Sunday, September 7, 2008

هفده شهریور، بعد سی



این عکس که یکی از دوستان با آن امسال کارت تبریک تولدم را ساخته، فاصله سی سال شهریور 57 و شهریور 87 را نشان می دهد

سی سال پیش در روز هفده شهریور سال 1357، فضای باز سیاسی که از یک سال قبل با برکناری امیرعباس هویدا نخست وزیر سیزده ساله در ایران اعلام شده بود، با شلیک ماموران نظامی به تظاهرکنندگانی که شعار سرنگونی شاه را سر داده بودند به نقطه عطفی رسید و بر روند حوادثی که در روزهای بعد به سقوط نظام پادشاهی انجامید تاثیر زیادی گذاشت.


حادثه هفده شهريور، که در میدان ژاله تهران و هنگام بازگشت گروهی از مردم از سخنرانی علامه نوری رخ داد، قبل از ظهر روزی اتفاق افتاد که دولتمردان و نظامیان سرانجام بر سر اعلام حکومت نظامی به توافق رسیده بودند. آن ها با موافقت شاه تصمیم به برقراری حکومت نظامی در یازده شهر گرفتند و این تصمیم را بعد از ظهر از طریق رادیو به اطلاع مردم رساندند در حالی که صدها تن، مانند همه آن روزها و بدون اطلاع ازتصمیم تازه، مشغول راه پیمائی و شعار دادن بودند.

سابقه امر به کجا می رود. روز چهارم شهریور،مجموعه ای از حوادث از جمله آتش سوزی سینما رکس آبادان دولت جمشید آموزگار را که به دولت فضای باز سیاسی شهرت داشت وادار به استعفا کرد و پادشاه از مهندس جعفر شریف امامی رییس مجلس سنا که روحانی زاده بود و در درون حلقات حکومت به انتقاد از دولت های آن پانزده سال و داشتن گرایشات استقلال طلبانه شهرت داشت خواست تا دولت را تشکیل دهد و پذیرفت که خود در امور دولت دخالت نکند و امکان دهد که دولت حزب فراگیر رستاخیز را تعطیل کند، سال رسمی کشور که از هجری شمشی به تاریخ شاهنشاهی تغییر یافته بود به جای خود برگردد و مراکز قمار و تفریحات هم برای به دست آوردن دل روحانیون و جناح مذهبی بسته شود.

نخست وزیر تازه که نام دولتش را "دولت آشتی ملی" نهاد، حاصل یک سوء تفاهم بود که در ذهن شاه شکل گرفت. او تصور می کرد چون پدرش بعد از یورش متفقین، برای دلجوئی و عذرخواهی به خانه ذکاء الملک فروغی رفت که بالاترین فرد ماسونی بود و بعد از سال ها عزلت وی را به نخست وزیری رساند و او توانست در زمانی که کمتر کسی آماده بود فرزند رضاشاه را به سلطنت برساند، حالا بعد از سی و هفت سال همان روش به کار می آید. شاه می پنداشت هر چه او و پدرش کشیدند به خاطر مخالفتشان با استعمار و استثمار بریتانیا بوده است.

شریف امامی تا به دولت رسید و بنا به گفته شاه خلاف همه رجال آن دوران به جای اطاعت بدون قید و شرط، انگشتش را به سوی او گرفت و برنامه خود را فاش کرد، در اولین گام در مجلس شورای ملی اعلام داشت که کشور در خطرست و تاکید کرد که من شریف امامی بیست روز پیش نیستم. او در عین حال در مصاحبه ای گفت که برای دیدار آیت الله خمینی رهبر تبعیدی ناراضیان به عراق سفر خواهد کرد.

از اولین نتایج روی کار آمدن دولت شریف امامی این بود که ضعف شدید حکومت هویدا شد ، دولت حاضر به تضمین ازادی های مطبوعات شد و در ضمن به نمایندگان مجلس پیام داده شد هر چه می خواهد دل تنگشان بگویند و از رادیو و تلویزیون هم خواسته شد که جلسات مجلس را به طور مستقیم برای مردم پخش کنند. یک باره مردم با سخنانی روبرو شدند که ربع قرن بود کسی علنی نمی شنید. نمایندگان در جلسه بررسی رای اعتماد به کابینه شریف امامی همه چیز را بهانه کردند و همه چیز را گفتند.

جلسه اول
گام مهمی که در اولین روزهای تشکیل دولت شریف امامی برداشته شد تشکیل جلسه مشترکی از فرماندهان نظامی و وزیران بود که در آن جا شاه اعلام داشت که می خواهد دیگر در امور حکومت دخالتی نکند و از اعضای جلسه خواست که طرح های خود را برای کنترل اغتشاشات و شورش ها مطرح کنند.

چنان که گزارش شده است هر دو گروه دقایقی منتظر ماندند و معلوم گشت که با توجه به تمرکز تصمیم گیری ها نزد پادشاه در ربع قرن ، هیچ یک از مدیران و فرماندهان آمادگی تصمیم گیری ندارند. طبیعی هم بود چرا که به فاصله کوتاهی بعد از کودتای 28 مرداد شاه همچنان که زمام امور دولت را برخلاف صوابدید مردمان با تجربه در دست گرفت، با اصرار دولتمردان را از پرداختن به امور سیاسی بازداشت و اهل تصمیم و فکر را راند و به جایشان اهل تملق و اطاعت را نشاند. پس در روز سختی کسی نبود که بتواند یاری برساند و طرحی نو در اندازد و بحران را مهار کند. در این زمان شاه مجبور شده بود برای شنیدن حقایق به سراغ همان پیرانی برود که ربع قرن خانه نشنیان کرده بود و ساواک تلفن ها و رفت و آمدهایشان را کنترل می کرد.

در همان اول جلسه اول بعد از تشکیل دولت شریف امامی – که ترک عادت هم بود چون که شاه هرگز اجازه نمی داد نظامیان در امور سیاسی و دولتمردان در امور کشور دخالت و حتی اظهار نظر کنند – آشکار گردید که راه حل نزد حاضران نیست.

منوچهر آزمون معاون نخست وزیر در آن جلسه تنها کسی بود که به سخن در آمد و پیشنهاد کرد که شاه خود فرمان انقلاب را در دست گیرد و فرمان دهد که برخی از دست اندرکاران آن سال ها اعدام شوند. ناصر مقدم رییس ساواک که مطلع ترین فرد حاضر در جلسه بود پاسخش داد اول از همه خود شما باید اعدام شوید. همه خندیدند و شاه عتاب کرد که وقت خندیدن نیست.

منوچهر آزمون از خانواده ای روحانی، خواهر زاده حاج شیخ عبدالنبی نوری بود که سه روز قبل از اعدام آزمون برای شفاعت به دیدار آیت الله خمینی به مدرسه علوی رفت، اما صادق خلخالی او را که در حدود نود سال داشت قبل از دیدار با رهبر انقلاب، با عتاب از همان جلو در برگرداند.

آزمون از دانشجویان چپ درس خوانده در آلمان شرقی بود که در همان سال های تحصیل جذب ساواک شد و بعد از پایان تحصیل و بازگشت از اروپا کارمند ساواک، معاون خبرگزاری پارس و رادیو، رییس اوقاف و سرانجام وزیر کار شده بود . در کابینه شریف امامی گفته می شد که او و هوشنگ نهاوندی تصمیم گیرنده اصلی هستند. داوطلب نخست وزیری که بودند.

اسناد منتشر شده و خاطرات پراکنده نشان می دهد که آخرین ساعات روز پنجشنبه شانزده شهریور جلسه هیات دولت برای بررسی نحوه مقابله با بی نظمی ها و شورش ها تشکیل شد و در حالی که تعدادی از وزیران اعلام حکومت نظامی را تنها زمینه ای برای تشدید خشونت می دانستند و با آن مخالف بودند، با اصرار نظامیان حاضر در جلسه تصمیم به اعلام حکومت نظامی در یازده شهر گرفته شد. فرمانده حکومت نظامی ارتشبد غلامعلی اویسی شد که به قاطعیت شهرت داشت و عملا به عنوان هماهنگ کننده مقررات در همه شهر ها حاکم مقتدر شد.

