Tuesday, September 4, 2012

در این 25 سال چه شد


جنگ  ایران و عراق بعد از هشت سال، هر دو طرف را به  بن بست رسانده بود و دانسته بودند که فقط دارند به نفع دشمنانشان کار می کنند و سرمایه نسل ها را به هدر می دهند. در ایران،  در ذهن جامعه شهری، این جنگ در بن بست بود، گرچه توده روستائی و حاشیه نشین شهرها، هنوز با فرمان آیت الله خمینی سرودخوانان به جبهه هایی می رفتند که دیگر حداقل امکان پشتبانی در آن ها نبود.  در چنین وضعیتی  وقتی، گزارش و درخواست پشتبانی محسن رضائی، اعلام نگرانی میرحسین موسوی از خالی بودن صندوق دولت و صحنه گردانی هاشمی رفسنجانی کار را به جائی رساند که  عصر 27 تیر ماه 1367 از رادیو اعلام شد دولت ایران  قطعنامه 598  شورای امنیت را پذیرفت.  جامعه شهری ایران نفس راحت کشید، گرچه جوانانی که در جبهه ها بودند تحت تاثیر شعارهای هشت ساله و بر بالای جسد برادران و دوستانشان، رغبتی به پایان بی پیروزی  جنگ نشان نمی دادند. آنان با ساده دلی گمان داشتند نباید بی وعده الهی و بی محقق شدن شعار "گذر به قدس از کربلا" به خانه برگردند.

 شب اول بعد از ابراز خبر پذیرش آتش بس، در جبهه ها گفتگو و عزاداری بود، و در جاهائی مقاومت و حمله های انتحاری چند نفره، تا فردایش  که نامه آیت الله خمینی از رادیو پخش شد و به گوش جبهه ها رسید. نامه "پدر پیرتان هم گریست" که در تاریخ به نامه جام زهر مشهور شده است. ادبیات کاربرد غریبی یافت و  دیگر جای انکار نگذاشت، پس همزمان با خالی شدن جبهه ها از سربازان و افسران شهرنشین، نوجوانان و آن ها که رغبتی به بازگشت به روستاهای ساکت و بی هیاهوی خود نداشتند، در سنگرها ماندند و نوحه خواندند و گریستند. در برابر آن ها زندگی نامعلومی قرار داشت که تصویرش روش تر از زندگی در جبهه نبود.

کمتر از یک هفته بعد از آن شب نوحه خوانی و اشک، ناگهان خبر رسید که دشمن  پیمان شکسته و از چندین نقطه مرزی – بیشتر در حدود کرمانشاه و اسلام آباد – به ایران حمله آورده است. این که باید پوزه عراق و صدام را به خاک مالید به سرعت همه گیر شد.

طرح مجاهدین 
مجاهدین خلق با  برنامه از پیش توافق شده با عراق، حمله ای را  برنامه ریزی کرده بودند. این توافقی بود که ابریشمچی و طارق عزیز قرارش را  شش سال قبل، پیش از انتقال مجاهدین خلق از پاریس به عراق امضا کردند. بر اساس آن باید عراق وقتی  جنگ به هر شکل پایان می گرفت به مجاهدین مجال دهد و حمایت کند [از جمله با بمباران مرزهای معین] تا به داخل ایران نفوذ کنند و  به تصور خود حکومت جمهوری اسلامی را براندازند. به گمان آن ها با پایان  جنگ، جمهوری اسلامی دیگر موجب و بهانه ای برای بودن نداشت و به تعبیر فرمانده شان سیب گندیده ای بود،  فقط باید مجاهدین  درخت را می تکاندند [سرقت از تعبیر مشهور استالین]. مجاهدین چنین ماده ای را در قرارداد نخستین با دولت عراق گنجاندند تا  مبادا در پایان جنگ به سرنوشت طالبانی دچار شوند [یعنی با  پایان مخاصمه دو دولت،  بر سر آن ها معامله شود، چنان که در 1975 با توافق شاه و صدام ، ملامصطفی بازرانی بندی شد] . و چنین بود که راهی شدند.

