Tuesday, May 15, 2012

درسی دیگر از مصدق

زندگی سیاسی و اصلی دکتر مصدق، گرچه از نوجوانی او و بعد از مشروطیت آغاز شد اما در حقیقت از اواسط سال 1299 در نقطه بایسته قرار گرفت. این زمانی بود که از اروپا برمی گشت، در میانه راه، حاکم فارس شد. از این جا به بعد نه وزن خانوادگی و نفوذ و دارائی های مادر و دائی و بستگانش، بلکه درایت خودش در کار بود. از این جاست که رفتار وی را می توان الگو و معیار گرفت. کوتاه زمانی بعد از اولین باری که سمت مستقل گرفت در حکومت فارس، کودتای سوم اسفند رخ داد که او برای سه ماه به تبعید خودخواسته رفت. بعد سه سالی در دولت های مختلف و کم عمر وزارت گرفت، با سلطنت سردار سپه مخالف بود اما وی را مرد کاردانی و قاطعی می دانست و وجودش را برای مملکت مفید. حتی با وی قراری گذاشت برای حمایت از اصطلاحاتش . با جمهوری شدن کشور هم مخالف نبود. وقتی با دیکتاتوری رضاشاه مخالفت کرد دانست تن به تبعیدی سخت داد، نه مانند سلیمان میرزا اسکندری در خانه ماند و دربست و هیچ کس ندید بر اساس تهدیدی که شنیده بود، و نه مانند مشیرالدوله و وثوق الدوله به تتبعات علمی مشغول شد و در حاشیه قدرت ماندنی، نه مانند تیمورتاش و نصرت الدوله و سردار اسعد [که هر سه از دوستانش بودند] با رضاشاه همدست شد. سرنوشتی که انتخاب کرد بیشتر او را به سوی مرگ می برد. و چند بار مرگ را تجربه کرد تا شهریور 20 که در تبعیدگاه بود که متفقین حمله آوردند و رضاشاه گریخت. با این همه، بعد از شهریور 20 دکتر مصدق با فرزند رضاشاه نه که دشمنی نیافت بلکه مهربانه و با احترام راه رفت. ده سالی آزادی های نسبی را گاه در مجلس و گاه در احمدآباد، آزاد گذراند تا روزی که رقیبانش به خیال خود دام گذاشتند و او بعد 28 سال به دولت برگشت و نخست وزیر شد تا آهن داغ اجرای قانون ملی کردن صنعت نفت در دست او قرار گیرد. به این ترتیب فاصله سال های 1299 تا 1345 یعنی از چهل و پنج سال عمر مفیدش، سی سال در زندان و تبعید و حصر گذشت. با این همه مصدق یک اصلاح طلب لیبرال بود و هیچ گاه نگذاشت کینه سی سال حبس و تبعید او را از زی یک اصلاح طلب هوادار قانون خارج کند. درسی دیگر ااین مقدمه به قصد یادآوری از بخشی دیگر از زندگی سیاسی کوتاه دکتر مصدق آمد. باری بعد از سقوط دولت مصدق، دادگاه نظامی، حبس او و تیرباران دکتر فاطمی وزیر خارجه اش، و جفای برخی از همکاران و رفیقانش از سر ترس، اما او استوار ماند گرچه تندی هم پیشه نکرد. در سال چهل، مصدق پیر و شکسته دل در احمدآباد در حصر بود و جز خانواده نزدیک کسی حق ملاقات با وی نداشت. در این زمان، علیرغم خواست شاه، دکتر علی امینی به صدارت رسید [امینی منسوب دکتر مصدق و وزیر کابینه اول او بود و بعد از 28 مرداد در دولت سپهبد زاهدی وزیر دارائی بود و عاقد قرارداد کنسرسیوم] . در آمریکا دموکرات ها به ریاست جان کندی به دولت رسیده بودند و فضا ایجاب می کرد که همپیمانان آمریکا از اختناق به در آیند. امینی پیام هائی برای سران جبهه ملی فرستاد. چنین می نمود که دولت او آماده دادن امتیازهائی به احزاب مخالف و منقد است منتها با رعایت اعتدال و از جمله ملاحظه حساسیت های شاه. برخی از سران جبهه ملی که در غیاب دکتر مصدق تشکیل شده بود، به کین جوئی رفتاری که حکومت کودتا با دکتر مصدق کرده بود، با تکیه بر تحلیل