Tuesday, August 9, 2011

زندانی ما را آزاد کرد بختیار


به گمانم سه شنبه بود، دوازدهم دی 1357، همراه با جمعی از سردبیران و دبیران مطبوعات به خانه دکتر بختیار رفتیم، شماره هفده کامرانیه. پیش از آن به این خانه رفته بودم، راه را می شناختم اما در آن زمان دلم شور می زد. باور نداشتم شایعه ای که شنیده بودم درست باشد. شب پیشش مهندس قباد ظفر درگوشی این خبر را گفته بود. اما در عین حال راضی بودم به امید این که زندانی من هم از حبس به در می آید.

اما آن بعد از ظهر پائیززده آفتاب زردی پهن شده بود بر حوضخانه، کسی وارد شد همراه حاج مانیان و یک عکس بزرگ دکتر مصدق را بالای سکوی میانی حوضخانه هموار کرد و دقایقی بعد بختیار که رسید همان جا نشست. تعمد داشت نشان دهد این کار تازه تاثیری بر ارادتش به دکتر محمد مصدق ندارد و به قول خودش لر باج به شغال نمی دهد.

هیچ کدام از خبرهائی که شاپور بختیار در آن دیدار داد برای شنوندگانش که ما روزنامه نگاران بودیم خوش آهنگ تر از این نبود که "هیچ کس حق هیچ نوع سانسور و ایجاد محدودیت برای مطبوعات را ندارد، بروید روزنامه هایتان را در آورید". نگاه من چرخید به صورت محمدعلی سفری دبیر وقت سندیکا و عملا رییس شورای اعتصاب روزنامه نگاران، گل از گلش شکفته بود. روابط سفری با جبهه ملی حکم می کرد که از پیش خبر داشته باشد. اما هیچ چیز نمی توانست شادمانی غلامحسین صالحیار، سردبیر همیشگی مان را پنهان دارد. او در این زمان سردبیر روزنامه اطلاعات بود. دلش لک می زد زودتر از اعتصاب به در اید و آن دو کلمه را تیتر اول کند. و من در اندیشه زندانی خود بودم.

مطبوعاتی ها در کابینه بختیار
دکتر سیروس آموزگار، از زبان بختیار شنیدیم، وزیر مشاور کابینه خواهد بود، یعنی مثلا مسئول اتاق فکر، سمت مناسب برای کسی که وی را از قدیم به دادن طرح های کارآمد و کارساز می شناختیم. گمان کردیم مسعود برزین هم معاون نخست وزیر و رییس نهاد نخست وزیری می شود که اصلا برای آن کار ساخته شده بود، خود از حضور تورج فرازمند در آن روز در خانه بختیار گمان بردیم که وزیر اطلاعات و جهانگردی خواهد شد. اما به دلایلی که معلوممان نشد تورج فرازمند وزیر نشد و ناگهانی مدیریت سازمان رادیو تلویزیون را هم رها کرد و راهی فرودگاه شد، سفری بی بازگشت. مسعود برزین به رادیو تلویزیون رفت و شد سومین مدیرعامل بعد از آقای قطبی. و دکتر اموزگار شد وزیر اطلاعات و جهانگردی.

همه این تغییرات ظرف دو روز. حالا شاپور بختیار جانی گرفته بود و روحی دمیده بود در چهارده نفری که به قرار گرفتن در آن مسندهای سخت تن داده بودند. از همه جا سنگ فتنه می بارید اما این چهارده اعتماد به نفسی عجب یافته بودم. همین بود که دکتر آموزگار مجال ندارد سئوال هائی را که داشتم بپرسم آن روز فقط گفت صبح زود این جا باش قبل از رفتن به وزارت خانه می روم به خانه دوممان [مقصودش روزنامه اطلاعات بود] و بعد با هم به سازمان [مقصودش رادیو تلویزیون بود].

دکتر آموزگار و من در روزنامه ها و در رادیو و تلویزیون، بی آن که کارمند یا در استخدام باشیم، کار می کردیم و روزنامه نگار مستقل بودیم. حضور او در مقام وزیر دولت تازه در موسسه اطلاعات جز ادای احترام به روزنامه ای که همه مان از آن جا به در آمده بودیم یادآور تحول بزرگی بود که با روی کار آمدن دولت بختیار ایجاد شده بود. پایان اعتصاب شصت روزه مطبوعات.

بیست سال بعد از آن تاریخ، دکتر عطالله مهاجرانی هم وقتی به همان وزارت منصوب شد [منتها با نام فرهنگ و ارشاد اسلامی] اول به محل موسسه اطلاعات رفت و پشت میز کوچکش نشست و بعد به محل کارش در وزارت خانه.

در اتومبیل وزارتی که همراه وزیر جدید به سمت ساختمان جام جم روان بودیم مرور کردیم سه وزیر پیشین را. داریوش همایون مدیر عامل و بنیان گذار آیندگان که یازده ماه وزیر ماند و اینک در زندان بود، دکتر محمد رضا عاملی تهرانی [پزشک شریف عضو حزب پان ایرانیست که سال ها در مقام اقلیت مجلس سخنرانی های شیرین و وطن خواهانه اش را شنیده بودیم] و آخر هم سپهبد سعادتمند [معروف به تیمسار آی به چشم، با لهجه لاهیجی] که در دولت ازهاری در این میز نشست و از همه آن کابینه به کاری که می کرد واردتر بود با صداقتی استثنائی. و اینک دکتر آموزگار یکی دیگر از خانواده قلم، همیشه منقد و مخالف اما امیدوار و خندان.

