Monday, August 4, 2008

سولژنیستسین، یکی از استخوانداران



مقاله ای درباره الکساندر سولژنتسین به مناسبت مرگ وی در کارگزاران.

الکساندر سولژنیتسین نویسنده سرشناس و ناراضی معروف روس، مشهورترین افشاگر جنایات های دوران استالین، دیروز در سکوت و در مسکو درگذشت، در حالی که جهان بیشتر سوگوار او شد تا مردمی که برای او برای آزادی شان آن همه سختی کشید و خطر کرد. عرق ریخت و نوشت.

سولژنیتسین از اواخر دهه شصت، دهه آرمان خواهی در جهان، بلند آوازه شد و شد لوگو [نشانه] ناراضیان در همه جهان. از آن پس، نام هر ناراضی را که خواستند بزرگ بدارند، به او گفتند سولژنیستین دیگر. این نام را در سال های اخیر رسانه های غرب به کسانی بخشیده اند غافل از این که سولژنیتسین با گولاک بود که چنین جایگاهی یافت. بی مایه فطیرست این نان که خیلی ها به هوایش به تنور افتاده اند. هم از این رو کس از مشابهات وی، سولژنیتسین نشد. و حتی خودش، در بیست سالی که در تبعید و در آزادی گذراند، چیزی بر نامی که داشت نیفزود.
پانزده سال بعد از او، هموطنش گورباچف هم نامی جهانی یافت، بزرگ تر از سولژنیتسین، نوبل گرفت و مرد قرن شد. اما سرنوشتی که شوروی بعد از اوج گیری نارضایتی ها یافت، چنان بود که سولژنیستین و گورباچف هیچ کدام در دل روس ها چنان نماندند که در خاطر جهان. گرچه ارزش آرمانی که در سرشان بود نفی شدنی نیست.
زندگی سولژنیتسین برای نسل امروز، فقط داستانی است که به خواندنش می ارزد، برای دیروزیان حکایتی تراژیک است. تناقص تلخ زندگی. او جوان بود که قصه های کوتاهی نوشت و در آن بعض اشارت ها کرد. افسر پرافتخار توپخانه بود، در همان جنگی که استالین را قهرمان بزرگ و پیروز کرد، اما در نامه ای به ژنرالیسم به تندی از وی و دستگاه رهبریش انتقاد کرد. و از همان موقع نامه سیاه شد. اما دست برنداشت بعد از آن به زبان روایت و قصه نوشت. دنیائی ساخت با شخصیت هائی که از آدم های واقعی به فاجعه نزدیک تر بودند. چند رمانش که منتشر شد دستگاه حکومتی تابش نیاورد، تبعیدش کرد. اگر چنین نمی شد کسی که امروز در مرثیه ها "داستایوسکی دیگر" خوانده می شود، یکی از هزاران می شد. اما دستگاه استالین تصمیم گرفت در رحمت خود بر وی بگشاید و گولاک را نشانش داد که هشت سال در آن جا زندان بود. پس دیگر هیچ عاملی نمی توانست مانع از آن شود که وی نامی بزرگ در جهان بنهد. مجمع الجزایر گولاک رمان بزرگی که به وی شهرت جهانی بخشید حاصل همین تجربه بود. چه رسد که بعد از زندان سرد به تبعید گرم فرستاده شد. "قزاقستان به راستی الکساندر را پخت". این جمله ای است که او خود به کار برد.
در قزاقستان که ذهن هم می پخت از گرما. طاقت کش بود و عشق کش و ذوق شکن، الکساندر به سرطان معده مبتلا شد و در آن جهنم فقر برای یک اسکلت سرطان دردمند چه باقی می ماند جز آن که شخصیت های خود بسازد، شخصیت هائی چنان مهربانی و چنان با گذشت که تنها در قصه جا می گیرد. خشونتی چنان تلخ و ناعادلانه که روح را زخم می زند. این بخش از زندگی اش که پانزده سال طول کشید از رنج و تجربه کم از دوران گولاک نداشت.
