Saturday, May 19, 2012

باز مونیخ به فینال رسید سرهنگ

امشب مسابقات جام باشگاه های اروپاست و بایرن مونیخ و چلسی از آلمان و بریتانیا به فینال رسیده اند. این گونه حوادث پر خریدار در جهان، برای هر علاقه مند، شوری دارد و در عین حال، مثل هر خاطره ای، یادها را فرامی خواند از دور و نزدیک . بار پیش که بایرن مونیخ به فینال رسید برای من یادی است و خاطره ای که از صبح در سرم می چرخد. درست در چنین شبی در سال 2000 رحمت شامل حال زندانی شماره 13254 اوین در انفرادی 209 شد و بعد از چهل و چند روز به بند عمومی – سالن شش آموزشگاه شهید کچوئی – منتقل شد. در این فاصله تنها یک بار به هواخوری و یک بار ده دقیقه ای به ملاقات با همسرش رفته بود. در دفترم نوشته ام "هیچ هتل پنج ستاره ای در جهان این قدر نمی ارزد. به خواست همبندیان، مسئول شوفاژ خانه آموزشگاه، که مدیرعامل یکی از بزرگ ترین کارخانه های سازنده وسایل خانگی است، این تنعم را میسر فرمود، انگار به حجله می بردند. حوله خود و ریش تراش در دسترس بود. هیچ سونا و جاکوزی و حتی غوطه خوردن در آب های کارائیب، این چنین مطبوع نبود". از حمام که به در آمدم، سرهنگ و مهندس که هر کدام را سرنوشتی متضاد این جا در یک اتاق و روی تخت های مشابه روبرو هم قرار داده، میهمانی ترتیب داده و قهوه ای دم کرده بودند و بویش در سالن پیچیده. از اتاق های کنار هم حلوائی رسید و بوی زعفرانی مزید شد. صبح همان روز گمان نداشتم چنین جلالی را، چه رسد که بزودی کشف شد امشب فینال جام باشگاه های اروپاست و من از دنیا بی خبر اصلا نمی دانستم چه شده و کدام معجزه ها رخ داده که سرانجام تیم محبوب من منچستر یونایتد رسیده است با بایرن مونیخ به فینال. در نمازخانه که جمع شدیم نیم ساعتی تا به عادت قبل از انفرادی، زندانیان نیتی کنند و تفالی، و چند غزلی برایشان بخوانم این قدر بود که دانستم به علت حضور علی دائی در بایرن، زندانیان میلی به پیروزی تیم آلمانی دارند. آن جا جای آن نبود که تمایل خود را به یونایتد آشکار کنم. اما در اتاق 99 که آن جا صاحب آب و گل بودم و در تخت طبقه سوم این همه مدت چمدان و لباسم را نگاه داشته بودند دوستان، امشب هم میهمان متعین، جای پنهان کردن نبود. بازی که شروع شد ابراز احساسات کردم که سرهنگ آ. سرهنگ نازنین مهربان ما، به صدا در آمد به التماس که شازده خواهش می کنم حرفش را نزن. زندان جای لاف در غریبی است لابد من هم لافی زده بودم که شازده صدایم می کردند یا به تاسی از شمس چنین بود. من به سخن سرهنگ می خندیدم و بازی هیجان انگیز نگاه می کردیم و می چسبید، ولو شده در تخت، بی خبر از فردا و از یاد برده شب های پیشین. گهگاه وکیل بند تقاضا می کرد صدا را پائین آورید که رییس حفاظت نرسد و مزاحم شود. چنین بود تا به فاصله دو نیمه بازی رسیدیم دور دیگری قهوه گشت و سرهنگ دلخور از این اختلاف ایدئولوژیک که با من پیدا کرده، دوباره باب کرکری را گشود و من هم با شوخی دنبال می کردم. اما گوئی جدی بود. می پرسید مگر ممکن است که یک ایرانی وطن خواه طرفدار تیم انگلیسی باشد. من می گفتم ایرانی وطن خواه، جنابعالی که سرهنگ توپخانه ای با مدال شهامت چرا طرفدار یک تیم آلمانی آن هم مونیخی شده ای ب. سرهنگ رگ آریائی اش جنبید و گفت بله برای این که این ها همخون ما هستند. گفتند درست است شما بور