یادمان بود که آن هر سه وزیر پیشین چه نقشه ها داشتند تا وضعیت بازبینی مطبوعات را دیگرگون کنند، مطبوعات را سامان بدهند، از دخالت ساواک جلوگیری کنند، منتها راست می گفت دکتر آموزگار، فقط اشکال این بود که اراده ای در بالاتر ها برای تامین آزادی مطبوعات فراهم نبود. و در زمستان خیلی چیزها عوض شده و خیلی ها پوست انداخته بودند.

زندانیم ازاد شد
با آمدن بختیار و آن پیام که آزادی مطبوعات درش درج بود زندانی من هم از زندان آزاد شده، با ما در اتومبیل وزارتی بود و من از زبانش سپاسگزار دولت بختیار که موجب آزادیش شد. دکتر آموزگار زندانی مرا در دست گرفت، ورق زد، سبیلش تابی خورد.

این زندانی یک مجله بود به نام همان مجله ای که در سال های بیست جنجالی بود و احمد دهقان مدیرش را ترور کرده بودند، تهران مصور. در اندازه مجلاتی مانند تایم، اکسپرس یا اشپیگل. به همان سیاق سیاسی و گزارشی. فکرش از جلسه ای پیدا شد که دکتر عاملی تهرانی به عنوان وزیر اطلاعات دولت شریف امامی به دیدار مدیران مطبوعات توقیف شده آمده بود با این مژده که مشکلی برای انتشارتان نیست.

تهران مصور، امید ایران، سپید و سیاه و فردوسی از جمله مجلاتی بودند که به هوای انتشار دوباره افتادند. من با قراردادی که با مهندس عبدلله والا مدیر مجله و جانشین احمد دهقان بستم، دست به کار شدم قصدم این بود که کاری یگانه کنم. شبانه به دیدار علی خادم عکاس با سابقه رفتم و به او گفتم که قصد دارم عکسی از دکتر مصدق را روی جلد بگذارم. کاری که 25 سال است هیچ مطبوعه ای نکرده. پیرمرد از خوشحالی گریست. پرسید فکر می کنی زمانش رسیده است، گفتم آری. و عکسی یگانه به رایگانم بخشید که روی جلد گذاشتیم.

فردایش یک کولاژ درست کرد و فرستاد که ارتشبد نصیری را نشان می داد که دارد ماده انفجاری در زیر پای شاه کار می گذارد. پس فردایش یک کولاژ دیگر فرستاد که با نخست وزیران سابق شوخی می کرد. وقتی به چاپخانه رفتم تا عکس یک رنگ مصدق را برای جلد آماده کنم تیراژ را از بیست هزار معمول به دویست هزار ارتقا دادم . گمان این بود که چنان مجله ای به هر تعداد در ساعت نخست نایاب می شود.

اولین شماره تاریخ انتشارش روز هشتم آذر شد، اما اعتصاب روزنامه نگاران نخواست که منتشر شود و در انبار چاپخانه صبح امروز زندانی شد. تا نخست وزیری بختیار که زندانیم آزاد شد، در همه مدت اعتصاب هر روز همچون ملاقات کنندگان به زندان سر زدم. سیروس آموزگار که در مقام تازه نگهبان عهدی بود که شاپور بختیار با روزنامه نگاران بست، آن روز در ماشین وزارتی مغرور نگاهی به صفحات مجله می کرد. حرفه ای پرسید: چند تا چاپ کردی.
هر چه حضور وزیر کابینه دکتر بختیار در روزنامه اطلاعات، با شوق همراه بود و با شوخی و خنده و شعر، دیدار در ساختمان پخش جام جم شوقی و شوری نداشت. خبر آزادی بیان و بی سانسوری برای روزنامه نگاران پایان رنج ها بود، اما رادیو تلویزیون یک موسسه دولتی که حدود دویست افسر ارتش بخش فنی اش را اداره می کردند و تنها دویست نفر از چند هزار کارکنانش بر سر کار حاضر بودند، به این سادگی نبود که به پیامی آزاد شود.

پاشا سمیعی و سه تن دیگر که اعضای مدیریت موقت سازمان رادیو تلویزیون بودند و پیدا بود نگران اند، به استقبال وزیر آمدند و از دیدن من که از جمع اعتصابیون بودم خوشدل نبودند. در روزهای بعد آشکار شد که نگرانی شان به جاست. در آن چهل روز که دولت بختیار بود و آزاد بودیم یک بار هم به دستور شاپور بختیار کار به شورای اعتصاب سپرده شد که بازگشت آیت الله خمینی را به وطن پوشش دهد و پخش زنده کند. اما همان اول کار، وقتی اعتصابیون حاضر نشدند سرود شاهنشاهی پخش کنند، صدای فرستنده های سیار قطع شد و بعد از دقایقی با دخالت گارد نظامیان، پخش مستقیم قطع شد و سرود شاهنشاهی از ناکجائی پخش شد و تدبیر بختیار که می دانست مردم در خانه مراسم را تماشا کنند بی نتیجه ماند و اثرمعکوس داد. آن افسر گارد که حمله آورده بود به محل پخش، به شاپور بختیار ناسزا می گفت و بختیار خود وقتی دید تصویر مراسم ورود قطع شد، تلفن کرده بود فریاد می کشید و عامل این اقدام را به بی وطنی متهم می کرد.