در 1962 رمان اثربخش و خواندنی "یک روز زندگی ایوان دنیسوویچ" را نوشت و نشان داد شایسته شانی است که ادبیات جهان به او داده، گام به گام داشت به پدر داستاننویسی روس داستایوسکی نزدیک می شد. این بار دستگاه رهبری شوروی مانع از انتشار همه کتاب های وی شد. اما جهانش دید و جایزه نوبل 1970 نصیبش شد. کمونیست های دو آتشه گفتند پاداشش را از امپریالیسم گرفت، و کرملین بعد کشمکشی، بیرونش فرستاد و در را پشت سر او بست. سوئیس دومین تبعیدگاه سولژنتسین شد.
در کوهستان های سویس، جائی که ثرومتندان جهان برای تفرج می آیند، در شاله ای نه چندان کوچک کنار شومینه ای گرم، وقتی به برف دامنه آلپ خیره می شد انگار در نظرگاهش زندگی مانند یک فیلم سینمائی در گذر بود. در آن حالت به جای نوشتن قصه ای دیگر، تاریخ روسیه را نوشت که شاهکار دوم اوست. اما سرزمین موعودش از راهی که او کوبید به سعادتی که او در نظر داشت نرسید. زنده بود و دید که میخائیل گورباچف برآمده، گمان نداشت که از کا گ پ مخوف کسی برآید که آزادی ارمغان آورد. هم از این رو سکوت کرد. همه هجوم بردند که سخن بگوید اما سکوت کرد. بعد ها معلوم شد که شرایط از تحلیل او خارج شده بود.
تا سرانجام در 1994 وقتی که بوریس یلیتسین به تخت رسیده، شوروی فروریخته و فدراسیون روسیه شده بود، سولژنیتسین به آرزو رسید و به مسکو برگشت بعد بیست سال. نوشتند بیست سال در قزاقستان تبعید بود که به جهنم شباهت می برد و بیست سال در سویس. اما برگشت و روسیه ای دید که نتوانست بماند. وطنش چنان نبود که می خواست.
در گردونه حوادث نه سولژنیتسین که گورباچف هم – که بار ها بیش از سولژنیستین قدر دید از جهان – نماندند. مردم روسیه همان هائی که به گورباچف که آزادیشان را آورد پشت کردند در انتخابات آخر قرن بیستم، سولژنیستین را هم از یاد بردند. این بار وقتی به مسکو برگشت و آن جا ماند دیگر جز برای اندکی از روس ها، در نظری عزیز نبود. تا سال پیش که ولادیمیر پوتین در آخرین سال ریاست جمهوری اش در مراسمی از وی تجلیل کرد. پیش از آن خواسته بود اتاق بریا [رییس افسانه دستگاه اطلاعاتی مخوف استالین ] را ببیند و دیده بود. این بار وقتی وارد کاخ کرملین شد که همه به احترامش ایستاده بودند. پیدا بود پیرمرد این را بیش از همه تجلیل های جهانی طلب می کرد. مراسمی باشکوه بود و بزرگ ترین مدال دولت روسیه را برای خلق آثار انسان دوستانه اش به او دادند. و این را کسی از او نمی توانست گرفت، "خلق آثاری انسان دوستانه". اگر هم روزی روزگاری می خواست ناراضی و مبارزش بخوانند، روزگار نشانش داده بود که در این مقام فضیلتی ماندنی نیست چرا که روزگار می چرخد. چرا که در ذات سیاست ماندگاری نیست. چنان که در ذات حکومت. اما ادبیات در ذات خود ماندگاری دارد. سولژنیستین پیش از این ها در صف ماندگاران جهان جا گرفته بود. همه آن ها که به او شباهت داده شدند، سولژنیتسین نشدند چون مجمع الجزایر گولاک ننوشته بودند و ننوشتند.
چنان که گورباچف در سیاست به جائی رسید که بالاتر از آن متصور نبود و امروز در آگهی لوئی ویتان با کیف های مجللش، نشسته در یک رولزرویس، دیده می شود. و این جهان، چرخ گوشت را ماند، تنها استخوانداران در آن له نمی شوند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 5, 2008 at 12:22 AM , Anonymous maziar said...

"مجمع الجزایر گولاک"کتاب قرمز رنگی بود که هرگاه که گشوده میشد بعد از یکی دو صفحه دربهای سلولی در سیبری یا مسکو،آلماتا یا کیف محکم و با صدای زجرآور آهنهابه هم کوبیده میشد و ساعتی در بهت و حبس آن فرو میرفتم.

