Thursday, November 26, 2009

بیست و هشت ساله سبز


آن که گلرخ نامش داده ام بیست و هشت ساله شده است. و این متن را همان موقع نوشته . بخوانید دل یک سبز بیست و هشت ساله را. و نفرت نگیرید به آقای طائب که جز همان وصف که کرده است از دختران سبز، در عالم خاطرش چیزی نمی گنجد. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

بیست و هشت سالم شد

جایی میان آسمان و زمین
هوا بین تاریکی و روشنایی بود
انگار که جایی نزدیک های زمین تاریکی بود.. و روی آسمان.. بعد از ابرها روشن شده بود
من از مرز عبور کردم.. شناسه من دفترچه کوچک قهوه ای رنگی بود.. که فراوان مزین شده بود به مهر های قرمز..
تا روزی که مهر عبور خورد کنار بقیه نشانه های ممنوع..
من از مرزها عبور می کردم

هوا گرگ و میش بود..

از زمین که فاصله می گیری مرزها کم رنگ می شوند..کوهها و دریاها و ابرها پر رنگ.. همان ها که صاحبان اصلی زمینند.. طبیعتی که از ما بزرگتر است.. عظیمتر.. از آغاز تا امروز.. حتی پیش از شروع

بیست و هشت چه عدد خوش آیندیست.. تقسیم پذیر.. بخش پذیر بر هفت و چهار به اندازه دو سال کمتر از سی..
بیست و هشت ساله شدم.. هوا سرد بود و ارتفاع ما از زمین بسیار .. چراغها خاموش بود.. چراغ کوچکی بالای سر من روشن..

دفترم باز بود.. صورت مردم را تصویر می کردم.. صورت ها را مرور می کردم..خنده ها.. صداها.. دردها..فریادها

سالی که گذشت و من بیست و هفت ساله بودم
چه سال بزرگی.. چه سال عجیبی
سالی که زیباترین تصویر زندگیم را دیدم..

تصویری که زیبایی را برایم مطلق می کند.. بی کم و کاستی.. زیبایی را تمام می کند و از نو شروع می کند

من "مردم" را دیدم

همان ها که رفته بودند به خیابان .. بی شمار بودند.. تا انتهای خیابان..از هر طرف .... بدنی عظیم.. با دست و پایی تا افق کشیده شده.. پخش شده توی کوچه های شهر..
افقی از
" مردم"
که زیباترین تصویر دنیاست

آدمهای کنار هم .. با قدهای بلند .. اندام های کوتاه.. دماغهای پهن و دماغهای باریک.. مردهای سیبیلو ..شکم های گنده.. دخترهای تراشیده.. زنهای چاق و خانه دار.. پیرمردهای خمیده.. شلوارهای طوسی ..کمربندهای چرمی.. بلوزهای چارخونه...راهراه.. سیاه و سفید.. رنگ ها.. همه رنگ ها. مانتوهای بلند..یونیفرم های تنگ....آدمهای عینکی.. چادر به سرها .. دست بندهای سبز..آدمهای کوچک تر..بچه ها ..نشسته بر شانه های بلند تر ها.... با موهای بسته شده دو طرف سر. سر بندهای سبز. لپ های سرخ..
آدمهای کنار هم.. با دستهایی به سمت آسمان .. به نشانه صلح و پیروزی

مردم را دیدم در بیست و هفت سالگی.. تصویری که زیباییش را بی واسطه و مطلق دریافت کردم ..
و دریافتم که فراموشی ممکن نیست..

جایی بین زمین و آسمان...انعکاس صورتهای مردم در دفترم می نشیند روی شیشه عینکم
...تصویر مردم حک شده جایی روی مردمک چشمم..
از همان جا که دنیا را نگاه می کنم.. و طبیعت را که بسیار از ما بزرگ تر است..

از بالای ابرها هیچ چیز پیدا نیست
من از مرور زیبایی مطلق ذوق می کنم..