شصت روز حیاتی که نبودیم
اما روزنامه ها به مژده ای که شاپور بختیار داد که دولت هیچ دخالتی در کارتان نمی کند، ایستادن را جایز ندیدند و به هوا پریدند. دوان دوان راهی محل کارشان شدند. چرا؟ آنان شصت روز بود که غیبت داشتند. شصت روز حساس. مگر چه خبر بود.

اول تهران و بعد شهرهای بزرگ دانشگاه دار، در شباهتی خیره کننده به انقلاب های مردم سالار که سال ها بعد در اروپای شرقی رخ داد، خیابان های خود را تبدیل به مظاهر آزادی کردند. هر گوشه بحث و جدل بود، هر گوشه ای بساط یک گروه سیاسی، کاست هائی که نام های ممنوع با خود داشتند. مردم مقاومت ساواک را شکسته و همه ممنوعه ها را حراج کرده بودند. در هر سالن و محفلی یکی از زندانیان آزاد شده بالا می رفت و لب می گشود و هزاران تن با غریو و فریاد شوق خوشباششان می گفتند.

چنین صحنه ای، چنین نمایشی، چنین نهضتی، بزرگ ترین بنگاه های خبری را به فکر اعزام خبرنگار و عکاس به تهران انداخته بود. نه فقط هتل اینترکنتینانتال که بیشتر پانسیون ها و هتل های تهران آتش گرفته و تب زده پر بود از خبرنگاران و عکاسان و فیلمبرداران صاحب نام. اما روزنامه ها و مجلات صاحب نام ایرانی در اعتصاب بودند. اهل قلم با حسرت می خواندند که لوموند و هرالدتریبیون و واشنگتن پست می رسید و گزارش هائی از تهران در صفحه اولشان، و از خود می پرسیدیم ما کجائیم.

به تعبیر یک روزنامه نگار آن روزگار: ما که یک عمر برای رسیدن یک ساعت زودتر به میدان های خبری جهان سر و دست می شکستیم حالا که انقلابی آمده بود پشت پنجره هایمان، به خواب رفته بودیم. روزنامه نگاران نمی خواستند این صحنه را ترک کنند، ناهماهنگی در نظام چنین نتیجه داد.

روی کار آمدن دولت نظامی به ریاست ارتشبد ازهاری که به سرعت برق و باد در شعارهای مردمی خیابانی به مضحکه "نوار که پا نداره" تبدیل شد مهم ترین اثری که داشت نشان دادن ضعف حکومت و تصمیم گیری ها بود. در مقدم دولت نظامی، شاه به مردم گفت صدای انقلابتان را شنیدم و مژده اصلاح امور و روی کار آمدن یک دولت مطلوب و برگزاری یک انتخابات آزاد را داد، و دومین گام اساسی دولت نظامی این بود که جمعی از وفاداران نظام را به زندان انداخت بلکه دل انقلابیون را به دست آورد و سومین اثرش نادیده گرفتن تفاهم مطبوعات با دولت شریف امامی بود که مطبوعات را به اعتصاب کشاند.

خبر ناآرامی های ایران در همه جهان پراکنده بود اما در ایران به دلیل منحصر بودن وسیله اطلاع رسانی به رادیو لندن [برنامه 45 دقیقه ای شبانه بی بی سی فارسی] خبر ها فقط به گوش کسانی می رسید که رادیو موج کوتاه داشتند . وزارت خارجه دولت ازهاری و دفتر مخصوص پادشاه ، در چند پیام محرمانه از پرویز راجی سفیر ایران در بریتانیا می خواستتند از هر طریق بی بی سی را خفه کند.

روزنامه ها اگر بودند و اگر آزادی آن ها تضمین شده بود مذاکراتی که داریوش همایون بر آن "گفتگو برای شکست و هزیمت" نام نهاد، چنین در پرده نمی ماند. جامعه شهری در می یافت که در ملاقات پادشاه با دکتر سنجانی دبیرکل جبهه ملی و داریوش فروهر معاون وی چه گذشته است. نقش و حضور ژنرال هویزر که پادشاه [به گفته سپهبد ودیعی فرمانده نیروی هوائی و میزبان هویزر] گمان داشت یک کرومیت روزولت دیگرست و یک سوپرمن اعزامی از واشنگتن برای نجات نظام پادشاهی است، روشن می شد.

