Wednesday, September 29, 2010

کریم امشب حال نداره


روزگاری شاه سابق ایران به یکی از رجل قدیمی و خوشنام پیام فرستاده بود که مصدق مگر چه کرد برای شما که بعد از بیست و چند سال هنوز می شنوم در گفتگوهای خصوصی از او جانبداری می کنید. آن پیردیر جواب داده بود به اعلیحضرت بفرمائید ما عاشق دماغ عقابی دکتر مصدق که نبودیم، کارهائی می کرد که خوشایند ایرانیان بود، حالا شما همان کارها را بکنید حتما نظر مردم برمی گردد.

این حکایت بدان آوردم که فارغ از ماجراهای انتخابات و خش و خاشاک و جنبشی که از این ماجرا زائیده شد، نکته ای را بازگفته باشم.

واقعیت این است که مدافعان آزادی و اصلاحات آرام و بدون خشونت – هر تعداد که هستند، اگر به قول کیهان و رسالت تمام شده اند و به صفر رسیده اند، یا چنان که جوان می نویسد همه با هم اختلاف دارند و حتی زن هایشان را هم طلاق داده اند، یا همان طور که عقلا می دانند اکثریتی هستند که به هیچ تدبیر قانونی نمی توان انکارشان کرد – نه عاشق چشم و ابروی نه چندان مشکی آقا سید محمد هستند و نه شیفته تابلوهای نقاشی مهندس، نه مجذوب لهجه لری آقای کروبی و حتی نه دلبسته چارقدهای ترکمن خوش نقش خانم رهنورد، بلکه از آن ها سخنانی به گوش خود شنیده اند و صداقت ها دریافته اند که با این همه سختی و این همه مانع و فریب و آزار، باورشان دارند.

خطای با مزه ای بود که آقای احمدی نژاد کرد و چندان که آمار و نظرسنجی ها را دید گمان کرد هر چه هست در آن شال سبز است پس - همگان به یادشان هست - که شال سبزی به گردن انداخت و در منظر مردم ظاهر شد. یادشان رفته بود که اگر به شال بود که ستاد تبلیغاتی اش قبلا خال بالا زده بود و وسط مبارزات انتخاباتی رنگ خود را که به قید قرعه برگزیده شده بود تغییر داد و پرچم ایران را برگزید، یعنی رفت تا اند و اعلام داشت اگر تو سبزی و کروبی سفید، من هم سبز دارم هم قرمز و هم سفید. اما افاقه نکرد.

پیامبری کوروش
چنان که همین هفته گذشته هم رفت تا کوروش و شهادت به پیامبری وی، برای اطمینان چفیه ای به گردن کوروش باسمه ای انداخت که هم ملی گرا ها را راضی کرده باشد هم مذهبی ها را و لابد هم ملی مذهبی ها را، اما دریغ از راه دور و رنج بسیار. او که گفته بود امام زمانی ام و رجائی ثانی یک باره شد کوروش زمانه، اما نشد. یعنی شد اما فقط به قول آقای افروغ معلوم شد نه به امام زمان چنان وابستگی هست نه به کوروش چنین دلبستگی.

پس سخن کوتاه. چیست آن راز که یکی - به قول دسته چاقوکش های ولی آباد - بیست سال می خوابد در آب نمک، یعنی بعد از ترک دولت دیگر در فعالیت های سیاسی حضور فعال ندارد و در امور فرهنگی می ماند، عضو شوراهای بلندپایه است، فرهنگستانی راه می رود، نقاشی می کند و به شغل حرفه ای خود معماری مشغول می شود، اما وقتی بیرون آمد به سه چهار ماه فعالیت انتخاباتی یک باره محبوب نسلی می شود که در دوران دولت وی به دنیا نیامده بودند. فعالیتی که از همان اول مقارن با محدودیت و دشنام بوده و از لحظه ای هم که رای مردم به صندوق ها ریخته شد با کشتار و خشونت و برقراری نوعی حکومت نظامی روبرو شده. آن هم زمانی که ماشین متصل به بیت المال نامنتناهی دلارهای نفتی و سرمایه های نسل های آینده، میلیاردها خرج پرونده سازی علیه او، دستگیری و بازجوئی هواداران ، بدگوئی و شنود، خیال پردازی و پرونده سازی می کند. راستی چیست راز این که به قول بنیان گذار جمهوری اسلامی "بچه های ما ناپالم را رها نمی کنند بروند سیزده به در".

