Monday, November 23, 2009

صغم الحلومه



این مقاله آخر هفته اعتماد است.

گفت چیزی است در حد راحت الحلقوم اما راحت پائین نمی رود.

در دوره ناصری که پاتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و باروئی یافت، دفتر عبور و
مروری، نظم روزانه را عسس برقرار می کرد و شب ها شب پا بود و شبگرد، هر وزیری هم طویله ای داشت و هر صاحب شان و مقامی هم، و طویله نه جای نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود، تا کنت مونت فرانسوی را استخدام کردند، سرهنگ فرنگی آمد و شد رییس نظمیه و برای اولین بار تشکیلات پولیس را راه اندازی کرد.

برای افتتاح شاه خودش دو بیتی گفت پولیس را با تدلیس و تلبیس قافیه کرد و بر سر در اداره مرکزی پولیس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمی به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طویله نایب السلطنه.

در فرمان همیونی آمده بود که "بنا به استدعا، طویله شاهزاده والا نایب السلطنه دست نخورده بماند". در همان فرمان نوشته آمد که این طویله برای کسانی است که امر جهان مطاع ملوکانه مقرر می شود "در طویله باشند تا فضولی نکنند، حرف یاد رعیت ندهند، چشم و گوش رعیت را باز نکنند. شبنامه ننویسند، ژلاتین کاری نکنند، اوراق ضاله نگاهداری نکنند و... " کنت وقتی از شاه پرسیده بود چرا طویله کامران میرزا بماند، به زبان خودشان فرموده بودند این سهم دارالحکومه است. کنت که تازه داشت فارسی یاد می گرفت، به زحمتی پرسیده بود صغم الحلومه. شاه هم شنگولی کرده و گفته بود بله همان صغم الحلومه، مثل راحت الحلقوم خیلی هم پائین دادنش راحت است. و بعد هم خنده فرموده بودند. کنت هم دیگر هیچ نگفت و این سخن از وی ماند که طویله کامران میرزا صغم الحلومه است. بعد هم همه جا از این محبس به عنوان "صغم الحلومه" یاد می شد.

بعد از آن مصیبت که در سنه 1313 بر سر قاجار آمد در میان پیران این قوم شایع بود که منیر السلطنه عروس شاه [ همسر نایب السلطنه حاکم تهران] یک ماه قبل از مصیبت به خواب دید که همه شهر شده طویله نایب السلطنه و از هر طویله شعله ای برپاست. منیرالسلطنه زنی با خدا بود و دلش لرزید و معلوم نشد چه در سرش افتاد که نذر کرد شب های جمعه به تعداد کسانی که در طویله حبس بودند یک کاسه آش و یک کیسه خرما ببرند و بدهند به محبوسین طویله. همان جا که می گفتند مشکل از آن بتوان جان سالم به در برد.

میرزا رضا عقدائی از جمله محبوسان طویله نایب السلطنه بود که دو بار از آن جا جان به در برد. بار اول تعهد سپرد که زبان درازی نکند و "من بعد اگر پشت سر شاهزاده لغز گفت دو مقابل حبس بکشد به اعمال شاقه هم". بار دوم وقتی بود که عریضه نوشت به هر جا و از جمله به پیشگاه همیونی. عارض شده بود که نایب السلطنه و اذنابش به قدر صد و هجده تومان شال و ترمه از او برداشته اند و دین خود را ادا نمی کنند و جواب سر بالا می دهند و با هر مراجعه سر می دوانند". همان شب قزاق های حکومتی ریختند و میرزا رضا را دست بسته بردند و در سه ماه او را انداختند ته طویله. ته طویله جائی بود تاریک که محبوس در آن به انفراد در پستوئی به غل بسته می شد و زیر اندازش کاه بود و روزی چند بار از دریچه بالا نوکرای نایب السلطنه ته مانده غذای مطبخ شاهزاده را می ریختند پائین که محبوسین بخورند. با این همه در هر زمستان نیمی از محبوسین طویله جان می دادند.