روزنامه ها اگر بودند و آزاد بودند برخی از فرماندهان نظامی شهرستان ها تا روز 25 بهمن در انتظار کسب دستور از مرکز با مردم درگیر نمی ماندند. روزنامه ها اگر بودند از ملاقات های فرماندهان نظامی با علمای محل باخبر می شدند. در می یافتند که سپهبدها در اصفهان با آیت الله خادمی و گاهی طاهری، در تبریز با آیت الله قاضی طباطبائی، در یزد با آیت الله صدوقی، در آبادان با آیت الله جمی، در شیراز با آیت الله دستغیب، در مازندران با آیت الله روحانی و در رشت با آیت الله ضیابری چه می گویند و چرا می گویند.

روزنامه نگاران، هنگامی که بختیار آن آتش گداخته را در کف گرفت، در همان دیدار در حوضخانه خانه وی نشان دادند که چه عطشی به شکست اعتصاب و چه علاقه ای به ورود به صحنه حساس انقلاب احساس می کنند. هیات مدیره سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات که اعتصاب روزنامه نگاران را رهبری می کرد و شورای اعتصاب رادیو تلویزیون که همین کار را در آن سازمان پیش می برد، در آن روزها خود جلوه ای از کل جامعه بودند. گروه های مذهبی، ملی و چپ به دیدارشان می آمدند، با تشویق و تحسین تملقشان را می گفتند. اما تفاوتی در میان بود.

نمایندگان جناح مذهبی وقتی با پیام دعای آیت الله خمینی از نوفل لوشاتو، به دیدار هیات مدیره سندیکای نویسندگان مطبوعات رفتند چکی هم به مبلغ چند میلیون از جانب بازاریان برای توزیع میان روزنامه نگاران بیکار شده همراه داشتند. مدیریت اعتصاب در رادیو تلویزیون و در مطبوعات چنین هدیه ای را نپذیرفتند و خلاف استقلال طلبی خود دیدند.
اما چهره های مشخص جناح های ملی و چپ پولی نداشتند تا هدیه برند بلکه از اعتبار خود خرج می کردند، اعتصابیون خوشتر داشتند با چهره های ملی در صحنه ها ظاهر شوند و عکس بگیرند و با چهره های از زندان به در آمده چپ، در گوشه ای ملاقات کنند.

خودتان بتی دیگر تراشیدید
آن آزادی که شاپور بختیار نویدش را داد، می توان گفت از قطع پیمان های نظامی با آمریکا، انحلال ساواک و واگذاری بنیاد پهلوی به عنوان وقف، دستگیری عده ای از سرمایه داران و یا مدیران دولتی که گمان سوء استفاده از مقام در موردشان می رفت پراهمیت تر بود.

اما شنبه وقتی روزنامه ها درآمدند بعد از شصت روز، مردمی که خبر را از بی بی سی فارسی و از دهان ها شنیده بودند، در برابر دکه های روزنامه فروشی صف کشیدند، بر بالای صفحه اول این روزنامه ها، برای نخست بار عکسی از آیت الله خمینی بود و متن یک نامه یا فتوا که انتشار روزنامه ها را اذن می داد و بلامانع می خواند.

شاپور بختیار همان روز در تلفنی به سردبیر یکی از روزنامه ها به زهرخند گفت من به پیروی از مقتدایم دکتر مصدق آزادی شما را ضامن شدم و گمان نداشتم نامی از من و دولت من خواهید برد چرا که این آزادی را مردم به شما داده بودند، هدیه من نبود، اما افسوس هنوز این از در نرفته، خودتان بتی دیگر ساختید و به سجده اش مشغول شدید.

اما بختیار کار بزرگ تر در پیش داشت بزرگ تر از آن که از روزنامه نگاران دلگیر شود. او تمامی حواسش متمرکز به این بود که رای اعتماد از مجلس بگیرد و شاه برود. شاید به این باور که با رفتن شاه دلیل اعتراض ها و اعتصاب ها از میان برود و زمینه برای اصلاح امور و هم مذاکره و گفتگو، باز شود.

در فرودگاه موقع بدرقه شاه، پادشاه با چشمان پراشک و درهم ریخته سئوال ارتشبد قره باغی را که از پیش هویزر آمده بود و از او کد رمز را می پرسید بی پاسخ گذاشت فقط یکی از حاضران روزنامه اطلاعات را به دستش داد که از وی به عنوان "شاه" نام برده بود بی هیچ لقبی، نه اعلیحضرت نه همایونی، نه آریامهر و نه شاهنشاه، به بختیار گلایه کرده بود که مگر قرار نبود که تا من هستم رعایت همه مقررات و اصول را بکنند. کسی باز نگفته است که بختیار در آن دم چه پاسخ داد.

فردای بعد از رفتن شاه، در صفحه اول روزنامه آیندگان، نکته کوتاهی نوشتم. متنش این بود:

اینک او رفته است...
ما مانده ایم و ایران
ما مانده ایم به هم پیوسته اما پریشان.
رهبری را از خودکامه گرفته ایم، به خودکامگیش واننهیم.
خودکامه چیزی نبود، با خودکامه جنگیدن کاری سترک نبود.
شهید نمی خواست.
خودکامگی را دفن کنیم.
سئوال امروز این است: به جای خودکامه چه بنشانیم.
و پاسخ این است: اندیشه را.
در کاخ های سرفراز خانه هایمان هر چقدر کوچک و تاریک و سرد، تاج بر سر اندیشه بنهیم.
تاج بر سر اندیشه بگذاریم از امروز.
از امروز صبح نه احساس، که اندیشه رهنمون ما باشد.
اینک او رفته است. خودکامگان می روند. این سرنوشت محتوم آن هاست. اما خودکامگی نمی میرد مگر در اندیشه هایمان برانیمش.


