Monday, October 13, 2008

وقتی جنبش را به نفس نفس انداختند



این عکس نوشتی است که برای این شماره شهروند امروز نوشتم

این مجلس شادمانان است، دو تن در آن میان شادمانه تر. محل این شادمانی پراگ زیباست. چک و هم سلواکی که تا آن زمان با هم چکسلواکی را می ساختند، همراه مردمان شرق اروپا، به آزادی و استقلال نزدیک شده اند. دیوار برلین فروریخته و جنگ سرد پایان گرفته می نماید. واسلاو هاول روشنفکر قهرمان است، بعد سال ها جنگیدن با دیکتاتوری پرولتاریا، با درک و دریافت نسیم دیگرگونی که ابتدا در کرملین وزیدن گرفته بود، آمده تا نقش خود بر زمانه و تاریخ وطنش بزند. لحظه فروپاشی هاست.

ارتش سرخ شرق اروپا را ترک می کند، سرزمین تیتو درگیر جنگ های قومی است، چائوشسکو بداقبال تر از همه در رومانی، فاجعه در آلبانی فقیر در پیش است، لهستان موتور جنبشی است با عنوان همبستگی، در این میانه چک ها و سلواک ها به داشتن هاول مفتخرند که با هم متحدشان نگاه می دارد. مجلس شادمانان بهتر موقع است تا آن ها که بی نگرانی از توپ و تانک ارتش سرخ در خیابان های پراک سرود آزادی می خوانند به یادآوردند از الکساندر دوبچک، کسی که بیست سال پیش از آن، ریاست دولت و حزب را به خواست مردم فرو گذاشت و برای اصلاحاتی که مسکو تصویبش نمی کرد ایستاد.

این مجلس شادمانان است، فراخوانده اند دوبچک را هم تا در شادمانی مردم باشد. . همان که بر سر آرمان با مردم ایستاد و سزوارش آن شد که به دستور کرملین، تازه وقتی بخشیده شد از صدارت برکنده شود و هجده سال ها را در یک کارگاه الوار سازی به کار اجباری گذراند.هجده سال. از سال باورنکردنی 1968

سال 1968 سال غریبی بود، همان سال که در آستانه اش اعراب و اسرائیل بار دیگر در برابر هم لشکر آراستند و باز صهیونی ها پیروز شدند و محبوب ترین رهبر عرب – جمال عبدالناصر – شرمسار از رهبری مصر کناره گرفت اما میلیون ها تنی که به فریاد شادی ام کلثوم از قاهره تا لبنان، از کویت تا طرابلس به خیایان ریختند، بازش گرداندند. زیر پوست زندگی جنگ بود و هر جوان آرمانی داشت به وسعت جهان و هر کس در هر اردوئی که بود آن اردو و مرام را عین حق می دید. جهان پر بود از صاحبان حق که داشتند با باطل ها می جنگیدند. عرفات تنها نبود، در مقابلش موشه دایان بود محبوب صهیونی ها.. در آستانه همین سال، در جنگل های بولیوی حیاط خلوت آمریکا، یک پزشک آرژانتینی مبتلا به آسم، احساساتی و از همرزمان فیدل کاسترو، که با کلاه بره اش مظهر خشم هزاران چریک دادخواه در سراسر جهان شده بود، ارنستو چه گوارا، به دست ماموران سیا افتاد، ابتدا دستانش را از تن کندند تا طعم درد را در تنش ثبت کرده باشند، بعد چند گلوله در قلبش چکاندند و رهایش کردند تا سی سال بعد استخوانش یافته شود و فیدل به استقبالش آید.

سالی که هر دو قدرت زمانه – آمریکا و شوروی – خود را در اوج می دیدند و دلخوش به موازنه وحشت جهانی، نگران مائو و دوگل بودند که داشتند چین و فرانسه رابه آهنگی دیگر رشد می دادند و هر روز خبر آزمایش های موشکی شان پخش می شد. و از صفحات روزنامه های پر از خبرهای ویت نام، خون می چکید.

در آن هنگامه جنگ سرد و جهان دو قطبی، هر چه در غرب اروپا، جوانان در احزاب صورتی انرژی خود را خالی می کردند و قدرت را به چالش می کشیدند، در شرق، هر صدائی، متهم می شد به بستگی با آمریکا و سرمایه داری. با چنین بهتانی، برادر بزرگ فرمان حرکت به ارتش سرخ می داد.