میرزا رضا در صغم الحلومه جانش به لب رسید، و هر روز مرگ از خدا می خواست تا زمانی که از همان دریچه شنید زنش آمده و طلاق می خواهد. زن گریه می کرد که این یتیم مانده نان ندارد بخورد، آزادم کن که بروم زیر یک سقفی که دست کم شکم این را سیر کنم. خون در رگ های میرزا به جوش آمد با فریاد به زن گفت تا فردا ظهر مجال بده می آیم و نان می آورم. و همین که مطمئن شد زن و بچه اش رفته اند شروع کرد به فغان و زنجیر زدن، آن قدر کرد که یکی از دوستاقبان ها با شلاق آمد و همان جا بود که میرزا رضا گفت محضردار بیاوریم مهر کنم که طلبی از نایب السلطنه ندارم بعد هم مرا ببرید پابوس که از هر چه نوشتم و گفتم توبه کنم.

گرچه کار بدان سادگی نبود اما فردایش او را از طویله بیرون انداختند. وقت رها کردنش به تعداد تومان هائی که طلبکار بود به او پس گردنی و اردنگی زدند. نه به آرامی بلکه به دستور هر اردنگی چنان بود که مرد سکندری می خورد و در پس هر اردنگی سرگیجه داشت. و بعد هم تا خودش را به حمام پشت خندق انداخت که می دانست بو می دهد از فرط چرک و کثافت بارها زمین خورد رهگذران سکه ای پرتاب می کردند به این هوا که غشی است.

میرزا رضا ده روز بعد خودش را در جاده دید رفت به تبریز و بعد با چه بدبختی به بادکوبه و با کشتی به استانبول. برای زیارت سید جمال الدین اسدآبادی. در راه بارها قصه خود را برای همراهان گفت و هم قصه سید جمال را که در تهران هر روز هزار هزار مردم به زیارتش می رفتند اما همین نایب السلطنه داد سوار الاغش کردند و با لباس پاره نفی بلدش کردند و حالا در هفت کشور سلاطین به دستبوسش می روند و در شاه نشین جایش می دهند.

و همان جا از زبان سیدجمال الدین شنید که گفت کسی که ظلم را به هر بهانه تحمل کند عذابش به اندازه ظالم است. آنکه ظلم عیان ببنید و ساکت بماند در عقوبت ظالم شریک است.

چند هفته بعد میرزا رضا به ایران برگشت و در زاویه شاه عبدالعظیم منتظر شاه ماند. شب جشن های قران رسید و انتظار او سر آمد.

فردایش که باید جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه برقرار می شد پایه های آتش بازی در این سو و آن سوی پاتخت وامانده بود، امین السلطان جسد شاه را خوابانده بود در سرسرای ورودی کاخ، در را بسته و کلید را در جیب جلیقه گذاشته بود، به ساکنان حرم که شیون سر داده بودند نهیب زده که می خواهید آشوب شود بریزند سر به تن هیچ کس نگذارند. و میرزا رضا را هم داده بود به زنجیر کشیده در کنار پله های منتهی به ایوان تالار، که کسی نتواند با وی سخن بگوید. و در عین حال مراقب بود کسی صدمه ای به او نزند تا شاه تازه بیاید و فرمان بدهد. تمام شب را او و شاهزاده درویش صفاعلی ظهیرالدوله همان جا قدم زدند یا نشستند، و از بی اعتباری جهان حکایت ها گفتند و شعرها خواندند.

به اولین بازجوئی ها مشخص شده بود که میرزا رضا از کجا آمده و تحت تاثیر چه کس به این خیال شده و سرگذشتش چه بوده است. ظهیرالدوله وقتی شرح ظلم هائی را شنید که بر میرزا رضا رفته بود سری جنباند و همچنان که تسبیح می انداخت پی در پی گفت نکنید آقا نکنید. در چهلم روز حادثه در خانقاه وقتی یکی از جمع دراویش رسید با مولائی گفت و پرسید چه آمد بر سر ملوکانه، ظهیرالدوله دستی به سبیل خود کشید و گفت هیچ صغم الحلومه گلوگیر شد، راه نفس بست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 23, 2009 at 4:38 PM , Anonymous علی مدد said...

یا مولا خودت مددی کن. مرد باز هم شاهکار آفریدی . می روی غیبت می کنی و بعد [...] ستون فقرات از شدت نشئگی لرزید. خدا تنت را سالم بدارد و قلمت را پایدار . برایمان بگو از این حکایت ها بی اثر نیست به خدا. سنگ که نیستند.

 
At November 23, 2009 at 4:38 PM , Anonymous اهل تهرون said...

گویا اولی شدم. و اول بارست که می خواهم تشکر خودم را این جا بیان کنم . اجازه می فرمائید

 
At November 23, 2009 at 6:06 PM , Anonymous Anonymous said...

