Friday, November 5, 2010

بر سر قرار سبز


به سالیان پیش معمار معتبری مامور شده بود تا ساختمانی طراحی کند درست کپی پاسارگاد، آرامگاه کوروش. وقتی این تعریف کرد،سخنی هم گفت . گفت مهم نیست که یکی خود را در اندازه کوروش دیده است، از این هوس ها خیلی ها کرده اند و می کنند، عجبم که چطور یکی در قدرت به مرگ اندیشه کرده است. امروز می پرسیم او کجاست. پاسخ این است که در پاسارگادش نیست و حتی تاریخ چموش، سی سال نگذشته کم تر نامی از وی می برد.


به گمانم تاریخ چموش تنها یک جاست که رام و به فرمان می شود، آن هم زمانی است که به ادبیات راه می یابد. وارطان یکی بود مانند دیگران، چنان کالیا، چنان که آفاق نظامی، چندان که آن سال بد، سال مرگ مرتضی، سال اشک پوری. حتی وقتی ادبیات فرمان می دهد تاریخ در مقابل کسانی سر خم می کند که واقعیتی بیرونی ندارند، از رستم بیا تا زال محمد ، از پریا بیا تا جان مریم. از تام و جری بگیر تا جیمز باند. حالا کیست که بتواند اینان را از تاریخ بیرون بکشد.

برخورد اول
"نه نمی خواهد دختر. همین که هستی خوب است. خودت هستی، عجول و شلخته و بی تاب. چرا باید نظر بدهم. بگذار در لذت خواندن قصه ات غرق شوم. حالا فرض کن دو سه تا غلط هم گرفتم. که چی. قصه ات به خودت می ماند. خودت به قصه ات می مانی. کتاب قصه ات خود تست. قصه روایت دروغ واقعیت هاست، و واقعیت های آدمی از لای لحظه های قصه اش سر می کشد. آرزو رضائی جایش در پاریس است که تو هرگز آن جا زندگی نکرده ای، تو که روزهای سبز در غربت بودی، در خیابان و سر قرار نبودی، آرزو حکایتش چیز دیگری است اما همان قمی کلائی است، من او را می شناسم".

این را وقتی برای مسیح علی نژاد نوشتم که "قرار سبز" را فرستاده بود تا بخوانم قبل از انتشار. حرفم این بود که عباس معروفی قصه نویس است و جانش در قصه است، خوانده. بس است. پس این را نوشتم و فرستادم برای مسیح، و آن کار که می خواست نکردم، و با دل راحت شروع کردم به خواندن قصه اش.

آخر نوشته بود "از تو تقلید کردم. اما خبرنگارم و خوب می دانم ورود به حوزه ادبیات داستانی می تواند یک جسارت نابخشودنی تلقی شود برای همین است که باور دارم که "قرار سبز" بی نیاز از نقد و یاری نیست".


برخورد دوم
قرار سبز اولین قصه چاپ شده مسیح علی نژاد است. نمی شود پیش از این قصه ننوشته باشد گیرم مجال انتشارش نبوده یا ماش ندیده ایم. این شاید اولین روایت مکتوب این چنینی است که پسزمینه اش جنبش سبز است، اما ده ها نوشته شده، دو سه تائی را خوانده ام. گرچه به گمانم برای رعایت فضای موجود در کشور ابهامشان زیادست و به اندازه قرار سبز مسیح، جنبش را وسط قصه ندارند. همین جا بگویم یکی از آن ها که خواندم هنر و تکنیک قصه نویسی و پیچیدگی حسی اش از قرار سبز مسیح بیشتر بود. اما قصه مسیح سرراست است، زور نزده تا قصه نویس شود. پیداست که آمده، از درون جان شیفته سر بر آورده. قصه همان کفش کتانی پوشیده هائی که یکی شان ندا بود و پرآوازه شد، بعد هم که ندا دراز کشید کف آسفالت خیابان با چشمان باز تا عبرت سایرین شود باز هم کفش کتانی ها غلاف نشدند. این قصه همان جوان هاست که هنوز در خیابان های شهرشان دنبال خاطرات آن روز می گردند. روزهای تلخ اما سرشار از زندگی. قصه دخترهائی که تا هفته ها می رفتند به شهرک محل اقامت ندا و سهراب برای گفتگو با این و آن درباره آن دخترک اهل زندگی که شلوار جین می پوشید و کفش کتانی به پا می کرد و می زد به خیابان های سبز. می رفت بر سر قرار سبز.