باز اسناد نشان می دهد که همزمان با آشکار شدن نرمی شاه و تصمیم وی به این که سلطنت کند و نه حکومت، افراد مختلفی از مدیران دولتی و نظامی، در جست و جوی رابطه هائی با سیاسیون مخالف برآمدند و کسانی که تا آن زمان تلفن هایشان کنترل می شد و هر نوع رفت و آمدشان تحت نظر ساواک بود، ناگهان با مراجعان عالی رتبه ای روبرو شدند که تا آن زمان از بیم گزارش ساواک و خشم شاه هیچ تماسی با آنان نداشتند.

هجوم دولتمردان و نزدیکان دربار و شخص شاه برای گفتگو با سیاستمداران شناخته شده و مغضوب، در حالی که از یک ماه قبل سفارت خانه های مهم خارجی در تهران هم از طرق مختلف به جمع آوری نظرات این عده مشغول بودند، به گروه های سیاسی – مذهبی ها و ملی ها – نشان داد که نظام به راستی از نفس افتاده است.

سیاست خارجی
از یک سال قبل با روی کار آمدن جیمی کارتر رییس جمهور دموکرات آمریکا و تبلیغات وی علیه دیکتاتوری های متحد آمریکا، تحلیل های تازه ای به محافل سیاسی راه یافته و در رسانه های معتبر جهانی منتشر شده بود که موضوع مشترک همه آن ها نگرانی از قدرت گرفتن چپ ها در ایران بود .

تا روز هفده شهریور اکثر مقامات خارجی که به تهران سفر می کردند در گزارش های خود بر اساس شنیده هایشان از شاه و مقامات دولتی و اطلاعاتی نظر می دادند که رژيم شاه [ و دولت های غربی هوادارش] در نظر دارد با جنبش مردم به شيوه ای سياسی مقابله کنند و نگرانی خاصی وجود ندارد. به اعتقاد همگی آن ها به خاطر موقعيت حساس ايران در همسايگی اتحاد شوروی و هواداری اکثریت جوانان از تشکیلات چريکی چپ در ايران، اين خطر وجود داشت که با برخورد نظامی، انقلاب ايران به مسير راديکاليسم چپ کشيده شود.، اما شاه شخصا – بعدا معلوم شد از ترس آن که مبادا دیگران از او بخواهند - به همه خارجی ها می گفت از دموکراسی ترسی ندارد و خود از پیش قصد این کار را داشته است.

خاطرات سایروس ونس وزیر خارجه اول جیمی کارتر که بر سر ماجراهای ایران [گروگان گیری و ماجرای طبس] بازنشسته شد و استعفا داد نشان می دهد که وقتی او با هشدار هواداران بانفوذ شاه در واشنگتن، اولین سفر خارجی خود را بعد از تشکیل دولت کارتر به دیدار از شاه در تهران اختصاص داد، آمادگی داشت که خبر ببرد که نباید امواج حقوق بشر به ایران برسد و باید به شاه اجازه داد که خود کشورش را اداره کند، اما وقتی در اولین ساعات ورودش به ملاقات شاه رفت با کمال تعجب دید شاه به اصرار می گوید برای دموکراسی آماده شده و خطری کشور و نظام وی را تهدید نمی کند. ونس هم در گزارش خود به دولت همین را بازگفت و سال ها گذشت تا روانشناسی ایرانیان و دست کم شاه را درک کند. خود نوشته که در آن دیدار او گویا به چینی حرف می زد و شاه به ایتالیائی جواب می داد.

و این شروع دو دستگی در کاخ سفید بود. ونس اصرار داشت که اصلاحات حقوق بشری متحدان آمریکا [ که یکی از اصلی ترین وعده های کارتر در مبارزات انتخاباتی اش بود] می تواند از ایران شروع شود و برژینسکی مشاور امنیت ملی با رابطه مدام با اردشیر زاهدی سفیر پرکار و با نفوذ ایران در آمریکا و راکفلرها و کیسینجر سلف خود می گفت باید شاه را حمایت کرد و دست از فشارهای حقوق بشری برداشت وگرنه آمریکا یکی از بزرگ ترین متحدان خود را از دست می دهد.

این اشفتگی بعد از پیروزی انقلاب ایران هم در واشنگتن ادامه یافت تا زمانی که دانشجویان از دیوار سفارت بالا رفتند و آمریکائی ها را به گروگان گرفتند و چنگی به صورت آمریکا انداختند که سال ها بود چنین ضربه ای به غول وارد نشده بود.

خوشبختانه همه اجزای رویدادهای آن دوران در خاطرات افراد موثر ثبت شده است. چنان که به نوشته ویلیام سولیوان و ژنرال هویزر زمانی که جوانان انقلابی برای اولین بار سفارت را گرفتند و آن ها در زیرزمین کز کرده بودند و چیزی نمانده بود به فتح سفارت به دست جوانان ضدآمریکائی که سرانجام سفیر را هم با چشم بند جلو دوربین ها بردند، صدای برژینسکی د ر تلفن امن سفارت می پیچد که از ژنرال هويزر معاون و فرستاده ويژه ناتو می پرسید یک کودتای نظامی در ایران چند در صد احتمال موفقیت دارد . فحشی آبدار در تلفن راه دور پیچد. چرا که در این زمان از ارتشی که قدرتمندترین ارتش خاورمیانه بود چیزی باقی نمانده بود. آمریکائی ها نگران هشتاد هزار مستشار نظامی و خانواده هایشان بودند که چگونه از تهران بدرشان ببرند.

تحول بزرگ داخلی
اما قبل از این که جیمی کارتر با تبلیغات حقوق بشری به کاخ سفید برود، رژیم پادشاهی در اوج قدرت چند کار کرد که به فاصله کوتاهی فاجعه آمیزبودن آن آشکار شد. اول اعلام نظام تک حزبی و تغییر سال شاهنشاهی و بعد وسعت دادن به تبلیغات درباره قدرقدرتی ساواک، به طوری که هر روز سال 1355 روزنامه های کشور پر بود از شرح درگیری چریک های مسلح با ماموران ساواک و کشته شدن آن ها. همان زمان ها، در فروردین سال 1354 هشت تن سران گروه های چریکی مخالف حکومت در زندان اوین کشته شدند به طوری که در هفده شهریور 57، تنها چند چهره شناخته شده آنان همچنان در زندان بودند از همین رو تمامی توجه فرمانداری نظامی، ساواک، سفارت خانه ها و حتی رسانه های همگانی جهان به چهره های سالخورده نهضت ازادی، جبهه ملی، نیروهای مذهبی، و حزب توده بود.

بیژن جزنی شناخته شده ترین چهره مخالف که جز کشته شدگان تپه اوین بود چند هفته قبل موقع اعلام حزب فراگیر پیش بینی کرده بود که شاه با احساس قدرت و به اطمینان پشتیبانی آمریکا آن ها را خواهد کشت.

اما اگر باز گردیم به جمعه هفده شهریور که به جمعه خونین مشهور شد. شاپور بختیار نفر دوم جبهه ملی – شاخص ترین گروه سیاسی مخالف قدرت مطلقه شاه – عصر همان روز در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس این روز را "روز گل و گریه " نامید و گفت دیگر امکان آشتی بین مردم و این نظام وجود ندارد. وی سه ماه بعد تنها کسی از جبهه مخالفان بود که حاضر شد پیشنهادهای شاه را برای تشکیل یک دولت مستقل پاسخ دهد و آخرین نخست وزیر دوران پادشاهی شود.

