Monday, August 29, 2011

هیلا را باید شلاق زد


حکم را شنیده اید آیا. حکم هیلا صدیقی را. چهار ماه حبس. قاضی پیرعباسی به شاعر جوان ما ستم کرد و پنج سال تعلیق داد و حکمی چنین متین و گویا را به تعویق انداخت. هم ستم به شاعر محکوم کرد و هم به جوانانی که قرارست با این حکم ها دریابند با کدام عدل سروکار دارند و بدانند که در دل بی رحم آن فرشته چشم بسته عشق نیست. برای عدالتخانه نظامی مدعی انقلاب فرهنگی و منادی عدل در جهان، کدام کار واجب تر از حبس شاعری جوان.

باید شلاق زدش شاعر را. بایدش به بند کشید ورنه خدای ناکرده باید مختلس و مفسد هزار میلیاردی به بند کشیده می شد، ورنه خدای ناکرده باید جاعلان و دروغزنان و آنان که مردمی سرفراز را به این روز انداخته اند بندی می شدند که مبادا آن روز.

قاضی باید در حکم می نوشت برای هر بیت شعری که شاعر سروده، باید هر صبح شلاقی بخورد شاعر، روزی یک ضربه. تا قاضی وارد عرصه تاریخ شود و جای آنان بنشیند که مسعود سعد را به حصارنای فرستادند و آنان که دهان فرخی یزدی دوختند، امانش دادند و جانش گرفتند. تا شایسته جانشینی کسانی باشد که برای کشتن میرزاده عشقی و ملک الشعرای بهار تیرانداز فرستادند.

قاضیانی که این روزها و این ماه ها جوانان این دیار را – وقتی نحیف و رنگ پریده از بازداشتگاه هائی مانند کهریزک به دادخانه فراخوانده می شوند، دست و پا در بند و زنجیر – محکوم می کنند تا کلاس و درس بگذارند و همبند بدکاران شوند، قاضیانی که شاعران را مستحق حبس می دانند آیا شب ها در سوله کهریزک می خوابند و از جهان بی خبرند. اینان جوانان مسلمان منطقه را "ارحل" گویان در خیابان های قاهره و بن غازی و دمشق نمی بینند. اینان از جان جوانان نجیب ما که چشم به اصلاح دوخته اند چه می خواهند.

باید هیلا را روزی یک شلاق زد که مولانا فرمود جان من است این، هی بزنیدش. و با هر شلاق باید عسس ها، اتهام شاعر جوان ما را فریاد کنند تا خلق را خبر شود و فراموش کس نشود که این طایفه ثناگوی تبرند و عشق تبر از سرشان به در نمی شود. اتهام شاعر جوان ما، اتهام بزرگ و غیرقابل بخشایش او چیزی جز این نیست که در زمینی زاده شده که در آن شاعر را محکوم می دانند. او را باید شلاق زد تا دیگر از عشق به سرزمینی نگوید که در آن دزد و بی سواد و دروغزن بر صدر می نشیند. او باید با شلاق بهای آن را بپردازد که به دورانی زاده شده که قرار بر انقلاب فرهنگی بود و قرار بر صدرنشینی اهل فضل ادب، اما دریغا،چندان که بر خرقدرت سوار آمدند همه دفترها به آب شسته شد و آن همه شعر و روایت، مضحکه شد و دیوان شاعران تنها به کار تظاهر در مقابل دوربین های تلویزیون آمد. کتابخانه با کتاب های زرکوب تنها برای پوشاندن خشونت در پشت صحنه، دکور نطق های مطنطن در وصف محبت و وحدت و ایمان.

راست گفته است شیخ انصاریان، باید پاکدامنان و پاکدستان از خیل اهل علم از مردم عذر بخواهند، و حلالی بطلبند از باب آن چه وعده دادند و اینک مارها از آستین به در آورده اند. هیلا صدیقی را باید شلاق زد چون در شهری زاده شد و در شهری هوای شاعری کرد که قاضیش شعر نمی داند. عدالتخانه اش وصل به گذرعاشقان نیست، نبش دوستاقخانه حاکم است. و برای رسیدن به آن باید از بازار رمالی و دروغزنی گذشت. چرا که رونق از آن بازار می گیرند.

اما نویدتان دهم که روزگار چنین نمی ماند، نه دور و نه دیر، جوانان ما غزل خوانان و غزل گویان هم مجلس را از متملقان پاک خواهند کرد و هم دیوان را از دزدان، واعظان پاکدامن را به منبر خواهند نشاند و شان دین و حرمت شعر و وزن عدل را به آنان باز خواهند گرداند. اگر جز این شود باید کتاب را به آب اشک شست و از ایمان توبه کرد، باید دیوان حافظ و مثنوی را به آتش کشاند. یعنی همه آن چه واعظان بر منبر گفتند همه تزویر بود؟.