همین پریروز فیلمی دیدیم گرفته به موبایل مخفی از یکی از خیابان های ارومیه. دخترک کفش کتانی [در فضای مجازی هست] مانند آهوئی است به دام افتاده. اما قورت داده نمی شود فریاد می کند مگر از حاضران صدائی برخیزد، اما نه. دخترک با همان نازکی و با کفش های نرم کتانی تن نمی دهد که ببرندش. به زبانی آذری فغان می کند تا از نفسشان می اندازد و وقتی هم آن ها خسته می شوند، رهایش می کنند در پیاده رو، حالا این ول کن نیست. حقشان است حق مسلمشان. چنان که حق مسلم مسیح بوده است که حس و حالش را در خیابان هائی که در غیاب او آتش گرفتند ادا کند.

برخورد سوم
مسیح قصه را از تکه های واقعیت به هم دوخته است. مگر دیگر قصه ها از دوختن چه به دست می آیند. آری همه از تکه های راست قصه های دروغ می سازند که در این ترکیب تازه خالقش همان است که اسمش روی جلد کتاب است. تفاوتش با واقعیت همین است. همه آن را نساخته، وضعیت اجتماعی آن را نساخته، آقای بازجو آن را نیافریده، آقای قاضی آن را شکل نداده، تک تیرانداز مسجد لولاگر آن فاجعه را نپرورانده، این را مسیح نوشته. اما سئوال این است که آیا موفق بوده است در این بازسازی و بازآفرینی قصه ای از تکه های واقعیت. باید گفت آری موفق بوده است.

می گویند هر روزنامه نگار و خبرنگاری در وجودش یک قصه نویس حمل می کند، اکثریتی محموله را وسط راه زندگی گم می کنند، برخی آن را به راه عوضی می برند، برخی هم رهایش می کنند بماند لای دفترهای آبی رنگ پریده. اما همینگوی و مارکز و صدها مانند آن ها هم هستند که حمل را زمین می گذارند. مسیح هم همین طورست بالاخره وضع حمل کرد. قصه ای که از آدمی جدا می شود همچون موجودی است که تازه به دنیا آمده و دارد راه می افتد.

تکمله
هر روز فرمان می رسد این در تاریخ جا گرفت و آن از تاریخ به در شد. آن یک می نویسد سفر مقام تاریخی شد و این می نویسد بی فلان تاریخ یتیم شد. اما این تاریخ چموش تنها از یکی فرمان می برد. از ما نمی برد. هر چقدر بخشنامه کنی و به رخ بکشی، بالا بنشینی و دریا را فرمان دهی و هوا را ببندی، باز تاریخ چموش از تو فرمان نمی برد. شاهدش این که آنان که هزار سال است می گوید ها کن [و ملت هو می کند] دیگر نیستند، سده هاست دیگر غبارشان هم نمانده اما آن که گفت بوی دهان خبر دهد، خربزه در دهان مکن، جایش در تاریخ محفوظ محفوظ است، هم خودش هم شعرش. و آن بیت متاخر از روزگار غریبی است نازنین
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.

