Wednesday, December 16, 2009

به برادری


به برادری عنوانی است که خودش به این نوشته داده، همان که گلرخ نامش نهادم . نوشته زل زده به من با آن چشمهای سیاه و ابروهای فر خورده در هم با آن لبخند اجتناب نا پذیز از دیدن خودش در روسری گلدار خواهر

و حالا ادامه اش را بخوانید

نگاهش مرا می برد به خاطره های کودکی که شوهر خاله با مانتوو روسری خاله، مارا جلوی تلویزیون غافل گیر می کرد و قهقهه ما که بلند می شد ..خاله و مامان هم قهقهه می زدند.. خانه های پا برجا.. خاله های نازنین

اندازه نگاهش دست من است
می توانم بزرگ ترش کنم
نگاهِ ثبت شده را جلو و عقب می کنم
نور منعکس در مردمک چشمهایش انعکاس نور مانیتور است..مردمک چشمهایم را تجسم می کنم ..که همین لحظه همین نور را منعکس می کند.... چه ابدیتی در این رد و بدل شدن نور جاریست....در این نگاه ذوق زده پیکسل پیکسل ..بین من و این چشمها
می دانم که شش ماهیست خیره به همین مانیتور لعنتیست.. حالا خودش می سازد تصویر حبس شده را در آن
مانیتور آینه ای شده است.. صورتش در آن تکثیر می شود.. با همان ذوق جا ماند در چشمها
به من نگاه می کند در این شکی نیست ..در این لحظه و در این رفت و آمد نور ما به هم خیره شده ایم.

اما او همزمان به چشمهای بسیاری خیره است
او همزمان با این لحظه پلک زدن من مشغول تکثیر شدن است
در فضایی به غایت مجازی و بی مرز..در فضایی به شدت حقیقی در صفحات تاریخ .. این نگاه واقعی مشغول چرخیدن است

این مژه های سیاه و این ابروهای در هم.. همزمان چشم در چشم کودتاست.. خیره در چشم های وقیح کودتا با همین خنده ثبت شده
چه تناقضی.. جهانی فاصله است میان وقاحت آن یکی و معصومیت این. حالا به هم رسیده اند در هم تنیده شده اند.. صفحات خبرگزاریهای دروغ پر می شود از این چشمها و خنده ها.. چه تسخیر و نرم و بی صدایی صورتهای مردم رفته اند در صفحات کودتا. صورتهای حقیقی با عکسهایی که خودشان گرفته اند با روسری های خواهرانشان..ایستاده اند خیره به ما.. با علامت وی دستهایشان.. بلاخره بعد از 6 ماه تصویری این چنین حقیقی از مردم در خبرگزاریهای دروغ می چرخد.. و فارغ ازخطوط و کلمه های تهوع آور پایین و بالایش به ما نگاه می کنند و با اون ذوق ته چشم و با آن دو انگشت یادمان می آورند.روز پیروزی را.. و امید را که خود همین نگاه است.. با ابروهای فر خورده در هم.

کلمه ای که در سرم می چرخد واضح است....کلمه تازه ای نیست.. مصرف شده است .. انقدر که حرف حرفش از معنی خالیست.. کلمه از صدا و سیما گذشته است برای سالها.. عریان و بی محتوا شده است..
و حالا و در این نور مانیتور به ذهن من نازل می شود..مستقیم:
برادر!

.. به خودم می گویم.. نه چه اغراقی.. کلمه را در تمام بدترین صدا ها به یاد می آورم..تمام جاهایی که مجرم بودیم و مجریان قانون خودشان را و مارا به دروغ و از سر ملاطفتی نخ نما شده برادرو خواهر خطاب می کردند.. و کسی کسی را برادر نبود.. کلافگی در هوای تمام رابطه ها.. و این کلمه که می چرخید.. و در هر بار گویش خالی تر و خالی تر میشد.. کلمه ای که بوی صدا و سیما می دهد و روحش مثل هزاران کلمه زیبا تسخیر شده با دروغ.

