Tuesday, December 15, 2009

از بازی لذت ببر


کمتر مجالی دست می دهد برای رفتن در فیس بوک، برای آدمی که همیشه عقب است و کی عامله کار روبرویش زل زده اند و سرزنشش می کنند، مجالی نمی ماند اما از شما چه پنهان که گاهی می گویم اگر مجال بود چه کارها می توانستم با قافله فیس بوکی ها به مشارکت انجام بدهیم که الان نمی دهیم. از همین رو وقتی محمد سلیمانی این لینک را برایم فرستاد دلم هوای هندوستان کرد. باری بخوانید چه خوب فضا داده است نگار خانم مرتضوی.

میگفت دپ زده. میگفت میترسه. میترسه نبریم. میگفت حریف قدره.
بهش گفتم عوضش ما بیشماریم.

گفت شعار نده. شعارها رو زیاد شنیدم. برام دلیل بیار. نشونم بده. ثابت کن. حریف زور داره. حریف اگر ببازه جایی برای رفتن نداره. هیچ جا نمیخوانش. مجبوره بمونه و بجنگه تا ببره. چاره ای جز بردن نداره. و کوتاه هم نمیاد. میگفت حریف یه نفر دو نفر نیست. زیاده. تیم قوی یه. وسیله داره. میزنه سرکوب میکنه تمومش میکنه. بعد دیگه معلوم نیست کی دوباره بشه که ما تا اینجا بیایم جلو. میگفت این بازی مساوی نداره. یا برده یا باخت. و حس می کرد که حریف قراره ببره. و ما ببازیم.

هر چی گفتم امید داشته باش به آینده، امید به پیروزی، امید رساترین فریاد ماست.
اثر نداشت. میفهمید چی میگم ولی قانع نمی شد. باور نمیکرد که ما بتونیم این بازی رو ببریم. پراگماتیسته و متخصص تئوریِ بازی. درسشو خوب بلده و به این راحتیا قانع نمی شه. نشونه میخواد. مدرک میخواد. نمونه و مثال میخواد.

دلایل محکمی نداشتم براش. نمیتونم پیش بینی کنم. راست میگه که حریف قدره و حریف قدر هم بعید نیست که برنده بشه. پیش خودم که رو راست فکر کردم، دیدم من هم واقعا نمیدانم ما می بریم یا نمی بریم؟ شاید حتی بیشتر فکر کنم که اگر این بازی قراره فقط یک برنده داشته باشه، شاید اون ما نباشیم. و اینو بهش اعتراف کردم. گفتم که حرفاشو قبول دارم. و من هم نمی تونم بگم ما حتما می بریم. گفتم منتظر نباشه که دلایل واضح و روشنی بهش نشون بدم. نمیتونم دل گرمش کنم که ما برنده ایم. و خیالشو راحت کنم. نه. ندارم. من هم سند و مدرکی از نتیجه بازی نداشتم براش.
اما....
از گل های بازی مدرک زیاد دارم

بهش از تک تک گل هایی که زدیم گفتم. گل های قشنگ و بی نظیر. گل هایی که عکس و فیلم شون چشم دنیا رو به تلویزیونها خیره کرده بود. بهش گفتم اون ۲ هفته ای رو یادت بیار که قبل از انتخابات (به قول سهراب) مهمونی هایی که تو خونه بود رو بعد از سالها آوردیم به خیابون. برو عکسهای اون روزها رو نگاه کن، رو چهره تک تک آدمها دقیق بشو و ببین که شادی تا عمق صورت هاشون موج میزده. که من بیشتر از این که تو الان افسرده شدی، اون روزها افسرده بودم که باید تعریف لحظه لحظه بعضی از شادترین و بهترین خاطرات زندگی دوستام رو از فیلمهای دوربین موبایل و صداهای اسکایپ ببلعم و هر لحظه غصه بخورم که من چرا اونجا نیستم؟ که ببینم و لمس کنم و شادی کنم و تا ابد به خاطر بسپارم.