آخر حکایتی که بر ما ایرانیان گذشته جنبش سبز است. حالا کسانی ثابت کنند که تقلبی در کار انتخابات نبود، ثابت شود که همین بود و همین خواهد بود. شاید هم پذیرفته آید. اما آن شور را که طبقه شهری را دریای سبز کرد انکار نمی توانند. گیرم شهر از یاد ببرد ندا و سهراب را. فراموش کند این را که مردم محترم شهر در حبس اند و صد ها دانشجوئی را که این سو و آن سوی کشور دارند درس از دیوارهای نزدیک انفرادی می گیرند. گیرم همه دستبندهای سبز که هنوز بر مچ هاست فرسوده شود و پودر شود. گیرم همه دیوارها را به اسید بشویند. زندان ها خاطره شود، دشنام ها که شنیدند خلق به گذر زمان از یاد ها برود. گو برو. اما از ادبیات بیرونش نمی توان کرد. از همین روست که کتاب مسیح علی نژاد را باید خواند. راه می دهد به جنبش برای خانه کردن در ادبیات. اولین قصه اوست. اما همیشه از یک جا شروع می شود. به قول فروغ همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.

اینک مسیح رسیده است سر قرار سبز. می رود که جنبشی را در حافظه ادبی تاریخ جا دهد. بایدش خواند و دریافت که آیا می تواند مسیح علی نژاد.

نمونه
سي خرداد: شنبه‌ي خونين
قرارمان ميدان فردوسي است. جلوي در مترو. اولين آيه‌ي يأس را ريحانه مي‌خواند:
ـ بعدِ صحبت‌هاي ديروز خامنه‌اي، امروز اينا پدرمونو در ميارن!
نمي‌خواست بيايد. وقتي ديد سامان به هيچ صراطي مستقيم نيست و به حرف دكتر هم گوش نمي‌دهد و لنگ‌لنگان آماده‌ي رفتن شد، لباس پوشيد و دوربينش را برداشت.
ساعت سه و نيم علي هم مي‌آيد و دومين آيه را او مي‌خواند:
ـ پليس و بسيج امروز حكم تير‌اندازي دارن!
.....
كروبي و حزبش اعتماد ملي، از وزارت كشور براي امروز تقاضاي مجوز براي راه‌پيمايي كردند. از ميدان انقلاب تا آزادي. وزارت كشور هم طبق معمول موافقت نكرد. كروبي و حزبش با توپ و تشرهاي ديروزِ خامنه‌اي قرار امروز را لغو مي‌كنند، اما سبزها كه نه تلويزيون دارند نه روزنامه و ماهوره و اينترنت و پيامك تلفن‌ِ همراه، همديگر را خبر مي‌كنند كه ساعت چهار ميدان انقلاب باشند.
دكتر درست در لحظه‌اي مي‌آيد كه آرش با نگاهش حالي‌ام مي‌كند، بيش از اين نبايد معطلش شويم.
با همه دست مي‌دهد. به ‌جز من و ريحانه. اولين‌بار است كه او را با كت و شلوار نمي‌بينم. من هم نگران امروز هستم اما وقتي كنارِ او راه مي‌روم، به دلايلي كه منطقي به نظر نمي‌رسد، نصفِ نگراني‌هايم دود مي‌شود و مي‌رود.
آرش آن طرفِ من است و مي‌گويد:
ـ خوبه يه دكتر باهامون هست كه مي‌تونه اگه تير و باتوم خورديم مداوامون كنه!
....
دكتر ساكت است. از تيپ جديدش خوشم مي‌آيد. با اين لباس اگر از دست پليس و بسيج فرار كند، خنده‌دار نيست، اما فرار با كت و شلوار خيلي مضحك است.
ريشِ آرش وزوزي و درهم است. سامان مي‌گويد مثل ريش چه‌گوآرا و فيدل است. دست مي‌برد توي ريشش و مي‌گويد:
ـ چه حسي داري دكتر؟
دكتر شرمگين لبخند مي‌زند:
ـ هزار و سيصد و پنجاه و هفت!
علي بين حلقه‌ي ما و حلقه‌ي ريحانه و سامان، تك مي‌پرد و براي شكار سايه‌ي درخت‌هاي خيابان انقلاب، رقص پا مي‌كند. توي پياده‌رو توي دست مردم آب معدني و روزنامه مي‌بينيم و اميدوار مي‌شويم كه تنها نيستيم.
علي عقب‌عقب مي‌رود و رو به ما مي‌گويد:
ـ امروز چه موجي احساس مي‌كني آرش؟
آرش يك سر و گردن از دكتر بلندتر است. نفس عميقي مي‌كشد و هوا را بو مي‌كشد.
ـ يه التهابي توي فضا حس مي‌كنم. دلم گواهي بد ميده!
به دلم مي‌آيد كه: «حس ششم را از مادرش مهتاب به ارث برده» مهتاب «خاله‌خو وين» است و خواب‌نما!
با حفظ فاصله، كنار دكتر راه مي‌روم:
ـ ممنون كه اومدي دكتر! اين اولين قرارِ سبزِ ماست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 5, 2010 at 7:01 PM , Anonymous حسام said...