از مرور صورتها.. با آن ابروهای پهن.. موهای فر خورده .. چشمهای سیاه ..قهوه ای ..آبی.. سبز

حالا من مردم را دیده ام همان ها که تمام روزهایم به اتصالشان به یکدیگر فکر کرده بودم.. به وصل شدن ذهن هایشان.. به یافتن نقطه های مشترک..به برخوردشان با یکدیگر.. به پر شدن جاهای خالی میانشان.. به گفتگو کردنشان با هم.. به راه رفتنشان کنار هم.. به زنجیر شدن دستهایشان .. به بدن هایشان.. بدنهای مردم شهرم.. بدن های راست... بدن های خمیده.. پوست های آفتاب خورده تاریک.. یا سفید مثل صورت مادر بزرگم

من مردم را دیده ام.. و این یگانه تصویر، فراموش نشدنی ترین تصویراست..
و این دیدن.. فعلیست در گذشته که تا امروز و تا بعدها ادامه دارد. برگشت نا پذیر است..

در گذر زمان..واقعه در ذهنم پخش می شود...بزرگ و بزرگ تر می شود..
تصویر زیبا از حدود خاطرات خوش می گذرد..از محدوده "داستانی تعریفی" برای کسی بعد از من فراتر می رود..
تاریخ می شود....و در روایت من برای آنها که بعد از ما می آیند، اینگونه شروع میشود:

-- بیست وهفت ساله بودم که "مردم" را دیدم
و تاریخ مقابل چشمان من با دستان مردم ساخته شد..
همان دستانی که آسمان را نشانه رفته بود.. به صلح و به پیروزی.. --

من زنجیره انسانی بلندی را دیده ام که خورشید در امتدادش غروب نمی کند..
شهرها را زیر پا می گذارد..
همان شهرهایی که عبور از مرزهایشان برای بسیاری از رهبران بزرگ سبز - ساده مردمان صلح طلب کشورم- به حکم همان شناسه های کوچک قهوه ای رنگ ممکن نیست... من دیدم که چطور صدایشان بدون مهری بر گذر نامه مرزها را طی کرد..فریاد شد.. در همان میدان غریبه پیچید.. به گوش مردمی دیگر رسید.. و چه بسیار نگاهها که تغییر کرد..چه بسیار حس های مرده که زنده شد..
و امید که مثل خنکای دم صبح پیچید درهوای ذهنمان

من اتصال مردم را به هم دیدم.. در آن کشاکش رنج و امید و فاصله

در آن کبودی ماندگار ظلم و جهل بر بدن خواهرم در خیابان

در آن ذوق لمس بیشمار بدنها در فاصله دو میدان

در آن رنج چسبیدن به دیواری آجری در سایه بدنی که سپر شد بدنت را.. از ترس فرود آمدن چماق

در آن خیسی نا گزیر صورتها در هوای گریه آور تهران.. روزهای دویدن در خیابان ..جنگیدن در کوچه ها

من سربازان صلح را دیدم .. ایستاده با تمام قامت کوچک خود ..محکم.. آرام.. استوار..رنجور. بزرگوار با دو انگشت بر افراشته ..با لبخندی که تکثیر امید بود ..در آن روزهای وحشت ..

من مردم را دیدم و فهمیدم همه چیز آرام آرام و برای همیشه تغییر خواهد کرد

و این تغییر را گریزی نیست وقتی که مردمی بایستند کنار هم.. با دستانی به سمت آسمان.. با چشمهای بزرگ و سیاه.. چشمهای باریک و قهوه ای..با لبهای سرخ .سیاه ..خاکستری.. با لبانی بسته.. با بدنها، این اولین، این آخرین، این تنها سلاح

این تغییر را گریزی نیست وقتی که بدنِ بزرگ متولد بشود..خیابان را بپوشاند..لبخند بزند.. شعر بگوید.. دستهای سبزش را بالا ببرد.. به نشانه پیروزی.. به نشانه قدرتی که انکار نا پذیر است.. معنی حقیقی و اصیل قدرت است..