هائی مانند این که با حکومت کودتائی هیچ راهی نباید رفت، حاضر به هیچ نوع همکاری با دکتر امینی نبودند و دست دوستی را پس زدند. آن ها معتقد بودند فقط پس از برگزاری انتخابات کامل آزاد می توان مذاکره کرد. از جمله شعارها که دادند این بود که وقتی رهبر ما در حصر است چه جای شرکت در انتخابات، آن هم انتخاباتی که عاقد قرارداد کنسرسیوم برگزار کند. در این زمان از درز ملاقات های خانوادگی، نوه دکتر مصدق که دانشجوی حقوق بود برایشان خبر برد از مهندس بازرگان و خلیل ملکی که سران جبهه ملی جدید احزاب آنان را به جبهه راه نداده بودند و هم شرح حکایت های جبهه ملی دوم و اساسنامه اش و پس زدن دست امینی. وقتی شرح این حکایت به دکتر مصدق برده شد پاسخ وی تعجب ها برانگیخت. مرد بزرگ از یاد نبرده بود که جای او جای اصلاح طلبی است و جای مدارای بر اساس قانون، بنابراین نامه ای نوشت و نشان داد که نه از نحوه رفتار جبهه با دکتر امینی خشنود است و نه از خشک طبعی آن ها که نهضت آزادی و حزب سوسیالیستی خلیل ملکی را در خود نپذیرفته بودند. لابد یکی به اتهام تحجر و تقید به دیانت، و دیگری به جرم این که ملکی از ثابت قدم ترین سوسیالیست های ایرانی، عضو پنجاه و سه تن و از بنیادگذاران حزب توده بود. مصدق بر این دو تن هم صحه نهاد. با نهیب وی جبهه ملی دوم منحل شد. دولت امینی که سقوط کرد هر نوع فعالیت ملی گرایان و مصدقی ها ممنوع شد، چنان که چپ ها و دیگر گروه های سیاسی. ساواک به شدت مراقب این امریه بود. دکتر مصدق در همان تبعیدگاه در زمستان سال 1345 درگذشت. این نمونه از رفتار دکتر مصدق را در یاد نگاه دارید تا بنگریم که آن پیر در خشت خام چه دیده بود. دوازده سال بعد از مرگ دکتر مصدق، حکومت مقتدر شاه به نفس نفس افتاد. طرح های اقتصادی و دروازه تمدن بزرگ شکست خورد و ارتش هم کاری از پیش نبرد. از اطرافیان پادشاه، کسی طرحی و نفوذی و اعتباری نزد مردم نداشت که بتواند راه چاره ای بیابد، همه راه ها رفته شد و به بن بست رسید تا کسانی به یاد پادشاه آوردند که در صندوق نیروی انسانی پاکدست و شریف، یاران دکتر مصدق مانده اند. اول دست به دامان دکتر غلامحسین صدیقی استاد محترم جامعه شناسی و وزیر کشور مصدق شد . شرط صدیقی این بود که شاه در کشور بمانید اما در کارها دخالت نکنید، شاه ماندن در کشور و داشتن مقام فرمانده قوا و جلوگیری از تخلف احتمالی ارتشیان را نپذیرفت. می خواست برود. بعد به یاد دیگران افتاد، پس به فکر دکتر سنجابی آخرین دبیرکل جبهه ملی و وزیر دیگر مصدق افتاد. سنجانی در حصر ساواک بود، بنا به نوشته ها ناصرمقدم وی را به کاخ برد. در این موقعیت شاه بر این تحلیل استوار شده بود که روحانیون نخواهند توانست کشور را اداره کنند و بعد از راندن وی، چپ ها روی کار می آیند و ایران "ایرانستان" می شود، همین را به دکتر سنجابی گفت و از وی پرسید من بد کردم اما شما چرا با کشور خودتان این طور می کنید چرا به دنبال آخوندها راه افتاده اید. چرا خطر را نمی بینید. بیائید دولت را بگیرید من هم می روم مگر همیشه نمی خواستید که من دخالت نکنم. بفرمائید. دکتر سنجابی به پادشاه شکست خورده و بیمار که کس نمی دانست سرطان در وجودش تا کجا رفته گفت [نقل به مضمون] اعلیحضرتا ساواک شما سال هاست ما را تحت نظر دارد و نگذاشت بیشتر از سه نفر گرد