شاید جای مناسبی نباشد که بگویم این حکایت بار اول است و دفعه بعد شاید کتاب را ١٠٠% مستند و واقعی نیافتم.شاید هم دندان به هم کشیده باشم که چرا به آسیاب ظالم و نا عادل جهانخواران آبی چنین با شتاب ریخته باشد این داستانهای تکان دهنده پشت میله ها.شاید هم شباهتی یافته باشم بین آن خاطرات با همه خاطرات روزهای تنهایی و زندان به جز آن خاطرات سبز که امید دارم پیش از رفتن شاعرش (با آنکه به شعر نیست.)درمیانش گذارم.

اما چشمان دلسوز نگرانی در ورای همه صفحات عیان بود که آدمهای واقعی داستان واقعی را ؛زندانیان بیچاره و حتی زندانبانانی که الزاما سنگدل نبودند را تعقیب میکرد ،تا بدون آنکه از کل ماجرا غافل شود تا منزلی برساندشان.سعی وافری که واقعیت را گم نکند.یا لااقل زیاد از حد گم و دور نشود.

ماجرای سولژنیستسین شاید برای من فقط کمی بیشتر از کتاب قرمزی باشد در کنار بستر ٢٠ سالگی؛اما برای او و برای مردم شوروی عهد استالین روزگار از گونه ای بود که زندگی آنها با آن ماجرا ها عجین بوده است.

مسعود بهنود روایت زیبایی دارد از او در لحظه ای که دیگر در بین انسانهای رو زمین نیست

 
At August 5, 2008 at 2:21 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود در غرب بخصوص آمریکا تا انجایی که من فهمستم !! هر نویسنده
کتابی چه مشهور و چه گمنام وقتی کتابش اماده شد اولین و مهمترین کارش رفتن
باکثر شوهای تلوزیونی و رادیویی برای تبلیغ کتابش هست حالا چقدر باید برای
این اوقات تبلیغاتی اش بپردازد خدا میداند و اینها را صد بار بچشم وگوش خود
دیده و شنیده ام ..حال برای سولژنیتسین داستان از ریشه فرق میکند این جناب
نازاضی کبیر !! از سرزمینی امده که توسط کاپیتالیسم غرب بیلونها دلار هزینه
سیاهپردازیش شده و کافیست که مهارتی در نوشتن و داستانپردازی انهم در خصوص
اسرار مگوی دالانهای کرملین و شخصیتهای حکومتی بخصوص حول و حش دستگاهای
امنیتی اش باشد و سولژنیتسین شهره اینکار بود و هرچه که غرب ارزو میکرد ایشان
بیشتر و بهتر ضربه ها را میزد .... نتیجه کار وی و دیگر ناراضیان مشهور شده مثل
ساخاروف و دیگران همه در جمال بیمثال گورباچف معمار نابودی شوروی تجلی کرد
و اگر بقول شما استخوانهایش در رنده تاریخ قابل خرد شدن نیست
بقول هموطنهای شمالی ما اشکال از رنده است !!؟ که غربی ها برای محبوبشان
گورباچف تیغه اش را کند کرده اند. برقرار باشید

 
At August 5, 2008 at 9:49 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان درود!

نمی­دانم می­شود که روزی روزگاری آن بازمانده­گان «اتوبوس مرگ» نیز روایت فردای میهن را آن­چنان که رخ نمود بنویسند؟

من یکی دوست می­دارم شما یک­بار دیگر قصه را روایت کنید! قلم شما چیز دیگری­ست!

شاد زی

 
At August 6, 2008 at 7:31 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقاي بهنود.آرزوي سلامتي دارم براتون
هميشه نوع نگاهتون به مسائل برام جالب بوده چون اكثر جوانب رو در نظر داريد و بدون غرض و پيشداوري مي نويسيد
و به راستي كه شعر رهائي است& نجات
است و آزادي

خوشحال ميشم اگر نظر يا تحليلتون رو در مورد بيژن جزني كه از بزرگمردان اين سرزمين بود بدونم


www.libra61.blogfa.com

 
At August 6, 2008 at 8:50 AM , Anonymous Anonymous said...

کاشکی ما هم گولاگ داشتیم تا عزیزانی چون فروهرها و پاینده و دیگر هموطنان لااقل الان آنجا بودند . نصیحت مجانی است و حسین آقا باز هم نصیحت برادرانه کرد ولی انتظار چنین واکنشی را شاید نداشت .