من دانستم مردمِ کنار هم را شکستی نیست..
آنزمان که با هم و برای حرکت به سمت جلو فکر می کنند.. و از فکرهای تک تکشان شعوری بزرگ متولد می شود خردی که راه را باز می کند به سمت آینده... آنجا که مردم حاکمان اصلی سرنوشتشان خواهند بود

من مردم را ملاقات کردم
همان ها که در ذهنم بارها تصویرشان کرده بودم.. و کاغذها سیاه شده بود از خط خطی من دور چشمهایشان ، در آن سالها که خیابانهای تهران را زیر پا می گذاشتم برای دعوت تک به تک شان به انتخاب
آنها را در واقعیت دیدم
با همان زیبایی خیره کننده ... که همه را دچار ثبت لحظه می کرد.. با دهانی باز..خیره به مونیتور موبایلها.. که ثبت شود این واقعیت ..این حقیقی ترین حالت تاریخ.. این لحظه اکنون ..که به سبب عظمتش قرار است به اندازه تاریخ طولانی شود

و همه چیز برای همیشه بعد از آن ملاقات تغییر کرد

و دانستم که این تغییر را سر ایستادن نیست.. چرا که به اندازه طبیعت بزرگ است.. و همان اندازه با شکوه و زیبا

حالا من بیست و هشت ساله شده ام..
مردمی که دیده ام در خانه هایشان مشغول زندگییند.. پختن غذایی.. یا خواندن چند خطی از نوشته ای. . رقصیدن .. یا شادمانی از تولد دوستی.. زندگی در شهرم ادامه دارد.. حتی در خانه مادری که اتاق دخترش چند ماهیست خالیست.. و آن شنبه نحس رفته بود که زیبایی مطلق را دوباره با بدنش بسازد.. و در خانه همسران تنها هم... زندگی هست.. سرشار و همیشگی... با بچه هایی که دور اتاق می چرخند و بازی می کنند.. و هر از گاهی مادر را نگاه می کنند که ایستاده به دعا ..

من بیست و هشت ساله شدم و دیگر روزها را به انتظار نمی نشینم.. من روزها را می سازم..در تکثیر خوش آیند امید..در تکرار دلپذیر صورتها در صفحه های دفترم..میلیون ها کاغذ سفید لازم دارم... برای ترسیم میلیونها صورت گوناگون کنار هم.. آنچنان که در واقعیت بی واسطه و مستقیم دریافت کردم..
می دانم که صورتها را ترسیم خواهم کرد..

و در یکی از همان روزها که مدادم روی کاغذ می لغزد
به سبب میل عظیمی که به تکرار آن تصویر با شکوه در هوا هست
دوباره بدن بزرگ شهر را خواهد گرفت و در کوچه ها پخش خواهد شد
..در افقی از مردم ..
در روز پیروزی

ومرور می کنم آن سال را..در آینده..
و در شب تولدم در تهران... در شبی از شبهای آبان .. در کنار عزیزترین دوستانم..
موقع فوت کردن شمع ها..

به یاد می آورم آرزوی امسالم را..

که مشترک بود با آرزوی میلیون ها انسان دیگر..

آرزویی از جنس مردم
آرزوی پیروزی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 26, 2009 at 3:33 AM , Anonymous بهار said...

الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب که ما کشتی درین طوفان به سودای تو می رانیم

 
At November 26, 2009 at 7:32 AM , Anonymous محمود said...

گل‌رخ جان

همیشه سبز و دل‌شاد باشی. من و تو با هم خانه را خواهیم ساخت بی‌هراسی از جابران زمان!

 
At November 26, 2009 at 8:24 AM , Anonymous Davood said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At November 26, 2009 at 8:32 AM , Anonymous Anonymous said...

Golrokh aziz, ke che name zibaii barat entekhab shode az tarafe ksi ke ba neveshtehash askha mirizim va tarikh yad migirim,tavalodet mobarak bashad motmaenam dar 28salegi bozorgtarin paikar ensani ra ba khandehaye shadi dar khiyabanha khahi did va zibatarin etehad mardom ra ,hame ja sabz khahad bood va to aziz 28 sale.Ba arezoye IRAN SABZ

 
At November 26, 2009 at 8:38 AM , Anonymous طهماسبی said...

