Wednesday, August 3, 2011

به فرمان من: همه اخم


با یک مقدمه می خواهم به آب بازی برسم.
در آغاز دهه چهل، حادثه پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ که رخ داد ما بی‌خبر بودیم اما کم کم حالیمان شد که چیزهائی در دل حکومت تکان خورده است. تازه ده سال از کودتای بیست هشت مرداد می‌گذشت. ماجرائی که ابعادی جهانی پیدا کرد و همچنان از مسائل مهم دوران بعد از جنگ است.

ایران در همان سال‌های اول بعد از جنگ جهانی، با باج خواهی استالین و ماندن سربازان ارتش سرخ در آذربایجان، یک سال در صدر کشمکش‌های دنیا نشست و به تعبیر برخی از بزرگان اصلا باعث شروع جنگ تازه‌ای به نام جنگ سرد شد. شکایت ایران از شوروی، قهرمان جنگ که به رهبری استالین در همه دنیا می‌درخشید، اولین امتحان سازمان تازه تأسیس ملل متحد بود. رجال ایرانی به بهترین وجهی از آن ماجرا بهره گرفتند، همه رقابت ها و حتی دشمنی‌های داخلی را به پای حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کنار گذاشتند و آذربایجان درست یک سال فرقوی و جدا از ایران ماند و در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵ همه چیز به جای خود برگشت.

پنج سال بعدش نهضت ملی کردن نفت رخ داد و در جریانش، هر از گاهی خیابان شهر‌های بزرگ محل اجتماع‌ها و راهپیمائی‌ها بود. باورش دشوار می نماید امروز اما در عکس‌های آن دوران، فاصله ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۲، پیداست؛ زنان ساده شهری در کنار زنان چادری آرام و شادان شعار می دهند، مردان از هر طبقه اما مرتب با بازوبندهای مشخص انضباط راهپیمائی را محافظت می‌کنند، پلیس کناری به تماشا ایستاده و حتی نمایندگانی از ارتش هم سوار بر جیپ مراقب‌اند. این باور دشوار اما واقعیت دارد. مگر در نهضت مشروطیت با آن همه اثرگذاری چه شد. در آنجا هم کسی به کسی حمله نکرد. مردمی به مسالمت می‌رفتند شاه‌عبدالعظیم تحصن می‌کردند و نماینده‌شان با دربار گفتگو می‌کرد. به نتیجه شان هم رسیدند.

این حوادثی که دو سال پیش، خرداد ۸۸ بعد از انتخابات ریاست جمهوری، رخ داد و تصاویرش تمام دنیا را در برگرفت از چند جهت جانگزا بود. از خود پرسیدیم یعنی در ایرانی که اول قرن بیستم با نود و هشت درصد بی‌سواد، مردم می توانستند اعتراض کنند و خشونت نبینند و سخره جهان نشوند، دولت‌ها هم بلد بودند مردم را نکشند و الزاما هم به فروپاشی نرسند، اینک بعد از صد سال این همه هنر از یاد رفته است! یعنی با این همه ادعا ایران شده‌ است شبیه به جوامع عقب افتاده دوران جاهلیت. شده‌است الگوی تحرکات تازه اما تلخ خاورمیانه و حالا روزنامه‌ها، به درست یا غلط، می‌نویسند سوری‌ها با مستشاری ایرانیان دارند مردم را گاهی روزی صد نفر می‌کشند به گناه اینکه دست خالی راهپیمائی می‌کنند و آزادی می‌خواهند و صلح می‌جویند. چه راهی درازی به عقب برگشته ایم.

یعنی جماعتی به عنوان حکومتگر و مسئول نظم و امنیت عمومی می خواهند به ما بگویند مردمی که صد سال پیش هم در عین بی سوادی با هم زیستن را می‌دانستند، حالا عوض شده‌اند. در آن زمان که بخشی از اروپا هم دیکتاتوری بود و اصولا هشتاد درصد کشورهای دنیا به نوعی دیکتاتوری داشتند، انقلاب مشروطیت ایران الگو شد، حالا که هشتاد درصد کشورهای عضو سازمان ملل به نوعی مردم سالاری رسیده‌اند، شده‌ایم الگوی کدام رفتار؟!

داستان را ادامه دهم.
پنج سال نهضت ملی کردن نفت که در افتادن با یک غول سرافراز جنگی یعنی بریتانیا بود، چندان اتفاق تندی نیفتاد. گاهی درگیری بود، روزنامه‌ها هم منعکس می‌کردند، مجلس هم زبانش باز بود، دولت استیضاح می‌کرد. می‌گفتند سیا و ام‌آی۶ هم دسیسه می‌کردند، کا‌گ‌ ب شوروی هم بیکار نبود. رزمناو بزرگ انگلیسی آمده و روبروی پالایشگاه نفت آرایش حمله نظامی گرفته بود اما دکتر مصدق به درست به سرتیپ کمال نوشت: خونسرد، و از حسین مکی می‌خواست مردم را تهییج کند برای ملی کردن ولی نه علیه انگیسی‌ها که مبادا اتفاقاتی افتد و مردم ایران وحشی جلوه کنند در چشم جهان.

