Monday, August 30, 2010

مرتضوی و احمدی نژاد

با لغو مصونیت قضائی سعید مرتضوی و دو تن از همدستانش در پرونده کهریزک، گوشه ای از این مجسمه شکست، و او حالا حق دارد که بترسد و شرط احتیاط است که در اندیشه آن باشد که تا دیر نشده از مهلکه بگریزد. گرچه که هنوز تا آن نقطه که انتظارش می رفت و می رود فاصله ها هست، هنوز حکمی علیه وی صادر نشده و او هنوز هر صبح سینه جلو داده با لبخند مشهورش همراه با سه گارد محافظ مسلح به محل کار پر مراجع و پرمداخل ستاد مبارزه با مواد مخدر و قاچاق کالا و ارز می رود و همچنان از این که آدم ها را در صف انتظار اویند لذت می برد، لذتی که آثارش در تمام حرکات بدن وی هویداست.

وقتی دولت محمود احمدی نژاد در سال 1384 تشکیل شد واقعیت این است که وی اصلا چنان که امروز هست نبود، کم نبودند کسانی که در انتخاب نشدن آقای هاشمی مزیت ها می دیدند و آن را خیر می شمردند. از چشم اهل هنر، قلم و اندیشه که امروز رحیم مشائی و کلهر و دیگران هر کار می کنند دلشان با این دولت صاف نمی شود، هر چه سر کیسه شل می کنند و از می بخشند باز کار راست نمی آید، در سال هشتاد این دولت تفاوت چندانی با پیش از خاتمی نداشت.

اولین ضربه ای که به باور برخی اهل هنر و قلم خورد انتخاب آقای صفارهرندی برای وزارت ارشاد بود که همان بلائی بر سر احمدی نژاد آورد که آقای میرسلیم بر سر هاشمی رفسنجانی آورد. به جد می گویم اگر سه سال پایانی دولت هاشمی رفسنجانی را نه محمد خاتمی اما علی لاریجانی در وزارت ارشاد مانده بود، کسی مانند هاشمی چنان امتیازهای منفی نداشت که یافت. به جد معتقدم تاثیر آقای میرسلیم در امتیاز منفی آقای هاشمی در سال های هشتاد به مراتب بیش از تاثیر آقای علی فلاحیان بود. گروه آقای احمدی نژاد این همه را ندید، یعنی دیر دید و در دام افتاد. چهار سال از دولتش گذشت تا جبران کرد. در این فاصله اتفاق ها افتاده بود.

دومین ضربه ای که تصویر عمومی دولت احمدی نژاد، در چشم اهل قلم و هنر و اندیشه خورد زمانی بود که شایع شد سعید مرتضوی ممکن است به وزارت دادگستری منصوب شود. گرچه این انتصاب صورت نگرفت اما بعدها معلوم شد آن چه زمینه شایعه وزارت بود بی جا هم نبود. آقای مرتضوی تا از شغل مطلوبش برخاست و نشان داد معاونت دادستانی کل کشور را بر خود نمی پسندد، آغوش دولت برویش باز شد و شغلی که پیش از آن به قالیباف و نقدی و الهام داده شده به مرتضوی تعارف شد. معاونت دادستانی کل را جای خود نمی دانست چون جای قدرت نمائی و فخرفروشی نبود، چون از صبح صدها ملتمس در انتظار نداشت، چون التماس مادران و همسران دربند رفته ها را نداشت، چون امکان احضار صاحب مقامات را نداشت و نمی شد افراد صاحب نام را با لباس زندان در اتاق منتظر گذاشت. با غرور بر کاغذی نوشت "به زندانی ... شش عدد آسپرین بدهند". و این ها همه کارهائی بود که وی پانزده سالی لذتشان را برد.