یک راز
قصدم این است که در این مقال یک از صد راز را یادآور شوم برای کسانی که خود خوب می دانند. اصلاح طلبان و هواداران موسوی در انتخابات اخیر، در دو سال گذشته که می دانیم چه بر آن ها رفته است یک گوشه را مخصوص خود نگاه داشته اند و به حریف واگذار نکرده اند. آن ها به مردم دروغ نگفته اند و این را مردم باور دارند. حتی وقتی در سخت ترین شکنجه ها و شرایط مجبور به گفتن ناراست شدند همین قدر که پا بیرون گذاشتند، حتی اگر نه صریح و روشن، با نگاهشان، با رفتنشان به دیدار دیگر زندانیان، گفتند آن چه را باید گفت. حفظ این جایگاه، گاهی به دشواری عبور دادن قایقی شکسته در دریای هایل بود، اما عبور دادند اهل اصلاح و نرمش قایق شکسته را. از دشمن قدرت گرفته ناسزا شنیدند و از دوست رنجیده هم بد دیدند اما دروغ نگفتند. در حالی که حریفشان – که به ظاهر خود را پیروزمند می بیند و هر روز بخشی از قانون را زیر پا می گذارد و دیگر می توان گفت از ناچاری شانی برای قوای کشور باقی نگذاشته، از استیصال، مدام دروغ گفته اند، مدام از این شاخه به آن شاخه پریده اند. و با هر حرکت که به قصد خرید محبوبیت بوده بیشتر از مردم دور شده اند. بیشتر فرو رفته اند. کشتی مجلل و مجهزی را که اتاق ناخدائی اش را مصادره کرده اند به صخره می کویند اما دریغ از ایجاد یک ذره اطمینان در سرنشینان. چرا، چون اکثری مخالف یا موافق، درگیر سیاست یا گریزان از آن، دریافته اند که اینان راست نمی گویند.

در یک ماه دیدید ناگهان ماشین دولت ملی گرا شد، همایش ایرانیان مقیم خارج از کشور با ایجاد یک نهاد تازه جدا از وزارت خارجه به کار افتاد، رییس سخن های تازه گفت درباره کوروش و جشنی محقر اما پرمعناتر از جشن های شاهنشاهی برای رونمائی منشور کوروش برپا داشت، همه این کارها را کرد تا محافظه کاران و اصولگرایان علیه وی بنویسند و از این طریق مخالفان نرم شوند و آغوش بگشایند، تا جائی که حتی دکتر فیروزآبادی را به فغان آورد و بعد که رحیم مشائی علیه بالاترین مقام نظامی کشور هم سخن های درشت گفت و شکایت به محکمه برد، باید مردم باور می کردند که حساب دولت از سپاه جداست.

باید در تاکسی ها می گفتند مگر ندیدی که رییس دفتر رییس چطور در دهان کسی کوفت که از وی بالاتر در مقامات نظامی نیست. باید مردم از این گفتگو به این نتیجه می رسیدند که بین دولت و سپاه اختلاف است [و لابد اختلاف هم بر سر این است که دولت با سرکوب معترضان مخالف است و این سپاهی های سنگدل قبول نمی کنند] باید مردم به یاد می آوردند که در دوران اصلاحات یک روزنامه نگار فرمانده سابق سپاه را "جوان سیه چرده جنوبی" نوشت و مرتضوی برایش چهار ماه حبس معین کرد، حالا نگاه کنید قدرت را. نظامی ها جرات چپ نگاه کردن به دکتر را ندارند. دکتر فیروزآبادی که رحیم مشائی جسور چنین به باد حمله اش گرفت و وی را نادان خواند همان است که یک خودی در یک سایت خودی خبر کوتاهی نوشت که قرارست بازنشسته شود و بابت همین خبر روزها گوشه انفرادی نشست تا بفهمد و با دم شیر بازی نکند، همان که می گفتند این دولت روی سبیلش بر سر کار آمده است.

اما دریغا از باور، راننده تاکسی مسیر نظام آباد گفت بابا ما خودمان گنجشک را رنگ می کنیم جای فولکس واگن می فروشیم، اینا را بگو آخر عمری می خواهند ما را رنگ کنند.

یک شعبده دیگر
پس نکته دیگر از انبان ذخیره های ماجراساز بیرون کشیده شد "مجلس دیگر راس امور نیست"، باز فغان از این و آن برخاست که قانون اساسی چه می شود، گفته امام چه می شود، اما جناب حسینیان – که باشید تا وی نیز بزودی خرقه از سر به در آورد که در او این غیرت هست – با تن بیمار و گرفتار تخت شفاخانه خود را به مجلس کشاند تا از خروش نمایندگان در آستانه سفر بهجت اثر سازمان ملل جلوگیری کند. باهنر آمد دهان باز کند روزنامه جوانفکر – که او نیز باشد تا صبح دولتش بدمد – ناگهان فغان برداشت وطن دوستی کجا رفته در این موقعیت خطیر دکتر راهی سفری چنین دور و چنین سخن گفتن از توان مجلس برای "رای عدم اعتماد" زهی وقت ناشناسی و زهی نامسلمانی.

