Wednesday, June 15, 2011

آن ها که نامشان پیام امروز بود


این شرحی است یا گزارشی که بهتر است در جای اصلیش یعنی مهرنامه شماره 12 خوانده شود که پرونده پیام امروز را مطرح کرده اند. فقط به قصد یاد کردن از روزگاری. آیا پیام امروز را یادتان هست؟ این قصه آن هاست
.
قصه از یک روز پرستوئی در یکی از سال های نیمه دوم جنگ شروع می شود. رفته ایم به دیدن خانه پیدایش ها، خانه ای که خانواده ای بزرگ در آن زیسته بودند تا آن روز که می خواست به اجاره ما در آید. شماره 1474 خیابان شریعتی، کد پستی اش به نظرم 6849 بود. وقتی رفتیم هنوز آثار حیات یک خانواده در آن باقی بود. از خیابان شریعتی یکراست پایمان را گذاشتیم روی پله ها و رفتیم به راهرو، انگار از پیش یکی روی در اتاق های نوشته بود اتاق توزیع و شهرستان ها. انگار در اتاق بزرگ همکف نوشته شده بود آگهی ها. و اتاق رو به قبله شد آتلیه.

رفتیم و باقی مانده دهه شصت و همه دهه هفتاد را ماندیم همان جا. برای من که به قول قدیمی ها مستمع آزاد بودم همه خاطره بود و شیرین و سخت بود، چه رسد به لی لی دژم و شهرزاد مشاور و عفت و ناصر و کیومرث و البته رهبر ارکستر عمید نائینی و بیست و هشت نفر دیگر. در همان خانه بودیم که بمب می انداخت صدام، همان جا بودیم که مادر شهیدی درهمسایگی شربت آورد که جنگ تمام شد. در همان جا بودیم که سیلی آمد که هنوز مبداء آن را کس نگفته اما ناگهان رودخانه ای را که از تجریش می آید تا زرکنده پر کرد و عده ای را خانه خراب و گروهی را هم نگران ما. خطی کشید رودخانه مشکوک با آن آب غلیظ سیمانی بین ما و غرب شهر.

در همین خانه بودیم که صنعت حمل و نقل شد مجله ای پرتیراژ و موثر، در همین جا اضافات یافت. فقط افسوس که فیروز گوران به این خانه نیامد. در همین خانه بودیم که علیرضا اسپهبد یادش به خیر – نوشتم آن قدر جوش خورد که نماند – با آن نقاشی های تمیز هر هفته رسید و روی جلد مجلات شهر تغییر کرد. در همین جا بودیم که روزی از آیدین پرسیدم آیا کسی هست از شاگردانت مانند جوانی خودت اهل کار و هنرمند، هیچ نگفت و یک ساعت بعد پسرکی رسید لاغر دوچرخه اش را بست و پاچه شلوارش را باز کرد و یک لوله دستش بود از کارهایش و او هومن مرتضوی بود، سلامی مثلا نظامی نمکین داد و گفت من بچه سرهنگم، آیدین آغداشلو مرا فرستاده است. و جلدهایمان شد شاهکار. الان که همه چیز کامیپوتری است کس تصور ندارد که هومن – و پیش از او علیرضا – جلدهای صنعت حمل و نقل را با دست اجرا می کردند با سوخت و ساخت کامل. برای عشق، نه برای پانصد تومان موعود.
در همان جا بود که بنی اسدی آمد، توکا رسید باریک و بلند و مردمی مثل همیشه محیط را کرد روشن و شاد. فرزین آدمیت هم سیگار را جوید و به ملاقات پدر رفت و آمد و طرح کشید و صفحه بست، در همین جا بودیم که احمد دالوند رسید توپول و ناگهان دیدیم در شماره یک پیام امروز که یک دستیار دارد که شاگردش هست نیما بهنود. تو از کجا رسیدی پسر؟ نیما رفت که درس بخواند و مانا نیستانی آمد. پیام امروز شد پایگاه نام هائی که قرار بود بدرخشند، بعد اردشیر رستمی آمد با دل امیدوارش و هنوز دلخوش. حالا که صحبت از گرافیک است چرا از عکس هامان نگویم از محمد صیاد، حسن سربخشیان و البته کاوه گلستان.

در همان خانه بودیم که عفت و ناصر را با ماشین عمید نائینی رییس ارکستر به خانه بخت فرستادیم و من بزرگ تر جمع شاهد عقد بودم. بعد این خانه قدم داشت برای من که با فاطمه حدیدی، رییس آتلیه مان رفتیم به یک زندگی. بعدها دکتر حسن و مسعود هم همان جا زندگی یافتند. خانه مان بود دیگر. در همان خانه عاشق شدیم، ترسیدیم، دلهره داشتیم، با هم بحث و جدل کردیم.

وقتی رسیدیم جغرافیای ساختمان این شد. زیر زمین انبار بود، بعد به عظمت مهندس غلامرضا معتمدی – که روی جلدهای شماره های اول پیام امروز هم از اوست – شد آتلیه ای پدر و مادر دار. پس اتاق بزرگ همکف خالی شد برای اداری و چپش آگهی ها و سمت راست هم جای توزیع و شهرستان ها، جای همیشگی عضو آرام جمع جناب صالحی.

