Friday, June 24, 2011

بچه ها متشکریم


تیم فوتبال امید ایران به سختی به عراق باخت. قلب ها شکست. دوستداران فوتبال گریستند و تلفن های صدا و سیما اشغال شد از ناسزاها. باید منتظر ماند که فردا روزنامه های ورزشی چه می کنند. اما جای آن دارد که از تیم و فوتبالیست های امید متشکر باشیم . می پرسید چه جای شکر؟

اگر بازی را برده بودند امیدهای جوان، خبرش دستمایه فریب مردمی می شد که دارند آهسته آهسته از رازهای نهان با خبر می شوند و معنای آمار دولتی و شرح موفقیت ها را در می یابند. چرا باید هیزم این آتش می شدند ورزشکاران جوان ما.

ببینید کشور را چه مه غلیظی فراگرفته است. به گفته های هیچ والامقامی اعتماد نیست، دین که پشتوانه هزاران ساله بوده است ملعبه کسانی قرار گرفته که قدرت را جدی گرفته اند و نه فقط قدرت را که خود را ، و نه فقط خود را که تاثیرگذاری خود را. سرنوشت هفتاد میلیون نفر را به بازی گرفته اند. هفتاد نفری که گناهشان سادگی و اعتمادشان است، و حاصلش هم سرخوردگی هر نسل.

نگاه کنید که دو بار جهش بهای نفت، دیگر جوامع کوچک و میکروسکپی را به کجا رسانده و با ما چه کرده است. با این بالا نشنیان چه کرد و بر سر ملک چه آورد. یک بار در دهه هفتاد، پادشاه سابق که بهترین روابط را با جهانیان داشت، وقتی در حساب های بانکی کشور چهارده میلیارد دلار پول دید - همان کشوری که سال قبلش برای تامین ده در صد بودجه یک میلیاردی خود مشکل ها داشت و به هر در زده و التماس ها کرده بود – دیگر خدا را بندگی نمی توانست. این منهم طاووس علیین شده، چنین بود که فرمان ها داد از چپ و راست، خرید ها فرمود از چین و ماچین و از آن مهم تر دست در جیب بالای کت طعنه ها زد به عالم و گرفتار احلام، به جهان دستور داد که جا باز کند برای ایران در میان پنج قدرت بزرگ. در هر مصاحبه بد گفت به یهودیان، بلوندها و چشم آبی ها. پند و اندرزها فرمود و سر آخر گفت شما چشم آبی ها بیائید تا حکومتداری یادتان بدهم.

دفعه اول خطا بود اما بار دوم تراژدی است که بعد از سی سال کسی که زیب شلوارش را جلو دوربین می بندند باز همان رجزها را پیشه کرد. این بار خواستار شرکت در مدیریت جهانی شدن فقط می توانست تلخندی بر چهره مخاطبان بنشاند.

به ادعای خود نفت را بشکه ای 120 دلار فروخته اند و در پنج سال به اندازه نود و پنج سال تاریخ حراج نفت ایران پول پیدا کرده اند، باز همان جنون به سرشان افتاده است. چون که تاریخ نمی خوانند. چون که می توان دروغ را پیرایه بست و آراست و به مردم ساده دل فروخت. چون می توان بخش عظیمی از این پول هنگفت را که سرمایه نسل هاست میان دست و پا ریخت و باباعلی ساده را که اقتصاد نمی داند و اصلا جز باغبانی سوادی ندارد دست به دعا کرد که جهیزیه نرگس فراهم شد. باباعلی چه می داند که تا نرگس به سن عقد برسد آن دستمال بسته ای که زیر رختخواب پیچ پنهان کرده آب می شود و با آن یک طبق چوبی هم نمی توان خرید . بابا علی از تورم چه خبر دارد.

در یک دغلکاری بزرگ که حتی دغلکاران سنتی تحملش نمی توانند کرد، شعبده و طلسمی به کار افتاده، که تنها دلیل ماندگاریش کارآمدی سیستم زندان درمانی است. چنین است که باز از یک فرصت تاریخی در کف ملت ایران افسوس ماند. فرصتی تاریخ از دست ملت ایران رفت. آن فرصت چهل سال قبل رفت و جز حسرت و مقداری داستان های گاه اغراق شده و اختلاف بر سر این که اعلیحضرت خبر داشتند یا نداشتند، چیزی برجا نگذاشت.

