروگان‌گیری کار گذاشت، قطار نظام هیچ‌گاه به ایستگاه بلوغ نمی‌رسد و در هر پیچ زمانی به بلوغ رسیدگان خود را، به زور و خشونت هم شده، پیاده می‌کند تا تخریب‌چی‌ها فرمان را در دست گیرند. که بود که گفت سرخ پوست‌ها که بر قطار مسلط شدند، به تماشا بنشین و صدای انفجار را بشنو و آتش را ببین.

نسل اول انقلاب این را دیدند که انقلاب شیعی -اسلامی- باید در جهان یار بگیرد و محرومان و ستم‌بران جهان را متوجه خود کند. و این را دیدند که دشمنی با سرکرده قدرت‌های جهانی در چشم محرومان اعتبار و محبوبیت می‌آورد و جایگاهی بزرگ می‌بخشد. اما همه آن ها ندانستند که باید همیشه متوجه بود این اعتبار کجا نقد می‌شود. مانند پول است. میلیارد‌ها درآمد حاصل از فروش نفت هم چندان که نتوان در بانک‌های دنیا حسابی داشت تنها به کار خرید بنجل‌های چینی و واخورده‌های هندی می‌آید و‌‌ همان اول کار، آسمان کشور را هم به دیگران می‌بخشد، چنان که چاه‌های مشترک را در معرض تاراج همسایگان دوست می نهد. تحمل مردمی که رسانه های تحت کنترل مدام به آنان غرور می فروشند بالا می رود، اما بی انتها نیست، همه شب با غرور و بی‌شام نمی‌توان خفت.

بماند که جهان یک بار به دام ما افتاد، دو بار از یک سوراخ گزیده نمی‌شود. حالا چندان که با دهان‌های گشاد روبرو می شود، با آنان دشمنی چنان نمی‌کند که امتیازی شود برای گوینده، پس اول راه و مجالشان می دهد تا خوب غره شوند، پس آن گاه راه پنهان گریز برایشان باز می گذارد. و این کاری است که با احمدی نژاد کرد که هنوز سرگیچه دارد که آن ها که برای دیدنش از دیوارها بالا می رفتند و او را با فریاد مموتی به هم نشان می دادند کجا هستند. چنانشان در گردونه می اندازد که از احوال خانه و خود بی‌خبر شوند. چنانشان می‌کند که عاشق و مغرور خطاهای خود شوند.

این یک استاکس‌نت دیگرست که چون به جان سیستم افتاد فرمان شلیک می‌دهی، لبخند می‌زند. دستور زندگی می‌دهی، جان می‌گیرد.‌‌ همان ویروسی است که برخی را به این گمان انداخته که در جهان امروز یا باید تسلیم شد یا همه چیز را به آتش کشید. انگار هیچ راهی جز این ها وجود ندارد.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Wednesday, November 23, 2011

آینه خانه در انتظار


کار جذاب هادی حیدری، سقوط

تا هشتاد سال قبل هم در داخل مجموعه سلطنتی ارک تهران، اتاقی بود به آن می گفتند آینه خانه. این اتاق حتی بعد از مرگ ناصرالدین شاه تا وقتی آن مجموعه برپا بود، به همین نام خوانده می شد. مقدر بود که "آینه خانه" همیشه با دیگر اتاق های قصر فرق داشته باشد، و در آن جا عقاب پر بریزد. بیرون آمدن از آن اتاق مانند گذر سیاووش از آتش یا چیزی شبیه به پل صراط بود. اینکا به نظرم می رسد که صدام و قذافی از آینه خانه زنده به در نیامدند، و باز به نظرم باید کمی منتظر ماند و دید بر بشار اسد و محمود احمدی نژاد در آینه خانه چه می گذرد.

دکتر طلوزان حکیم فرانسوی شاه، در بازگشت از یکی از مرخصی هایش، یک آینه به قبله عالم پیشکش داد. این آینه اتاقی را که بین محل کار شاه و آبدارخانه بود، آینه خانه کرد. اول آینه قدی بزرگ را در آن اتاق گذاشتند و بعد چند تا دیگر مثل آن به اطرافش اضافه کردند. چرا که آینه دکتر طلوزان، هنرش این بود که اعواجی داشت که در نتیجه آدمی در آن معوج به نظر می رسید. قدش کوتاه و کله اش بزرک می شد یا دراز و دریده. چند روز اول آینه را گذاشتند و شاه و درباریان به تصویر خود در آن خندیدند. بعد امر فرمودند در آن اتاق به دیوار نصب شود و هر از گاه وزیری، حاکمی، امیری را به آن اتاق می بردند و از تماشای وی مفصل تفریح می فرمودند و درباریان هم در این تفریح شریک می شدند.

با گذر ایام کم کم آینه خانه منزلتی گرفت و درش قفل شد و کلیدش رفت در جیب کلیددار و بی اذن همایونی رفتن به داخل آن میسور نبود. اما شهرت اصلی اش یک سالی بعد بود که انیس الدوله همسر محترم شاه، که هم سواد داشت و هم درایت، نامه ای نوشت و از حاکم یکی از ولایات و ظلم او شکایت کرد و شاه را از غضب رعیت که غضب خداوند را در پی می آورد بر حذر داشت. از اتفاق حاکم مورد نظر در پاتخت بود و امر مقرر گرفت که فردایش شرفیاب شود و چون بی خبر آمد وی را به آینه خانه بردند آن جا پشت پرده زنبوری انیس الدوله و چند تا از خواتین که از اوضاع منطقه سبزوار خبر داشتند بر سر حاکم سئوال ها باریدند. حاکم اول نمی دانست باید چه کند و دنبال مفری می گشت اما چون با تحکم انیس الدوله روبرو شد از ترس به پاسخ گوئی پرداخت. اما جواب نداشت یاوه گفت و رسوا شد. انیس الدوله شرح را همان موقع برای شاه نوشت، سکوت بر آینه خانه مستولی بود تا یکی از فراشان آمد حاکم را صدای کرد و بردندش به طویله نایب السلطنه که انگار زندان مرکزی شهر بود. یعنی که محبوس و احتمال از دست دادن جان.

حاکم سبزوار اولین کس بود که به آینه خانه رفت ولی آخرین نبود. تا دو سه فصل این حکایت ادامه داشت و از همان زمان هرگاه که حاکمی شرح ظلمش به پاتخت می رسید یکی می گفت "گذارش به آینه خانه می افتد"، چهار پنج ماهی بعد امین السطان صدراعظم در نامه ای بر سر پسر شاه منت گذاشته که "شر آینه خانه را از سرتان دور کردم".

چنین پیداست که در آینه خانه حقایق چنان که در ذهن و زبان مردم می گذشت توسط خواتینی که از خانواده های عادی آمده بودند و از احوالات مردم خبر داشتند، بیرون می ریخت. حاکمان و حکومت خودکامه تحمل نکردند. همیشه چنین است. آن ظلم که خواتین در پشت زنبوری از آن خبر داشتند به گوش شاه وقت نرسید تا آن که سرانجام یکی از ظلم دیدگان تیری در سینه وی خالی کرد زمانی که بر سر قبر یکی از همان خواتین خبرسان رفته بود. همچنان که تا همین چند ماه قبل به گوش قذافی هم نرسید تا تیری شد و بر پا و سر او فرو نشست در حالی که به مردمی که چهل سال حرفشان را نشنیده بود التماس می کرد، همان خبر که تا صدام را از مغاکش بیرون نکشیده بود به گوشش نرفته بود. سردار مفلوک قادسیه بعد از آن نیز سعی کرد ماجرا را به دخالت بیگانگان مزدور نسبت دهد، بن علی و حسنی مبارک هم این که روی تخت بیمارستان زنده اند از آن روست که گرچه دیر اما سرانجام شنیدند خبر را، مانند حاکم سبزوار که آن روز نخست وقتی دید چنین خوار و ذلیل شده که جمعی به او می خندند و جمعی به خشم در او می نگرند، خبر را شنید و در طویله نایب السلطنه هر چه باید می داد پرداخت و بعد هم رفت مجاور شد.

جهان انگار آینه خانه ای می خواهد، که آن جا هم ناسازی اندام ها آشکار شود و هم آدمیان از ظلمشان خبر یابند. اینکا آینه خانه جهان همین رسانه های الکترونیک خبررسان است. به گمانم صدام و قذافی از آینه خانه جان به در نبردند، اکنون بشار اسد و محمود احمدی نژاد رفته اند به درون. صداهائی دارد می آید، برخی بر حال آنان می خندند و بعضی بر حال خود. دیر نمی مانند. اصلا آینه خانه جای دیر ماندن نیست خیلی زود آدم های از خیال دور می شوند و به اندازه می شوند. انیس الدوله یک زمان به همسر تاجدارش نوشته بود "این ها وقتی در جواب یک مشت پردگیان حرم نشین درمانده اند، جواب خدا را چه می خواهند بدهند".

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Tuesday, November 15, 2011

نشسته در قهوه خانه


کاری از هادی حیدری
نشسته بودم در قهوه خانه محله مان و مثل بیشتر روزها داشتم روزنامه هایم را می خواندم و قهوه ای به عنوان صبحانه ساعت یازده در مقابل، در عین حال منتظر تلفنی از تلویزیون رسا برای مصاحبه ای. هنوز جا به جا نشده، زنگ تلفن میز چسبیده به من صدا کرد در حالی که صاحبش داشت با تلفن دیگری پیام می فرستاد. دو تا تلفن همراه داشت و بعد کاشف به عمل آمد سه تا. و مهم تر این که به زبان من حرف می زد. هر چه می کردم که استراق سمع [چه ترکیب عجیبی: دزدی شنیدن] نکنم چنان نزدیک بود که شنیده می شد.