ده سال بعد از ۲۸ مرداد و سقوط دولت مصدق، وقتی ماجرای پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ اتفاق افتاد که نوشته و گفته می شود شروع انقلاب اسلامی بود، یک روز تیر و تیراندازی بود و عده ای که به صد نرسید [مطابق آمار بنیاد شهید] جان دادند هفت هشت نقطه تهران تخریب شد بعد ها آشکار گردید در پیشوای ورامین و در تهران کمتر از هفته گذشته در شهر حمای سوریه کشته شده‌اند.

اما پانزده خرداد 42 چیزی را در دل حکومت پادشاهی تکان داد. تا آن زمان اصلا کسی به شورش خیابانی فکر نمی‌کرد. بعد از آن روز ارتشبد جم در مقام رییس ستاد ارتش و بعد دیگران به فکر افتادند که پلیس باید باید برای روز مبادا مجهز شود. فکرش در جلسات مطرح شد و حاصل آن که چند افسر فرستاده شدند به کشورهای هم پیمان غرب تا مقابله با شورش های خیابانی را بیاموزند چنین بود که یک سال بعد وقتی اعتصاب رانندگان تاکسی در اعتراض به اصلاحات اقتصادی دولت حسنعلی منصور موقع امتحان سیستم بود. دولت در وضعیتی مانند یونان امروز زیر فشار اقتصاددانان غربی می‌ بایست یارانه‌ها را سامان دهد،‌‌ همان کاری که حالا هر روز کاپ افتخارش بالای سر محمود احمدی‌نژاد می چرخد، به همین جهت دو ریال به بهای هر لیتر بنزین افزوده گشت اما شهر‌ها تحمل نکردند-. یک روز دیدیم جیپ‌های ارتشی با یک آرم خوش‌خط نسعلیق «تاکسی دولتی» در خیابان‌ها ظاهر شدند و مردم شوخی کنان با آن ها به محل کارشان رفتند. این حادثه مقدمه‌ای شد تا جناح مذهبی حسنعلی منصور نخست وزیر را ترور کرد و کشت.

اما پاسخ آن اعتصاب و این ترور از سوی حکومت نه کشتار بود و نه غضب، قیمت بنزین گران نشد و یارانه ها ماند تا پنجاه سال بعد دوستان همان بخارائی عامل ترور منصور، به حکومت برسند و حذفش را تبلیغ کنند. اما در آن زمان با خشن شدن صحنه، قیمت ها به وضع قبلی برگشت، شاه در نطقی گفت «مگر منصور چه کرده بود.» و ویترین فروشگاه فردوسی را سیاه پوش کردند با عکسی از منصور و این جمله شاه. درست همان که چهل سال بعد در هاردوس لندن دیدیم وقت مرگ دایانا و دودی الفائد. در مقدمه این تصمیم ها سناتور‌ها که نیمیشان توسط شاه انتصاب شده بودند و نیمی توسط مردم انتخاب، فریاد برداشتند که چرا این همه فشار به مردم، دو ریال برای هر لیتر بنزین و یک ریال به بهای بلیت اتوبوس‌ها افزودن زیاد است و مردم محروم چه کنند. عده ای به ملاقات شاه رفتند. دادگاه عاملان ترور حسنعلی منصور تشکیل شد، البته دادگاه نظامی و کار غلط این که بدون وکیل. اما در نهایت بخارائی جوانی که ماشه را چکانده بود اعدام شد و بقیه به زندانی رفتند که عکس هایشان در هنگام هواخوری و ملاقات با خانواده هست و خود حکایت می کند که زندانشان [وقتی دوره محکومیت را می گذراندند از چه قبیل بود]

آرایش نظامی جیپ‌ها وقتی اعتصاب بنزین با نوشته تاکسی دولتی یک تجربه بود و بعدش جلسات انتظامی امیران ارتش زیاد شد و گفتگو از این بود که باید پلیس سپر داشته باشد، چماق داشته باشد و آب‌پاش داشته باشد، نه اینکه مانند سرباز‌ها فقط تفنگ داشته باشد، گرچه اجازه تیر به آسانی داده نمی‌شد و تیر هم از کمر به پائین بود.