با تشکر از شما و همچون گذشته عالی . نظر شما باعث اعتبار بیش از پیش نوشته خانم مسیح علی نژاد میباشد . اما متوجه معنی این جملتان نشدم که «همچون جنینی که تازه راه میافتد!» باز هم بینهایت سپاسگزار از خدمات شما به جامعه ادبی ایران

 
At November 5, 2010 at 7:15 PM , Anonymous مهیار said...

کاش ما هم دسترسی داشتیم. راهی یادمان بدهدید لطفا

 
At November 5, 2010 at 7:16 PM , Anonymous Anonymous said...

هم از شاگرد متشکریم هم از استادش

 
At November 5, 2010 at 10:10 PM , Anonymous خسته said...

از این غصه ام می شود که جنبش سبز به همین زودی "قصه" ای شد و انشالله که ـ مثل همتای افغانی اش ـ بر هر سر بازار هالیوود بماند

 
At November 6, 2010 at 4:03 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود با این شعبان بی مخ چکار کرده اید که دردش از جانش دور نمی شود.
شما می دانید که این شرف شعبان بی مخ ندارد هر جا کار کند می بندند در قفس که جلو صحنه نباشد. مثل همین تلویزیون منتو
اشاره ام به [...] است که در فیس بوک مسیح دیدم کامنت گذاشته بود
ترا به خدا یک چیز دیگری بهش بگین یک سی سالی دوباره بسوزد

در سواز هم به شما گفتم خندیدید و گفتید نه بد کسی را نگوئید

 
At November 6, 2010 at 4:13 AM , Anonymous مراد جوشی said...

حیف نیست دوست عزیز . این سایت را به اسم های [...] آلوده کردن .
مهم این است که جناب بهنود مسیح را مانند فرزند خود می بینند. و بنابراین در عین حال که این همه به او محبت کرده اند عیبش را هم می گویند و این عین محبت است و این بزرگی است . من ه با خواندن این نوشته حتم کردم که باید کتاب را بخوانم . اما کجا پیدا کنم . خواهش

 
At November 6, 2010 at 4:14 AM , Anonymous نادعلی said...

من کتاب می خوام . من کتاب قرار سبز می خوام . یکی کمک کند.
برای مسیح خانم هم پیام گذاشته ام

 
At November 6, 2010 at 5:37 AM , Anonymous Anonymous said...

حتم دارم که باید این کتاب را خواند مشتاقانه منتظرش هستم. ممنون که معرفی کردید این کتاب را به ما. بهترست از آقای معروفی سراغ بگیریم از گردون لابد

 
At November 6, 2010 at 6:56 AM , Anonymous Anonymous said...

راست میگن بچه ها کتاب را از کجا می توان خرید .

 
At November 6, 2010 at 7:06 AM , Anonymous الناز said...

آقای بهنود من دو قصه نوشته ام . کاش قصه مرا هم می خواندید کاش چیزی درباره شان می نوشیتد که بگذارم روی قلبم و به همه نشان بدهم و بگویم رسیدم. نه که به خانم علی نژاد حسودی کنم اما به خیالم شما هم پارتی بازی می کنی. ما را نمی خوانی و برایمان نمی نویسی. فقط همان هائی را که شاگردتان بوده اند. فقط همان هائی را که می شناسی ....