و چون این مجموعه برابر چشم قرار می گیرد، سئوال این است که چه کسی خوابزده را بیدار می کند. دوازده و حالا هجده نفر از زندانیان عقیدتی در زندان های کشور اعتصاب غذا کرده اند شاید خوابزدگان بیدار شوند. شاید مردم به خود آیند و پرده پندار بدرند. طلسم ریا و فریب را به آتش اندر اندازند. و درست کار قهرمانان جوان فوتبال هم در راستای همان اعتصاب غذای زندانیان است. شاید بیداری آورد.

چند جا هست که طلسم به کار نمی آید، دروغ میدان ندارد، پول هر چقدر بریزی کاری نمی کند. یکی ورزش است و دیگری هنر و هم ادبیات. میلیاردها بریز یک جنگ و صلح یا سرخ و سیاه، بینوایان، هاملت نمی توانی نوشت یا نویساند تا فخر این دوره شود، میلیارد ها بودجه بگذار – که گذاشته اند – کجاست آن که با یک بیت غزل سیمین خانم بهبهانی و بک سطر از شعرهای سپید شاملو برابری کند. تازه از راه می رسد بفرمائید سفره آماده است، همایش های گشاده دستانه و هدایای گران قیمت، سویچ خودروهائی که صله می دهند روی میز چیده شده، هزار بار هم از سیما پخشش کنید. کجاست آن ادبیات فاخر که وعده اش می دهید. کجا رفت سی سال بودجه های کلان فرهنگ سازی. و حالا کلاه از سر بردارید که هیوا یوسفی رسیده است می توانید هر روز احضارش کنید و راز کار را از او بپرسید، حالا کلاه را بالاتر بگذارید که دکتر مصطفی بادکوبه ای را به زندان کرده اید. غافل که همه تاریخ ادبیات ایران را به زندان کنید کسی غزل کذا را از بر نمی کند و هزار قصیده عسجدی و انوری را کسی به یک بیت سعدی نمی دهد. پس می توان گفت ادب از دسترس فریب بیرون است.

و دیگر ورزش است. پنج سال است کاری نیست که احمدی نژاد نکرده باشد. شاید فقط برای این بچه نرقصیده، هر چه دکتر و مهندس بچه محل و دوست و همکیسه و همریش داشته به میدان آورده. هر چه خواسته اند فراهم کرده. هممانند خود را که از سوی دیگر دنیا آمده بود لباس ورزشی پوشانده و به محل تمرین برده، شوخی ها کرده، وعده ها داده، از خزانه غیب نفت 120 دلاری گشاده دستی ها کرده، از چین و ماچین مربی آورده . سه نفر را گذاشته تا مراقب باشند کسی به همسر مربی تیم ملی نگوید روسریت را بکش پائین ضعیفه. و مراقب باشد که اگر او هوس کرد به محل کار شوهرش برود کسی نگوید ورود زن به ورزشگاه ممنوع است. اما توپ در دروازه نمی رود. چرا که توپ به فرمان دروغ و آمار غلط کاری نمی کند. با طلسم و جادو هم حالا معلوم شد که نمی توان تیم را به المپیک فرستاد.

علت اصلی این است که این کار برنامه ریزی می خواهد با ماست مالی و سرهم بندی شدنی نیست مثل استادیوم هائی است که شریکان آقای علی آبادی ساختند و وای اگر در یک زمان باران آید و مسابقه ای بزرگ در آن جا برپا باشد.

شادان از بخت باید بود چون خطر این بود که توپ گرد بچرخد، داور نبیند، تیم رقیب شب خوب نخوابید باشد و تیم امید ما راهی المپیک شوند. که اگر می شد الان گوش فلک را رجزهای آقای جوانفکر پر کرده بود. سرمقاله روزنامه دولت آماده بود که این سربلندی را با آخرین بار – سی و شش سال قبل - مقایسه کند و میان سطورش چشمکی و عشوه ای هم برای هواداران سلطنت که ما این آخوندها را انکار می کنیم وگرنه قدر خدمات اعلیجضرت را می دانیم.