‌همان سال‌ها بود که سپهبد محسن مبصر در مقام رییس شهربانی کوشید درس‌های تازه‌ای را که افسران پلیس در اروپا و آمریکا خوانده بودند به عمل نزدیک کند. بنابراین طرحی به پادشاه داد و بودجه و ملزوماتی خواست که در روز مبادا... اما [به شرحی که در خاطرات ارتشبد جم و سپهبد مبصر آمده]، شاه با دیدن کلمه بازوکا در میان فهرست درخواست‌های شهربانی فریاد کشید: برای چه... لازم نیست. و با وجود اینکه رییس شهربانی سلام داد و اطاعت کرد و گفت هر طور صلاح می‌دانید، اما بددلی در وجود شاه افتاده بود و مبصر به همین دلیل رفت. بعد‌ها ارتشبد جم داماد بزرگ رضا شاه و محرم خانواده سلطنتی هم از ریاست ستاد به دلیلی مشابه کنار رفت. و دیگر طرح مقابله با شورش‌ها هم به دستور شاه منتفی شد.

به همین دلیل بود که پلیس در حکومتی مانند ایران سلطنتی با آن ارتش مقتدر، وقتی در سال ۵۶ مردم باز به خیابان‌ها ریختند اصلا توان و ملزومات و نقشه راه و تدارک مقابله با آن‌ها نداشت، آموزش ندیده بود. و باز غافلگیر شدند و ارتش را به خیابان‌ها آوردند. شاه اصلا باور نداشت که مردم روزی علیه وی تظاهرات خواهند کرد، آن هم در این تعداد. جا خورد و وقتی واقعیت را دریافت به فاصله یک روز برای مردم پیام فرستاد که صدای انقلابتان را شنیدم. اما کسی به گوش نگرفت تا او به غربت رانده شد و حکومت پادشاهی منقرض شد. سه پادشاه پیش از او تبعید شده و در غربت مرده بودند. در مجموع سه تا به خواست مردم و یکی به خاطر باخت در مجادله قدرت.

اما درسی که بعد از انقلاب از سرنوشت حکومت سلطنتی در ذهن‌ها ماند و در اذهان حکومتگران تازه بتواره شد، این بود که باید هر آن مراقب خیابان بود، شورش‌های خیابانی مقدمه فروپاشی است مبادا غافلگیر شویم. در سال‌های اول، درگیری‌های قدرت داخلی و جنگ خارجی توجیهات نسبتا قابل قبولی بودند برای تجهیز مدام پلیس و در عین حال مقابله خشن با هر نوع اعتراض. اما کم کم عادت شد. چنان شد که پلیس مجهز کم آورد، کمیته ساخته شد، کم بود سپاه پاسداران هم به میدان کشانده شدد، باز کم بود بسیج هم آمد، باز کم بود لباس شخصی‌ها هم آمدند. یعنی حکومت همه قدرت خود را، با هر تعریفی که داشت، در مقابل خیابان یعنی در مقابل مردم دید.

اینک وقتی سخن از چرائی گسترش جرم و جنایت می‌رود، سردار فرمانده نیروی انتظامی به درست در مجلس می‌گوید این گستردگی وظایف امکان رسیدن به وظیفه اصلی پلیس -بگو حفظ امنیت مردم- را زمین گذاشته. رییس پلیس به مجلسیان گفت: بودجه لازم است، نفرات لازم است، با سرباز وظیفه نمی‌توان کاری به این بزرگی را سامان داد. و چنین است که کار دولت و مجلس و نیروهای مسلح و چه و چه، همه شده است مراقبت از حکومت. بپرسید در برابر چی. جواب این خواهد بود که در مقابل دشمن خارجی. و چون سئوال را ادامه بدهیم معلوم می‌شود که مشکل همه مردم‌اند. حکومت در حالی که می‌خواهد در مدیریت جهانی دخالت کند مهم‌ترین کار را دفاع از خود در مقابل مردم، در محل تجمع آنها می‌داند.

مسابقات فوتبال دارد مصیبت می شود. برخی بهتر می بینند ریشه فوتبال بخشکد که ناگزیر به هنرنمائی نشوند. فیلم‌های پرخریدار خیلی خطرناک‌اند، ناگهان در سالن مردم برای پگاه آهنگرانی شعار می دهند، سهل است از شلوغی استفاده می‌کنند. حرف‌های نباید می‌زنند. سطح خیابان فقط متعلق به هواداران است که شعار بدهند. و دنیا نیز باید این همه را نبیند و نقاط ضعف را شناسائی نکند.