آخرین کلام
همان روز در تلفن گفت: این حرف ها اگر فقط برای خوشامدگوئی نیست یک برنامه عملی برای اجرا می خواهد. متفکرانه گفت راندن خودکامگی از سر. و افزود: کاش همه به این عهد بمانیم.

تلخند و طعنه ای در کلامش بود. و این آخرین خاطره است از صدای او در ذهن روزنامه نگاری که فرزندش را شاپور بختیار روز 22 دی، به نام نامی مردم، از بند آزاد کرد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 9, 2011 at 4:53 PM , Anonymous Anonymous said...

نمی دانم چرا وقتی این مقاله را خواندم گریستم . نه برای بختیار که او را خیلی دوست ندارم ، بلکه برای خودان برای صداقت به تاراج رفته مان برای این همه عزت نفس مسعود بهنود. مدت ها بود که بغض نکرده بودم مدت ها نگریسته بودم یاد آن روزها افتادم و دلم برای وطنم سوخت
ممنونم

 
At August 9, 2011 at 4:54 PM , Anonymous امیر از کلن said...

موافقم . می خواستم همین را بنویسم در بین نوشته های سایت [...] می دانم آقای بهنود از این حرف خوشش نمی آید اما من باید تحیر خودم را از این اعجاز قلم بیان کنم .
امیر کلن

 
At August 9, 2011 at 6:42 PM , Anonymous Anonymous said...

و سرانجام قلم افتاد به چنگال ارتجاع .

 
At August 9, 2011 at 11:32 PM , Anonymous مهرداد said...

سیمون شاما در مستند " قدرت هنر" که به سفارش بی بی سی ساخته در بخش زندگی رامبراند نقاش بزرگ هلندی چنین نقل می کند: رامبراند در اواخر عمر کارهایش به اصطلاح از مد افتاده بود و خریداری نداشت اما به طور استثنایی سفارشی از شورای حکومتی شهر آمستردام برای کشیدن بنیان گذار کشور هلند به نام کلودیوس سیویلیس گرفت. شورای شهر آمستردام می خواست پرتره کلودیوس سیویلیس را روی دیوار تالار اصلی ساختمان جدید شهرداری بیاویزد. کلودیوس سیویلیس خود از قبیله باتاوای بود و باتاوای ها در واقع اجداد همین هلندی ها هستند. اما کلودیوس سیویلیس در ضمن یک سردار مورد اعتماد حکومت روم بود که به جنگ علیه باتاوای ها فرستاده شده بود. اما در جایی از جنگ او به قبیله باتاوای می پیوندد و علیه رومی ها می جنگد. در ضمن یک چشم کلودیوس سیویلیس کور بود . شورای شهر آمستردام پرتره ای از این سردار را دوست داشت که این چشم کور که زشت و زننده می نمود دیده نشود و در مجموع نقاشی محترمی داشته باشند. اما رامبراند به عقیده خودش و همچنین سیمون شاما تابلویی کشید و به شورای شهر و مردم هلند داد که بدان احتیاج داشتند. به نظر رامبراند آنچه که مردم هلند و شورای شهر چه چیزی را دوست داشتند زیاد مهم نبود و باید چیزی را می داشتند که به آن نیازمند بودند. اما این تابلو به مذاق شورای حکومتی خوش نیامد و بعد از چند روز آنرا به دستور شورا شهر پایین آورده و برای رامبراند پس فرستاندند. رامبراند به طور کلی از عرصه هنر هلند عزل و تحقیر شد. رامبراند هم آنرا چند تکه کرد به این امید که شاید تکه ای از آن تابلو خریدار داشته باشد. بخش اصلی تابلو الان در موزه استکهلم سوئد نگهداری می شود. رامبراند موفق نشد اما با ارزش شد. پیام اصلی هنر او در واقع تحقیر چاپلوسی بود. علیرغم شکست و از مد افتادگی هنر رامبراند در آن روز، رامبراند جاودانه شد و به جرات می توانم بگویم که امروز پس از چهارصد سال ارزش شاهکارهای او برای دولت و ملت هلند از خاک هلند بیشتر است.
با این مقدمه، به نظر من شاپور بختیار هم کاری رامبراندوار کرد. شعار اصلی او حکومت سکولار و جدایی دین از سیاست و دولت بود که در واقع نیاز جامعه بود. اما در آن وقت و در دی وبهمن سال1357 این شعار اصلا به مذاق مردم و روشنفکران و گروه ها و سازمان های مختلف سیاسی و غیر سیاسی خوش نیامد و آنرا دوست نداشتند. بختیار فحش شنید، مغضوب واقع شد و عزل گردید. اما امروز پس از گذشت سی و دو سال شعار اصلی و محوری هر گروه و سازمان و مردم را که بنگرید همان سکولاریسم و جدایی دین از حکومت است. همان که شاپور بختیار گفت.

