Friday, July 25, 2008

از خراباتیان


قصدم این نبود که از خسرو شکیبائی یاد کنم وقتی که همه به دنبال مرگش به یاد او هستند، و به اندازه از او و مزیت های هنری اش می گویند. خسرو را که نادره ای بود می ستایند، و این رسم زمانه است. و چه خوب که از رسوم قدیم این یک را نگاه داشته ایم که وقت رفتن از خوبی ها یاد می کنیم. قصدم نبود و جایش هم نبود که تاثر خود را در میان نهم. اما نوشته داریوش مهرجوئی زخمه ای زد به این ساز شکسته. آری خسرو نمرد، کشته شد.

اولین بار که خسرو را دیدم – و موقع فیلمبرداری دادشاه بود و معرفش حبیب کاوش کارگردان آن فیلم – بیش از آن که بازیش در چشمم تیز بنشیند، و یا صدایش در گوشم خوش بپیچد، شباهتش به پرويز باعث شد که حلقه چشم تنگ کردم. راست نیست اگر بگویم از همان زمان بر او زار زار گریستم، شاید بر خودمان اسف برده باشم که باز یکی می رسد از راسته عاشقان، از ذات ذات هنر، یکی می رسید از نسل خراباتیان، یکی می رسد و تن رها می کند، و چون به او دل می سپاریم دیر نمی ماند. تازه خسرو دیر ماند. پرویز فنی زاده کوچک تر بود وقتی هستی و دنیا را تنها گذاشت. چنان که فرزندان شکیبائی تنها مانده اند حالا.

روزگاری را از یاد نمی برم که یکی – چرا نگویم، آل احمد– به ساعدی و سپهری گفت اگر به خود رحم ندارید به آن هائی رحم کنید که منتظرند از زیر دستتان شاهکاری بیرون بیاید. همو روز دیگر به یکی از همین دو گفته بود هستند که شلاق بر گرده ات بکشند، دیگر خودت نزن. و این زمانی بود که قصه ای خوانده بود از او، و هی با پشت دست روی صفحه کاغذ می زد و می گفت همینه... همینه ... آره ... آره. و دیدیم که ساعدی گوهرمراد با خود چه کرد.

و چند بار همان تحسین را همگان نثار خسرو کردیم ، موقع دیدن چند فیلم گفتیم همینه ...
آره . به حس و حالی که به نقش می داد. به نرمی و فاصله معناداری که به کلام می داد.
اگر خطا نروم، آخر بار شبی در خانه دوستی. آمد و مهربانی کرد و در گوشم گفت راست است. معلوم بود از داستان سفر بهجت اثر ارمنستان می گوید، به همان آرامی در گوشش گفتم آره راست است... سری به تحسر و حیرت جنباند. آهی بلند کشید و یک مرتبه تصمیمش را گرفت و بلند پرسید آقا نصرت هم بودند. مقصودش نصرت رحمانی بود. گفتم نه در رشت آمد تا به اتوبوس سوار شود اما نشد. حالش مساعد نبود.

تا این را گفتم یک پالتو از روی صندلی برداشت و انداخت به دوشش، اما نه کامل، جوری که انگار الان دارد می افتد و فقط به یک شانه اش بند بود. در همان حال لنگری به اندامش داد، پالتو را از این شانه به آن شانه رد کرد و خمار و خراباتی گفت زمین چون لکه خون بود ... زدم به قلب لجن.

و این اشعار بی معنا را چنان خواند که انگار نصرت، طی الارض کرده از رشت ظاهر شده در فرمانیه. و مجلس از کف رفت. به قول کسی کافه کوفه شد. حال آن که هیچ گاه نصرت را ندیده است. از تعریف ها که کرده بودیم، از شعرهائی که از او خوانده بود، نقش ساخت. نقش را برابر ساخت. حس را می شناخت. حس نصرت بودن را می شناخت. و می خواست تاثر خود را از سئوالی که کرد و جوابی که شنید نشان دهد. می خواست رد گم کند.
شعر نصرت را می خواند. انگار هم الان است. هر سه نشسته اند: پرویزفنی زاده، نصرت و خسرو.

لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می کند.
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی.
پرکن پیاله را
آرام تر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله، اما نه با عتاب.
رمز شبان درد
شعر من است.
گفتی گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که خواب در چشم هایت، به شهادت رسیده است.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At July 25, 2008 at 2:04 PM , OpenID moroor said...

نکته این است آقای بهنود عزیز که هیچ معلوم نیست بی "آن" خیلی زودتر از این ها دق نمی کرد
میزان حساسیت آدم ها و میزان طاقت شان با هم برابر نیست

 
At July 25, 2008 at 2:10 PM , Anonymous Anonymous said...

salam masuod khan dost dashtani vaghean keeeee khod midani ke......... bayad be mahaha rahm koni? pas chera enghadr dir be dir janeh teshneh mara az abe sokhannat sirab mikoni? aaaahhhhhh!!!!! amir

 
At July 25, 2008 at 3:09 PM , Anonymous Anonymous said...