چنان شده است که رییس دولت دیگر به سفر استانی نمی رود، دفعه آخر، ناسزاها زیاد بود و یک نبشی انفجاری که زیر سبیلی رد شد. سفرهایی که خبرش فردایش منتشر می‌شود، ناگهانی است و بعد قهرمان نوحه خوانی برای جمعیت را سوار بر ماشین ضد گلوله نشان می‌دهد. مطمئن‌ترین جا برای رییس دولت انقلابی شده است سفر به نیویورک. البته به جز محروسه پاستور که گاهی آن جا هم احساس امنیت نمی‌کند. نیویورک خوب است چرا که آنجا مردم ایران نیستند. اگر هستند هم چه باک، محافظت از سران کشورهای عضو سازمان ملل به عهده پلیس آمریکاست.

این مقدمه بود و ذی المقدمه این که در همین زمان از کثرت کار، پلیس مأمور شده که جوان‌های رفته به پارک برای آب‌بازی را به جرم غیرقابل بخشایش شادی جمعی دستگیر کند. باید گفت افزوده شدن وظیفه‌ای تازه به وظایف پلیس مبارک باشد. دشمن در لباس آب‌بازی و شادی آمده و ما باید نیروی خود را جمع کنیم با فرمان «همه اخم». همه چهره‌ها درهم به محل مأموریت برویم. اما در این حال آیا به قول قدیمی‌ها راه آب به روباه یاد نداده اید؟!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 3, 2011 at 6:26 AM , Anonymous Anonymous said...

این مفتشان عقاید و شادی که معجونی از قرون وسطا و شعور کاسبکاری سرمایه داری را نمایندگی می کنند همه چیزشان رج است ولی خیلی کج. آخه بز را چه به خرمن کوفتن . در سرزمینی که از قفس های نامرئی حرفی نیست و حق زیر حجاب است و فقط قیمت و قیمت گذاری آزادست ، ترس از لبخند نیست وحشت از پیوند لبخندهاست .

 
At August 3, 2011 at 8:51 AM , Anonymous Anonymous said...

داستان حسرت می خوردم به بچه های لندن که آگهی کلاس های روزنامه نگاری شما را دیدم . اما امروز که این مقاله را خواندم به خودم گفتم این درس است این کلاس است آیا تو می توانی بهره بگیری

 
At August 3, 2011 at 8:51 AM , Anonymous حسین بهمنش said...

راه آب و روباه خیلی خوب بود حالا روباهه کیه . خوبه بیا یا نه.
ممنونم

 
At August 3, 2011 at 12:49 PM , Anonymous امیرمهدی said...

از آب هم مضایقه کردند کوفیان ...
!
پهنه ی وسیع و عمیق دریا نظرگاه ماست ... دل به قطره های ناچیز نخواهیم سپرد
پهنه ی دریا چو نظرگاه ماست
چشمه ی ناچیز نه دلخواه ماست

 
At August 3, 2011 at 1:57 PM , Blogger ماهگونMahgoon said...

واقعا تاثر برانگيز است!
ريشه‌ي اين ترس از قدرت مردم، در حق به‌جانبي عده‌اي از خود مردم آن هم به نام خداست. وقتي پاي خدا و قطعيت ناممكن شناحت حق به كار مي‌آيد، ديگر جايي براي گمان به حق توسط مردم و قدرت مردمي نيست!
گويا استعمار نو خوب ميداند كه چگونه بايد در روشهاي نو استعماري خود، از برخورد مستقيم پرهيز كند و قدرتهاي مردمي را به دست خود مردم سركوب كند!
با تحريم و تحريك غرايز، و راه انداختن بوي كباب...گرسنه‌ها خود به اراده‌ي خود به سمت بوي كباب روانه مي‌شوند. نيازي به توپ و تانك نيست. آن‌ها خود توپ و تانك را عليه اراده‌ي خود به كار خواهند انداخت! اما اين‌بار با سرپوشي از نام خدا در جدال حق و باطلي كه باطل هر آن چه غير از گمان حاكم به حرف دريايي خدايي است كه در قطره‌ي حرف مردم جاي ندارد، و حرفش حرف حاكم است! اين سفسطه و مغلطه‌اي در انحراف قدرت مردمي است كه ديگر خود را مقابل يك ديكتاتور نبايد ببينند بلكه خود را مقابل خدا بايد بپندارند. و اين‌گونه است كه هر تجمع آن‌‌ها محلي ميشود براي بروز عقده و حسرت قدرت مردمي. حال اين تجمع شادي آب بازي باشد يا هيجان فوتبال و هر بازي ديگر...جنايتها و بزه‌كاريها هم در همين حسرت قدرت نهفته‌اند...
آمنه، داداشي، تجاوزشده‌ها...و ملت عقيم در حسرت قدرت!
محروميت و فقر فرهنگي-اجتماعي ريشه‌ي اغلب بزه‌كاري‌هاست...طبيعي است كه وقتي حكومت‌هاي ديكتاتوري ناتواني خود را در تصاحب قدرت مردم، با فريب و اسلحه جبران مي‌كنند! مردم هم كم‌كم ياد مي‌گيرند بايد در يك بازي نابرابر، با زورگيري و تجاوز به حقوق ديگري عقده‌هاي عقيم بودن خود را جبران كنند! چون راه ديگري براي شكوفايي مقابلشان نيست! در حسرت توزيع عادلانه ي قدرت، اين يك فرهنگ هزاران ساله است: هر كه زورش بيش، حقش بيشتر!