هر روز دو روزنامه می خرم، ایندیپندنت از منتها الیه چپ و دیلی تلگراف از راست، قصدم از این کار نگاهی حرفه ای است، تلگراف به گزارش هایش شهرت دارد فوق العاده است و هر روز مقایسه ای می کنم بینشان نخواسته. ایندیپندنت به مقالات شهره است، همیشه از نگاه من تندتر و رادیکال تر ولی خواندنی تر . هر دو روزنامه گزارش های مفصلی دارند از درگیری اعضای پارلمان با خانم وزیر کشور درباره کم کاری و تعلل ماموران مرزی که خوب مراقبت نکرده اند و عده ای از جویندگان پناهندگی از نوع مزاحم، بیمار ایدزی، و عاملان قاچاق جنسی و مواد مخدر، و تروریست ریخته اند در جزیره. خانم وزیر که شدیدا زیر فشار است این وسط یک بخشنامه هم کرده به همکارانش و جسارتا به آن ها نوشته محکم سرکارتان باشید ما هیچ کار بدی نکردیم. حتی چپ ها که معمولا هوادار حقوق بشر و حقوق پناه جویان هستند غری زده اند.

موضوع مشترک دیگر دو روزنامه متنافر بحران اقتصادی اروپا بلکه جهان است و پیش بینی هائی که هر کدام پشت هر آدمی را می لرزاند، به خصوص جویندگان کار و مالیات دهندگان و بازنشستگان. اما مکالمه تلفنی هموطن من، در هر دو تلفن، همه این ها را انکار می کند. انگار فرستاده شده تا تمام دانسته های ما را انکار کند.

مکالمه اول با همشیره مقیم [...] شهری در مرکز ایران: نه بابا آبجی. تو هم هر چی این یارو میگه باور میکنی. میدونم بابای بچه هاته اما آدمم باید کمی عقل به کله ش باشن. من دارم بهت میگم. من الان هفت ساله اینجام. هفده نفرم آوردم، همه دارن کار می کنن، حقوق میگیرن. پاسپورت ملکه دارن. به ریش دنیا میخندن، هم پول از دولتشان میگیرن هم خانه و هم مخارج دوا درمان، کمی هم کار میکنن و پول میفرستن ... تازه فقط دو سه سالی نمی توانند بیان ایرون، بعدا مثل آقاها با دو تا پاسپورت دستت را بذار تو جیبت و از همه مرزها رد شو. حمید چطور خانه ساخته آنجا. ناهید هیچ وقت فکر می کرد فخری خانم را بنشونه تو یک طبقه، دو طبقه را هم اجاره بده ... حالا که ارز هم دارد روز به روز گران تر می شود خدا را شکر.

سرم در دیلی تلگراف است در گزارش کباب کردن ترزا مای وزیر کشور، با چه آب و تابی نوشته. تیتر زده آدم های خطرناک متفاصی پناهندگی اجازه ورود گرفته اند، زیرش نوشته به گزارش بازرسان برنامه تازه کامیپوتری پلیس مرزی پر از اطلاعات جعلی است. به کسانی که ادعاهای پیچیده مطرح کردند از سر آسانگیری اجازه اقامت داده شده ... در ادامه گزارش آمده: پلیس در شش ماه گذشته هشت شبکه بزرگ قاچاق دختران بی خبر را که به بازار تن فروشی وارد شده اند کشف کرده، مدارک همه جعلی بوده است که فقط با مهر پلیس مرزی بریتانیا اصالت گرفته اند. این تن فروشان در عین حال از کمک های مالی دولتی هم برخوردار بوده و به نامشان خانه هائی هم از شهرداری های محلی گرفته شده که توسط قاچاقچیان اجاره داده شده است.
مکالمه با تلفن دوم: چاکرم ... نوکرم... تا یک ربع دیگه پیشتم . شرمنده به علی، یک ترافیکی بود، تو گلدرگرین [ایذا] ، گیر افتادم چطوری، لامصبا بیکارن هی خیابونا را بیخودی میکنن. قیمت ها هم که روز به روز بالا میره ... یک ربع دیگه میام ... نهصد در صد یک ربع دیگه پیشتم.

تلفن قبلی زنگ می زند. قطع می شود و دوباره بقیه حاضران در قهوه خانه با نگاه های خود می فهمانند که هموطن ما مزاحم شده است، اما او نمی بیند چای را با صدا سر می کشد و بالاخره مکالمه قبلی را با تکرار نهصد در صد تا یک ربع دیگه ... قطع می کند و جواب تلفن اول را می دهد. تلفن ها حکایت از سر شلوغی دارد، در یکی به مقتضای موضوع، اوضاع اقتصادی این جزیره عالی توصیف می شود و "آن خراب شده کجاست". هم کار هست هم قیمت خانه فوق العاده خوبه هم مردم خوبی دارد. دعوت است به حرکت و تن دادن به خطر. نرخ دو هزار پاوند که می شود چهار میلیون تومان ... در یکی ناله از بیکاری و گرانی و گران شدن اجناس، بابا قربان همان [...] شهر زادگاه. من اگه به خاطر بیماری حسن نبود یک روز نمی ماندم در این خراب شده گدا گشته و خسیس. با این همه اهن و تلپ.

ضمیمه روزنامه های شرح بحران اقتصادی اروپاست. شرح کابوسی که در پیش است و سخنان تازه اوباما که از هم پیمانان خواسته کمربندها را سفت کنند و به یاری هم بشنابند. جدول ها نشان می دهد ابر سیاهی که اقتصاد اروپا و امریکا را پوشانده دست کم سه سال طول می کشد اگر به انفجار و ورشنکستگی جهانی نرسد. اما همسایه من هیچ کاری به این همه ندارد. و نه به مسابقات راگبی و فوتبال. که بخش هائی را به خود اختصاص داده است.

سرانجام تلفن من زنگ می زد، از تلویزیون رسا. هوا بیرون سرد است چاره ای نیست جز تحمل همین جا با صداهای پیرامونی. خبرنگار می گوید باید ضبط کنیم اگر خیلی خراب بود ضبط را متوقف می کنیم. موضوع، تحلیل سخن های تازه آقای خاتمی است که به مسئولان هشدار داده که هر چه زودتر فضای سیاسی را باز کنند و مانند همیشه هشدار داده که بهترین راه مقاومت در برابر فشارهای خارجی میدان دادن به مردم است ورنه مردم حتی به اندرز چهره های مردمی هم توجهی نمی کنند و حاضر نخواهند شد و در انتخابات فرمایشی حاضر نخواهند شد.

با اولین جمله من همسایه که تازه متوجه شده یک همزبان در کنار اوست، نگاهی بی خبر و عاقل از سفیه کرد. داشتم تشریح می کردم چه درصدی از مردم به هر حال در انتخابات مجلس شرکت می کنند به خاطر مسائل محلی، و چه در صدی انگیزه می خواهند. گفتم "در شرایط حاضر دعوای بین دو بخش از حاکمیت، کمی انگیزه در مردم برای شرکت در این بازی به وجود آورده. به گمانم به همین میزان حاکومت خود را بی نیاز از رای اصلاح طلبان می داند. هنوز نگفته بودم "مگر عقلی با اشاره به شرایط منطقه یادآورشان شود که باید دست به اصلاحاتی به موقع بزنند ورنه اصلاحات از سر اضطرار، از دید مردم مانند جیمی کراسی سال آخر سلطنت در ایران، و تشبث هر غریقی، از چشم مخالفان شکست و عقب نشینی و ضعف معنا خواهد داد" که همسایه دیگر تحمل این کفریات را نیاورد. بلند شد. تلفن ها را جمع کرد. آخرین جرعه چای با صدا سرکشید. جمله ای که در شرح موضوع در تلفن سوم گفته شد به گوشم می خورد. هیچ جا آدم آسایش ندارد.

مشکلات خانم مای وزیر کشور میزبان وی، دردسرهای بحران اقتصادی در پیش، اختلافات اصولگرایان در ایران، انفجار مبهم در اردوی نظامی نزدیک تهران، تهدیدهای جهانی، تکلیف ما با انتخابات پیش رو... هیچ یک موضوع نگرانی و توجه همسایه نبود و هیچ اعتنائی به هیچ یک از این ها نداشت.... آیا همین تصویر را نمی توان بزرگ کرد و تعمیم داد. از خودم پرسیدم نگاه او هوادار بیشتری دارد یا نگاه من به جهان. اگر شبیه به این همسایه هشتاد در صد باشد احمدی نژاد راست می گوید ها.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Saturday, November 12, 2011

صورت مساله ساده است


میخ کار درخشان توکا نیستانی

صورت مساله ساده تر از آن است که نیازی باشد گروه های آماتور و تمام وقت سیاسی با هم اختلاف و مجادله کنند، به هم در قالب مطالب علمی متلک بگویند و گوشه بزنند و خرده حساب های قدیم را تسویه کنند، یا جمعی از آن فرصت بسازند برای نشان دادن میهن دوستی خود و یا نشان دادن میزان پیشرفت فکری خود، انگار همین که از ناسیونالیزم تبری جوئی به کلاس بالاتر ارتقا یافته ای. بیشتر بحث ها درباره احتمال حمله نظامی خارجی به کشور از این قبیل است، گرچه در آن میانه مقالات درس آموز و نکته بین هم نوشته و خوانده شده است.