 
At August 10, 2011 at 12:56 AM , Anonymous امیرمهدی said...

فرزند آزاد شده از بند
از نار زبانی برست
و به نور ربانی پیوست
از پنجه ی پنج حس
و چهار میخ چهار ارکان
خلاص یافت
به گوهر هفت فلک
و
صفوت هشت جنان
که همان چشیدن طعم آزادی و رهایی است
باز رسید
آزاد و آزاده می باید بود
چون سرو روان
...

 
At August 10, 2011 at 1:12 AM , Anonymous محمود said...

خدا رحمت‌اش کند. نمی‌دانست‌ام که "تهران مصور" و دیگر نشریات را آزاد کرده بود. سال‌ها پیش در رادیو اسراییل مصاحبه‌ای معروف از او پخش شد که مضمون حرف‌اش این بود هر کس کاری که بلد است انجام دهد. ما که اقتصاد خوانده‌ایم اقتصاد مملکت را درست کنیم و روحانیون هم در مسجد مردم را ارشاد و راهنما باشند.

 
At August 10, 2011 at 6:45 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود پدر من آرشیو کامل مجله تهران مصور را هنوز دارد.من هم آن را خوانده ام.
شما یک قسمت می نوشتید به اسم «یادداشت های کوچه انقلاب» .یک مقاله هم داشتید به اسم «سقوط دولت بازرگان تسلط فاشیسم را در بر دارد»که خیلی عالی بود.«من معشوق اشرف بودم» هم قسمت دیگه ای بود.صفحه آخر هم که طنز بود هم دوست داشتی.ولی جالبی اصلی اش همان عکس ها و کاریکاتورهای روی جلد بود.شاید بشود گفت که پدر مجله شهروند امروز محسوب می شود.کلا مجله فوق العاده ای بوده.
چند تا مصاحبه خیلی خوب هم داشت.مصاحبه با قطب زاده (‌سال ۵۸).مصاحبه با اسکندری از حزب توده که آبروی او د رآن مصاحبه رفت.
دلم می خواهد همه آنها را یک روز اسکن کنم و روی اینترنت بگذارم.امیدوارم زودتر این کار را بکنم.

 
At August 10, 2011 at 8:10 AM , Anonymous Anonymous said...

شاپور بختیار اتمام حجت تاریخ ما بود بر نود و هشت ممیز دو دهم درصد گوسفند

 
At August 10, 2011 at 9:03 AM , Anonymous Anonymous said...

زهی به شرفت زهی به انصافت . امیدوارم همین طور بمانی برای نسل های دیگر قصه راست و درست آن روزها رابگوئی

 
At August 10, 2011 at 9:08 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود عزیز
میخواستم خواهش کنم در مورد این مقاله توضیح بدهید چون برای من و بسیاری مهم است
متشکرم
http://kooshanmad.multiply.com/journal/item/23/23

 
At August 10, 2011 at 9:57 AM , Anonymous mehri said...

من که در روزهای انقلاب جوانی بودم گیج و سرگشته به هرسوسرک می کشیدم تا پیداکنم پشت پرده چه می گذرد ! همه جا آتش احساسات مردمی را می دیدم که دور از عقلانیت با هیجان دنبال موج جاری کشیده می شدند ودر آنروزها بارهاآرزو کردم تا زنده هستم روزی آنچه در پرده گذشت برون افتد ! و حالا چه سعادتمندم !! سپاس آقای بهنود

 
At August 10, 2011 at 10:14 AM , Anonymous Anonymous said...

افسوس که در آن برهه حساس تاریخی اندک افرادی (مانند خانم امیرشاهی که مقاله "کسی نیست از بختیار حمایت کند؟" را در همان روزنامه آیندگان نوشت) بودند تا صدای بختیار را بشنوند

 
At August 10, 2011 at 3:22 PM , Anonymous آدم عادی said...

در حواب دوستی که نوشته اند در آن زمان فقط خانم امیرشاهی دریافتند و نوشتند باید توجه بدهم که به کنه گفته و نوشته آقای بهنود که در برنامه پارازیت صدای آمریکا هم توضیح دادند توجه کنید. ایشان گفتند ترسناک وضعیت وقتی است که با مردم روبرو می شوی. مخالفت با حکومت آسان است با مردم مخالفت کردن سخت و جانگزاست. توجه کنید همین الان با هم پیشرفت ها که در این سی سال رخ داده هنوز هم همین است در فضای مجازی جرات حرف زدن نیست . چنان صف کشیده اند انگار که پلنگ هستند. اما خوشبختانه پلنک کاغذی و پوچ چون که همه اسم مستعار هستند و تازه بیشترشان در خارج کشور. اما در داخل کشور هم اکثریتی هستند که اجازه نمی دهند بگوئی گوشه چشم آقا چنین و چنان . ملاحظه می فرمائید که دیکتاتوری عوام هنوز حکمفرماست و به هر حال اختناق می آورد.
اقای بهنود برایمان توضیح داد که در سال 57 هم همین وضعیت بود

 
At August 11, 2011 at 5:18 AM , Blogger سهند said...

