Thursday, July 14, 2011

آنان که جهان را با کلمه و گفتگو ساختند


پرونده این شماره مهرنامه ، مصالحه است. این نوشته را برای آن پرونده نوشتم

سناریو نویسان هالیوود معتقدند همه آدم ها را می توان با نخی در یک قصه به هم دوخت.
یافتن آن نخ اما کار هر کس نیست. نلسون ماندلا هیچ ربطی به لخ والسا ادارد. همه آن هاگاندی را می شناختند جز لخ والسا کتاب نخوانده بود و مارتین لوترکینگ را هم نمی شناخت. اما نخی که این همه انسان های بی شباهت را به هم متصل کند گفتگو و سازش است. گفتگو برای رسیدن به صلح و عدل.

همین نقطه های مشترک کافی است که اهل فن دریابند که چهار قهرمان سیاست در قرن بیستم رمز کارشان کجا بوده است. آنان همان می خواستند که هر کس دیگر آرامش و عدل برای مردم، اما راهشان از گفتگو برای سازش می گذشت و با ایمانی محکم این ره را با پایمردی و صبوری پیمودند. و الگو شدند.

اولین این ها مهاتما گاندی بود. هندوئی که در ایمان هیچ کم نداشت و چون کوه بر سر ایمان خود ایستاده بود چنان که استراتژیست های همگام خود را عصبانی می کردند، گاه فغانشان از نرم روی او به هوا می رفت گاه اما گمان داشتند زمان کوتاه آمدن است، اما او به عشقی که به مردم و اعتمادی که به عدم خشونت داشت، راه خود می رفت و تن نحیف را داو قماری می کرد که در آن بازنده نبود. جواهر لعل نهرو وردست عاقل او که در دموکراسی هندی همچون جواهری می درخشد فغانش بلند می شد از دست این راهب که در مقابل سنگ دلی انگلیسی های متجاوز و استعمارگر گاهی می گفت اما خیلی چیزها دارند که ما نداریم.

مصدق و گاندی
همین جا می توان گریزی زد به سرنوشت ایران زد. یک سال بعد از مرگ گاندی، تنها یک سال، و یک سال نه چنان است که چیزی از خاطرها برود، در ایران نهضت ملی کردن نفت به راه افتاد. دکتر محمد مصدق باید از گاندی می آموخت، سرگذشت وی را دنبال کرده بود. نمی توانست دنبال نکرده باشد. گرچه سخن خاصی از آن قبیل که بزرگان معاصر گفتند از رهبر نهضت ایران درباره گاندی ثبت نشده است. البته همان زمان در سفارت هند حاضر شد و به احترام هم جمله ای نوشت. اما دکتر مصدق اهل ادبیات نبود و از وی جملات درخشان چنان که از گاندی و چرچیل نقل است باقی نمانده.

مصدق و گاندی یک وجه مشترک داشتند و آن هم دشمنشان بود. چرچیل نفرتی از گاندی داشت که هیچ گاه او را جز "فقیر نیمه عریان" خطاب نکرد. حاضر نبود بپذیرد که این مرد می تواند داشته باشد. وقتی یکی از اعتصاب غذاهای گاندی تلگرام رسیمی کرد به دهلی که این مرد چرا نمی میرد. او را به چشم یک یاغی نگاه می کرد که می خواست امپراتوری بریتانیا را پایان دهد و جزیره محبوب وی را به کشوری کوچک بدل کند که محتاج ترحم اروپائیان دیگر باشد. این نفرت در جا به جای تاریخ استقلال هند ثبت است. اما گاندی از فرصت غیبت چرچیل از دولت بریتانیا بهره گرفت و استقلال هند را به دست آورد، دکتر مصدق این فرصت را از کف داد و مبارزه اش چندان به طول انجامید که چرچیل دوباره به خانه شماره ده داونینگ استریت برگشت. برگشت تا نگذارد گاندی دیگری متولد شود، نگذارد یک پیرمرد دیگر شرقی، یک یادگار دیگر از سرزمین باستانی و مشعلداران تمدن جهانی شیر بریتانیا را به بازی بگیرد. این بار چرچیل موفق شد و مصدق سرنگون.

در چراییش بسیار نوشته اند و نوشته خواهد شد به روزگاران، اما قیاس روش های گاندی و مصدق – بدون آن که به سایر بی شباهتی های نهضت هند و نهضت ایران بنگریم و با توجه به این که ایران مستعمره نبود و هند بود – یک امر را مسلم قرار می دهد. همان که گفته می شود به صورت نامه ای در سفارت هند در تهران ضبط است. نامه ای که جواهرلعل نهرو به دکتر مصدق نوشت در اول سال 1332 و در آن لابد با عنایت به روش های گاندی نوشت نگذارید شاه و کاشانی و مکی و بقائی از نهضت ملی جدا شوند. [نقل به مضمون از متنی که مسعود برزین که نامه را دیده برای نگارنده نقل کرد]. گاندی خود نه تنها رهبران هندو و مسلمان را نمی گذاشت از هم جدا شوند که با روشی که داشت انگلیسی های متفرعن را هم هیچ گاه از سر میز مذاکره دور نکرد و امید به سازش را در دل آن ها همیشه زنده نگاه داشت.

در رثای این دو مرد بزرگ شرق [مصدق و گاندی] بسیار گفته و نوشته اند، بسیار هنرها به رهبر نهضت ملی ایران نسبت داده اند که سزاوار آن بود اما در جائی ثبت نیست که مذاکره و سازش را به عنوان وسیله ای برای پیشبرد هدف در سرلوحه رفتار سیاسی خود پذیرفته باشد . در مقابل بسیارند که معقتدند اگر وی با کاشانی راه آمده بود و آن جاه طلبان دیگر – بقائی و مکی و دیگران – را گذاشته بود در تعارف بمانند، این نمی شد که شد.

فقیر نیمه عریان که خود در جواب طعنه آمیزی به چرچیل گفته بود به فقر و به عریانی مفتخرست، با لنگوته ای به کمر، و بزی به دنبال که شیرش تنها قوت وی بود اول بار که از زندان به محل نایب السلطنه هند به مذاکره با نماینده امپراتور رفت. روی پله ها ایستاد و لبخند نرمی صورتش را پوشاند. اما کین نه. هرگز.