آخ چشمم. می خواستم بگم چرا اعتراض نمی کنید به حکم ظالمانه به احمد زیدآبادی دیدم بهترین وجه آن چه در دلتان بود منعکس شده است

 
At November 23, 2009 at 9:08 PM , Anonymous Anonymous said...

با سلام
در بررسي روزنامه هاي ديشب شما كارتوني را از آخرين شماره روزنامه خبر پخش كرديد و به اين مضمون توضيح داديد كه روزنامه نگار به سمت خورشي ميرود در حاليكه او به سوي خورشيد ميرود دقت بفرماييد كه تشعشعات خورشيد به صورت دبليو و نشان از شبكه جهاني اينترنت دارد كه اين روزنامه قرار است از اين به بعد بصورت اينترنتي ارايه شود
با احترام

 
At November 23, 2009 at 9:26 PM , Anonymous Mohammadreza said...

عالی بود آقای بهنود عالی مثل همیشه
بعضی وقتها فکر می کنم چطور این داستانهای تاریحی رو که این قدر به حال الان ما مربوط هستند را به یاد می آورید.
با سپاس فراوان

 
At November 23, 2009 at 9:35 PM , Anonymous Anonymous said...

جهل مفتشان عقاید در میهن ما چنان با غرورشان آمیخته است که درمان ناپذیر شده است . این مشنگان معظم تاریخ را بخوبی می دانند و خواندن یاسین را اصلأ باور ندارند .

 
At November 23, 2009 at 11:43 PM , Blogger mohammad said...

جناب آقای مسعود بهنود عزیز درود بر شما
من اکثر کتابهایتان را خوانده ام
و از نسل سومم
شما را قسم می دهم تاریخ اوایل انقلاب را که ما از آن سر در نمی آوریم و بسیار تحریف شده است(حمید روحانی تلریخ نگار دربار) را نگار ش کنید برای ما و آیندگان

 
At November 24, 2009 at 2:55 AM , Anonymous saghar said...

واقعا نمی دونم چی بگم به این قلم! من عاشق نوشته هاتون هستم همشون رو میخونم از چندین سال پیش همون موقع که تو ایران بودین، از خانوم و امینه و ... بگیر تا روزنامه ها تا روزآنلاین تا بی بی سی فارسی هیچ کدوم از کارهاتون رو از دست نمیدم. ان شاء الله که پایدار و موفق باشین!

 
At November 24, 2009 at 3:25 AM , Anonymous ناهیدک said...

یعنی کی نفیسه و حجت از صغم الحلومه میان بیرون

 
At November 24, 2009 at 3:26 AM , Anonymous Anonymous said...

من که باور نمی شد یکی دو بار خواندم و بعد صدا کردم همسرم را خواندم و دوتائی مان چشم هایمان گشاد شده بود و نمی دانم چرا یک باره زدیم به خنده. در حالی که باید گریه کنیم به حال میرزا رضاها. و حالا تصور می کنم که تا روزها خواب این صغم الحلومه را خواهم کرد.
ممنون جناب بهنود

 
At November 24, 2009 at 4:05 AM , Anonymous Anonymous said...

بعد از خواندن حکم زیدآبادی پیش خود گفتم حتما اشاره ای به موضوع دارید وشاید به دنبال کسی بودم که با من احساس همدردی کند مواجه با مقاله بالا شدم
بهنود عزیز آیا واقعا خبرهاست که شما را تحت تاثیر قرار داده ومطلبی را مینویسید؟
میرزا

 
At November 24, 2009 at 5:43 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود از بن ور یشه بزرگ چه بگویم از کمالات تو؟
حیف نیست تو در میان ما نیستی و از غربت برایمان نامه نگاری می کنی؟ حیف نیست کلاسهای دانشگاههای ما از وجود تو بی بهره است؟
آیا به راستی چنین تاریخچه سیاهی از پیشنیان وجود داشته و پسینیان ما بدون عبرت از سرنوشت ناصرالدین شاه بدتر از او می کنند که در عصر غیرارتباطات جواب نداد؟
ای کاش من هم فهم تو بودم تا تاریخ را می خواندم و بسان تو می نوشتم.
چون از گذشته های دور گفته اند یک دست صدا ندارد. وقتی دست ها زیاد شد، فهم جامعه هم بالا خواهد رفت. در این صورت است که دیگر سکوت در برابر ظلم معنی نخواهد داشت همانگونه که در انگلیس، آلمان و فرانسه و آمریکا معنی ندارد.
ای نویسندگان آماتور نوشته های بهنود مثل هلوست پس نوش جان کنید و ما را از این فلاکت رهایی بخشید.
نفوذ قلمت روزافزون باد
طهماسبی