هستید اما همخون این ها از کجا شدید. این چه خونی است که از خاورمیانه راه افتاده تا وسط اروپا. همین طور گفتیم و گفتیم . همین کارها را کردی اما سرهنگ شوخی نمی کرد تعصب داشت و من نمی خواستم آزارش بدهم . اما او اصرار داشت مرا هم تعصب آریائی ببخشد، در یکی از پیچ های کرکری سرهنگ مهربانم به گفت همین کارها را کردید که گرفتندتان. این انگلیسی ها با این سوابق ننگین شان در تاریخ ایران... یک باره اتاق ساکت شد. و سرهنگ انگار گناهی بزرگ کرده باشد از جا پرید به بوسیدن و عذرخواهی. گویا در عالم لوطی گری با خود گفته بود که نباید سخن همان روزهای کیهان و دادستانی را تکرار کند. در بازگفتن علت نفرتش از تیم انگلیسی به ماجرای کودتای 28 مرداد هم نزدیک شد. گفتم کودتا به منچستریونایتد و دیوید بکام چه ربط دارد تازه سرالکس فرگوسن انگلیسی نیست اسکاتلندی است. سرهنگ معتقد بود همه از یک پارچه اند این هم کلک آن هاست. و چه شبی گذشت به زندانیان اتاق 99 آموزشگاه شهید کوچوئی آن شب، مسابقه تا بعد نیمه شب هم کشید. هنگامی که ماهی بعد آن جا را ترک می کردم هنوز سرهنگ و مهندس بودند و سخت بود جدا شدن از آدم هائی که دو فصل را با آن ها در یک اتاق گذرانده بودیم که معمولا آدمی با نزدیکانش هم چنین نزدیک نمی شود و نمی ماند. سرهنگ مهربان من افسر توپخانه بود که در سال 1355 به علت تعصب در ایران دوستی از ارتش استعفا داده و به کار تجارت فرش مشغول شده بود، اما بعد از حمله عراق به ایران، همه تجارت را رها کرده و داوطلبانه به جبهه رفته بود و بعد از مدتی اسیر شده و در یک اردوگاه مخصوص که برای اسیران دارای درجه و مهم اختصاص داده بودند زندانی ماند برای نه سال. سرهنگ آزاده ما، از من دو سالی کوچک تر بود، اما به چهره شکسته می نمود، خاطرات تلخی از دوران اسارت در عراق داشت. بگو چرا در زندان بود، خودش چیزی نمی گفت اما دیگران گفتند که او به شکایت شرخری که نسبت دور خود را با بیت رهبری وسیله کرده، برای چند صد میلیون تومان چک بی محل به زندان است. سرهنگ در بنیاد آزادگان نقشی مهم داشت و با زنده یاد ابوترابی آشنائی نزدیک سالیان، اما به آرامی و نجابت حبس می کشید و خود می گفت اگر آقای ابوترابی ناگهان و در اثر آن تصادف رانندگی از دنیا نرفته بود، نمی گذاشت این جا باشم. مهندس هم سرگذشتی دیگر داشت. هر کدامشان قصه ای و کتابی. در همه جهان شب های زندانیان پر قصه است اما گاهی قصه ها، چنان است که نوحه خوان اوین می گفت از هیچ کجای این همه دادخواهی به سوی خدا نمی رود. اما گوئی فریادرسشان نیست. شب هائی که بی خبر می گذشت. حتی بی خبر از زیر زمین که در آن جا کسانی در سلول های تنگ بی خبر از جهان، آشفته و پریشان غلت می زنند. صدای فریاد ها بلند است چه گلی را به هدر دادیم ما. افسوس که سرهنگ نماند که حالا تلفن کنم و خبر بدهم که تیمش با یک تیم انگلیسی افتاده باز، و من می توانم این بار با او همنوا شوم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At May 19, 2012 at 2:48 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام استاد بھنود؛
من از بیست و ھفت-ھشت سال پیش تا كنون عاشق نوشتەھای شما ھستم و گمان ندارم كە بە جای جوھر از قلمتان انگبین می ریزد. دیر زی و شاد زی.

 
At May 20, 2012 at 9:09 AM , Anonymous Anonymous said...