به گمانم غم انگیز وضعیت رسانه ای داخل کشورست. سانسور و اختناقی که از انتخابات گذشته ریاست جمهوری به صورت حکومت در پنهان بازجوها بر سرنوشت روزنامه نگاران حاکم شده است، به کلی رسانه های داخلی را از نشان دادن تپش قلب مردمی که احتمال حمله نظامی به خانه خود را می دهند، خالی کرده است. هر آن چه خوانده می شود در این باره، انگار مقالاتی است که به سفارش وزارت ارشاد نوشته شده، انگار مفسران محترمی که شب ها در سیمای یک تا شش ظاهر می شوند فقط چهارپایه ای می جویند که بالای آن بروند و شعار بدهند. دریغ از یک سخن سنجیده، دریغ از یک برداشت منطقی و اصولی. راهنما برای حکومت و یا هشدار دهنده برای اتاق های جنگ واشنگتن و تل آویو.

تکراری و بی اثر
مقالاتی مغشوش با جملات تکراری که تمامش را می توان در چند ماده خلاصه کرد: غرب دارد منفجر می شود... جنبش وال استریت غرب را رو به انهدام می برد... غرب از ایران اتمی می ترسد... گسترش نفوذ جمهوری اسلامی ... همه کشورها در منجلاب فساد و فقر و ورشکستگی افتاده اند ... بهارعربی به بهار جمهوری اسلامی منجر شده و اسرائیل دیگر پشت و پناهی ندارد چون چند تا انقلاب اسلامی در منطقه با پول و امکانات و اسلحه و سرباز آمریکائی به نتیجه رسیده است... دریغ از نوآوری و بداعتی در این ترکیب.

راستی پرسیدنی است که اگر در تمام زمینه های ادعائی فرهنگی و علوم تجربی و انسانی، نوآوری و شگفتی سازی هایمان در حد همین جدال تبلیغاتی است که به کسانی که باید نگران باشند گو نگران باش. دو روز پیش رهبر جمهوری اسلامی گفته با مشت متجاوز را به جای خود می نشانیم، در برخی روایت آمده با سیلی... دو روز بعد نگاه کنید به خبرهای خبرگزاری های داخلی مقامات عالی رتبه لشکری و کشوری همین جمله را گردانده اند دریغ از یک تعبیر تازه . باز همین مشت و سیلی. دست کم این لات هائی که ادبیات دولت جدید [گروه انحرافی] را می سازند هر دفعه که احمدی نژاد به صحنه می رود یک اصطلاحی از محله ممنوع بر زبانش جاری می کنند که معمولا خانواده های محترم از نقلش ابا دارند. اما نوآوری است، به هر حال صبح فردایش همه با پیامک و ئی میل و از طریق تلفن از هم می پرسند این اصطلاح آب را بریز جائی که سوخته، اشاره به چیست من که در امثال و حکم دهخدا ندیدم.

این صحنه دردناک تبلیغات داخلی است که از جمع آن، ناظر خارجی به این نتیجه می رسد که تنها عامل بازدارنده اش از حمله نظامی، نیروهای مسلح و موشک های ایران است. چنین می نماید که دو سال قبل در آخرین تلاش حکومت برای حفظ نظم و نادیده گرفتن اعتراض مردم آرامش جوی سبز، چنان خشونتی به قصد ارعاب در دل ها افکنده شده که به قول قدیمی ها از این خانه فقط صدای نوحه می آید.

بیرون چه خبر؟
اما تعجب آورتر وضعیت ایرانیان تحول خواه و آزادی طلب است که به روایتی پنج و به روایت دیگر هفت میلیون نفرشان خارج از کشورند. یک هزار آن ها اگر اهل نظر و تحقیق و دلیل راه باشند عجب نیست. هفت هزار تن نیروی کارآمدی است برای نظریه سازی، هم فشار بر حکومت و هم کم کردن خطر خطای تصمیم گیرندگان جهانی. ایران که لیبی نیست که همه منتظر قذافی باشند و غربی ها هم چشمشان به کانال های ارتباطی با سیف السلام و سعدی و محمد و اعضای خانواده وی.

به فرض آن که تحولات اخیر جهانی علیه جمهوری اسلامی، مقدمات یک تحرک تازه است که می تواند در صورت خطای طرفین به درگیری نظامی هم بینجامد، فرآورده های فکری مجموعه ایرانیان، داخل و خارج ایران آیا همین چند اعلامیه است که بوی لج بازی و مجادله از آن به مشام می رسد. آیا امیدی که مردم ایران به درست به نیروهای متفکر و طراح و نظرساز خود – داخل و خارج از کشور – بسته اند به همین اندازه، پاسخ می گیرد؟

به صراحت باید گفت، در این شرایط هنوز از نیمه جان سعید حجاریان، و همان مصطفی تاج زاده که حکومت از ترس به انفرادیش برگرداند چرا که گاه گاه چند کلمه ای از وی در فیس بوک نقل می شد، و همان مرد ساکت و مودب این صحنه یعنی علیرضا رجائی، از همین علیرضا علوی تبار، سعید لیلاز، زیباکلام، هرمیداس باوند و حاتم قادری با همه ملاحظات که بر آنان تحمیل می شود و همه فشارها که هست، سخنی که در این لحظات باید شنید بیشتر به گوش می رسد تا کل سینه چاکان و مدافعان حکومت، که گمان می رود دلشان مرده یا از ترس فرزندان و خانواده و مردم سکوت را مرحج دیده اند.

سرمقاله های دستوری و تحمیلی چنان است که گوئی هنوز قرن نوزده و بیست پا برجاست. انگار نه ماجرا جای دیگرست. آن چه از اواخر قرن بیستم بر سر اروپای شرقی – و به دنبالش شوروی – آمد، و لنگ لنگان به قرن بیست و یکم منتقل شد تا تازگی موجی گشت و به بهار عربی مشهور شد، گرچه ظاهرش شبیه انقلاب های گذشته و صحنه هایش شبیه به جنگ های قرون ماضی است، اما ذاتشان چیز دیگری است. حتی اگر بنا به میل سرمقاله های روزنامه های دستوری و صدا و سیما قبول کنیم که غربی ها فقط به خاطر منافع اقتصادی خود وارد این ماجرا ها می شوند، باز فرقی نمی کند به هر حال یک دعوتنامه لازم دارند تا بتوانند از مردم مالیات دهنده شان اذن بگیرند، سازشان را کوک کنند یا موتورشان را روشن کنند. همان که خانم کلینتون در نوبت شما یا پارازیت گفت. در حقیقت به قول نقل شده از سعید حجاریان "وزیر خارجه آمریکا گفته است ای ملت از شما حرکت، از ناتو برکت".

بدون این دعوتنامه حرکت – به صورت فشار تبلیغاتی، سیاسی و اقتصادی یا حمله نظامی – برای مردم سالاری ها عملی نیست. این تفاوت جنگ ها و انقلاب های این سی ساله است با همه تاریخ. صدام حسین وقتی به ارتش تحت امرش دستور داد به ایران و سال ها بعد به کویت حمله برند، دعوتنامه ای دریافت نکرده بود از مردم این کشورها، بلکه نشسته بود در جلسه سران نظام و گفته بود به نظر من ارتش شاهنشاهی شاه داغان شده، آدم هائی سر کار آمده اند که هیچ حکمرانی بلد نیستند، در اطراف کشورشان شورش ها برپاست، با اشغال سفارت آمریکا متحد اصلی ایران یعنی آمریکا هم دشمنشان شده است، پس قرارداد 1975 پاره شد، سرداران من بجنبید که ناهار را در کاخ سعدآباد تهران بخوریم که خودم سه سال پیش در آن جا میهمان شدم چه خاوریارها بود و چه مرصع پلوئی.

اما آمریکا و متفقینش وقتی به افغانستان حمله بردند دعوتنامه را بن لادن برایشان فرستاده بود و مقاومت ملاعمر در تحویل عامل یازده سپتامبر، افکارعمومی غرب هم کاملا آماده بودند. برای حمله به عراق ناگزیر اسناد جعل شد اما این اطمینان وجود داشت که مردم عراق بعد از سی سال تحریم از پا افتاده اند و آماده استقبال اند. مگر لنگه کفش ها نبود که بارید بر مجسمه های صدام. اما دیگر تمام شد، دیگر نه می شود سند جعل کرد و به خورد افکارعمومی داد و نه می شود بدون اطمینان از خواست مردم مقصد حرکت کرد.