 
At August 6, 2008 at 5:20 PM , Anonymous خسته said...

ما دانش آموز بودیم و مدرسه تعطیل، پس در آن چند ماه پیش از انقلاب، کار مان این بود که به دنبال کتاب های ناآشنا و تازه چاپ، به کتابفروشی ها برویم . حالا "شکر تلخ" جعفر شهری باشد یا کتاب های اروتیک و بنجل "ع. راصع" که در همه 20 نوشته شده بود...فقط برایمان مهم بود که کتاب، ممنوعه بوده باشد...."مجمع الجزایر گولاک" هم آنجا بود ولی ما برش نمیداشتیم...چون قبلا هم آن را دیده بودیم...با طرح ساده و آشنای اکثر کتابهایی که "انتشارات خوارزمی" منتشر میکرد....بعد، که مدرسه باز شد، روزی به یکی از همکلاسی ها که توده ای بود، و نشریه "آذرخش" را میفروخت و از من بیشتر خوانده بود، از این کتاب گفتم و بلافاصله جواب شنیدم که : "ولش کن، جیره خور امپریالیسمه..." و باز، همین کافی بود...اینهم خاطره من از کتاب و نویسنده اش....اما، آقای بهنود، منظر شما از "سیاه" در این جمله چیست؟: "...اما در نامه ای به ژنرالیسم (؟) به تندی از وی و دستگاه رهبریش انتقاد کرد. واز همان موقع نامه سیاه شد"...البته میدانم که شما جوابی به نظر دهنگان نمیدهید. اما رجاع واثق دارم که یکی از مریدانتان این بنده را روشن کند... که گفته اند که"هیچ سوالی احمقانه نیست، آنچه هست، جواب های احمقانه است"؛

 
At August 7, 2008 at 2:27 AM , Anonymous خیر said...

خواندن مقالات آقای بهنود از سی سال پیش که بعضی خواننده اش هستند کاری است که کمی هم آشنائی به ادبیات می خواهد. در این جا که سئوال فرموده اید و مانند همیشه همراه با خودبینی و متلک که این عادت شیرین برخی از ماست که تصور می کنند تمام حقیقت را پیدا کرده اند، سیاه به تنهائی مطرح نیست بلکه نامه سیاه است مانند خانه خدا اما در شان موصوفی.

یعنی کسی که نامه اش سیاه شد بختش تباه شد . کنایه از کسانی است که صاحب پرونده در دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی می شوند.

 
At August 7, 2008 at 2:34 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود ٬ وقتی خاتمی بقول معروف ارا را درو کرد و ناطق نوری
را بسختی شکست داد یک اصل مهم در منطقه شرق شاید منجمله هند
که دمکراسی اش مشخص است باثبات رسید که در شرق برنده باید
حتما طرف مقابلش را ضربه فنی کامل کرده باشد وگرنه طرفداران بازنده
ول کن نیستند در کنیا این نزدیکی انتخابات باعث شورش و کشتار
هزاران نفر شد و در زیمباوه هم عنقریب از این شورشهاست چرا ؟

چرا ما شرقی ها قبول نمیکنیم برد و باخت نزدیک را !؟ مگر بوش
ال گور را در بین ۱۰۸ میلیون رای فقط با اختلاف ۵۰۰ رای شکست
نداد !؟ چرا آسمان بزمین نریخت ؟؟ یعنی اینکه تحمل و تولرانس
مردم غربی همراه با حساب و کتاب اقتصادیش این تعداد اندک برتری
این حزب بان حزب را تحمل و تقبل میکند اما در شرق بهمریخته !! باید
اختلاف مدهش باشد ٬ بیخود نیست حسنی مبارک و ملک عبدالله و ...بالای
نود در صد رای را بحساب میریزند ٬ والله ایران تا هشتاد به بیست در صد
فعلا راضی شده و از شاه و هویدای ۹۹ در صدیش کمی فاصله گرفته و
چند صد سال دیگر باید منتظر شد تا ۵۱ در صدی را هم ان ۴۹ در صدی
بازنده قبول کند و شما در گوشه تاریخ بنویسید که در طول حیات شما از
ایران عزیز مردمش باین عزت !! رسیدند که دیگر ۹۹ در صدی
بحکامش دل نبندند بلکه بیست در صدی هم بمخالفان حکومت محلی
از اعراب بدهند و تا آینده بهتر باید بانتظار بود

 
At August 7, 2008 at 3:05 AM , Anonymous khaste´ said...