در طبقه دوم سالن خانه 1474 شد اتاق بزرگ هیات تحریریه. در راس آن یک چند حسین شمس ایلی، یک چند سیروس علی نژاد و تا پایان دکتر نمکدوست. دور تا دورش اول کار کاوه باسمنجی و تا آخر شهرزاد، لی لی و کمال آقائی و نسرین تخیری و خیلی های دیگر. و البته روبروی شاه نشین آقای محمد قائد. اتاق پهلو متعلق به عمید نائینی و دکتر زاهدی اصل مدیر پیام امروز. در گردش به جنوب اتاق کیومرث آقاحسینی. رو به غرب اتاق ناهارخوری، بود و ماند، جز آن که وقتی ناهاری نبود، من و عضو مستمع آزاد دیگر مهدی سحابی زنده یادش و گرامی یادگارانش، در آن می نشستیم. عصر های شنبه در همین اتاق جلسات کارشناسی بود. و این کارشناسی حکایت من است و صنعت حمل و نقل و پیام امروز. که می گویم.

بعد ها مهندس معتمدی انباری در حیاط برایمان ساخت همانند بانکر هیتلر در برچسگادن، انبار کاغد و مهمات ولی انگار پناهگاهی جنگی، دو گلدان جلو درش هم برای تزئین و گول زننده.

چند شماره ای از پیام امروز منتشر شده بود و من کاری نداشتم. سرم گرم کار دیگر بود که رییس ارکستر امر مقرر کرد. من و مرتضی ممیز – که جایش هر جا بودیم و نبود خالی بود و هست – رسیدیم. من که بودم در ساختمان، مرتضی رسید برای اداره گردش هنری. آرم را هم او طراحی و جمع و جور کرده بود.
و درست در همین ماده تاریخ، کامپیوتر وارد نظامات ما شد. اول کسش هم محمد رامهرمزی آورد و کامیپوترش چنان بزرگ بود و دنگ و فنگ داشت که باید می رفتیم دفترش هم قهوه خوب می خوردیم و هم روی جلد را آماده می کردیم. و روی جلدهای پیام امروز از شماره ده با محمد بود. اما درست تر این که، یکی روزی روزگاری شرحی بنویسد درباره کامپیوتر – یعنی لب تاپ – و آقای قائد. اولین دانشمند از جمع که با کی بورد نوشت و یک موجودی وارد سالن تحریری کرد که اول جز خودش کسی به آن محل نگذاشت بعدا همه دریافتند این دستگاه تنها پدیده ای است که می تواند دانشمندی را با آن هیبت برنارد شاو وار گرفتار خود کند، چنان که تا روزها و روزها با گام های پرصدای بلند برمی خاست و ناسزاگویان، تا سوار فیات مشهور شود و راهی دفتر فروش کامیپوتر. و این کاری هر روزه بود تا کامیپوتر مهار شد. و این سال هاست قبل از آن که ما بیاموزیم چطور با نوک انگشتان بنویسیم و قلم و کاغذ از یادمان برود. و در آن زمان اینترنت هم خبری نبود برای اطلاع. پس نه پست الکترونیک و نه چت و نه حتی فیس بوک و تویتر.