چند روز بعد از آن سپهبد ناصر مقدم آخرین رییس ساواک که با اجازه شاه مذاکرات با گروه های مخالف و در برخی اوقات آماده کردن آن ها را برای ملاقات با پادشاه انجام می داد در گفتگوئی با دکتر برئی فرستاده دولت آمریکا شرایط را خطرناک توصیف کرد و به آمریکائی ها هشدار داد که باید از شاه حمایت کنند وگرنه منافعشان از دست می رود. او در عین حال اطمینان داد که شاه قصد دارد دیگر حکومت نکند بلکه سلطنت کند. سخنی که در آن شرایط هیچ کس – حتی متحدان آمریکائی شاه حاضر نبودند باور کنند.

ویلیام سولیوان آخرین سفیر ایالات متحده آمریکا در تهران که در روزهای بحران مدام همراه با آنتونی پارسونز سفیر وقت بریتانیا [که به درخواست شاه با وی همگام می شد] با آخرین پادشاه ایران ملاقات و گفتگو داشت در کتاب خاطرات خود از اعتقادات شاه در آن روزها گزارشی می دهد "شاه می گفت طبقات مختلف اجتماعی به تظاهراتی کشیده شده اند که خودجوش و طبیعی نیست. شاه پای قدرت های خارجی را به میان می کشید. از قدرت سازمان های اطلاعاتی شوروی، آمریکا و بریتانیا نگران بود و اخبار و گفتار رادیو بی بی سی را که به انعکاس نظریات مخالفین پرداخته و لحن انتقاد آمیزی نسبت به رژيم وی دارد به عنوان شاهد یاد می کرد اما بیش از همه از سازمان سیا رنج می کشید"

اما شلیک گلوله ها در میدان ژاله به روز هفده شهريور راه حل سياسی را به بن بست کشاند و پايگاه دولت شريف امامی را از همان آغاز سست کرد و فرمان کار را از دست میانه روهائی خارج کرد که سعی داشتند با کمک بازرگان، سحابی، سنجابی، آیت الله مطهری، دکتر بهشتی [طالقانی و منتظری در زندان بودند] راهی برای خروج از بحران بدون به هم ریختن کشور بیابند.

وقتی فرمان به دست تندروها افتاد و دیگر حتی از دکتر امینی و فلسفی هم کاری ساخته نبود، شادمانی نصیب هیات موتلفه اسلامی و گروه های چریکی مذهبی و چپ شد. و حکومت نظامی که بنا بود امنيت و آرامش را به جامعه برگرداند، در عمل شکاف ميان دولت و مردم را عميقتر کرد. یک ماه بعد ارتشبد ازهاری که یک دولت نظامی تشکیل داد در مجلس سنا با درآوردن صدای تیراندازی و شلیک مسلسل به مردم گفت مخالفان شب ها در پشت بام ها با پخش صدای تیراندازی مردم را به وحشت می اندازند. چنین بود که از فردایش مردمی که در تظاهرات شرکت داشتند تا صدای تیر بلند می شد همصدا فریاد می زدند ازهاری ... ژنرال شش ستاره. بازم بگو نواره... نوار که پا نداره

می توان گفت که ظهر هفده شهریور هنوز خبر اعلام حکومت نظامی به طور کامل در جامعه منتشر نشده بود و بسياری از مردمی که آن روز از ميدان ژاله می گشتند، اساسا بی خبر بودند که هرگونه گردهمايی ممنوع شده و ارتش دستور دارد به اجتماعات مردم شليک کند.

از آن سو نظامیان در اولین روز حکومت نظامی دستور گرفته بودند به محض برخورد با انبوه مردم ضرب شستی نشان دهند. در ميدان ژاله دقایقی بعد از ظهر این شرایط ایچاد شد نظامیان نه تنها موفق نشدند آنها را متفرق کنند، بلکه زمينه برخورد را بيشتر فراهم کردند و زمينه حرکات افراطی و درگيری مستقيم روزهای بعد ساخته شد.
عماد الدین باقی که خود در هفده شهریور در میدان ژاله و در جمع مردم بود درباره این روز نوشته " کشتار و خونريزی در اين ماجرا بسيار دردناک و غم انگيز بود، اما بايد پذيرفت که در نقل خبر آن به جامعه گزارش اغراق آميزی از آن انجام گرفت. در ميان مردم شايع شد که از سه تا پنج هزار نفر در ميدان ژاله کشته شده اند. خبرنگاران خارجی هم که برای رسانه های بين المللی کار می کردند، اغلب از شايعات رايج در ميان مردم پيروی کردند. آنها هم از صدها و حتی چند هزار نفر گزارش دادند.."

این روزنامه نگار محقق اضافه کرده است که "پس از اين رويداد خونين، فرماندهی نظامی تهران اعلام کرد که آن روز حدود ۹۵ نفر کشته و ۲۵۰ نفر زخمی شده اند. امروز می دانيم که اين آمار به رقم واقعی بسيار نزديک است. طبق تحقيقاتی که پس از انقلاب انجام شد می توان گفت که در روزی که "جمعه سياه" نام گرفت، طی درگيری های گوناگون در سراسر شهر تهران حدود ۸۸ نفر کشته شده اند که ۶۴ نفر از آنها در ميدان شهدا جان خود را از دست دادند. "

آقای باقی آمار خود را از مطالعه پرونده های بنیاد شهید به دست آورده که می تواند مطمئن ترین منابع باشد . اما در زمان خود امکان چنین تحقیقی وجود نداشت. در آن فضای بی اعتمادی صدائی که در شهر پیچید شعر شاعر توده ای سیاووش کسرائی بود که فریاد زد ژاله خون شد... خون جنون شد. و فرهاد خواننده ترانه قدیمی خود را که بر اساس شعری از شهیار قنبری بود شنید که این جا و آن جا خوانده می شود جمعه ها خون می بارد. خون توی ناودان می بارد...

گزارش روز
صبح جمعه هفدهم شهريور، صدها نفری که برای شرکت در درس و نمازجمعه علامه نوری به مسجدی در نزديکی ميدان ژاله رفته بودند بی خبر از آن که از امروز صبح اجتماع بیش از سه نفر ممنوع است وقتی دسته جمعی به میدان رسیدند و مانند هر روز در آن ماه ها شعارهای ضد سلطنت و ضد حکومت سردادند با جیپ های نظامی روبرو شدند و تیربارها . دقایقی بعد افراد ورزيده نظامی و هلی کوپترهای هوانيروز هم به قصد نشان دادن عزم حکومت برای جلوگيری از تظاهرات وارد ميدان شدند.

خبرنگاران و گزارشگران که ساعتی بعد از ماجرا در ميدان ژاله حاضر شده بودند ماشين های آب پاش آتش نشانی را ديدند که خيابان ها را می شستند و مردمی در گوشه و کنار می گريستند و در افواه شايع بود که سربازان خارجی به سوی مردم تيراندازی کرده اند. گوئی مردم نمی خواستند باور کنند که حادثه ای چنين خونين به تير ايرانيان رخ داده است.
عصر همان روز پيامی کتبی آيت الله خمينی از نجف رسيد که به مردم توصيه می کرد با برپائی مراسم عزاداری "جنايات حکومت" را برملا کنند.

دو روز بعد آيت الله خمينی در سخنرانی مفصلی که صدای آن به وسيله نوار کاست به تهران رسيد، گفت " شاه با حکومت آشتی ملی می خواست روحانيون شريف ايران و سياسيون محترم را در کشتار خود سهيم کند اما جهان بداند که اين است فضای باز سياسی و اينست رژيم دموکراسی شاه ..."
در روزهای بعد با باز شدن مدارس و دانشگاه ها ماجرا شکل ديگری به خود گرفته بود که پيام وزيرخارجه دولت شريف امامی به صدام حسين معاون رييس جمهوری عراق رسيد که از جانب دولت از وی می خواست تا به ترتيبی جلو فعاليت های سياسی آيت الله خمينی را بگيرد. کسی را تصور بر اين نبود که همين پيام آيت الله را از تبعيدگاه خود بيرون می فرستد.

در میان آن هیاهو هواکوفنگ رییس جمهور چین و جانشین مائو، میهمان شاه و کسی نمی دانست آخرین میهمان عالرتبه دوران سلطنت ایران است. هواکوفنگ از میان شهر سوخته گذشت و قرار دیدارش با خبرنگاران لغو شد.