 
At November 24, 2009 at 3:48 PM , Anonymous Anonymous said...

great,great & great again! this is the original style of behnoud( in comparision with gese man va aga).in my believe,we have to collect this article,not only for media faculty trainng,but also for all iranians.
by the way,as i could understand,you are going to be more radical against the regimen!other like me,was disappointed & frusrated! we have to show the world,all fascistic feature of regimen nobody except us,knows thereal face of them!regard tabriz dr a.r.n

 
At November 24, 2009 at 4:14 PM , Anonymous شیدا said...

عجب حکایتی بود
شنیدنی.....

 
At November 25, 2009 at 1:50 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

اگر اشتباه نکرده باشم این نوشته‌تان پیش‌گویی آینده است. برای کسانی که ناصران زمان امروزند مثلن و «امیرکبیر»ها را به حمام دستور رگ زدن می‌دهند و حتا در مستی چون ناصرالدین‌شاه نیستند. برای آن شاه گفتند مست بوده و خلاصه چیزکی نوشته! اما اینان در عین هوشیاری برای خودشان دشمن می‌تراشند و گمان می‌کنند تا دنیا دنیاست پابرجایند. هر چند بنده و دوستان با خشونت به هر فرم و شکل‌اش مخالف‌ایم. اما چنین برخوردهایی مطمئنن در آینده آبستن خشونت‌هایی خواهد بود بدتر از گلوله‌ی میرزای کرمانی!

قربان‌ات

 
At November 25, 2009 at 2:31 AM , Anonymous Anonymous said...

نوستالژی نوستالژی نوستالژی ....؟

در لندن زیستن آنهم بیست و اندی سال شما را واداشته بسبک جمالزاده و هدایت و... دیگر
غربت نشینان غرب بیاد تهران قدیم و فرهنگ تو در تویش بنویسید و عجیب اینجاست
این جوانان امروزه چگونه شیفته آنروزگاران شده و اصرار که بیشتر بنویسید ٬ البته
طرز نگارش و بتصویر کشیدن تاریخ گذشته توسط نثر زیبای شما علت این همه تشویق هاست
این دوران کوتاه مدت از مظفر الدین شاه تا رضا شاه و حتی بیست سال حکومت رضا شاهی
یکی از پربارترین و حادثه سازترین ایام تاریخ معاصر ایرانست که زبده ترین نویسنده ها را
هم در خود داشت و امروز بهنود با مهارت آندوران پر تلاطم سقوط قاجار و ظهور پهلوی را
بتصویر تشنگان تاریخ میکشد . ساق اولسون بهنود

 
At November 25, 2009 at 4:16 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود عزیز خیلی زیبا وظریف فرمودید.
فیلم بت ساخته ی ایرج قادری در 55 عجیب به این روزگار میخورد.
موفق باشید.

 
At November 25, 2009 at 4:26 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

تلاشم بی فایده است برای ارسال نوشته ام آیا دلیلش از طرف شماست؟

 
At November 25, 2009 at 5:13 AM , Anonymous Anonymous said...

چرا این ها رو یه کتاب نمی کنید؟

 
At November 25, 2009 at 7:25 AM , Anonymous Anonymous said...

درود بر شما استاد ! بسيار لذت بردم.قلمتان جذاب و سحار است. بيشتر بنويسيد.منتظر هستيم

 
At November 25, 2009 at 7:41 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