روزی که گاندی به تیر یک هندوی متعصب از پا در آمد، نهرو که بیست سال با این نیمه عریان سمج در خفا جنگیده و حرص خورده و آشکارا حمایت کرده بود همچنان یتیمی پدر مرده در رادیو دهلی گفت "روشنائی از ما رفت. پدر ملت دیگر نیست" اما سینه صاف کرد و گفت "نه خطا گفتم نوری که در این سرزمین می درخشید یک نور معمولی نبود و تا هزاران سال این نور دیده خواهد شد". آیا منظورش این نبود که آئین عدم خشونت و ایمان به گفتگو و سازش جاودانه می شود.
عصر روزی که گاندی به رامای خود متصل شد، روزنامه های انگلیسی کاری کردند که فقط روز پایان جنگ جهانی دوم سابقه داشت، برای مرگ امپراتور خود نکردند. صفحه اول همه روزنامه ها سیاه شد، روزنامه هائی که در خیابان های لندن توسط مردم ربوده می شدند تا سال ها بعد تیراژشان به آن اندازه نرسید. پادشاه، نخست وزیر، و دشمن دیرینش که هرگز حاضر به ملاقاتش نشد وینستون چرچیل وی را با کلماتی سنگین مدح گفتند. همان که پیچیده در کفنی سفید پانزده سال قبل وارد لندن شد و همه بریتانیا برای دیدارش صف کشید. یکی از آن ها چارلی چاپلین و یکی دیگر برنارد شاو. همان که جمله ای در رثایش گفت "قتل گاندی نشان داد، خوب بودن چقدر کار خطرناکی است".

اما هندوستان استاندارد، روزنامه بزرگ دهلی که گاندی پانزده سال خبرسازش بود آن روز عصر در قاب سیاه با صفحه ای سپید منتشر شد که در وسطش یک جمله بلند بود "گاندی جی به دست ملت خودش که به خاطر رستگاریش زیست کشته شد. این دومین صلیب تاریخ جهانی است. روز جمعه رخ داد در همان روزی که مسیح در 1915 سال پیش به مرگ محکوم شد. پدر، ما را ببخش".

ماندلا ادامه گاندی
از میان چهار تنی که قهرمانان گفتگو و سازش قرن بیستم نام گرفته اند هیچ کس سرنوشت خود را این قدر شبیه به د گاندی ننوشت که ماندلا. هیچ کدام به اندازه نلسون ماندلا از لحاظ جغرافیائی و فکری به گاندی نزدیک نشدند. و هیچ کدام پس از گاندی به اندازه ماندلا قدر ندیدند. همان که در 92 سالگی هنوز جذاب ترین شخصیت سیاسی زنده جهان است. جز او از میان زندگان آن سوآن سوچی مظهر استقلال برمه نیز خود گفته است که به تفکر گاندی وفادار است.

در مورد راهبردهای مذاکره و سازش گاندی و ماندلا بسیار نوشته و گفته شده، آن قدر از خود در خاطرها کاشته اند که آیندگان به خوبی می توانند ابعاد اندیشه شان را بشناسانند و تشریح کنند. اما یک نکته نیز جای کار دارد. گاندی و ماندلا پیامبران عدم خشونت و چهره های موفق مبارزه سیاسی برای رهائی، چنین نبود که گاهی از خود تندی نشان نداده باشند و همه جا به ساز رقیب رقصیده باشند. گاندی که هنگام صدور فرمان نافرمانی مدنی به استقبال کشتن و کشته شدن رفت، و اگر چنین نبود انگلیسی ها جای نایب السطنه ایروین را به کسی مانند مونت باتن نمی دادند که خود و همسرش از شیفتگان گاندی بودند. و ماندلا نیز آخرین بار که به زندان طولانی رفت و تا سال 1990 در آن جا ماند از آن رو بود که با رهبری شاخه نظامی حزب کنگره، سیاهان را به مقاومت مسلحانه در برابر سپیدهای زورگو تشویق کرد. بسیاری "اومخوتو میسوزه" را نقطه مقابل روش های مسالمت جویانه گاندی دیدند.

زمانی هم که ماندلا بعد 27 سال از زندان به در آمد، در اولین پیامش، آن پیشینه را پس نگرفت بلکه اعلام داشت "هنوز مبارزه پایان نگرفته"، فقط امیدواری نشان داد به مذاکره برای برقراری صلح از راه انتخابات هر سیاه یک رای. یعنی خنجری را که به خاطر برداشتنش سال های دراز در زندان بود، همچنان بالای سر حکومت آپارتاید نگاه داشت تا چهار سال بعد که به منظور رسید و اولین انتخابات واقعی و همه رنگی در کشورش برگزار شد آن گاه اعلام داشت وقت کینه ورزیدن نداریم . و زندانبان خود را به ریاست شهربانی کشور گماشت. این زمانی بود که به راهی که وی گشود، نهضت پیروز شده و دکلرک رییس جمهور آپارتاید شده بود معاون وی، زندانی سابقش. ماندلا در چهار سالی که مذاکره برای سازش را پیش برد، همچون همه 27 سالی که در زندان گذراند لحظه ای امید از دست نداد. چنان که خود نوشته است و لحظه ای ایمان نباخت.

یک وکیل دیگر، باز سیاه
از میان پیروان گاندی، و همه کسانی که خود را به پیروی از وی مفتخر نشان داده اند کس مانند مارتین لوتر کینگ شایسته این صفت نبود و از همین رو پایان زندگیش همانند گاندی شد. وکیل جوان آمریکائی که از نوجوانی با هوش سرشار منتظر دعوت سرنوشت بود، هشت سال بعد از مرگ گاندی، در ایالات متحده آمریکا، که مهد آزادیش خوانده اند در واکنش به حادثه کوچکی روی صحنه پرید. رزا بارکس زن سیاهپوست که از کار روزانه خسته باز آمده بود حاضر نشد از روی صندلی مخصوص سپید پوستان در اتوبوس خط 232 شرقی بلند شود. پلیس آمد و دستگیرش کرد. جنبش تحریم ساخته شد و سراسر آمریکا را گرفت. مارتین لوتر کینگ شد رهبر جنبش. او گاندی را خوب خوانده بود. دو مقاله درباره نهضت گاندی از منظر حقوقی نوشته بود. از همین رو در اولین سخنرانی عمومی اش در کنفرانس رهبران مسیحی جنوب اعلام داشت در مبارزه علیه نژاد پرستی پیرو مسیح و گاندی هستم.

دکتر مارتین لوتر کینگ از این زمان ده سال زمان داشت تا نهضت تساوی حقوق سیاهان را عمق دهد. حربه اش کلمه بود. همان حربه ای که گاندی داشت. وقتی در سال 63 میلیون ها آمریکائی سیاه به دعوت وی در بنای یادبود ابراهام لینکلن در پایتخت آمریکا گرد آمدند. او فریاد کشید رویائی دارم. و همین جمله کوتاه در چهل و چهار سالی که گذشت دستمایه هزاران ترانه و مقاله و گفتار بوده است. رویائی دارم. همان سرودی که در مراسم تحلیف باراک اوباما اولین رییس جمهور سیاه پوست آمریکا به صدا در آمد و اشک های جسی جکسون همراه لوترکینگ را سرازیر کرد و اشک های میلیون ها تن را که از لای کلمات کینگ همین را شنیده بودند.