من هم با تو همعقیده ام "از کوزه همان تراود که در اوست"
جا دارد در مورد محتوای درون کوزه خاطره ای از بازگشت از ایتالیا به وطن در سال 59بگویم.
در آن سال که جنگ آغاز شده بود هواپیماهای مسافربری زمین گیر شده بودند و تردد صورت نمی گرفت.
من باتفاق خانواده و چند دوست دیگر از مرز بازرگان راهی ایران شدیم.
در گمرک چمدانها را بدون تخفیف بازرسی می کردند و ماموران گمرک که تازه کار بودند سواد خارجی نداشتند و فارسی و یا ترکی سخن می گفتند.
یکی از مسافرین در جلوی خانمی بود که مامور گمرک مشخصات وی را پرسید، و مامور دومی هم یادداشت می کرد.
هنگامی که پرسید شغلت چیه؟ خانم جواب داد "مانی کوریست" .
مامور دوباره و سه باره پرسید و پاسخ مشابه شنید.
وی که خسته شده بود و معنی مانیکوریست را نمی فهمید رو به مامور کرد و گفت بنویس"[...]"
حالا کار کار آقای طائب شده:
هرچه می نویسیم و می خوانیم و می گوییم که آقا جنبش اعتراضی سبز یک جنبش صلح جو، ضد خشونت، آزادیخواه، حامی حقوق شهروندی، ضد تبعیض، ضد فریب و استبداد، و ضد انحصار طلبی سپاه پاسداران است باز طائب نمی فهمد و از کلماتی علیه دخترکان معصوم بکار می برد که در شان [...] است.
متاسفانه اکثر روحانیت شیعی هرآنچه که می اندیشداز [...] به بالا نیست چون فاقد عقل هستند. و این بنده خدا نیز در مکانهایی آموزش دیده است که اکثریتشان دیده اند.
آیا ما انتظار داریم که افرادی از این اماکن بیرون بیایند که به کرامت انسانی احترام بگذارند؟.
ارادتمند شما
طهماسب

 
At November 26, 2009 at 9:14 AM , Anonymous Anonymous said...

تولدت مبارک گلرخ

 
At November 26, 2009 at 9:36 AM , Anonymous Anonymous said...

با اجازه آقا جلال بلخی
پیش چشمت داشتی شیشه سبز
زان سبزت جمله ایران سرسبز

 
At November 26, 2009 at 11:07 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