شاهد
وقتی اعلامیه حکومت نظامی به رادیو رسید موقع پخش برنامه زنده رادیوئی من [ظهر روز هفتم] بود که بعد از ظهر تا سه ساعت ادامه داشت و در میانه آن دو بار گوینده خبر می آمد و خبر می خواند. آن روز در زیرزمین ساختمان پخش رادیو، در استادیو نشسته بودم که خانم امیرمغز وارد شد. رنگش پریده بود و نشست و بعد ازپخش آرم خبر وقتی اعلامیه را می خواند دو جا تپق زد آن گوینده قدیمی، از جمله غلامعلی اویسی برزبانش نمی چرخید.

با این خبر تصور این که همه چیز به هم می ریزد و از جمله کسانی مانند من هم دیگر نمی تواند در رادیو و تلویزیون کار کند آسان بود. چنان که بلافاصله معلوم شد که سازمان بنیان گذار و مدیرعامل خود آقای رضا قطبی را از دست داد. چیزی که در تصورمان هم نمی گنجید.
پس ما دست به کار شدیم و هر چه نوار دم دستمان بود که امکان پخشش وجود نداشت با ولع پخش شد. از ترانه حکومت نظامی یونانی، ملینامرکوری، ترانه چریک کوچک و از ایرانی ها جمعه .

در آن میان یادی کردم از صمدبهرنگی و جلال آل احمد که از هر دو سخن ممنوع بود گفتن.
این آخرین برنامه رادیوئی گروه ما بود و فردایش آخرین برنامه تلویزیونی [صفحه اول] که هر هفته از شبکه دو پخش می شد در شب های جمعه و به بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی جهان اختصاص داشت. در آن آخرین برنامه تصویر کسی را که به عنوان رهبر انقلاب ایران همه رسانه های جهان از وی می گفتند جز در ایران، پخش کردیم. که خبر آن بلافاصله در دنیا منتشر شد. برخی خبرگزاری ها حمل بر این کرده بودند که تحولی رخ داده است. نه به گمان آن بودند که چند نفر روزنامه نگار حرفه ای، فقط به قصد انجام کاری حرفه ای و نه از اعتقاد برای اولین بار تصویر ایت الله خمینی را از تلویزیون پخش کرده اند.

با این برنامه و آن تحولات، دیگر من و گروهی که سال ها با آنان کار کرده بودم به رسانه ملی نرفتیم تا الان که سی سال گذشته، هر کداممان به جائی افتاده ایم، عظیم جوانروح و علی فرهادی و نبوی و غیاثیان در تهران، کیخسرو بهروزی در لوس آنجلس و محمد رضا شاهید در پاریس، البته باید از همکاران ثابتمان بهروز صوراسرافیل و بهنام ناطقی و محمود عنایت هم نام کرد و هم از احمدرضا احمدی شاعر بزرگوار .

پی آمدها
در ميان ده ها خاطره نويسی – از جمله خاطرات شاه سابق و نخست وزيران آخر وی – پيداست که هفده شهريور که قرار بود با قدرت نمائی ارتش آرامش را به شهرهای بزرگ برگرداند، ضربه ای هولناک بر نظام پادشاهی و آغاز پايان آن بود.

چهلمين روز درگذشت کشته شدگان ميدان ژاله [ که از همان زمان ميدان شهدا نام گرفت] همزمان شده بود با سالگرد درگذشت مصطفی خمينی، آماده باش نظاميان مانع از حضور صدها هزار نفر در بهشت زهرا نشد و در آن جا برای اولين بار گروه های سياسی و مذهبی همراه و همرای شدند و شب هنگام صدای الله اکبر و مرگ بر شاه فضای شهرهای بزرگ را پر کرد.
اما سرانجام تظاهرات دانشجويان و حمله نظاميان به دانشگاه تهران در سیزده ابان و پخش فيلم پرویز نبوی از تلويزيون، چنان تکانی به جامعه داد که چيزی از "دولت آشتی ملی" نماند. شاه از ميان نظاميان نرم خوترين آن ها، ارتشبد ازهاری رييس ستاد ارتش را به تشکيل دولت نظامی فرمان داد و موج های سهمگين انقلاب، شريف امامی را خيلی زودتر از آن که تصور می کرد از صحنه بيرون راند.

در ميان خاطرات منتشر شده از آن دوران، سخن يکی از مشاوران و همراهان آيت الله خمينی شنيدنی است که گفت "آيت لله از سال ها قبل به نمايندگان گروه های مخالف هوادار حرکات مسلحانه که برای جلب حمايت و کسب کمک به او مراجعه می کردند می گفت خود را بی هوده به کشتن ندهيد وقتی زمان آن فرارسد رژيم خود خطا می کند و مردم کار را تمام خواهند کرد. با رسيدن اخبار مربوط به هفده شهريور به نظر رسيد آن روز فرارسيده است"

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 7, 2008 at 5:25 PM , Anonymous Anonymous said...

آخ ای دل، من او را به یاد می آورم. همان روزها در خیابان کاخ رفته بود بالای دیواری، یعنی او را فرستاده بودند بالای دیواری سخنرانی می کرد. نرم بود با صدائی مخملی. به انقلاب نمی خورد. من با خواهر بزرگم و مادرم رفته بودیم تظاهرات. داشتیم با شوق گوش می دادیم که ناگهان یک دختر خانم پیش آمد و شروع کرد به فحاشی به او. دختر خانم مذهبی نبود به نظر چپ می آمد. و داشتم همین روزها این خاطره را برای دخترم نقل می کردم . همان دخترم که عاشق قضه های خانوم و امینه است. هیچ وقت تا به حال کامنت نگذاشته بودم اما نتوانستم خودم را نگاه دارم. خدا یارتان

 
At September 7, 2008 at 5:26 PM , Anonymous ناشناس said...

چه بی رحم هستند آن ها که میگویند تغییری نکرده است آقای بهنود.

 
At September 7, 2008 at 8:01 PM , Anonymous Anonymous said...

خب آقای بهنود، آقای خمینی هم خوب حق تان را کف دست تان گذاشت. چرا برنمی گردید در ایران خمینی که عکس هایش در قلب مردم است زندگی کنید؟

 
At September 7, 2008 at 8:04 PM , Anonymous Anonymous said...

هم خودتان آواره دیار شدید و ده ها هزار دیگر را به دیار غربت فرستادید و هم میلیونها ایرانی را نا خواسته به بلا گرفتار نمودید.

 
At September 7, 2008 at 11:27 PM , Anonymous Anonymous said...

انقلاب بزرگترین خدمت را به ایران کرد
اگر رژیم شاه ادامه می یافت معلوم نبود کی ریشه اسلام کنده شود
مثل اینکه سخن مرحوم کسروی داره به حقیقت می پیونده
امید دارم که اندک رمق این دین اهریمنی هم گرفته شه
بعد از اون مدتی آشوب کشور را می گیره و بعد به تدریج قانونمندی جای شریعتمداری را می گیره
به همین سادگی
!

 
At September 7, 2008 at 11:58 PM , Anonymous محمود said...

درود بهنود جان!

یکی دیگر از مقاله‌هاتان بود که چیزها یادم داد و ... این‌که پشت‌پرده‌هایی را می‌خوانم که از قلمی چون شما برمی‌آید! این روز هر چه که باشد امروز به تاریخ سنجاق شده و نسل شما هم راویان صادق آن‌روزها!

اما ترانه‌ی «فرهاد» نوشته‌ی «شهیار قنبری» است! همان که ترجیع‌بندش می‌گوید:

داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

این ترانه با صدای «گوگوش» هم موجود است! آهنگ‌سازش: اسفندیار منفردزاده! «منفردزاده» در گفت‌وگویی می‌گفت: حتا قرار بود که با صدای آغاسی هم پخش شود! می‌خواستیم این ترانه همه جا بُرد داشته باشد!!