اگر گاندی به دوران خود استقلال هند را دید و اگر ماندلا توانست از همان راه به مقصود برسد و آفریقای جنوبی را از آپارتاید نجات دهد، آن چه لوترکینگ در رویا داشت نه چنان بود که خود بتواند دید. وفادارترین پیرو گاندی همانند مقتدای خود به تیری در چهارم آوریل 1968 به خاک افتاد، همان زمان ها جان کندی و رابرت کندی که به هواداری از جنبش سیاهان مشهور بودند به خاک افتادند. اما از خاکشان نهالی روئید که سال ها بعد بارک اوباما را به کاخ سفید برد. اما هنوز پایان نرسیده و رویای او متحقق نشده است.

مارتین لوتر کینگ اما به همان عمر کوتاهی که کرد تا به تیر یک تندرو در ممفیس از پا در آید قدر دید. پنج سال قبلش مرد سال مجله تایم شده بود و چهار سال قبل جوان ترین برنده جایزه صلح نوبل. اما بیست سال بعد بود که کنگره آمریکا به بزرگداشت وی سومین دوشنبه ژانویه را تعطیل رسمی کشور اعلام داشت. او در همان عمر کوتاه نشان داد که از جنبش نافرمانی مدنی و مذاکره و سازش چه معجزه ها می توان انتظار داشت.

لخ والسا
گرچه هر چهار تنی که به عنوان قهرمان گفتگو و سازش شناخته شده اند مردان سال شدند. اول از همه گاندی بعد دکتر لوترکینگ، لخ والسا و سرانجام ماندلا و دکتر محمد مصدق هم در سال 1952 به همین عنوان شناخته شد، اما در میان اینان لخ والسا تنها کسی است که در دیار خویش به خوشنامی نماند. آن استقلال و دموکراسی که از مذاکره و مبارزات گاندی در هند به یادگار ماند، آن حکومت رنگین پوست و به دور از آپارتاید که در آفریقای جنوبی پایدار شد و آزادی های مدنی سیاهان که حاصل کار لوترکینگ بود موجب شده است تا اینان در دیار خود قدر ببنیند و نسل ها نسل سرگذشت آن ها را الگوئی بدانند اما لخ والسا چندان بر قدرت ماند که مردم را علیه خود دید. و عجب آن که وقتی احساس قدرت کرد از آن فن که به زمان خود دنیا را تحت تاثیر گرفته بود، از مذاکره و سازش بهره نبرد.

والسا که خود در مصاحبه ای با ارویانا فلاچی باز گفت که کتابی نخوانده و نمی خواند در زمانی که رهبری سندیکاهای کارگری و جنبش همبستگی را بر عهده داشت مذاکرات با دولت کمونیستی لهستان را به خوبی پیش برد و توانست کار را تا پایان ادامه دهد، کارگری ساده بود که همچنان هم ماند. همین کارگریش مانع از آن شد که حکومت کمونیستی بتواند در مقابلش حرکت تندی ایجاد کند.

نمونه والسا نمونه شخصیت هائی است که خود موقعیت را نساختند بلکه زمان به آن ها فرصت رشد داد و از قضا خود چندان در حفظ نامی که برده بودند، کاری نکردند. در مبارزه ای که در دهه هفتاد بین کارگران و دولت لهستان در گرفت، بیش از هر چه کهنگی نظام کمونیستی و ضعف رهبر اردوگاه، یعنی شوروی، موجب شد که جهانیان به تماشا آمدند. والسا شهرت از آن گرفت که مبارزه ای که او به میانش پرتاب شد در لحظه حساس تاریخ بود و از همین رو در تاریخ نوشتند بلوک شرق که محکم و غیرقابل نفوذ می نمود به وزش نسیم آزادی از شرق اروپا دریده شد. به دنبال این دریدگی تاریخ، دومینوی سقوط حکومت های شرقی آغاز شد تا به سرزمین مادر یعنی شوروی هم سرایت کرد. در همین زمان وجود یک پاپ لهستانی در مقام رهبر کاتولیک های جهان راه را هموار تر کرد. پاپ و والسا قهرمانان جنبشی شدند که جهان را از دو قطبی انداخت.
لخ والسا به عنوان رهبر جنبش همبستگی با همان سادگی و کتاب نخوانی رییس مجلس و بعد هم رییس جمهور لهستان شد. او بیش از آن که قهرمان ازادی و بنیان گذار سبکی در زندگی اجتماعی باشد یک مسیحی مومن بود. در تاریخ بلند آوازه گرفت اما در مقام قدرت، این که ادبیات و کلمه در اختیار نداشت، این که خود گفت کتابی نخوانده و از معلمی هم نیاموخته، به سراغش آمد. چنان نماند که دیگر قهرمانان ماندند. عکسش در خیابان های ورشو سوزانده شد.

وقتی فالاچی از وی خواست که درباره آزادی سخنی بگوید . گفت: آزادی کم کم به دست می اید.درجه به درجه.آزادی غذایی است که هنگام گرسنگی زیاد خیلی با احتیاط باید تجویز شود.برای مثال فکر کنیم که ما اعضای جنبش همبستگی اجازه داشته باشیم به تلویزیون برویم و در آنجا شروع کنیم به فریاد کشیدن و اینکه دزدان باید بروند،حقه بازان باید بروند.راهزنانی که عمری ما را زیر فشار قرارداده و چپاولمان کردند باید بروند.مردم در این صورت چه خواهند کرد؟عکس العمل این است که سرهای بریده می خواهند.در خیابان ها حمام خون و اغتشاش و آنارشیسم به وجود خواهد آمد.قبلا" هم چنین اتفاق مشابهی در روستاها رخ داد.من با چشمان خودم دیدم زمانی که دولت شروع کرد به فروختن تلویزیون به روستاییان.تلویزیون با برنامه هایی که داشت تردید و شک را نسبت به دین بوجود اورد.روستاییان زیادی اعتقادشان را از دست دادند و بعضی ها هم نسبت به آن بی تفاوت شدند.نه،نه،نه،چیزها یک شبه و ناگهانی نمی تواند تغییر کند.تغییر سریع خطرناک است.

این سخنی است که قبل از رسیدن به قدرت به خبرنگار ایتالیائی گفت و از همین رو به جهت مذاکراتی که توام با زندان و درگیری امنیتی پیش برد نامش در تاریخ ماند. گرچه از دید این نگارنده نام بزرگ تر متعلق به واسلاو هاول است. همان نمایشنامه نویس درخشان که عمری را در زندان های کمونیزم گذراند و به قول بیل کلینتون همان گاندی و ماندلاست.