 
At November 6, 2010 at 12:58 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

مخاطبی نوشته که چرا قصه‌اش نمی‌خوانی و نوشته به مسیح حسودی نمی‌کنم. نازنین شما هم بنویس در این فضای مجازی رایگان. سنگ مفت و گنجشک هم مفت. حالا که ارتش سایبری به همت آقایان مجهز شده شما هم مقابل‌اش بایست. کسی منتظر آقای بهنود نباشد. بنویسید فقط

اما مسیح! مسیح را و افکارش و دفاع جانانه‌اش در برابر نیک‌آهنگ در پرگار را دوست داشتم. مسیح هم‌نسل من است. نه این‌که نیک‌آهنگ نیست اما او خیلی آرمانی و دور از دست‌رس فکر می‌کند. همین‌که مسیح شهامت داشته و به تاریخ سپرده قصه‌اش را، رسالت‌اش را دور از میهن به انجام رسانده است.

 
At November 6, 2010 at 6:15 PM , Anonymous می دانید کی هستم said...

یک سال و نیم است که کتاب من پیش شماست هفت ماه قبل گفتید نصفش را خوانده اید پس چرا درباره اش دو خط نمی نویسید. من هم شاگرد شما بوده ام . گیرم از ایران بیرونم نکرده اند یا پوست کلفت بودم . گیرم کتابم قرار سبز نیست ولی خودم که آدم هستم نیستم؟
می دانی کی هستم

 
At November 7, 2010 at 4:15 AM , Anonymous Anonymous said...

مرسی ممنون . کاش یکی به ما می گفت کجا پیدا کنیم کتاب خانم علی نژاد را . امیدوارم کتاب های دیگرا را هم به ما معرفی کنید

 
At November 7, 2010 at 4:15 AM , Anonymous Anonymous said...

مرسی ممنون . کاش یکی به ما می گفت کجا پیدا کنیم کتاب خانم علی نژاد را . امیدوارم کتاب های دیگرا را هم به ما معرفی کنید

 
At November 7, 2010 at 5:02 AM , Anonymous Anonymous said...

چه زيبا بود.
نوشته تان هوايي مان كرد براي يك قرار سبز !

استاد بهنود فرصت كرديد ، در خصوص اتفاق تلخ سعادت آباد كه مردمان جواني را نيم جان بر روي آسفالت رها كردند نيز بنويسيد.

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 
At November 7, 2010 at 9:24 AM , Anonymous Korosh said...

جنبش سبز ادامه جنبش شکست خورده اصلاحات بود و می خواست عمر جمهوری اسلامی را اضافه کند
مسیح علی نژاد هم از سنخ روزنامه نگاران جعل کار مانند مسعود بهنود است
بهنودی هنوز فرق حکومت مدرن و سکولار پهلوی را با جمهوری قرون وسطایی خمینی
نمی داند
واقعا از شکست سبز ها من مخالف جمهوری خمینی لذت بردم
و مسعود بهنود نظام مورد علاقه اش در حال فروپاشی است و می خواهد کاری بکند ولی نمی شود دیگر این عجوزه را بزک کرد

 
At November 7, 2010 at 4:22 PM , Anonymous خسته said...

برای اطلاع شناس ها وناشناس هایی که به دنبال کتاب هستند: اگر به صفحه ی
خانم علی نژاد در فیس بوک نگاه کنید، می بینید که خودش توصیح داده روش های خرید کتاب را...هم با حواله پول نقد هم با کارت اعتباری

 
At November 7, 2010 at 6:50 PM , Anonymous یاعلی said...