MERCI

 
At August 7, 2008 at 4:08 AM , Anonymous saeid said...

استاد گرانقدر من مدت زیادی جستجو کردم ولی مطلبی درباره خودکشی دختر کارادزیچ نیافتم تنها مطلبی که هست خود کشی آنا ملادیچ است دختر ملادیچ که در همان سالها خودکشی کرده است و دلیلش هم معلوم نیست
لطفاً مطلب بیشتری در این باره بنویسید چون خیلی مهم است

 
At August 8, 2008 at 12:31 PM , Anonymous Anonymous said...

سولژنیتسین یک نویسنده ی متوسط در سطح پائین بود نوشته هایش آنچنان نیست که شما تعریف میکنید بیشتر شهرتش به مخالفتش با کمونیزم روسی ست و توحین به مردم ازبکستان و تاجیکستان و ترکمنستان او بیشتر یک شوونیست است تا یک انسان آزادیخواه اگر همین الان هر کسی از کوبا هم بیرون بیاید میشود قهرمان کوبا این روش آمریکائی ست که ادای دموکراسی در می آورد انتقادشما از استالین هم جالب است در حالی که استالین در روسیه موسولینی در ایتالیا هیتلر در آلمان اینها هم دوره اند و جنایتهایشان هم دست کمی از دیگری ندارد فرانکو کمونیستها را می کشت موسولینی هیتلر و استالین هم کمونیستها را می کشتند مثلا اعضای حزب کمونیست عدالت ایران در زمان استالین به زندان و اعدام محکوم شدند ولی مطالبی که در مورد استالین نوشته اند را با مثلا مطالبی که در مورد فرانکو نوشته اند قابل قیاس نیست یا مک کارتی در آمریکا را نود و نه در صد مردم آمریکا حتی نمیشناسند در حالی که کمتر از بقیه ضد انسانی فکر نمیکرد .

 
At August 9, 2008 at 4:22 PM , Anonymous احمد شیراز said...

دوست ناشناس عجب صددر صدی هستند. به آقای بهنود باید تبریک گفت که بعد از این همه زحمت باز هم خوانندگانی دارند که چنین متعصب اند. خدا رحم کند. می فرمایند چون استالین همزمان بوده با موسولینی و هیتلر و آن ها هم کشته اند پس باید هیچ نگفت و اگر سولژنیتسین گفته نباید از وی سخنی راند. نکته جالب این که حضرتشان کشف کرده اند که فجایع استالین و فرانکو برابر بوده است و پرسیده چرا در ورد فرانکو ننوشته اند. از همه مسخره تر این که استالین را مقایسه کرده با مک کارتنی احمق تندرو و متعصب امپریالیسست که کارهای بد زیاد کرد و جائی ثبت نیست که اردوگاه درست کرده باشد و آدم کشته باشد. و بعد هم نتیجه گرفته که نود و نه در صد مردم آمریکا مک کارتی را نمی شناسند. باشد قبول رای گیری ایشان اما به شقایق چه ربطی دارد. تازه با همه این حرف ها به نظرم نرسید که دوستمان کمونیست است چون کمونیست ها بهتر از این دفاع می کنند از

 
At August 10, 2008 at 1:57 AM , Anonymous Anonymous said...

فکرنمیکنید آنقدرازاوباشی چون راننده ابن لادن وخودآن موجودآسمان وریسمان بافتیدوابلهانی چون احمدی نژادراسوژه اول نمودیم وموجوداتی چون خمینی رابزرگ جلوه دادیدتامفهوم بزرگی کوچک شد؟ازبس ازبدی وبدان خوب گفتید که ارزشهاومفاهیم مخدوش شدوهمه اذهان/ بداندیش خودباورشدند.فکرنمیکنیدبس است وزمان بازگشت به ارزشهاست؟ارزشهائی که نیازی به تعریف مفهوم ومعنایشان توسط امثال من و شمانیست؟

 
At August 10, 2008 at 3:13 AM , Anonymous جواب said...