هم آئیم، ارتباط ما را با مردم برید، ما یک جلسه نداشتیم، آخرین جلسه مان همان است که در زمان دکتر امینی برپا شد و دستور دادید که ارتش حمله آورد، پس تعجبی ندارد که الان کسی ما را نمی شناسد با چه نیرو و امکاناتی در مقابل کسانی بایستیم که هزاران مسجد دارند و میلیون ها هوادار که اطراف شهرهای بزرگ را پر کرده اند و در روستاها و شهرهای کوچک هم اکثریت دارند. با این ترتیب شاه به یکی از معاونان وزیر دولت مصدق، شاپور بختیار متوسل شد و او تصویری از دکتر مصدق بالا سر نهاد و اعلام کرد که با پایداری بر اصول آن مرد دولت تشکیل می دهد. پیروان همان کس که با ان شدت رانده شده بودند در آن شرایط سخت انقلابی می توانستند کشور را از فروپاشی و یا به گفته شاه تبدیل به "ایرانستان" شدن باز دارند. در همان زمان آیت الله خمینی هم که رهبری انقلاب را در دست داشت و خود حاضر نبود سمتی بپذیرد، باز به یک مصدقی متوسل شده بود. مهندس مهدی بازرگان. حکایتی دیگر مهندس بازرگان زنده یادش، سال ها بعد از آن دیدار پادشاه و دبیرکل جبهه ملی، در تحلیل و تفسیر وقایع انقلاب گفت من اگر جای شاه بودم در آن دیدار به سنجابی جواب می دادم شما هم وقتی که شرایط دکتر امینی را برای فعالیت محدود نپذیرفتید به این سرنوشت تن دادید، تنها من نبودم که خطا کردم. شما نیز با تندروی خود راه مصالحه را بستید. و پانزده سال طلائی را از صحنه دور ماندید. دکتر مصدق در همان پنجاه سال قبل [به دوران دولت امینی] درست دیده بود آینده را، وقتی تندروها را عتاب فرمود. هنوز بعد از نیم قرن می بینیم که حکومت های صدام، قذافی، بن علی و مبارک از آن رو خود را و مردمشان را به چنین خواری و پرادباری دچار کردند که در دوران قدرت و دیکتاتوریشان به هیچ راه حل بالقوه ای امکان رشد ندادند. حتی سوریه که مردمی ترین حکومت ها را در میان دیکتاتوری های عربی داشت، از این بلیه در امان نبود. اما لازمه قرار گرفتن جامعه در وضعیت ثبات، تنها بدان نیست که حکومت ها جانشینان خود را در آستین پرورش دهند بلکه به وجود سیاست پیشه گانی مانند دکتر مصدق هم هست که از زی اصلاح طلبی به در نیایند. مهندس بازرگان بعد از هشت ماه ریاست دولت موقت جمهوری اسلامی، وقتی تحملش تمام شد و استعفا داد و رفت، به گفته عزت سحابی به همه همکارانش گفت هر کس را که شورای انقلاب قبول دارد بماند. کشور را نگذارید بی قانون شود. ما چریک نیستیم. نگارنده یک زمان مهندس بازرگان را دید که از جلسه ای برای تعیین تکلیف مهندس امیرانتظام باز آمده بود، شکسته بود، درد می کشید. به خصوص وقتی می دید که امیرانتظام دارد بی سببی در زندان می ماند و به او ستم می شود، چیزها شنیده بود که پشتش را لرزانده بود؛ اما حاضر نبود گامی بردارد که معنایش به هم ریختن کشور و قانون باشد. بعد ها دانستیم که جواب سازمان مجاهدین خلق را که از وی دعوت کرده بود به ماندن در خارج و قبول رهبری آن ها چه داده است. مردان بزرگ کم نبوده اند که از نام و اعتبار خود گذشته اند برای مصلحتی که امکان دارد در زمان خود نادیده نشود. اصلا آنان بزرگ بوده اند به همین خاطر که کینه و خشم در خود راه نداده و همواره در حد دریافت خود مصلحت خلق جسته اند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At May 15, 2012 at 6:29 AM , Blogger Amir said...