یک سئوال
ولی یک سئوال اگر کسانی سینه جلو دادند و گفتند ما بن لادنیم. اگر فلان سردار حرف های درشت تر از اندازه شغل و مقامش زد چه. همین چند سال پیش احمدی نژاد بیشه را خالی دید و یکی به او گفت با هر شعار ضد اسرائیلی تو ده دلار بر بهای هر بشکه نفت اضافه می شود. کرد و شد اما حاصلش این که امروز سه هیات از سه بخش عمده و موثر حکومت در واشنگتن دنبال یکی می گردند که معامله کند اما نیست. ولی آمدیم و جریان انحرافی بار دیگر تصمیم گرفت با انگولک جهان، مشکلات داخلی را حل کند. در آن صورت چه؟

برخی می گویند و غلط نیست استدلالشان به نظر من، که حتی در صورت خطاهای مکرر حکومت، باز حکومت های دموکراتیک باید دعوتنامه از ایرانیان داشته باشند. خانم کلینتون ساده گفت ما را صدا کنید. در مجادله سال 88 چنین اتفاقی نیفتاد. برای دانستن این که امروز در دل جامعه شهری ایران چه می گذرد، همان جامعه ای که چنانش ترسانده اند که دیگر به ماموران سرشماری هم راست نمی گوید، حتما باید مانند قذافی گلوله ای به پای آدم شلیک شود.
سئوال دیگر. بیائید مجادله بیرون کشوری را تمام شده بگیریم و فرض کنیم که همه مردم ایران مخالف دخالت نظامی هستند، اما ایا اطمینانی وجود دارد که این اطلاع به همین اندازه که ما مطمئن هستیم به داخل کاخ سفید و اتاق تصمیم گیری ناتو هم رسوخ کند. یا تصور می کنیم مقاله ای با دویست امضا اگر از ما برسد دیگر واشنگتن و دیگران خطا نمی کنند. اگر آنان اطلاعاتشان را از ایرانیان رانده از کشور و معترض و خشمگین و داغ دیده گرفتند و همین را اساس برنامه خود قرار دادند، آیا جز ملت ایران کس دیگری باید بهای خطایشان را بپردازد.
اگر در همین شرایط کسی یا تنها راه ترمیم شکاف درون حکومتی را حمله خارجی دیدند چه. اگر کسانی در اردوی احمدی نژاد فکر کردند مشکلشان برای رسیدن به موعود با یک بنگ بزرگ حل می شود، مانند بنگی که دیروز در تهران صدا کرد چه. اگر در همین شرایط کسانی از اردوی مقابل دولت چنین بنگی را طلب کردند چه. و دست آخر اگر کامیپوترهای خارج و منطقه این بنگ ها را به غلط تفسیر کردند، رمز گشوده شد اما به خطا، آن وقت چه. چه کسی پاسخ گوی درد و رنج های مردمی خواهد بود که تقصیری جز همزمانی با این موجودات ندارند؟

دیشب مردم وحشت زده تهران و شهرهای دیگر، چنان که از نگرانی هایشان آشکار بود، وقتی صدای انفجار مهیب سه بار تکرار شد، تصور کردند حمله ای که تهدیدش شده بود، صورت گرفته. در آن میان کسانی هم دست زدند و شادمانی کردند.
زندانیان بندهای قتل و دزدی مسلحانه، در شب های مانور و تمرین زندانبانان اوین که صدای رگبار می رسید، تصور می کردند انقلاب شده و در تاریکی شب صلوات سر می کردند و شعارهای انقلابی می دادند. در هر زمان فقط زندانیان عقیدتی هستند که به هر ترتیب به آن ها نصیحت می کنند و توجهشان می دهند که انقلابی در کار نیست و اگر بود هم الزاما به آزادی شما و نصبتان بر سر شغل های مهم [از جمله شغل پرهوادار ریاست زندان اوین] نمی انجامد.

آن ها که باید به داد برسند
مردان سیاست و اندیشه، چه خواهان براندازی یا چه موافق تغییر و اصلاح جمهوری اسلامی، در بیرون از زندان اوین هم دارند همین نقش را بازی می کنند. ناچار باید تصمیم سازان کشور و افکارسازان دموکراسی های عضو ناتو را از خطا در مورد ایران برحذر دارند. در این موقعیت صرف اظهار نظر من یا دیگری به چه کار می آید. کسی در جهان ننشسته تا نظر من و ما را بداند. به جای ابلاغ رای و نظرمان، باید از کارشناسان و متبحران، این همه ایرانی دانش آموخته که در سراسر جهان داریم تقاضا کنیم به داد برسند. فارغ از نظر سیاسی شان، برای جلوگیری از انهدام کشور و خطای هر یک از طرفین داستان چاره ای بیندیشند که صدای جامعه تحول خواه ایران به گوش همه برسد.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Thursday, November 3, 2011

راستی چنین است آقای گلستان ؟

این قطعه کوتاه به بهانه انتشار رشد یک نوسال در... قطعه ای از کتاب هنوز منتشر نشده ابراهیم گلستان، نوشته شد و همچنان که وعده داده ام سخن مفصل تر و کامل تر درباره سازنده خشت و آینه و اسرار گنج دره جنی و نویسنده مد و مه بماند برای فرصتی دیگر.

آقای گلستان یک سال جر زده؛ نود سالش نیست یک سال مانده هنوز، اما شاید مثل خیلی کارهای دیگر اوست در زندگی. همچنان که شتاب داشت برای کشف جامعه ای که در آن بزرگ می شد و بار می آمد. شتاب داشت برای دانستن راز این بزرگ شدن ها و بارآمدن ها، یا بار نیامدن ها و ماندن ها و عقب افتادن ها. شتاب داشت برای کندن از شیراز و رساندن خود همزمان با سربازان متفقین به پاتخت. پاتختی که تا او چشم باز کند اعقاب آقامحمدخان را بیرون انداخته و یک نظامی اقتدارگرا را به جایش نشانده بودند.

شتاب داشت لابد همچنان که وقتی به پاتخت رسید برای شرکت در مسابقات ملی دو و میدانی، در تیمی که یکی دیگر بی کفش ورزش در آن می دوید که نامش مختار بود و صدایش کردند کریمپور شیرازی. شتاب داشت که سی ساله نشده در حزب همردیف پنجاه و سه تن ها شود. سی نشده همپالگی هدایت و نیما و مجتبی مینوی. با همان شتابی که داشت اما وقت دل بریدن از حزب بازی، بی صدا برید، با همه دلی که با بعضی انشعابیون داشت اما با حرکت انشعابی همگام نشد.

دوست صادق هدایت بود اما قصه های صادق چوبک را بیشتر دوست داشت. دوست کیانوری بود اما به خلیل ملکی هم دلبسته بود. به مصدق ارادت داشت و هنوز یادآور سلامت و عزت نفس اوست، اما از تحسین سپهبد زاهدی هم ابائی نداشت و ندارد. چنان که با همه مخالفتی که با روند اوضاع دوران پیشین داشت و در هر اثرش پیداست، بارها گفته پادشاه را یک سروکله ای بالاتر از همه اطرافیانش می دیده و او را سخت وطن خواه می شناخته.

همین شتاب وی را اولین سازنده فیلم های مستند از وقایع سال های شلوغ برای موسسات خبری معتبر جهان کرد. و بعد ها به تاسیس موسسه ای برای ساخت فیلم های جدی انجامید. همان جا بهترین فیلم های مستند کوتاه ایرانی ساخته شد که برای نخست بار در جشنواره ها و مراکز هنری جهان چهره شدند.

اصرار داشت و دفتر فیلمسازی را کرد مجمع کار، نه پاتوق نق نق های روشنفکرانه. شعر نگفت هیچ وقت اما نه فقط فروغ که مهدی اخوان هم در همان استادیو گلستان آرام گرفتند و کم نبودند شاعرانی که به حمایتش به شعر تشویق شدند. نقاشی نمی کرد اما بیشترین کسی که در آن زمان نقاشان بعدا نامدار را هل داد و تشویق کرد، خرید و خراند، او بود. نقاشی های مدرن نسل دهه سی و چهل به زبان خوش و به سادگی به در و دیوار ادارات مفخم ننشست، و مجسمه ها هم همه فقط به حمایت شهبانو نبود که از تاریکخانه سازندگانشان به در آمدند و در پارک ها و خانه ها و باشگاه ها تماشائی شدند.

شتاب داشت که وقتی در سال 46 خانه و زندگی را که در پاتخت و مطابق دلخواه در سواحل دریای شمال ساخته بود گذاشت، رها کرد و رفت. چنان که خبرش نیافتند چندی.

شتاب داشت لابد که وقتی چند سالی بعد برگشت، خود می گوید "کاری داشتم ... می خواستم اسرار گنج دره جنی را بسازم." می خواست سرنوشت جامعه ای را بگوید که گنجی یافته بود زیر پایش ولی آن را برای خرید مهملات هزینه می کرد، رشد نمی کرد گیرم روضه را کمی آب و تاب می داد، سفره را بلندتر می چید. در فیلم او مناره اروتیک را مشتی و بلکه فحشی به آسمان ها دید. در اسرار گنج همه چیز باسمه ای بود، همه چیز دکوری، شاعران متملق که بدیهه سرائی هاشان از دو سه شب پیش تایپ شده در جیبشان بود در وصف کلیددار گنج، عروس هم باسمه ای. تراژدی این بود که فقط طرف خودش باور داشت، یعنی قربانی فقط راست می گفت. همان که به نظر می رسید مسبب است و نبود.

نیازی به این نبود که ماموران اداره فخیمه بازبینی فیلم، همان کار بکنند که در خشت و آینه کردند و شخص اول را به هم بازبینی کشاندند. اگر سواد داشتند درمی یافتند آن نظر کرده و مقدس نما کیست، و آن نماد پشت سرش کدام بناست و یاد چه کس را زنده می کند. می دانستند بازبین ها اگر پیش از این ها متن گفتار فیلم های کوتاه را شنیده بودند. اگر حتی فیلم مستند جواهرات سلطنتی را دیده بودند می دانستند که در گفتار آن چه تصویر گزنده ای است از شاهان بی خبر از قافله تمدن که از فرنگ اسباب بازی سوغات آوردند اما دریغ از یک جو عقل.

آیا اسرار گنج دره جنی، سه طلاقه کردن ایران بود، تا دیگر بی محلل بازگشت ممکن نشود. آیا همان چند شب زندان کمیته نشانش داد که درست به هدف زده است. هر چه بود در آن فیلم نشان داد گنجی تبه شد، هزینه شد در راه ساختن ایوانی که خبر ویرانیش قبل از ساختن رسیده بود. آخر فیلم بولدوزرها را گذاشت که نزدیک شوند و برق تیغه شان را غروب چشم زن کرد، ورنه هر چه که قرار بود ویران شود اصالت نداشت و نه قوتی. فیلم را هنوز خیلی ها ندیده بودند که سینما ها آتش گرفت و فروریختن بنائی که مجلل و محکم می نمود تبدیل به حادثه ای جهانی شد. و گلستان دیگر پرونده را بست. گرچه باز هم کار کرد و نوشت.