جواب کامنت بالا
فکر نمی کنید بهترست که آدم کمی [...] پیدا کند. فکر نمی کنید این همه یاوه گفتن هم حدی دارد. فکر نمی کنید بس است این همه پشت دیوار [...] نوشتن بهترست کمی هم کار جدی بکنیم. فکر نمی کنید بهترست بگذاریم دیگران کارشان را بکنند و ما هم ماست خودمان را بخوریم. فکر نمی کنید[...]

 
At August 10, 2008 at 11:55 AM , Anonymous علا said...

با درود به مسعود آزاده اندیش

مجمع الجزایر گولاک مرا بیاد نوجوانیم میاندازد و مردی که توانست فریادی بلند سر دهد که فریادش را دگر آزاد مردانی چون هاینریش بل شنیدند و آنزمان دست یاری بسویش دراز کردند
بل چندی پذیرای سولژنیتسین بود و موقعیت سیاسی و اجتماعی خویش را با این دوستی به خطر انداخت
راستی آیا آزاد مردی مبارز چون هاینریش بل نمیتوانست بفهمد که کی جیره خوار امپزیالیسمه؟ما اما باید همه چیز رو بدونیم؟
مسعود گرامی...چه زیبا تجلیل کردی از این مرد! پایدار و آزاده باشی

 
At August 11, 2008 at 3:21 AM , Anonymous Anonymous said...

اقای بهنود نمیدونم چرا از پوتین !! اینهمه خوشم میاید خیلی
بیشتر از هو جین تاو که قدرت اقتصادیش جرج بوش را مثل
بچه مدرسه ها بالمپیک پکن برده و تو سالنها برای تیم امریکا بالا
و پایین میپره و بوش میدونه از کفشش تا پیرهن و کراواتش همه
ساخت چینه و این غول یا اژدها تازه بیدار شده ....اما پوتین بدجوری
تو گوش ساکاشویلی دست پرورده امریکا زد و بجای ساکاشویلی این
امریکاست که گیج خورده و نمیداند چه غلطی بکند .. خب روسیه که
عراق و افغانستان و ایران نیست یک گیریزلی بد هیبته که اگر امریکا
شیر یا ببر هم باشه از دندانهای خنجر مانند یا پنجه های وحشتناکش
در امان نخواهد ماند و اروپای غربی حالا مانده چه غلطی بکند
پیامد این واقعه بسیار بد خواهد بود اگر روسیه پیروز این واقعه
بشه انوقت در اکراین و دیگر بلاد جدا شده ممکن است بعد درگیری
شعله اش جهانگیر بشه .. باید منتظر شد

 
At August 11, 2008 at 11:52 AM , Anonymous Anonymous said...

شاید این انسانی که شرقیش می خوانیم و هنوز تفاوت هایش را با گونه غربی به تمامی تعریف نکرده ایم باید درکار تفاهمی باشد برای ترسیم بایدها و نبایدها وجدا شدن از مطلق سازی ها و هرنوع فهرمان پروری و یادگیری آن که کشتاروشکنجه و زندان و سانسور و تبعید و غیره درهرکجا و درهرشرایطی محکوم است و این مرزهای ساده اندیشانه خودی وغیر خودی و انواع توجیه های عجیب وغریب دیگر بکار نمی آید .وتفاوت ساده وطیفه هنر وهنرمند با سیاست مداران که بارها گفته شده و صدافسوس که بارها هنرمندان فراموش کرده اند و به دام سیاست غلتیده اند.شاید آلبرکامو بود که فریاد می زد:آنجه که سیاست ازشرافت جدا شودمن قطعا شرافت را انتخاب می کنم

 
At August 11, 2008 at 10:04 PM , Anonymous Mojtaba Aghajari said...

سلام بهنود عزیز
درود بر شما استاد عزیز که همیشه با تجربیات و دانشی که دارید راه گشایی تازه به دوران رسیدگان هستید . من همیشه نقد ها و نظرات و مقالات شما را خوندم و لذت بردم . پیش از این هم به وبسایت شما امده بودم و درخواست کرده بودم که سری به وبلاگ کوچک بنده بزنید اما گمان میکنم که گرفتاری ها ماجرا به دست فراموشی سپرد .من مشتری دائم شهروند امروز هستم و مقالات بی نظیر و هوشمندانه شما را نیز مطالعه می کنم . آرزوی سلامتی و بهروزی دارم برای شما استاد عزیز .خوشحال میشدم اگر با شما در ارتباط می بودم .
به امید دیدار

 
At August 11, 2008 at 11:54 PM , Anonymous Anonymous said...