من از سعه صدر شما ستایش می کنم اما ممکن است بپرسم این کوروش که از سر بدبختی باید نامی قرض کند از تاریخ چه حق دارد به افراد مورد احترام ما بی احترامی کند. یک نفر بگوید عمو [...] آخه تا کی ملت ایران باید تاوان [...]های شما را بس بدهد که از تمام کارهای مفید دنیا فقط شعاردادن و قائم شدن در تاریکی را بلدید . نه بابا جان دنیا همه اش حرف نیست .
یک موی بهنود و همین مسیح بابلی را به هزار تا سلطنت طلب و مجاهد و مانند این ها نمی دهیم
یا علی

 
At November 10, 2010 at 1:58 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده هم با کامنت یا علی موافقم ٬ این کوروش نامی که احیانا در شناسنامه اش اگر قندعلی یا
یا نقدعلی ...اسم اصلی اش نباشد حتما کوروش و خشایار و سیاوش نیست ....؟
بهرحال فراموش نکنیم که بنی صدر هم گفت ایرانی جماعت عادت ندارد استفراقش را دوباره
بخورد که این گفته طلایی باعث خشم و خروش پسمانده های رژیم گذشته شد
اگر قاجارها که سیطره سیصد ساله داشتند توانستند رژیم پهلوی ها را سرنگون کنند
حتما این چند صد یا احیانا چند هزار طرفدار رژیم گذشته میتوانند این رژیم هزار بار
قویتر از رژیم گذشته را معلق کنند رژیمی که بعد از سی و یک سال هنوز قادرست در تهران
و دیگر شهرهای بزرگ صدها هزار نفر را بخیابان بکشد کاریکه از عهده رژیم پهلوی در
اوج قدرتش برنمیامد ....سوال میکنم خب آقای ضد رژیم اسلامی و جنبش سبز اینروزها که
موج جنبش سبز کمی کم ملاط شده شما بقیه و یا مخالفان چرا در گوشه نارمک یا گیشا یا
شهرک غرب یک گردهمایی بیست نفره هم نمیتوانید برپا کنید !؟ مگر ادعا نمیکنید همه
مردم ایران با شما هستند؟؟؟

 
At November 12, 2010 at 2:04 PM , Anonymous کوروش said...

پهلوی ها نوعی روش و بینش نوین به ایران آورند حالا چه مخالفشان باشیم یا نباشیم،این مقاله صرفا دفاع از دودمان پهلوی نیست بلکه دفاع از یک سبک زندگی،زیست فرهنگی و روش اداره کشور است،عصر پهلوی مانند هر دوره تاریخی دارای نقاط ضعف و قوت است ولی آنچه عصر پهلوی را از سایر دوره های تاریخی ایران متمایز می کند،"عزم"و"اراده" دو پادشاه پهلوی برای مدرن کردن ایران است،گمان می کنم ایران عصر پهلوی بیش از هر دوره ای توانایی رسیدن به آزادی سیاسی را داشت
آقای بهنود سانسور نکن
من جواب تمام دشمنان پهلوی را خواهم داد
سبزها موسوی چی شکست سختی خورده اند
دشمنان شاه بدانند 90 درصد مردم از شاه تحت عنوان خدابیامرز یاد می کنند

 
At November 16, 2010 at 10:04 AM , Blogger انسان سکولار said...

تحجر و واپسگرائی بسیار مورد علاقه ی ایرانیان است و هر چه نو و جدید باشد باید خون دل بخورد دق کند تا ما بفهمیم ای دل غافل چه خدمتگزاری بود بدبخت !
از یک طرف کوروش می شود بت ما و اجمدینژاد می شود منفور ترین موجود عالم

از یک طرف دیگر چسبیده ایم به افتخارات گذشته و تقبیح هر چه امروزه داریم

نگاه نمی کنیم امروز با هر ضرب و زوری هست چندتا مقاله ی علمی و اختراع زپرتی به جهان ارائه می دهیم بلکه استاد دانشگاه ما می گوید: " هخامنشیان به دانش الکتروشیمیائی!!! مسلط بوده اند" (گوئی مسابقه ی بزرگترین جفنگ ممکن راه انداخته ایم)

آن به اصطلاح علماء ما هم یا چسبیده اند به دو هزار و پانصد سال پیش و با آن ملی گرا شده اند و یا اسلامگرا هستند و معارف بشر هزار و چهارصد سال پیش را به خورد ما می دهند که البته دومی ها از اولی ها هزار و صد سال مدرن ترند

 
At November 20, 2010 at 12:21 AM , Anonymous Anonymous said...