گفتم به راه پیمایی چند میلیونی سکوت فکر کنه و اینکه چند ملت در تاریخ معاصر دنیا میشناسه که تونسته باشن اینطوری میلیونی کنار هم راه برن و سکوت کنن؟ که میگفتن وسط میدون انقلاب اگر داد میزدی چند تا خیابون اینور و اونور صداتو میشنیدن انقدر که خیابون ساکت بوده

به دوست آمریکاییم فکر کردم که شب پیروزی اوباما جلوی من بالا پایین میپرید و مرتب از ته دلش میگفت بعد از ۸ سال به آمریکایی بودنم افتخار میکنم! دیدی ما تاریخ ساختیم؟ دیدی به دنیا نشون دادیم که واقعا کی هستیم؟ دیدی نظر دنیا رو نسبت به خودمون عوض کردیم؟ دوستام با افتخار تو خیابونها راه افتاده بودن و داد میزدن «یِس وی کن» (بله ما میتونیم! شعار اصلی کمپین اوباما) دوست آمریکاییم اون شب میگفت من تو عمرم اینقدر به خودم و مردمم افتخار نکردم. از من میپرسید تو که خارجی هستی چه احساسی داری؟ میتونی درک کنی که ما چقدر خوشحالیم؟
اون شب من یاد شادی ۲۰ میلیونی دوم خرداد ۷۶ خودمون افتادم، اما یادم نمیومد که اون موقع چقدر به ایرانی بودنم در دنیا افتخار کرده بودم. همون دوست آمریکاییم بعد از راهپیمایی سکوت بهم زنگ زد و گفت که الان خیلی دلش میخواست یک ایرانی باشه. بهم گفت ایرانی بودن الان از نظر مردم دنیا یعنی شجاع، یعنی قوی، یعنی نترس، یعنی شعور بالای سیاسی، یعنی غیر قابل پیش بینی، یعنی میلیونها زن و مرد جسور که شانه به شانه هم برای گرفتن رای شان حماسه آفریدن. می گفت الان ایرانی یعنی ملتی که یک روز مردم دنیا از خواب بیدار شدن و از خودشون خجالت کشیدن که در موردشون جور دیگه ای فکر میکردن. دوست آمریکاییم آخرش گفت به خودت خیلی افتخار کن که یک ایرانی هستی...
بهش گفتم به نماز جمعه سبز فکر کن. که مامان تعریف میکرد نماز اولی ها رو میشد راحت تو خیابان شناخت: کفش کتانی، یک بطری آب در دست، یک لبخند به لب و دیگر هیچ.
بهش گفتم به الله اکبرهای شبانه فکر کن. و دوستی که تعریف میکرد هیچ وقت در عمرش حدس هم نمیزده که تو تاریکی و از ته گلو فریاد زدن الله اکبر بتونه اینقدرررر کیف داشته باشه.
گفتم به روز قدس فکر کن.
گفتم به ۱۳ آبان. که مردم در جواب شعارهای بلندگوهای رسمی، در لحظه شعار خودشون رو میساختن .
گفتم به ۱۶ آذر فکر کن و تظاهرات تک تک دانشگاه های شهرهای بزرگ و حتی دانشگاه های شهرهایی که آدم از شدت غافلگیری و ذوق دلش میخواد فقط اسمشون رو ده بار با خودش تکرار کنه : قزوین. سقز. بانه. زنجان. اراک. ...

بهش گفتم به مجید توکلی فکر کن. که چند ساله بدترین رفتارها رو باهاش کردن، دستگیرش کردن، کتکش زدن،زندانی اش کردن، از دانشگاه اخراجش کردن، تبعیدش کردن، باز هم روز دانشجو بلند میشه از بندر عباس میکوبه خودشو میرسونه تهران، و با اینکه میدونه به محض اینکه پاش رو بذاره بیرون چه هزینه زیادی باید بده، ولی باز هم میره جلوی ۱۵۰۰ نفر سخنرانی میکنه و میگه : «امروز بر سر استبداد فریاد بزنید!» که هنوز هم هر بار اون تیکه فیلم اش رو نگاه میکنم اشکم در میاد.
گفتم اون مجید توکلی حتما به یه چیزی امید داره. یه چیزی رو میبینه که شاید من و تو نمیبینیمش. شاید همین دور و بر ماست. شاید همین گل هاییه که ما زدیم و هنوز داریم میزنیم. و برای تک تکشون سند دارم.
گفتم به این فکر کن که همین من و تو و دور و بریهامون این مدت چقدر بزرگ شدیم، هر روز به اندازه یک ماه، و هر ماه به اندازه یک سال تجربه کردیم، چیزهایی دیدیم و تجره های کسب کردیم که کمتر نسل هایی این همه اتفاق رو تجربه کرده باشن. اینهمه فراز و نشیب با هیجان رو رفته باشن. سختی ها کشیده باشن که ۲ هفته ای که بتونن آزاد توی خیابون شادی کنن، هزاران هزار به استادیوم برن و سر اومد زمستون بخونن، دست به دست هم بدن و از تجریش تا راه آهن زنجیر انسانی درست کنن، به اندازه همه عمر شادی های خیلی از نسل های دیگه بهشون مزه بده.