چه جالب که از همکاران‌تان یاد کردید و نمی‌دانستم که «بهنام ناطقی» صدای امریکای این روزها، زمانی از همکاران شما بوده است!!!! ای کاش از زنده‌یاد «تورج نگهبان» شاعر و ترانه‌سرا که دو سه هفته‌ای است به رحمت خدا رفته هم یادی می‌کردید! او سال گذشته در برنامه‌ای در تلویزیون «تپش» که بازپخش‌اش را این روزها دیدم، از شما و «کانال دو» یاد کرد که شما بعد از انتشار کانال دو نامه‌ای به او نوشته بودید به این مضمون:

نخستین شماره‌ی کانال دو که منتشر می‌شود به کسی می‌دهم که این ابتکار از اوست!

منظورتان مجله‌ی «صدا» بود که سردبیرش «تورج نگهبان» بود! تورج نگهبان در این مصاحبه شما را دومین شخصی دانسته بود پس از خودش که این کار را دنبال کردید!


شاد زی

 
At September 8, 2008 at 12:25 AM , Anonymous سید علی سنائی said...

چه خوب و روون مرور تاریخ کردید. پاراگراف آخر خیبی برام جالب بود. امیدوارم به زودی زود جمهوری اسلامی به بلوغی برسد که از شما و امثالتون دعوت به مصاحبه و مباحثه و نقل خاطرات و نقدهاتون بکنه.

 
At September 8, 2008 at 2:40 AM , Anonymous نادر آزادمهر - شیراز said...

این ناشناس ها یک نفرند که به فاصله چند دقیقه چند تا پیام می گذارند که افکارعمومی بسازند . نه جانم شما تصور می کنید که حکومت شاه خیلی بهتر از این حکومت بود در حالی که حسن هائی داشت که آقای بهنود به دفعات به آن اشاره کرده اند اما عیب های بزرگی داشت از جمله این که مردم را مراعات نکرد همه اش دنبال چیزی بود که مصلحت می دید. این حقیقتی است که من از آقای بهنود یاد گرفتم. جمهوری اسلامی اگر دیده باشید مدام مصلحت جامعه را فدای ایستادن خود می کند.

 
At September 8, 2008 at 2:42 AM , Anonymous شاهد said...

ببخشید من می خواهم جواب آن ناشناس را بدهم که پرسیده چرا برنمی گردید در ایرانی که عکس خمینی در ... زندگی کنید. جواب این است که این که من کجا زندگی می کنم تغییری در صورت مساله نمی دهد. این که درست است شاه یا خمینی را دوست داشتن یا نادرست است تغییری در واقعیت نمی دهد این که شما خوشتان می آید یا نمی آید هم تغییری نمی دهد. آقای بهنود اگر قرار بود مصالحه ای بر سر واقعیت بکند الان در تهران بود

 
At September 8, 2008 at 2:44 AM , Anonymous ناشناس said...

این نوشته را همین الان برای پدرم که شاهد آن روزگاران بوده و در بخشی از آن هم دست داشته و به زندان هم رفته خواندم . گفت کمال واقع نگری است. خواستم از قول ایشان و خودم از شما تشکر کنم

 
At September 8, 2008 at 2:45 AM , Anonymous Anonymous said...

این ها را برای یک مشت حزب الهی بگو که خوششان بیاید آن دوران گذشته و ما به زودی این حکومت را سرنگون می کنیم و عهد ساسانیان را تجدید خواهیم کرد. زنده باد شاپور و داریوش و کوروش

 
At September 8, 2008 at 2:49 AM , Anonymous مشایخی said...

عالی بی طرف و آموزنده. آری چنین است وقتی که ملتی بخواهد. وقتی بخواهد دیگر به هیچ رحم نمی کند. هیچ کدام از خدمات را نمی بیند و همه حرف های دیگران را عین حسن می پندارد. پدرم می گفت آن روزها گفته می شد آقای خمینی چند زبان زنده دنیا را صحبت می کند. می دانم که این نوشته شما مانند همیشه نه به دل سلطنت طلبان [...] می نشیند و نه [...] خوششان می آید. اما شما کار خود می کنید درود به شما

 
At September 8, 2008 at 2:50 AM , Anonymous Anonymous said...

وای چه روزهائی باز مرد ما را به قدیم بردی به روزهای شادی و اشک به روزهای غم و خوشی. اما روزهای پر و پیمانی بود گرچه جاصلش آن نشد که ما می خواستیم

 
At September 8, 2008 at 3:10 AM , Anonymous Anonymous said...

مگر دوستان کامنت گذار خشمگین نمی شوند بگذار بشوند. مگر من آواره نشده ام که شده ام مگر شما آواره نشده اید که شده اید ولی من حاضرم نیمی از عمرم را بدهم و یک بار دیگر در آن دوسه ماهه منتهی به بیست و دوم بهمن زندگی کنم. دلم می خواهد ...بگذریم بیشتر از این سلطنت طلب های طفلکی را اذیت نکنم. روزگارتان خوش

 
At September 8, 2008 at 5:50 AM , Anonymous Anonymous said...

ممنونم کاشکی شما خاطرات خود را از آن روزها می نوشتید. به نظرم می رسد جز آقای نوری زاده و شما کسی نباشد که آمادگی آن را داشته باشد که روایت کند آن روزها و سال ها را . چیزی که نسل ما خیلی احتیاج دارد بداند. بداند که چطور شد که مذهبی ها برنده شدند. جطور رژیم شاه ساقط شد جطور چپ ها پیروز نشدند

 
At September 8, 2008 at 6:26 AM , Anonymous Anonymous said...

آقاي بهنود، ديدن تصوير شما در بالاي اين پست، مرا به ياد حضور شما در تلويزيون دولتي قبل از انقلاب انداخت. خيلي دلم مي خواست که کليپ آن گفتارها و مصاحبه ها هم موجود بود که مردم از نقطه نظرهاي شما قبل از انقلاب آگاه مي شدند

 
At September 8, 2008 at 7:53 AM , Anonymous ali said...

سلام بهنود نازنین
مقاله و خاطرات زیبایی بود
همیشه از واقع گرایی شما خوشم می آمده . در راهتان موفق باشید

 
At September 8, 2008 at 11:03 AM , Anonymous ناشناس1971 said...

دست مریزاد.
سایه قلمتان بر سر نوشته های مشکوک این روزگار مشکوک پاینده باد...

 
At September 8, 2008 at 11:12 AM , Anonymous kamran najafzadeh said...

salam.tavalodetan mobarak aghaye behnood

 
At September 8, 2008 at 11:57 AM , Blogger [جان شیفته said...

با سلام خوشحالم که نوشته ها و گفته های شما همیشه جوانب و گوشه های مهمی از تاریخ ایران را روشن میسازد . یاد آوری حوادث 17 شهریور 57 و حوادث پس از آن که منجر به سقوط حکومت استبدادی و وابسته شاه گردید و توضیح بخشی از فعل و انفعالات سیاسی از موضعی واقع بینانه و منصفانه بسیار سود مند و آگاه کننده است در عین حال بد نیست که اضافه شود . دو پارامتر مهم دیگر در تسریع سقوط پهلوی دوم بسیار موثر بودند.
1- کنفرانس گوادالوپ که طی آن کشورهای بزرگ صنعتی غرب به توصیه آمریکا مصمم شدند از حکومت شاه دیگر حمایت نکنند ( طی یک تصمیم در آن زمان محرمانه)
2-روی کار آمدن مجدد دموکراتها در ایالات متحده آمریکا ( جیمی کارتر ) موجب شد که آن حکومت شاه را مجبور نماید که تا حدودی حقوق بشر را رعایت نماید و در نتیجه به فضای باز سیاسی تن دهد که خود موجب گسترش نهضت ضد استبدادی و ضد استعماری در ایران گردید .
البته عامل سومی هم بود و آن نقش شاه در تقویت مواضع اوپک در جریان افزایش بی سابقه قیمت نفت که کشورهای غربی را با بحران جدی روبرو ساخت .