غافل که یک تفاوت بزرگ بین این دو دوره هست . سی و شش سال قبل که باز صدای رجز و اغراق ما گوش فلک کر کرده بود دست کم بخشی از درآمد نفت صرف ساختن افتخار شد . بنای شهباد [بگو آزادی اما نخواهش] ساخته شد، اگر فریبی بود دست کم زندان ها از اعتصاب غذا پر نبود، اگر گارد رییس جمهور [لابد قابل مقایسه با گارد جاویدان سلطنتی] موهای ریخته اش را می کاشت دست کم رییسش گوش فلک را کر نمی کرد که ساده زیستی و سلامت و بی اعتنائی به دنیا. اگر هواپیمای شهباز جت سلطنتی بود که کسی سوارش می شد و نماینده کشورش بود در بالاترین سطوح جهانی، به مردم فریب نمی فروخت که چندشم می شود از هواپیمای اختصاصی. به دروغ فرمان فروش هواپیمائی را که قبلی ها خریده بودند نمی داد تا باباعلی را بفریبد که دکتر عین ماست عین خود ماست.

در حقیقت در رجزهای چهل سال قبل یک نکته درج بود، گوینده خود دچار شده بود دروغ نمی گفت. از همین رو سرنوشتش چنان دردناک شد. شاه پیشین باور داشت به آن چه می گفت زمان نشان داد که اوهام بود، ولی این دارودسته خود می دانند که دروغ می گویند. خود آمار را پنهان می کنند. خود دستور تغییر آمار می دهند. شب ها به ریش باباعلی می خندند.

حالا پس باید گفت. متشکریم از فوتبالیست های امیدمان که ماشین فریب نشدند. هیزم اجاقی نشدند که در آن طلسم می سوزانند. اگر دلمان می سوزد از این شکست بد، اگر از خشم دندان به هم می سائیم، مخاطب مان ساق های جوان نیست که امیدند و امید می مانند. حتی مربیانشان هم از نفرین در امان اند. کار از جای دیگر خراب است. بچه ها و توپ گرد خرابی را نشانمان دادند. بچه ها متشکریم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At June 25, 2011 at 12:39 AM , Anonymous Anonymous said...

چه خوب گفتید که چند جا هست که طلسم به کار نمی آید: ورزش و هنر و ادبیات
اینها جون با روح و روحیه و ذوق و نشاط درست می شوند. اما به همین نسبت دیگر عرصه ها همچون علوم فنی و کسب و کار و تولید و صنعت و غیره هم اگرچه به تصور مسئولین بیشتر با "ید" و "سرمایه" نیاز دارند، اما همانها هم در اصل بدون روحیه و نشاط و دلخوشی، انجام شدنی نیستند. نتیجه آن است که نیروی انسانی ما در هرجای دنیا خوب کار می کند، اما اینجا انگار خلاقیتش مرده. کی خواهیم فهمید که ابزار تولید فقط یکی اش سرمایه است. دیگری اش که نیروی انسانی است ، از گوشت و پوست و استخوان فقط تشکیل نشده، بلکه از روح و روان تشکیل شده و به روحیه نیاز دارد. کی خواهیم فهمید که آنچه ما برای پیشرفت کم داریم، پول نیست - که البته زیادشم داریم - ما همه ابزار پیشرفت را به ظاهر داریم: پول، منابع مادی، منابع انسانی، موقعیت و شرایط جغرافیایی، موقعیت و شرایط مطلوب زمانی. اما چرا کسی نیست بگوید که بابا تفاوتما و کسری مان فقط همان دموکراسی است نه چیز دیگر، کرامت انسانی است . و باقی چزها که نشاط و روحیه و خلایت وامید و دلخوشی می آورد.
کاش ترکیه را بغل گوشمان ببینیم. آیا آنها دین را ارج نهاد ه اند و دینداری مردم را بهتر حفظ کرده اند یا ما؟ آیا فقر و فساد و تبعیض حالا بحرانی تر است یا زمان شاه؟
امید از تهران

 
At June 25, 2011 at 12:49 AM , Anonymous Anonymous said...