زیبا بود مثل همیشه.
اگر فقط 10 درصد از بازیگران جنبش سبز بر سر قرار این قصه را بخوانند قطعا امید تازه ای به جان این جنبش خواهد دمید.
راستی بازیگران که سر از میلیونها انسان آزادیخواه می زند چه احساسی زیبایی از خواندن این قصه خواهند داشت؟
ارادتمند
طهماسبی

 
At November 21, 2010 at 7:58 AM , Anonymous دوست شما said...

سلام استاد خواستم یک مطلبی درباره این خانم خوب روزنامه نگار و نویسنده عرض کنم البته بیشتر درباره حرفه خبرنگاری اش ایشان جز معدود افرادی هستند که همیشه منبع خبری خود را اعلام می کند و من از این موضوع لذت می برم ولی متاسفانه منابع بعد از مدتی مطالب خود را منکر می شوند و می خواهند با آبروی خبرنگاری وی بازی کنند آیا ما با دست خود می خواهیم دوباره به جای روی آوردن به روزنامه نگاری حرفه ای از واژه های منبع موثق یک نفر - یک دوست و ... استفاده کنیم ؟ چرا بعضی ها ناجوانمردانه برخورد می کنند من خود منتقد اوضاع سیاسی امروز ایران به معنی کلی آن هستم و هیچ وقت برای کسی نوشابه باز نمی کنم کما اینکه به مدیریت جنبش سبز در راستای دموکراتیزه کردن ایران ایراد دارم و لیکن دلیل نمی شود کسانی که به نوعی با فکر من مخالفند را به خاطر حرف های درستی هم که می زنند مجازات کنم .

 
At November 22, 2010 at 6:02 AM , Anonymous Anonymous said...

هلآقا کوروش که معتقد است که عصر پهلوی با عصرهای دیگر فرق می کند قبول ولی این دوست عزیز نقبی به گذشته و عصر امیر کبیر و قائم مقام نمی کند که عصر پهلوی نتیجه تلاشهای عصر قاجار است که با اعزام صدها دانشجو به اروپا سبک زندگی در ایران را متحول کردند.
آیا فکر نمی کنید فرمانفرمایی که از 35فرزندش 17دکتر و مهندس هستند در تغییر این سبک نقشی نداشتند؟
آیا تیمور تاش تحصیلکرده غرب بی نقش است؟
آیا رضاشاهی که بی سواد بود می تواند درک درستی از دانشگاه، راه8 و آهن و بانک و داشته باشد؟
آقا محمد رضای ما که در سوییس درس خوانده بود سبک دست بوسی را راه انداخته بود.
آیا بوسیده شدن دست محمد رضا توسط وزرا که برخی 10سال از او مسن تر بودند سبک زندگی خوبی بود؟
آیا سبک ارائه تک صدایی در جامعه و فرد محوری سبک خوبی بود؟
ارادتمند
طهماسبی

 
At November 25, 2010 at 9:54 AM , Anonymous تهمینه said...

واقعا از بزرگواری شما تعجب می کنم این کتاب را یک [...] منتشر کرده که کارش [...] است ولی اصرار دارد که روشنکفرم . همان کسی که همین اواخر به شما فحش داد. جواب ندهید اما دیگر این طوری عمل کردن و مبلغ او شدن هم به نظرم گمراه کننده است . در این حال دارم شک می کنم که کتاب خانم علی نژاد هم نکند از همین تعارف ها باشد.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home