 
At September 8, 2008 at 12:48 PM , Anonymous Behzadjj said...

با درود
اینطوری که پیش میره فکر کنم یه جمعه سیاه دیگه هم میخواهیم !! که بقول خومینی! روزی فرا خواهد رسید ..

دوست دارم شما و همکارانتان که واقعا برایم عزیز هستند یکی یکیشان را در ایران ببینم آنوقت است که دمکراسی را داریم.
ایران سربلند ایرانی سرفراز

 
At September 8, 2008 at 2:15 PM , Anonymous Anonymous said...

masud khan aziz salam omid varam 100 sal ba salamati va movafaghiyat dar panahe hagh omr koni va sayat bar sareh khane vadat va ma bar gharar basheh manam tabrik migam tavalodeto va ye khahesh ajezaneh... masud jan! janeh harki dost dari ye vaghti bezar va tarikh moaser mamlekato ba hamin negaheh bi gharaz va va vaghe binaneh be resheteh tahrir dar biyar ta amsaleh ma va javonamon betonam az tarikh vaghiyeh mamlekatemon ba khabar shan zendeh va bar gharar bashi ya ali madad... amir

 
At September 9, 2008 at 1:03 AM , Anonymous Anonymous said...

در فرهنگ اصيل بومی ما پادشاه هميشه سمبل مردم دوستی (مردم، نه رعيّت و نوکر و موالی و امت) و دهش و دادگستری و شکوه و شوکت و عظمت و اقتدار است ... شايد کسانی از کنار اين شعار « مرگ بر شاه» بی توجه گذر کنند و ندانند که معنای راستين و ژرف آن چيست.

مرگ بر شاه يعنی مرگ بر جمشيد شاه. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر نوروز ايرانی. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر شاهنامه. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر کوروش بزرگ و منشور او. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر حقوق بشر. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر تخت جمشيد و مرگ بر پاسارگاد و تيسفون و شير سنگی. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر داريوش شاه بزرگ. مرگ بر شاه يعنی مرگ بر سده و مهرگان و سپندار مذگان ...

 
At September 9, 2008 at 2:27 AM , Anonymous mohajer said...

سلام. آقای بهنود
ادامه کتابهای تاریخی تون رو نمی نویسید. جاوت ایران خالیه. (مثل خیلی های دیگه) ما هم داریم مجبور میشیم جمع کنیم بیاییم. یه زمان ما به شما گیر می دادم الان یه عده اومدند که ما رو هم غیر خودی حساب می کنن. دوره احمدی ژاد نگذره و دوباره رای بیاره من یکی رفتم اوین.

 
At September 9, 2008 at 2:52 AM , Anonymous Anonymous said...

این حضرات که قادر نیستند یکماه و یکسال آینده سیاسی ایران و دیکر کشورهای
جهان را تا حد ده در صد !!!! پیش بینی کنند چه خوش چرتکه میاندازند که بعله اگر
فلانی را نخست وزیر میکرد یا فلان ارتشبد را دستور کشتار میداد و .....هنوز شاهنشاهی
برقرار بود و ایران نه تنها دروازه تمدن را رد کرده بود بلکه دیگر دینی !! هم بنام
اسلام نداشتیم ...قربان خاله جانت بری با این همه فهم و شعور خدا داد ٬ آقا / خانم
والله تا انجا که همین بهنود عزیز شاهد بوده شاهنشاه قدر قدرت هیچ تنا بنده ایی
را روی کره زمین باندازه خودش با شعور ٬ تیز هوش ٬ با تجربه نمیدانست ..دلیل
میخواهید بخاطرات نزدیک ترین دوستش اسدالله علم رجوع کنید که نقل کرده شاهنشاه
محبوب القلوبش !! در باره وزرا بخصوص نفت فرموده اینها باندازه الاغ هم نمیفهمند
خب پس شما طرفداران ساده دل شاهنشاهی دیگه جای خود دارید .انقلاب ۵۷ ریشه های
زیادی دارد که سیزده سال دولت هویدا - نصیری و حزب رستاخیز و حکومت تام و تمام
شاه تا تعیین بخشدار ساوج بلاغ !!! بدستور خودش جزیی از انهاست بقیه اش را
صد بار بهنود نوشته و باز هم مینویسد ...محرمعلی خان یادم رفته بود؟؟؟

 
At September 9, 2008 at 4:36 AM , Anonymous Anonymous said...

من واقعا به خودم نمی توانم بگویم به شما تبریک می گویم که شانس این را دارم که چنین نوشته ای را بخوانم. این که شما چیزی را پنهان نمی کنید و با داشتن کاربرانی که می نویسند حالا خوب شد خمینی آمد... و با علم به این که هستند کسانی با این طرز تفکر اما شما خودتان را مدیون واقعیت می دانید. الگوی میانه روی و حقیقت جوئی هستید در نسل خودتان. بیش تر به ادیبان شباهت دارید تا روزنامه نگاران که خودتان هم مدعی چیزی بیش از این نیستید . کاش همه شاهدان به انصاف شما بودند

 
At September 9, 2008 at 5:25 AM , Anonymous لعنتی said...

سلام!
1 نوستالژی به متن قوام می دهد آن چنان که قلمی را در سوپی پر مایه می اندازند یا حلیمی را مملو از گوشت بوقلمون می لهند!نوستالژی نیز چنین است.ناخودآگاه نوشته را جان دار می کند و قلم را بر کاغذ پیش می برد.
2 روزهای زیادی از زندگی ام نمی گذارد شاید به زور 30 سال!و از آن کمتر از زمان دانشجویی ام!اما تحولات سیاسی و کارها و نوشته ها و دغدغه ها و عشق ها و رابطه ها و خیانت ها و حادنثه ها و چه ها و چه ها در آن مدت چنان بود که لذت فکر کردن به آن همیشه گریبانگیرم است و هر زوقت که می خواهم بنویسم از دری وارد می شود.3و شما مسلم حق داردید با همه این ها که من دیده ام ده ها برابرش روبرو بوده باشد و حالا نتوانید فرار کنید برای نوشتنتان.اما فرق من با شکا این است که قرار است روزنامه نگار بمیرید و من لعنتی(دور از جان جفتمان البته )
پس کمی امان دهید به متن تو خود بدون نوستالژی تماشا شود !
موفق باشید!

 
At September 9, 2008 at 5:44 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام. قلم شما را خيلي دوست دارم. ولي با ديدن اين عكس ياد حرفهايي افتادم كه مي گفتند شما در دو سال پس از اين عكس خيلي ها را فروختيد كه كوچك ترينش صادق قطب زاده بود. من غرض و مرضي از اين حرف ندارم و فقط طرفدار حقيقتم. اگه مطلبي در اين مورد داريد برام بفرستيد. ممنون مي شم

 
At September 9, 2008 at 9:53 AM , Anonymous Sepanta said...

ناشناسی که می نویسی: "شاهنشاه قدر قدرت هیچ تنا بنده ایی
را روی کره زمین باندازه خودش با شعور ٬ تیز هوش ٬ با تجربه نمیدانست"، با بهنود و این طرز تاریخ نگاری اش و با این چریک های فدایی که دورش را گرفته اند و با این مخالفان حکومت پادشاهی ای چون تو و به طور کلی با آن شاهکار بزرگی که از ملت همیشه در صحنه صادر شد و نامش را گذاشتند "انقلاب"، باور کن سطح شعور و آگاهی و زیرکی شاه فقید دستکم از مردم ایران بالاتر بود. و سخنی با چریک های فدایی بهنود: نه نثر این مرد زیبا و حتا درست است، نه چونی سوادش به اندازه ی چندی نوشته هایش است و نه آنچه درباره ی رویدادهای میدان ژاله در هفده شهریور می گوید راست است. امیدوارم بهنود این بار شکسته نفسانه بگذارد این کامنت از سد سانسورش بگذرد.

