Sunday, December 9, 2012

گذری بر انقلاب و اثرش


طرح هادی حیدری، رنگین کمان 

وقتی انقلاب شد، یا درست تر بگویم وقتی انقلاب داشت می شد، بندهای اخلاق در لحظه هائی باز شد. لاشه  اخلاق داشت بوی تعفن می گرفت اما در میان غریو شادمانی مردمی که دیری بود آن لحظه را انتظار می کشیدند و کاخ ها را در گشوده می خواستند و به گمانشان با باز شدن در کاخ ها و ویران شدن سربازخانه ها، به آتش کشیده شدن خانه های امن ساواک  و آزادی زندانیان سیاسی، همه فرشتگان از آسمان ها به زیر می آمدند و سرود دیو چون بیرون رود می خواندند. به گمانشان بود که زندان ها مدرسه می شوند و شهرها که گورستان شده اند گلستان خواهند شد.

خوش دلان در غریو شادی خلق گمان کردند آن خشم و کینه ها، مجسمه گردانی و خونخواهی ها  از ارتفاع خودکامگی بوده است، وقتی در میانه زمستان رقصی چنان میانه میدان کردند، روزی که شاه می رفت، در صف دراز پمپ های بنزین روی قابلمه ها و های خود ضرب گرفتند. در آن شادمانی کس گمانش نبود که در غارت کاخ ها و خانه ها و بیرون ریختن عکس ها و نامه ها، چیزی از جنس اخلاق هم دارد  به حراج گذاشته می شود.
گمان بود  این ذات انقلاب است که چاشنی از شعار و خشونت دارد. یا این خشم انقلابی است که مرگ بر... دارد. پنداشته شده بود  این انقلاب است که خشک و تر سوختن دارد. اولین کسانی که به صدا آمدند ما روزنامه نگاران بودیم، روزی در میان راه پیمائی های هر روزه که بی آن ها انقلاب انقلاب نمی شد خانمی جوان و باریک بر بلندی دیواری رفت و با فریاد پرسید "چرا به من دشنام می دهید چون چادر به سرم نیست. چرا مرا طعنه می زنید. چرا علیه من شعار می دهید من هم یکی از شمایم". زن باریک  "یکی به هیات مهرانگیز کار بود. شنیدم که چند تنی فریاد برداشتند "حالا زمان این سخن ها نیست، دیو بیدارست.
در جمع نویسندگان و روشنفکران، زودتر از همه جا صدا برآمد که چرا "شعار از جلو می آد؟"،  این شعار آن روزها عام شده بدان معنا بود که  کسی جز شعار از پیش تعیین شده، بر زبان نیاورد. در گوشه می شد دید هادی طلبه جوان پدرکشته ای که نماز جمعه عید فطر را او از قیطریه راه انداخت - یا داشت می رفت یا تازه برگشته بود از نوفل لوشاتو - که نشسته بود کنار جوی خیابان و شعار می نوشت و می داد داغ داغ  ببرند تا کس شعار اضافی ندهد. روزنامه نگاران  پلاکاردی در دست داشتند  که رویش نوشته بود "آزادی، خواست همگانی است" و یکی هم ذوق به خرج داده بود و تصویری از خسرو گلسرخی را با بیتی از شعر توپخانه وی برپا کرده بود.  شیخ هادی غفاری، همان طلبه جوان سیه مو فریاد زد: به جای این کار حرفش را که پای دار گفت بنویسید مگر نگفت  "من نوکر امام حسین هستم"، همراهان طلبه جوان خندیدند اما جوان های هدبند چریکی بسته زیر بار نرفتند. اما  یکی رضا داد که بنویسید "تخلیه چاه با دهن شاه"، تا  دچار اختلاف نشوند..
و پخته مردی، جهان دیده مردی گفت "راست می گوید الان زمان شعارهای متفرق نیست، داغ ننگ کودتا و اختناق بر پیشانی مان خواهد زد. ندیدید بعد 28 مرداد چه شد..." این گفت و با بغض و شادمانی توام  فریاد زد "شعار از جلو می آد". پخته جهان دیده یک دست نداشت. مترجم دن آرام بود.
در آن زمان خون و جنون  که با زیباترین کلمات مصرف می شد، همان شب های اول، اهل موسیقی و شعر تا صبح زنده ماندند تا در زیر زمینی به دور از چشم فرمانداری نظامی ترانه ایران ایران ایران مشت شده بر ایوان بسازند. در گوشه ای دیگر از شهر شادمانان خانه های سرد و دل های گرم از انقلاب، گروهی دیگر، در تاریکی شب قوروق، می زدند و می خواندند سرم روی تن من نباشه  اگر بیگانه بشه هموطن من... در حالی که خارجی در کار نبود اما از فکر و ذکر بیگانه هم می خواندند و می گریستند. وجدان ایرانی از میان قصه ها و تخیل ها و باورهایش دیو را به کنج کشانده و فرشته را در زیر درختی  منتظر گذاشته بود، و می خواست تاریخ سازی کند اما  افسانه پردازی می کرد. هیچ چیز جلودار تخیل و رویا نبود. شهر هر کلمه را چنان می شنید که می خواست، هر شعر را چنان معنا می کرد که خوش داشت و هر شکل را چنان می دید که در تصورش می گنجید.