هاول در همان زمان که نسیم بیداری به شرق اروپا رسیده بود، در چکسواکی توسط مردم و به خاطر محبوبیتش برای مذاکره برگزیده شد انقلاب بدون خونریزی را رهبری کرد و به عنوان اولین رییس جمهور چکسلواکی برگزیده و در همان مقام زندانبانان سابق را عفو کرد و اعتباری به چهره جهانی کشورش داد.

اما به گمان نویسنده مهم ترین کار هاول جا انداختن این اصل بود که اگر مردم اسلواکی نمی خواهند با چک ها در یک مرز زندگی کنند چرا باید سخت گرفت. در نتیجه بر خلاف همسایه شان یوگوسلاوی که به قیمت بزرگ ترین خونریزی ها و ویرانی ها و تجاوز ها چند پاره شد، چک و اسلواکی به دو کشور تقسیم شدند بی آن که گلوله ای شلیک شود. هاول شد اولین رییس دولت چک و تنها از عهده کسی که کلمه در اختیار دارد بر می آید که جامعه را از گردنه های دشوار با هزینه کم عبور دهد. واسلاو هاول از آن جمله است . در سال 2003 جایزه صلح گاندی را به هاول دادند. همان نمایشنامه نویسی که بعد از ریاست جمهوری دوباره به کار خود برگشت و تنها برای دفاع از زندانیان سیاسی و آزادی آن هاست که سر از لانه ارام خود به در می آورد.

سرانجام
باری راه هائی که گاندی، مصدق، لوترکینگ، ماندلا، لخ والسا و واسلاو هاول برای بشریت گشودند سرمایه های جهانی است، مرز نمی شناسد ثروت بشری است. سرگذشت آن ها و چاره هائی که در زمان خود برای معضلات جوامع اندیشدند در حافظه تاریخی جهانیان می ماند. اینان قهرمان جنگ و شمشیرکشی نبودند. و برگزیدن این چهره ها خود نشان از پایان دوران یکه تازی قهرمان جنگی دارد، پایان بنارپارتیسم. گرچه جهان هنوز صدام حسین و قذافی و جورج بوش و رمزفیلد و چینی دارد و شاید هیچ گاه بدون اینان نماند، اما یادگاران بزرگان مذاکره و سازش نوید می دهد که نسل های دیگر جهان را با گفتگو خواهند ساخت و کلمه مهم ترین سلاح آنان خواهد بود. همان که برنار شاو در رثای گاندی گفت. یا خود گاندی گفت وقتی با همان حوله و لنگوته به قصر باکینگهام و به دیدار شاه بریتانیا رفت که هنوز بعضی ها امپراتورش می گفتند.

خبرنگاری از گاندی پرسید در محلی چنین باشکوه، با لباسی این قدر کم. پاسخ مردم نیمه عریان این بود "لباس پادشاه محترم برای دو نفر کافی بود".

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At July 14, 2011 at 11:17 PM , Anonymous Anonymous said...

صبرمان کم است ۵ سال و ۱۰ سال در تاریخ به مثابه چشم بر هم زدن است. خوش نوشتید، روشن کنید و زنگار از حافظه ی تاریخ پاک کنید. شاید که دست از تند روی ها و بی حوصلگی ها برداریم

 
At July 14, 2011 at 11:36 PM , Blogger Unknown said...

چند روزی است خسته از نزاع های درونی بی پایان، سردرگمی و فقدان رویه ای برای تصمیم سازی ملی، به فکر تعریف لایه به لایه از خواسته ها و نهایتا اتحاد ملی بودم و صد البته خود را در آن جایگاه نمی بینم.
مطمئنا این نوشتار پرمغز، استحکام اولین قدم مدبرانه را داراست، همان بکارگیری حافظه تاریخی نه فقط ایران، که جهان برای همسوئی و وفاق ملی/انسانی.
آرزو دارم همه دردمندان سرنوشت ایران، گرد اصل صلح و دوستی، با بیان و عیان، این سنگ بنا را ارج نهند و با امید و انگیزه، نیکی و نوع دوستی، قدم به قدم، لایه به لایه آینده ای نویدبخش را چاره ساز شوند.
ارادتمند،
ویکتور

 
At July 15, 2011 at 2:17 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ممنونم

به خاطر تمامی نوشته هاتان

به خاطر تک تک درس هایتان

میدانم اینها همه عصاره ی یک عمر خواندن و دیدن و تفکرند و امید دارم قدر بدانم

برایتان سلامتی و عمر با عزت از خداوند مخواستارم

 
At July 15, 2011 at 3:55 AM , Anonymous Anonymous said...

ای جان . خدایا انگار که یک درخت دادی و یک سایه . جانم خنک شد جانت خنک باد

 
At July 15, 2011 at 3:59 AM , Anonymous حمید دوم said...

داشت یادمان می رفت که چه لحظه ها در تاریخ بوده است. من به نمایندگی از سوی خودم که به تنهائی حجم چند جوان دارم و همسرم که یک چهارم من است و هفده نفر از دوستانمان خواهش می کنم شما با نشانه هائی از تاریخ جهانی مانند همین مقاله به ما درس بدهید چکارشان دارید می خواهید بیدارشان کنید. خب دوستان دوست دارند بخوابند. خواب خواب و در فاصله نشئگی را با ایترنت در کردن یک اسم مستعار و مقداری فحش به آدم هائی که ما دوستشان داریم . باز بابا خدا پدرشان را بیامرزد برای مشهور شدن به چاه زمزم نمی روند

 
At July 15, 2011 at 3:59 AM , Anonymous Anonymous said...

آخیش یاد مقاله های آدینه افتادم
چند نوع بلدی قلم برقضای میرزای جوان شهر ؟

 
At July 15, 2011 at 4:20 AM , Anonymous Anonymous said...

Until justice rolls down like waters and righteousness like a mighty stream
Martin Luther king
رویایی دارم

درس های ساده زندگی چه سخت می شوند، وقت عمل
و بزرگ مردان از پس کارهای ساده ی دشوار بر می آیند
ممنون، شیرینی حقیقت کلامتان بر جانمان جاری گشت، چون همیشه

 
At July 15, 2011 at 9:21 AM , Anonymous Anonymous said...

گرچه جهان هنوز صدام حسین و قذافی و جورج بوش و رمزفیلد و چینی دارد
wa hamintor Komeini wa Khamenei
motaseffane Framush kardid

 
At July 15, 2011 at 9:42 AM , Anonymous Anonymous said...

سیار مناسب و زیبا. شاید در اخر مقاله جمله (. اعلیحضرت به حد کافی و به اندازه هر دو نفرما لباس پوشیده اند. ...) گویا تر باشد.

 
At July 15, 2011 at 9:56 AM , Anonymous Anonymous said...