در کتاب‌ها نوشته شده در قرن‌ها ۱۸ و ۱۹ بسیاری از ملایان گروه محافظ بزرگ (پاسدار) داشتند، صاحب زندان بودند و حتی مجازات و دستور به قتل میدادند. به نظر شما چند ایرانی‌ کتاب خوان اطلاعات را داشتند؟ شما این را میدانستید چون در مقاله‌ها مختلف آن را بازگو می‌کنید. چرا این اطلاعات را به شاگردانتان و خوانندها منتقل نکردید قبل از انقلاب؟

دیر شده ولی‌ به کارتان لطفا ادامه دهید چون به هر حل دانش و تاریخ باید به نسل جدید منتقل شود.

 
At May 20, 2012 at 1:47 PM , Anonymous ali said...

عالی نوشته بودین استاد :)
لذت بردم از خوندن این متن :)
شما از کرکری هاتون گفتید،ولی کاش از اون 2 دقیقه آخر هم میگفتین که دل توی دل شما نبوده که نکنه منچستر ببیازه و توی 2 دقیقه چه اتفاقاتی افتاد :)

 
At May 22, 2012 at 10:56 AM , Anonymous Arman said...

To be honest, the colonel's feeling is a common sense among Iranians, right or wrong, vast majority of Iranians, hate anything English !!! I remember the only Man U fan( and English clubs) in all my family and friends, was a cousin whom was always damned by the others for his distaste !!! But about the Arian people and their migration to Iranian plateue, and another branch to Erope, if MrBehnood, has not heard yet, would be very very surprising to me !!!

 
At May 23, 2012 at 4:19 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای ارمان عزیز
آقای بهنود ننوشته نشنیده ام حتما شنیده اند ایشان، بلکه به سرهنگ گفته اند چرا تو این نسبت و همخونی ما با آلمانی ها را که زمانی هیتلر گفت یا از قول هیتلر گفتند جدی گرفته ای. مثل این که جناب آرمان هم جدی گرفته اند. خب این هم عجب نیست. منتها نمی دانم چرا فقط هیتلر با ما پسرخاله شد برانت و گوته و این همه آدم بزرگ آلمانی هیچ سراغی از ما نگرفتند

 
At May 29, 2012 at 2:17 AM , Anonymous Anonymous said...

هزار سال پیش که شما را فراری داده و به غربت انداخته بودند، من پیش خود خیال کرده بودم دوای درد شما نوشتن است، خودم نیز با نوشتن های بی ملاحظه و لحظه ای به خیال خودم با درد و دوای شما همراهی می کردم. خواننده ای که هم نوشته های شما را می خوانده است و هم نوشته های مرا، زحمت کشیده بود و ایمیل زده بود و به من نوشته بود بهنود قهرمان نیست و از او قهرمان نسازید. من پاسخ به آن را زیر نوشته های شما هم گذاشتم. من در پاسخ خود نه از قهرمان گذشتم و نه از زن و پای زنجیری بیگناه گالیور را هم به میان کشیدم. با خواندن این نوشته شما آرزو کردم ای کاش گذار آن خواننده به این نوشته شما هم می افتاد. شاید می توانست اندکی ما را بفهمد. و با چشم خود می دید ما شاید بتوانیم از قهرمان بگذریم اما از سرمشق ها و الگوها هرگز. هر یک از ما الگویی برای دیگری است چه در نیکی ها و چه در زشتی ها، مهم آن است که همه چیز را در یک سرمشق و در یک الگو نجوییم و بکوشیم کفه نیکی ها را سنگین تر کنیم. چه آشناست آن سرهنگ و چه دوست داشتنی، تردید ندارم که به سبیل من هم گیر می داد. اما چه خوب که رفت و این نوشته سرمشق گونه را ندید، چون اگر می دید تو با چنین توان نوشتاری فارسی به غربت انگلیس افتاده ای دق می کرد.
هوشنگ

 
At September 12, 2012 at 7:12 AM , Anonymous Anonymous said...

با عرض سلام جناب بهنود
تاریخ وقوع این داستان سال 1999 می باشد نه 2000 !
ببخشید که فضولی کردم
موفق باشد همیشه !

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home