باز مردم گفتند همه این ها سوخت هواپیمای اختصاصی بود که لشکری را برد و مقصود هم نمایش اختلاف نظر رییس با رهبر و سپاه بود، تا آمریکائی ها رییس را بپذیرند و در عقب کاخ سفید را باز بگذارند و قید تحریم از گردن دولت باز شود.

رییس جمهور رفت در نیویورک و روزها و روزها گذشت نه سخن درشت گفت و نه علیه صهیونیزم، نه علیه آمریکائی ها و تهدید نظامی آمریکا، در مصاحبه ها هم چهره ای دیپلوماتیک نشان داد و حتی صدایش را پائین آورد تا در برابر خبرنگار و دوربین تلویزیون سی بی اس برای خانم کلینتون پیام بفرستد که "برای خودت می گویم این حرف ها بدست. خیرت را می خواهم". اما در تهران در ادارات، کارمندانی - که همه در چند سال گذشته بذله گو و یک پا عبید شده اند و صبح بدون سه چهار نکته که از کامیپوتر بچه ها استخراج می کنند روزشان شروع نمی شود - گفتند نگا کن امسال رییس چقدر مودب شده، ممکن است در دیدار کاخ سفید کراوات هم بزند.

چنین بود که سفر نیویورک به پایان نزدیک شد و موقع سخنرانی آخر. نمی شد که با دست خالی
به تهران برگشت در حالی که همه تجهیز شده اند برای انتقاد، پس آقای احمدی نژاد بمب کاغذی را از جیب به در آورد و سخن از دست داشتن برخی از عوامل دولت در فاجعه یازده سپتامبر گفت و شبش هم رییس جمهور دموکرات آمریکا که دیگر تحملش به پایان رسیده بود در مصاحبه با تلویزیون فارسی بی بی سی پاسخ ها داد. و همان شد که کیهان می خواست.

حالا دیگر نه مردم بلکه کارشناسان می گفتند خرج توپخانه تبلیغاتی رسید، سفر با یک جمله دکتر موفقیت آمیز شد. کیهان که وعده داده بود بعد از بازگشت رییس جمهور هم ماجرای کوروش را روشن کند هم تکلیف کوروش زمانه را، تبریک ورود گفت. علی مطهری و احمد توکلی و الیاس نادران و با هنر که می گفتند همقسم شده اند بزودی تکلیف قوه مقننه و مجریه را روشن کنند همگی زبان به تحسین گشودند. رهبر هم فرمودند "این سفر پرمغز و پرکار بود". لبخند را بر لب رییس جمهور و رییس دفتر می شد دید.
راننده تاکسی خط انقلاب به امام حسین گفت بابا شما چقدر ساده ای. قرار بود ملاقاتی بشود نشد. آن روی صفحه را گذاشتند.

امان از روزی
و وای به روزی که این ملت دریابد که راهش را به زور سد کرده اند، راه حلقومش را بسته اند، باور کند که ساده لوح و ابلهش گرفته اند، وای به آن هنگام که احساس کند سوارش شده اند، در این زمان است که هیچ نمی گوید فقط رو بر می گرداند. و این زمان است که طرف هر کار بکند – که بیچاره شاه آخرین کرد - به هر سو برود، جوابش لبخندی است که هزار معنی دارد. خودش را بکشد که من قبل از صدارت ثروتمند بودم زمین ها داشتم که بذل کردم، راننده تاکسی لبخند می زند که خودروها مال اوست، وارد کننده کمربند ایمنی است و ویدئوهای کره ای را هم او وارد می کند، تازه کیش را هم به یک شیخ عرب فروخته. و اگر کسی این را دریابد می تواند حرف مردم را تکرار کند و بر پشت قاطر بپرد و به عرشه و اتاق ناخدا برساند و کشتی را فتح کند. و ناخدا با افشاگری به عرشه رسیده هر چه کاپشن زیر بغل پاره فرسوده بپوشد تا ساده زیستی را یادآور شود، در مسجد روی گلیم بخسبد تا عکاسان عکس بگیرند، همان عکاسان چشمک می زنند و به هم می گویند نابغه ساده زیست اضافه حقوق مگه نمی خوای.
این که در کتاب ها خوانده ایم ایرانیان چطور بود که این همه هجوم از غرنویان و سلجویان و مغولان و مقدونیان و اعراب و روس ها و عثمانی ها را نه به جنگ بلکه به سکوت خود هضم کردند و محو کردند، یکی از روش های عملی آن هضم و محو همین است. چنان می کنند که شاه با کریم کرد. تا دیگر نیازی به لطیفه نباشد راه که برود خود به خود حرم به قهقهه افتد.
گفتند کریم شیره ای پدرش مرده بود وقتی احضار شد به حرم مبارکه ناصرالدین شاه، به میرنقیب گفت پدرمرده ام حال خنداندن و خندیدن ندارم ، نقیب گفت به قبله عالم نمی توان گفت. ناگزیر رفت. چنان که معمول بود شاه در وسط نشسته بود اهل حرم گوش تا گوش، کریم شیره ای نمی توانست لودگی کند، اشکش جاری بود همان طور در تخته روی حوض راه می رفت و صدای قهقهه حرم تا ته باب همایون می رسید. متعجب مانده بود که گریه دارم و سیاه پوشم این جمع به جای شیون دارند از خنده می ترکند. تا رسید به جائی که خطر کرد و گفت مسلمانا بابام مرده، اما زن و مرد دلشان را گرفته بودند تا معلوم شد همان اول که کریم شیره ای وارد شد یک کاغذ بزرگ به پشتش چسبانده اند که رویش نوشته شده: کریم امشب حال نداره.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 29, 2010 at 4:45 AM , Anonymous arash irani said...