عکسها را می چرخم.. صورتهای نازنین مردم.. با خودم می گویم " برادرانم "

و همزمان چرخش کلمه را می بینم.. در خطوط مجازی..با سرعتی هزار برابر بیشتر از سالهای فرسایشش.. کلمه جان می گیرد
جان می گیرد چشمهای برادرانم .. و به یاد می آورم من این واژه را زندگی کرده ام.. نه در مقابل مأمورین کنترل رفتار و ظاهرم در هر ورود و خروج به درگاههای رسمی...نه در مقابل صدا و سیما و سبک های زندگی دروغی که مداوم تحمیل می کند به ما.. و نه در شبهایی که ایست های شبانه در تاریکی ماشینهایمان را متوقف می کردند

من این کلمه را با رابطه با همشهری و همکلاسی و همکار تجربه کرده ام.. بی آنکه نامش را ببرم.. با همین اغراقی که در دل این کلمه هست ، من با برادرانم زندگی کرده ام...

زمانی که نسل من مشغول تعریف رابطه بود.. و این رابطه به دفتر های کوچک و کوتاه بین معلمان اخلاق خلاصه نمی شد.. برادری تعریف شده بود.. همان زمان که صدا و سیمای غیر ملی مان تمام زورش را می زد که این کلمه را حقیر کند به رابطه ای مصنوعی میان زن و مردی که قرار نیست با هم ازدواج کنند..من برادری را در کوچه های تهران تجربه می کرده ام.. در همان بی برنامه گی های شلوغ شهرم با دوستان یگانه ام در تهران ..شهری که حاکمانش تنها غایبان اصلی روح شهرند ..

نسل من در دل تمام رفاقت های آشفته اش معنی ها را زنده نگه داشته است و حالا خود کلمات هم باز پس گرفته می شود.. در این نبرد عجیب.. که از صفحه های مجازی می گذرد.. و چشمهایمان را گاهی خیس می کند.. و خنده ها می سازد .. و اشک ها .. ما کلمه ها را به معنی های اصیلش متصل می کنیم .

برادرانم را می بینم ..روسری خواهر ها بر سرشان .. خنده ای و ذوقی .. صمیمیتی که تسخیر نا پذیر است.
یاد برادران در بندم می افتم .. خواهرانم که به جای کلاس های درس این روزها سلولهای انفردای را تجربه می کنند
نه، جای خواهران و برادران من زندان نیست
جای آنها کلاس های درس.. کوچه های شهر .. و خانه های همیشه روشنیست که بی اعتنا به فریادهای صدا و سیما معنا ها را زنده نگه می دارند.
و حالا انگار این چشمهای زل زده به من.. با آن شیطنت شوخی های خانوادگی
چشم در چشم کودتا با صدایی رسا و بلند می گوید:

"برادران و خواهرانم را به اتاق های خانه های منتظرشان برگردانید ...
بگذارید در تنفس ساده آزادی معنی تک تک کلماتی که مصرف روزمره تان شده را به یادتان بیاوریم...
بگذارید نشانتان بدهیم که چه شعفی دارد زندگی وقتی که به راستی برادری هست و خواهری
که می شود برایش خطر کرد
که دلت برایش می تپد .. و این توهین به هیچ باوری نیست .. و زنده نگه داشتن همان باورهای دیرین است
همان ها که ریشه در خاک دارد.. خاک مشترکمان.
باوری که پدری به دینداری فهمید .. و دخترش در کشف رابطه و رفاقت
باوری که در خانه ها زنده است و شما گمان می کنید خانه ای نمانده و باوری و شما وارثان ویرانه هایید
نه این خانه ها که می بینید ریشه ها دارند.. و زندگی هایی که دائمیست"

.. شما را دعوت می کنم به بیکران چشمهای برادرانم لابه لای روسری های رنگی
شاید که شور و شعور توأمان صورتهایشان
شما را هم در این برابری و برادری شریک کرد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At December 16, 2009 at 10:05 PM , Anonymous Anonymous said...