شتاب داشت اما هیچ گاه حرف باب میل روز، یا مد روز نزد. با متداول همسو نبود، در مسیر رود شنا نکرد و شاید با متداول و معمول و عادت، نوعی سرسختی و چالش هم داشت. ار هر نوعش که بود.

برای همین بود که سال قبل وقتی مهدی یزدانی خرم در مصاحبه اش با وی برای شهروند امروز چرا نگذاشته اید یا نمی گذارید داستان هایت یا نوشته هایت به زبان های متداول جهانی منتشر شود، جوابش این بود" داستانم را به مجله فراسو ی شهر ابرقو بدهم، راضی تر می شوم تا این که دنبال این راه بیفتم که پولی بدهم به ناشران خارجی که کتابی از من ترجمه کنند که بکوبمش توی سر دیگران"
در همین پاسخ چند نکته است، که درکش دشوار نیست.شاید کلیدی هم باشد برای شناخت ابراهیم گلستان، و نوع برخوردش با مسائل. فراسو مجله ای است چاپ نورآباد ممسنی [نه ابرقو]. می توان دریافت که با چه مرارتی توسط جوانان آن سامان منتشر می شود. اول بار که گلستان شنید چنین مجله ای هست به یادآورد منطقه را، و ابراز شادمانی کرد از این که فن آوری چنین همه جا گیر شده، باسوادان و مشتاقان دانستن چنین بسیار شده اند. چه رسد که بهانه این آشنائی مرگ محمد بهمن بیگی بود. آن مرد، مرد بزرگ، همان که ایلش بخارایش بود. برای چند نفر از جمع کثیر آن ها که رفتند گلستان چنین حاضر به یراق بوده است برای نوشتن سوکنامه ای. پرس و جو و اصرار اهل آن مجله و کمک گرفتن از خانم بهمن بیگی موجب شد که گلستان نه فقط برای شماره مخصوص آن مجله نوشته فرستاد، بلکه مشوق دیگران هم شد تا چنین کردند. از همان زمان برعهده شناخت کمک کردن به تداوم این مجله محلی. حالا در هر موقعیت از فراسو می گوید و از همت جوانان دست در کارش.

چنین بود که وقتی قرار شد نود سالگی گلستان، یک سالی زودتر از آن که باید، موضوع یادنامه ها و ویژه نامه ها شود، از میان همه نشریات معتبر پاتخت و حتی پاتخت سرزمین های دیگر که جلو آمدند و خواستند، او بیش از همه به مجله فراسو نگاه کرد. قصه ای را که از مدت ها پیش بود و خوانده بودم و بخشی از کتاب مفصلی است که باید منتشر شود و نشده، راهی نور آباد شد.

اما نکته پنهان در این جمله همچنان سخنی دیگرست. می گوید راه جهانی شدن نویسنده شرقی این نیست که مفتخر باشد که یک ناشر کم نام و گمنام، پولی از وی بگیرد، یا نگیرد و به حساب فداکاری های مردم شناسانه بگذارد و یک ترجمه شکسته بسته از اثرش در چند نسخه منتشر کند. که شاید تنها حاصلش نوعی پز دادن به همزبانان باشد که بله من هم در اقیانوس بادبان کشیدم. یک نوع تبلیغ غیرمستقیم برای خود. همین را می گوید کوبیدن بر سر دیگران.

چنین سخنی و چنان نیتی را در هم می آمیزد می شود همان جمله. اما این فقط جمله ای و شعاری و شعری برای خوشامد نیست. به قصد بزرگ نمائی و جلوه فروشی صادر نشده، بلکه از اعتقادی می آید که متعلق به این سال ها هم نیست، چنان که در بحبوحه انقلاب، مترجمی معتبر و لابد ناشری معتبر قصد کردند قصه اسرار گنج دره جنی را به انگلیزی در آمریکا منتشر کنند. رفت و نگذاشت. می گفت کار از این حرف ها گذشت و قصدم هم این نبوده که غری زده باشم به دستگاهی که غر زدن داشت، پیشگو هم نیستم. و شاید هم نگران شده بود که مبادا در نظر آید که در قلاب انقلاب افتاده است، که نیفتاده بود. و با وکیل جلو انتشار نسخه انگلیسی گنج را گرفت.

این خود شاخه ای است از اعتقاد ستبرتری که در نوشته ها و گفته های آقای گلستان درج است. این که هر اثر فرهنگی [ادبی و هنری از هر نوع] تراوش ذهنی است که احساس کرده است که باید نوشت، سرود، ساخت یا فریاد زد. نه منتی دارد بر سر مردمان و نه حق تفاخر. به نظر وی به محض تولد اثر، کار خالق آن تمام است. او به مقصود خود رسیده . از این زاویه به جوایز و اعتبارات میرا اعتنائی ندارد و این نه از سر تکبر، بلکه نوعی پاک طلبی است و پاک طبعی. جلوه گری در این مذهب حرام است، جلوه فروشی در آن عین کفر است، حالا دیگر چه رسد به حجله آرائی و ارسال مدام دسته گل برای خود. چنان که باب بوده است در همه این هفتاد و چند که او شاهد بیدار رویدادهاست.

رشد یک نوسال در ... تازه ترین قصه یا نقل که از گلستان می خوانیم، از بس که جان دارد به گزارشی از یک واقعیت شباهت می برد. خلاقیت ذهن نویسنده در آن نه که نمایان نیست و تظاهر ندارد، بل گوئی اصرار داشته است بگوید لایه های دیگری در کار نیست، همین است که هست. اما آیا راستی چنین است آقای گلستان؟

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Saturday, October 22, 2011

جنازه خونین تاریخ


طرح از جمال رحمتی است

اینک به شهادت تصویری که از یک موبایل، در تاریخ ثبت شد، مردم لیبی، قدرت و تاریخ تراژدی دیگری خلق کردند. چه باک اگر یک نفر قربانی این تراژدی است وقتی می دانیم همین شخصیت نمایش، تا خلق شود، هزاران تن فنا شدند. این رسم روزگار است، اما می توانست رسم روزگار نباشد پایانی چنین زار برای افسری که 27 ساله خود را روی دوش مردمی دید که هلهل کنان قهرمان می جستند.

در سال های پایانی دهه شصت میلادی، نه تنها در لیبی که در سراسر خاورمیانه عربی و مسلمان، و نه تنها در آن جا که در باختر هم، شور رایج قهرمان سازی و قهرمان جوئی بود. گیرم قهرمانان غرب به قدرت نمی رسیدند و در چرخ گوشت دموکراسی له می شدند، یا به اندازه می شدند. شرقی ها اما گاه نیم قرن به قهرمانان خود دل بسته داشتند تا روزی که از نفرت جنازه اش را دور شهر بگردانند.

معمر همیشه همه چیزش عجب نبود. از اتفاق تا پیش از آن که به قدرت خو کند و بخواهد انگ خود را بر صحیفه عالم بزند، یک ناصریست کلاسیک بود که سخنرانی به قصد تحریک جوانان لیبی و عرب را خوب می دانست، بگو احمدی نژاد. از زلالی، جوانمردی بی مثال، نور نهان در فرهنگ عرب می گفت، از ابرمردان عرب، از خون شریف عرب، از تقدس شمشیر عرب حرف می زد. به سران عربی درس می داد که زود حرکت کنند و اسرائیل را محو. همین دو کرشمه، در خاورمیانی هزار کار می کند. تحریک غرور نژادی با چاشنی محو اسرائیل.

البته این دست پخت بی مایه فطیر است، پول نفت هم می خواهد که لیبی داشت. نفتی که هم پول می آورد و هم تسلط بر آن اهمیت می بخشید و می بخشد. اهمیتی که می تواند به اندک خودپسندی، به حساب شخص واریز شود. و در این معامله خریداران و دولتمردان محتاج سوخت زمستانی هم تا بخواهی سهم دارند. نگاه کنید به گفتار غربیان درباره آخرین پادشاه ایران، تملق گوئی هائی که تصور می رود غربیان یاد ندارند، چه خیالی. بخوانید آن چه را جیمی کارتر در شب سال نو، در تهران، درباره پادشاه گفت. همان که کمتر از یک سال بعد نزدیک بود به معامله ای برای استرداد شاه و خانواده اش به رابطان وزیر خارجه وقت جمهوری اسلامی تن دهد.

در ایران
کمی از تعقیب داستان قذافی بگذریم و پرانتز ایران سال 1980 را باز نگه داریم. اگر طرحی که هامیلتون جردن مشاور ویژه جیمی کارتر در سر داشت و به خاطرش خود را همزمان با اقامت خانواده سلطنتی ایران در پاناما به آن کشور رسانده بود، به نتیجه می رسید و آن معامله کثیف [با عمر توریخوس مرد مقتدر وقت پاناما] انجام می شد، شاه را تحویل می دادند و گروگان های آمریکائی در مقابل آزاد می شدند. آن گاه، چنان که قرار بود در تهران فرزند رضاشاه را به گناهان کرده و ناکرده خود و پدر و خاندانش، در قفسی نهاده روی کفی نفربری در خیابان آزادی می گرداندند تا مردمی آماده به او ثابت کنند که درباره شان چه خطاها کرده است. شاه اگر از قفس آهنین و گرفتار در میان میلیون ها خشمگین جان به در می برد، خلخالی آماده بود او را با همان آهنگ که امیرعباس هویدا را محاکمه کرد، بکشد.