 
At September 9, 2008 at 12:03 PM , Anonymous ضدشاه و شیخ said...

[...] بدبخت ها هیچ تقصیری ندارید همین طور بنده خلق شده اید و دعوایتان با جمهوری اسلامی در این هست که چرا آن ها بنده دیگری هستندو شما بندگان بدبخت شاهنشاه قدر قدرت مشکلتان با تاریخ این است که چرا خوابتان را به هم زده و نگذاشته که برای شاهتان [...] ببرید و به وزارت دربار برسید و پدر مردم را درآوردید. اما مژده تان باد که ملت انقلاب کردند آن دیو خودرای و بندگانش را راندند و خواهید دید همین کار را با این جانشینانش می کنند .
اما واقعا هم بدبخت اند کسانی که تصور می کنند عقل یک [...] باز از ملت ایران بیشتر بود.
با معذرت از آقای بهنود

 
At September 9, 2008 at 12:04 PM , Anonymous Anonymous said...

من با بهنود کاری ندارم و شاید هیچ دل خوشی هم از وی نداشته باشم اما یک موی همان چریک های فدائی به صد تا شاهنشاه قدرقدرت می ارزد. این را برای اطلاع آقای سپنتا گفتم .

 
At September 9, 2008 at 12:07 PM , Anonymous حمید said...

من از محتوای کامنت ها می توانم بفهمم که سن نویسنده چقدرست. آن ها که فسیل شده اند همه اش دعوای شاه و کی و کی دارند و تهمت می زنند و طاقت تاریخ ندارند اما نسل جدید این طوری نیست. دقت کنید اگر انتقادی هم دارد به صورت سئوال و مودب مطرح می کند خشمگین نیست . خوشحال که نسل قبلی هادارد تمام می شود و افتخار می کنم به آقای بهنود که پیر شد و مانند آن ها نشد. همان که چهره ای کمی لاغرتر شده و تغییر عمده ای نکرده است

 
At September 9, 2008 at 12:09 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود کاش در فرصتی درباره دو موضوع که درباره شما می نویسیند توضیحی می دادید. یکی این که واقعا شما سردبیر آیندگان بوده اید. دیگر این که آیا شما همراه انور سادات در قرارداد کمپ دیوید بوده اید.البته یک موضوع دیگر هم هست . داستان شکایت شما از دو تا سانسورچی دستگاه شاه چیست که مخالفان سلطنت طلب شما می گویند.

 
At September 9, 2008 at 12:10 PM , Anonymous سینا said...

عمویادگار یک اتهام حسین شریعتمداری وار تازه به آقای بهنود وارد کرد و آن همکاری با چریک های فدائی است. عمو بگو از یادآوری روزهای بدبختی اعلیحضرت و بسته شدن دکان ناراحتم چرا به مردم افترا می زنی

 
At September 9, 2008 at 12:18 PM , Anonymous علی said...

اسب های گاری [...] خبر از روزهای به قول بختیار گل و گریه شد و رم کردند. امان از روزهائی که اعلیحضرت ناراحت بودند و مانکن ها در فاحشه خانه های اروپا بی پول شده بودند [...] تازه یادمان باشد که آقای بهنود خودش یک پا شاهنشاهی است و دلش نمی آید نازک تر از گل به طرف بگوید همین نوشته را نگاه کنید یک اشاره به کشتار و زندان های او نمی کند. اما باز هم داغدیدگان تحملش راندارند. آقای سپنتا به بزرگواری خودتان ملت ایران را ببخشید. به [...] اعلیحضرتتان این را از خیانتکار بودن یک درجه تخفیف بدهید. بابا مردم ایران گناهی نکرد که گفت بفرمائید در فرنگ [...] بازی کنید. و این که آخوند آمد و [...] زد هیچ کم نمی کند از شیرینکاری های هارون الرشید کراواتی . به هر حال با نوشته سپنتا معلوم شد که شاهنشاه عقلشان از این یکی خیلی بیشتر بوده است.
علی کانادا

 
At September 9, 2008 at 12:23 PM , Anonymous ناشناس said...

من به شخصه بابت کامنت هائی که می خوانم و بابت این که آقای بهنود به جای هزار کار آگاهی بخش ناجارست بنشیند این اراجیف را بخواند و سه نقطه بگذارد از ایشان معذرت می خواهم .
به جز این از آگاهی هائی که به ما می دهید متشکرم. نه در کتاب های درسی و نه در متون دیگر به این خلاصگی و خوبی نمی خوانیم. دستتان درد نکند. حتما از بدگوئی ها هم رنجیده نمی شوید شما باتجربه هستید.
عکس جوانی هم جالب بود

 
At September 9, 2008 at 4:20 PM , Anonymous Sepanta said...

آه، چه استجابت غمناکی! "ضد شاه و شیخ" و دیگران، شما هم بی تقصیرید که این همه آزاده آفریدندتان! چرا هنوز بعد از سی سال هر وقت از پادشاه فقید ایران می نویسیم ارواحی از گورهای تاریخ بر می خیزند و خشمگینانه هیاهو می کنند و نیزه به دست به جنگ رژیم پهلوی می روند؟ آب در خوابگه مورچگان؟ "ضد شیخ و شاه" تو و ملت انقلاب کردید و کدام "دیو" را بیرون کردید؟
چه استجابت غمناکی!/ زخمت از آن بدر تمام بود/ تا مجوسان/ بر گرده ی ارواح کهن/ به قلعه درتازند. تو و ملت ایران با این جانشینان هم چنین خواهی کرد؟ باز به قول همو که از کلامش یاری گرفتم: کنون به جمعیت خاطر، دل به دریای خواب زن، که آن حاجت نومیدانه چنین معجزآیت برآمد! خواهیم دید و خواهی دید تمسخر روزگار را بر شب بیداران شهر بیدار که "آواز دهانش تنها همهمه ی عفن اذکارش" است.

 
At September 9, 2008 at 4:40 PM , Anonymous Sepanta said...

سینا! "همکاری" بهنود با چریک های فدایی؟ نه عزیزم او سردسته ی چریک های فدایی ست. البته نه "چریک های فدایی خلق" که "چریک های فدایی بهنود" که سرگشتگی شان و ویرانگری شان هیچ کم از همرزمان خلقی شان ندارد.

 
At September 10, 2008 at 12:27 AM , Anonymous ark said...

نا گفته از روي همين كامنت ها معلوم است كه بهنود چه جور راوي اي است .اصلا ويژگي اين مقالات اينست كه جواب ندارد.صرفا روايتي است صادقانه از تاريخ.حالا آقاي سپنتا و بقيه هم هرچقدر از اين حقيقت خوششان نمي آيد به خودشان مربوط است و داد و قالشان را هم ميتوانم درك كنم از آن چيست.
بگذريم.
عيشت مدام بهنود
انشالله باشيم و عكس 17 شهريور 1417 را ببينيم.

 
At September 10, 2008 at 1:24 AM , Anonymous نیکزاد کمانگیر said...

سلام و درود
در وبلاگ یکی از همکارانتان خواندم که اساسا آن روز علامه نوری در بیمارستان مهر بستری بوده اما بیانیه ای منتسب به او مردم را دعوت به تجمع در میدان ژاله کرده....
الله و اعلم

 
At September 10, 2008 at 2:24 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده شرمنده فسیل !! طرفدار حسین شریعتمداری نیستم ٬ ایشان یک
دگم بتمام معنی مذهبی هستند درست مثل همکارش در آمریکا اقای

بیل کریستول که سردبیر پابلیک ریوو و قبلا هم وال استریت ژورنال
بوده و یا راش لیمبو و ....اما اینکه اقای بهنود را انگ طرفدار فدایی خلق

بودن زده پر بیراهه نگفته !؟ چرا که انهایی که مثل بنده در رده فسیلانند !!
بیاد دارند این بهنود جوان در مجله سپید و سیاه یا تهران مصور درست بخاطر

ندارم عکسی از چریکان اسلحه بدوش با لباس کردی چاپ زده بود که همه دست
در دست و کوه های سنندج ...البته عکس را از پشت برداشته بود و صورتها

مشخص نبود اما نوشته بهنود که برای انها دعای خیر پیروزی میخوانده
بهرحال شاید بهنود گرایشش مقطعی بوده انهم بخاطر همان دو درصدی که

بقانون اساسی جمهوری اسلامی نه قاطع گفتند وگرنه مجاهدین خلق و توده ایها
و دیگر احزاب ملی و مذهبی همه آری گفتند و امروز سخت پشیمانند

 
At September 10, 2008 at 2:34 AM , Anonymous Anonymous said...