مجاهدین نقشه راهی داشتند و اهدافی، و تجهیزات نظامی کافی، افرادشان  را هم از سراسر جهان در همان هفته بعد از اعلام آتش بس  فراخواندند، حتی اعضا و نیروهای مساله دار و ناراضی هم به شنیدن پیام "جنگ سرنوشت رسیده، فروغ جاویدان تابیده، حسینی هستید یا یزیدی" که مسعود رجوی سرداد، کار و زندگی را در اروپا رها کرده و خود را به پایگاه ها رساندند، بعضی ها  حتی یادشان رفت که می دانستند قرارست گوشت دم توپ شوند. در عراق هلهله اینان  به گوش فلک رسید چرا که با سخنرانی حماسی و رزمی مسعود رجوی معلوم گشت ظرف 23 روز در تهران خواهند بود و حتی روسای واحدهائی مانند آب و برق، رادیو تلویزیون، و  راهنمائی و رانندگی هم مشخص و نقشه حرکت و جزئیات هدف هم ضمیمه دستورالعمل عملیاتی بود. 
با اولین یورش هواپیماهای عراقی به مرزها و حرکت نیروهای زمینی مجاهدین، پخش سرودهای میهنی از صدا و سیمای ایران از سرگرفته شد. در شهرها و روستاهای کشور مردمی که چند روز بود آب و جارو کرده منتظر عزیزان خود بودند تا از جبهه بازگردند، با بهت  شنیدند که عراقی ها برخلاف همه تبلیغات صلح خواهانه، بعد از  قبول آتش بس توسط ایران و خالی شدن جبهه ها، به کشور حمله آورده اند.

و چنین بود که نگارنده هم ناگاهان خود را در پایانه میدان آزادی در جمع هزاران نفری دید که می خواستند خود را به کرمانشاه برسانند. اتومبیل های شخصی، از داوطلبانی که عازم بودند  جاده های رو به غرب کشور را بسته بودند. جلو تلفن های عمومی شهرک غرب  و دیگر نقاط اطراف میدان آزادی صف درازی از کسانی بودند که ساکن محل نبودند و از محل کار خود داشتند یکسره عازم جبهه می شدند.

در کیوسک های تلفن همگانی، مردمی،  در  جواب سئوال همسر، مادر، پدر و برادر فقط می گفتند باید رفت و از میهن دفاع کرد. و با اشک و فریاد طرفینی این مکالمه ها طولانی می شد. در حالی که دیگران با مشت به شیشه کیوسک تلفن عمومی  می زدند. این صحنه حتی در آخرین روز تابستان 1359 که ارتش عراق، اول بار  به ایران حمله  کرد، دیده نشد. به فاصله نصف روز  جاده قزوین  از هر دو سو شلوغ شد، از یک سو مردم  شهرهای غرب کشور با موافقت مقامات محلی و مرکزی، از آوردگاهی می گریختند که گفته می شد بزودی صدام بر سرشان بمب شیمیائی می ریزد. از سوی مقابل مردمی بود که خشمگین از بدعهدی دوران راهی جبهه ها بودند.

و این تصویر عمومی کشور بود. چیزی که مجاهدین و صدام حسین در محاسبه هایشان نیاورده بودند اتفاق افتاد.  در یک هفته هیچ صحبتی از مجاهدین [منافقین] نشد تا روز جمعه  هاشمی رفسنجانی در مقام فرمانده جنگ خود را به نماز جمعه تهران رساند و در خطبه نخست فاش کرد که حمله آوردندگان مجاهدین بوده اند و نیروهای نظامی و داوطلبان محلی به آسانی آن ها را در کیسه ای کرده و بند آن را کشیده اند. تا آن زمان مردم باور داشتند ارتش صدام حمله کرده است. پس در حالی که جسد بیجان و تکه پاره فروغ جاودانی ها در سراسر جبهه ها افتاده بود و یک هزار تنی هم در کوه و ارتفاعات بریده از جان، نیمه جان خود را به در می بردند، مرصادی ها به خود حق دادند که شادمانی کنند. نه در آن زمان و نه بعد، در ایران کسی از این  بی خبری و خبرسازی نپرسید، که پرسیدنی هم نبود. از پیروزمندان کس نمی پرسد. و در جنگ ها فراوان از این گونه ترفندهای به کار می افتد و بخشی از جنگ است.