 
At August 3, 2011 at 4:31 PM , Anonymous ابراهیم رهائی said...

درجه یک بود. عالی بود آموزنده بود. از این کار ها بیشتر بکنید. خواهش می کنم ما متولدین دهه شصت جز شما شاهدی برای تاریخ نداریم

 
At August 4, 2011 at 1:01 AM , Anonymous Anonymous said...

فرهاد از نزدیکیهای کلن (آلمان) :
مخلص آقای بهنود و شیفته نثر بسیار زیبای استاد هستم. با این وجود چند نکته را هم باید یادآور شوم :
یک: قیمت بنزین از پنج ریال به ده ریال افزایش پیدا کرد و نفت از دو نیم ریال به سه ونیم و بعد از اعتراض، بنزین شش ریال شد و نفت به قیمت سابق برگشت.
دو: سناتور ها نیمشان توسط شاه انتخاب می شدند ( سناتور انتصابی) و نیمشان را مردم انتخاب "نمی کردند".
سه: پلیس چماق داشت(باتوم ،باتون) و از آن به درست وغلط استفاده می کرد.
چهار : برای پلیس بازوکا نخریدند اما با " یوزی" اسراییلی تجهیزش کردند.
پنج: مبصر به دلیل بد دلی شاه برکنار نشد بلکه به علت تراشیدن موی سر جوانهای مو بلند و در راس آنها فرهاد مشکوه (مشکات) ، که شکایت به فرح برد و مبصر مبغوض و برکنار شد.
شش: طرح مقابله با شورش منتفی نشد بلکه به نوعی دیگر ادامه یافت و در مورد دانشگاهها کار به تشکیل "گارد دانشگاه" رسید.
هفت :متاسفانه شاه به فاصله یک روز " پیام مردم را نشنید. گرچه شاید فرقی هم نمی کرد.

هشت: احمد شاه زیاد هم به خاطر خواست مردم تبعید نشد.
نه: محافظت از سران کشورها با نیروی سازمان ملل است.
با این که طبق معمول از نثر استاد بهره ولذت بردم و با شرمندگی تمام باید بگویم که این مقاله "یک خرده" شبیه افاضات آقای [...] در تلویزیون [...]شده است.(من اسم بردم شما حتما نقطه چین می کنید. مهم نیست.
با تجدید ارادت

 
At August 4, 2011 at 1:10 AM , Anonymous دکتر محمدی said...

آقافرهاد از نزدیکی کلن . از لحن با ادب شما محفوظ شدم اما از اطلاعاتتان نه. احساس می کنم از سعه صدر آقای بهنود سو استفاده شده است مانند مقاله [...] که طرف عضو سازمان مجاهدین است و با پول آن ها کارها می کند اما ادای ادم مستقل در می آورد و به بهنود ها خرده می گیرد البته قصدم توهین به شما نیست گفتم مثل آن.
سناتورها نیمی شان انتصابی بودند نوشته آقای بهنود درست است اما اگر ورای قانون انتخاب صورت نمی گرفت چیز دیگری است. آن چه آقای بهنود درباره مبصر نوشته طابق نعل بالنعل از کتاب نقد نوشته های فردوست به قلم مبصر با نظپارت ارتشبد جم برداشته شده که همین تصور شما را رد می کند.
طرح مقابله با شورش که نیروی انتظامی باید اجرا می کرد منتفی شد کاملا نوشته آقای بهنود درست است ایشان ننوشته که در هیچ جای مملکت نیروی سرکوب نبود گارد دانشگاه در پلیس نبود .
اگر مطالعه می فرمودید صد ها نوشته و خاطرات را می دیدید که شاه یک روز بعد از آن که با هلی کوپتر رفت و دید پیام انقلاب را شنید تذکر شما کلی است انگار آقای بهنود گفته یک روز بعد از شروع اعتراض ها شاه این را گفت. یادتان می رود که ایشان در این باره کتاب نوشته بنابراین از خاطرات من و شما جلوتر است و [...] در مورد احمد شاه هم فقط برایتان متاسفم که در این مورد گول تبلیغات پهلوی ها را خورده اید. تنها پادشاه تاریخمان که به دموکراسی وفدار ماند و ترانه ها برایش سروده شد. پس عارف و دیگران دروغ اند.