برخی نویسنده های قدیمی مطبوعات از سر خشم آقای مرتضوی را با محرمعلی خان مقایسه کرده اند، مردی که از دوران رضاشاه تا دهه چهل – یعنی بیش از سی سال – بازبینی و سانسور هنرمندان و اهل قلم برعهده وی بود. بیشتر شاهدان روزگاران قدرت وی رفته اند، همان که به روزنامه نگار جوان در عنفوان جوانی گفت فسقلی تو که هستی، من فرخی یزدی را به خاک انداختم. بدون این تهدید هم آن جوجه خبرنگار به شدت ترسیده بود. در این کادربندی مرتضوی و محرمعلی خان شبیه هم اند، اما نیمه های همان شب که محرمعلی خان جوانک لاغر و جویای نام را در مرسدس خود انداخت و به زندان موقت شهربانی تحویل داد، به محبس آمد در حالی که بوی عرق از دهانش بیرون می زد. جوانک کز کرده بود روی کاشی های سرد زندان موقت و می لرزید، محرمعلی خان به پاسبان عتاب کرد که چرا بهش پتو ندادی گویا گفت "خدا را خوش نمی آید" و ایستاد تا دو پتوی سربازی برای جوجه خبرنگار آوردند و آهسته به او گفت "فردا ولت می کنند. صبح که سرهنگ پرسید بهش نشان بده که ترسیده ای و تنبیه شده ای". و این درگوشی اش بیشتر از آن پتو گرما بخشید. خبرنگار زیر پتو گریه را با خنده ای از ته دل مخلوط کرد.

این روایت را در آغاز دهه پنجاه شمسی، در ختم محرمعلی خان گفتم. در آن مراسم انبوهی از روزنامه نگاران جمع بودند و هر کدام حکایتی داشتند و ذکر خیری. این مرد وقتی شناسنامه می دادند و ناگزیر بود برای خود نام خانوادگی بگیرد "مطبوعات" را برگزیده بود که برازنده اش هم بود چون که کس در آن سی و اندی سال چنین از تب و تاب روزنامه نگاری ایران با خبر نبود. حالا سئوال این است که امروز روز هنگام دور شدن آقای مرتضوی از مقام داروغگی مطبوعات و فرهنگی مردمان آیا چنین مشایعتی ممکن است، یا برعکس صدها تن خاطره های تلخ و جانگزا دارند.

وضعیت آقای مرتضوی چنان نبود که گمان کنی طبیعت آن شغل است. حکایت کلاه و سر هم نبود. بلکه او رضایت خاطری داشت از آزار این جماعت، و هم زمانی که احمد زیدآبادی در حضور جمعی وی را از نفرین و لعنت خلق آگاه کرد، هم وقتی محمود شمس وی را نصیحت کرد و هم موقعی که صاحب این قلم به آرامی برحذرش داشت باورم نیست که لحظه ای در رفتار خود تجدید نظر کرده باشد.

و باز اگر کسانی گمان برند که این طبع قضاوت و دادستانی است بایدشان گفت همین آقای اژه ای دادستان کل که قاضی تلخ و قاطعی است و شاید در نهایت احکام تندو تیزتر صادر کرده باشد، چنین نبوده است که ساعت یک صبح به همسر زندانی تلفن کند تا با گفتن دروغی به وی باعث رنجش شود. و همین مکالمه را صبح به زندانی که به فرمان وی از اوین به دادگاه آورده شده منتقل کند. چنین نبود که مدام در کار به هم زدن رابطه زندانیان و همسرانشان باشد.

آقای مرتضوی به جلافت و سبکی که داشت به شیفتگی که به مقام و قدرت داشت لحظه ای این گمان را تقویت نمی کرد که درد دین دارد، یا در پی رفع ظلم است، در حالی که بسیاری از قضات تلخ تر از وی، حتی زمانی که حکم سنگین صادر می کردند پیدا بود که به امری باور دارند.

از هفته گذشته که به تائید دادستان کل لغو مصونیت آقای مرتضوی مسلم شد، بی آن که دچار این خوش خیالی شویم که به راستی قرار است آن ها که وی را نگاه داشته بودند رهایش کنند، یک چیز مسلم است. از این پس بار آقای مرتضوی اگر دعاست و اگر نفرین سهم احمدی نژاد و دولت اوست. از دیدگاه همه کسانی که از رفتار و احکام وی زجر کشیده اند، از این پس احمدی نژاد مانند کسی است که به گناهگاری پناه داده باشد، که گیر پاسبانان نیفتد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 30, 2010 at 2:58 PM , Anonymous Hossein said...

سال 1384 را اشتباها سال 1380 نوشته اید. دو سه جای دیگر هم به اشتباه سال 1380 نوشته اید

 
At August 30, 2010 at 7:52 PM , Anonymous مصطفی said...