اگر خوب دقت شود قهرمانان ملی ما که به گفته جهانیان واقعا بزرگ هستند مثل امیر کبیر یا مصدق واگر فرض شود هردوی این عزیزان 100 سال عمر کرده باشند.
در رسانه های گروهی ماهرسال 100 ثانیه در موردشان صحبت نمیشود.
انقدر که ترویج خوشونت میشود از دوستی از محبت از بسم الله الرحمن الرحیم صحبت نمیشود
شما استادانه مینویسی نوشته های شما را از سال 76 به این طرف میخوانم استاد شماه هم دررابطه با قهرمانان ملی هم با احتیاط صحبت می کنید

 
At July 15, 2011 at 10:01 AM , Anonymous Anonymous said...

خسته نباشید آقای بهنود،

شما از معدود نویسندگانی هستید که یک موضوع را برای چند صدمین بار با نثر خودتان خواننده را به دنیا رویاها میبرید، ممنون.

تمام افراد مورد نظر شما در ان مقاله یک دشمن با خصایص مشترک داشتند، دشمنان مذهبی‌ نبودند و کمی‌ با فرهنگ (غربی) بودند. ماشالا زمانداران پشت به کتاب آسمانی دارند و الگو آنها مبارزات صدر اسلام و نابودی دشمنان (مخالفان) است.

 
At July 15, 2011 at 3:14 PM , Anonymous Anonymous said...

مسعود عزیز خیلی دقیق مینویسید ولی لطفا یک کم صبر و حوصله تون رو بیشتر کنین و نترسین از حرف مردم میدونم که خیلی کار انجام میدین ولی بیاین و توی بالاترین هم عضو بشین .من خودم عضو نیستم یعنی کسی دعوتم نکرده ولی خیلی خوبه که بتونیم و ظرفیتمون رو بالا ببریم که بتونیم نظرات مستقم جامعه رو داشته باشیم .
دقت کنیم که این اخوندها هر عیب و ایرادی بهشون وارد باشه (که هست) این ایراد رو ندارن و کلا اینکه باز نذاریم این بچه پروها دست بالا رو بگیرن.

 
At July 15, 2011 at 5:06 PM , Anonymous Anonymous said...

salam behnood faghat goftam in barkhorde up to down dorash gozashte be sene khodet negah kon doroste ke ba make up mikhay khodeto javon neshon bedi vali to farghi ba khameneye rajavi alahazrat mohamreza shah [...] va amsalohom nadari faghat bishtar ghalat andzi karetam az bala neshstan leng kardane va teshneye tavajohi va khahan ye ede noche bache morshedi aksare oghatam adress eshtebahi midi va fekr mikoni kheili peragmatic hasti mesle aghaye sardare sazandegi ghabal az inke vase digaran noskhe bepichi khodet shoro kon sine zadan hoseini vase agah kardane mardom na in ke ba mardom manipulative barkhord koni good luck

 
At July 15, 2011 at 5:07 PM , Anonymous نرگس said...

یکی بگه این [...] که یکی به فیلنگلیش نوشته یعنی چی. واقعا حالم به هم خورد. من به عنوان یک خواننده این وبلاگ می توانم چند تا انتقاد داشته باشم ولی این یاوه ها مثلا نقد. [...]

 
At July 15, 2011 at 9:21 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود،

به خوانندگان محترمتان توصیه کنید از سایت بنویس برای تبدیل فینگلیش به فارسی استفاده کنند.

http://www.behnevis.com/en/index.html

مثال: salam halam khobeh/ سلام حالم خوبه.

پایدار باشید.

 
At July 16, 2011 at 6:48 AM , Blogger Alireza said...

Excellent sir.
MLK day is not a national holiday in US. Also the start of your article has some typo. You mention 3 at the begining before naming them.

 
At July 16, 2011 at 7:59 AM , Anonymous ساکن خانه باد said...

زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچده گلوی گرگ خویش

ای بسا زور افرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر

 
At July 16, 2011 at 11:47 AM , Anonymous امیرمهدی said...

در روزگارانی که درهای بهشت بسته بود و مردم همه می جهنمیدند
کلام و گفتار
جهانی را که ریشه از جهنم داشت
به منزلگاه امن و صدقی مبدل ساخت

 
At July 16, 2011 at 7:32 PM , Anonymous خسته said...

و از آن سو، هیچ نشانه ای به چشم نمیخورد...بلکه به عکس..روز به روز جری تر میشوند..."ولی" خود را به درجه ی ائمه میرسانند....و این جور آدمها، عاقبتشان سرنوشت چائوچسکو و موسولینی ست...جنازه هایی که مردم خشمگین به رویشان تف میکنند...اما کاش نظر شما درست می بود

 
At July 17, 2011 at 2:07 AM , Anonymous هوشنگ said...

آقاي بهنود عزيز
من يکي از آن پرشمارانم که به معناي کلمه «عاشق» نوشته هاتانم. خب تا به حال دليلي نبود برايتان بنويسم؛ که «در خيلت به از ما کم نباشد». اما امروز که همچون هميشه سرمستِ يادداشتِ زيبا و تفکر برانگيزتان بودم،يکي،دو تا عنصرِ ناآشنا آن وسط پيدا شد که عيشم را منغص کرد. نمي توانم بگويم هيچ وقت در نوشته هاتان نبودند؛ چون همه را نخوانده ام. ولي مطمئنم اين اواخر ننوشته بوديد از اينها؛ يکي اين جمله ي «روزنامه هائی که در خیابان های لندن توسط مردم ربوده می شدند» به خاطر آن «توسط مردم» و آن فعل مجهولش؛ که سر و کله ي اين ساختارِ غيرفارسي در نوشته هاي شما پيدا نشده بود و همين بود که عاشقشان بوديم
دومي هم اين جمله که «مارتین لوتر کینگ اما به همان عمر کوتاهی که کرد تا به تیر یک تندرو در ممفیس از پا در آید» به خاطر اين «تا» که مُد شده است بين جوانهاي «ژورناليست» و گزارشگران ورزشي اين روزهاي ميهنم. اين يکي نمي دانم از کجا آمده.آخر «تا» معني دارد، طوري که شما نوشته ايد انگار مارتين لوترکينگ به اين نيت، کم زندگي کرده که با گلوله از پا در بيايد. حالا اين باز يک چيزي؛ گزارشگرهاي فوتبال مي گويند فلان دروازه بان گل خورد« تا» تيمش سقوط کند. بي خبر که دارند تهمتي مي زنند و دروازه بان مي تواند در مراجع قانوني پيگير ماجرا باشد
استاد عزيز! درس پس دادن بود اينها. بگذاريد به حساب دوست داشتن؛ آنقدر دوستتان دارم که کمترين «ترک اولي» يي را در نوشته هاتان برنمي تابم؛ اوّلي بخصوص نگرانم کرد؛ آنقدر که يک لحظه - احمقانه- تصوّر کردم زندگي در اروپا و حرف زدن و نوشتن به انگليسي، دارد روي «فارسيِ » مسعود بهنود اثر مي گذارد. نخنديد! خب نگران مي شويم. دوستتان داريم. به دوستاني که خوب نمي نويسند، همواره توصيه مي کنم نوشته هاي شما را بخوانند. اين اواخر، هر چه نوشته ايد تقريباً، همه را در فيس بوک به اشتراک گذارده ام. شما را به خدا، حواستان باشد نوشته هاتان چقدر مهم است براي همه
کمتريتن ارادتمندتان
هوشنگ

 
At July 17, 2011 at 5:09 AM , Anonymous Bahman said...