آخر می دانید مسأله چیست؟ اینکه بچه های تیم ملی و بقیه ورزشکارها هم از همین مردمند و شریک در غم و غصه و شادی و مسائل ملت. بدیهی است که آنها هم از زندانی شدن افرادی که به نظر ایشان شایسته زندانی شدن نیستند، متأثر می شوند، از دروغ آنهم دروغ رسمی و مقامات بدشان بیاید، از خرپنداری خودشان و از ضغیر پنداری و نفهم فرض کردن خودشان، از مانند بچه رفتار کردن مسئولین با خودشان، ناراحت و عصبی شوند. حالا چطور بروند توپ بزنند و حری زمین بزنند. پدر یا مادر 90 ساله کسی به رحمت خدا می رود، روحیه بازی ندارد و همه هم می پذیرند این را. حالا با این همه غصه و عصبیت چطور بازی کند؟ حتی اگر تا فرق سرش را با پول بپوشانند. حتی اگر هی صدا و سیما بگوید 98 درصد راضی اند از طرح امنیت اجتماعی، یا حتی اگر آن ورزشکار به هزار ملاحظه مجبور باشد مجیز بگوید، چاپلوسی کند یا طرفداری کند
باز هم امید از تهران

 
At June 25, 2011 at 3:59 AM , Anonymous Anonymous said...

به نظر می رسد شما و امثال شما در احمدی نژاد چیزی جز نادرستی نمی بینید. شده همان سفید و سیاه دیدن یا به قول خودتان صفر و صد. انگار اعشاری در کار نیست. یعنی واقعا احمدی نژاد و تیم همراهش اینقدر بد است یا جرمشان این است که آرزوهای برخی را در انتخاباتی که همان برخی ناعادلانه اش خواندند بر باد رفت. بحث دیگر خیلی خشمگینانه شده است و جز کینه نمی نوان در آن چیزی دید. شاید هم من اشتباه کنم.نمیدانم. اگر به زندانی سیاسی و غیر سیاسی و وضع اسف بار آن است که مربوط به امروز نیست. به قول مرحوم منتظری روی ساواک را سفید کردند . کی؟ همان زمانی که اصلاح طلبان امروز و راستی های دیروز و امروز در مناصب بالای حکومتی حاضر بودند. من نه به احمدی نژاد رای داده ام و نه هوادار اویم ولی به نظرم بحثها دارد به بیراهه می رود. سیاست یک بام و دو هوا می تواند موفق باشد؟ باز هم نمی دانم.

 
At June 25, 2011 at 5:10 AM , Anonymous Anonymous said...

baz ham ziba neveshtid, moteshakeram!

 
At June 25, 2011 at 6:40 AM , Anonymous morteza morteza said...

واقعا خنده داره (وشایدم ناامید کننده) این رو به کسی چون شما تذکر بدم که پیشرفت ایران با تلنبار شدن شکستها در همه حوزه ها و فوران خشم مردم بدست نمی آید و اینکه انتظار شکست رو بکشیم و یا از آن خوشحال بشیم برای نزدیک شدن روز موعود سرنگونی خوبه ولی لزوما به معنای حرکت در جاده پیشرفت نیست (و محرمانه بگم که چنان سقوطی به نظر من رفتن به سمت قهقراست)

 
At June 25, 2011 at 11:01 AM , Anonymous خسته said...

واقعا که. جناب بهنود در کل این مقاله یک بار اسم احمدی نژاد را نبرده اند و چند جا اشاره کرده اند که سی و اندی است که وضعمان این است اما خواننده محترمی می گوید شما در مورد احمدی نژاد صددرصدی شده اید. درست مثال همان گوشت و گربه دزده است. فهمیده هم خودش هم هوادارانش
ماشاله کی خسته س

 
At June 25, 2011 at 12:07 PM , Anonymous امیرمهدی said...

فوتبالی که وبال شده بی فوت و فن
!

 
At June 25, 2011 at 1:31 PM , Anonymous Anonymous said...

ه "...هفتاد نفری که گناهشان سادگی و اعتمادشان است، و حاصلش هم سرخوردگی هر نسل..." ه

این خود گناه کمی نیست. چه زیبا و چه زشت، انسان جزئی از طبیعتی است که قانون حاکم بر آن تنازع برای بقاست. در این نزاع، کسی که قدرت دارد برنده است و آن کس که ضعیف است بازنده. انسانها و جوامع انسانی هم از این قاعده مستثنی نیستند. ساده لوحی، اعتماد بی جا، حافظه ی کوتاه، نداشتن عزت نفس، و خیلی دیگر از خصوصیات ما، ضعف است، و آن هم در این روزگار که عامل قدرت در "سر" است و نه در "بازو". کمی که فکر کنیم می بینیم که سادگی و زودباوری گناه کمی نیست... ه

 
At June 25, 2011 at 3:57 PM , Anonymous Anonymous said...