سپاس آقای بهنود . خدا شما را برای ما نگه دارد! متنی که در آیندگان نوشته بودید هم مثل نوشته های دیگرتان معرکه بود.آن زمان جوانی بودید هم سن و سال حالای من! از همان جوانی فکر باز داشته اید فقط تجربه دوران نیست! بسیار بسیار سپاس

 
At August 12, 2011 at 7:40 AM , Anonymous Anonymous said...

با سپاس و احترام از اشارات جنابعالی و وقایع نگاری آنروزها به گمان اینجانب نوشتار شما در آیندگان آنهم تنها چند روز قبل از دگرگونی حکومت چیزی به آگاهی موج مردمی اضافه ننموده و نیز زمان طرح این پرسش از جانب شما(و در سطحی وسیعتر طیف روشنفکری ایران) بسیار دیر بوده است.ای کاش آنچه شما در 27 دی ماه در آیندگان به قلم آورده بودید بسیار زودتر در میان نخبگان و فعالان سیاسی مطرح و راهکار اندیشی میشد. اکنون نیز این خلا وجود دارد و جز با اندیشه و طرح آن و گفتگو و در پایان نتیجه گیری جمعی نمیتوان از اشتباهات تاریخی نظیر بهمن 57 در آینده جلوگیری نمود.در پایان دریغ است که از نوشته های شما همیشه لذتبرده ام . پایدار باشید.

 
At August 12, 2011 at 9:36 PM , Blogger پرنده مهاجر said...

يكي از ابهامات كه همواره ذهن مرا قلقلك مي‌داده است اين است كه: من آن موقع دانش‌آموز دوره دبيرستان بودم و برنامه‌هاي شب جمعه صفحه اول مسعود بهنود را با علاقه دنبال مي‌كردم، مجله تهران مصور تا چندي پس از پيروزي انقلاب هم به كار خود ادامه داد، اما چندي براي بازارگرمي و فروش بيشتر كارش شده بود چاپ عكسهاي خانوادگي درباريان مثل عكس فرح پهلوي در كنار استخر. اين كار باعث شده بود نا فروش اين مجله بسيار بالا برود، پسرها در دبيرستان با علاقه اين مجله را مي‌خريدند و گاهي از هم قاپ مي‌زدند. ابهامي كه همواره در ذهن من باقي مانده اين است كه آيا مسعود بهنود در همان دوران هنوز سردبير آن مجله بود!؟

 
At August 13, 2011 at 1:04 AM , Anonymous Anonymous said...

اقای بهنود میشود لطف کرده و بفرمایید چرا باید این همه سال صبرکنید تا یادتان بیاید که کی بود که مطبوعات را از قید سانسور رهانید؟ایا زمانی که سرگرم نشاندادن سر دار سا زن دگی بودید هم این چیزها یادت بود؟این همه سال اقامت در خارج کشور و کارنامه ای سراسر تلاش در خدمت به اقایان نکند از حالا دارید سند سازی میکنید برای روز مبادا؟اما من فقط جوابی را که شیخ شچویی به خاتمی در مورد شرکت در انتخابات داد برای شما تکرار میکنم .او گفت این بوی کباب نیست اقای بهنود دارند خر داغ میکنند .

 
At August 13, 2011 at 4:22 AM , Anonymous کمال از مونترآل said...

خیلی سال پیش در دانشگاه تهران یک حزب اللهی دبش یقه آقای بهنود را گرفته بود که چرا این را ننوشتی و آن نگفتی. ایشان خونسرد گفت ما چقدر باید تاوان بی اطلاعی شما را بدهیم . یک بار هم یادم هست در صدای آمریکا به علیرضا میبدی که فکر می کرد مچ ایشان را گرفته همین را گفت . ظاهرا این کسی که سخن از خر داغ کردن زده است باید همان پاسخ را بشنود . این سخن را پیش از این جناب بهنود در کناب 275 روز بازرگان نوشته و در سالمرگ های بختیار به دفعات گفته است شما دیر رسیدی برادر .
شما همان به که مقتدایتان شیخ شجونی باشد دیگه حرفی نیست برادر

 
At August 14, 2011 at 5:18 PM , Anonymous Anonymous said...

ای آقا کمال گفتی . قربان دهانت. من به نظرم می رسد ما همگی از سعه صدر و بلندنظری جناب بهنود استفاده که هیچ بلکه سو اسفتاده می کنیم
امیدوارم منقدان دست کم یاد بگیرند که نمی گیرند

 
At August 14, 2011 at 7:50 PM , Anonymous خسته said...