به هر حال من اتفاقا به نثر این حرف ها کاری ندارم و تجلیل زیادی نمی کنم اما از نیشگون هائی که جناب بهنود می گیرند به قصد آگاه کردن جوانان خیلی خرسندم و متشکرم متشکرم

 
At August 4, 2011 at 1:44 AM , Blogger سهند said...

بسیار سپاسگزارم از این مقاله.
فکر می کنم که شما جناب بهنود مسئولیت سنگینی دارید. شما قلم زیبایی دارید. نسل جوان نوشته های شما را می خواند و می پسندد . شما باید تاریخ زمان خود را برای ما روایت کنید. این بسیار مفید ضروری و مؤثر است . تاریخ ما را از ما دریغ نکنید.

 
At August 4, 2011 at 6:36 AM , Blogger انسان سکولار said...

استاد بزرگوارم

ببخشید که هنوز درس امروز را پس نداده سئوال میکنم

مدتی است به شدت ذهنم معطوف این سئوال بزرگ شده که آیا رضا شاه واقعا یک دستپرورده ی انگلیس بود و یا بود ولی با درایت احمد شاه و تیزهوشی خودش رودست بزرگی به انگلیس زد و تمام نقشه های انگلیس را در بلعیدن ایران نقشه بر آب کرد؟

شاید هم دوستان مرا ارجاع بدهند به جزورات استاد مربوط به کلاسهائی که احیانا من غایب بوده ام و شما این مهم را اشاره کرده اید

ضمنا با اجازه ی استاد
برزوی عزیز قهری با ما؟
سری به ما نمی زنی

 
At August 4, 2011 at 3:28 PM , Anonymous Anonymous said...

iPado eshgh ast!!!!

 
At August 4, 2011 at 3:41 PM , Anonymous reza said...

من ده بار این رو خوندم، جدای همه این درس‌ها و روایت‌های آموزنده و شیرینی‌ کلام مثل همیشه، یه قسمت از مقدمه رو نمی‌فهمم... چند بار هم ازش خوندم ولی‌ نمی‌فهمم.

مگه نه اینکه اون تصاویری که همه دنیا رو دو سال پیش گرفت تظاهرات ...سکوت بود. تجمعات ِ میلیونی و چند صد هزار نفری کاملا مسالمت آمیز. مگه نه اینکه همه فعالان سیاسی به این مینازیدند همیشه که جنبش سبز نشون داد که این مردم با همزیستن و در کنار هم زیستن رو چه خوب یاد گرفتند. تقریباً تمام حکایتها و فیلمها و روایتهای اون روزها حکایت از این همزیستی‌ و اتّحاد مسالمت آمیز بین مردم داره. حالا چطوری مسعود بهنود میگه:

"این حوادثی که دو سال پیش، خرداد ۸۸ بعد از انتخابات ریاست جمهوری رخ داد و تصاویرش تمام دنیا را در برگرفت از یک جهت دیگر هم جانگزا بود. از خود پرسیدیم یعنی در ایرانی که اول قرن بیستم با نود و هشت در صد بی سواد بلد بود اعتراض کند و خشونت نکند، دولت ها هم بلد بودند مردم را نکشند و الزاما هم به فروپاشی نرسند، اینک بعد از صد سال این همه هنر از یاد برده اند و شده اند شبیه به جوامع عقب افتاده دوران جاهلیت . شده اند الگوی تحرکات تازه و حالا روزنامه ها به درست یا غلط می نویسند سوری ها با مستشاری ایرانیان دارند مردم را گاهی روزی صد نفر می کشند به گناه این که دست خالی راه پیمائی می کنند و آزادی می خواهند و صلح می جویند.....زهی عقب گرد بزرگ. زهی تاسف. مردمی که با هم زیستن را صد سال پیش می دانستند، حالا عوض شده اند. در آن زمان که بخشی از اروپا هم دیکتاتوری بود و اصولا هشتاد در صد کشورهای دنیا به نوعی دیکتاتوری داشتند، انقلاب مشروطیت ایران الگو شد حالا که هشتاد در صد کشورهای عضو سازمان ملل به نوعی مردم سالاری رسیده اند، شده ایم الگوی کدام رفتار؟"

جانگزا بودن اینکه دولت و حاکمیت ۱۰۰ سال به عقب رفته باشند و مثل دوران جاهلیت رفتار کنند، که میکنند ، رو من میفهمم ولی‌ این چه دخلی به مردم داره. من باز هم منظور کنایه رو به مردم نمی‌فهمم. یعنی واقعا کل جامعه به عقب برگشته؟ مبهمه این قسمت... یا من نفهمیدم

 
At August 4, 2011 at 4:17 PM , Anonymous Anonymous said...