نویدتان دهم که روزی این همه احکام که به برگ کینه نوشته اند، به فتوای عقل و عشق لغو خواهد شد. آن قاضی را که چنین ظلمی بر شهر روا داشته محکوم خواهیم کرد تا 26 سال، به تعداد سال های عمر هیلا، دیگر شعر نخواند و دیگر نامی از زهرا اطهر نبرد، حتی در نهان، سخن از خطبه زینب نگوید. قاضی در دادگاه ویژه بازبینی احکام جهول محکوم می شود به زندگی در خانه خود اما بی کتاب خدا و بی هیچ دیوان شعری.

در آن روز از قاضی پیرعباسی پرسیده خواهد شد آیا می دانست چه کس را به حبس می فرستد و باز هم چنین حکم نوشت. و این در برابر چشمان خلق پرسیده می شود.همان جا باید قاضی شهر شاعران بگوید که به کدام آئین و مکتب است، از کجا درس گرفته، از کدام معلم، از کدام کتاب آموخته چنین بازی تلخی با عدالت و عدالتخانه. در ماه رمضان این قاضی باید بگوید آیا از رمز ایمان چیزی شنیده است.

قاضی پیرعباسی با انشاد حکمی چنین عادلانه در حق شاعر جوان ندانسته به شاعران پیام می فرستد تملق بگوئید، مدیحه بسازید، خارمغیلان را حریر بخوانید، قاتلان را فرشتگان کنید، از کلام خدا شهادت ناکرده بگیرید. زمینیان را آسمانی خطاب کنید. چکار دارید به سخن مردم، در زمانی که خوابزدگان حکومت دارند. چکار دارید شعر بسرائید از خواب خوش بیدارشان کنید. به جای این قصیده ای با ردیف ریا و تزویر بسرائید تا صله تان برسد سکه سکه، خلعتتان برسد هزار هزار، در جعبه جادو نشانتان کنند احسنت گو و آفرین شنو بارگاه.

قاضی با انشاد حکم چهار ماه حبس برای هیلا صدیقی به او می گوید مگر ندیدی دکتر مصطفی بادکوبه ای را که این راه را سالیان پیش رفت و روزها بود که شهادتین را ادا می کرد تا پا از خانه بیرون نهد، اینک در هواخوری اوین با محبوسان قدم می زند و مگر ندیدی رهایش کردیم چون زندانیان داشتند از راه به در می شدند.

اما تو هیلا، تو جان فروغی همان که دست هایش را در باغچه کاشت، تو سبز شده ای و حالا چشم سیمین بانوی غزلی که دیگر نور از چشمانش رفته است. به همین جوانی شایسته فردائی. به همین نازک خیالی. مبارکت باد این حکم.

قاضی حکم شاعر، نمی داند اگر شاعران جوان ما که هزارانند، و او را از آنان خبر نیست چون در بارعام ها نیستند، سکه نمی گیرند، صله نمی پذیرند، زینت المجالس نیستند، هر یک قطعه ای در مدح این حکم و صادر کننده اش بسرائند و به بال کبوترهای قاصد دنیای مجازی بسپارند، با همه صعوبت وزن پیرعباسی، آن گاه این نام دیگر از ذهن ها به در نخواهد شد و در تاریخ ادب این ملک خواهد ماند. قاضی مجال شعر ندارد لابد وگرنه معنای این سخن مدرس را که به ملک الشعرا گفت در می یافت "من باج به شغال نمی دهم اما یک جوری زبان این رفیقت را ببند". مقصودش عشقی جوان بود. و تازه این مدرس بود. و تنها عشقی و ایرج میرزا نامش برده بودند به طعنه، چه رسد به آن ها که قصه ظلمشان همه گیر است.

باری خواستم بگویم: جناب قاضی
به احتیاط قدم نه که آبگینه شکستی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 29, 2011 at 8:44 PM , Anonymous Anonymous said...

تکه تکه شدیم
اما نشکستیم
سنگ اندازان ندانستند
که در آینۀ شکسته
یک ماه هزار ماه می شود
یک خورشید هزار خورشید
یک ستاره هزار ستاره
تکه تکه شدیم
چون آینه
فراوان می شویم
وفراوان می سازیم
روشنائی را.
............

اگراین درنده خویی ز طبیعت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

 
At August 30, 2011 at 12:12 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام جناب بهنود عزیز
مثل همیشه عالی بود و چه آتشی بر قلب ما زدی.
در حال خواندن این متن یادم آمد که خانواده این حضرات دختران، پسران و نواه هایشان هم اکنون دارند با پول این مال در اروپا، آسیا،کانادا و آمریکا دارند خوش می خورند و خوش میگذرانند.
اگر در مملکت در بر همین منوال بچرخد پس از گرفتن مدرک پا جای پا بزرگتر می گزارند و همان می کنند که بزرگتر ها کردند و اگر خبری شد در ایران یک پایگاه و محل امن برای بزرگتر هایشان است.
این ظالمانه است!!!
چرا اجازه دهیم این خانواده ها با پول این ملت در فرنگ خوش باشند و خوش بگذرانند. چرا آنها را افشا نکنیم فقط افشا چرا ماهیت آنها را به مردمان دیگر به در و همسایه هایشان نگوئیم که خیلی راحت هم با پول این ملت راحت نباشند؟ چرا مقدار کمی از فشار های ملت را این ها نبینند ؟؟؟؟؟
و هزاران چرای دیگر.......
دلم می خواهد این حضرات هم درد نا امنی آن هم فقط با تظاهرات در برابر خانه شان را بچشند فقط همین
یا حق

 
At August 30, 2011 at 3:14 AM , Anonymous ایرج و ناهید said...