در آن میانه  آمار جان می باخت، ده تا  هزار می شد و هزار در یک گام به میلیون می رسید. حقیقت قربانی شد، هر زیرزمینی سردخانه ای تجسم می شد با صدها جنازه و فریاد، هر راهرو تاریکی اردوگاه مرگ خوانده می شد، هر خانه رها شده ای به نظر خانه امن ساواک  می آمد و در پستوهایش گونی گونی  ناخن کنده و تکه های سوخته بدن یافت می شد. تخیل و بافته های انقلابی  رفت تا کشف ماشین آدم سوزی، تا فهرست مردان میلیارد دلاری، تا دستگیری ده ها شعبان بی مخ، و بازار افشاگری ها گرم. چه عجب اگر هفته بعد از پیروزی انقلاب، از نخستین گام های اصلاحی انقلابی فرهنگی به آتش کشیده شدن محله ای بود. و نشنیدن صدای جیغ زنان بی پناه و روسپیان معتادی که گناهشان این بود که مدرک فاجعه بودند و وجودشان شهر مردسالار بدنفس اهریمن خو را به یاد خود می آورد. سوزانده شدند تا دنیائی را پاک کنند که روسپی گری کوچک تر گناهش بود، گناه معصومیتش بود.
تنها شیخ صادق خلخالی نبود که بر این آتش هیزم می انداخت. مشتریان هر شبی شهرنو فریادشان، فریاد شادمانی شان بلندتر بود. در آن میان کاوه بود که دوربین رها کرده تن سوخته روسپی پیری را بر دوش انداخته داشت می برد به بیمارستان. کسانی کشمکش داشتند که آن تن سوخته را از کاوه بربایند. و این همان شب بود که آقای عبای پدر را بر دوش انداخت و هفت تیر به دست آمده از مصادره  سربازخانه ای را زیر کت پنهان کرد و رفت تا صاحب خانه مادرش را بکشد، جرمش طلب اجاره خانه بود. و کشت. و فردا شبش بود که آقای که حکم حبس ابد داشت و با ریختن دیوار زندان قصر آزاد شده و به خانه خواهر رفته بود، خود را به خانه همدست نامرد رساند، همان که در دزدی خیانت کرده و راز او، و محل دفن مسروقه ها  را به ماموران آگاهی گفته بود. رفت تا سزای خیانت به عهدی را که با خون بسته بودند، در کف رضا بگذارد. و نه در کف بلکه در گردن او گذاشت. و سبیلی تاب داد و به خانه خواهر برگشت. همان جا با وی مصاحبه ای کردیم. یک ریو غنیمت گرفته شده با آرم ارتش شاهنشاهی دم در .
مهندس بازرگان و چهره های نامدار سیاسی ملی، انقلابی، چپ و بازاری که  از زندان های بعد از 28 مرداد همدیگر را می شناختند، آن شب ها و روزها مدام در گفتگو بودند برای اداره کشور، و هر صبح حاصل سخنانشان با آب و تاب  به مدرسه علوی می رسید. حاج آقا مهدی عراقی خبرها را تصفیه می کرد و سرانجام در دست احمد آقا قرار می گذاشت  تا کسی که بنیان گذار انقلاب گفته می شد با خبر شود که عقلا چه اندیشیده اند و عقلا از هیبت شیری که شکار شده بود در حیرت بودند. در چند جای شهر حقوقدانان و کاردانان علم سیاست در این گفتگو بودند. اما در هر هزار گوشه شهرقصه هائی ساخته می شد، شرحی از بدکاری پیشینان به زبان ها می آمد، که نه در شبنامه ها بلکه در نشریات آزاد شده قرار بود منتشر شود. و کسی را در آن شور پروای آن نبود که این ساخته ها، دیر نیست که برگ های پرونده کسانی شود که قرارست بی وکیل محاکمه انقلابی شوند. و شدند و شد آن چه می توانست نشود.  
این همه نوشتم که شهادت بدهم که دشمن در درون ما بود و هست. تندروی و تعصب، همان که چشم را بر واقعیت کور می کند، همان که دشمن نادیده را به هزار تهمت می نامد و می خواند. همان که به بهانه ای آدمی را از آدم می گیرد. و این ها  در ما بود، در همه جوامع بشری بوده است شاید. این میل به غیبت گوئی و سر در اندرون دیگران بردن، رازهای سر به مهر نشان دادن، بافتن خوب و بد، خوب را به محبان نسبت دادن و بدتر از بد را نثار دیگران کردن. همان که نامش افتراست، همان که بهتان است و همان که تهمتش می خوانیم و همان ها که ژاژ می گویند به فارسی.
 می گویند عادتی است که از ناتوانی و ضعف مایه می گیرد، از رشک گاهی، از کینه، از نفرت. گوئیا  در همه جای زمین بوده است، گیرم وقتی قانون به میان آمد و تمدن ها بر بنیاد قانون اخلاق مدار ساخته شد، این هم از عادت بهیمه بود و از سرها افتاد، اگر هم نیفتاده باشد چندان که آشکار شود گذار گوینده به محکمه و زندان و جریمه و ضرب و چماق قانون می افتد.
پس اگر در روزگاری که انقلابی در خیابان نیست عادت های باستانی رذل  را از خود نگیریم گمان ندارم هیچ زمان دیگر ممکن شود. بزرگی می گفت اگر بستن سیل در توانمان نیست، چشم باز کردن به روی غارت سیل زدگان که مقدورمان هست. اگر از افتادن جنگ در  قبیله آن ها که بچه های سبز را بی رحمانه در خیابان کشتند شادمانی دست می دهد، باری دامن گستر شدن موجی   تازه از  بی اخلاقی و تهمت، آهنگی  نیست که بتوان به ضربش رقصید. بی اخلاقی به توجیه مبارزه با ظلم، ظلم مسلمی را به جای ظلمی محتمل نشاندن است.  
.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At December 9, 2012 at 8:51 PM , Anonymous Anonymous said...