اینکا بیست و پنج سال از آن حادثه گذشته است. صدام عفلقی نوکر آمریکا [چنان که در شعارهای جنگ گفته می شد] به دست آمریکا ساقط و به دست شیعیان هوادار ایران اعدام شده، اسرائیل که در آن زمان مرکز هسته ای عراق را ویران کرد اینک کورس بسته است برای  حمله به تاسیسات هسته ای ایران. عراقی که شیعیان متحد ایران  در آن قدرت  گرفته اند، صنایع ویران شده نفت و گازش را ترمیم کرده و شرکت های آمریکائی و اروپائی به استخراج از آن مشغولند، در همین حال چاه های ایران زخمی و بی وسیله مانده و تولید نفتش به نصف رسیده، حالا  همان عراق جای ایران را گرفته و مقام دوم تولیدکننده نفت جهان را به دست آورده، هزار میلیارد دلار خسارت ایران از جنگی که صدام آغاز کرد،  در عمل فدای لبخند شوق شیعیان شده است. که البته در راه تامین منافع ملی فراوان از این گذشت ها و جابه جائی ها فراوان رخ می دهد. اما همه این ها بزرگ ترین تغییرات این سال ها نیست.

در آخرین روز سال 2006 و در سالگرد حمله اول آمریکائی ها به عراق، دور از چشم مردم جهان،  در یک انباری، به رای قاضیان عراقی،  طناب دار بر گردن صدام حسین تکریتی افتاد . اما چندان که چارپایه از زیر پای قدرتمند قاهری که پسران و نوه هایش هم کشته شده بودند، با لگدی کنار رفت، او رها شد و فریاد "زنده باد مقتدا" در انباری پیچید، چند دوربین تلفن همراه  آن رها شدن و صدای هق صدام را پنهان از نگاه ها  ضبط می کرد، همان تصویری که ساعتی بعد  درصفحات اینترنت و تلویزیون های جهانی نشست و تا صبح بعد دو میلیارد بیننده یافت. این چیزی بود که در مرداد  67 وجود نداشت. تلفن همراه و اینترنت.
به همین دو ساخته تکنولوژی، تلفن همراه دوربین دار و اینترنت، آن بی خبری که در زمان عملیات پایان جنگ هشت ساله [مرصاد، یا چنان که مجاهدین می گویند فروغ جاویدان] مردم را به سوی مرزها راند، عملی نیست.  چنان که تحریف سخنان محمد مرسی توسط مترجم صدا و سیما محدود و منتفی نمانده و نه تنها مردم ایران را مفتخر نکرده، بلکه به جهانی خبر رسانده و موجب شرمساری هم شده است.

اثر بی خبری 
و نگاه کنید که ندانستن  تغییر جهان و تاثیر اینترنت و انفجار انفورماتیک با دولت ایران چه کرد و در اثر بدکاری اینان چه تصور و تصویری از ایرانیان در ذهن محمد مرسی اسلامگرا  کاشته شد. آن از اول انتخابش که یک خبرگزاری نیمه دولتی ادعای مصاحبه با او مطرح کرد و  از قولش حرف ها زد که حرف او نبود و نواری را هم به عنوان سند گذاشت.  تکذیب تند این خبرسازی  اولین کار عملی رییس دولت تازه مصر بود. و حالا این ماجرای اجلاس غیرمتعهدها، که در تهران اتفاق افتاد. تصور می کنید این رفتار محمد مرسی که حتی وقتی خود را ناچار دید که برای تحویل پست ریاست جنبش غیرمتعهدها به تهران بیاید فقط چهار ساعت ماند و به همه اصرار میزبانش توجهی نکرد و به دیدار رهبر هم حاضر نشد – کاری که بقیه میهمانان اجلاس  برای خود امتیازی می دیدند– از چه بابت بود . چرا محمد مرسی، برخلاف خبرسازی خبرگزاری های داخلی برای اولین سفر  به تهران نیامد و به ریاض رفت و چرا  در نطقش، کمی خارج از موازین دیپلوماتیک بر عمر و ابوبکر تاکید ها کرد تا تفکر سنی خود را در ام القرای شیعه جهان به زبان آورده باشد و چرا تکذیب کرد که سخنی درباره تجدید روابط ایران و مصر گفته و قصدی در این مورد دارد.

و به همین غمزه بی جای از سر بی خبری، کسی که هنوز نتایج انتخابات مصر اعلام نشده روزنامه هائی مانند کیهان او را پیروز و پیروزی وی را پیروزی اسلام و جمهوری اسلامی خوانده و درشت تیتر زده  بودند، کسی که دو ماه، ماه پیشانی رسانه های راستگرای کشور بود، تبدیل شد به محمد مرسی کارندان، بی تجربه، نادان و به قول یک روزنامه کم ارزش، کسی که "عددی نیست ما سخنان بزرگ تر از او را اگر لازم بدانیم عوض می کنیم".

هفت سال بعد از مضحکه هاله نور، انگار باز هم نیازی به یادآوری است که صدای هق صدام حسین را تلفن همراه و اینترنت به گوش جهان رساند.  اما گوئی صدای  انفجار توپ در چالدران، به گوش شاه اسماعیل، نمی رسد.
دیروز که یک سردار جعفری فرمانده سپاه پاسداران  از جنگ سایبری گفته و آن را مهم تر از جنگ نظامی خوانده بود گمان کردم شاید همین را می گوید. می گوید دولتمردان و تصمیم سازان، و خبرپراکنان لازم است یک دوره بیاموزند که چه کرده است انقلاب انفورماتیک با جهان.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 4, 2012 at 5:11 PM , Anonymous مینا مرادی said...

جناب آقای بهنود با معذرت متوجه منظورتان از این مقاله نشدم لطف کنید مقاله ای دیگر

 
At September 4, 2012 at 5:11 PM , Anonymous Anonymous said...

لذت بردم ولی کو گوش شنوا . این همه خوش بینی شما را ستایش می کنم

 
At September 4, 2012 at 5:12 PM , Anonymous م . الف said...

مدت ها بود می خواستم کسی درباره روزهای پایان جنگ و عملیات مرصاد برایم توصیح بدهد خیلی خیلی ممنون هستم . من معلمم گاهی بچه ها سر کلاس می پرسند . شما مرا از نااگاهی نجات دادید

 
At September 4, 2012 at 5:13 PM , Anonymous حمید نقدی said...

هزار بار ممنون کیف کردم وقتی تاریخ را از زبان شما می شنوم انگار خود تماشایش کرده ام . افسوس در آن زمان سه سالم بود

 
At September 5, 2012 at 12:13 AM , Anonymous Anonymous said...

عاشق مقالالتم تو قصه گویی خوب ولی تاریخ نویسی افتضاح هستی از تو بهتر روزنامه نویس نداریم و از تو بدتر تاریخ نگار و نظریه پرداز سیاسی که تازه با لاسیدن با حکومت ب

 
At September 5, 2012 at 8:10 AM , Blogger bluish said...

از موضوع خبررسانی و اینترنت و موبایل که بگذریم ( هرچند به نظر میرسد اصل موضوع همان است )یک چیز خوب نیست. اصلاً هم خوب نیست. احساسی که نسبت به محمد مورسی دارم را می گویم. اصلاً احساس خوبی نیست. ای کاش اصلاً نمی آمد و این حرف ها را نمی زد. یا مثلاً معاونی، فرستاده ای یا پیامی میفرستاد. تصور میکنم کسی که به مترجم گفته به جای سوریه بگو بحرین ( مگر اینکه باور کنیم این حرکت خودجوش بوده) حتماً پیش بینی کرده آقای مورسی اعتراض نخواهد کرد چون اگر هم اعتراض کند و بگوید من از بحرین سخنی نگفتم این پرسش پیش می آید که چرا از بحرین چیزی نگفته ای؟ مگر معترضینی که در بحرین کشته یا زندانی و محکوم شده اند مسلمان یا حداقل انسان نبوده اند؟ ولی چیزی که من خوشم نیامد این نبود. این که احساس کردم به من به عنوان یک ایرانی توهین شده است، ناراحتم کرد. البته سهم مورسی از این توهین صد در صد نیست ولی به هر حال در آن سهیم است.
اما در مورد خبررسانی و اینترنت و موبایل یک نکته ظریف هست که قبلاً هم گفته ام و آن تعصب و پیش داوری است. چطور است که همین شبکه بزرگ و پیشرفته خبررسانی کاری کرده که آقای بهنود می گوید:
" ... و نگاه کنید که ندانستن تغییر جهان و تاثیر اینترنت و انفجار انفورماتیک با دولت ایران چه کرد و در اثر بدکاری اینان چه تصور و تصویری از ایرانیان در ذهن محمد مرسی اسلامگرا کاشته شد. "
ما و آقای بهنود و دیگرانی که به موبایل و اینترنت و ماهواره امیدوار هستیم باید این هشدار را جدی بگیریم که گاهی مرز بین واقعیت و دروغ به شدت باریک و گمراه کننده است. گره مشکل در جای دیگری است.

 
At September 5, 2012 at 7:57 PM , Anonymous خسته said...

آقای بهنود چرا لینک شما از سایت "گویا" حذف شده است؟

 
At September 6, 2012 at 12:17 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود جون چرا کامنت هایی که توش انتقاده رو سانسور میکنی؟ای بابا تو هم که از جنس آخوندایی!بیخود نیست باهاشون میلاسی.کبوتر با کبوتر مسعود با بنیان گذار راحل

 
At September 14, 2012 at 12:49 PM , Blogger طرقه said...

آقای بهنود عزیز عکس‌تون با جناب نبوی در کنزینگتون رو دیدم ایشالا همیشه جوون باشید. چرا توی فیس‌بوک کانفرم نمی‌کنید چشم به بنده‌نوازیتون دارم به مولا. خعلی دل‌نشین می‌حرفید دوسِتون دارم ما چشم به راه این مکتب‌خونه‌ایم که بیایم و ببینیم بازه بنویس که شوق قلم با توست

 
At September 16, 2012 at 2:21 AM , Blogger Mehdi said...

سلام اقای بهنود
به تعبیر کامنت‌گذار محترم قبلی بنده هم به این وبلاگ شما به چشم مکتب‌خانه نگاه می‌کنم. دست‌مریزاد

 
At October 2, 2012 at 10:27 AM , Anonymous میلاد said...

هرکسی تیترهای مطالب اخیر شما را در وبلاگتون ببینه باور نمیکنه اینها تنها حرفهای شماست در موقعیت کنونی با مردم. شمایی که همنفس و همراه مردم بودید در سخت ترین روزها آیا اکنون حرفی برای گفتن با ما ندارید؟

 
At October 11, 2012 at 8:43 PM , Anonymous Anonymous said...

خوشحالم که تاریخ سرزمینم را مرور میکنم.
شوربختانه در روزگار ما تاریخ بیست سال گذشته را فقط اینگونه میشود شنید یا اینکه سن و سالت به تجربه اش برسد. هر چه از جنگ شنیدیم اشتیاق مردم برای جنگ بود که خوشحالم اشتباه به عقل مردم شک کردم.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home