یک نکته در مورد پاراگراف دوم و آن اینکه دولت آقای احمدی نژاد از سال 1384 تشکیل شده است.

اما به نظرم آقای مرتضوی در مقایسه با سایر موارد موجود در پرونده آقای احمدی نژاد چندان هم مهم نباشد، به هر حال در دولتهای آقای احمدی نژاد، اینگونه انتصابات افرادی که پرونده روشنی ندارند به کرات اتفاق افتاده است به گونه ای که اگر در انتصابی، شخق لایقی انتخاب شود جای شگفتی است.

 
At August 30, 2010 at 8:24 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام. دولت احمدی‌نژاد سال 84 تشکیل شد، نه سال 80. لطفاً تصحیح بفرمایید.

ممنونم

 
At August 30, 2010 at 9:20 PM , Anonymous Anonymous said...

گرچه تاریخ مصرفش بپایان رسیده ولی گویی هنوز توانایی رذالت در او هست وگرنه کسی که فقط برای کسب شهرت وارونه رو الاغ می نشیند او را زیر بال و پر خود نمی گرفت .

 
At August 30, 2010 at 9:37 PM , Anonymous علی said...

مثل همیشه نکته سنج و دیدن مسئله از زاویه ای دیگر
در ضمن امروز تولد "احمد زیدآبادی" بزرگ مرد شریف هم هست تولدش مبارک

 
At August 31, 2010 at 2:48 AM , Blogger masoudbehnoud said...

کاشکی به همان اندازه که همه اشتباه عددی را دیدند نکته پنهان در نوشته را هم می دیدند. اما من از این همه مهم تر این می بینم که جناب بهنود درحالی که زندانی رذائل این آدم شده اما در موردش با احترام سخن می گوید

 
At August 31, 2010 at 3:27 AM , Anonymous ف الف ز said...

دلم برای نوشته هایتان تنگ شده مدتی است کمتر می نویسید
ما هم که طلبکار نباید باشیم پس می ماند مغبونی.
دوستتان داریم

 
At August 31, 2010 at 8:32 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

کاش اشاره‌ای هم می‌کردی به سعید عسگر که اگر چه حکم گرفت ولی بی‌خیال سر سمت قبل خود و اوباشی بود. این آقا هم اگر حکمی بگیرد که بعید است باز هم کنج عافیت‌ها در انتظارش است چرا که برای آقا خوش‌خدمتی کردن آن‌هم از آن نوع‌اش پاداش‌ها و صله‌ها دارد. مطمئنن در ظرف یک‌سال گذشته اتاق فکرها تشکیل شده تا این ماجرا دست‌کم برای عوام جوری فیصله یابد تا عبای آقا هم‌واره پاک بماند اما دُم خروس‌اش که نهان نیست و این عجب است.

دیگر همه می‌دانند چه کسی بود فرمان به بستن کهریزک داد و همو بود که درها گشوده بود در آن نمازجمعه که خواند و آخرش هم گریست.

 
At August 31, 2010 at 1:14 PM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود،
اجازه میخواهم در رابطه با تحلیل شما در باره علل انتخاب نشدن آقای هاشمی به دلیل پست وزارت ارشاد اشاره کنم به اینکه:
بطور قطع همانطور که فرمودید این پست تاثیر گذار بوده اما تعیین کننده نبوده است، عملکرد آقا زاده ها در نقاط مختلف کشور از جمله تصاحب زمینهای دولتی و منابع طبیعی ، قطع جنگلها در شمال کشور و سند زدن زمینهای حاصلخیز به جای مانده به نام خود و اطرافیان، انحصاری کردن واردات و صادرات آنهم با دلارهای دولتی ، و همزمان مطرح نمودن شعارمیخواهیم به جای ماهی، ماهیگیری را به محرومین بیاموزیم! دلیل اصلی و تعیین کننده در آن انتخابات بودهاند ، دیگر آن جماعت عظیم محروم و روستایی نیاز به آگاهی فرهنگی و سیاسی زیادی ندارد برای انتخاب مابین آزموده و آنکه نان بر سر سفره ی محرومان را نوید میدهد.
به قول بزرگی ( اگر اشتباه نکنم برنارد شاو ) ‎" میتوان گروهی را برای مدتی فریب داد، اما فریب همه برای همیشه کاری غیر ممکن است‎"

و ما اگر این جماعت تعیین کننده را بخواهیم نادیده بگیریم، باز چهار سال بعد هم همینجا ایستادهیم که امروز.