روحیه ایرانی نوعأ در شیوه رد وقبول نظر ، گرایش بسوی مطلق گرایی یا افراط وتفریط دارد و حالت سوم در او کمرنک است. ناتوانی در تغییر واقعیت نامطلوب او را به رؤیا متوسل می کند و از طریق خود فریبی ، جهل خویش را نسبت به واقعیت به نمایش می گذارد. شایعه پذیری ریشه در مطلق گرایی دارد که ما او را از خبر بیشتر پذیرا هستیم .ایرانی غالبأ هر حرفی را از کسی که قبول دارد می پذیرد ولی هیج حرفی را از کسی که قبول ندارد نمی پذیرد. روحیۀ مذهبی او حتا کاستی ها مانند کمبود ، ستم ، سختی و ناملایمات را گذرا می داند.

 
At December 10, 2012 at 5:30 AM , Anonymous Anonymous said...

بله همانطور که گفتید تنها شیخ صادق خلخالی نبود که بر این آتش هیزم می انداخت. یکی از کارمندان رادیو تلویزیون هم دردادگاه بر علیه پرویز نیکخواه و جعفریان شهادت داد و خواستار صدور حکم اعدام شد. روزنامه آیندگان هم تیتر زد .... یادتان هست؟.

 
At December 10, 2012 at 6:21 AM , Anonymous m.r.z said...