بسیار دقیق و درست مثل همیشه، جناب بهنود هر چه گشتم نتونستم آدرس ای میل شما رو پیدا کنم متاسفانه در فیسبوک هم نمی‌شه به شما پیغام داد.

 
At May 15, 2012 at 6:29 AM , Blogger Amir said...

بسیار دقیق و درست مثل همیشه، جناب بهنود هر چه گشتم نتونستم آدرس ای میل شما رو پیدا کنم متاسفانه در فیسبوک هم نمی‌شه به شما پیغام داد.

 
At May 15, 2012 at 10:03 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام:
مقدمات استدلال مقایسه ای (آنالوجی) خود را فرموده اید تا ما نتیجه بگیریم که آقای خاتمی مثل مصدق است. همانطور که فرموده اید مصدق تحصیل کرده و دنیا را با زبان دنیا دیده است و ار ابتدا مشی دموکراتیک داشت و رضا شاه او را نیاورد و او رابطه مراد و مریدی با کسی نداشت. مصدق یک فرد سیویل بدون یونیفرم بود. آیا آقای خاتمی نیز چنین است تا ما بتوانیم به نتیجه شما برسیم. اگر میگفتید آقای خاتمی سید اولاد پیغمبر (با توجه به حساسیت مردم ایران به سادات) و خوش اخلاق، طلبه خوشفکر و آشنا به واژگان نو و اهل منبر مردم جمع کن، آنوقت میتوانستیم فکر کنیم.

 
At May 15, 2012 at 10:33 AM , Blogger آمیرزا said...

آقای امیرهمنام من. از این ای میل میتونید استفاده کنید:

m.behnoud@roozonline.com

 
At May 15, 2012 at 10:44 AM , Anonymous امیر از کلن said...

کاربر محترمی که نوشته اند شما مقدمات را برداشته اید که ما نتیجه بگیریم که آقای خاتمی ... عنایت داشته باشند
آقای بهنود که نامی از جناب خاتمی نیاورده است، شما به این نتیجه رسیده اید پس لابد این قیاس در متن ذهن شما پیدا شده، وگرنه شما که نیت خوان نیستید. نظر به همان قیاس که در ذهن شما پیدا شده می توان گفت آقای بهنود برای کسانی نوشته اند که چنین قیاسی را دریافت می دارند وگرنه کسانی که چنین قیاسی را اصلا وارد نمی دانند که هدف و مقصود ایشان نمی توانند بود. شما نوشته اید چنین قیاسی درست نیست . خب پس شما چنین فکر می کنید و طبعا چنان نتیجه ای هم از مقاله ایشان نمی گیرید.
به همین جهت در شناخت جای شما دچار مشکل شدم . یعنی نفهمیدم این قیاس را قبول دارید یا نه.

 
At May 15, 2012 at 10:47 AM , Anonymous سپیده ک said...

برادر عزیز من هر چه متن را خواندم جناب بهنود نامی از خاتمی نبرده اند. اما من خودم تصورم این است که اهمیت ماجرا به این است که در همین احوال هم کسانی که به اصلاح نظام اعتقادی دارند باید الگو بگیرند، اما صد البته من و شما که به اصلاح نظام اعتقادی نداریم نباید چنین کنیم
از سوی دیگر باید همین جا اعتراف کنم که با تاریخ معاصر ایران بی ارتباط و دور نیستم و به نوعی رشته تحصیلی ام همین است و از هر منبعی خوانده ام اما باید آفرین بگویم به آقای بهنود که هر بار که می نویسد برای ما نکته جدید و مهمی دارد . واقعا یگانه اید

 
At May 15, 2012 at 12:46 PM , Anonymous Anonymous said...

لذت بردم مدت ها بود برای خواندن یک مقاله چنین لدتی دست نداده بود. خداوند این قلم را از شما نگیرد. خداوند شما را از ما نگیرد. کسانی که مدام می گویند راه حلی نیست و بن بست است و انسداد سیاسی است حالا جواب بدهند که آیا همین طورست. سی سال یک کسی زندان بیفتد و درد بکشد و باز هم به اصل اصلاحات و.فادار بماند . عجب . چرا این درس ها را نمی گیریم

 
At May 15, 2012 at 12:48 PM , Anonymous دکتر احمدی said...

خیلی غلط و [...] بود استدلال کسی که نوشته این مقایسه به کار نمی آید . بعد چه دلیلی آورده . ماندلا اصلاح طلب نبود. گاندی اصلاح طلب نبود؟ واقعا که لابد به این ترتیب باید گفت که دیگر هیچ کس اصلاح طلب نیست و همه به زغم کامنت گذار انقلابی یا انفعالی هستند. گاهی ما برای این که چیزی گفته باشیم و نقدی کرده باشیم چقدر بی منطق می شویم

 
At May 15, 2012 at 5:46 PM , Anonymous خاواده رحمانی said...

اوخ اوخ یا حضرت کجا زدید استاد. عجب دلی دارید الان میلیون ها ایرانی مقیم خارج از کشور دست به شورش برمی دارند و پرونده ها از جنابعالی رو می کنند. در دادگاهی بدتر از دادگاه مرتضوی محکومت می کنند که تجدید نظر هم ندارد. ولی از جانب من و خانواده ام هزار سلام بر شما . بگذار بگویند آن چه شما در خشت خام می بنیید آن ها نمی بینند. خدا قوتتان بدهد و پایدارتان بدارد

 
At May 15, 2012 at 5:47 PM , Anonymous Anonymous said...

ترا خدا مراقب قلب ما هم باش استاد. اما شوخی می کنم گوربابای ما ترا خدا باز هم بنویس و چشم این جوان ها را باز کن ترا به خدا

 
At May 15, 2012 at 6:24 PM , Anonymous Anonymous said...

لطفا از هوادارنتون بخواهید از عنوان لوس «استاد» براتون استفاده نکنند که واقعا این عنوان پاچه خوارانه روی اعصاب هست چه برای شما چه برای شجریان و غیره. من جای شما بودم می گفتم مسعود صدام کنید.
یک سوال هم داشتم. که شما انتقادی هم به کارنامه مصدق دارید یا همه کارنامه اش رو با چشم تحسن و ستایش می بینید؟

 
At May 16, 2012 at 2:11 AM , Anonymous el-yasin human rights said...

** پخش مجموعه توهین آمیز آرماگدون 4 از صدا و سیما
این مجموعه که توسط دفتر پژوهشهای روزنامه کیهان تهیه شده در قسمتهای متعدد خود پائولو کوئیلو، اوشو، سای بابا، ایلیا میم، دالایی لاما، دراویش، بهاییت، پاپ (رهبر کاتولیکهای جهان)، روسای جمهور امریکا و اروپا، شبکه های ماهواره ای، فیسبوک و توئیتر، و حتی کوکاکولا و نستله را مروج بی خدایی و عامل صهیونیسم معرفی کرده و آنها را در کنار شیطان پرستان قرار می دهد!

** نامه ۱۲۶ روزنامه نگار به روسای قوای قضائیه و مقننه: ما خواستار اجرای قانون و حرمت قلم ایم
تعداد ۱۲۶تن از روزنامه نگاران کشورمان در نامه ای خطاب به روسای قوه های مقننه و قضاییه با بیان اینکه درست در روزهایی که متهم بازداشتگاه غیرقانونی کهریزک ارتقا مقام می گیرد و قوای تحت ریاست شما چشم بر اتهامات او می بندد، خاطرنشان کرده اند: روزنامه نگاران ایرانی یکی بعد ازدیگری راهی زندان ها می شوند، به آنان ناسزا می گویند و حتی تعرض فیزیکی میکنند.
(متن کامل این گزارش رادر لینک زیر مشاهده کنید)

www.ayahra.org/newsletters/9102

 
At May 16, 2012 at 3:03 AM , Anonymous مینا مرادی said...

سلام جناب بهنود من به شما تبریک
میگویم که ادای دین میکنید و ازجناب خاتمی دفاع میکنید واورا از افتادن باز میدارید این صفت خوبیست که دوست خود را در این روزگار سخت رها نمیکنید وحتی ابروی خود را نیز به خاطر او به خطر میاندازید ..ولی استفاده از لغت اصلاح طلب وتعمیم ان از کارهای سهل وممتنع است اصلاح طلب یک لغت با معنی بسیار اشکار است وهر کسی میتواند بگوید که من اصلاح طلبم همه انسانها در هر جایگاهی هستند خود را کم وبیش اصلاح طلب میدانند منتهی روشها با هم متفاوت هستند وموضوع بحث باید در مورد روشهای اصلاح طلبی باشد ودر مورد روشها باید بگویم که روش دکتر مصدق واقای نلسون ماندلا ویا انچنان که در مقاله قبل گفته بودید جناب امیر کبیر یا قائم مقام فراهانی .ویا دوستی ان سان سوچی را اضافه کرده بود یا گاندی فکر نمیکنید با اصلاح طلبی جناب اقای خاتمی تفاوت کند ؟همه این کسانی که نام برده شد خطوط قرمزبسیار مشخصی داشتند وبه همان دلیل خطوط قرمز به زندان رفتندسختی کشیدند وچه بسا جان خویش در این راه
نهادند والبته بعضی از انها با گذراندن سختیهای فراوان وقبولاندن ان خطوط قرمز سرانجام توانستند راهی برای اشتی باز کنند
از شما میپرسم ایا خطوط قرمزی اصلاح طلبی ایران به رهبری جناب خاتمی دارد ؟ اگر دارد انرا برای همگان به روشنی بیان کنید وراه به دست اوردن ان را بازگو کنید تا همگان به روشنی استراتژی اصلاح طلبی جناب خاتمی را دریایند وچه بسا اینچنین بتوانند یک حرکت مشخص با هدف مشخص وراه عملکرد مشخص را بشناسند وازان پیروی کنند واین خود شروعی برای یک حرکت اصلاح طلبی با راه عملکرد واضح وروشن باشد تا امثال من بتوانیم تصمیم بگیریم که چه باید بکنیم
با تشکر فراوان از شما وعرض معذرت از طولانی شدن سخن

 
At May 16, 2012 at 7:16 AM , Anonymous امیر3 said...

من آن ناشناس کامنت نویس دوم (بدون احتساب تکرار) هستم که حالا امیر3 شده‌ام. من هم به استادی استاد معترفم (اگر نگویید که مدح این خبیثم کشت) و از آن سهمی که در وزش نسیم در دوران دوم خرداد داشتند. از جمله راه خوبان اقناع مخاطب با استدلال و چه به که ضمیر باشد و پری‌روی تاب مستوری ندارد. "این نقش اصلاح طلبان است که به جز خیر مردم نمی بینند. نظری به بالا ندارند. و قرنی است که ترمیم تمام خرابی های تندروها به عهده اینان بوده است. از زمانی که نسیم آزادی از حوالی مدیترانه به آسیا هم رسید جز همین امثال گاندی و مصدق و خاتمی نبودند که سرزمین هایشان را به سامان رساندند." {نقل قول از مقاله قبلی جناب استاد بهنودhttp://behnoud-blog.blogspot.com/2012/05/blog-post.html} من خواننده آثار استاد باخود میگویم گاندی که نیست، مصدق که نیست و ماتدلا هم میسر نیست ولی جناب خاتمی هستند. حالا من ]…[ گو ذهن خوانی کرده‌ام.

آنان هرچه داشتند ازخود داشتند. از قضا خاتمی را طوفان آورد، ازبیت رهبر سابق آمد، با کلاه‌خود و زره سربازی اجداد خود و امام زمان آمد و خاتمی بدون همه اینها؟ معاذالله. بالاخره جناب استاد بهنود نیز از ما ایرانیان نیز سهمی برده است و حالا مصدق آسوده بخوابد که خاتمی بیدار است و چه آسان و ارزان تاریخ را بفروشیم.

 
At May 17, 2012 at 12:52 PM , Anonymous Anonymous said...

جناب آقای بهنود
با سلام
درسی از تاریخ و زندگی مرحوم آقای مصدق تحریر فرمودید که من را به یاد داستانی از زندگی خودم انداخت و به یاد پاسخی که در نهایت نتوانستم به یک پرسش بدهم. روزی کسی از من پرسید دوست داری دایناسور باشی یا مارمولک؟ آن یکی عظیم بود و باشکوه ولی با محیط ناسازگار و به ناچار افسانه شد. این یکی ریز و رنگ به رنگ و سازگار با شرایط پیرامونی. این راز ماندگاری نسل مارمولک (هر چند با حقارت) در طی اعصار است. هنوز نمی توانم پاسخی قطعی به این پرسش بدهم. هر چه مسن تر می شوم به سوی مارمولک شدن گرایش پیدا می کنم

با احترام
سیاوش
کانادا

 
At May 18, 2012 at 1:43 PM , Anonymous اسم مستعار said...