گاندی و مارتین لوتر کینگ الگو هایی هستند که نظام فعلی اداره جهان به ما معرفی می کند. مارتین لوتر کینگ فقط یکی از رهبران سیاه طرفدار مساوات حقوق سیاهان بود. اما آنهایی که کارشان تاثیر بیشتری داشت همانهایی بودند که مبارزه کردند. از اینجا باید مشکوک شد که رونالد ریگان محافظه کارترین و راستگرا ترین رئیس جمهور معاصر آمریکاست که روز تولد کینگ را روز تعطیل ملی اعلام می کند. کسی که هنوز معلوم نیست واقعاً بدست چه کسانی کشته شد. ما زیاد در رسانه های محافظه کار اسم بلک پانترز یا بلک پاور را نمی شنویم. همچنین کسی معمولاً به ما نمی گوید که حزب کنگره ملی آفریقا یا همان حزب نلسون ماندلا در واقع یک گروه شبه نظامی بود که خیلی از آموزشهای نظامی اش را در همین لیبی و با حمایت قذافی دیده بود. صلح بین انگلیس و ایرلند پیش نیامد مگر با مبارزه طولانی ارتش آزادیبخش ایرلند شمالی وگرنه تونی بلر از روی رضای خدا با ایرلندی ها آشتی نمی کرد.
در هند هم داستان همین است. مبارزه برای استقلال هند با آمدن گاندی شروع نشده بود که بخواهد به اسم او تمام شود. مبارزه از قرن نوزدهم و با قیام ها یا شورشهای 1857 آغازه شده بود. بیرون رفتن انگلیس هم باز نه برای رضای خدا و یا احترام به مبارزه منفی گاندی بود. هند دیگر هزینه اش از منافعش بیشتر شده بود. این تنها چیزی است که کمپانی هند شرقی می فهمد: سود و زیان

 
At July 17, 2011 at 8:25 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود،

من در چند سخنرانی شما حضور داشته‌ام و چیزی که توجه من را جلب می‌کند نوع پرخشگرانه صحبت کردن شما با مخالفینتان است که با یک نوع نگاه از بالا به پایین همراه است.امیدوارم از این نوع دروسی که برای خوانندگان و مردم تجویز می‌کنید که مسلما خوب هم است کمی‌ بهره بجوید و در مقام یک نویسنده یا نمیدانام سیاساتگزار آنرا مراعات کنید.

 
At July 17, 2011 at 10:25 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام یه سوال داشتم اول کارتون مهاجران صدای شما هستش؟

 
At July 18, 2011 at 7:47 AM , Anonymous Anonymous said...

من در تهران چند بار و در لندن متاسفانه دو بار در جلسه سخنرانی جناب بهنود بوده ام. شهادت می دهم جز این که من به شدت فریفته و عاشق نوع گفتن و مجتوای سخن ایشان شدم هر کس همراهم بود جز این نظری نداشت. دلیلش استقبال از کتاب ها و نوشته ها و سخنرانی های ایشان است. ضمن احترام به نظر کاربر ناشناس می تواند اشکال به هزار دلیل از گیرنده باشد لطفا شما به فرستنده دستی نزنید. ارادتمندم و معتقدم هزاران نفر مثل من هستند و از این کاربر مخالف خوان در تعجبند جز این که نمونده هائی هم ذکر نکرده اند تا بتوانیم صریح نشان بدهیم که نظرتان درست نیست

با عرض معذرت
امیر

 
At July 18, 2011 at 7:52 AM , Anonymous گلشیفته said...

در این اقیانوس چاخان بازی و خیال مبارزه و خواب و نشئگی براندازی نظام ظالم که برای من به عنوان مخالف این نظام راهی باقی نگذاشته جز این که خودم بنیشیم شب ها پول ها را با شعارها پر کنم ، چون این را سالم ترین نوع مبارزه ای کوچک می بینم، تنها و تنها و تنها کسی که من هر چه بگوید قبول دارم آقای بهنود است امیدوارم و دلایل ززیادی برای این امیدواری دارم که آقای بهنود از [...] عصبانی نخواهند شد. ایشان که خیال رهبری و گرفتن رای از شما ندارند. بنابراین غمشان نیست. اما در آینده خوب ایران ما می دانیم که با او و دیگر وفاداران به صلح و دوستی چه کنیم . ما اشتباه نسل انقلاب را نمی کنیم . به افراد بابت حرف های تندشان اعتماد نخواهیم کرد. به خاطر طول مدت زندان به کسی علاقه مند نمی شویم . نگاه می کنیم که چه کسی همیشه به ما دروغ گفت. حرف های بی اساس نزد تنها برای اجساس زضایت ما
همین

 
At July 18, 2011 at 3:34 PM , Anonymous Rahgozar said...

با سلام و خدا قوت

جناب بهنود عزیز اگه میشه لطف کنید و گذری در تاریخ بزنید و جریان اعدام رزم آرا به دست میرلوحی و کلا جریان ملی شدن نفت و مصدق رو دست به قلم شوید

آخه اخیرا بعضی از این برادران به قولی ذوب در ولایت این بحث رو پیش کشیدن و دکتر مصدق رو کلا کنار زدن نمونه اش هم بعضا این حرف ها :
( بی ستون را عشق کند شهرتش فرهاد برد شان نزولش هم اعدام انقلابی رزم‌آرا به دست سید مجتبی میرلوحی است که باعث شد دست انگلیس از نفت کوتاه شود و صنعت نفت ملی شد. مصدق سر پیاز بود یا تهش را نمی‌دانم. اما اکثرهم او را پدر! ملی می‌دانند. حالا برای نفت یا برای هویت نداشته‌ی خودشان...)

امید که با قلم روانتان باز هم روشن کننده باشید
با تشکر

 
At July 18, 2011 at 5:39 PM , Anonymous Anonymous said...