نه به قصد پاسخگوئی به رضا بلکه برای اطلاع خودمان می نویسم. من جمله آقای بهنود را کاملا فهمیدم. مشکل نبود فهمش. کاملا معلوم بود که مخاطب حکومت است اما حقیقتش این که نکته رضا را نفهمیدم . نفهمیدم کجا اشکال داشت نوشته استاد. دو سه بار خواندم . سخت گیری کردم و گفتم شاید نظر استاد را رضا این طور فهمیده که ایشان می گوید وقتی حکومت چنین رفتاری دارد جامعه را هم به عقب می برد. خب عیبش کجاست. آیا آقا رضا به ما می گوید آن سرباز و بسیجی و سردار مردم نیستند. یا به ما می گوید هر کار مردم بکنند خوب است و در عین پاکی و درستی اما هر کار دولت می کند عین پلیدی است.. نفهمیدم چی مبهم است. جز این که تصور کردم همان اشکال همیشگی صد در صدی هاست با نوشته های جناب بهنود. ما که خوانندگان قدیمی این جا هستیم می دانیم که ایشان هیچ مطلقی را قبول ندارد نه مطلق بد برای حکومت و نه مطلق خوب برای مردم . نه هیچ مطلق دیگری را .

استاد جسارت مرا بخشند

 
At August 5, 2011 at 8:31 AM , Anonymous reza said...

اتفاقا من هم خواننده قدیمی‌ این بلاگ هستم، من هم ۱۰۰ درصدی نگاه نکردن رو از آقای بهنود یاد گرفتم، از خوندن مطالب همین بلاگ یاد گرفتم، از همین جا یاد گرفتم دیدن هر دو قسمت پر و خالی‌ لیوان رو. برای همین انقدر منفی‌ نگاه کردن به

اتفاقات دو سال پیش و فقط قسمت خالی‌ لیوان رو دیدن از طرف آقای بهنود برام عجیب بود و مبهم. به شخصه اعتقاد دارم کلّ جامعه ایران به جلو رفته، رفتار و کردار و آگاهی‌ مردم توی این دو سال این رو تایید میکنه، حالا بدبختی این

جامعه‌ای که پیشرفت کرده اینه که بی‌ لیاقت ترین بخش این جامعه (دقت کنید که حاکمیت رو از ملت جدا نمیکنم) داره بر کلّ اون جامعه حکومت میکنه، لباس این حاکمیت تنگه برای قامت رشد کرده این ملت. خلاصه همهٔ منظور این زبون

درازی بنده در خدمت استاد نتیجهٔ تعجبم (و تعجبِ دیگرانی که دچار همین ابهام شده بودند) بود از ندیدن اون قسمتِ پرِ لیوان، نوشتم شاید قبول افتاد و آقای بهنود جوابی‌ کوتاه دادند نه به من، به تمام کسانی‌ که دچار این ابهام شدند، به منظور رفع سؤتفاهمِ احتمالی

 
At August 5, 2011 at 8:30 PM , Anonymous سعيد بيات said...

آقاي بهنود اينجا پراست از مداحاني كه شما هر چه كه بگوييد به به و چه چه هاشان به هوا برود.پس به احترام همه ي كلاه برداران (البته با بهانه ي احترام) سعي مي كنم سكوت كنم هميشه ولي اين پان فارسيسمتان دارد غوغا مي كند.
نوشته ايد «همه دشمنی ها را به پای حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کنار گذاشتند و آذربایجان درست یک سال فرقوی و جدا از ایران ماند، در 21 آذر سال 1325 همه چیز به جای خود برگشت. » و طوري نوشته ايد كه انگار نه خوني ريخته است و نه كتابي سوزانده شده است و نه در گلستان باغي چوبه دارها به رديف شده اند. طوري مي گوييد انگار پوسترهاي فريدون ابراهيمي امروز در آذربايجاق قاچاقي تكثير مي شود. طوري مي گوييد كه انگار نه چيزي از توضيحات براهني شنيده ايد و نه چيزي از زبان مردم تبريز به گوشتان خورده.
انگار اين تاريخ لعنتي كه جناب اعلي حضرت همايوني نوشتانده اند با اينكه همه جايش اخ است و بد، ولي اين چند صفحه نجات تبريز چنان درست و دقيق است كه همه تاريخ نويسان (سازان) بيايند و درس بگيرند كه آآآآآي ملت همه چيز بر وفق مراد بود كه چند نفري خواستند به زبان خودشان بخوانند و بنويسند كه خدا به دور كناد البته و بعد ارتش همايوني آمدند و آن ها را از اين وانفسا نجات دادند و همه دست به يكي كردند و بعد همه چيز درست شد و خوب شد.
وقتي مي گوييد همه دشمني ها را كنار به پاي حاكميت ملي كنار گذاشتند حيفم مي آيد كه اين راگويم. يك بار هم همين چند سال پيش _خرداد 85_ همه شما از سلطنت طلب و اصلاح طلب گرفته تا مؤتلفه و بقيه دوستان همه دشمني ها را كنار گذاشتيد و همگي با هم دفاع كرديد از گلوله هايي كه در تبريز و اورميه و نقده و ماكو و ... خون مي ريختند . بله جناب بهبود عزيز غبطه نخوريد، كنار گذاشتن دشمني ها فقط مخصوص پدران شما نبوده است، شما هم از اين كارها زياد كرده ايد. كه مباركتان بادا

 
At August 6, 2011 at 2:26 AM , Blogger NeGaR said...