در آغاز بگويم كه اين حقير شما را هميشه پدر معنوي خود مي دانسته و مي دانم و خواهم دانست ، سالها بود كه شاه الهي ها و مجاهدين امثال شما را متهم مي كردند به اينكه سوپاپ اطمينان رژيم هستيد و در پس پرده با راستي هاي رژيم زدوبند داريد و ملت را سركار گذاشته ايد. حال خود شما كه سالهاست انگشت اتهام طرفداران تءوري توطءه به سويتان دراز است هرچند با اكراه و از زبان راننده تاكسي و... صحبت از توطءه اصولگرايان براي سركار گذاشتن ملت به ميان مي كشيد، نمي دانم هواي غربت است يا دوري فيزيكي از وطن وكانون اتفاقات كه باعث مي شود اينگونه ببينيم مساءل را، ضمنا اين حقير هم وبلاگي ايجاد كردم www.chaarmezrab.blogspot.com

 
At September 29, 2010 at 4:49 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام

مغول آمد ، زد و کشت و برد
تکلیف معلوم بود: سکوت

اما امروز : حیف که هنوز هستند کسانی که به مغول ها اعتماد دارند

a.azad

 
At September 29, 2010 at 6:39 AM , Anonymous Anonymous said...

سبزک گرمساری نمی داند که در این ملک فقط اهورامزدا در آسمان تسلیم االله شد نه در زمین و ایرانی حمله مغول را جزای این گناه می دانست . چه زوری می زنند این حضرات . شگرد تکیه بر عقایدی که حکومت زمینی را آسمانی کند فقط توجیهی برای نوع حکومت و تداوم آن است . چه کوته فکر که با حذف نقش مردم، نقش دولت خویش برجسته می کنند .

 
At September 29, 2010 at 7:40 AM , Anonymous شیلا said...

یک ماه یکبار هم بنویسی باز چنان شیرین است که مزه اش می ماند . گرچه اگر هر روز هم بنویسی باز ما تشنه ایم.
بی تملق و بی اغراق می گویم و به دیگران هیچ کار ندارم اما من با هیچ نوشته ای چنین ارتباط برقرار نمی کنیم.
برقرار باشید استاد نادیده ما

 
At September 29, 2010 at 7:43 AM , Anonymous Anonymous said...

هاهاهاها محمود امشب حال نداره
واقعا درست گفته تاج زاده اگر راست می گوید به جای کمیته حقیقت یاب برای یازده سپتامبر یکی برای آدم کشی های دوران دولت خودش درست کند. یکی درست کند برای حوادثی که پیش از او به دست همکاران وی انجام شده. به ما بگوید چطور مرتضوی آدم کش و کثیف را که حتی آزاده میانه رو و معتدلی مانند بهنود را هم آزرد. خاک [...] بر سرت که دولتت جایگاه همه اراذل است. حیف از مهدی کلهر و مشائی . لایق تو همان جوانفکر [...]، الهام [...]، فاطمه [...] و سردار نقدی و همین اراذل هستند. ترا واقعا چه به رحیم که یک سروگردن از همه جداست. یعنی بلندترست

 
At September 29, 2010 at 7:44 AM , Anonymous شاگرد شما said...

حالی کردم ها

 
At September 29, 2010 at 2:11 PM , Blogger طرقه said...