در تعقیب این داستان به احتمال زیاد اتفاق های دیگر هم می افتاد. اول جشنی در آمریکا برپا می شد و جیمی کارتر به شادمانی آن که چنین غروری به مردم آمریکا فروخته بود برای بار دوم به ریاست جمهوری برگزیده می شد. جایزه نوبلش قطعی تر از این می شد که شد. اما قابل تصور است که در دوره دوم ریاست مجبور به کارهائی می شد که وی را از این موهبت که سی سال بعد به صفت انساندوست ترین رییس جمهور آمریکا متصف شود محروم می کرد.

در ایران، صادق قطب زاده، کسی که چنان افتخاری به نظام و مردم ایران ارزانی کرده بود که شاه را روی کفی در خیابان بگردانند، حق داشت در جلو همان کفی بایستد و با مردم شعار بدهد. او همان زمان مانند کارتر نامزد اولین انتخابات ریاست جمهوری بود.

خیال پردازی اندازه دارد اما می توان پرسید آیا قطب زاده اگر بر دوش مردم شورآفرین به مقام عالی اولین ریاست جمهوری ایران می رسید گنجایش تبدیل شدن به معمرقذافی نداشت. صادق قطب زاده، حتی اگر ده در صد پرونده ای که آقای ری شهری و بازپرسانش برای او ساختند درست باشد که می خواسته با گذاشت بمبی زیر اقامتگاه آیت الله خمینی به خونخواهی وی، قدرت را غصب کند. اگر سخنی که دوست دخترش گفته درست باشد درباره دلبستگی وی به قدرت، آن گاه باید پاسخ داد که آری، چنین جایگزینی ممکن بود. نه برای قطب زاده که برای خیلی دیگر از قهرمانان دوران انقلاب. قطب زاده بعد سال ها گردش در اروپا و ماجراجوئی ها در سوریه و لبنان، مثل حاج منصور ارضی حرف می زد، باز هم بگو احمدی نژاد. این خود عامل بزرگی است برای موفقیت کسانی که در راه رسیدن به قدرت، استفاده از هر وسیله را مجاز می دانند. دومین خصلتش این بود که حرکات ویژه ای داشت که عقلا نمی پسندیدند و این هم یک ملزومه دیگر برای مردمی بودن در خاور.

مردمی که ساخت
پرانتز بسته. بازگردیم به کسی که به تولای مردمی که برایشان کار می کرد و به گمان خود آن ها را ساخته و بزرگ کرده بود و چهل سال برایشان روضه خوانده بود، تا همین هفته پیش اوباما و سارکوزی و برلوسکونی و دیگر رفقای پیشین را تهدید می کرد. معمر قذافی وقتی چند پروژه عجیب اتحادش را نه سادات پذیرفت نه پادشاه مراکش و نه هیچ عرب دیگری. ناگهان کشف کرد که همه آن بزرگی، والائی، جوانمردی، نور، زلالی و فرهنگ را که در عرب دیده بود می تواند در آفریقائیان بجوید و به خصلت چغرافیائی تکیه کند نه به نژاد عربی. و باز همین اواخر به فکر دین هم افتاد و نقل قول هایش از قران مجید افزون شد.

اما هیچ یک از اینان به اندازه لباس هائی که ایوسن لوران برایش می دوخت و او خود با افزودن و کاستن چیزهائی بر آن مسخره عالمش می کرد، سروصدا نداشت. هیچ کدام از طرح های سیاسی که داد به اندازه حاشیه های زندگیش خبرساز نبود. از خفتن در چادر مجلل چند میلیون دلاری تا استخدام محافظان زیباروی که همه جا همراهش بودند. از رفتن در وان شیر شتر و ماساژ توسط محافظان. هیچ کس به او به اندازه آن شرکت روابط عمومی آمریکائی خدمت نکرد که سالیان دراز به او آموخت با همه کجی ها چطور افکارعمومی جهان را متوجه خود کند.

اما این ها نبود که قذافی را شهره جهان ساخت، او به زمان هائی شهره شد که جهان را دست می انداخت. برای هر گروه که از دید نظم جهانی یاغی بود کمک فرستاد، تا حد ارسال اسلحه جلو رفت. به بمب گذاران کمک کرد و دهان گشاد و ناسزا گفت. قصه سفیر بریتانیا در دوران ناصری را نخوانده بود که وقتی برای تحویل گرفتن پست عالی سفارت بریتانیای کبیر – به دوران ملکه ویکتوریا که دوران عظمت شان بود – به تهران رسید تابستان بود و چندان که با کالسکه و محافظان به پایتخت نزدیک شد دانست سفارتیان به ییلاق قلهک رفته اند. راهی اضافه باید می رفتند. به سرکرده محافظان فرمان داد بروند. اسب ها نمی کشیدند و در دروازه شمیران مشکل افتاد در سفر، بیکاران فراوان در کنار دروازه منتظر کار بودند پیشکار در اجرای فرمان مقام سفارت جمعیت را فریاد زد که بیست نفری می خواهد که در ازای پنج ریال نفری کالسکه را بکشند تا قلهک. بیکاران به شوق پول پذیرفتند اما از اولین گردنه های این راه سربالائی کالسکه سنگین را نکشیده از نفس افتادند و شروع کردن به ناسزا گوئی.

سفیر متفرعن پنجره را کنار زد و از پیشکار پرسید چه می گویند این ها که با دست اشارات به او می کنند، پاسخ شنید قربان ناراضی هستند و خسته شده اند چیزی نیست. چند دقیقه بعد باز سفیر دریچه را کنار زد و پیشکار را طلبید و گفت به ظاهر ناسزا می گویند و فحش می دهند گفت بله قربان، پرسید از قرار در فحش هایشان لیدی را هم بی نصیب نمی گذارند، پیشکار با شرمساری گفت متاسفانه همین طورست. سفیر پرسید این فحش که می دهند در راه رسیدن ما به مقصد خللی ایجاد می کند پیشکار گفت خیر قربان. سفیر پنجره را بست و گفت بگذار بدهند.
قذافی نمی دانست غربیان که خون و غیرت عربی ندارند که شمشیر در حلق ناسزاگو فرو کنند، تازه وقتش که شد از در پشت خیمه به ملاقات هم می آیند گیرم در همان زمان نقشه نابودیت را هم می کشند.

غرب از سال های اوج درآمد نفت متوجه بازی قذافی بود و به سبک سفیر بریتانیا پنجره را می بست و تماشا می کرد. می دانست که وی چندین گروه را به دنیا فرستاده تا وسایل تولید سلاح های شیمیائی بخرند و خبر داشت که دارد از چین تاسیسات اتمی می گیرد. چه بسا که لیبی را در مقابل ایران و سعودی و مصر لازم داشتند. همین سکوت، قذافی را به کارهائی تشویق کرد که تنها پیش از آن از ایدی امین برآمده بود. سفارتخانه های لیبی به مراکز انقلابی تغییر نام داد و عملیات نمایشی و ناسزاهائی که برای مصرف داخلی بود و به اهداف غرب لطمه ای نمی زد، با آن کاری نداشتند، تا اولین پیام را ریگان فرستاد. چند موشک هوشمند راهی پایتخت لیبی شد و از دروازه شهر محل زندگی قذافی عبور کرد و اتاق خواب وی را یافت و کوبید. گیرم او در خانه همسر اولش بود و چند تنی از بستگانش کشته شدند. پیام رسید. چند سالی بی صدا شد.

درس از صدام
اما کارنامه پرماجرای قذافی در سال 2004 تغییر مسیر داد. با سرنگون شدن صدام حسین که قذافی به او درس های مهمی داده بود ناگهان زیر پای معمر انقلابی خالی شد و در نهایت فرزند دومش سیف الاسلام که در مدرسه اقتصاد لندن درس می خواند خطی با دولت تونی بلر باز کرد و نشان داد که جانشنیان قذافی به فکر آینده خود افتاده اند و او را هم ترسانده اند. چنین بود که دولت تونی بلر واسطه شد و قذافی به بهای رها کردن کلید تاسیسات اتمی و گذاشتن همه چیز در اختیار بریتانیا، از فشارها کاست. اطلاعات قیمتی که با این عقب نشینی در اختیار غرب قرار گرفت کار را بر هر کشور دیگری که قصد خرید نهانی در بازار هسته ای داشت سخت کرد. بازرسان کنوانسیون سلاح های شیمیائی که بعد از آن توافق راهی لیبی شدند ده ها تن ها گاز خردل کشف کردند و نزدیک هزار تن مواد دیگریافتند که نشان می داد وقتی قذافی تهدید لفظی می کرد، مثل صدام حسین دستش خالی هم نبود.

اما قذافی بی بحران نمی توانست زیست پس با از دست دادن تجهیزات اتمی و شیمیائی و پرداخت غرامت به قربانیان سقوط لاکربی هم دست بر نداشت و متهم اصلی آن ماجرا عبدالباسط را که سیف الاسلام به بهانه سرطان بدخیمش او را از زندان اسکاتلند آزاد کرده بود مانند قهرمانی پیشواز کرد و شبانه به خانه اش رفت و پیشانی اش را بوسید و مدالش داد.

این حرکتی است که همه حکومتگران مانند قذافی انجام می دهند، به التماس چیزی از دشمن اسمی می ستانند و به مردم خود پیروزی جلوه می دهند و متوجه لبخند سفیر نیستند که با این کار سوراخ دعای جناب حکمران را یافته است که مردم اند.