بررسي علل تاخت و تاز به بهنود عزيز! را در مقاله‌ي ذيل مطرح كرده‌ام: جاي خالي دليري و دلاوري! آقاي بهنود عزيز! اين روزها بازار تاخت و تاز خيلي‌ها به شما گرم است، و شما همچنان با متانت هر چه تمام‌تر و با ادبياتي پاكيزه، و اديبانه يك تنه در مقابل اين تاخت و تازها راه خود مي‌رويد! البته من قصدم اين نيست كه به عنوان يك پزشك به درمان كدورت ميان اين رابطه بپردازم اما مايلم به دليل ارادت خود نسبت به شما و تاثير جادوئي كلامتان بر مخاطبان، نكاتي چند را از زاويه‌ي ديد خود، و به گمان خويش خدمتتان بيان كنم، شايد مفيد افتد!...............ادام

 
At July 19, 2011 at 5:56 AM , Anonymous مستعلی said...

واقعا چه استدلال جالبی پیش بینی این که در انتخابات چند نفر می آیند مرگ بیمارست. سئوال اگر درست بود ان وقت به نظر شما نشانه زنده بودن بیمارست . آن وقت حال آن ها که پیش بینی و تحریم بی موقعشان غلط شد چه می شود. آقا کمی از این صندلی تعصب پائین بیایید. یک کمی هم گوش شنیدن داشته باشید. اوضاع ایران را دنبال کنید . واقعا که
مثل یک کسی که افاضات فرموده بود نوشته آقای بهنود در مهرنامه خیالی است اما خودش با اسم مستعار هیچ فکت نداده بود جز یک جمله انگلیسی نامفهوم . دوستان تصور می کنند مشنگ با اسم مستعار پای کامپیوتر به آدم های شناخته شده بند کنی منقد یا معتبر می شود. نه عزیزم هزار نکته باریک تر ز مو این جاست [...]

 
At July 19, 2011 at 7:17 AM , Anonymous دکتر احمدی said...

یکی برای نوشته ای فرستاده بود که درباره همین مقاله شما بود. نویسنده مثل این که دشمنی داشت با شما. شما درباره گاندی و ماندلا و لخ والسا نوشته اید اما او در اول نوشته اش یادآوری کرده که برایش مهم نیست اصلاح طلبی و میانه روی آقای بهنود. انگار که فکر می کند مثلا کتاب های آقای بهنود هم درباره اصلاح طلبی و میانه روی سیاسی است. خلاصه با همین اشاره و البته ده ها اشاره دیگر نشان داده که یک فردا رادیکال است و خوشش نمی آید کسی بگوید دنبال با غوغا درست نشد. ما در این روزها به خصوص کسان زیادی را می بینم که به آقای خاتمی یا بهنود و امثال آن ها ناسزا می گویند چون دنیا را رادیکل می خواهند. هر روز هم فرمایشات این ها در کیهان حسین شریعتمداری در ج است . اما چنان بهنود مگر انگار کرده که میانه روست. شما هستید که [...]

 
At July 19, 2011 at 7:57 AM , Anonymous فرشاد said...

جناب بهنود عزیز ,

یادمه چند سال پیش یکی از دوستان خارجیم نظر من را در مورد علت شکست بریتانیای کبیر در هند پرسید. نظر من این بود: درست که بریتانیا از هند بیرون رفت ولی تغییرات اساسی در فرهنگ کهن هندوستان بوجود آورد. تقریبا تمامی سیاستمداران و سرمایه داران هندی , همانند سیاستمداران و سرمایه داران ایرانی , تنها مقصدشان برای ادامه تحصیل و زندگی خودشان و فرزندانشان کشور انگلستان است.

در مورد ایران فقط کافیست نگاهی بیندازیم به لیست مراجعی که در 20 سال اخیر دار فانی را وداع گفته اند. از آیت الله گلپایگانی تا استاد محمد تقی جعفری همگی در لندن فوت کرده اند. آیت الله اراکی فقط به خاطر یک عمل بسیار ساده چشم به لندن منتقل شد.

به عنوان یک مطلع که هم از امکانات خاص بیمارستانی آقایان در ایران بازدید کرده ام و هم اینکه در چند سال گذشته با بیمارستانهای اروپا سر و کار دارم, میگویم که امکانات پزشکی آقایان در ایران بسیار پیشرفته تر از بیمارستانهای لندن است.

بریتانیای کبیر فقط وقتی منطقه ای را ترک می کند که مطمین باشد یک دولت کاملا مردمی از جنس خودشان کنترل را در دست بگیرد, حال میخواهد هند باشد یا ایران یا هر جای دیگر.

برای من چندان قابل باور نیست که آنها به همین سادگی هندوستان را رها کرده و یا نفت را به ایران برگرداننده باشند.

باعث افتخار است اگر نظرتان را بدانم.

از تحلیل تاریخی شما مثل همیشه لذت بردم.
پایدار باشید.

 
At July 19, 2011 at 9:49 AM , Blogger جستارها و پندارها said...

چند وقتی است هر گاه میخوام چیز یاد بگیرم میام اینجا.
جناب بهنود پاینده باشید

 
At July 19, 2011 at 1:19 PM , Anonymous علی ساده said...

یکی از مهم ترین خصلت های آقای بهنود این است که جواب یاوه گویا ن را نمی دهند. فرقشان با [...] همین است . دو سال پیش در جلسه ای از ایشان پرسیدم گفتند معمولا از نقد های سازنده که آموزندگی دارد استقبال می کنم و اگر دیده باشید در وبلاگ خودم نقل می کنم که همه ببنیند، اما اصولا وقت برای خواندن ابراز لحیه افراد و منقدین خودخوانده ندارم. بالاخره این کار هم اهلیت لازم دارد. با اسم مستعار که منقد نمی شود آدم.
به همین دلیل به دوستان که سعی کردم این موضوع را یادآوری کنند یادآوری می کنم . در مورد کامنت ها نیز من تنها جائی که دیده ام کامنت های تحسین را رد می کند ولی هر کامنت انتقادی را باقی می گذارد همین وبلاگ است
خدا نگاه دارتان باشد که در هر حرکتتان درسی است برای ما جوان ها
یا هو

 
At July 19, 2011 at 1:40 PM , Anonymous Anonymous said...

بنده تازه از ماجرای ۵۰ تا ۶۰ درصد برنامه پازیت آگاه شدم. گفتم اگر چه دیر است و لی بد نیست بدانید چه خورشت فسنجانی خوشمزه‌ای را برای رهبر ساخته پرداخته کردید و آنهم بی مزد بی عنایت.:
«وگرنه...ماجرا تکرار می شود و نظام با بيش از شصت در صد انتخابات را برگزار می کند و همان روز اول رهبر در نطقی به رخ مردم جهان می کشد و نشان از مردمی بودن نظام می گيرد. زندانيان در زندان می مانند و نظارت استصوابی هم قرص و محکم سر جايش.»ـ
استاد گرامی شماکه بریدی و دوختی و بر قامت آقا کردی. آقای عزیز گیرم که دکتر حاذق ولی مریضی مردم را در بازار داد نمیزند. و شما هم مثل آقای رفسنجانی خیلی به دکتری خود اطمینان دارید. با فرماش شما اگر به چهل درصد راضی بودند حالا که شاهد از غبب رسید و جا برای ۷۰ تا هشتاد جا باز شد.
چاره‌ای نیست دنیا همین است. به موقع و بی موقع ، زشت و زیبا هست.