با احترام، برزو

 
At September 1, 2010 at 1:49 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ سناتور مک کارتی وقتی بجان صدها روزنامه نگار و فیلمساز و بازیگران سینما
و هالیوود افتاد و انها را بجرم کمونیست بودن راهی زندانها کرد و بقول جی ادگار هوور موسئس
اف بی آی و مشوق مک کارتی سرزمین آمریکا را از لانه موشهای سرخ !!! پاک و مونزه کرد
در اصل قاضی مرتضوی هم میخواست چنان کند اما نتوانست چرا !؟

چون وقتی آمریکا در راس هرم دنیای سرمایه داری حریفی جز شوروی نداشت کسی بالاتر از
وی نبود که سیلاب انتقاد راه بیاندازد اما مرتضوی نه تنها از داخل بلکه تمام کشورهای غربی
با وسایل مطبوعاتیشان گلویش را سخت فشردند ولحظه ایی راحتش نگذاشتند

و این چنین است که ........؟

 
At September 2, 2010 at 10:20 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود
امیدوارم سالم و سلامت باشین
مدتی هست که دیگه دسترسی به ماهواره ندارم
بدلایلی
اما میتونم از اینترنت فایل های صوتی شما رو بگیرم
اگه فرصت کننین و یه چند دقیقه برنامه خودتون رو از بی بی سی بصورت فایل صوتی قرار بدین
یا فایل تصویری در یوتیوب بزارین
خیلی مفید خواهد بود
با تشکر و سپاس

 
At September 3, 2010 at 10:00 AM , Anonymous پریسا said...

نویسنده چنان رفتن مرتضوی به سر کار را با آب و تاب تعریف میکند و شرح میدهد انگاری هر روز صبح سر راهش کمین کرده و همۀ اینها را میبیند. آفرین به این ذهن خلّاق

 
At September 3, 2010 at 11:41 AM , Anonymous Anonymous said...

پریسا خانم عزیز. این صحنه هائی است که ما و هر کس گذارش به دادگاه مطبوعات افتاده دیده است، تخیل نیست نازنین خانم . این ها دردی است که هر روز ما داغ آن را با مهر تحقیر برتنمان احساس کرده ایم

 
At September 3, 2010 at 5:41 PM , Anonymous رضا said...