نمردیم و دیدیم جناب بهنود هم عصبانی شد

 
At June 25, 2011 at 4:46 PM , Blogger Fahimeh said...

نمی دانم از این جا چه کاری غیر از پخش کردن این نوشته ها می تونم بکنم، هر کسی که از ایران باهام حرف می زنه میگه که شماها هیچ کاری نمی تونید بکنید و سرتون رو بندازین پایین درستون رو بخونین، ولی آخه من چی کار کنم که خیلی وقنه فهمیدم که خوشی ها و ناراحتی های این دنیا ناپایدارن و من دلم میسوزه که بخاطره آینده ای که به خوب بودنش مطمين نیستم ساکت بشینم و درسم رو بخونم و شاهد اذیت شدن عزیزانم تو ایران باشم.

من میدونم که با انقلاب هیچ اتقاق خوبی برای جامعۀ ما نمی افته، چون عوامل اصلی انقلاب یا از بین می رن و یا توسط انسان های چابلوس از صحنۀ ادارۀ امور حذف می شوند. برای همین خواستار جنگ سرد هستم تا به کسی هم ضرری وارد نشه و این مستلزم اینه که همه بیدار بشیم، همه ببینیم که چه دارد سر جامعه مان می آید. همه دل بسوزانیم. جالبی ماجرا اینجاست همه ی انسان هایی که خواستار از بین رفتن حکومت ظلم هستند با یکدیگر هم عقیده نیستند.، و در بعضی موارد کاملا مخالف یکدیگرند واین بزرگترین مشکلی است که باعث شده تلاشمان بعد از 2 سال هم نتیجه ندهد. وقتی که کمی دقیق به مسيله نگاه می کنم میبینم که بسیار این اختلاف نظر ها طبیعیه و اجتناب ناپذیر اما مثل ازدواج میمونه، دو انسان هیچ وقت مانند هم نمی خواهند و مانند هم فکر نمی کنند اما ازدواجی موفق میشود(البته به نظر من) که هر دو طرف از ابتدا فوانینی را که برایشان مهم است به زبان آورند و آن قوانین را پایه ی زندگی مشترکشان کنند و از آن پس هر کدامشان سعی کنند که آن قوانین را رعایت کنند، این قوانین لزوماً طومار نیست. چند اعتقاد اساسی است. مثلا دروغ نگفتن... به نظر من ازدواجی که این قوانین از ابتدای آن تنظیم شده باشد محال است که به طلاق بکشد. و حال قیامی که هدفش مشخص و قوانینش مشخص باشد محال است که سر انجام نداشته باشد. بیایید قوانین و خواسته های جمعی مان را تنظیم کنیم و همه یکصدا باشیم. بیاید به ان قوانین ملزم بمانیم. من اگر امروز گنگم به این علت است که فقط می دانم که چه کسانی چه چیز را نمی خواهند اما نمیدانم که آنها چه می خواهند

تمام مشکل ما این هست که نمی دانیم چه می خواهیم و اگر هم می دانیم با همدیگر هماهنگ نیستیم. بیایید اگر طرفدار چیزی هستیم قوانینش را پر رنگ کنیم و به آن پایبند بمانیم. اینگونه طفدارانمان بیشتر و اینکه بسیاری از انسان هایی که الان بی طرف هستند قدرت انتخاب پیدا می کنند

 
At June 26, 2011 at 7:45 AM , Anonymous پوریا طباطبایی said...

به قول طرف، یه روز خوب میاد، اینو میدونم! ولی آدم همه اش با خود می گوید چرا روزهایی که به المپیک نرفتنش چهل ساله می شود، روزهایی که باید در زندانها گرسنه داشته باشیم تا بمیرند، چرا این روزهای بد همه اش نصیب ما شد؟!!

 
At June 26, 2011 at 8:10 AM , Anonymous Anonymous said...

درست گفتی ولی باز دل آدم می سوزد.

 
At June 26, 2011 at 8:20 AM , Anonymous Anonymous said...