 
At July 19, 2011 at 6:44 PM , Anonymous ماهگون said...

آقاي بهنود عزيز! اين روزها بازار تاخت و تاز خيلي‌ها به شما گرم است، و شما همچنان با متانت هر چه تمام‌تر و با ادبياتي پاكيزه، و اديبانه يك تنه در مقابل اين تاخت و تازها راه خود مي‌رويد! البته من قصدم اين نيست كه به عنوان يك پزشك به درمان كدورت ميان اين رابطه بپردازم اما مايلم به دليل ارادت خود نسبت به شما و تاثير جادوئي كلامتان بر مخاطبان، نكاتي چند را از زاويه‌ي ديد خود، و به گمان خويش خدمتتان بيان كنم، شايد مفيد افتد! اين روزها دوستان زيادي در باره‌ي شما قلم زدند!... براي نمونه از دو نفر از صميمي‌ترين و بي غرض‌ترين وبلاگنويسان نام مي‌برم تا از احساس آنان كه حقيقتا شما را دوست دارند آگاه باشيد. [...] پرسش: آيا مي‌دانيد چرا موضع گيري شما اين‌همه پراهميت جلوه كرده و مواضع دوست و دشمن را برانگيخته ‌است؟ چون شما با ادبيات و نحوه‌ي روايتتان معجزه مي‌‌كنيد! و از شدت مؤثر شور و انرژي مورد نياز جنبش مي‌كاهيد! ..اگر مايل بوديد بقيه را در لينك زير بخوانيد...اگگر هم نه كه سلامتتان آرزوي قلبي‌ام است

 
At July 19, 2011 at 6:49 PM , Anonymous افشاری said...

برادری که سخن از خورش فسنجان کرده و یک اسم به خودش نداده که کار پاسخ را ساده کند کاش کمی دقت داشت. آقای بهنود در پایان مقاله قبلی راهکارهائی ارائه داده اند برای این که بتوان بر ترفندهای نظام پیروز شد . و در پایان نوشته وگرنه "...وگرنه اگر همچنان بزرگ ترين مبارزه شان ناسزا گوئی به کسانی باشد که نتيجه را حدس زده اند، ماجرا تکرار می شود و نظام با بيش از شصت در صد انتخابات را برگزار می کند و همان روز اول رهبر در نطقی به رخ مردم جهان می کشد و نشان از مردمی بودن نظام می گيرد. زندانيان در زندان می مانند و نظارت استصوابی هم قرص و محکم سر جايش.
معنای این جمله واضح تر از آن است که بتوان تغییرش داد و نوشت آقای بهنود خودت بریدی و دوختی، یعنی شما چنین فهمیده اید که آقای بهنود گفته اند این طور می شود. امیدوارم فقط اشتباه باشد.

 
At July 19, 2011 at 8:19 PM , Anonymous Anonymous said...

خدمت آقای امیر

بنده فقط نظر خودم را عرض کردم. نه مثل شما عنوان کردم نظر بنده نمایانگر نظر هزاران نفر است و نه از الفاظی نظیر گیرنده فلانی خراب است که بالطبع تداعی کنند این است که حتما گیرنده شما درست است استفاده کرده‌ام.من حق خود و شما میدانم به هر فرستنده ای دست بزنیم و نظرمان را عنوان کنیم و از شما خواهش دارم تحمّل شنیدن نظر مخالف را داشته باشید و دموکراسی که قرار است در آینده به دست شما ساخته شود را تمرین کنید.و در پایان اینکه آقای بهنود در گرفتن حق خود استاد است و احتیاج چندانی به کمک شما ندارد

 
At July 22, 2011 at 8:41 AM , Anonymous Anonymous said...

دوستان عزیز چرا نظم را رعایت نمی کنید. کامنت های مربوط به پست های دیگر این وبلاگ را این جا می گذارند و کامنت های مربوط به این پست را پای دیگر پست ها می نویسند.
در نتیجه کامنت ها بی ربط می شود

 
At July 28, 2011 at 8:52 AM , Anonymous هادی از مشهد said...

وقتی گاندی و لوترکینگ که در سابقه فعالیتشان کمترین ابهامی وجود نداشته است از سوی گروهی افراطی هم عقیده ترور می شوند و حرفشان حتی بعد از موفقیت درک نمی شود چگونه می توان انتظار از آن گروهی داشت که خاتمی را متهم به مصالحه می کنند؟ چگونه می توان انتظار داشت اصلاح طلبی را درک کنند. براستی اگر مصدق کمی دست از آرمانگرایی بر می داشت و مصالحه می کرد و خواسته هایش را در حد پایین نگاه می داشت سرنوشت ما اکنون چه می بود؟ هر چند لابد آن زمان اگر مصدق کمی تن به مصالحه می داد از سوی گروهی از مردم که تا دیروزش طرفداریش را می کردند جنایتکارتر از محمدرضا شاه نامیده می شد.

 
At July 28, 2011 at 12:02 PM , Anonymous آگاه said...

در جرس خواندم یک شخصی با اسم مستعار بدون آوردن نام اما لگدی زده بود، شما که معمولا جواب نمی دهید و خوب کاری هم می کنید و در خماری می گذاریدشان . چون جویای نام هستند و به دنبال این که به این وسیله شهرت بگیرند، اما به نظرم وظیفه ماست که جواب بدهیم آن [...] که حتی شان رادیکال ها را نگاه نمی دارد و خودش را دانشمند جا می زند و مثلا می نویسد یکی از دشمنان دموکراسی کسانی هستند که عدم خشونت را تقدیس می کنند، معلوم می شود یک مرتبه درباره گاندی نخوانده و اصلا ماندلا را نمی شناسد. تازه یادتان باشد که این [...] ظاهرا درباره آقای بهنود می نویسد که در مقاله اش برای تنبه حاضران تذکر داده که گاندی و ماندلا هم جاهائی به مقاومت سخت متوسل شدند، اما این راضی نمی کند طبع رادیکال ها را. و خلاصه [...]

 
At July 31, 2011 at 1:19 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام، استاد.

I have a dream.

" مجسمه دکتر مصدق را در میدانی در تهران میبینم"

آیا خواب من کی‌ تعبیر میشود ؟

 
At August 8, 2011 at 2:37 PM , Anonymous Anonymous said...

کلمه مهمترین سلاح آنان خواهد بود

به سهم خودم متشکرم
پایدار باشی

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home