اندر احوالات شخصیه
باز می گردم به عقب، وقتی به خانه 1474 میهمان شدیم چهل ساله بودم و تا پنجاه و چند سالم شد ماندیم . مهم ترین حادثه این بخش از عمرم اقتصاد بود. کوچه ای که همه عمر گذارم بدان نیفتاده بود. از ادبیات رسیده به روزنامه نگاری را چه کار به اقتصاد. بعد از انقلاب هم که زده بودم به خواندن تاریخ معاصر. اما وقتی صنعت حمل و نقل رسید. سفری پیش آمد رهبر ارکستر رفت من ماندم و کیومرث آقاحسینی و فیروز گوران باید می آموختم. چه آموزگاری بهتر از فریبرز رییس دانا که سخت گیر هم نبود و اهل بخیه هم بود و حرف ها داشتیم از کانون نویسندگان و شاملو و دیگران با هم زدن. فریبرز مرا همچنان شاگردانش دست گرفت و برد و بعد که رهایم کرد و رفت من متوسل شدم به زنده یاد دکترمنوچهر فرهنگ، استاد فریبرز. دنیای عجیبی بود اقتصاد. تا این که گروه کارشناسی صنعت حمل و نقل شکل گرفت و میرزا بنویسش شدم. این حرفه ای ترین کاری است که برای یک نشریه تخصصی می شد کرد. علمای حرفه اقتصاد بنا را می ساختند و من نمای گزارش را روزنامه نگارانه می کردم و می شد گزارشی برای هر شماره و در شهر خوانده می شد بسیار. فریبرز که رفت به کارهای دانشگاهی و دلمشغولی های جدی تر برسد، من ماندم با خبرگانی مانند محمد سعید دانشمند، مهرداد خواچه نوری، علی هدایتی راد و یحیائی و ملکپور. و گاه گاه کارشناسان دیگر به مقتضای سوژه. و چه موهبتی بزرگ تر از این که آدمی غافل همچون من هر چند مجبور باشد یک پایان نامه مانند بنویسد درباره موضوعی روز نه الزاما درباره حمل و نقل بلکه در حوزه اقتصادیات . هر بار هم نوشتن تاریخچه ای با من بود و اوایل کار نوشتن تحلیلی اصلی با فریبرز رییس دانا و بعد سعید دانشمند و مهرداد خواجه نوری. مجلات کار خود می کردند اما آموزش حین کار دنیای عجبی بود. اعترافی کنم و بگذرم که ذهنیت مرا شکل داد. اقتصاد وقتی در شغل ما روزنامه نگاری ضرب شد، پنجره ای به دنیای دیگر گشود برایم انگار رویه ای از ماجرای دنیا را اصلا ندیده بودم. اصلا خشم و مهرمان به جهان انگار تاکنون بی پایه بود. وقتی راه افتادم و تاریکی های تونل اقتصاد برایم تا حدودی روشن شد معنای بعض حرکات ، بعض دشمنی ها، بعض قدرت جوئی ها. برخی اهمیت ها و بی اهمیتی ها برایم روشن گشت. در پایان این دوران حتی در مقالات سیاسی و اجتماعی هم آن نبودم که پیش از آن. و دیگر نیستم. علمی بدان خشکی که ابتدا می نمود چقدر انعطاف پذیر شد به هنگام. نه دو دو تا چهار تا نبود. اقتصاد سیاسی دکتر منوچهر فرهنگ و همین طور کتاب ارجمند همایون کاتوزیان را با همین عشق خواندم و برگشتم به هر آن چه حتی از مصدق، تقی زاده، وثوق الدوله و داور می دانستم. عجبا چه دریچه ای است و عجبا از غافلان. رییس ارکستر این را از همان جوانی خوب فهمیده بود که مدام با اقتصاد ور می رفت. برای همین است که می گویم در زندگیم که جای زخم و مهر حدود شصت نشریه پیداست کارشناسی صنعت حمل و نقل و بعد پیام امروز فصلی است که جداشدنی نیست از وجودم. و به هیچ نشریه دیگری از میان آن شصت به این اندازه بدهکار نیستم. برای منی که حتی از دانشجوئی رسمی در دانشکده ادبیات هم به موقع خودش محروم ماندم، این کار دانشکده ای شد که در دهه چهل عمر نصیبم شد. احوالات شخصیه تمام

احوالات پیام امروزیه
سال هفتاد و سه که رسید و دکتر زاهدی اصل هم به ساختمان 1474 آمد و روزی رییس ارکستر دعوتمان کرد به آشنائی، پیام امروز متولد شد. چند شماره ای گذشت و کسی به یاد گروه کارشناسی نبود که همچنان از پنج سال قبلش داشت کار می کرد. از شماره چهار سروکله مان در پیام امروز پیداست و از شماره ده بود که کم کمک گزارش های اصلی همراه شد. اما از اولین شماره سرمقاله های سردبیر نشان شهر داده بود که سخنی تازه می رسد. درکی از هوای تازه و فضای تازه ای که ایران می طلبد. گمان خوشدلانه این بود که این سخن و درک و فضایابی شنیده شود و پسند افتد.

پیام امروز خوش طالعی داشت. دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی داشت تمام می شد. جنگ و ویرانی و ترس جایش را به نوسازی و سخنان نو داده بود، بیم مرگ و جنگ که امنیت کش است و خواست ها را محدود می کند جای خود را به باز شدن خواست ها داده و زمان شکل دادن به آن ها بود. حالا موقع آن بود که حکومت – که بنیاد گذارش را هم از دست داد – نشان دهد چقدر قابلیت حکومت شدن دارد. دوره تلخ و شیرین نوسازی پس از جنگ داشت تمام می شد و سرکله کشمکش ها برای جانشینی در قدرت اجرایئ پیدا شده . موقع خوش اما تاریکی بود برای طلوع یک نشریه. چنان که نائینی در نظر داشت و دکتر زاهدی همقدم پادار آن شد. فضای سیاسی داشت باز می شد. نشریاتی مانند آدینه که ما در آن بودیم داشتند بال های تازه می زدند. نشریاتی تخصصی که بعضی از بد حادثه بدان جا پناه برده بودیم، دیگر تنگ بودند و شاید هم در خیال روزنامه نگاری حرفه ای چنین می نمود. به خصوص که همشهری هم رسیده و اعلام موجودیت کرده بود و روزنامه ایران هم بعدا آمد و به عنوان روزنامه دولت فضایی تازه آورد که نویدبخش تلقی تازه ای از زندگی اجتماعی می توانست بود. با این وجود پیام امروز آرام وارد میدان شد، انگار کن دستی در آب زدن پیش از شنا، برای فهم درجه حرارت آب. با این مقدمه پیام امروز به مدیریت دکتر زاهدی اصل، سردبیری عمید نائینی و دبیری سیروس علی نژاد شروع شد. پایه گذاشته شد.