در همان روزهای اول سال غریب 1968 الکساندر دوبچک به خواست مردم چلکسواکی به جای نووتنی به دبیرکلی حزب کمونیست رسید. مردم شادمانی گرفتند و بهار پراگ آغاز شد. مردم شادمان بودند اما گروهی هم باورشان بود به همان سادگی که بهار پراگ حادث شده می توان نظامی را در قلب مستصرفات استالین تبدیل به یک لیبرال دموکراسی نوع غربی کرد. اما دوبچک می کوشید آزادی نسبی فراهم آمده برای روزنامه نگاری و تئاتر و فرهنگ، نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی را محافظت کند، همزمان در پی آن بود که فساد را ریشه کند. ازآن بهار ، از آن اصلاحات نازک که خود را با گل های سرخ مشخص می کرد، از آن نهال تازه دمیده چه بر می آمد وقتی که صدای زجزآور زنجیر تانک ها شنیده شد که در سنگفرش های پراک به راه افتادند.

اما دوبچک زنده ماند و در این مدت همچون همه مردم ساده چک، زندگی کرد. دید چطور تندروان به چه اسانی به خدمت درآمدند و برخی شان همپالگی فساد شدند. و آن قدر ماند که حرف های خود را از زبان گورباچف شنید. و دید این بار همان ها که دلشان و سرشان از سنگ بود، متحجران، چگونه در برابر امواج تاریخ راهجو خرد شدند. دید دیوارها فروریختند. دیوارهای تعصب و تحجر هم . پیروزی نصیب اصلاحات شده بود. شرمساری برای تندروان که به شتاب خود هر جنبش را می توانند از اصالت و از نفس بیندازند و کاری کنند که هر جنبش مانند چه گوارا به نفس نفس افتد. تندروان هر دو سو، سرانجام دست در دست هم می گذارند. وقتی که کار خود کرده اند و نهال های نوپا را به زمین انداخته اند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 13, 2008 at 5:29 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان درود!

دنیایی را زیر و زبَر کردید اما از ایران چیزی ننگاشتید که در آن هنگام در این‌جا چه می‌گذشت؟ شاید جای‌اش در «شهروند امروز» نبود!باری از ایران ِ خسته کاش می‌نوشتید

شاد زی

 
At October 13, 2008 at 6:10 AM , Anonymous Anonymous said...

دوبچک آزادی می خواست نه لیبرالیسم!!
باور کنید که در لیبرالیسم آدمیت نابود است و سخن از آزادی بی معنا خواهد بود!!!
با این همه حرص و تکبر که لیبرالیسم به جان آدمی می ریزد و با این خود محور و مرکز پنداری آدمی از خود که آموزه لیبرالیسم است ، جایی برای انسان ماندن باقی می ماند که در پی سخن از آزادی باشد؟!!
شاد باشید
کیوان

 
At October 13, 2008 at 6:33 AM , Anonymous hashem said...

بهنود عزیز و نوشته های شما برای من همانند تکه هایی از یک فیلم بلند است که سالها قبل آن رایدیده ام ، ایکاش این نوشته هارا کسانی که مست قدرت هستند ، خود را خدای حقیقت می دانند ارزش مردم برایشان به اندازه ایی است که از آنان تقلید کورکورانه می نمایند ، نیز بخوانند و حداقل به فکر فرزندان خود باشند که در دنیای آینده دیگر عوام فریبی جایی نخواهد داشت، تاریخ 30 سال گذشته بسیار گویاست.
با احترام فراوان - نستوه،

 
At October 13, 2008 at 7:06 AM , Anonymous Farzin said...

هر عكس، دنيايي نوشته در دل خود دارد، خوب و بد از ديد ماست، آنچه مي‌ماند خاطره گوياي عكس است

 
At October 13, 2008 at 7:55 AM , Blogger Ali-akbari said...