سی سال رابطه پرماجرای غرب با نمایش های قذافی گذشت که میلیاردها دلار نفت لیبی را که می توانست بین شش میلیون مردم این کشور توزیع کند و رفاهی بالاتر از مرفه ترین کشورهای دنیا به وجود آورد. پس عجب نبود که مردم لیبی فقط منتظر خبری بودند که از یمن رسید، بهار عربی حتی می توانست قبل از مصر به لیبی برسد. غرب حتی زمانی که مشغول مغازله با وی شد منتظر روزی بود که مردم به خیابان ها بریزند. حادثه ای که اتفاق افتاد.

قذافی که صدام را به مسخره گرفت که چرا بعد بمباران عراق و یورش آمریکائیان در سوراخ قایم شده بود و گفت بود باید مسلسل دست می گرفت و به جنگ با آمریکائی ها می رفت، سرانجام خود همانند وی در مغاکی گیر افتاد اما بخت آن را نداشت که سربازان خارجی به زندان منتقلش کنند که دست کم هوادارانش بگویند به دست بیگانگان استکباری و متجاوز شهید شد. لیبیائی ها از لوله آب بیرونش کشیدند و به فغانش که به التماس از آنان می خواست به حرفش گوش کنند وقعی ننهادند و دانه دانه فشنگ هایشان را بر پا و سر او شلیک کردند. عملی که حتی مدیر روزنامه کیهان تهران را هم به وحشت انداخت و مقاله نوشت با این ادعا که قذافی را مردم نکشته اند بلکه سربازان ناتو کشته اند تا اسرارشان محفوظ بماند. کیهان تهران ننوشت این اسرار را قذافی در این روزهای جنگ چرا افشا نکرد.

چند سئوال
اینک یکی دیگر از تراژدی های مانده از دهه رویائی شصت قرن بیستم به پایان رسید. دیگر چه فرق می کند که سیف الاسلام رسته باشد و بعد چه شود. قذافی که زنگ تفریحی برای تاریخ معاصر بود تمام شد. اما یک سئوال باقی ماند. اینک کشوری ثروتمند ویران مانده است، با هزاران کشته و هزاران دشمن، قبیله در قبیله. در این نمونه دیگر نیرو خارجی پیاده نشده بلکه نظامیان ناتو بی آن که کشته ای داده باشد، پشت کامیپوتر و از هوا زده اند و کشتگان مردم لیبی بوده اند.

برای رسیدن جامعه ای به این نقطه دردناک آیا تنها سرگرد 27 ساله معمر قذافی مقصر بود که بر دوش مردم و با شعار تقلیدی از عبدالناصر به قدرت رسید و به مرور ایام بیماری ها و کج و کولگی هایش بیرون زد.

آیا سه نسل لیبیائی ها که به او عشق و جرات دادند، یا برای گذران بهتر عمر تعظیمش کردند، در این میانه بی تقصیرند.

آیا جهان بازرگان که نیاز به خرید و فروش دارد، نفت می خواست و بازار می طلبید، پس چهل سال چشم بر کارهای او بست و با وی معامله کرد تا جائی که در عکسی هست که برلوسکونی نخست وزیر میلیاردر ایتالیا به دستان قذافی بوسه می زند، در این معامله بی نقش است.
اگر پاسخ همه این ها چنین باشد که در دنیای شفاف و در دهکده کوچک امروز جهانی دیگر صعود سرگروهبان ممکن نیست، چنان که فریب توده ها به وعده ها و سخنرانی های چند ساعته نیز دیگر جا ندارد. یا اگر پاسخ چنین باشد که در قرن بیست و یکم افکارعمومی جهان مردم سالار دیگر به دولت ها امکان بازی پشت پرده با دیوانگان را نمی دهد. حتی اگر اطمینان یابیم که جهان به این سمت ها پیش می رود، باید گفت جای شادمانی دارد.

به هر حال دنیائی که در آن نه صدامی باشد و نه مبارکی، نه امکان رشد برای فرزندان این ها، جهانی که از میان چفت و بست هایش احمدی نژادی عبور نکند تا دنیا را به سخره بگیرد، جهانی که در آن خودکامگان نتوانند با سرمایه مردم، خود آنان را بفریند. با سرمایه خودشان، برخی را استخدام کنند و بر دیگران بگمارند. دنیائی که در آن دروغ و ترس و نگهبانی بر زندگی مردمان حاکم نباشد، دنیای بهتری است.

چنین است که باید گفت با همه دردی که در پایان این تراژدی هست که خشونت را چنین عریان بیان کرد، نشان داد مردمی را که حساب و عدالت و قضاوت نمی خواستند و امان ندادند که قذافی به دادگاه بین المللی برده شود، با همه دردی که وقت اندیشه به آینده این کشور در سینه می نشیند باز باید گفت کم شدن یک تن از قبیله دیکتاتورهای کوچولو صاحب نفت بر دوستداران حقوق بشر مبارک باد.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

Friday, October 21, 2011

باید گفت اگر مجالی بود


طرحی است از هادی حیدری

او که نامش را از سپیده دم گرفته بود، در آن روزگاران دور گاه سرش را در دست می گرفت و می گفت از کلمه و از شعر پرم. از روزگار مهلت می خواست تا خالی شود. وقتی شعری در سرش می گشت تب می کرد و چندان که شعری تازه می سرود – به گفته خودش – انگار زایمانی، انگار راحت شدن از غده ای در سر، و چندان که شعرش را می نوشت از رنج می رست اما خسته می نمود. آنان که در ادب و هنر خلاقیتی داشته اند عموما به همین احوال اند کم یا بیش.

این همه از آن رو به یاد آمد که با شنیدن خبر پایان وحشتناک قذافی انگار سری باد کرده دارم، بی آن که مدعی خلاقیبتی مانند آن بزرگواران باشم. انگار کلمه هائی در هم تنیده و گره خورده، کور شده. دمی هیچ از شعر و روایت اثری در آن نیست بلکه به قصد تحلیل یا تفسیری. اما در لحظه ای دیگر این همه تبدیل شد به مقاله ای یا سخنی دیگر. اما این هم نماند لحظه ای دیگر با خود گفتم باید خطاب به مردم چیزی نوشت. خطاب به مردمی که جنازه سران عراق را در خیابان های بغدادپشت ماشین بستند و آن قدر گرداندند تا تکه تکه شدند. مردمی که در ایران دستشان به شاه و خانواده او نرسید پیرزنی را در خیابان می گرداندند که این پیشخدمت شاه است که تازه اگر بود چه تقصیر داشت و این چه مجازات است. مردمی که در بنگلادش، به چشم دیدم چگونه، مجیب قهرمان ملی یک سال قبل خود را چنان کشتند که تکه ای از او جائی نماند، سهل است نشانی از کل خاندانش و عمارتی که دفترش در آن بود هم . مردمی که چائوشسکو را در محاکمه ای چند دقیقه ای به مرگ محکوم کردند و در سینه دیوار کوفتند. مردمی که اگر دستشان می رسید به حسنی مبارک هم رحم نمی کردند. چنان که بیمار در قفس هم راضیشان نکرد؛ مردمی که انگار دادگاه جنایتکاران جنگی را هم زیاد نمی پسندند چون کمی تسامح و خویشتن داری می خواهد. انگار برخلاف نظر آقای حاتم قادری قصد سئوالی هم ندارند.

هویدا گفته اند وقتی دید دادگاه انقلاب اسلامی به هیچ صراطی مستقیم نمی شود گفت پس بگذارید تجربه سیزده ساله ام را بگویم یا بنویسم برای شما مهم است دیگر خطای ما را نکنید تاریخ را بدانید. اما این هم موثر نبود. پشت در و در حیاط زندان مردمی هلهله زنان خون می خواستند و خلخالی و غفاری هم ماموران ملک الموت بودند. گفته اند و نوشته اند خلخالی گفت ما به تاریخی که تو بگوئی نیازی نداریم. اگر خاطرات شیخ خلخالی را بخوانید آشکار می شود از نظرش کشور به کدام تاریخ نیاز دارد.

اما این فیلم که با موبایل گرفته شده سخت است و سخن می طلبد آسان نیست ساکت ماندن در مقابلش. همان فیلم که قذافی را زنده نشان می دهد که دارد به همان ها که خار و خسشان خواند التماس می کند که به حرفش گوش کنند. قذافی همان حربه چهل ساله را بر گزیده. سخن گفتن، و غیرت عربی و تاریخ برتر فروختن و هلهل شنیدن، همان که ساعت ها و ساعت ها گفت و همین مردم شنیدند. اما گلوله تفنگ عجول بود و دیگر مهلت نمی داد. یعنی سرنوشت کسی که مثل بقیه این فرقه درس می داد به جهانیان بدتر شد از ذوالفقار علی بوتو، مجیب الرحمن، یحیی خان، ایندیرا گاندی، شاه، صدام، مارکوس، چائوشسکو، هایله سلاسی، موبوتو سه سه سکو، سادات، حسنی مبارک و همه آن ها که در عمر دیده بود. خونین چون موش مرده ای از مغاک ییرون زد و در دست خار و خاشاک افتاد.

اما پرستار رسید و برای بیمار نپسندید تماشای فیلمی را که سی ان ان هر چند دقیقه پخش می کرد. به فرمانش تلویزیون بخش قلب شفاخانه همرسمیت گشت روی یک سریال بی مزه خانوادگی ایستاد. نه به خوبی مراد برقی یا قهوه تلخ.