خب آقای سیاوش شما مارمولک بودن را انتخاب فرموده اید که نامی از شما نباشد و رنگ به رنگ و سازگار با محیط. دیگران انتخاب نکردند. حالا چکار کنیم جای دایناسور را به مارمولک بدهیم . خیلی جالب است که دوستانی به نکته خود چندان عاشق می شوند که یادشان می رود گفتن این نکته چه فایده ای دارد برای کاربران این سایت. جنابعالی که اسمتان هم مستعار است چه اثری می نهید. برای کی مهم است دانستن این که من قورباغه ام یا شیر یا روباه یا وجود تعارفی دیگر.
با عرض معذرت از استاد اگر بی ادبانه نوشتم

 
At May 18, 2012 at 1:47 PM , Anonymous فرشید مصور said...

آقای بهنود نازنین . بعد از مدت ها که ننوشته بودید نوشتید و چه خوب و مانند همیشه پربار . این نوشته همان بود که از مسعود بهنود برمی آمد. ما چیزی جز این از شما نخوانده ایم . چند سال قبل خواندم یک نقاش که گویا مشکلی از قدیم با شما دارد [البته او با همه مشکل دارد] در مصاحبه ای گفته بود حالا از کی بهنود مصدقی شده . من یک جا او را دیدم و پرسیدم شما نوشته های آقای بهنود را خوانده اید دماغش را بالا کشید و گفت بعضی هایشان را نگاهی کرده ام . گفتم مثل من که تا به حال چیزی از شما نخوانده ام جز همین مصاحبه . خوشش نیامد گفت نوچه او هستی به سنت نمی آید. برایش گفتم از دوران پادشاهی گفته ها و نوشته های شما را دنبال می کنم و همیشه همین بوده اید. حالا این را نوشتم که بگم تازگی ها در این وبلاگ به نظرم سلطنت طلب زیاد شده است. ملاحظه کنید در قالب های مودب چی می نویسند درباره دکتر مصدق. در حالی که سلطنت طلب ها تنها کسانی هستند که چنین مزخرفاتی را قبول دارند وگرنه حتی [...] بدنام هم از مصدق به بزرگی نام می برند.

 
At May 18, 2012 at 5:10 PM , Anonymous Anonymous said...

متوحه نشدم این سعید(امامی یا غیر امامی) کیست و با یا بدون درک انتزاعی از چه برآشفته که در محضر "استـــــــاد" و علاقمندان بلاگ چنین درافشانی و بقول خودش بی ادبی می کند. اما اگر فرض را بر این بگذارم که جناب بهنود بر درج کامنت ها نظارتکی دارند بهتر می شود دانست که موضوع ریشه در کجا دارد. مثال کوچک من به اندازه ی مقاله ی ایشان سربسته بود ولی گویا به همان اندازه هم برای برخی دردناک بوده. سیاوش

 
At May 19, 2012 at 2:29 AM , Blogger ehsab said...

سلام آقای بهنود.من از دیر باز به نوشته های شما دل می دادم ،چرا که در آن واژه هایش برایم همیشه نشانی از اصالت و آزادگی بود و هست.می دانم در فردای این سرزمین روزهایی خواهد آمد که ما بر دستانی که چنین آزاده که در راه روشنی اندیشه ،می نگارند بوسه خواهیم زد چرا که رسالت امروز سخن گفتن و نگاشتن است تا جهالت را از چهره اندیشه بزداییم

 
At May 19, 2012 at 3:31 PM , Anonymous mina moradi said...

با سلام مجدد به جناب بهنود راستش
دوست داشتم چندجمله دیگر به انچه قبلا نوشته بودم اضافه کنم پیشاپیش از شما متشکرم ومعذرت میخواهم
راستش چنانچه جناب خاتمی خطوط قرمز خودرا با صدای بلند وشفاف بیان نکنند ویا چنانچه واقعا خطوط قرمزی نداشته باشند باید گفت دراین شیوه اصلاح طلبی که ایشان پیش گرفته اند جناب اقای علی لاریجانی از ایشان خیلی پیشتازنرند واصلاح طلبترند واز هردواینها پیشتازتر جناب اقای مهدوی کنی است بنابراین, این نیاز جامعه امروز ایران است که هر چه زودتر مواضع روشن ایشان را بروشنی دریافت کند

 
At May 19, 2012 at 3:38 PM , Blogger Mina Moradi said...

mmmn

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home