"انفجارنفرت انباشته!"
1- مدت ها بعدازجنبش سبز به این می اندیشیدم که چرا بچه ها به خانه نمی روند این باروحکومت را رها نمی کنند در"بی حکومتی سی ساله"؟ که اگر حکومت نبود بقاعده درهمۀ عمرخویش؛ مستبد وتوتالیتر وامیدکش هم نبود مثال بلوک شرق سابق وفروپاشیده؛ وعقلم عاجزبود ازپاسخ. هرچند حسم قادر بود به احساس.
2- هنوز نه حتی چند سالی! بلکه تنها چند ماهی از انقلاب گذشته بود که دراتوبوس وتاکسی وکوچه خیابان های تهران(نبض واقعی داوری ایرانیان) مردم می گفتند که انقلاب اسلامی "دلخوشی" را ازماگرفته که من آنرا ترجمه کرده بودم به" انقلاب شاد برعلیه شادی". وبی نظمی بود وجنگ بود وهیجان ایثاروفداکاری واستقبال از مرگ برای رسیدن به دلخوشی انتزاعی(بهشت) درغیاب دلخوشی انضمامی(زندگی).
3- این دلخوشی انتزاعی را اینقدر ادامه دادیم که بالا خره بهترین وپاک ترین جوانان مان تمام شدند وبمب اتم هم نداشتیم که بشود چندتا مزدور پشت دکمه هایش نشاند برای نابودی زندگی؛ وگردان گردان جوان لازم داشتیم برای "خرج" کردن در مصاف برای بازپس گیری تپۀ "1357" که نبود.
4- نفیرجنگ درباخاک یکسان شدن آبادیهایی که شروع شده بود- بی کم وکاست درنقشه ها حتی- به گل نشست. ومردم مرجع درتهران این بار مضمون امیدواری را راهی تاکسی وخیابان وکوچه واتوبوس کردند:"اکبرشاه". آنان می گفتند که اکبرشاه می آید و"دلخوشی" را هم می آورد پاورچین پاورچین. وخردحسی مردم قطعاً همیشه دقیق ودرست قضاوت می کند – قابل توجه روشنفکران-. واکبرشاه آمد: وبی انصافی است اگر سه سال اول ریاست هاشمی رفسنجانی راارج ننهیم.- بهنود خودش می داند حکایت وزارت اطلاعات را رفقا-
5- شهادت می دهم که برای آمدن خاتمی مردم هیچ مضمونی را کوک نکردند ازبس که شنیده بودند از روشنفکران که شما نمی فهمید. پس عنان خویش رها کردند بدنبال نخبگان وخاتمی آمد. وچه آمدنی! ولی آیا این "چه آمدنی" سیدخندان"دلخوشی"گمشدۀ مردم را هم آورد؟ مردم گفتند نه!: "دلخوشکنک" که دلخوشی نیست.
ادامه درکامنت بعدی

 
At November 26, 2009 at 11:09 AM , Blogger Dalghak.Irani said...

نیست.
6- مردم دیگر دل ودماغی هم نداشتند برای کوک کردن مضمون. توی میدان تجریش که هیچگاه قدس نشد وپنج شنبه شب دوم تیرماه 1384 به مردم گفتم که: احمدی نژاد را انتخاب کنید برایمان سه تا حوض کوچک می سازد باسیمان سیاه وخشن بدون حتی یک "ماهی سیاه کوچولو"، هاشمی بیاید یک استخر بزرگ می سازد با کاشی های فیروزه ای وفواره حتی؛ وشما اقیانوس می خواهید که فعلاً پرازآرواره های کریه کوسه هاست!
7- مردم اما حرف فرزند روحانی شهیر شهر را بیشتر باور کردند که به آنان گفته بود: فقط مردی با عرق چین. حالا که شما انواع واقسام"عمامه های سیاه وسفید" پدران من را بی"دلخوشی" گمشده تان زیرپانهاده اید. وبلکه هم راست گفته بود و"دلخوشی" رؤیای نیمی از مردم به صدقه ای از ثروت موروثی شان برای نیم سیری شکم بجه هایشان تقلیل یافته بود!
8- پس عحیب نیست امروز که گلرخ هم بخانه نمی رود با روی خونین؛ عن قریب است که دروازه های ایران با مردمانی نیم سیرودر محاصرۀ سیاهی وخشونت برای همیشه کلون شود. و کم مردی با عرق چین دیوارهای سرزمین گفتار نیک، پندارنیک، رفتار نیک پیامبران رحمت وعطوفت؛ زرتشت ومحمد را با دروغ ودغل وریا برای همیشه گل بگیرد. ومگر ما می گذاریم. آرام ولی با خون درشقیقه هایمان نمی گذاریم. همه باهم. یا...هو
پای نوشت: عنوان مطلب برگرفته از نقطۀ کلیدی اعترافات زندان اخیر سعید حجاریان است که نه تنها قاتق نان حکومت نشد بلکه قاتل جان آن دوهنرمند عزیزمان(ابطحی وعطریانفر) هم شد! بادرود به هرسه نفرشان.

 
At November 26, 2009 at 4:41 PM , Anonymous Anonymous said...