(فرجام نظامهای قدرت در جهان)
اگر نظام ارباب رعیتی را یکی از کهن ترین و ریشه ای ترین نظامات قدرت در جهان بدانیم می بینیم که این نظام امروزه به دو نوع تقسیم شده است.یکی نظام اربابی آشکار یا سنتی که در آن رعیتها به نوعی برده ی اربابها هستند ودیگری نظام اربابی پنهان یا مدرن که رعیتهای آن در ظاهر احساس استقلال و آزادی می کنند . درجهان معاصر باقیمانده ی نظامهای اربابی آشکار سنتی(دیکتاتوری) به حکم زمان در حال ازبین رفتن وتبدیل شدن به نظامهای اربابی پنهان مدرن هستند و نظام اربابی مدرن نیز همان نظام سرمایه داری و بازار است که می رود تا به برکت فن آوریهای فوق مدرن حاکمیت خود را درتمام ابعاد زندگی بشر کامل کند هسته ی این نظام نوین آمریکا است که به علت ساختار اولیه اش مانند یک آهنربای نیرومند تمام سرمایه های مادی و معنوی دنیا را جذب می کند و به نظر می رسد مردم زمین را تا مدتها به دو گروه برخوردار و فقیر تبدیل می کند و تنها کشورهائی می توانند در مقابل این کشش مغناطیسی عظیم بیشتر ایستادگی کنند که مانند چین و کشورهای سوسیالیستی با جهان آزاد ! تعامل کنند . والبته در نهایت و بر اساس قانون نا نوشته ی برتری قدرت در طبیعت . بالاترین مقاومتها نیز سرانجام شکسته می شوند ومردم با تمام امکانات مادی و معنوی جهانشان درخدمت لیبرال دموکراسی معتدل قرارمی گیرند و با متحد شدن زمین و برچیدن مرزها همگان از شانس برخورداری از رفاه وثروت برخوردار می شوند و دراین تکامل برای اولین بار هر انسان ارباب خودش می شود ودیگر خبری از موجوی به نام رعیت نخواهد بود .ولی این پایان تاریخ نیست . وتمام واقعیات آن هنگام را تنها در همان زمان می توان درک کرد . دورانی که انسان هویت خود را در لابه لای ماشین آلات مدرن ومخلوقات جدید ! جستجو می کند.

 
At October 13, 2008 at 2:52 PM , Anonymous sharareh said...

مدتهاست که مطلب پر و پیمانی از ایران ننوشته اید. ما منتظریم. لطفا برایمان بنویسید. ه
مرسی!ه

 
At October 13, 2008 at 9:58 PM , Blogger Soroush Rasouli said...

راستی مسعود جان
من نفهمیدم این همه در باره‌ی دوبچک بود یا سال 1968! تکلیف برایِ‌تان نمی‌دهم، ولی خوب می‌شد اگر چیزي از انقلاب دانشجویی فرانسه هم می‌گفتید...

 
At October 14, 2008 at 2:29 AM , Anonymous مسعود بُربُر said...

خرده نمي توان گرفت بر كيوان ها كه عمري را با آرماني گذرانده اند و دود شده است. اما راه، دادن شعار عليه دشمن نيست، پذيرش اين واقعيت است كه او درست مي گفته است، ما اشتباه مي كرديم. فراموش نكنيم كه گنج آزادی نه دقيقاً يک حق طبيعی، بلکه محصول به‌سختی فراهم شده‌ تاريخ و تکامل است.

 
At October 14, 2008 at 3:13 AM , Anonymous Anonymous said...

مرحوم نیکسون در خطابه خدا حافظی اش گفت تاریخ را تاریخ نویسان
بنوعی مینویسند که بازتاب دهنده افکار درونیشان است ....استاد بهنود عزیز
شاید صد بار هم این نوشته های شما را خوانده باشم و دقیقا نعل بالنعل همان
فرم و شکل همیشگی و کلیشه وار که در رسانه های غرب آنروز درج شده

اما ننوشتند این پراگ و بهارش !! در نطفه اش هرگز استقلال خواهی نبوده
بلکه غلطیدن از شرق بدرگاه غرب بوده و نه چیز دیگر ٬ حال شما استقلال را
چگونه توضیح میدهید حتما با افکار غربگرای شما که آمریکا مدینه فاضله
دمکراسی و آزادیست و انگلستان و فرانسه دو یار نزدیک و آلمان و ژاپن هم
دو اسیر و دربند این سه قدرت و چند ده کشور دیگر اروپایی هم زنگوله های

پای تابوت ان سه ... و هر کشوری در مدار انها نباشد یا دمکرات نیست یا تمدن
ندارد و اصلا جزء غازورات !! است