آقای مسعود بهنود عزیز جدا" خسته نشدید؟
واقعا" هنوز هم فکر می کنید فریاد تظلم به جایی می رسد؟
برای جرس امیدواران نوشته ی زیبایی نوشته بودید خواندنی بود ولی خب که چی؟
نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران با این اسم عریض و طویل سال به سال گردنش کلفت تر شد و محکم تر بر جایش نشست و من و شما سی و اندی سال است که مثل جن زده ها با خودمان واگویه می کنیم "دیگه نفس های آخرشونه، دیگه کوس رسوایی شان زده شده، دیگه باید بروند، دیگه مردم رو نمیشه گول زد"
آقای بهنود عزیز آن همه اگر و مگر را کاشتیم و جایش هیچ چیزی سبز نشد مگر آن انگشت شست معروف که در فرهنگ کوچه و بازار به هم نشان می دهند که یعنی " به همین خیال باش
رهبر فرزانه و رییس جمهور نیمه دیوانه از نابودی و محو آمریکا و اسراییل و انگلیس و غرب می گویند و این ور میدان بهنود و خشنود و سازگار و ماندگار و یادگار از نابودی قریب الوقوع استبداد جمهوری اسلامی می گویند.
راستش را بخواهید هر دو به یک اندازه سر کاری است.هر دو به یک اندازه خواب و خیال است هر دو به یک میزان حرف پای منقل است.
حرف پای منقل چیز خوشایند و نمکینی است و بنده هم از طرفداران پروپاقرصش اما وقتی قرار باشد از پای منقل بیاید در تریبون و روزنامه و رسانه ی ملی نظام مقدس و کیهان و وطن امروز یا جرس و فیس بوک و رسانه ی فرنگی بی بی سی آپ تو دیت و صدای امریکا ی پارازیت نشان و دم به دم فرو کنندش به گوشت اولش بامزه است و آخرش تهوع آور.
آقای بهنود عزیز
شما را، قلمتان را و نثر استوار و زیبایتان را دوست دارم اما جان عزیزانتان بس کنید این بزک نمیر بهار میاد ها را.
چند سال دیگر باید بگذرد تا باور کنید این حضرات آقایان نظام مقدس و انقلابی ما هیچ کجا قرار نیست بروند غیر از آنکه چماقشان را به ماتحت ما مردم بیشتر فروکنند، چند سال دیگر باید بگذرد تا دیگر این قصه های شیرین و مبتذل را نشنویم.
از شاملو بنویسید از مسعود برزین از دکتر بهزادی از پشمک و یخمک و قلهک بنویسید اما اینقدر ننویسید از امید و اعتماد و روز آزادی که دیگر توی کت من یکی نمی رود روز آزادی ای بیاید.
تحلیل و بررسی و جامعه شناسی وروانشناسی و سیاست و تاریخ همه و همه خوب و بایسته است اما وقتی با چشم نور روز و شب تار را می بینم چه نیاز به حاجت و دلیل و برهان.
دو سال و سه سال و ده سال دیگر باز هم رهبران و بزرگان جمهوری اسلامی خواهند گفت که آی خلایق آمریکا و اسراییل همین فردا و پس فردا کله می شودو جایی دیگر در اروپا و آمریکا و اسراییل آدم هایی با عینک و کت و شلوار آراسته خواهند گفت ای مردم نجیب دل قوی دارید که این نظام مستبد و اهریمنی جمهوری اسلامی تا چند صباح دیگر بر باد خواهد رفت و انگاه شمایید و شهد شیرین پیروزی.
ده ها سال دیگر خواهد گذشت و این ماراتن خریت ادامه خواهد داشت و ما همچنان "دوره می کنیم شب و روز را، هنوز را".
برقرار باشید
باقی بقایتان

 
At September 4, 2010 at 1:51 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود ٬ آندره آقاسی در باره کتابش با سی ان ان گفتگو میکرد و برای اولین بار چندین بار
از ایران یاد کرد که چون پدرش ایرانیست دارای خلق و خوی پدر سالاری !!!؟ وحشتناکیست که
با بچه هایش نه بسبک غربی ها بلکه دقیقا با فرهنگ هرچه پدر خواست همان باید کرد و .....؟

از اینکه قهرمان اول تنیس دنیا بوده هیچ ابراز خوشحالی نمیکرد چون خواست خودش نبوده بلکه
با فشار پدر اینگونه شده ٬ آغاسی از اینکه مادر امریکائیش هم مقهور پدرش بوده رنج بسیار برده
و در آخر این جمله را گفت ٬ پدرم کتاب منرا نمیخواهد بخواند و بآندره گفته اگر ده بار دیگر
بعقب برگردیم باز هم همین راه را انتخاب خواهد کرد و اضافه کرده شاید بجای تنیس گلف یا
بیس بال را برایت برمگزیدم چون سال های بیشتری میتوانستی پول هنگفت !! بدست آوری...؟

و در آخر خودش و خانمش اشتفی گراف آلمانی بدختر و پسرشان اشاره کردند که آنها باید
هرچه دلشان خواست انتخواب کنند و ما کمکشان میکنیم
و هرگز برای آنها تصمیم نخواهیم گرفت

حالا بهنود عزیز توجه میکنی چرا صد ساله که شما غربگراها نتوانستید
کوچکترین تاثیری بر مردم ایران گذاشته باشید

 
At September 4, 2010 at 2:52 AM , Anonymous خودمانی said...

بسیار پیش می آید که کامنت های مخالف آقای بهنود می آید و ایشان هم با بزرگواری اجازه نشر می دهد. بسیار پیش می آید که نویسندگان به نکته درستی اشاره می کنند یا این که کبرا و صغرا را درست می چینند. اما به این کامنت آخر نگاه کنید جز افاضات در مورد کتاب آندره آغاسی چه می گوید نویسنده . صد سال است غربزده ها نتوانستند کاری بکنند؟
باید بگویم برو عمو

 
At September 7, 2010 at 1:01 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود

یک سال گذشت از قولی که داده بودید. گفتید این انتخابات کع گذشت از دفتر آبی تان ناگفته ها دارید که بگویید



و ما همچنان منتظر قصه گوی خودمان

a,azad

 
At September 7, 2010 at 2:07 AM , Anonymous Anonymous said...