می گویند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
خبرگزاری فارس و صدا سیما و وزارت اطلاعات و کودتاگران فکر می کردند که با پخش کردن خبر مجید توکلی با مغنعه و چادر می توانند جامعه را علیه انسانهای متمدن سبز بشورانند غافل از اینکه جامعه با هر تکی پاتکی دندان شکن می زند و رژیم کودتا را از کرده خود پشیمان می کنه..
اصولا دروغپردازی رسانه های گروهی ایران همزاد تاسیس جمهوری اسلامی ایران است. آن روزی که آیت الله خمینی در ماه نشانده شد، آن روزی که قرار بود آب نفت و برق و تلفن برای شهروندان رایگان باشد، آن روزی که "اسب سفید امام زمان " در فیلم "پرواز در شب" دیده شد و پس از سالها این اسب از فیلم حذف شد، همان زمانی که قرار شد پول نفت وارد سفره های مردم شود، همان دورانی که صندلی خالی، ظرف غذا، سجاده برای امام زمان در هیات دولت گذاشتند، همان دورانی که مشایی در سفرهایش از راننده می خواست که در کنار جنگلها برای گفتگو با امام زمان توقف کند، همان زمانی که گفته می شد مارکسیستها نیز در ایران آزادند تا حزب و گروه داشته باشند، دروغ خوانده شدن تمامی جنایات نیروهای امنیتی علیه مردم پس از 22خرداد از سوی لاریجانی قاضی القضات در نشست اخیر دادستانهای کشور بیانگر این مطلب است که دروغگویی اساس نظام دینی ایران است وگرنه قاضی القضات با آن چهره و یدک کشیدن آیت الله نمی بایست دروغ بین می گفت.

شاهکار این دروغپردازی ها آرای 24میلیونی در انتخابات و پاتک مردم "دروغگو دروغگو 63درصدت کو" است.
یکی از دروغهایی که خبرگزاری پارس در ایام جنگ عراق- ایران گفت و رهبری انقلاب ایران نیز بر آن صحه گذاشت و هم اکنون هر ساله نمایش های پرهزینه در این رابطه بر پا می شود " چگونگی شهادت حسین فهمیده" است.
در آن ایام حتی آیت الله خمینی گفت که رهبر آن نوجوان 13ساله است که خود را به تانک می زند.
اگرچه من مخالف تبلیغات دروغین در ایام جنگ برای کشاندن مردم به جبهه نیستم ولی بازتاب دادن و هزینه های سرسام آور برای چنین دروغهایی پس از جنگ کمال بیشرمی است.
طهماسبی

 
At December 17, 2009 at 2:29 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ دیگه کامنت مخالفی را چاپ نمیکنید !!! چه شده ؟ از چه واهمه دارید ؟ شما که
از اوضاع زمانه خوب با خبرید و سرد و گرم روزگار را چشیده اید و خوب میدانید که این
محافظه کاران بیدی نیستند که از باد پاییزی جنبش سبز !! بهراسند و با تبلیغات توفانی
مطبوعات غربی جا بزنند و دوباره ننگ سروری سفیران امریکا و انگلیس در تهران و دستورات
آمرانه آنها .....مباد و هرگز نخواهد شد

 
At December 17, 2009 at 6:26 AM , Anonymous شاهد said...

جناب آقاي بهنود ، دركامنت اول دوست عزيز جناب طهماسبي ازماجراي حسين فهميده به عنوان يك دروغ خبردادند ولي هيچ دليل قانع كننده اي كه وجود فهميده را به عنوان يك دروغ ثابت كند ارائه نكرده اند اميدوارم حالا كه نظرايشان را گذاشته ايد اين ابهام مراهم مطرح كنيد تاايشان دلايل خودشان رابگويند و روشن شويم .موفق باشيد

 
At December 17, 2009 at 12:41 PM , Anonymous محمود said...

دوستی نوشته‌اند بهنود عزیز پیام‌های مخالف را منتشر نمی‌کند! بارها ایشان نوشتند که پیام‌های بی‌ارتباط با موضوع و حاوی توهین اجازه‌ی نشر نمی‌یابند!

در مورد نوشته‌ی گل‌رُخ باید بگویم که زیبا قلم را در جهت توصیف این روزها در نت رقصانده! درود بر او

 
At December 17, 2009 at 1:39 PM , Anonymous kaveh said...

سلام
آقای بهنود من یک کارگرم.پدرم نیز کارگر بود و پدر بزرگم نیز یک کارگر بود.و ما برای ایران کار می کنیم و با خوب و بد آدمهای اینجا ساخته ایم.
راستی شما چرا در "امینه یه جورایی قاجار را خوب جلوه دادین؟
از این که ایران نیستید متاسفم.
من در مورد امینه خیلی سوال ازتون دارم.
امیدوارم بتونم به جوابهام برسم.
Kavir112@yahoo.com

 
At December 17, 2009 at 2:38 PM , Anonymous Anonymous said...