فرم یا محتوا مسأله اینست:
1- اوایل سال 58 بود. هنوز توحید بمیدان کندی نرسیده بود. ولی کوی نویسندگان ومنزل علی اصغرحاج سید جوادی آنجا بود. انقلاب شده بود ومن هم برسم زمانه سعی داشتم ثابت کنم که هر گردی گردوست. دورتادور اتاق پذیرایی منزل صندلی فرمیکا چیده بودند برای نشستن ما ودوراحتی دربالای مجلس برای میهمان ویژه لابد. من هم دوزانو یکی از صندلی ها را اشغال کرده بودم. صبح بود. اززنده ها یادم نیست دقیقاً چه کسانی بودند ولی از زنده یادها مطمئنم که اسلام کاظمیه بود. والبته یکی از میهمانان ویژه که طلبه ای بغایت جوان ومصمم. نمی دانم دقیق که برای چه درآنجا بودیم ولی می دانم که همۀ ما با ناباوری داشتیم نگاه می کردیم به پاهای بدون جوراب سید حسین خمینی نوۀ امام خمینی توی یک صندل نه چندان موجه دربالای مجلس ولب می گزیدیم!
2- هنوز توی سال 58 بودیم که یک شب ابوالحسن بنی صدرآمد توی تلویزیون ودر"ب" بسم الله گفت که: این کراوات آویزان بر سینۀ مردمان چیز مزخرف وبیهوده ای است وهیچ خوبی که ندارد هیچ؛ حداقل ضررش این است که حرام کردن مقداری پارچه است واصراف. ومن توی دفتر یادداشتم نوشتم که: یا حضرت عباس. ازریخت انداختن عین مکلاها دورنیست که به از ریخت افتادن ذهن روشنفکران ودانشگاهیان بیانجامد وقافیه را به لباس کامل روحانیان ببازند. – آخر هنوز دنیا کلاسیک ومدرن بود وهیپی ها هم دردهۀ 60 میلادی مانده بودند وپست مدرن های شکم سیر هم هنوز جنین بودند.-
ادامه دارد...

 
At November 25, 2009 at 7:43 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

- بنی صدر ازاسب افتاد ولی هیچگاه اعتراف نکرد که خودش را از اصل انداخته بود درآن شب کذایی. ومن حداقل چهار بار ودر حداکثرچهار سال به اصلاح طلبان معروف نوشتم:
الف- درود بر زنها ودختر ها که از دومدل لباس فرم چادر ومانتو تیره وعبوس 2000 مدل وشکل رنگی وشنگول تولید کردند برای خودشان وما مردان از صدمدل پوشش مجاز خودمان را رساندیم به دودست کت شلوار بدرنگترین سرمه ای وحاکستری وتازه آن هم جابجا وتابتا( کت سرمه ای وشلوار خاکستری وحالا برعکس)
ب- گفته بودم که قربان جدت سید با آن هارمونی محاسن وعبا وفبا وکفش وجوراب وپرده ومبل و...خوش تیپ! کاشکی به سید بزرگوار کمال خرازی هم مجوز می دادی برای پوشیدن کراوات تا در مباحثات دیپلماتیک سوءظن بحق غربی ها را دامن نزند که: جل الخالق ایرانیان شکل ما هستند وشکل ما نیستند.
پ- سال 79 بود که یکی ازدوم خردادی ها(اصلاح طلبان) بایکی از محافطه کاران(اصول گرایان) درجعبۀ جادو نشسته بودند روبروی هم – یکی آینۀ دیگری- ومن بعداز نیم ساعت از مباحثه شان گذشته وبا دقتی دراندازه های ترازوی روبروال توانستم تشخیص بدهم که کی به کی است. ونوشتم که جان مادرتان یک علامت شکلی هم تعریف کنید در فرق بین خودتان تاما گیج گیجی نخوریم. والله گناه داریم!
aت- ووقتی لقمانیان را بردند زندان از پشت کرسی نمایندگی. گفتم که بهترین کار این است که دونفر از نمایندگان اصلاح طلب فداکاری کنند وروز بعد با پوشیدن کراوات در مجلس حاضر شوند. حتی جوگیر شدم ونوشتم که خانم ها کولایی واصغرزاده باپوشیدن مانتو درمجلس ششم بیشتر از همۀ اصلاحات محتوایی اصلاحات کرده اند!
ادامه دارد...