درود بر آموزگار نکته ها و نوشته ها،
بهنـــود عزیز،
موسوی اگر یکشبه محبوب-و برای ما دهه شصتی ها شناخته- شد،معلول متانتش بود با ظلمی که پس از انتخابات بر او رفت و خواهر زاده اش شهید شد اما باز لب به بیراهه نگشود.و ثابت کرد ادب در او ریشه دوانده واینکه صادق بود و صادق ماند.این اکثریت حامی موسوی اگرچه همگی متین نیستند اما نزاکت که بینند محظوظ می شوند و هنوز محظوظند از یاداوری هفته قبل از کودتا.مناظره ی او با احمدینژاد و مستند2 ما را به اوج برد و صبح شنبه،با ما چنان کرد که هنوز نمی دانیم کجاییم :(
خود من بعنوان یک سبز-که هرگز از هیچکس بت نساخت-از موسوی ادب و تربیت و درست حرف زدن آموختم...می بینی؟ ما از رییس جمهور خانه نشینمان به یکباره چه آموخته ایم؟


سپاس

 
At September 29, 2010 at 2:21 PM , Anonymous Anonymous said...

وقتی به همین دو پست نگاه می کنم که بعد از دو هفته سکوت نوشته ای می بینم افشاگری و روشنگری اش برای یک سالم کافی است. اگر هر سایتی که باز می کنم و هر نشریه ای که می خوانم این قدر مرا هدایت می کرد عمرم به هدر نرفته بود.
ممنونم ممنونم
داورپناه

 
At September 30, 2010 at 12:40 AM , Anonymous Anonymous said...

چی شد بی احتیاطی کردی و یک دفعه هم غش کردی در مردانه. مردانه نوشتی . نه برای نازک نارنجی ها .نترسیدی که دلقک را دلقک بنامی من این [...] را چیزی کمتر از [...] می دانم هر چی می خواهی بگو

 
At September 30, 2010 at 2:08 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ شما هم میتوانید بخیل مخالفان احمدی نژاد بپیوندید مثل ۱۴ میلیون یهودی دنیا و اسراییل
یا تمام مسیحی های دست راستی دشمن اسلام و از داخلی ها که دیگر عرضی نیست اما دکتر مصدق قابل
قیاس با احمدی نژاد نیست علتش را ویلیام هندرسن وزیر خارجه امریکا در خاطراتش توضیح داده
که چگونه همه امید مصدق بجای قاطبه مردم ایران ( منظورم طرفداران پادشاه جوان و مذهبی های طرفدار
کاشانی و حزب توده ... نه فقط ملی گرایان )تماما بحزب دمکرات آمریکا که در راس امور امریکا بود خلاصه
شده بود و بمحض انتخاب آیزنهاور و آمدن دوباره چرچیل در انگلستان دولت مصدق بسرعت برق و باد
سقوط کرد ...اما امروز امریکا و انگلیس سی سالست دارند خودشان را جر میدهند و صدام را بجان ایران
انداختند و خودت بهتر از همه میدانید در پس پرده چه خبرست ....؟

این حکومت با آن حکومت تحمیلی امریکا و انگلیس اصلا قابل قیاس نیست
متاسفم که شیپور را از سر گشادش میزنید

 
At September 30, 2010 at 4:40 AM , Blogger انسان سکولار said...

حاضر!ه

 
At September 30, 2010 at 5:13 AM , Blogger انسان سکولار said...

استاد بزرگوارم

می توانید این کامنت مرا منتشر نکنید چرا که در کامنت بعدی حرفم را در حد مقدورات کلاس می زنم
ه(چه اجازه ای احمقانه ای دادم منی که منتشر نشدن و شدن کامنتها را نه تنها حق استاد بلکه تفقد استاد به خود می داند)ه

اما
آنقدر احمق نیستم که نتوانم حدس بزنم سرپرست خانواده ای بودن و غم نان اهل و عیال را داشتن یعنی چه

لعنت بر نابخرادانی که چون بهنودی را با اتومبیل آخرین سیستم و راننده و کاخ شخصی در جلسات تصمیم گیری سران نظام و هیئت های تعیین استراتژی کلان کشور نمی خواهند چون شعورش به این حرفها نمی رسد

مگر چوپان زادگانی بیش هستند آخر ؟ آنها کودکانی هستند که بزرگشان آنکس است که نامه از انشتین در اعلام بندگی به علمای اعظام قم جعل می کند؟

اما نکته در اینجاست که علارغم درک رمز پیامتان که در پست "گوش کن" یا در " داستان دیو و فرشته نیست" انعکاس دادم اما بعضا مردد می شوم که آیا استاد دارند خط حرفه ای خود را به عنوان کارمند بی بی سی دنبال می کنند یا این وبلاگ یک کلاس خصوصی است؟

استاد من در تهران هستم اما در شهرکهای صنعتی زندگی کردم تا اعماق زندگی کارگران و قشر محروم جامعه هم رفته ام

همان راننده تاکسی ها و کارگرانی که مدام دارند از اینها می نالند آخر الامر به احمدی نژاد رای می دهند و برای اینها جان هم می دهند

و بدتر از آن اینست که بقیه هم که چنین نیستند مانند آب خوردن با این استدلال که راه اصلاح رژیم بسته باشد تا سرنگون گردد به احمدینژاد رای دادند و آمدند گفتند رای من کو!!!؟

استاد کرم از خود درخت است و نیک می دانم که شما هم می دانید

کرم از خود درخت است و از ماست که بر ماست

نه که فکر کنید که چقولی همکلاسی ها را می کنم (من حتی در حال اشک ریختن شوخ طبعی خود را از دست نمی دهم) اما نگاه کنید چقدر بازی گوش و تنبل هستند تازه اینها افتخار شرکت در کلاس شما را دارند

در بخش "درباره ی من" ایمیل من هست شاید تفقد کرده یک چشمک من را میهمان کنید تا هراس اینکه "نکند آنکه باید به ما خط بدهد از حقایق بدور افتاده است" به جانم نیفتد

 
At September 30, 2010 at 9:35 AM , Blogger انسان سکولار said...

چیه آقایان دردتان آمده؟
خود را برنده ی و صاحب یک انتخابات بیست و چهار ملیونی می دانید و سخت است که خود را چنین مفتضح شده می یابید؟
حق دارید حق دارید
دنیا خائن به رای ملت می شمارند شما را؟
مگر این مقام چه دارد؟
آنهم در ایران که تو امیر کبیر و مصدق هم باشی
یا به خفت در حمام رگ می گشایند از دستت
یا در عزلت در احمدآباد زنجیر می بندند به پایت؟
پس چگونه است که برای ماندن در مصدر و ماندن در راس این فحش خوردن ها تن به ترجمه کردن نام ها می دهید؟

دردتان آمده آقایان ؟
حق دارید
اما بفهمید از کجا خورده اید
بفهمید
چنگ و دندان به سران غائله ی سبز نشان می دهید
سگهایتان پوز بند رها شده از بی قراری می خواهند قلاده از دست شما بدر آورند؟
مرا باش که فکر می کردم شانی پیدا کرده اید که در مقابل این اعتراضات صبوری می کنید
و یا عقلی البته

مرا ساده لوح را باش
نگو آقایان از جانشان می ترسیدند و چون خود را باز یابند تازه به قولی سی سال خود را بیمه شده می یابند و می خواهند راه رفته را دوباره به پیمایند زهی خیال باطل

جنبش سبز عضو جدید می خواهد از مخالفین سابقش

شما نمی فهمید آقایان شما نمی فهمید

آقایان!
بروید ببینید چگونه شد که مردم رفتند به احمدی نژاد رای دادند آمدند گفتند "رای من کو؟"

بروید علت این درد را بیابید

بروید ببیینید این ملت شهید پرور حقگو و حق مدار چرا چنین ریا کار و دروغگو ظاهر شدند؟
چگونه ملت چنین متزورانه شما را بازی دادند؟
نمی دانید چرا ؟

از بزرگشان یاد می گیرن!

مگر فراموش کردید در راستای حق باید تقیه کرد؟
مگر فراموش کردید در پاریس چه گفتند و در قم چه و در تهران چه؟
مگر فراموش کردید در زمانی که رئیس جمهور محبوب مردم در جبهه می جنگید چگونه شما در تهران زیر پایش را خالی می کردید؟
مگر فراموش کرده اید در روز عاشورا از راه انداختن کارناوال شادی هم برای تخریب وجه ی رقیب خودداری نکردید؟
مگر فراموش کردید چگونه نامها را ترجمه و مقتول را قاتل معرفی می کنید؟
مگر برای شما تهمت قتل زدن به انسانها از آب خوردن آسان تر نیست؟
نکند خودتان باورتان شده این افسانه های ساخته و پرورده ی دشمنان تان را که از روی بلاهت مبلغ آن هستید؟
واقعا فکر می کنید آنگاه که افسانه های محیرالعقولتان را ارائه می کنیدآنها که از شگفتی چشمانشان را گرد می کنند باورشان شده؟
آنها از حماقت شما تعجب می کنند و چون شما را چنین گستاخ و نادان به فهمشان می یابند می خواهند شما را گوشمالی داده مقهور جهل خودتان کنند

پس از چه تعجب می کنید ؟

از چه؟

چگونه انتظار دارید دروغ و ریا بکارید و راستی و درستی برداشت کنید؟

چگونه؟

آنهم در حالی که پاکان و نیکان این دیار را به روی مین رهنمود شدید و قلب زود باور بازماندگان شان را چنین شکسته اید

نکند آن حماقتی که در مردم می جوئید در خودتان متبلور شده است؟

 
At September 30, 2010 at 10:05 AM , Anonymous Anonymous said...

امان از روزی)
و وای به روزی که این ملت دریابد که راهش را به زور سد کرده اند، راه حلقومش را بسته اند، باور کند که ساده لوح و ابلهش گرفته اند، وای به آن هنگام که احساس کند سوارش شده اند، در این زمان است که هیچ نمی گوید فقط رو بر می گرداند)

درود بر مسعود عزيز
كه هز از چند گاهي با اين مقالات روشنگرانه ات كولاك مي كني
نسل جوان تاريخ كمتر مي داند و عجول است نياز دارد كه بزرگاني چون شما بشكنيد اين جو ياس و نا اميدي را...
ما پا به سن گذاشته ها مي دانيم
شاه هم چنين باوري از انقلاب مردم ايران نداشت
مردم ايران همانطور كه گفتي خدا نكند كه كسي از چشمشان بيفتد



صبوري بايد كرد
دست مريزاد

 
At September 30, 2010 at 12:49 PM , Anonymous Anonymous said...

حتا کیهان، مطهری، توکلی و ... هم دوزاریشان افتاد که پس از آن مصاحبه ها و سخنرانیها در نیویورک حمله به احمدی نژاد یکجور سر کوبیدن به دیوار است. حتمن متوجه هستید که موقعیت ایشان کاملن متفاوت با شرایط شماست! احتیاط ایشان از آنجاست که هنوزچیزی برای از دست دادن دارند! اما شرایط شما مرا به یاد آن چاهکنی میاندازد که چاه بی آبی را کلنگ میزد...
برزو

 
At September 30, 2010 at 6:24 PM , Anonymous خسته said...

"و وای به روزی که این ملت دریابد که راهش را به زور سد کرده اند، راه حلقومش را بسته اند، باور کند که ساده لوح و ابلهش گرفته اند، وای به آن هنگام که احساس کند سوارش شده اند، در این زمان است که هیچ نمی گوید فقط رو بر می گرداند"؛

؛...یعنی شما میگویید این ملت هنوز نفهمیده است و روی برنگردانده؟!؛

 
At October 1, 2010 at 6:02 AM , Anonymous Anonymous said...

معجزه هزاره چهارم!
ببينيد برای اين دستگاه:
http://www.isna.ir/ISNA/PicView.aspx?Pic=Pic-1624175-18&Lang=P
که ابتدايی ترين دستگاه Screening است و در واقع يک لاپتاپ است به اضافه نرم افزاری برای تست حساسيت شنوايی نوزادن، چه الم شنگه ای راه انداختند. حتی گروه کُر هم آورده اند.
آخر قسمت اصلی اين دستگاه که يک لاپتاپ است که جهان فن آوری آن را مديون دانشمندان اروپايی و آمريکايی است. حالا در ايران دوتا گوشی به آن وصل کرده اند . گنده گويی ها را هم در گزارش بخوانيد.
عکسها را اينجا ببينيد.
http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1624175&Lang=P

و گزارش را اينجت
http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1624305&Lang=P

 
At October 2, 2010 at 11:38 AM , Anonymous سرداری said...

آقا برزو واقعا که [...] من نمی دانم چرا ما اولین چیزی را که در برخورد با سیاست می فروشیم و از دست می دهیم شرم و حیاست و تصور می کنم همین قدر که یک اسم مستعار درست کردیم و کسی ما را نداشت می شود پشت دیوار [...] اما نه برادر . ما هستیم ما قدر بزرگانمان را می دانیم . کاشکی ما هم از نسل سابق بودیم و راهی نبود که از نظر دیگران با خبر شویم و همین قدر در جهل می ماندیم و نمی فهمیدیم که چقدر عقب افتاده ایم و چه هموطنان گرامی داریم . با عرض پوزش از جناب بهنود

 
At October 3, 2010 at 2:07 PM , Anonymous firouzeh said...

belakhare kasi ham bayad bargehaye tarikh ra siah konad ta ayandegan sefidi an ra bebinand....

 
At October 4, 2010 at 9:16 AM , Anonymous Anonymous said...

دوست عزیز خانم و یا آقای سرداری،
با فرمایشات شما کاملا موافقم، و اجازه دهید بگویم این حقیر نه میخواهم و نه میتوانم کوچکترین خدشه ای به ارزش و محبوبیت استاد وارد کنم. مقصود همگی ما یافتن کوتاه ترین و کم هزینه ترن راه برای رسیدن به خواسته هایمان است، و بنده اطمینان دارم که برای استاد بهنود بیش از شما احترام قائلم و دوستشان دارم، اما این دلیل نمیشود که همیشه با ایشان موافق باشم.
و اما شما لطفآ نگاهی دوباره بیاندازید به کامنت خودتان تا دستتان بیاید شرم و حیا و تربیت و فرهنگ چگونه باید ارائه شود تا خودمان خود را نفی نکرده باشیم و کسی ناچار به نقطه گزاری کامنت ما نشود.
با تشکر ، برزو

 
At October 4, 2010 at 9:57 AM , Anonymous رها said...

چی‌ شده ناپرهیزی کردی آقای بهنود!

رها

 
At October 5, 2010 at 1:48 AM , Anonymous Anonymous said...

احمدی نژاد اگر هزار دروغ گفته باشد اما در مورد قدرت یهودیان در تمام امور غربی ها بخصوص
مطبوعات آنها ذره ایی دروغ نگفته یک مثال کوچک بزنم ؟

ریک سانچز خبر نگار زبده سی ان ان که در کوبیدن احمدی نژاد ید طولایی دارد دیروز
در عین ناباوری یکهو از دهانش در رفت و گفت مطبوعات امریکا تماما توسط یهودیان هم
ساپورت مالی و یا گردانده میشوند و .....؟

همین امروز این خبرنگار از سی ان ان اخراج شد

حالا احمدی نژاد چرا با این اقیانوس قدرت در افتاده خدا میداند و بس

 
At October 6, 2010 at 12:00 AM , Blogger Pedram Rahimi said...

اساساً حکايت ملت نه چندان فهيم و مُفتخور ايران که همه چرخ زندگيشان در حال چرخش است و بحران اقتصادي جهان هم به چيزشان! همين است که در تاکسي و جمع فاميل روده درازي و تحليل سياسي از خودشان در کنند که به لعنت خدا هم نمي ارزد. نه آقاجان مردم ايران که سهله، مردم اروپا هم وقتي ميخواستن قانون اساسي اتحاديه اروپا را تأييد کنند در اون حد و اندازه نبودن که قدرت تشخيص داشته باشن، چهارتا کاسب و بي سواد و دهري رو چه به تشخيص. تعيين صلاحيت دولتمردان و نظارت به کارشون هم سازوکار خودش رو داره و نيازي به حرفهاي ژورناليسي ارباب رسانه و جيره خواران خارج نشين نيست

 
At October 6, 2010 at 3:47 AM , Anonymous Anonymous said...

در جواب افاضات آقا پدرام باید عرض شود [...] یواش داداش مواظب جلوت باش

 
At October 6, 2010 at 5:11 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود جان سلام
نوشته ات گویای هزاران مطلب است. من چیزی برای گفتن ندارم ولی برای اینکه بگویم به سایتت سر زدم یگ عبارت مصطلح " سر سفره پدر و مادرش بزرگ شده است" اضافه می کنم.
فرق میان احمدی با دیگر شخصیتهایی که شما نام بردید این است که ایشان هیچگاه سر سفره خانواده اش غذا نتخورده است.
آخه مگه میشه انسان سر سفره پدر و مادرش غذا خورده باشد و اینهمه بی حیا، دریده و دروغگو باشد.
بهنود عزیز آنهاییکه ترا می شناسند قطعا دعایت می کنند تا ما انسانهای رادیکال را از مسیر غلط بیرون هدایت کنی.
دوست دارم همیشه
طهماسبی

 
At October 8, 2010 at 8:38 PM , Blogger hamed said...

سلام استاد
استاد چند وقتی هست کم کار شدید من هر روز به امید این که مقاله جدیدی از شما بخونم به سایتتون سر میزنم اما دست خالی بر می گردم
با آرزوی سلامتی برای شما

 
At October 9, 2010 at 4:01 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام. آقای بهنود نمبخواین مطلب جدید بذارید؟ لااقل این عکس آخری رو یه کاریش بکنین لطفا! بد جوری روی اعصاب ماست

 
At October 10, 2010 at 4:04 AM , Anonymous مینا مرادی said...

سلام جناب بهنود مدتیست که احساسی در من پدید امده که هیچ دلیلی هم بر درست بودن ان ندارم ..فقط یک نوع حس قویست که شاید یک سوئ ظن بیش نباشد ..فکر کردم صراحتا با خود شما در میان بگذارم ..راستش فکر میکنم که بعضی از کامنتها را خودتان میگذارید بخصوص گاهی در پاسخ به بعضی از کامنت گذاران..همانطور که گفتم یک حس است ودلیل هم ندارم ..فقط با شما قراری میگذارم ..اگر این حس من صحت دارد ..این نوشته مرا منتشر نکنید واگر صحت ندارد انرا منتشر کنید ..قرارم بر اینست که پاسخ صریح شما را به درخواست خود راست بپندارم وبیش ازاین خود را در این سوئ ظن نگه ندارم.چرا که میدانیم کآن کثیر الظن اثم

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home