وضعیت دوستان شاه الهی که آبروی آن مرحوم را هم می برند مانند کسی است که بواسیرش بیرون زده و خونین بود و مدام نانوا را فحش می داد که اگر نان سنگلگ را آنقدر خشگ نکرده بودی چنین نمی شد. مردم ایران از دست رژيم به ستوه بودند مانند حالا، به شرحی که آقای بهنود به بهترین وجهی نوشته اند در کتاب های خود، قیام کردند و طرف هم بیمار و ضعیف بود و حامیش آمریکا هم در غفلت بود و شد آن چه ملت می خواست. اما هیچ کس نبود که جای آن شخص بنشیند و از همه قوی تر خمینی بود و معلوم شد که جامعه به شدت هم مذهبی است و ما ساواک نمی دانست و شاه هم تصور نداشت. جنگ شد و چه شد و چه شد. حالا چه ربط دارد به اکثریت ملت که شاه را نخواستند.الان هم ممکن است مردم موفق شوند و این رژيم را براندازند. خب اگر کسانی که بعد آمدند خرابکاری کردند باید گفت خاک بر سر شما که جمهوری اسلامی را برداشتید. واقعا که.
من از جانب همه کسانی که فحاشی کردند از آقای بهنود معذرت می خواهم.
ناصری رشت

 
At September 10, 2008 at 3:07 AM , Anonymous Anonymous said...

اينکه کسانی در دوران آن نظام روشنفکر بحساب می آمدند ـ بسيار نامور بودند و مورد احترام مردم ـ اما پس از سقوط آن رژيم بکلی از ياد ها رفتند، ناشی از اين امر است که، نه ديگر آن عامل دروغين مشروعيّت « دشمنی کردن با پادشاه» وجود داشت و نه اصلآ ديگر حرفی برای گفتن
در آن روزگار هر آنکس که بيش از ديگران دشمن اصلاحات و خدمات آن نظام و پادشاه فقيد بود، از ديگران آگاه تر بحساب می آمد. و اينچنين بود که کسانی تصور کردند که اگر آتش به نهاد پادشاهی زنند، خود به نيکبختی خواهند رسيد، غافل از آنکه خود و هست و نيست ميهن و هم ميهنانشان را می سوزانند نه پادشاهی را.

 
At September 10, 2008 at 3:09 AM , Anonymous Anonymous said...

من به مسائل سیاسی کاری ندارم به عکست نگاه کردم و گذر سی سال را در آن دیدم و آرامش را در چهره ات در شصت و دو سالگی. این ارامش متعلق به کسانی است که وجدانی آرام دارند. آن ها که وزنه بزرگ تر از طاقت برنداشتند و کسی را نفروختند و به کس دروغ نگفتند. شما چنان که در جائی نوشتید همه زندگی خود را از هفده سالگی به صورت گزارش ها و مقالات نوشته اید و هست و جای انکار ندارد. حتی به صورت صوت و تصویر هم هست. اگر خطا کردید یا درست گفتید مانند همان سخن قبل از انتخابات اخیر که مانند زنگی در گوش من است که درباره احمدی نژاد چه گفتید

 
At September 10, 2008 at 3:28 AM , Anonymous سمینا said...

جناب بهنود ترا به خدا پست جدیدی بنویسید تا این بحث تمام شود. مرده شور سیاست را ببرد. یا این کار خود هم به ما عشقی رسانده اید که یک هفته است چیز تازه ای نخوانده ایم و هم دوستان را به حاشیه برانید چون دیده اید که همت چندانی هم ندارند به محض آن که یک نوشته جدید آمد قبلی از یادشان می رود

 
At September 10, 2008 at 8:01 AM , Anonymous خسته said...

اصلا این وسط کسی از خودش پرسید که "خسته مظلوم" کجاست؟!؛

مخلص همه ایم گشت...؛

 
At September 11, 2008 at 3:52 AM , Anonymous Anonymous said...

Hamin gofteguyi ke dar inja mibinim jaye negarani darad ke hata agar dar ayandeyi na chandan dur azadiye bayan dar keshvareman rayej shod ghesmati ziyadi az on sarfe tohmat be mokhalefaneman khahad shod.

Mandan ya raftane regime shahanshahi ya jomhuri eslami mozuyi hast ke har hamvatane ma haghe kamel darad ke bar asase nazarat va eteghdat va manafeye shakhshiye khodash tasmim begirad. Har kas ke be mardom salari aghide darad lazem hast ke be in mohem ham kenar biyayad.

 
At September 13, 2008 at 2:10 AM , Anonymous s.kh said...

آقاي بهنود گرامي
مطالبتان را گاه و بيگاه مي‌خوانم شايد چون وقت مجالم نمي‌دهد و گرنه همواره مي‌خواندم
اما در ارتباط با 17 شهريور چند تني از اقوام در گارد جاويدان بودند و گفتند به صاحب اين نوشتار كه بدون تيراندازي ميدان ژاله را ترك كردند و رفتند به پادگان جم
اما بعد شنيدند كه درگيري شده و باز تعجب كردند چون قرار بر آتش گشودند نداشتند. البته شايد جايي اين روايت ثبت بناشد اما مگر نمي‌توان از شاهدان زنده مثال آورد؟ گفت‌وگو هم مي‌تواند زماني سند باشد. نه؟

 
At November 12, 2008 at 3:19 AM , Anonymous کیانوش رشیدی said...

من خود در تظاهرات 16 شهریور از روبروی دانشگاه تهران تا میدان شهیاد بودم. متاسفانه من هم آن روز "مرگ بر شاه!" گفتم و فریاد زدم "اعلامیه به دنیا! خمینی رهبر ما!" در طی راه پیمایی به سوی میدان شهیاد سخن از تشکیل کلاس علامه نوری نبود، بل تظاهرات در میدان ژاله و به همین خاطر شعار می دادیم:"فردا صبح، هشت صبح میدان شهدا!".این شعار یعنی دعوت به تظاهرات نه آنچه تو می گویی کلاس علامه نوری!!
پس از پایان راه پیمایی و تظاهرات در میدان شهیاد به همراه جمعی مع با هم بودیم، به خانه ی یکی از ماها رفتیم.بین راه یکی از دوستان گفت":شاه باید همین امشب تصمیم بگیرد! یا کودتا کند یا از کشور خارج شود! بامداد روز بعد همان دوست زودتر از همه از خواب برخاسته بود. همه ی ما را بیدار کرد. دقایقی از ساعت 6 بامداد گذشته بود. دوست ما گفت: رادیو در بخش خبری ساعت 6 اعلام کرد که در تهران و پانزده شهر دیگر حکومت نظامی اعلام شد. خبر در 6 بامداد روز 17 شهریور پخش شد.
من و دوستان با اینکه می دانستیم حکومت نظامی اعلام شد حدودهای ساعت 8 خود را به میدان ژاله رساندیم، چون معتقد بودیم باید در این تظاهرات شرکت کرد و خون ما از دیگران رنگین تر نیست . آری ماموران به سوی تظاهر کنندگان آتش گشودند و همانگونه که "باقی" حدود 90 نفر کشته شدند که یکی از آنها دوستم بنام جعفر غلامان بود.
این یادداشت مرا در زیر مقاله ات بیار. اکنون مه ایت یادداشت را می نویسم عده ای دیگر از دوستان نیز حضور دارند. همه ما تو را بخوبی می شناسیم .

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home