من ممکن است نوشته های گلرخ را نخوانم یا بخوانم و به نظرم رمانتیک بیاید اما امان از نقاشی هایش . به نظرم فوق العاده است یک سبک مخصوص خود دارد عالی است محشر است و همتا ندارد

 
At December 17, 2009 at 4:06 PM , Blogger naa shenaas said...

زیبا بود
ممنون که زود به زود مطلب میذارید

 
At December 17, 2009 at 4:30 PM , Blogger Dalghak.Irani said...

ماشاءالله؛ اینقدر خانم مرتضوی ودوشیزه گلرخ و دردانه فاطمۀ شمس والبته آقای بهنود ریخته اند گلباران که دلقک ها هم جابزنند وانتخابی جزبه کنجی نشستن به به به و تحسین وآفرین چاره ای نداشته باشند. چرا که درچنین جمع مصممی برای اعلام "پیروزی با هم بودن ها وخندان بودن لبها وگل بودن رخ ها ویار بودن نگار ها وشمس بودن فاطمه ها و...درگود بودن مسعودها"- که قطعاً مبشر پیروزی نهایی است وچه می گویم حتماً خودپیروزیست- جایی برای "دلقک"ی نمی ماند که فلسفۀ بودنش جز همین شادابی محصول حاصل نیست.
پس از هزار ویک موضوع خیلی مهمی که می خواستم بگویم قبلاً فقط به یک مژدۀ هزارویکمی بسنده می کنم تا تنگ جایی نکنم برای این خیل کامنت گزاران فرزانه:

تا چند ساعت دیگر راهپیمایی همۀ "زور حاکمیت" براه خواهد افتاد. باتوجه به غیبت با درایت سبز ها؛ این راهپیمایی بزور عبادت ثواب مومنین در روز جمعه(نماز جمعه) وبا آویختن به "عکس پاره شدۀ امام خمینی(ره)- که قوی ترین وآخرین ترفند جبهۀ باطل است در قرآن برسرنیزه کردن- وزن عده وعده شان بر دایره خواهد افتاد. از دلقک همین یک پیش بینی را بپذیرید که:" قطعاً رسوا خواهند شد." من رسوایی قاضی القضاة را که دیدم درسیاست دروغ وفریب؛ کمترین شکم به یقین رسید:"بچه ها طرف بدجوری قافیه را باخته." منتظر تصاویر می مانیم! یا...هو

 
At December 17, 2009 at 5:25 PM , Anonymous Anonymous said...

نمی دانید چقدر متاسفم از این که برخی از دوستان همفکر هر وقت کامنتی می گذارند بر خود فرض می دانند که متلکی بگویند و نیشی بزنند . این عادت از زندگی در کشورهای دیکتاتورزده می آید . آقای بهنود در یک سخنرانی در سوآز گفتند که از جمله خلقیات دیکتاتوری است، منطق نیاور مسخرگی کن و لودگی به میان آورد... همان کاری که دشمنان من و دلقک می کنند امیدوارم ما عبرت بگیرند

 
At December 18, 2009 at 2:16 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ چرا شما با این همه تجربه یک پیش بینی یا آینده نگری در باره ایران نمیکنید؟
البته سیا و موساد و اینتلیجنس سرویس با آن همه تجربه و آگاهی از درون و بیرون این حکومت
بارها اعلام کرده اند ایران بعد از انقلاب اصلا قابل پیش بینی نیست چرا ؟؟

والله بنده با ملاحظاتی ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍!! میگویم اتفاقا قابل پیش بینیست اگر واقعا بیطرفانه باوضاع نگاه کنیم
وقتی طرفدار شدی دیگر قضاوت ممکن نیست و استاد روزنامه نگاری مثل اقای بهنود هم قلبا
نمیتواند بیطرف باشد و بنابر این قلم بیطرفش برای اپوزیسیون دردناک !! خواهد بود

امروز افراطیون جناح راست گرفتار و درگیر افراط گران چپ شده اند و اکثریت مردم ایران
که همیشه معتدل بوده و هستند بیخیال مشغول نظارت است باصطلاح مدرسه روهای حقانی با
جبهه مشارکتی ها اما تیر شرر بار و ترکش های این جنجال باشخاصی خورده که سابقه نداشته
خود خامنه ایی و رفسنجانی و ....این درست استکه غرب و همسایگان ایران خواهان شکست کامل
تنددروها هستند و با هر وسیله ممکن بخصوص مطبوعاتی بان کمک میکنند اما تندروها هم با
دردست داشتن اکثر ابزار قدرت

 
At December 18, 2009 at 8:19 AM , Anonymous Anonymous said...