کاش اینقدر زیبا نمی نوشتی. کاش من که با تو مخالفم می توانستم بگویم قلمت ارزشی ندارد. کاش با اعصاب من اینقدر بازی نمی کردی. کاش هر روز اینجا را چک نمی کردم که چیزی نوشته ای یا نه . ایران ایران ایران کاش از یاد می بردم از کجا هستم. آرش

 
At November 26, 2009 at 10:33 PM , Anonymous Anonymous said...

بدینوسیله " بردن " مدال جایزه صلح نوبل را به مموتی و تمام مشنگان دنیا تبریک می گویم .

 
At November 26, 2009 at 10:54 PM , Anonymous Anonymous said...

گلرخ جان تولدت مبارک
باید قلم گرفت به دست،تقویم تازه ای نوشت،باید که تن نداد و رفت به جستجوی سرنوشت،به اعتماد دست هم ،باید گرفت از نو قلم،دوباره خط زد و نوشت،از ابتدا قدم-قدم

 
At November 27, 2009 at 2:00 AM , Anonymous Anonymous said...

کامنت گزاری که آرزوی رقصیدن بر گور روحانیون حاکم بر ایران و شادی و شعف از برانداختن
آنها آنهم توسط جنبش سبز !!!؟؟؟ روز شماری میکند زیاد منتظر نباش که خودت در گور میشوی
و آخوندی بر مزارت ر.زه خوانی خواهد کرد ... سی سال سی هزاران افکار چون تویی بگور رفتند
و نصیبی نبردند و ۱۴۰۰ سالست اینها بر گور مردم روزه میخوانند ؟؟؟ و حالا میخواهی دنیا را
عوض کنی شدنی نیست و از این کینه توشه ایی بر جوال تو نخواهد بود.... اما اگر کروبی و موسوی
هم تفکر تو هستند که نیستند و لی همین نوشته های شما محافظه کاران را بسیار متحد تر میکند
و کار انها را سخت تر ... پس مرا بخیر تو امید نیست شر مرسان

 
At November 27, 2009 at 2:09 AM , Anonymous Anonymous said...

اما گاهی این استاد بهنود با همه تبحر و تجربه اشتباهاتی !! با قصد یا بی قصد !!! میکند
و دود این اشتباهات بچشم طرفداران اصلاحات میرود ... خب چاپ زدن یک کامنت عقده وار
و کینه جویی انهم در اولین !؟ کامنت یعنی چه ؟؟؟ اصولا در عرف روزنامه نگاری در هنگام
نظر سنجی یا نظر نویسی همیشه اولین کامنت چاپ شده دقیقا مد نظر صاحب روزنامه و
یا هم رای خط مشی روزنامه است ... آیا آقای بهنود هم اماده است بر جنازه آخوندها برقصد
و پیمانه می بلب بزند !؟؟؟ اگر نیست پس چرا کامنت اول باید اینگونه وقیح باشد و چاپ شود؟
آنهم بکامنت نویسی که یا سلطنت طلب دو آتشه است یا طرفدار مجاهد خلق وگرنه جز این دو
گروه بقیه نه کینه جو هستند نه قداره بند

 
At November 27, 2009 at 2:24 AM , Anonymous داوود said...

پاینده جنبش سبز آزادیبخش ایرانزمین. امیدم این است که زوال این رزیم جهل و جور و فساد را با چشمان خود ببینم و [...] برقصم. مب دانم آن روز خواهد آمد و من هم خواهم خندید و خواهم رقصید. آن روز روز تولد من است و همه ایرانزمین مهمان جشن تولد من!

دستان و پاهای تک تک دلیرانی که این روزها در بند و زنجیر می باشند را می بوسم و خاک پای تک تک آنها می باشم.

 
At November 27, 2009 at 2:55 AM , Anonymous Anonymous said...

یکی از نظر دهندگانی که وجهه مشخصه اشان دست و دلبازی در استفاده از علامت تعجب وعلامت سئوال میباشد در نظریات خود شاخصترین گروه قداره بند و کینه جو را از قلم انداخته اند احتیاجی هست نام ببرم؟

 
At November 27, 2009 at 7:22 AM , Anonymous Anonymous said...