شما بارها مرحوم مصدق را ستایش کرده اید اما استقلال گرائیش را زیاد بها نداد ه اید
و شاید مثل دوستان و یاران نزدیکش مصدق را استقلال گرای منفی !!؟ خطاب کرده باشید
چرا منفی ؟ چون مصدق نمیخواست غلام حلقه بگوش واشنگتن و لندن باشد ولی شاه چنین
بود و دایم هم از استقلال سیاسی اش دم میزد !!! و باعث مضحکه دوست و دشمن میشد
آقای بهنود ٬ مثل اینکه دیگر اعتقاد راسخ پیدا کرده اید یا در مدار غرب بودن با
حکومتی که در حد ممکن و مقدور!! حرمت حقوقی مردمش را هم حفظ کند یا دیگر هیچ

ولی از خود نمیپرسید این حامد کرزای بیچاره چنین است اما سفیر نامرد !! انگلیس
در کابل میگوید وقت آنست که یک دیکتاتور مردمی !!!؟ ( حتما از نوع رضا خانی اش ) در
افغانستان بسر کار بیاید و رگ و ریشه هر چه مذهبگرای مخالف غربست را بکند و اصلا
هم نگران وجه اش نباشد که دولتهای امریکا و انگلیس و فرانسه با چماق مطبوعات تحت

فرمانشان انرا مرمت میکنند و ...نه قربانت گردم پراگ و اسلواکی جدا شده باستقلالی
نرسیدند فقط چپ های حکومتگر دوست مسکو جایشان را دادند براست های مسیحی
و طرفدار غرب و اگر شکی دارید در قرار دادن رادارهای ضد موشک ایرانی !؟ در
جمهوری چک امریکا اصلا نیازی نداشت با حکام چک قبلش گفتگویی کند !؟

عجب استقلالی !؟ با تشکر کریم از مونترال

 
At October 15, 2008 at 3:47 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ انتخابات فدرالی کانادا امروز انجام شد و باز هارپر
محافظه کار و سگ هار برنده شد اما نرسید به ۵۱ درصد و خودش
خبر خوبیه برای اوباما و دمکراتهای آمریکا که انگاری اسب زین
کرده اوباما وارد کاخ ریاست جمهوری امریکا میشود و تاریخ ورق
میخورد یعنی جهان غرب همیشه سفید !؟ همچنان مسیحی !؟ حالا
در راس هرم یک غیر سفید خودنمایی میکند و چشم مردم قاره
افریقا روشن ...سفیدها هر بامبولی درست کردند تا این غول ناطق
و خوش سخن را بزیر بکشند نشد که نشد ٬ وقتی هیلاری با مشقت
و ناباوری باور کرد همه امریکا حیران این فنومن سیاه پوست شدند
این بحران پولی برای چی بود !؟ که نشان بدهند اگر سفیدی در کاخ
حرف آخر را نزند دنیا دیگر بهم میخورد !!! و نمیدانستند اوباما
خودش استاد این بازیهای پشت پرده است و بهترین نصیب را هم
برد ....دنیای متمدن سفیدان حالا دیگر دیگ هزار من نخود جور واجور
شده ٬ در محله انتخاباتی من یک هندی از لیبرالها با یک چینی از
محافظه کاران رقابت تنگاتنگی داشتند که هندی با اختلاف سیصد رای
برنده شد یعنی ۲۵ هزار و هشت صد رای اورد و چینی شکست!! خورده
هم ۲۵ هزار وپانصد رای .... بیچاره حزب سبزهایی که رای من را گرفت
اما ته جدول ماند که ماند و در میان سی صد و بیست کرسی حتی یک
کرسی از انش نشد ٬ خانم الیزابت هر چه زور داشت زد و مطبوعات هم
کمی کمکش کردند اما این مردم کانادا انگار نه انگار مثل یک سنگ ٬ اصلا
و ابدا دچار هیجان نمیشوند !؟ هر کسی بحزبی بند و جذب شده و عین
ماشین خودکار رایش فقط بحزبش ... قربون ایران و مردمش که هر صد
سالی یکهو اتشی میشوند و انقلابی بپا میکنند و دیگر ول میکنند
تا دو سه نسل دیگر٬ سه هزار سال تاریخ ایران اینجوری بوده

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home