اومده بودم سربزنم که بگم چرا دیگه از گلرخ چیزی نمیذارید که این نوشته زیبا رو خوندم

 
At December 18, 2009 at 9:56 AM , Anonymous Anonymous said...

حالا فرض کن که بادبادکهای سبزمانرا را هم ترکاندی
اصلا فرضکن همه بادبادکهای سبز مان را بترکانید
باز باد میکنیم
سیاست هزار رنگ دارد ...

برزو

 
At December 18, 2009 at 12:58 PM , Blogger Abomajd said...

چه وصف زیبایی .
جناب بهنود خواندن این وصف زیبا از یکی از هم نسل هایمان اگرچه بسیار شیرین است . اما جای خواندن نوشته ای و توصیفی یا اشاره ای از یکی مثل شما را پر نمی کند .
اما با این حال این یکی نوشته ی گلرخ هم اشک به چشمانم آورد . به نگاه زیبایش غبطه می خورم و می اندیشم که چه درست دریافته .مردم این روز ها به سرعت کلمات را , روز ها را و آئین ها را مفهومی جدید می بخشند .مفهومی به غایت همراستا و همگرا با مفهوم و معنای اصیلشان .
گویی همه ی اینها میراث گذشتگان است که بازپس می گیریم .
:)

 
At December 18, 2009 at 11:55 PM , Anonymous saeed said...

سلام آقای بهنود
من چند جلسه در کلاسهای روزنامه نگاری شما در کارنامه خیلی چیزها یاد گرفتم و البته خیلی چیزها مانده که هنوز هم بعد از این همه سال یاد نگرفته ام.
در کرمانشاه زندگی می کنم و بیشتر در حوزه ادبیات به نوشتن نقد و یادداشت و مصاحبه ... می پردازم.
به وبلاگ بنده سر بزنید که مایه مسرت و خوشحالی است.
پیروز باشید.
bash.blogfa.com

 
At December 19, 2009 at 4:32 AM , Anonymous طهماسبی said...

من موارد زیادی به جز "حسین فهمیده" را گفتم. ولی شاهد دلایل آنرا خواستند.
به باورم این دوست کامنت گذار سایر موارد را پذیرفته است ولی برای این یه مورد دلیل می خواد.
این پرسش را باید جناب آقای دکتر خرازی به عنوان رییس وقت خبرگزاری پاسخ دهند و نه من یه لا قبا که مدت کمی با خبرگزاری همکاری داشتم و به خارج بازگشتم.
آقای دکتر امیر انتظام 30 سال زندانی اش را مدیون [...]است.
قطعا دکتر[...] دلایل فراوانی هم برای فهمیده و هم برای دکتر انتظام دارد.
با ارادت ویژه برای تمامی کاربران و حضرت استاد بهنود
طهماسبی

 
At December 20, 2009 at 3:56 AM , Anonymous ابراهيم آزاد said...

به مسعود عزيز و آنكس كه گلرخ نام نهادتش:

آسمان شهر بارانيست....درست مثل چشمهاي تو گلرخ... درست مثل قلبهاي ما! من خسته ام از همه بايد هاي جنس تو و نبايدهاي جنس من! من خسته ام ازهمه هنجارهاي پدرانمان براي ما! آسمان شهر بارانيست و اينها تنها لحظاتيست كه راحتي چرا كه ميتواني به دور از چشمهاي بيمار كه در شتاب دوري از باران فرار ميكنند خودت باشي! انسان!

راست ميگويي گلرخ! بايد كه واژه ها را روحي دوباره داد اما من در هراسم ار تكرار دوباره تاريخ! از اينهمه دوران سرگيجه ام ميگيرد. من از تكرار اولين برگهاي رمان چشمهايش در طول تاريخمان منزجرم. از اين سكون ابدي در جهل اجدادمان! من خسته ام گلرخ ! آيا به واژه زندگي جاني دگر خواهي داد؟

 
At December 20, 2009 at 10:09 PM , Blogger reza said...

سلام. من به دنبال كتاب از سيد ضيا تا بختيار شما هستم. در ايران نمي توانم اين كتاب را پيدا كنم. لطفا مرا راهنمايي كنيد. با تشكر
rezasultani@yahoo.com

 
At December 21, 2009 at 7:39 AM , Anonymous Anonymous said...