It was Dariush Sadjadi na mehrjooie
Zemnan Shakibaie yek pesar va dokhtar darad na dokhtaran !
Shad bashid

 
At July 25, 2008 at 3:19 PM , Anonymous mahtab said...

Havaie Hosele Abrist... baaziha vaghtee miravand ehsas mikoneee donia taghate (va ia shaiad liaghate) negah dashtane anha ra nadashte ast. Shakibaii ieki az eenha bood.

 
At July 25, 2008 at 3:38 PM , Blogger Raha said...

آقای بهنود، از رفتن شکیبایی خیلی دلم گرفت.همه خوبان می‌روند ولی کسی نمی‌آید. چند روزی بود منتظر بودم که شما هم از شکیبایی بنویسید. بقیه نوشته‌اند ولی قلم شما خیلی متفاوته. ممنون از اینکه هستید. شما بمونید لطفن.

 
At July 25, 2008 at 3:46 PM , Anonymous bahar said...

این همه مرثیه چرا؟شکیبایی خوب بود و رفت عادت کردیم به مظلوم انگاری

 
At July 25, 2008 at 4:48 PM , Anonymous حامد رشت said...

ممنون دلمان تنگ شده بود دیگر کتاب آلیس هم که تمام شد چرا این قدر خسیس شده اید اگر می دانستید وقتی پیشنهاد کنیم کمتر به مسائل سیاسی بپردازید اصلا شما نوشتن را از ما دریع می کنید حرفش را نمی زدیم.

 
At July 25, 2008 at 4:49 PM , Anonymous Anonymous said...

دوست عزیزی که نوشته داریوش مهرجوئی نبود و کس دیگری بود اشتباه می کند آقای بهنود اشاره به نوشته مهرجوئی دارند و گرنه آن یکی [...] نیست

 
At July 25, 2008 at 4:50 PM , Anonymous Anonymous said...

برادر [...] کیه مقصود آقای بهنود همان مهرجوئی است

 
At July 26, 2008 at 1:37 AM , Anonymous تک سوار said...

سلام بهنود عزیزم. بالاخره موفق شدم نخستین کامنتم رو درج کنم و الان اون قدر خوشحال هستم که دیگه بقیه شو یادم رفت!! خیلی خوب کردی از شکیبایی عزیز یاد کردی دست مریزاد

 
At July 26, 2008 at 5:04 AM , Anonymous mina moradi said...

سلام جناب بهنود ؟ نمیدانم چرا ؟؟ ولی بیش از معمول برای مرگ خسرو شکیبائی دلم گرفت ..فیلمهای او را میدیدم وانها را دوست داشتم ولی انچنان ستایشگرش نبودم که غمگین شدم ..شاید از اینکه او رفت وصبح ازادی را ندید ..انگار که کاری.. را با او اغاز کرده بودم او سرانجام نیافته رفت ...خدایش بیامرزد واورا قرین رحمت کند ..

 
At July 26, 2008 at 8:25 AM , Anonymous Anonymous said...

با درود
بهنود عزیز یه مطلبی جواد طوسی نوشت که ملتی هستیم که دوست داریم خود مون رو نشون بدیم حالا هر جا شد مثلا در تشییع جنازه خسرو
براستی ما چنینیم؟
معنائی دگر نمی دهد حضور مان؟
خدایش بیامرزد
یا حق
ابراهیم

 
At July 26, 2008 at 8:48 AM , Anonymous Anonymous said...

اگر باز هم از این خاطره ها دارید بنویسد لطفا
قلم شما چیز دیگری است بی تعارف

 
At July 26, 2008 at 11:30 AM , Anonymous خسته said...

در خصوص قربانبان اعتیاد، نام "تفکری" (بازیگر تئاتر دهه های 20و 30) و "داریوش رفیعی" را از قلم انداخته اید. البته اینها کسانی بودند که علت مرگشان مواد مخدر بوده است. اما اگر بخواهیم از هنرمندان و ورزشکارانی اسم ببریم که معتاد بوده اند ولی به علت دیگری درگذشته اند، لیست خیلی طولانی میشود...البته شرمی هم نیست...در همه ی دنیا همینطور است

 
At July 26, 2008 at 1:33 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام. نوشته ی مهرجویی را ندیدم. امکان هست که لینک کنید؟

 
At July 26, 2008 at 11:06 PM , Blogger seyed hosein said...

به تابوتي ازچوب تاكم كنيد. به راه خرابات خاكم كنيد. مريزيدبرگورمن جزشراب مياريددرماتمم جزرباب.

 
At July 27, 2008 at 11:56 AM , Anonymous بهار said...

http://cinemaema.com/NewsArticle4547.html

نوشته اقای مهرجوئی را این جا بخوانید

 
At July 27, 2008 at 12:54 PM , Anonymous Anonymous said...