گاه پستهای شما آنقدر غرض ورزانه و بدور از واقعیت میشوند که مجبور میشوم آنها را یک خط درمیان بخوانم تا زودتر بروم سراغ کامنتهایی که شاید حرفی برای گفتن داشته باشند و بتوان چیزی از آنها آموخت،
مثلا همین پست بچه ها متشکریم
گویی بچه ها با یک حرکت انقلابی بر علیه دولت وقت از سعود سر باز زده اند
پس اشکهایشان برای چه بود
از سویی استاد بهنود به ما گوشزد میکنند که باید تلاش کنیم تا صفر و صدی نباشیم، و بعد خودشان پستی میگذارند در رابطه با به قهقرا رفتن ورزش در ایران
و در مقابل آن خبر رکورد کسب بیشترین مدال توسط ورزشکاران ما در سال گذشته را داریم.
و در جاهای دیگر هم بر میخوریم به اینکه
از طرفی در همه ی سا یتهای اپوزیسیون درج میشود که در ملاقات رییس جمهورهای دعوت شده با رهبری جای احمدی نژاد خالی بود، پس دعوا بالا گرفته است
و از سویی در اخبار شبکه اول دیدار طالبانی با رهبری را با همراهی احمدی نژاد پخش میکند.
و یا خبر تذکر احمدی نژاد به خامنه ای که در مراسم سالگرد امام گفت : " آقای رییس نوبت شما هم میرسد"
میرویم سرچ مکنیم و فیلمش را میبینیم که مخاطب وی به وضوح یک نفر از میان جمعیت است که شلوغ کرده است و شعار میدهد.
به ناگهان گزارشات بی شماری از فقر در گوشه و کنار ایران در اثبات ناکارآمد بودن طرح هدفمندی یارانه ها
گویی فقر محصول اجرایی شدن این طرح بوده و در همین چند ماه اخیر اتفاق افتاده است
و یا خبر اعتصاب غذای جمعی از زندانیان در مقابل خبر مرخصی چند روزه ی برخی از اسامی ذکر شده
جایی در مورد اعدامهای سال ۶۷ میخوانیم و سوالاتی در این مورد و در جواب عذر رییس دولت وقت که بی خبر بودهاند !
یعنی اینقدر قحطی مطلب برای گفتن است که باید با اینگونه دروغهای شاخدار ازحکومت و دولت ایران انتقاد کرده و از خود دفاع کنیم
این نوع خبرها را حتا به خورد گوسفند هم نمیتوان داد و بیشتر به خودزنی سیاسی شباهت دارد تا عمل روشنگرانه
واقعا آلترناتیوهای ما چه نوع حکومتهایی و چه رهبرانی هستند؟
آیا ما نباید در ابتدا بدانیم که چه میخواهیم تا بتوانیم خواسته هایمان را در محیطی عقلانی و بدور از تشنج مطرح نماییم
و "اهداف" مهمترین دغدغه ها ی ما باشند و نه "افراد"
برزو

 
At June 26, 2011 at 9:10 AM , Blogger Ehsan said...

جناب بهنود، ممنون ازین مقاله دردمندانه.
اما واقعاً درک نکردم بین اون مقایسه های درست میانه ی مقاله، اسم خاقانی و قیاس گرفتنش با سعدی چه معنی داشت؟ شعر خاقانی اگرچه پرتعقید و دشوار خوان، اما سرشار از آزادگی و هوش و شعوره , و باری نه به سلاست و زیبایی کم از سعدی داره و نه میشه به جرم جلافت و چرندی بار خرش کرد ...و جفای بزرگی است که فی المثل برای بزرگداشت سعدی، از خاقانی مایه بذارید! هستند بزرگوارانی از سلک انوری و قآنی و سوزنی که شاید سزاوار تحقیری ازین دست باشند، نه خاقانی...خاقانی به حق، به شهادت دکتر سجادی، کزازی و همه کسانی که متخصص شعرش هستند روشنفکر آزاداندیش و فرهیخته ی عصر خودشه...صرفاً خواستم بگم مطلقاً همچه قیاسی درست نیست.

 
At June 26, 2011 at 11:02 AM , Anonymous Anonymous said...

دیدم یکی نوشته بود نمردیم و دیدیم آقای بهنود هم عصبانی شدند..من هم دقیقا همین حس رو داشتم وقت خوندن این متن..که ایول. خوب گفتید آقای بهنود دوست داشتنی و حرف حق و نغز گو...ما الان به اینطور ری اکشن هایی نیاز داریم. در واقع عملا همه به همین ورطه افتادیم از سر اجبار البته دیگه...که اون هم سر تاثیر همت مردانی است که در حبس اند و همه ما رو شرمنده کردن... میدونید حالم داره ازاین تئوری عدم خشونت که به غلط فهمیدیمش به هم میخوره...ما فکر کردیم نایس بودن و ادای آدمهایی اوکی رو دراوردن یعنی ما اخر گفتگو تمدن هاییم...غافل از اینکه "احساسات منفی به قدر درد جسمانی برای بقا اهمیت دارد" و نباید این خشم ها رو الکی فرو خورد..باید مدیریتش کرد و این با فرو خوردن فرق داره...اگه این خشم و نشون ندیم اینم خودش یه دروغ بزرگه..و خشمگین بودن فرق داره با کشتن و زدن و بردن...