به آن [...]ی که یادآوری کرده یکی از کارمندان رادیو تلویزیون در دادگاه بفرمائید بیچارگی مملکت از دست نادانانی است که تصور می کنند دانایند. آن که علیه جعفریان و نیکخواه اعلام جرم به دادگاه کرد آقای بهنود نویسنده همین مطلب بود در دوران دولت شریف امامی . ایشان هیچ وقت مثل ما کارمند رادیو تلویزیون نبود بلکه قراردادی برنامه می ساخت . و این اقامه دعوی به شرحی که در همه جا آمده مربوط به دوران خوش فضای باز سیاسی بود. وقتی انقلاب شد آقای بهنود نه تنها به دادگاه آنان نرفت بلکه به دلیل این که تهران مصور در دفاع از نیکخواه مطلبی نوشته بود فراری بود و اگر گیر خلخالی می افتاد ... در بیدادگاه های انقلاب اسلامی از هیچ کس شهادت طلبیده نشد و این که شنیده اید افرادی آن قدر شریف بودند که شاکی نداشتند مربوط به شهرستان هاست که مثلا وقتی آقای پیرنیا را به مشهد بردند که زمانی آن جا استاندار بود کسی حاضر نشد علیه وی شهادت دهد همین از مرگ نجاتش داد. اما به عنوان یک کارمند قدیمی رادیو تلویزیون بگذارید برای شما اگر طالب حقیقت هستید بگویم شب اول حضور قطب زاده نیکخواه را چتد تن از کارکنان سازمان دستگیر کردند و آوردند در استادیو چهارده زندانی کردند و او مانند بره ای نشسته بود. در جمع همه اعضای آن موقع که حدود دویست نفر می شدند آقای بهنود فریاد راه انداخته بود که چرا گرگین و خانم برومند را راه نمی دهید به سازمان و چرا نیکخواه را زندانی کرده اید مگر این جا زندان است . و بگذارید با درد برایتان بگویم آن سه چهار نفری که سینه جلو داده و فاش کردند که از صبح به دنبال جعفریان و قطبی و چند مدیر دیگر بوده اند برای دستگیر کردنشان می گفتند چرا این جا زندان است و در همین محوطه باید به دارشان بزنیم. برادر نازتین این ها [...] و [...] بودند که الان یکی در لوس انجلس تلویزیون دارد و مبارز است و هوادار سلطنت و دیگری در پاریس است و ... نه نازنینم ما که آن زمان بودیم هنوز نمرده ایم . از آقای بهنود تفاضا دارم شرح داستان آن شب اول با حضور قطب زاده و مجتهد شبستر ی و صبح بعدش در محوطه ساختمان پخش را با جزئیات و اسم آدم ها بنویسند که دیگر جای جعل باقی نماند
برای اطلاعتان من هیچ وقت از هواداران سینه چاک بهنود نبوده ام و سی و چهار سال هم هست او را ندیده ام

 
At December 10, 2012 at 11:56 AM , Anonymous آرش said...

آه از آن پخته مردان جهانديده كه هم خود تاوان ناپختگي شان را دادند ( از جمله همان مرحوم به آذين) و هم ما نسل هاي پسين را به اين روزگار گرفتار كردند.
2- كاملا با نظرتان موافقم. مبازره براي آزادي و دموكراسي بدون اخلاق دور باطل است. ولي در مورد موضوع پر سر و صداي اين روزها بايد بگويم گرچه مثالي از بي اخلاقي بود، اما تهمت نبود

 
At December 10, 2012 at 12:35 PM , Anonymous میلاد said...

و هنگامی که قانون در دست بی اخلاقان باشد و همان هم هیچ ضمانت اجرا نداشته باشد، هنجار ها جایگزین هم شوند و بد جای خوب را بگیرد و هنگامی که امنیت از همه ی گوشه و کنار زندگی ها رخت بربندد وا مصیبتا که هشدارتان به جا و خطر نزدیکتر از نزدیک است

 
At December 10, 2012 at 2:28 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود، بسیار ممنون می‌شوم اگر از اشتباهات روشنفکران در آن‌ زمان هم بنویسید.

 
At December 10, 2012 at 9:50 PM , Anonymous Anonymous said...