آرك هستم
بدون شك حرفت درست است،نوشته ات را چندبار خواندم و اتفاقي نوشته هاي [...] را هم ديدم از زمين تا اسمان فرق است بين حرف هاي شما و [...] در مورد يك آدم! اصلا نوشته اش به دلم نچسبيد و حس كردم [...] دارد به زور نوگرايي اي ميكند كه خيلي ذاتي نيست در وجودش. بسيار قلم زده است تا بگويد پرويز پرستويي بازيگر چند كاراكتريست و شكيبايي و شريفي نيا
اينگونه نيستند.خب اين بديهي است در عالم سينما و تئاتر معدودي از بازيگران چند كاراكتري هستند و بقيه محدودند و در حدشان خوب بازي ميكنند. اصلا قرار نيس همه ذهن پيچيده خلق چند شخصيت را داشته باشند.
اما از خراباتيان يادي دلنشين بود از بازيگر فقيد با ذكر مطلبي در مورد آفت هنرمندان.به حق سخن پروري بهنود.
عمرت دراز و عيشت مدام

راستي يكبار از كسي در جايي شنيدم كه ميگفت بهنود هم به همان آفت گرفتارست كلي حرفمان شد و چون سنش از من بالاتر بود ادامه ندادم.اما استدلالي نداشت براي حرفش درحاليكه ادله زيادي در رد حرفهايش داشتم.بدون غرض يادم آمد و گفتم كه براي خودت هم بگويم حال آنكه حرف آن فرد در نظرم مزاحي بيشتر كه حاصل ناداني اش بود نيس

 
At July 27, 2008 at 1:44 PM , Anonymous محمود said...

درود بهنود جان!

چه خوب که نوشتی و قلم رقصاندی عزیز! روحش شاد خسروی نقش­ها و صداها!! اما چه خوب که شما به گذشته زدید و نوستالژی­تان شاهکار آفرید از منظری دگر و گفت: این نوشته­ی بهنود است بر تارک نت که جز او کسی این­چنین متفاوت نمی­نگارد.ضمنن دوستان بیانیه ی وب سایت شاملو را که لینکش در بلاگ حقیر هم هست را امضا کنند و آیدای نازنین را تنها نگذارند

شاد زی

 
At July 27, 2008 at 6:26 PM , Anonymous Anonymous said...

aghaye behnood salam

shoma ham bazi vaghtha yadet mire ke be khodet taallogh nadari va be ghole avam zireabi miravid, ma teshnegan ra daryab deghmarg kardi maro BENEVIS nemidoonam dar har mored FAGHAT BENEVIS geranfrooshi nanema ke ma niazmandim.

reza canada

 
At July 28, 2008 at 10:09 AM , Anonymous majid said...

درود برشما
رفتن شکیبایی دردناک بود
وافعا چرا پس از مرگ انسانها همه به فکر تمجید می افتند
موفق باشید
من برنامه شما را هر شب از بی بی سی دنبال میکنم

 
At July 29, 2008 at 4:17 AM , Blogger دختر گیسو طلا said...

به راستي در دوراني تاريك زندگي مي كنيم
پيشاني بي خط نشانه بي حسي است
انكه مي خندند
هنوز خبر هولناك را نشنيده است
...

 
At July 29, 2008 at 5:56 AM , Anonymous Sepanta said...

دختر گیسو طلا، آن که نمی خندد، نمی داند، نمی داند که روشنی جهان است. آن که نمی خندد، چراغ های درونش خاموش است. آن که نمی خندد جهان را [یا خود را؟] زیاد جدی گرفته است.

 
At July 29, 2008 at 1:03 PM , Anonymous Anonymous said...

All's mental masturbation.
پهلوون زنده اش خوشه

 
At July 30, 2008 at 12:42 AM , Anonymous Anonymous said...

As I know Khosro died because of his liver cancer.I don't understand what you said "He was killed" by who?
his physician in the hospital said that he had a cancer.
however my comment doesn't mean that I don't respect Shakibaee,

 
At July 31, 2008 at 1:37 PM , Anonymous نسل سوخته said...

خسرو شکیبایی ، جان ِ ناب ِ لحظه های قشنگ ِ زندگی ما بود
جان ِ شیفته ، رفت
:(

 
At September 11, 2008 at 4:35 PM , Anonymous Anonymous said...

همه آخ و اوخ مي كنند و مرثيه خوان شده اند اما....
من از كساني هستم كه در زمان زنده بودن آن خدا بيامرز صدايش وبازي اش را دوست نداشتم. نظر خودم را هم پنهان نمي كردم.
عمويي داشتم كه 80 سالش بود از دنيا رفت. ترياكي بود. اواخر شيره مي كشيد. مال و منال هم زياد داشت. ولي زندگي همه و از جمله بچه هايش را به گند كشيد. صداي شكيبايي عجيب شباهتي به صداي عموي ترياكي من داشت!!
با احترام عرض مي كنم كه خيلي موافق دوستاني كه نظر داده اند نيستم.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home