و زمان خوش استغنا برای پیام امروز وقتی بود که رسیدیم به دوران اصلاحات و نسل جوان رسید. به دعوت رییس ارکستر، حسن نمکدوست و مسعود خرسند رسیدند و با رسیدنشان یک شادمانی مفقود زنده شد. ما را بگو که گمان داشتیم چوب ماراتون را از دست های ما کس نیست بگیرد در این حرفه. در این زمان سیروس رفته بود به سردبیری سفر و اتاق بالای ساختمان 1474 مال او شده بود که به قول زنده یاد دکتر زرین کوب همه چیز برای معده اش بد بود جز سیگار. در همان جا بود که مجله سفر را ساخت چنان که ایرج افشار یادش به خیر گفت سیروس گردشگر را با ادبیات آشنا کرد.

با رسیدن دکتر حسن نمکدوست و مسعود خرسند هوای تازه آمد در فضای پیام امروز. آنان شدند دستان سردبیر. و دیگر از هم گریزمان نماند. سخت نیست که بگویم پیرانه سر، از هر دو آن ها چیزها آموختم. و پیام امروز شد آن پیامی که امروز هم در خاطره ها هست. من کاری نداشتم و اگر بخواهم فروتنی رندانه نکنم، از شماره ده هر هفته جلسه ای بود و انتخاب سوژه های شهر، یک کار جمعی درخشان. تقسیم ماموریت ها بین خبرنگاران شهرزاد و لی لی و کمال عموما. جمع آوری توسط مسعود خرسند، سر آخر کار آماده را دکتر نمکدوست جمع و پیراسته می کرد و باید کسی می نوشت قرعه به اسم من بود. بیست و چندتائی نوشته ام گویا. استخوانش مال همگان است و تزئین آخرش از من و ویراستاری نهائی هم با عمید. به همین جهت هم این گزارش ها و این نوع گزارش نویسی را گرچه درس دادم یک دوره، اما حتی با اصرار علیرضا رجائی نازنین هم حاضر نشدم کتابی شود با نامم. چرا که معتقدم کاری جمعی بود. ممکن است در فضای حرفه ای به نام من بیش تر تمام شده باشد. و اگر جست و جو شود پیدا خواهد شد که چندین و چند نکته های سرمقاله های پیام امروز و این گزارش ها وارد تاریخ سیاسی این ملک شده، شاید آن گاه نشان دهد پیام امروز در همین عمر کوتاه اثری باورنکردنی در زندگی سیاسی و شاید حرفه ای داشته است. روزگاری استاد خانیکی در جائی گفته بود پیام امروز به سرمقاله هایش [که نوشته نائینی بود عموما] و گزارش هایش [که کار جمعی بود خصوصا] ماندگار شد.

و در همان جا بودیم و در همین کار بودیم که قتل های زنجیره ای رسید و به ناگزیر چندماهی گزارش ها از دوبی نوشته شد. آن چند ماه هم که میهمان اوین بودم، داستان خودم و دادگاهم شده بود سوژه گزارش پیام امروز. و چون بازگشتم از این سفر کشور آسوده ندیدم، پلنگان رها کرده خوی پلنگی نبود وصف موقعیت ما. در آخرین شماره دیگر نه گزارش که همان نوشتم که سی چهل سال است می نویسم، جهان در سالی که گذشت. و همین شد شماره آخر. روی جلدش جوانی که در میان برگه های انتخاباتی که شهر را پرکرده بود گل می فروخت. این چنین بود که در آستانه انتخابات دوره دوم خاتمی، پیام امروز رفت. شاید نرفت تا رییس ارکسترش هم میهمان اوین شد. ساز از کوک افتاد.

پایان سخن
اینک یک دهه می گذرد و ما در خانه پیدایش ها نیستیم. پیام امروز نوروز امسال ده سال شد که نیست، کسی که حکم قتلش را امضا کرده در جای خود نیست در دولت آقای احمدی نژاد است، سعید مرتضوی. دکتر زاهدی همچنان درس می دهد. عمید نائینی هنوز دل خوش دارد و صلح می جوید. محمد قائد کتاب می نویسد و شاید بعد از سرگذشت آیندگان دست به کار شود به نوشتن سرگذشت پیام امروز. شهرزاد مشاور و لی لی دژم کار می کنند. دکتر نمکدوست بیشتر به دانشگاه و آموزش و مسعود خرسند به اقتصادیات مشغول است. کمی رفته اند و خیلی مانده اند. اما یادمان و یاد آن هفت سال زنده ست. نه مانند دست مرده ای مانده از گور، که همچنان زنده بیدار و خوشدل. در خانه شماره 1474 شریعتی اینک یک مهدکودک هست، کتابخانه روبرویمان مانده، بقالی علی آقا هست در کنار دیگرمان جراثقال ملت بود حالا شده بنگاه املاک ملت.نمی دانم آقای میدانجو نگهبان و یار شب زنده داری هایمان کجاست.

یادم هست نیمه شبی درمانده از شب بیداری و کار پایان ناپذیر ما، نگاهی کرد به تخم مرغ نیمروئی که ساعتی بود روی میز عمید مانده بود و نگاهی کرد به ما که انگار نه ساعت سه صبح است. باز مهربان و پدرانه چای ریخت و آورد و آهسته در گوشم گفت آقا نمی شود یک کار آبرومند پیدا کنید ما هم شب ها به زن و بچه مان برسیم. ما به قصه های سال های ژندارمی آقای میدانجو بسیار خندیده بودیم، اما این یکی از یاد نرفته است. مرد آذری درشت استخوان تا نمی رفتیم نمی خفت. امروزش نمی دانم کجاست تا بگویم باز ما دنبال کار آبرومند خودمان هستیم و هنوز هم وقتی زمانه اش برسد جز این راهی نمی دانیم و دنیائی نمی جوئیم.

روزی روزگاری نه دور همین بچه هائی که موقع آمدن ما به خانه 1474 به دنیا آمدند و بعد ما سال هاست در حیاط آن خانه می جهند و می بالند، خواهند رسید. یکی دوتاشان، چه می دانی، شاید به همین حرفه آبرومند در آمدند. و شاید چنان تاریخ زده باشند که بنویسند " مهدمان در خانه ای بود که هنوز اثر کسانی در زیر زمینش بود که می خواستند کمکی هر چند کوچک کنند به ساخت جامعه شان، به زندگی مردمانشان ، هر چه در توانشان بود کردند، کارشان نوشتن بود جز این گناهی نداشتند، با همان قلم هایشان می خواستند رویاهای خود را محقق کنند، چه امیدها داشتند. در نوروزی آمدند هفت سال ماندند و در نوروزی درهایشان بسته شد. رفتند اما دل آرزومند و صلاح اندیشانشان را جا گذاشتند. نامشان پیام امروز بود".

و می دانم که بیش از این هاست نام آن ها که فراموشم شد. اما آقای ناظمی باید نامشان قبل از ما می آمد که پایدارترین عضو خانواده بودند حتی بعد از ما هم تا ماه ها سنگر را حفظ کردند. از جمع آتلیه زوبین ناوی و فرانک کیاسری از چشم قلم افتادند. و خیلی ها و خیلی ها که می بخشند این قلم را

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At June 15, 2011 at 5:45 PM , Anonymous دکتر و همسر said...

حظ کردم . من عاشق پیام امروز بودم . کاش برای همه نشریات موفق یکی یک همچی تاریخچه شیرینی می نوشت تا ما هم بدانیم چه گذشته است. به آن کار آبرومند آخرش هم کلی خندیدم با همسرش که همیشه نوشته های شما را با میل می خواند

 
At June 15, 2011 at 7:52 PM , Anonymous شکوفه said...

خیلی خوب بود...این مطلب رو داغ داغ....خوندم. تازه تازه...هر چند که سنم به خوندن این مجله قد نمیده ولی کلی بهتون حسودیم شد.

 
At June 16, 2011 at 1:00 AM , Blogger nostalgia said...

نوستالژی دردناکی بود.
هادی

 
At June 16, 2011 at 1:20 AM , Blogger abtin84 said...

پيام امروز همواره مولد حس غريبي در من بود،هست و خواهد بود .
از آن شماره آخر يكي از سالها گرفتهكه بخاطر پيدا كردنش در زير باران و نزديك به يكساعت پياده از اين دكه به آن دكه رفتم و تا آنرا يافتم اسير تصادف با وانتي شدم كه جاي چرخش بر پشت جلد مجله ماندگار شد و ايام عيد در بستر سپري گشت .
براي من حس غريبي هست چون هنوز هم در من حس نوگرايي ،ميانه روي و تحول خواهي را مداوم يادآور ميشود و خواهد بود بدليل آنكه آرشيو تقريبا" كامل آنرا بهمراه نشريات ايران فردا و صفحه اول در 2 كارتن جا داده ام تا در آينده چوب امداد را تحويل پسرم داده تا آيندگان از حال جواني ما كه عمري در تب اصلاح امور بسر برديم را دريابند

 
At June 16, 2011 at 2:29 AM , Anonymous Anonymous said...

روز عیدی به گریه انداختی من سنگدل را میرزای دور افتاده شهر غبار گرفته ما تهران. خدایت حفظ کند . در آرزوی روزی هستیم که باز مقاله هایت را بخوانیم و گزارشهایت را اما نه روی لوح درخشان لپ تاپمان که از میان برگه های مجله ای چون پیام امروز و با عطر مرکب سربی بوی نفسهای تو را هم استشمام کنیم. نوجوانی و سالهای آغاز جوانیم را با پیام امروز و ایران فردا و گل آقا سر کردم و دریغ و افسوس هر روزم این است که جای اینها خالیست روی دکه،حال که ایران فردا به تاریخ پیوست با رفتن مدیرش و داغ مضاعف بر دل ما گذاشت. گل آقا هم که با همه رندیش اول مجله اش را بست و بعد خودش پر کشید. امید که پیام امروز را باز داشته باشیم که آدمی به امید زنده است

 
At June 16, 2011 at 3:58 AM , Anonymous فرانک said...

آقای بهنود عزیز از نوشته قشنگتون حظ کردم و کلی یاد آن روز کردم.
من هم سه سال از این زمان را در این ساختمان گذراندم و خاطرهای زیادی دارم. از شماره یک تا 9 پیام امروز را با این خانواده سر کردم.

فقط نام یک نفر را که حتی بعد از بسته شدن پیام امروز تا سالها برایش زحمت کشید را جا انداختید. آقای ناظمی . ایشان در بخش اشتراک بودند و بعد از بسته شدن پیام امروز سالها در انباری که در حیات بود و مجله ها در آنجا بود مراقب آنها بود.

 
At June 16, 2011 at 4:09 AM , Anonymous Anonymous said...

عجب متن لطیف و زیبایی. واقعا لذت بردم

 
At June 16, 2011 at 4:47 AM , Anonymous Anonymous said...

bayad shenas name haye digar rouzname ha va majallat ra begueed kesani hemmat konand va benevisand ta dar ketabi gerd avari shavad va be chaap beresad

 
At June 16, 2011 at 7:07 AM , Anonymous Anonymous said...

آن هم شدنی است اما به شرطه ها و شروطه ها. با این کشور و ملتی که من می شناسم هیچ دور نمی بینم همینکه اندکی احساس آرامش کردی باز هم همه کاسه کوزه هایش را به هم بزند و ناچار بشوی بپری به گودالی دیگر بر پشت زخم دیده گربه جان گرامی.
شما بهتر می دانی گربه جان گرامی، قربونش برم الهی، همه چیز را روا داشته است مگر اندکی آرامش برای تو را. صد رحمت به شیر که اگر شمشیر را دارد دستکم خورشیدی هم به پشت دارد. اما با خود عهد کن که به راه بزرگان نروی و در یک سقف سنی از پیش تعیین شده، با عقل سالم و بدن سالم، دیگر پرداختن به سیاست روز را به کوچکترها واگذاری. صد رحمت به فیدل آقا خان کاسترو که دردانه قرن بود و جهان به خاطر او تا آستانه فاجعه هسته ای هم رفت. من شما ها را نمی توانم بفهمم. جوانان برومند شست هفتاد هشتاد ساله سیاست باز و آن هم سیاست روزمره روز و همه هم همواره چماق به دست. تا همین چند سال پیش پیرمردهای مرده یا زنده را چماق می کردید و بر سرها می کوفتید و حالا هم نوه های گرامی را چماق کرده اید و دور سر می چرخانید و نامش را هم سیاست گذاشته اید. نسل های سازش نا شناسِ ستیز همه چیزی و دستاورد هیچ. حتی با خودتان هم نمی سازید. از دیدن دستاوردهای خودتان هم شرم دارید تا چه رسد به رسیدن به آن. نسل های اقتصاد مال خر است و پروانه مال شمع. و چه با افتخار هم سوگنامه می نویسید که فلان پسر فلان در هشتاد و چند سالگی رییس مرد یا رییس کشته شد. گویی همه از دم سترون بوده اید. من شما ها را نمی فهمم. در فردای آخرین انتخابات ریاست جمهوری از نسل بزرگان و بزرگترها چند نفری نبود که خود را نیالوده باشد و بتواند میانجیگری بکند. اگر آقای کنی، قربونش برم الهی، نبود و ابطحی عزیزم در زندان فداکاری نمی کرد و پایمردی احمدی نژاد هم نبود من خودم را در زنگبار به بردگی می فروختم و از دست همه تان راحت می شدم. تهران مصور را هم تو بر باد دادی.

هوشنگ

 
At June 16, 2011 at 7:26 AM , Anonymous Anonymous said...

سقف سنی برای تو شست و پنج سال تمام است در هر جا که باشی و در همه رسانه های فردی و اجتماعی، کشوری یا جهانی. این یک دستور است و بایستی اجرا شود. به شماها که امیدی نیست اما اگر تو توانایی فهم و اجرای آن را پیدا کنی، می توان با قلم شیرین و رفتار خوش نمای تو به دیگران هم فهماند. و تو یعنی همان حضرت عالی روی قالی سابق نه.

مباش از من جدا، حتی برای مدت یک روز، زیرا،
زیرا که نمی دانم چگونه بگویم، که روز بس طولانی است،
چشم انتظار تو خواهم بود ان سان که گویی در ایستگاه به انتظار قطاری
و
جای دگر قطارها یکسره در خواب.

هوشنگ

 
At June 16, 2011 at 7:57 AM , Anonymous Anonymous said...

من عاشق پیام امروز بودم بهنود عزیز نمیشه به صورت اینترنتی کاری کرد؟

 
At June 16, 2011 at 10:12 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان "پیام امروز" را با گزارش و پرونده ویژه‌اش که مفصل بود در مورد قتل‌های زنجیره‌ای شناخت‌ام. آن شماره‌ی آخر را هم هنوز دارم. البته نگفته نگذارم که حسودی کردم همان‌زمان‌ها که چرا بهنود بی‌خبر "آدینه" را ول کرده و این‌جاست! یاد یاران خوش

 
At June 16, 2011 at 11:02 AM , Anonymous امیرمهدی said...

پیام

دری که کسی باز کرد
دری که کسی بست
صندلی ای که کسی روی آن نشست
گربه ای که کسی نوازش کرد
میوه ای که کسی گاز زد
نامه ای که کسی خواند
صندلی ای که کسی برگرداند
دری که کسی باز کرد
جاده ای که کسی در آن می دود
جنگلی که کسی از آن می گذرد
رودخانه ای که کسی خود را در آن می اندازد
بیمارستانی که کسی در آن مرد

Le message

La porte que quelqu un a ouverte
La porte que quelqn un a refermee
La chaise ou quelqu un s est assis
Le chat que quelqu un a caresse
Le fruit que quelqu un a mordu
La lettre que quelqu un a lue
La chaise que quelqu un a renversee
La porte que quelqu un a ouverte
La route ou quelqu un court encore
Le bois que quelqu un traverse
La riviere ou quelqu un se jette
L hospital ou quelqu un est mort

 
At June 16, 2011 at 3:14 PM , Anonymous آرش said...

حقا که چه مجله خوبی بود، یک کرونیکل درست و حسابی از وقایع سیاسی اجتماعی بین دو شماره. از سال 75 (شماره13) و چند ماه پر التهاب قبل از دوم خرداد مشتری ثابت مجله شدم تا شماره آخر. هنوز هم دارمشان. و بگویم با اینکه اسم شما در شناسنامه مجله نبود و گزارش اصلی هم بدون نام نوشته می شد، یک لحظه هم شک نداشتم که قلم، قلم مسعود بهنود است.

 
At June 16, 2011 at 3:31 PM , Anonymous آرش said...

آقای هوشنگ خان،
در بیشتر خانه های ایرانی دیوان حافظ هست، ولی دیوان خاقانی فقط در قفسه محققان شعر و ادب پیدا میشه. از بس که صنایع و بدایع ادبی به کار برده و فخر فروخته، فقط خودش فهمیده چی گفته. شما هم مثل اینکه روش خاقانی رو دوست دارید!

 
At June 16, 2011 at 4:28 PM , Anonymous نازنین said...

اقای بهنود عزیز یادش بخیر چه روز هایی داشتیم با این مجله شما که از حافظه خوبی برخوردار هستی نام خیلی های دیگر رو نگفتی که تو مجله بودن فقط دایره دوستان رو گفتید

 
At June 17, 2011 at 3:10 AM , Anonymous Anonymous said...

آرش جان! سپاسگزارم از توجه شما. کدام حافظ و کدام دیوان حافظ عزیز جان و به تصحیح کدام شاعر یا کدام فیلسوف؟ چرا خیال کرده ای که ایرانیان یک حافظ یا دیوان حافظی یگانه دارند. حافظ حجابی است که فیلسوفان ایرانی عصر حجاب برای فرار از جبر روزگار به روی خود می کشند تا اندیشه های خود را پشت نام بلند او پنهان کنند و نامش را تصحیح دیوان آن حضرت می گذارند. موضوع تنها زیبایی یا موصیقی کلام یا ترکیب واژه ها نیست، تصویرها و صور خیال و بویژه تصویری که شاعر از انسان دارد نیز مهم است. چون به انسان می رسد خیام از خود آقای حافظ روزگاران سپری شده هم بدتر است. خوش است که آقای فروغی کار را با خیام یک سره کرد و دیگر فیلسوفان ایران نمی توانند با صادر کردن رباعیات خود را زیر نام بلند آن دانشمند نامدار عصر ایمان پنهان کنند. نسیم رنسانس، توفان اصلاح دینی ناگزیر برآمده از دگر شدن روزگار، خنکای عصر خرد و گرمای جانبخش روشنگری به شعر آقای حافظ روزگاران سپری شده راه نبرده است. تصویری که انسان امروزی از خود و انسانیت خود دارد همانی نیست که حافظ و انسان همروزگار او داشت. شاملو کوشید، تا آنجا که به تصویر انسان برمی گردد، حافظ قابل تحملتری ارایه دهد و ناچار شد حافظ شاعر روزگاران سپری شده را زیر روح بلند انساندوست شاملوی شاعر زمانه ما پنهان کند. موضوع پاسداری از کرامت انسان و جدا کردن قطعی و نهایی او در اندیشه و خیال از حیوان است. شتری که در شرع انور هنوز که هنوز است معیار سنجش برای انسان است در دیوان های شعر، حتی دیوان های حافظ، به خارخایی و انسان خوار کنی سرگرم است عزیز جان. حافظی که از منشور نیما و شاملو نگذشته باشد بایستی به همان جایی برود که به فرموده شما خاقانی رفته است و خوش است. خاقانی را بی خیال، حاج آقا خاتمی و استاد بهنود سیاست روز پرداز هم بایستی به همان جا برود، پیش از انتخابات ریاست جمهوری آینده.