چنین شد که باز ماندم . اما کلمات محو نمی شوند. نه برای این که برای هزارمین بار یکی بگوید عبرت بگیرید دیکتاتورها. نه برای بازگفتن صدباره این که دیکتاتورها نمی شنوند... بلکه ... باری چیزهائی در سر سنگینی می کند. بماند برای فردا. اگر مجالی بود.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

شبی با شور سیاوش و شهناز

یکی از پله های کنار دستم بالا رفت یا پائین آمد، به احتیاط قدم زد، اما آبگینه را شکست، انگار افتادم از اوج هزاران پائی به قول سهراب. هنوز مجید تار را به جان نیاورده بود و هنوز پیش درآمد سه گاه را شروع نکرده بودند که چنین شد. هنوز نرسیده چنین غرق شده بودم. تاب صدای افتادن برگی از درخت در هیچ کداممان نمانده بود. انگار نه این جا رویال فستیوال هال لندن است، و قرار شده در میانه تور اروپائی محمد رضا شجریان بخواند با گروه شهناز. بگو بچه های مجید درخشانی. و سازهای نوساخت با تراش های خوش رنگین و نوای خوشتر شیرین.

مانند بیشتر این چند هزاری که آمده اند و تالار درندشت را پر کرده اند، بیخود گهگاه به بروشور نگاه می کنم. نا به خود دارم یادداشت هم بر می دارم که یادم نرود ساخته رامین صفائی و آن دو نوازی سنتور خودش با تندر جمشید صفرزاده. که چقدر دلنشین نشست یا سه نوازی سپیده خانم که شباهنگ [همانند کنترباس] می زد با مهرداد ناصحی و حامد افشاری که کمانچه می کشیدند اما به جمال تازه و خوش نقششان که شهرآشوب نام گرفته و شهنواز.

چنان که سامان صمیمی وقتی کمانچه را گذاشت و آن ساز خوشتراش و خوش طنین ویالون وار را برگرفت، که نمی دانم چه نامش نهاده اند، اصلا ندیدم. فقط وقتی خروش از جمع برخاست، نگاهم به صحنه افتاد انگار شعبده ای کرده بود سامان با شیطنت ذاتی اش در روز تولدش. انگار یکی در درون ما به شهریار آواز می گفت خسته ای، شاید سرماخورده ای. انگار یکی به صدای ما در گوش او می گفت اصلا تو بنشین و نخوان، ما صدایت را، همان صدا را که چهل سال است در کنج گنجخانه دل نگاه داشته ایم، می شنویم، از همان بی صدائیت می شنویم. حاجت به خواندن تو نیست از سایه گاه خوشی در باغ جان می شنویم.

وقتی از بلندگو صدا آمد که بخش نخست این سه گاه به یاد پرویزمشکاتیان است، انگار چینی خاطرمان خط برداشت به یاد پرویز که زود رفت و بیگاه رفت، ورنه از همان اول که قصد رویال فستیوال هال کردیم انگار هم محمد رضا لطفی بود و هم پرویز، اصلا انگار سی و دو سه سالی رفته بودیم عقب. انگار رفته بودیم تا زیر برج آزادی بنشینم که شده بود بزمگاه آزادی. و با این انگار، گوئی همه حسرت های جهان در جانمان ریخته بود، همه آن راه های رفته و نرسیده، امیدهای به نومیدی کشیده، رهروان از ره مانده، چاووشان از خانه رانده. نرسیده صدایش در گوش جانمان می خواند همراه شو عزیز کین درد مشترک با ما یکی یکی درمان نمی شود.

و این تنها ما دیرماندگان و سال دیدگان نبودیم که صدای شجریان در گوشمان بود وقتی خود را به رویال فستیوال هال رساندیم، بیشتر صندلی ها را جوانانی پر کرده بودند که اصلا به دنیا نبودند در آن شب پنجمین جشن هنر شیراز در سرای مشیر وقتی جهان او را شنید، این ها نبودند وقت آن غرلخوانی در بزمگاه آزادی، تا چماتمه بزنند روی چمن، و همصدا بخوانند همراه شو عزیز. این جوانان، چهل سال پیش نبودند که پای رادیو بنشینند به سودای گل ها و این که وعده رسیده سیاوش نامی می خواند، این ها هر چه شنیده اند محمدرضا شجریان بوده است، از وقتی هنوز روزه گنجشگی می گرفتند کنار سفره به آوای ربنای او نشستند – یکی از حاضران همین شب در گوشم گفت دیگر رادیو موقع افطار در خانه ها روشن نیست، ضبط صوتی گذاشته ایم تا این نوای جادوئی ربنا برکت سفره مان باشد.. همو به یادم آورد آن شب که فرهنگستان بهمن، با صدای شجریان و نوای پرویز روی لجن به خون نشسته کشتارگاه تهران جان گرفت. آری شجریان را مردم ایران از دور نشناخته اند، آوازخوان دست نیافتنی شان نبوده است. همان شب اول فرهنگستان وقتی به مردم جنوب شهر تهران گفت من خاک پای ملت ایرانم، اشک ها پرده در شد. و شبی که به یاد بم مویه سر داد. گریه سر کن که گر سیل خون گری اثر ندارد... و چون آستین همت بر کمر زد برای ساختن باغ هنر بم، انگار جهان پهلوان این سرزمین بود، همان که پنجاه سال قبل برای زلزله بوئین زهرا جلو افتاد و مردم لباس تن می کندند و نثار می کردند. و این حکومت همان اندازه بر محمد رضا سخت گرفت که آن دیگری بر غلامرضا. تا بدانی که بیهوده شکوه و شیون نمی کنند مردم از ظلم، و تا بدانی راه و رسم مروت و مردانگی برافتادنی نیست. همیشه سواری هست که علمداری کند.

در سالن رویال فستیوال هال لندن بسیاری از تهران رسیده بودند و هفته بعد هم داشتند بر می گشتند. همه مثل آن اسطوره دیگر هنر ایران خود را در آنتراکت نرساندند پشت صفحه، خیلی ها ماندند در بالکن ها و کس را با شور و سرمستی آن شب خود سهیم نکردند. خانمی که گفت فردا دارد برمی گردد تهران می گفت آن جا به این سادگی میسرمان نیست بی دغدغه شنیدن و دیدن استاد.

پس گزاف نیست که می گویم این ها که در لندن و دیگر کنسرت های تور اروپائی شجریان و گروه شهناز نشسته بودند و اشک از گوشه چشم می ربودند، همه ایرانیانی بودند که باری بر سینه داشتند. شجریان با ساقی نامه در سه گاه شروع کرد. بیا ساقی آن می ... و تا رسید به من که بس بی دل افتاده ام ... و آوازی با شعر سایه به تعقیب فرستاد ... به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است ... که آسمان و زمین با من و تو همدرد است.

و همین جا بود که نی به فغان آمد. شاهو عندلیبی که تا خود نگفت، مانده بودم نسبتش با جمشید عندلیبی چیست به این شباهت در چشم و صورت، به این نفسی که در نی می دمد، غوغا می کرد بی ادعا. و آن گاه حسین رضائی نیا دف برگرفت و سازی که صدای تنبک داشت و چهره دایره، حمید قنبری هم تنبک را. یک لحظه در کار رضائی نیا انگار صدای حسین ضرب [تهرانی] به گوشم خورد چنان که در بیات ترک شجریان هر گاه که می خواند انگار همراهش موذن زاده هم اذان می گوید. و من مانده ام که یک قطعه را چند هزار بار مگر می توان شنید. آن اذان و ربنای شجریان به باورم ناله شیعه است. یک زمان نوشته بودم، اگر این دو را با گلدسته های دو مسجد اصفهان و تابلو عاشورای فرشچیان کنار هم بگذاریم، انگاری جلوه هنر شیعه را تمام کرده ایم. امروز گمانی دیگر دارم. بماند.

ناله شجریان در بخش دوم مجلس با صدائی که کاوه معتمدیان از آن ساز که سبویش می خوانند بلند می کرد و نگار خارکن از صراحی، رادمان توکلی و مهدی امینی هم از ساغرشان، انگار آدمی را از ریشه می لرزاند، چنان که مویه مژگان با سه تار، و فقط همین را کم داشت که بخوانند منزل عشق از جهانی دیگرست/ مرد عاشق را نشانی دیگرست
برنامه را مجید درخشانی با با سازی از این نوساختگان به پایان نزدیک کرد که تار نبود اما رادمان توکلی با تار در کنارش ماند. و دوباره رسیدیم به سایه و رسیدیم به بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است.

انگار نه دو ساعت و نیمی گذشته است و ما انگار چماتمه زده ایم به آستانه عشق، که کار به ترانه نشانش کن به شعر مولانا ساخته مجید درحشانی می رسد. مطابق برنامه یعنی پایان. اما مگر جمع امان می دهد. مرغ سحر می خواهد ناله سر کن داغ مرا بیشتر کن ... و باز و باز ... قلب تاب ایستائی ندارد نزدیک نیمه شب که صدای شجر می پیچد در آسمان شهر همراه شو عزیز کین درد مشترک ... یک پاورچین در گوشم می گوید ببین چه کرده ایم که بعد سی و سه سال همچنان دردمان همین است. این درد مشترک...

چنین است که شب گروه شهناز و شجریان به پایان رانده می شود و این هزاران را ماموران به زور از تالار به در می کنند. و یکی به کوچه سار شب دم سحر نمی زند. کوچه سار شب این جا در لندن، نزدیک رود تیمس. به گوش هزاران که گلشان در خاک دیگر می روید، معنای دیگر دارد و دم از سحر زدن نیز.

آمدند و رفتند. آتشی در جانمان افروختند. چنان که سالی دیگر آمده بودند و باز چنین آتشی به جان زده بودند. و دریغا هر سال این درد کهنه تر می شود، این سحر نزدیک تر، این شب تیره وهمناک تر.

ادامه مطلب

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook