Monday, August 2, 2010

شاملو به عنوان یک روزنامه نویس


شاملو، به عنوان روزنامه نویس مقاله ای است که برای مجموعه ای نوشتم که سایت فارسی بی بی سی به مناسبت دهمین سال درگذشت شاملو تدارک دیده است

می توان گفت شغل اصلی احمد شاملو روزنامه نگاری بود. بیش تر عمر، شعر گفت و مدام هم می گفت و به شاعری در همه جهان شهره است و به حق دارای عنوان مشهورترین شاعر معاصر ایران، اما شغلش شاعری نبود و جز ده سال آخر عمر شغلش روزنامه نگاری بود چرا که به دوران او کس در ایران با شاعری زندگی نمی توانست.

شاملو نه فعال سیاسی بود، نه تمام وقت مترجم و سناریست و مصحح حافظ بود. روزنامه نگاری اولین و آخرین شغل او بود و شاعری جدی ترین دلمشغولی وی. در سی سال آخر عمر، این درست است که، دیگر نشریه ای اداره نکرد و هم این زمان بود که تالبف کتاب کوچه را به عنوان شغل واقعی و تمام وقت برگزید و دهخداوار یک تنه [البته همراه همسر و همسفرش آیدا] این مجموعه را به جائی رساند.

بیش از بیست نشریه ای که شاملو از سال های پایانی جنگ جهانی دوم تا سی و پنج سال بعد منشر کرد و یا از زمره بینان گذارانش بود، نشریاتی بودند با گرایش ادبی و فرهنگی، اما در آن میان در نشریات عمومی هم بخت آزمود. مهم ترین مشخصه نشریاتی که وی منتشر می کرد نوآوری در شکل و محتوای آن ها بود. ابتکارهائی که نشان علاقه اش به حرفه روزنامه نگاری و دلبستگی شدیدش به داشتن رسانه ای به دلخواه بود.

معیشت شاعران
یکی دو دهه است که بعضی شاعران در ایران، با شاعری معیشت می کنند، پیش از این از این خبرها نبود. معمولا شاعر از جیب پدر و ارث می خورد یا به فقر می گذراند اگر معلم نبود مثل آزاد، آتشی و نیستانی و اگر کارمند نبود مثل فریدون مشیری، سیاوش کسرائی و نادر نادرپور، حتی کمتری مثل بیژن ترقی و یا مدت کمی بیژن الهی شاعر کتابفروشی داشتند که دست کم به شاعری نزدیک باشد و یا مثل فروغ فرخ زاد و احمدرضا احمدی در مرکزی فرهنگی و هنری کار کردند که با شعر و کتاب و فیلم سرکار داشته باشند.

شاملو شاید تنها شاعری بود که اگر مشکلات کار و دخالت های سیاسی نبود می توانست در سال های پایان عمر با فروش کتاب هایش زندگی بگذراند اما نه دستگاه حکومت راحت وی را می خواست و نه ناشران و دیگران چنین مجالی برای او باقی گذاشتند.

زندان و آوارگی در آغاز زندگی اجتماعیش بر او غالب بود و در میانه سالی هم تا زمانی که چنان بلند آوازه شود که نزدیک بود نوبل ادبیات نصیبش شود، و تعداد کتاب هایش از پنجاه گذاشت، آرامشی درخور را در وطن خود به دست نیاورد. این زمانی بود که از اقامت در آمریکا چشم پوشید، خسته برگشت، و گفت من چراغم در این جا می سوزد.

این بی سامانی طولانی و خانه عوض کردن چندین باره، داستان ها و ترجمه ها و شعرهایش را پراکند و چه بسا از آثارش را از دسترسش چنان دور کرد که تا زنده بود در حسرتشان ماند. و از جمله نشریاتی که در آن ها نوشت یا اداره شان کرد.

اما مسلم است که احمد شاملو در میانه زندگی، بیش از بیست نشریه را هم سردبیری کرد. از ادیب که هفته نامه ای بود و در سال 1325 سردبیرش شد تا کتاب جمعه که تنها نشریه ای بود که بعد از انقلاب در ایران منتشر کرد و بازگشت به رویای کتاب های هفته بود بعد از نزدیک بیست سال. از آتشبار نشریه جنجالی انجوی شیرازی که از هر سطرش فریاد انقلاب خواهی و انتقام جوئی و ضدیت با قدرت مرکزی بلند بود تا ایرانشهر که همزمان با انقلاب ایران در لندن سردبیری کرد.

روزگاری نجف دریابندری در مقدمه کتاب چنین کنند بزرگان از داروئی نوشته بود که شاملو به هر نشریه بیمار می خوراند شفا می یافت و به تیراژ می رسید و این همان داروئی بود که به هر نشریه دایر که می خوراند آن را به محاق تعطیل می برد. و فورمول این دارو که هم شفا می داد و هم مرگ می آورد یک شعر بلند از خودش، ترجمه عروسی خون لورکا و شاید هم نمایشنامه حلوا برای زنده ها بود.[نقل به مضمون].

در پشت گفته نجف دریابندری واقعیتی نهفته است . این که شاملو روزنامه نگار با ذوقی بود که وقتی پا به بامشاد و خوشه گذاشت و حتی روزی که سردبیر کتاب هفته شد، سرنوشت این نشریات دگرگون شد.

علاوه بر سلیقه خاص و آوانگاردی که در انتخاب موضوع داشت، در ویراستاری هم به صنعت ایجاز تسلط داشت و از "اطناب ممل" دوری می کرد. با خوانندگان ارتباطی برقرار می کرد که به اصطلاح امروزی معتقد به بخش های اینتراکتیو بود. و از همه مهم تر نگاهش به گرافیک و شکل نشریه.

شاملو سلایق گرافیکی خود را ابتدا در جلد کتاب هایش نشان داد و حتی کاغذ چند چاپ کتاب های خود را توانست از میان کاغدهای کاهی چنان برگزیند که معمول نبود و جلوه کرد. اما تا زمانی که به کیهان رفت که امکانات مناسب داشت، آن همه ذوق را با وقت گذاشتن ها در هنگام صفحه بندی، در گراور سازی زانیج خواه گذراند.

کتاب جمعه کیهان فرصتی شد که کار را تمام کند و این زمانی بود که مرتضی ممیز هم دانش آموخته گرافیک از آلمان برگشته بود و چه سردبیری بهتر از احمد شاملو برای به میدان کشیدن غمزه های گرافیک. چنین بود که کتاب جمعه به سردبیری شاملو اولین نشریه به راستی شکیل و از نظر شکل و گرافیک علمی بود. ممیز خود از شاملو به عنوان اولین سردبیر هنرشناس و مشوق خود یاد می کرد.

روایت آیدا
صادق ترین کس برای روایت احمد شاملو، آیداست، در عین حال کس به اندازه آیدا آشنای شاعر نیست. همین امسال که ده سال از درگذشت شاملو گذشته آیدا سرکیسیان در گفتگوئی با روزنامه شرق تصویری از روزنامه نگاری شاملو داد.

"شاملو ارتباط نزديك و رویارو با مردم را دوست داشت . معتقد بود بهترين نوع ارتباطي كه می‌تواند با جامعه داشته باشد انتشار یک نشریه است . کارهای كتاب هفته یا كتاب جمعه و یا خوشه را در یک هفته آماده می کرد. اعتماد به نفس عجيبي داشت."

به گفته آیدا "همكاري شاملو با مجلات از 17 سالگي شروع ‌شد زماني كه از زندان روس‌ها بعد از 24 ماه آزاد گشت. آتشبار، كبوتر صلح، مصلحت، پايگاه آزادي نشرياتي بود كه شاملو برای آنها می نوشت. تا آرام آرام سعي كرد خود يك مجله منتشر كند با هزینه و همت خود و یا دوستی، يكي دو شماره مجله با فرهنگ فرهي و عبدالله ناظر از آن دوران یادگار است. بعد از آشنايي‌اش با نيما تلاش کرد شعرهای نيما را چاپ كند، در مقابل کسانی که شعر نو و نيما را جدی نمی‌گیرند و بی‌ارزش می‌دانستند ایستاده بود و تلاش می کرد حتا اگر شده مجله‌اي يك شماره شود اما با یک شعر از نيما".

در بخش دیگری از این مصاحبه آیدا تعریف کرده است که "سرانجام خانم اشرف الملوك اسلامي ، مادر فرزندان او که معلم بود و خواهرش در وزارت فرهنگ فعال براي شاملو امتياز يك مجله گرفت که دو سه شماره آن در قطع كوچك منتشر شد. زماني هم كه با خانم طوسي حائری آشنا شد، به نام خواهر خانم حائری امتياز مجله مي‌گيرند و [باز چند شماره ای منتشر می شود] در این میان یک چند نیز سردبیری بامشاد و آشنا را به عهده گرفت. دو مجله كه در سالهای میانه دهه سی مجلات پرباری به شمار مي‌رفتند".

آیدا خود شاملو را زمانی شناخت که در کتاب هفته سردبیر بود. چنان که گفته است " از علاقه‌مندان كتاب هفته بودم و آن را مي‌خواندم. بعد از آشنایی‌مان كتاب باغ آيينه را به من داد و گفت بخوان، روي كتاب هم نوشته بود ا. بامداد. كتاب را بردم و خواندم . گفتم :کتاب خودته. گفت: نه ! این کتاب ا. بامداد است. ناقلا بود نمي‌گفت كيست. حتا نمي‌گفت سردبير كتاب هفته است".

نویسنده این سطور نیز در سال های چهل با شاملو در موقعی که سردبیر خوشه بود آشنا شد. نوشته ها و شعرهائی که ویراستاری می کرد، دقت و وسواسی که در تصحیح داشت آموزنده بود.
در آن زمان که نه اینترنتی بود و نه حتی کتابخانه دایر و مجهزی در دسترس، یافتن عکس مناسبت از نخبگان جهانی کاری شاق بود. اولین و دومین احضار به ساواک برای این نویسنده زمانی بود که به خواست شاملو برای یافتن عکس ایلیا النبورگ نویسنده و روزنامه نگار روس [که همان زمان در گذشته بود] به بخش فرهنگی سفارت شوروی رفت. و چندی بعد دوباره وقتی نیاز به تصویری از پاسترناک داشت همین راه طی شد و باز در همان ساواک سر در آوردیم. اما برایش مهم نبود. مهم این که باید نشریه ای که منتشر می کرد بهترین باشد.

کسانی که در سال های دهه شصت نشریاتی مانند آدینه و تکاپو را منتشر می کردند به یاد دارند که باز نگاه نقدانه وی، همراه وسوسه روزنامه نگاری موجب می شد که آنان را رهنمائی کند، سوژه بدهد و نقد کند.

از همین روست که می گویم شغل اصلی اش روزنامه نگاری بود گرچه بلند آوازه ترین شاعر ایرانی شد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 2, 2010 at 10:01 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

متن کامل صحبت‌های آیدا در روزنامه‌ی شرق نیامده و در سایت شاملو متن کامل موجود است.

 
At August 2, 2010 at 12:40 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود سلام
ای کاش یه چیزی در مورد انتقادهای آقای گلستان از شاملو در مصاحبه با شهروند امروز می نوشتین. شما که هر دو نفر رو از نزدیک میشناختین و میشناسین.
آقای سرکوهی یه چیزایی تو مطلبش برای بی بی سی گفته (ترجمه های شاملو...) اما من چیز زیادی دستگیرم نشد.
ای کاش یه توضیحی شما بدین.

 
At August 2, 2010 at 9:15 PM , Anonymous Anonymous said...

او همچون دیگر شاعران ایرانی بار تاریخ ما را بدوش حمل کرد و برخلاف دزدانی که سی سال پیش با چراغ آمدند ، شاخکهای حساسش کجرویهای حکام را مانند یک روشنفکر واقعی به نفع توده های مردم و به زبان خودشان افشا می کرد

 
At August 3, 2010 at 1:54 AM , Anonymous Anonymous said...

چقدر آگاهی دهنده و بی شعار. چقدر فروتن و مهربان. در هر دوره از زندگی شما یاد گرفته ایم .
من عاشق احمدشاملو هستم اما شعرهایش . نه با نظراتش موافقم و نه با ترجمه هایش. اما می دانم که جامعه مطلق زده ما نیاز به آگاهی دارد تا به حقیقت آدم ها برسد

 
At August 3, 2010 at 1:54 AM , Anonymous Anonymous said...

چقدر آگاهی دهنده و بی شعار. چقدر فروتن و مهربان. در هر دوره از زندگی شما یاد گرفته ایم .
من عاشق احمدشاملو هستم اما شعرهایش . نه با نظراتش موافقم و نه با ترجمه هایش. اما می دانم که جامعه مطلق زده ما نیاز به آگاهی دارد تا به حقیقت آدم ها برسد

 
At August 3, 2010 at 1:54 AM , Anonymous Anonymous said...

عالی . چرا این قدر کم می نویسید

 
At August 3, 2010 at 6:58 AM , Blogger انسان سکولار said...

بگم ؟ نگم؟
تیکه پارم میکنن !
البته نه اگه محکم بگم جرات نمیکنن اخلاق ایرانی اینه
مثلن اینجوری:
برین جمع بابا مگر شاعر باید کار سیاسی کنه؟
اگه آقا میخواست شاعر نامدار باشه یا دائر........نه
این طوری که میشم همونهائی که ازشون انتقاد میکنم که حرمت استاد رو ندارن
خوب پس چجوری بگم که به نظر من اخلاق سیاست زدگی مون مبنی بر اینکه همه علاقه دارن سیاست مدارها رو بچزونن از بقال سر کوچه تا شاعر نامدارمون بدون اینکه عملن حتی وظیفه ی شهروندی خودشون رو که رای دادن باشه انجام بدهند را عامل عقب افتادگی سیاسیمون میدونم؟
استاد میگه :
"شاملو نه فعال سیاسی بود، نه تمام وقت مترجم و سناریست و مصحح حافظ بود. روزنامه نگاری اولین و آخرین شغل او بود و شاعری جدی ترین دلمشغولی وی."
و بعد میگه:
"شاملو شاید تنها شاعری بود که اگر مشکلات کار و دخالت های سیاسی نبود می توانست در سال های پایان عمر با فروش کتاب هایش زندگی بگذراند اما نه دستگاه حکومت راحت وی را می خواست و نه ناشران و دیگران چنین مجالی برای او باقی گذاشتند. "
خوب آیا بهتر ......
بابا اصلن ما این پست رو نخوندیم
بزار به کار سیاسی اجتماعی خودمون برسیم و با دخالت در کار تاریخ ادبیات ایران دودمانمون رو به باد ندهیم

 
At August 4, 2010 at 2:00 AM , Anonymous حسن said...

غول بزرگ بزرگ بود هیولا بود . این که هم نسلانش به او حسادت می کنند حق دارند، حق همه شان از اخوان و فروغ و سهراب و دیگران را خورده بود. بگذارید در گوشی از عوامل جوانی چیزی به شما بگویم من نیما را از آن رو خواندم و خوشم هم آمد که شاملو گفته بود. خواهری دارم که حافظ را از همان نسخه پر غلط و دست انداز شاملو می شناخت و الان هم که سال هاست رفته از ایران همان را برده است

 
At August 4, 2010 at 11:47 AM , Anonymous نادری said...

همیشه وقتی به شاملو می رسید با حال تر و احساساتی تر می نوشتی . یا ما جوانتر بودیم. از نویسنده بی تو کلمه یتیم تر شد انتظار بود که در دهمین سال مرگ دوست و مقتدایش شاملو کمی ما را بگریاند. به هر حال استفاده بردیم

 
At August 4, 2010 at 3:38 PM , Anonymous Anonymous said...

غربزده،جاسوس شوروي،حامي رژيم پهلوي و دهها مورد ديگه اتهاماتيست كه مخالفان يا دشمنان شاملو به او ميزنند با اين همه هنوز جايگاه او رفيع است . حتي در گور هم چه مجموعه اي را در چندمتري خود جمع كرده !احمد محمود،گلشيري پوينده، مختاري، صفرخان.هرموقع گذارت به امامزاده طاهر (يا به قول دوست رند ما امامزاده شاملو )مي افتد شاخه گلي بر خاكش و دختري يا پسري جوان و گاه ميانسال يا كهنسالي را مي بيني كه بر آرامگاهش نه فاتحه بلكه شعري از خود شاملو را زمزمه مي كنند و ناخودآكاه خود را همنوا با آنها مي يابي و آنگاه نگاه متعجبانه ي مردم عامي كه اين خفته در خاك كيست ؟ و تو هم كه كم و بيش شناختي از او داري بناگاه به خود مي آيي و از خود مي پرسي :براستي او كيست ؟

 
At August 5, 2010 at 1:52 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ باور کنید شاملو با تمام مکتوباتش و سوادش یکصدم تختی معروفیت نداشت تختی
حتی دبیرستان را هم تمام نکرده بود اما بخاطر قهرمان جهان شدنش باندازه کافی توشه معروفیت در عامه
را جمع کرده بود و وقتی هم علم مبارزه علیه شاه را بلند کرد قشر تحصیلکرده ها هم ویرا پذیرفتند
بعد از انقلاب ۵۷ شاملو دکان دو نبش مبارزه را رها نکرد و تا دم آخر ادامه داد ......؟
تاریخ ایران از بدو تاسیس تا بحال همیشه اینگونه بوده و نقش پر بار ادبیات ایران همیشه بخاطر
حکومت و مردم و قشر روشنفکرش همواره بهمین منوال بوده و بهمین خاطر شاملوها هر گز بفکر
مردم در مقابله حکومتهایش خون دل نخورده اند بلکه ادامه دهنده راه صدها و هزاران شاعری هستند
که از دوران مادها !!! تا همین امروز روز بعنوان یک شغل قابل قبول بوده و خواهند بود

 
At August 5, 2010 at 3:55 AM , Anonymous کوروش said...

به نظر من مهمترین ویژگی شاملو این بود که در مقابل استبداد مذهبی هم ایستاد و مانند عده ای خود را به ماهیت فاسد کننده قدرت در جمهوری اسلامی نفروخت
شاعر و آزاده و منتقد ماند

 
At August 5, 2010 at 1:37 PM , Blogger انسان سکولار said...