سواد این کامنت گزار اگر نم !! کشیده تقصیر از کیست؟؟
عزیز مادر نوشتم که وقتی آندره آغاسی در دل فرهنگ آمریکایی از پدر سالاریش
رنج برده وای بحال میلیونها ایرانی داخل ایران
که گرفتار پدر سالاری مذمن هستند و اصلا و ابدا صد سال روضه خوانی این طرفداران
فرهنگ غربی کوچکترین اثری برای از بین بردن این فرهنگ نکرده
حالا حالیت نمیشه چون و پرت و پلا مینویسی حتما از پدرت میترسی ده نه .....؟

 
At September 7, 2010 at 2:45 AM , Anonymous سمیرا said...

روزگاری در بیمارستان لقمان تهران در بخش نورولوژی یا همان مغز و اعصاب رزید نتی بود به اسم دکتر توکلی . تمام مشخصاتی که برای آقای مرتضوی میگوید در ایشان ‎جمع بود. اصلآ از نظر قیافه هم انقدر شباهت بینشان هست که من گاهی فکر میکنم نکند خودش باشد. ان آقای توکلی هم با مجلس و بیت رهبر و حزب ا لله رفت و آمد داشت. یادم نمیرود که ما را که دانشجویان دختر بودیم به صف میکرد دور تخت مریض و خودش مینشست و وای از روزی که یکی از ما کمی به تخت تکیه میدادیم. ناسزا و تحقیر بود که بر ما میبارید. کسی هم جرات اعتراض نداشت. رییس بخش هم از ا و حساب میبرد .به دخترهای خوشگل نمره نمیداد و آنقدر تحقیر میکرد و ایرادهای بنی اسراییلی میگرفت که به گریه و التماس و زاری بیفتی که از ادامه تحصیل محروم نشوی. بعد از هفته ها رفت و آمد و زجر کشیدن، وقتی خوب ارضا میشد با تحقیر و ترحم حد اقل نمره را میداد. اما حسابی به ولایت فقیه و نظام پایبند بود! اصلآ سرچشمه حیاتش همین بود.برای من قاضی مرتضوی یعنی دکتر توکلی.رییس بیمارستان هم برادر همین آقای رضایی بود. محسن رضایی را میگویم. برادرش امیدوار رضایی بود. الان اصلآ تعجب نمیکنم اگر دکتر توکلی در زندان یا جای دیگری بالاترین پستها را داشته باشد. در نقش شکنجه گر یا چیزی شبیه به آن.

 
At September 8, 2010 at 2:24 AM , Anonymous Anonymous said...

دیر یا زود سعید خان مرتضوی هم خواهد رفت
اما تفاوت اصلی محرمعلی خان بااین سعید خان مرتضوی در این است که در قاموس دینی مرتضوی "انسان و ارزشهای انسانی" جایی ندارد اما در وجود محرمعلی خان "انسان و انسانیت" معنادار بوده است
اما در پاسخ به دوستی که مبارزات سبزمان را نکوهیده و بی ثمر دانسته است باید بگوییم که چه مرتضویها و نظام ولایت فقیه بر مسند قدرت باشند و چه نباشند معنای زندگی برای ما همین مبارزه برای آزادی و حمایت از آزادی و آزادگی و پاسداشت ارزشهای انسانیست
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 
At September 10, 2010 at 1:44 AM , Anonymous Anonymous said...