 
At June 26, 2011 at 2:33 PM , Anonymous Korosh said...

آقای بهنود همه مشکلات کشور را به گردن دولت جمهوری اسلامی انداختن منصفانه نیست،شما فکر میکنید اگر لاریجانی یا قالیباف رئیس دولت بودند خیلی متفاوت تر عمل میکردند،در چنین تار و پود سیاسی مذهب زده و ایدئولوژیکی احمدی نژاد فقط یکی از افرادی است که باید مورد پرسش قرار گیرند ،احمدی نژاد ها محصول یک نظام اجتماعی و بافتار فرهنگی هستند که در داخل یک سیستم استبدادی جولان میدهند

 
At June 26, 2011 at 2:34 PM , Anonymous Anonymous said...

چه خوش سعادتی بیداری با نغمه پرندگان
پاکان، فرهیخته گان،
اینان نالان دردمند،
آنان خودکامگان آزمند،
آفتاب! برایشان بتاب
هر دم زندگی، مبارکشان باد.
مویه؟ و ضجه؟
ندا و ندبه؟
توبه!؟
نه! ازاین راز توبه نتوان کرد
نه به آن مرده توان گریست به زار
لیک، فردایی مشت خونین گره خورده ای به لقمه نانی باز اندر آید
خون بسته به مشت گره چون توان شست؟
آبرویی؟ تا بشوید!؟

سبزعلی

 
At June 26, 2011 at 4:45 PM , Anonymous Amir said...

گمون می کنم منظور استاد بهنود قآنی بوده و نه خاقانی... شما سخت نگیر حالا وسط بحث!

 
At June 26, 2011 at 10:30 PM , Blogger Ehsan said...

بسیار سپاسگزارم بابت تغییر اسم خاقانی؛ که خاقانی خودش مصداق بارز همین جمله شماست: "ادب از دسترس فریب بیرون است"...و خاقانی بی تعارف همون ادب و میراث فخیم و شریفه. ممنونم واقعاً، گاه میبینید بی که تعمدی در کار باشه ناخواسته با یه سطر نالازم و پرت، که چه بسا در فحوای متن هم گم شده باشه, ناغافل یه باور غلطی توی ذهن یه عده بی خبر سنجاق میکنین! باری باز هم قدرشناس توجه و تعهد قلم شمام.

 
At June 28, 2011 at 3:12 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود سلام ، برنامه صفحه ۲ را الان دیدم و تقابل شما را با آقایان نوری زد و یزدان پناه ۵ دقیقه اول گفتم بهنود پیر شده است و محافظه کار ، ولی‌ به پایان که نزدیک شد دیدم داستان چیز دیگریست. آقای بهنود اول اینکه عقب نشینی شما را از دعوت به شکستن اعتصاب نپسندیدم .یادتان باشد شما معلم من هستید من یک جوان ایرانی‌ هستم که شما را سپید موی سیاست میدانم و بسیاری اوقات نظر شما را میپسندم و تنها برایتان افسوس میخورم آنگاه که شما را کنار آقای مهاجرانی میبینم ، بگذریم . آقای بهنود داستان به باور من یک چیز است و آن فرهنگ شهادت است فرهنگی‌ که که در نوری زاد میبینم و در شما نیست قصد تحلیل فرهنگ شهادت و تایید یا را در این نوشتار کوتاه ندارم ،فقط می‌خواهم بگویم امثال نوری زاد با فرهنگ شهادت زندگی‌ کرده اند و با اعتقاد گفت که باید ۱۲ تان بر زمین می‌‌افتادند ولی‌ شما به زندگی‌ اعتقاد دارید و به همین دلیل دستتان میلرزد از اینکه کسی‌ بمیرد و شما آنرا تایید کنید ، با فرهنگ شهادت نتیجه سریع تر عائد میشود . حرف من این است مگر نه اینکه این جنبش متکثر است و هرکس از ظن خود یار آن شده است ،پس بگذارید موسا به دین خود و عیسی به دین خود باشد و همه کنار هم باشیم . کاش نظرتان را می‌توانستم در این بار بشنوم . هرچند پاسخ من به این حرف این است که من از فرهنگ شهادت بیزارم ،آرمان من زندگیست و مرگ را برای کسی‌ و برای خود نمیخواهم . کاش این را میگفتید . با احترام- باران

 
At July 1, 2011 at 3:02 AM , Anonymous Anonymous said...