درود جناب بهنود

خواستم نمونه‌ای از سانسور مطبوعات محلی را که به همراه سایر روزنامه‌های ایران، دیشب مجبور به جرح و تعدیل خبرهای مربوط به درگذشت آیت‌الله منتظری شدند را به اطلاع شما و مخاطبان‌تان برسانم.
این دو تصویر را که مربوط به روزنامه پیام استان سمنان (متعلق ه مصطفی کواکبیان) است را ببینید:

http://www.imagebam.com/image/33767560680763

http://www.imagebam.com/image/86a89760680767

با سپاس
پیمان از سمنان

 
At December 21, 2009 at 12:37 PM , Anonymous Anonymous said...

در پست "از بازی لذت ببر"اسمی از 16آذر سقز آمده بود.تا امروز هم شاد بودیم ازاینکه خبر شهر کوچکمان ودانشگاه کوچکترمان را هم بقیه شنیده اند وازاینکه استاد"حقوق اساسی"امان شنید که این همان حرفهایی است که این چند ترم در دفاع از خودمان, آقاي خاتمي وعباس عبدي- كه حرفهايشان را تشويش اذهان عمومي ميدانست-ميخواستيم بزنيم واجازه نميداد.ولي امروز لبخندمان خشكيد: وقتي رفتيم اجازه چاپ آگهی تسلیت آيت الله را بگيريم هشدارمان دادند.
بعضی هنوز نرفته همه میدانیم که وقتی بروند آنقدر بذر نفرت در دل آدمها می کارند که یادگارشان هم کینه میشود,میراثشان هم.آنقدر که اگر هنگام پرواز مخالفشان میرسد نمیتوانند طاقت بیاورند,آنقدر که در یک صفحه چند سطری آگهی تسلیت هم نمیتوانند آرام گیرند وباز آنقدر که شهری فریاد میشود که: پیام کینه ات جز نمک بر زخم داغداران نبود همانگونه که میخواستی .
تاب نیاوردند شیون,سوگواری و سیاهپوش شدن این همه را در غم رفتن عزیزشان,در غم تنها ماندنشان در این روزهای سرد وخاکستری .
نتوانستیم در جمع کوچکمان کنار هم باشیم,دعایی بخوانیم,شریک غم هم شویم ودر نبودش چند دقیقه ای سکوت کنیم برای کسی که تا بود صدای سکوتش شنیده نشد -هنگام به گوش رسیدن ضجه تظلم خواهی مظلومان-,نشد سر در خانه امان را با نماد سیاه بپوشانیم,حتی مراعات کردیم و ننوشتیم آنکه آزاد شد پدر معنویمان بود.
اجازه خواستیم در کنار انا لله وانا الیه راجعون فقط بنویسیم خداوند میراثش را که عدالت خواهی ,آزادگی,شجاعت وعلمش بود را چراغ راه فردایمان قرار دهد.
آرزویمان در چند روز قبل ـ تحقق اصول قانون اساسی-را یادآور شدند وگفتند تا همینجا هم اسباب زحمتمان شده اید. ندانست که داغمان تازه شد و چقدر شرمنده شدیم که خواستن حقمان دیگران را به زحمت انداخته.
ولی آیا میدانند که خیلی ساده است,ساده تر ازآنکه فکرش را بکنند اینکه ميشود یواشکی یکی بنویسد خداوند تسلی تان دهد وتسلي مان .ولی نمی خواهند دوباره شب نامه نویس شوند چون هنوز هم امیدوارند به وفای به عهدتان.
آنکه رفت چراغی بود روشنایی بخش امید در دلهایمان در تمام روزهای سخت وبلندی که پشت سر گذاشتیم بلندتر از شب یلدای امسالمان. و حتما چه لذتی میبرند از اینکه روزنامه های داخلی را که هیچ جلوی کار حرفه ای ترین تلویزیون خبری فارسی را گرفته اند که نکند گزارشی از مرثیه ملت همیشه در صحنه حاضر را پخش کند.
ولی خوب میدانیم وخوب میدانند که خواب ابدیش هم این چراغ را در دلهایمان خاموش نخواهد کرد.
آزادیش مبارک وخدایش بیامرزد.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home