در خدمت یا خیانت روشنفکران نویسنده و روزنامه نگار خوشنام و با شرف دوران پهلوی ها یعنی جلال آل احمد
کتابی قطور چاپ کرده که خب دوران حزب توده و ملی گرایی دکتر مصدق و صد البته ضعف نظامی و اقتصادی
آندوران و .....؟
آل احمد با درخواست حزب توده از دادن امتیاز نفت شمال ( نفهمیدیم اصلا شمال ایران نفتی داشت که امتیازش
بشوروی داده شود !؟ خب اگر داشت امروز این حکومت مستقل حتما با کمک چینی ها یا روسها انرا
استخراج میکرد ده نه !!!؟ پس این پرهن عثمان نفت شمال و خیانت حزب توده !؟ سرش اگر در لندن نیت
پس کجاست ؟) بشوروی سابق ناگهان مثل توپ در سرتاسر ایران پیچید چون انروزها ملی کردن نفت جنوب
از یوغ انگلیس تب و تابی داشت و انگ خائن بودن بحزب خورد که تا پایان عمر این حزب گریبانش را ول
نکرد اما امروز ......مجاهدین خلق در کنار سربازهای عراقی ایرانی های بسیاری را کشتند و جشن و پایکوبی
کردند ولی روشنفکری جرئت نکرد لقب خیانت باین ننگهای تاریخ ایران بزنند .....؟
وابستگان دربار فرو ریخته شده رژیم گذشته بخصوص اصحاب ساواکی ها دایم در رادیو تلوزیونهای
اهدایی امریکا و اسراییل آرزوی حمله نظامی بایران را تبلیغ میکنند ولی هیچ روشنفکری !!! آنها را خائن نمیخواند٬ پس این مرکز اشائه لقب خائن یا خادم بودن سیاستمداران
کجاست !؟ اگر اشتباه نکنم لندن و بی بی سی اش در این مقوله ید طولایی دارند
آخر هفته خوبی داشته باشید

 
At September 10, 2010 at 2:48 PM , Anonymous Anonymous said...

جایش همین جاست یا نه، نمی دانم اما امروز هر جا رفتم صحبت تفسیر شما درباره کارتون مانا نیستانی بود و ماجرای ورود گاو ممنوع . از این زیباتر نمی شد . یک ساعت خندیدیم . یعنی می فرمائید گاوها هم تابلو را می خوانند.
به هر حال فرصتی است تا بگویم مممنون از برنامه بررسی رسانه ها. ممنون از اجرای متین شما

 
At September 11, 2010 at 6:15 PM , Blogger انسان سکولار said...

می دانید استاد این صبر مسیح وارتان برای من درس بزرگی است این دوستان را من محترم می دانم اما حضورشان و اظهار نظرهایشان را برای جوانانمان بهترین ماخذ و نشان است برای اینکه ثابت شود ایشان اگر به جای اوشان برمسند امور می بودند نه تنها بهتر نبودند که به زعم من بدتر هم می آمدند پدید!!!ه
واقعا دوستان متوجه نمی شوند علارغم دیکتاتوری بی نظیرشان در تاریخ بشریت که اگر فقط و فقط بپرسی "جنایات جمهوری اسلامی چیست لطفا بگوئید؟" چنان بر می آشوبند و رگبار ناسزا و یکسره ترد کردن را نثارت می کنند که متوجه ی حکم اعدام فی الفور خود در صورت ممکن بودن می شوی اما باز هم شما چگونه اعتبار خودتان را در کف حق گذاشته و در لفافه فرموده اید بارها و بارها که راه نه آنست و نه این و از ماست که برماست؟

براستی تا ما هر کدام یک دیکتاتور خونخوار باشیم دعوا فقط سر اشغال پست جابر ظالم است و نه حق و آزادگی

 
At September 14, 2010 at 1:53 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ شاید هم اکنون مشغول نوشتن مقوله ایی هستید که در وبلاگتان چاپ بزنید اما چرا این همه
بیحوصلگی و تاخیر در نوشتن مطلبی ؟؟؟؟؟ خب پارسال در اوان جوش و خروشی که بخاطر انتخابات راه افتاده
بود همین بهنود عزیز آنچنان بیتاب شده بود که کامنتها را مستقیم بچاپ میرساند و عجیب هم نبود کامنتها
از صد و دویست میگذشت ...چه شعارها و چه داد و هوارها که نکردند ٬ شاید تنها بنده بی تقصیر اینجا هرچه
کردم بگوش کامنت گزاران بتوشانم !!! که بابا هول نشید که این حکومت اصلا و ابدا قابل قیاس با حکومت
شاه نیست و سفیران امریکا و انگلیس اصحاب شاه نیستند بلکه خودش تصمیم میگیرد و باندازه کافی هم
پشتیبان دارد و شما با هیاهو و جنجال و کمک ۹۵ در صد مطبوعات غربی ره بجایی نخواهید برد و امروز
میبینیم که بین بنده و بهنود چه کسی حقیقت را زودتر پیدا کرده بود

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home