‫آیا نمیشود آقایان خامنه ای و جنتی و خزعلی و مصباح به رسم ناصر الدین شاه و مظفرالدین میرزا به هزینه مردم یکی دو سالی در بلاد فرنگ زندگی کنند، تا بدانند در دنیا چه خبر است ؟ ملت هم ضمانت میکند مزاحمشان نباشد.....هاشمی رفسنجانی این کار را قبل از انقلاب کرده بود!

 
At November 27, 2009 at 7:41 AM , Anonymous sara said...

من هم بیست و هشت ساله شدم هراس می گیردم که کارهایی است که باید انجام دهم که نداده ام

 
At November 28, 2009 at 1:46 AM , Anonymous برزو said...

گلرخ عزیز، تولدت مبارک. خوب است که تصمیم داری روزها را به انتظار ننشینی و تاریخ را بسازی. آرزوی موفقیتت را دارم.
و شرمسارم از اینکه شعار تغییر نسل من در پشت فریادهای ملتهب آزا دیخواهی ام فراموش شد و چه آسان تکرار پدرانم شدم، تا شاهد باشم دوره ای را که ترکیه از آتاتورک به دمکراتیک ترین کشور دنیا و جزو بیست اقتصاد اول جهان تبدیل میشد ما کماکان از رضا خان به سایه خدا و بعد به آیت خدا
و ما همچنان مصمم به سرنگون کردن و براندازی این و برتخت نشاندن آن به عنوان تنها راه حصول پیشرفت و آزادی و بنام نامی دمکراسی، اقتدا کردیم به رهبری برای جنبشمان که اصول بازی سیاست را نمیداند! تا باز نسلهای بعد حسرت ببرند که افغانها ازطالبان به عبدالله رسیدند که آرامش د رولایتش را واجب تر دانست از بر مسند نشستن خویش، و اینچنین محبوب همه شد.
[...]
گلرخ جان، همانطور که گفته ای« همه چیز باید آرام آرام و برای همیشه تغییر کند» که ما ملتی احساسی هستیم با استعداد تکرار و عقب گرد، و بجز زنده باد و یا مرگ بر نمی گوییم به بازیگران سیاست!
و امیدوارم تو مثل ما نباشی و نشوی
خیر پیش، برزو

 
At November 29, 2009 at 1:12 PM , Anonymous آبراهیم آزاد said...

تقدیم به مسعود بهنود عزیز و آنکس که گلرخ نام نهادتش:

شعري براي اين روزها



من مي توانم اما تنها كمي خسته ام

من مي توانم اما نمي دانم چه چيز !!

من مي توانم اما ...

سيگاري ميگيرانم

و با آن تمامي حسرتهاي نبودنم

و تمامي بودنهاي نا خواسته ام را

فوت ميكنم

تا ...

تا...

تا خدا!



من مي توانم اما تنها كمي خسته ام و بي قرار

من مي توانم اما راه را نمي شناسم

من گم گشته ام اما باور كنيد مي توانم

من در ميان بايد و نبايدها گم گشته ام

سيگاري ميگيرانم و با آن

همه بايدها و نبايدهايم را

فوت ميكنم

تا...

تا خدا!



من مي توانم

تنها زمان زمان مناسبي نيست

من در نقطه نا مناسبي از زمان هستم

بر سر دوراهي انتخاب ميان زمان بودم و زمان بايدم

سيگاري ميگيرانم و همه حجم زمان را

فوت ميكنم

تا خدا!



"ابراهیم آزاد"

تهران پاييز 88

 
At December 2, 2009 at 2:58 AM , Anonymous shahrzad said...

در رابطه با افاضه جناب طايب، معلوم است كسي كه خودش مسئول تجاوز به دختران پاكي مانند ترانه موسوي است ادبياتي بهتر از اين نميتواند داشته باشد. همه كس و همه چيز را با همان فرهنگي كه در آن بزرگ شده ميبيند. به اميد روزي كه اين متجاوزان و شكنجه گران در دادگاه هاي عادلانه محاكمه شوند

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home