هوشنگ

 
At June 17, 2011 at 5:19 AM , Anonymous افشاری said...

از آقایان هوشنگ و ارش خواهش می شود درباره موضوع پست بنویسند و افاضات بماند برای خیلی جاهای دیگر که جا برایشان هست. به نظرم ما نباید از نجابت جناب بهنود سواستفاده کنیم . این جا که دیوار خالی پشت دیوار مدرسه نیست
با معذرت بسیار به خصوص از صاحب مجلس

 
At June 17, 2011 at 11:39 AM , Anonymous حمید رضائی said...

ممنون آقا. ده سال است پیام امروز نیست و ما ده سال است خماریم . من به شخصه خیلی از آدم های بزرگ را از طریق این نشریه شناختم عمید نائینی و سرمقاله های نابش، لی لی دژم ، شهرزاد مشاور توکا نیستانی از میان انبوهی که اسم برده اید شما را می شناختم و البته استاد ممیز را که استادم بود. خلاصه کلی دلخوری و نومیدی بهمان دست داد وقتی یادم آوردی که چه نداریم

 
At June 17, 2011 at 11:40 AM , Anonymous Anonymous said...

مثل این که یک قصه نوشته باشید همان مزه را داشت. تازه می دانم خیلی جیزها را ننوشتید از جمله ماجرای آمدن سعید امامی را به دنبالتان در همین ساختمان
دستتان درد نکند

 
At June 17, 2011 at 4:24 PM , Anonymous شکوفه said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At June 18, 2011 at 3:20 AM , Anonymous آسدرضا said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At June 18, 2011 at 3:29 AM , Anonymous آسدرضا said...

خوب بود یادش خوش

 
At June 18, 2011 at 4:28 AM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At June 18, 2011 at 11:23 AM , Anonymous Arash said...

وقتی پیام امروز آمد نوجوانی بودم در واقع سال 76 تنها 12 سال داشتم. اما حافظه ام به خوبی یاری میکند که پدرم پیام امروز میخرید ومن و خواهرم مقالاتی از آن را میخریدیم و اینگوته به عالم سیاست علاقه مند شدیم. یادم هست پدرم میگفت باید این مجله را نگهداشت چون تاریخ این دوران است و همچنان در کنج کتابخانه آرام نشسته اند. طرح روی جلد هفته قبل از انتخابات 76 یادم هست که عکس خاتمی و ناطق و ری شهری زیر جلد بود و وی جلد به گونه ای بود که چشمهایشان دیده میشد. یادم هست که آنجا خواندم عباسی نماینده بندرعباس گفت بروند لایه اوزون را خودشان بدوزند ما که پاره اش نکردیم یادم هست که آن زمان به آدمهای به اصطلاح سوسول میگفتند رپ و مجله مقاله ای در این باب و مقایسه آنها با هیپی های انگلیس نوشته بود آری 12 سالم بود.

 
At June 19, 2011 at 5:31 AM , Anonymous Anonymous said...

یادش بخیر
دوران دانشجویی ام باپیام امروز گذشت. با توجه به اینکه بسیار نامنظم چاپ می شد و زود هم نایاب، مجبور بودم از اول هر ماه مرتبا روزی چند بار به روزنامه فروشیها سر بزنم. بعضی اوقات بیش از دوماه این انتظار طول میکشید. معمولا گزارش را نرسیده به خوابگاه میخواندم. با زحمت همه شماره هایش را خریدم ، صحافی کردم و هنوز هم به آنها مراجعه میکنم.

 
At June 21, 2011 at 3:38 AM , Anonymous ali said...

بهنود عزيز از خواندن خسته شده ام عزيزانمان در زندان دست به اعتصاب غذا زده اند بياييد ما هم كاري كنيم از روزي خاص دست به اعتصاب غذا بزنيم در مدارس در دانشگاهها در ادارات جلو سفارتخانه هاي ايران و دفاتر سازمان ملل در كشورهاي ديگر شما مي توانيد اين حركت را عمومي كنيد شما مي توانيد طرحي نو دراندازيد ما هستيم شما را به خدا كاري كنيد تا اين عزيزان تنها نمانند .

 
At June 23, 2011 at 1:10 AM , Anonymous فرشاد said...

من 34 ساله هستم و به جرات در عمر خوانندگی ام ، بهتر از پیام امروز مجله ای نخوانده ام و از وقتی که نبود هیچ مجله ای را مرتب نمی خوانم . انگار آنها که مانده اند به نظرم یاران بی وفا می آیند در نبود این یار از دست رفته....

 
At June 24, 2011 at 4:54 AM , Anonymous امين said...

قلم شيوايي داريد
دوستش دارم

 
At July 11, 2011 at 3:02 AM , Anonymous Anonymous said...

جنا بهنود عزیز بسیبار آموختم. همیشه حاشیه ها و مسایل درون یک گروه موفق جذاب و پند آمورز است مخصوصا برای ما جوانها.
زنده باشید هزار سال

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home