بهش گفتم به گل های تاریخی که زدیم و هنوز میزنیم فکر کن. گلهای قشنگ. و مقایسه کن با گلهای زشت و بی قواره حریف که با جرزنی می چپونه توی دروازه.

بهش گفتم این بازی تک امتیازی نیست. قرار نیست با نتیجه ۰-۱ به نفع یکی از طرفین تموم بشه. این بازی ده ها امتیاز داره. شاید ما برنده این بازی نشیم. بدترین حالت چیه؟ که مجموع گلهای ما از گلهای حریف کمتر باشه؟ و در این بازی که به قول تو مساوی نداره، حریف برنده نهایی بشه؟ بهش گفتم اصلا فرض کن حریف قراره بازی رو ببره.

شادیِ تک تک گل هایی رو که زدیم چی؟ اونها رو می تونه ازمون بگیره؟ هیچ کس نمیتونه.
بهش گفتم به آخر بازی فکر نکن. از بازی لذت ببر.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At December 15, 2009 at 6:59 PM , Anonymous Anonymous said...

Tamame lahazati ro ke gofti be yad daram va har zamani ke behesh fekr mikonam az khoshi ashk mirizam,harif ghadare vali ma bishomarim ino motmaenam va golhaye ma bishomare aslan fekre barande shodane harif ghadar ra nakon,hamishe dictatorha ghadaran vali hamishe dar akhar bazande.Hamishe be IRANI bodanam eftekhar kardam.BA OMIDE IRAN HAMISHE SABZ

 
At December 15, 2009 at 7:19 PM , Blogger mohammad hosein said...

Enjoy our play:0))!! why not....
Thanks alot dear behnoud...

 
At December 15, 2009 at 9:55 PM , Anonymous Anonymous said...

فقط یک چیز! ما هرکه هستیم و هرچه هستیم در راستای زمانیم. دشمن اما در زمان خود نیست . ما رو به جلو و او رو به عقب . آخر بازی را می شود حدس زد گرچه جریان بازی را شاید نه .

 
At December 15, 2009 at 10:02 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنوذ عزیز!
اشکم درآمد. من هربار که به این روزها فکر می کنم و در این جمع ها حاضر می شوم اشک می ریزم و قبول دارم که این اشک ها اشک شوق است.

 
At December 15, 2009 at 10:03 PM , Anonymous Anonymous said...

قبل از اینکه به گلهای زده خود ببالیم باید حق انصاف را رعایت کرده و حریف را بخاط گلهایی که بخود زده تحسین کنیم زیرا ما هرگز نمی توانستیم به این زیبایی به آنها گل بزنیم . یکی از بهترین بازیکنان حربف اهل گرمسار است که خدا برایمان حفظش کند که بدون گل های قشنگش الان ته جدول بودیم .

 
At December 15, 2009 at 10:33 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود عزیز به عنوان یکی از نمایندگان دانشجویان سبز دانشگاه شریف به شما قول میدهم که پیروز میشویم. به نویسنده این مطلب هم میگویم که برنده ما هستیم به هزاران دلیل. به اینکه مردم صبور ایران وقتی قیام کنند دیگر توپ تانک بسیجی سپاهی و... جلودارشان نیست. دنبال دلیل و مدرک برای پایداری مردم میگردید؟ تشکیل کمیته بحران توسط کودتاجیان در محرم از ترس برای چیست؟؟؟ دنبال جایگزین این رژیم ستمگر بگردید که در زمان پیروزی کسی قیام آزادی طلبانه مردم ایران را باری دیگر به یغما نبرد. منتظر ما در محرم سبز 22 بهمن سبز و جهارشنبه سوری سبز باشید.

 
At December 15, 2009 at 11:02 PM , Anonymous yalda said...

ایا مادران ندا و سهراب هم از بازی لذت میبرند؟

 
At December 15, 2009 at 11:19 PM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود عزيز
پاينده باشي
دير زي و ميز زي

 
At December 15, 2009 at 11:27 PM , Anonymous Anonymous said...