با سلام به استاد ؛
هرازگاهي،كسي به سفر ميرود آنچنانكه خواهيم رفت ؛و ديگر بار و ديگربارواين تنها براي ما نخواهد بود؛عدالتي كه جاريست؛وبه هيچ چيزش نميتوان فريفت ؛ حتي ...؛

 
At August 12, 2008 at 12:53 AM , Anonymous Navidar said...

چقدر خوب کردید که این را نوشتید. متاسفانه کم پیش می آید که مردم قدر این گونه انسان ها را بدانند که نمی دانند. چرا که بسیاری از آنها تنها به دنبال منافع کوتاه مدت و آنهم از نوع مادی آن هستند و با هر انتقادی دگر اندیشان را رویایی، آرمان گرا و به دور از واقعیت می خوانند و فراموش می کنند که همین انسان های پیشتاز رمیایی بودند که تمدان بشری را به اینجا رسانده اند.
شاد باشید

 
At August 23, 2008 at 9:09 AM , Anonymous Anonymous said...

میگویند در جهنم عقربهائی هستند که مردم از ترسشان به مار غاشیه ـ اگر املااشتباه نباشد ـ پناه میبرند. میخواستم بگم اقای بهنود این همه ناشکری نکن وقدردولتمندان فعلی بدان ـ فکرمیکنی اگر شخصی که سولژنتسن ویک مهاجر کوبائی ـ که فقط نقطه مشترکشان اینستکه هردو از دو نظام کمونیستی خارج شده اند ـ مثل هم میداند ویا دیگری که استالین وفرانکو را مثل هم میبیند و دیگری که تکرار میکند که ـ یاوه بس کن ـ ودیگری که میگوید سولژتیسین نویسنده سطح پائینی است و حتی انقدریاد نگرفته که بگوید ـ بنظرمن و یا به باور من سولژتیسین نویسنده سطح پائینی است ـ در قدرت بودند یا مثلا در مقام قاضی مرتضوی و پورمحمدی و لاجوردی کار میکردند فکر نمیکنی انها را روسفید میکردند.

 
At August 23, 2008 at 3:34 PM , Anonymous Anonymous said...

نکته جالب و عجیب اینستکه اکثر افرادی که مثل افرادی در بالا اظهار نظرهای مثلا ضدامپریاستی میکنند و بطورمثال سولژنیتسین رابایک مهاجرکوبائی مقایسه مکنند اگر دقت کنید اکثرا ساکن کشورهای غربی و بیشتر امریکا هستند. از تمام مزایای امپریالیسم بهره میبرند و به امریکا فحش میدهند. خودشان اکثرا یک مینی امپریالیست هستند و مشغول تجارت و بهره مندی از بازارازادند. بچهایشان را به بهترین مدارس غربی میفرستند. من تا بحال یکی از یکی از این افرا نشنیدهام که مثالا دخترویاپسرش دانشگاه مسکو ویا لااقل هند میرود. کمتر پیدامیکنی که مثلا مقیم ورشو یا بوداپست یا لنینگرادومسکوباشندو ساحل ولرم ونیمه امن سرمایه داری را ترجیه میدهند. دوستی میشناسم از این تبار که سالها پیش دختر تازه عروسش را همراه داماد هموطن به امریکا فرستاده بود. وقتی پس از مدتی از پدرومادر ضدامپریالست مینی امپریا لیست پرسیده بودند پس به سلامتی چرا دختر خانم حامله نمیشوند ـ جواب داده بودند که نمیخواهند نوه امریکائی داشته باشند. بگذریم که نوه متولد امریکا ازدواج امریکائی هم کرده ـ ولی هنوز مرغ یک پادارد و هنوز در فکر نجات جهان از چنگ امپریالیسم هستند ـ و چه بسا یکی از منتقدین این مقاله نباشند. من فکر میکنم این تضاد فکروعمل اگروقاحت نام ندارد چه نام دارد.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home