من مقاله ی شما را به همراه مطالب دیگر، در سایت ویژه ی بی بی سی خواندم...نگاه های متفاوت سیاست ورزان آن روزگار، خیلی برایم جالب بود...به همه ی خوانندگان این ستون هم، دیدن آن "ویژه نامه ی بختیار" را توصیه میکنم...اما جمله ای، (که نویسنده اش گویا بنی صدر بود) خیلی به نظرم منطقی آمد: "با آمدن هویزر به ایران، دیگر تقریبا تکلیف همه چیز روشن شده بود و آن سی و هفت روز هم، آخر نمایش بود.." به نظرم می آید که در آن هنگامه، معدود کسانی بودند که دانستند که بختیار چه میگوید و چه میخواهد (اینکه میتوانست خواسته هایش را عملی کند یا نه، بحث دیگری ست)...و اگر بخواهیم خوشبینانه نگاه کنیم، خوشبختانه از سی و اندی سال پیش، بطور مرتب و مداوم، بر تعداد این افراد افزوده شده و میشود...و در ضمن اگر شما هم در جمع طرفداران قانون اساسی در امجدیه سخنرانی کرده باشید (چنانچه میگفتند از همان آغاز)..کار بسیار درستی کرده اید!؛

 
At August 15, 2011 at 1:20 AM , Anonymous Anonymous said...

Hoshdar be Eslah talaban

agar eslah talaban bish az in bekhahand ba in rajim kenar beyayand va hich nagoyand va kar jedi baraye zendanian nakonnad va kholaseh az gofteman zoor ba ghodrat baraye mardom estefadeh nakoonand dar vaghe rah hal digari dar nehayat joz jang nemimand
pas agar bedoresti az jang vahameh darid goftemanetan ra por ghodrat konid ta az jang jelogiri shavad

 
At August 18, 2011 at 8:57 PM , Blogger انسان سکولار said...

آخ استاد آخ استاد

از درد من می گوئید

از این درد که به حکومتیان باید گفت چرا تلویزیون خصوصی راه نمی اندازید

چرا امثال بهنود را زیر بال و پر خود نمی برید که هر چه می خواهی بگو ما در شبکه ی سراسری رله میکنیم

چرا حتی حتی بی بی سی و صدای امریکا را خودتان رله نمی کنید روی آنتنهای مردم

شاید دوستان بخندند

اما روزی که دور خواهد بود چه خواهد شد اگر چشم مردم به دهان خصم مستقیم باشد و نه دیگر امکان قطع برنامه هایشان باشد و نه کسی به هیچ مخالف دلسوزی اعتناعی کند

گاهی بشدت تردید میکنم که آیا ایشان در اتحادی آگاهانه ایران را به سوی نابودی هدایت میکنند و یا جهالت تزریق شده به ذهنشان خودبخود این مسیر را برای دشمنان هموار می کند

.

 
At August 18, 2011 at 11:33 PM , Anonymous saeed said...

جناب بهنود عزیز تولدت مبارک
این قطعه از سفیعی کدکنی تقدیم به شما:
برای مسعود بهنود:

در روزهاي آخر اسفند
كوچ بنفشه‌هاي مهاجر
زيباست
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد
در اطلس
شميم بهاران
با خاك و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه‌هاي كوچك چوبي
در گوشه خيابان مي‌آورند
جوي هزار زمزمه در من
مي‌جوشد
اي‌كاش
اي‌كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌هاي خاك
يك روز مي‌توانست
همراه خويشتن
ببرد هر كجا كه خواست
در روشناي باران
در آفتاب پاك

 
At August 19, 2011 at 6:08 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام
نمیدونم یجا توی تهران قدیمی که ازتون داشتم میخوندم یاجایی که ماییم یا یجایی مثل اونجا که مسافرای ما هستن پیدا میشه آدم کسی را دعوت کنه بجایی و چیزی که مثل خودش هیج چ چ جای دیگی ای نباشه.... سه روز مانده به شهریور دوست داشتنی من تولدت مبارک

 
At August 19, 2011 at 12:11 PM , Blogger طرقه said...

درود بر آموزگار نکته‌ها و نوشته‌ها
مسعود بهنــود ِ عزیــز،
جشن ِ میلادت مبارکـ.
صد سال به از این سال‌ها
:)

 
At August 27, 2011 at 4:58 PM , Anonymous م.ع said...

نمی دانم به چیزهایی که میگویید تا چه اندازه اعتقاد دارید چون میدانم روزنامه نگاران میتوانند از چیزی تمجید کنند بدون آنکه دوستش داشته باشند و یا از چیزی انتقاد کنند با وجود آنکه دوستش دارند.
برم سر اصل مطلب،بنده آقای بختیار رو خوب نمی شناسم، ولی به نظر بنده آقای بختیار یک فیلم نامه بود برای آمریکا، فیلم نامه ای که یک بار با نقش آفرینیه دکتر مصدق به نتیجه رسیده بود.
این بار هم آمریکا میخواست به وسیله یک چهره ملی مذهبی شرایط را آرام سازد و وقتی اوضاع مرتب شد با یک کودتا یا خود محمدرضا شاه یا شخصی مثل پسرش را بر روی کار بیاورد .
ولی نشد این فیلم نامه این بار اجرایی نشد .
والسلام.

 
At September 15, 2011 at 11:21 AM , Anonymous DAVOOD said...

سلام آقای بهنود عزیز
ممنونم ... واقعا برای من ، نسل من که اول انقلاب نبودند و با تاریخ جعل شده رشد کردن این نوع نوشته ها بسیار مفید و آموزنده است ... سالم و تندرست باشید

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home