این ماجرای "تفنگ از درون، علیه درون" من رو یاد عثمانی و فروپاشی اش از داخل می اندازه... یاد ارتشی که از روی بیکاری، خودش و درون خودش رو نشانه گرفته بود... یاد دورن آتاتورک حتی...

شاید هم بی ربط باشه...

 
At August 6, 2011 at 2:43 AM , Anonymous مجید سرابی [اسم مستعار] said...

یا ولی. پان ترکیسم نداشتیم که این هم پیدا کردیم در این سایت . آقای بیات دست کم اولین شرط روابط عمومی را می خواندید و بعد وارد این حیطه می شدید. شما که می خواهید این داروی تلخ مزخرف پیشه وری و توابع را به خورد ما بدهید که یادگارهای تند و سخت از فوقوی ها داریم اقلا اولش لگد نمی انداختی . کلاه برداران به نظرم دارودسته پیشه وری بودند که قصد داشتند اذربایجان را به زور استالین از کشور جدا کنند. ان نشانی ها هم که داده ای و نوشته ای انگار نخوانده اصلا مستند نیست من خود یک ترک سرابی هستم و هفت پشتم ترک است از بابا بزرگم سئوال کردم گفت غلط کرده اند کسی مداد لای انگشت ما نگذاشت. به نظرم [...]

 
At August 6, 2011 at 9:42 AM , Anonymous سعيد بيات said...

آقاي ترك سرابي
اولا كجاي اين كه ملتي بخواهند براي خود استقلال داشته باشند اخ است؟ دوما شما را ارجاع مي دهم به رمان تاريخي "دو قدم اين ور خط" احمد پوري. شايد كمي منصفانه تر بيانديشيد.
گفته ايد كه هفت پشتتان ترك تشريف داشته اند، به پدر بزگتان بفرماييد قربان حافظه مباركتان بروم خدا عمر با عزت و صداقت ارزاني تان دارد.
در ضمن شما هم از كساني هستيد كه به احترام آقاي بهنود كلاه تكان مي دهيد.
با تشكر

 
At August 7, 2011 at 2:31 AM , Anonymous Anonymous said...

چند روز قبل برخی از رسانه های اروپایی فیلم خبری را پخش کردند که ظاهرا توسط رسانه دولتی سوریه ارسال شده بود
این فیلم که از راهپیماییهای اعتراضی برداشته شده افرادی را با دایره مشخص میکرد که سلاح گرم در دست و یا به کمر داشتند و گاها مشغول تیراندازی و یا نشانه گیری به سمتی نامعلوم بودند
بعلاوه اینکه کشور سوریه از مجموعه بیشتر از بیست قوم و مذهب تشکیل شده است و در این میان پزرگترین گروه علوی ها هستند
بنا بر این میتوان در جنبش آزادیخواهی مردم سوریه نیز نقش پر رنگ بیگانه را دید و نسبت به منافع سوریها تردید داشت
این اشاره بنا به توصیه ی خودتان در رابطه با پرهیز کردن از برخورد سیاه و سفید

در رابطه با سوال حیاتی و بسیار مهمی که مطرح فرموده ا ید: ما ایرانیها امروزه الگوی کدام رفتار شده ایم ؟!
توجیح رفتار غرب و اینکه دو نوع نگاه متفاوت به جنبشهای بحرین و سوریه دارند، به وضوح به منافع ایشان در این دو کشور مربوط میشود
اما آیا موضعگیریهای ما در رابطه ی با حوادث ایندو کشور متأثر از منافع جمهوری اسلامی در این دو کشور و کمی کوته بینانه نیست
و آیا اینکه ما به عقب برگشته یم، حاصل همین نوع نگاه و ایران دوستی ما به روش خاله خرسه نبوده است

با اجازه ی استاد بهنود،
انسان سکولار عزیز، قهری در کار نیست و کماکان خواننده ی تمام پستهای شما و بهنود عزیز هستم و از محضر هر دو استاد بی بدیل خود استفاده میکنم
با ارادت فراوان به خدمت هر دو بزرگوار

برزو

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home