 
At November 25, 2009 at 7:45 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

4- امسال که توفیق یار شد تا در دانشگاه( اس او آ اس) لندن مستمع راه کارهای حماسی وهیجان بخش ادامۀ راه سبز جوانان باشم ودماغمان سوخت! یک دریغ ویژه هم با من درگیر مجدد شد. عزیز مان فرخ حق نگهدار که خودش بود. دکتر سروش هم درمقولۀ من نمی گنجید ومسعود بهنود که پیرانه سر تازه بود مثل همیشه. ولی از دکتر عطا الله مهاجرانی نتوانستم راحت عبورکنم که در سنی جوان تر از همۀ آن سه عزیزچرا اینقدر کهنه است. واین درد را تاکنون حمل کردم واین جا ترکیدم که بحث عبرت ها وتاریخ است از قلم بهنود.
5- البته که پنهان نمی کنم نگرانیم را از مناظرۀ مکتوب"قیصر"و"خان دایی"و"رادیکال"و"خشونت "و "جمهوری اسلامی وایرانی"و"ما اینیم" و"شما آنید" و"مختار"و "مهاجرانی" و"برقعی" و...الاماشاءالله. می گویم بهتر نیست یک چندتا نشانۀ "شکل"ی مباح دیگر هم اضافه کنیم درکنار رنگ سبز تا کمی تازه تر ازآن طرفیها شناخته بشویم برای جوانان! یا...هو

 
At November 25, 2009 at 8:51 AM , Anonymous خسته said...

آقای بهنود

مطلبت را خواندم و گریستم، فریاد کشیدم، کهیر زدم، تو سر خودم زدم که چرا من نمیتوانم اینجور بنویسم، تو به جان من آتش انداختی و....خیلی چیزهای دیگر...نمیدانم حالا دیگران راضی شدند یا هنوز معتقدند که "اخراج باید گردم؟"؛

من شما را زیاد نمی شناسم ولی فکر نمیکنم که چنین طرفدارانی خیلی مایه افتخارتان باشند

مرحمت زیاد

 
At November 25, 2009 at 5:47 PM , Blogger Dalghak.Irani said...

من در کامنت سه پاره وجابجایم " اسراف" را نوشته ام اصراف وخدا راشاهد می گیرم که خیلی متأسفم از این سهل انگاری. پوزش می خواهم از دوستان. ویادم نخواهد رفت که ما دیگر فرصت سهل انگاری نداریم. یا...هو

 
At November 26, 2009 at 1:16 AM , Anonymous مرتضی خسروی said...

به یاد سفرنامه انتقادی شاملو افتادم...انتخاب طرح محصص هم بی نظیر بود...تصویر شازده احتجاب را برایم زنده میکند این اثر همیشه خدا...همه کارهای محصص را جمع کرده ام اگر تمایل داشتید برایتان ارسال کنم.

 
At November 26, 2009 at 7:30 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب خسته
سلام
ما از نوشتنت خسته نیستیم. این سفره به رایگان پهن که من بیسواد می نویسد و شمای و دیگران باسواد می نویسند.
بحث من نام شماست.
آیا فکر نیم کنید "خسته" نوعی دشارژ است؟
ارادتمند
طهماسبی

 
At November 26, 2009 at 9:00 AM , Anonymous Anonymous said...

Faghat yek donya mamnoonam,va khaili hasoodi mikonam ke chera nemitoonam benevisam.Hamishe salamat va ghalamet paydar bashad.

 
At November 27, 2009 at 6:07 AM , Anonymous SHOKRY said...

آژانس قطعنامه را تصويب كرد
مخالف ها
ونزوئلا و مالزي و كوبا بودند
پاكستان و مصر و تركيه و آفريقاي جنوبي و ٠٠٠ممتنع
اگر اين چندتا كشور سنگ انداز مي گذاشتند قطعنامه قاطعانه تصويب شود آنوقت رژيم كوتاه مي آمد و توافق وين را كه از ترس سبزها و بازي ضد امپرياليستي [...] پس گرفت قبول ميكرد مثل قطعنامه ۵٩٨ و مردم بيچاره را از آنچه بر سر عراق رفت راه نجاتي بود٠ حالا درشوراي امنيت تحريم بي فايده براي مردم و مفيد براي روسيه و چين و ونزوئلا و ٠٠ را تصويب و بعد كه كار نكرد حمله نظامي٠ [...] هم آنوقت ميان بيرون شعار هميشگي واي امپرياليسم آمريكا به خامنه اي و صدام و كارادزيچ دوست داشتني حمله
كرد

 
At November 29, 2009 at 2:33 PM , Anonymous Anonymous said...

آیا بیجاست که از شما برای اینگونه مقالات تاریخی مدرک و منبع بخواهیم؟
شیرین می نویسید و با علم به علم تاریخ. ایکاش منبع و ارجاع دادن هم در رسمتان بود تا دیگران هم ببینند و بلکه آهسته آهسته رسم شود.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home