عمومسعود مصطفوی رییس فدراسیون آقای خاتمی کم کلاه نذاشت سر مردم و فیفا.اگه برای زدن کل بخواهیم از جزئ مثال بزنیم از این مصداق ها زیاد دارم که شبیه سازیتونو بهم بزنه...خسبیده دوست داشتنی در لندن.

 
At July 1, 2011 at 5:17 PM , Anonymous محمد حسین زارع said...

سلام استاد
من قدری درس خوانده ام ،قدری در جبهه جنگیدم، قدری ماشین الات صنعتی ساختم ، قدری تجارت و در نهایت در 38 سالگی پی به قدرت رسانه بردم و اصطلاحا وبمستر شدم
در 5 سالی که از شروع کارم میگذرد توانسته ام حدود 60 هزار جوان و نوجوان را در سایتهای خودم جمع کنم ، جوانانی خسته و سرخورده از نداشتن راهی برای رسیدن به ارزوهای مشاده شده از غرب توسط اینترنت و ماهواره که همگی فکر میکنند برای رسیدن به میدان ازادی باید از خیابان انقلاب گذر کنند ، انهم نه پیاده بلکه با اتوبوس سریع السیر.
حرف های امثال من اگر نگویم بی اثر بلکه کم اثر است . اجازه میخواهم بخشی از اثار شما را برایشان منتشر کنم یا اینکه دقیقا چیزی بنویسید که جوان فهم وجوان پسند باشد و مبین مفهوم انقلاب و خطرات ان برای کشوری مانند ایران که اکنون با چسب دیکتاتوری به هم چسبیده مانده و سودای تیکه پاره شده به طور بالقوه در بطن دارد.
چرا که اگر کنترل نشوند مانند 32 سال قبل دوباره دودمان ایران را به باد میدهند که شاید این بار ایت اللهی قدر قدرت میدان دار نباشد که از پاشیدگی حتمی ایرانمان جلوگیری کند

افتخار دهید برای انجام این مهم مکاتبه فرمائید بر من منت گذاشته اید



پاینده باشید

---------------
لطفا این کامنت را تائید نکنید

 
At July 1, 2011 at 5:23 PM , Anonymous Anonymous said...

به همه دوستان توصیه می کنم اگر ندیده اند مصاحبه پارازیت را با آقای بهنود ببنید . حتما ببنید

 
At July 1, 2011 at 5:40 PM , Anonymous دکتر احمدی said...

آقای بهنود من یک استاد دانشگاه هستم یک بار دو سال قبل با شما یک مکاتبه ای کردم و از کار ژورنالیزم پرسیدم و می خواستم در انتخاب رشته دخترم یاریم دهید که لطف کردید. امروز دیدم که عین هان بیان را در مصاحبه پارازیت گفتید . من به شما افتخار می کنم . اما واقعا دلم می خواهد برای شاگردان و علاقه مندانتان روشن کنید که چرا دعوت این ها را پذیرفتید. می دانم شما ترسی از انتقاد ندارید اما خواهش می کنم سری به کامنت هایشان بزنید و ببینید طرفداران این برنامه چه کسانی هستند [...]

 
At July 2, 2011 at 6:52 AM , Anonymous Anonymous said...

اینکه صبرمان از دست این جماعت لبریز شده درست، ولی آیا این دلیل میشود برای خوشحالی از یک ناکامی یا نقصان !؟ با همین طرز فکر آیا ا گر ایران در اثر جنگ یا هر چیز دیگری به ویرانه ای تبدیل شود، باید خوشحال بود که این جماعت در اداره مملکت افتضاح به بر آورده و نمیتواند ادعایی در این مورد داشته باشد ؟در این صورت این چند ساله کم مایه خوشحالی نداشته ایم !.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home