شهرها که گورستان شده اند
خب چرا دروغ می گی آخه؟؟
اولین کسانی که به صدا آمدند ما" روزنامه نگاران بودیم"؟؟
شما بودید؟ شما که حالا هم جرات راستگویی ندارید چه برسه به 30 سال قبل؟ شما که مردم عامی و بیسواد شما رو پشت خودشون می کشوندند؟؟
هادی طلبه جوان پدرکشته ای که نماز" جمعه عید فطر را او از قیطریه راه انداخت "... چرا دروغ آخه؟؟
همه همبندهای پدر هادی غفاری میگن پیرمرد سرما خورد و مرد، بعد تو می گی پدر کشته؟؟ البته می دونم که می دونی، فقظ وظیفه ات رو انجام میدی.
در گوشه ای دیگر از شهر شادمانان" خانه های سرد و دل های گرم از انقلاب، گروهی دیگر، در تاریکی شب قوروق، می زدند و می خواندند سرم روی تن من نباشه اگر بیگانه بشه هموطن من..."
چی جی می گی اصلا؟ از یه طرف از هوای بهاری انقلاب جانها می گی از یه طرف از "شب قوروق" حرف می زنی...کلا حالتت خوب نیست...کلا زدی به سیم آخر

 
At December 10, 2012 at 10:10 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای M.R.Z عزیز،
من بالاخره متوجه نشدم آقای بهنود باعث اعدام آن دو نفر شد یا نیتشان این بود که از این خشونت جلوگیری شود. لطفن شفافتر بفرمایید. متشکرم.

 
At December 12, 2012 at 12:01 AM , Anonymous Anonymous said...

کاش از تجربیات درس بگیریم، کاش می شد حال را با تعقیب گذشته ساخت، کاش می شد به آینده تلقین کرد حال و گذشته برای حال و گذشته بود و اینک بساز آنچنان که شایسته حالت باشد...دریغا که هر روز افسوس هر روز را می خوریم

 
At December 12, 2012 at 7:30 AM , Blogger bluish said...

حرف های دوستمان
m.r.z
مرا می ترساند. نفرت همیشه مرا آزار می دهد. نمی دانم فقط من این جوری شده ام یا شما هم مثل من احساس کسی را دارید که خیال می کند این یک پژواک است یا یک جور آشنا پنداری و به قول فرنگی ها دژاوو. عالیه خانم در محله ما یک جور کلانتر بود. از اون خانم هایی که به همه چیز کار دارند و هیچ رفت و آمدی از چشمشان مخفی نمی ماند. شبی که شبحی در ماه دیده شد فریاد عالیه خانم بلندتر از بقیه همسایه ها شنیده می شد که تکبیر می گفت و کوردلان را به تماشای معجزه فرا می خواند. منظورش بیشتر هشدار به پاسبانی بود که در محله ما منزل داشت. انقلاب که شد یک روز کمیته ای ها آمدند و پاسبان نگونبخت را کت بسته بردند. انگار قصد گریختن داشت. لباس مرتبی پوشیده و کراوات بسته بود. رنگ رخسارش چون گچ سفید بود. همسایه ها جمع شده بودند. عالیه خانم جلو آمد و تف گنده ای نثارش کرد. خانواده آن پاسبان چند روز بعد از محله ما رفتند. چند ماه بعد دختر و پسر عالیه خانم بازداشت شدند. دختر اعدام شد. پسر توبه کرد. کتابها و وسایلشان تا مدتها در باغچه خانه ما چال بود. چند سال بعد آن پاسبان را دوباره دیدم. خیلی پیر شده بود ولی مرا شناخت. بی گناه بود و شانس آورده بود که زنده مانده بود.
هر دم دردي از پي دردي اي سال!
با اين تن ناتوان چه كردي اي سال!
رفتي و گذشتن تو يك عمر گذشت
صد سال سياه برنگردي اي سال!
شعر از قیصر امین پور

 
At December 12, 2012 at 11:44 AM , Anonymous m.r.z said...