چرا این راز را به شاگردانتان نمی گویید. این که در خشمگین ترین نوشته هایتان امیدی هست. راه را بر گلو نمی بندید. امروز خواهرم این متن را بلند بلند می خواند و می گفت ما بی بهنود [...]

 
At August 30, 2011 at 3:17 AM , Anonymous مازیار ن said...

من اول باری که مقاله را خواندم نفهمیدم مقدمه اش را . دوباره که خواندم فهمیدم. اما گذشته از این آتش به جان ما زدی استاد

 
At August 30, 2011 at 3:18 AM , Anonymous مهکامه said...

ای کاش ای کاش می توانستم .... حالا با این حکم چه می کند عدالتخانه ما. چطور سرمان را بلند کنیم . من یک ماه است روزه ام امشب در افطارم به درگاه خدا دعا خواهم کرد حالا که مهر این حکومت و این روسایش را از دل ما بیرون کرد فکری به حالا ما هیلا ها بکند

 
At August 30, 2011 at 3:48 AM , Anonymous وای بر ما said...

شصت و پنج ساله شده صد ساله شوی . این اول صبحی اول گریستم و بعد نوری در دلم افتاد از دیدن چهره این دختر جوان. نمی شناختم و نمی دانستم محکومش کرده اند. ای وای بر ما

 
At August 30, 2011 at 7:12 AM , Anonymous Anonymous said...

واااااااااااااااای

 
At August 30, 2011 at 3:35 PM , Anonymous مریم said...

قلبم به درد افتاد. این قاضی را باید [...] در کجای دنیا بی عقل ها دخترشاعر را به زندان می اندازند. آخه این حجالت را باید کجا برد

 
At August 31, 2011 at 12:55 AM , Anonymous Anonymous said...

حکم فرزاد کمانگر رو کی لغو میکنه؟ به یا دارید وقتی بود نوشتید به یاد ندارید شنیده باشید تبعیضی در حقشان شده باشد. ما در این"گوشه فراموش شده"با همه نفرتمان از بند وتازیانه شان با هر خبری میگوییم کاش :هم سرزمینی های ما هم بودند اگرچه در بند .بند ظلمی که دور هیلاها کشیده شده خوشبختانه روزی پاره خواهد شد ولی بند دار فرزاد چگونه پاره شد.حالا ما شعر"بی کفن خفتگان"رو از بریم واینجا هنوز سرود ای شهیدان میخوانیم . ما هم فرزندان دوم خردادیم که قرار بود برای دار وسنگر نخوانیم چه کنیم وقتی دار هر روز ما را میخواند

 
At August 31, 2011 at 5:29 AM , Anonymous پوریا طباطبایی said...

درود بر استادی که از هر دری، به هر نسقی، در هر زمانی قلم می رقصاند. به امید روزهای بهتر!

 
At August 31, 2011 at 5:20 PM , Anonymous م. نادری said...

ای سایه کجائی ای شاعران بزرگ کجائید دارند دخترک نازکدل را به حبس می اندازند.

 
At August 31, 2011 at 5:21 PM , Anonymous محسن said...

آقای بهنود کاش می نوشتید بیت آخر مقاله از کیست . از ذهنم نمی پرد به احیتاط قدم نه که آبگینه شکستی .
احسنت احسنت بر ذوق شما

 
At September 1, 2011 at 3:09 AM , Anonymous Raha said...

هیلا جان، دختر خوب ایران، چشمهایت را می‌بوسم. قلب ورم کرده ز عشقم را، در کاسه‌ای بلور، بر پشت پنجره ات جای میدهم. - خواهرت، رها

 
At September 3, 2011 at 7:02 PM , Anonymous Anonymous said...

این قلم را باید بوسید .
همین

 
At September 14, 2011 at 10:14 PM , Blogger hossein said...

پنجاه ضربه شلاق بر پیکر سمیه توحیدلو؛ وبلاگ نویس منتقد « سایت خبری تحلیلی کلمه
انگار دارن به توصیه شما عمل می کنند(می دانم که منظور شما آن نبود که تیتر آن بود)
ولی برای سخت عجیب است که چرا اینکار نه با مردم که با خود می کنند
مگر در این دیار هیچکس تاریخ نمی خ.اند
ویا هیچ اندیشه ای در آن نمی کند

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home