بنظر استاد روی ما زیادی حساب کردند و مانند دانشجویان مقطع دکترا با ما رفتار میکنند
دیگر اصول را نمیگویند .
حرفی وسط می اندازند تا شاگردان که چون پروانه هائی (بعضن هم مگس هائی) دور شمع وجودش گرد آمده اند خود بگویند و در معیت استاد یاد بگیرند.
دوستی شهرت تختی را برتر از شاملو دانستند.
من شخصن از آن بی هنرانی هستم که با عدم درک هشتاد درصد شعرهای شاملو به مرحله ی عبودیت وی نرسیدم
اما انصافن بعضی شعرهایش مانند مصلوب شاملو را فهمیدم و خوشم آمد.
فرق شاملو و تختی در ماندگاری اثرشان است همانطور که میبینیم که شاملو بدون حمایت دولتی همچنان پدیده ای است (گرچه اگر افراط نمیکرد حتی با انتقاد از کلیت استبداد شاید تقدیر حکومتی هم میداشت) و تختی چون روی حمایت مردم حساب کرد و ما هم کلن تا مرعوب نباشیم قدر شناس نیستیم چون تختی را شکست خورده یافتیم چنان بی مهری اش کردیم که ماندن را تاب نیاورد
اما اشعار شاملو هنوز چنان نادانی ما را به سرمان میکوبد که خبر دار در مفابلش می ایستیم تا شاید یک روزی کسی جرات کند و بگوید شاید اینکه معنای اینها را نمیفهمیم دلیل دیگری دارد

 
At August 6, 2010 at 1:55 PM , Anonymous Anonymous said...

با اجازه ی استاد و تشکر از توجه ایشان به این حافظ زبان فارسی و شاعر جهانی،
به نظر من هم بعضی از شعرهای شاملو ماورای درک ما هستند. مثلان این مقدمه ی یکی از معاصر ترین شعرهایشان است :
***
ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود میخواهی ،-
آدمی بودن حسرتا!
مشگلیست در مرز نا ممکن، نمی بینی؟
...
***
منهم زیاد نفهمیدم ولی اقرار میکنم که زیبا است و عظیم، و رازی و چه بسا رازهایی در دل دارد ! خوشبختانه شاملو ابدی است و میماند . تا شاید آیندگان بهتر بفهمندش...
برزو

 
At August 7, 2010 at 5:15 AM , Blogger انسان سکولار said...

استاد طبق معمول اگر حرف مفت میزنم منتشرنکنید

دوستان بیائید عقلمان را روی هم گذاشته همین شعری که دوستمان آورد


ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود میخواهی ،-
آدمی بودن حسرتا!
مشگلیست در مرز نا ممکن، نمی بینی؟

را تفسیر کنیم
تا مشت محکمی زده باشیم به دهان یاوه گویانی که میگویند وقتی شاعری معروف و حرفه ای میشود گه گاه از سر انتظار دیگران اشعاری میسراید که فقط در سایه ی شاهکارهای قبلی اش قابل ارائه میگردد

 
At August 7, 2010 at 8:10 AM , Anonymous Anonymous said...

برای اینکه کوتاهی نشده باشه در ادای احترام به شاملو و شعرش، ادامه ی شعر ای کاش آب بودم:
***
ای کاش آب بودم - به خود میگویم-
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
(- تا به زخم تبر بر خاکش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سست کاج را سرسبزی جاودانه بخشیدن
(- از آن پیشتر که صلیبی اش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل ؟)
یا به سیراب کردن لب تشنه یی
رضایت خاطری احساس کردن
(- حتا اگر به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیر ی گردنش بزنند؟
حیرت ات را بر نمیانگیزد
قا بیل برادر خود شدن
یا جلاد دیگر اندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
همه یی انگشتان به جان ؟)
***
میدانم میدانم میدانم
با اینهمه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است.
آه
کاش هنوز
به بیخبری
قطره ای بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه ای
نه در این اقیانوس کشاکش بیداد
سرگشته موج بی مایه ای.

 
At August 11, 2010 at 1:37 AM , Blogger انسان سکولار said...

با اجازه ی استاد
برزو جان
فکر نکنی متوجه نیستم منو تحریک میکنی که با حرف بی ربط زدن جلوی استاد ضایع بشم! و نظم کلاس رو بهم بزنم تا استاد بیرونم کنه و بهم بخندید!!!ه


اینجا که دهنم بسته است باشه دوباره که توی محله ی خودمون پیدات شد
http://goo.gl/M6CN
سلامت میکنم
(ارادت)

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home