اولا ممنون که جناب بهنود مثل همیشه فرصت داده اند هم سئوال جنابعالی و هم عرایض حقیر بی سانسور منتشر شود. همچنین متشکرم از سئوال کننده که بعد از توضیح بنده بر اطلاعی که لابد از جائی به ایشان رسیده بود پافشاری نکردند مانند خیلی ها.
عرضم این است که جناب بهنود در مرداد سال 57 اعلام جرم کردند چرا که دکتر باهری وزیر دادگستری گفته بود اگر کسی احساس ظلمی کرده بیاید دادگستری . در همان زمان در کیهان خواندم که آقای بهنود در یک سخنرانی از مردم خواسته بود به جای قضاوت و حمله به خانه مردم و آتش زدن به جان کشور ، اگر از خطائی و گناهی خبر دارند به دادگستری رجوع کنند. در همان زمان من یک روز مرحوم نیکخواه را در باشگاه توس که مخصوص ما کارکنان رادیو تلویزیون بود دیدم و از وی پرسیدم او هم گفت خیلی خوشحال هستم و مایلم که در دادگاه حرف هائی بزنم. اما همان روز با خبر شدیم که آقای جعفریان به دلایل مختلف و از جمله این که لابد مذهبیون را بهتر از ما می شناخت ابراز ناراحتی کرده بود و جناب قطبی هم از آقای بهنود خواسته بود و ایشان هم با آقای ویسی به منزل جعفریان رفته و به وی اطمینان داده بود که قصد پی گیری ندارد. در دادگاه انقلاب که ماه ها بعد از به آب افتادن ارزوها و پیروزی حزب الهی ها تشکیل شد . نزدیک به نه ماه بعد همان طور که نوشتم دیگر آقای بهنود نه که شاکی نبود بلکه نوشته ها و گفته هایش هست و خودش هم فراری بود. این مجموع اطلاعات ماست و نوشته های آقای بهنود هم در اعتراض به این اعدام ها هست. بنابراین مخاطب قراردادن ایشان به گناه این که نه ماه قبلش دلخوش کرده بود به فضای باز سیاسی ، [....] نیست. امیدوارم برای روشن شدن همه گوشه های تاریک فاجعه انقلاب بهمن فرصت هائی از این قبیل دست دهد

 
At December 13, 2012 at 3:49 AM , Anonymous آرش said...

bluish عزيز،

مشكل هميشگي ما اين است كه هنوز جمله اول گوينده تمام نشده قضاوت خود را كرده ايم و افتخار مي كنيم كه: "تو بگي ف من مي گم فرح زاد"!.
من نوشته را كامل خواندم و برخلاف شما و دوست بالايي آن را دفاعيه اي ديدم از آقاي بهنود. شما هم دوباره بخوانيد به همين نتيجه مي رسيد

 
At December 15, 2012 at 11:31 PM , Anonymous آرش said...

افراط و تفریط و سرخوردگی، نه زندگی جمعی که زندگی فردی ما را نیز تحت تاثیر خود قرار داده. گاهی همه بسیج برای حضور درعرصه (سال 76) و ناگاه چند سال کنج خانه گزیدن (شورای دوم) و چند سال بعد دوباره تلاش برای حضور در صحنه و این بار تا پای جان (سال 88) و اکنون احتمالا عزلت گزینی عمیقتر تا پای خرخره. تا باز چه شود که سیلی دیگر راه بیندازیم. این جماعت دریایی است گاهی سیل و طوفان به راه میندازد و گاهی آرام وآفتابی است انگار نه انگار که کوسه ای دارد او را میخورد. نمیدانم که چقدر زمان میبرد تا بفهمیم نیاز جامعه اصلاح است و اصلاح از تنش و سکون عاری است بلکه آهسته اما پیوسته میرود

 
At December 17, 2012 at 10:10 AM , Anonymous m said...


اقای بهنود این هم اصل عکس خامنه ای که در فیس بوکش منتشر کرده بود

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/03/11/13910311191725170_PhotoL.jpg

 
At December 25, 2012 at 12:56 PM , Anonymous Anonymous said...

احمدی نژاد:دشمن بیایدبا ماحرف بزند ببنیم مشکلش چیست؟


:)
دشمن بیاید پیش ما
آن گرگ غیر اندیش ما

گوید به ما از مشکلش
شاید گشاید میش ما

پیدا کنید میش را !

 
At January 7, 2013 at 4:31 AM , Anonymous Anonymous said...

جند مدتی است فکرم مشغول حمله ی مغول ها به ایران شده آقای بهنود.

در آن دوران هم مهاجرت انسان های متفکر، صنعتگران بود.

ایران سختی های زیادی دیده

 
At January 11, 2013 at 8:40 PM , Anonymous Anonymous said...

به قول آذرمانی:
دموکراسی تو که باشی که انتخاب کنی؟
تمام مردم اینجا رئیس جمهورند

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home