مسعود بزرگوار این نوشته ات نکته ها دارد که هر نکته جای تامل و درنگ.
اما چند نکته به ذهنم رسید که گفتنش خالی از لطف نیست.
1- نوشته ات مرا به یاد نامه محمود افغان به حاکم خانم شهر ری و پاسخ این خانم می اندازد. شکست و یا پیروزی محمود پرآوازه در برابر یک خانم فاقد امکانات نظامی محمود بی معنی است.
2- مردم با کسی در جنگند که مدعی است نمایهده مستقیم خدا می باشد که از امدادهای غیبی سپاه و بسیج و لباس شخصی از هر سو برخوردار است. نماینده ای که همواره در هر مراسمی مرگ بر مخالفش سر داده می شود.
بنابراین اگر در 500سال پیش مارتین لوتر در قرون وسطایی و نبود امکانات خبری به گستردگی الان و به تنهایی در برابر نماینده مستقیم خدا می ایستد و پیروز می شود چرا ما میلیونها ایرانی در هنگامه انفجار اطلاعات در جنگ با نماینده دروغین خدا پیروز نشویم؟
3- من تجربه کافی در حکومت اسلامی دارم و می دانم که هم اکنون چه آشوبی در دل نماینده خدا و سایر مقامات کشوری و لشگری به پاست. آنها حاضرند همه دنیایشان را بدهند و به موقعیت روز پیش از انتخابات 22خرداد برگردند.
چون این معصومان خود فریفته همه داشته های آشکار و نهان خود را برای مهار بحران مشروعیت بکار بردند ولی اوضاع نه تنها آرام نگرفت بلکه فراگیرتر شد.
بنابراین به نظرم تعداد گلها و یا پیروزی طرفین مهم نیست بلکه ورود به جنگ مردم علیه نماینده خدا مهم است که اتفاق افتاده است و این یعنی شکست نماینده خدا.
ارادتمند
طهماسبی

 
At December 15, 2009 at 11:33 PM , Blogger korosh-farhad said...

واقعا زیبا و با احساس نوشته بودی ! با یاد آوری خاطرات و به قول تو گلهایی که زدیم اشک ریختم و به امید پیروزی لبخند زدم . مرسی از قلم زیبای شما

 
At December 16, 2009 at 12:41 AM , Anonymous sayeh said...

زنده باشي مسعود بهنود.

 
At December 16, 2009 at 1:17 AM , Anonymous محمود said...

راست‌اش هیچ‌گاه به‌مانند امروز امیدوار نبوده‌ایم! من و امثال من مثل سی سال پیش نمی‌خواهیم که رژیمی را از پایه دگرگون کنیم. من و دیگر دوستان سبز اندیشه‌ها را دگرگون خواهیم کرد و هیچ راهی جز اصلاحات در چارچوب قانون‌اساسی نداریم.

اگر می‌خواهیم به‌مانند سی سال پیش هیجان‌زده به‌دنبال خشونت و بگیر و ببند باشیم که صدالبته جناح مقابل چنین می‌خواهد تا از آب گل‌آلود ماهی بگیرد، تا بتواند بزند و قلع‌و‌قمع کند، ما هم بی‌تدبیر به خشونت متوسل شویم. ما هم بی‌منطق شویم. مطمئنن هوشیاری و زیرکی رهبران جنبش که البته نباید به نام کسانی دیگر مصادره شود که سالیان سال است با منطق‌های دور از واقیت دارند گلو پاره می‌کنند، می‌توان آینده‌ای سبز را برای ایران و ایرانی متصور شد. فقط جوگیر و هیجان‌زده نشویم.

شاد زی

 
At December 16, 2009 at 1:49 AM , Blogger avahoney24 said...

dar ke nare shadi ,ghame az dast dadane azizamunam hast.............

 
At December 16, 2009 at 2:03 AM , Blogger رهگذر سبز said...

دقیقا این روزها نخستین باری بود که از ته دل "به ایرانی بودن " خودم افتخار کردم. به مردمان سرزمینم.من تک تک این لحظه هایی را که نام بردی "زندگی کردم". همه ترسها و هراسها و یاس ها و نا امیدی هایم را با خود به این جمع پر شکوه مردم بردم و همه انها را در برابر آن سیل عظیم سبز ها قرار داادم و به آنها گفتم " ببینید. ای ترسها و هراسها! ای یاسها و نا امیدی ها ! ای شما ها که میخواهید مرا از رفتن و زندگی کردن باز بدارید ببینید که تا چه حد حقیر و ضعیف هستید. بنگرید که در برابر این همه فریاد های خفته در سکوت ، این همه ایمان های سرشار از عشق و این همه آرمان های بزرگ شما چه دارید. چه هستید...!!
و دیدم که چطور همه آن جانوران ضعیف چطور یکی یکی میرفتند وبا رفتن خود بند های اسارت را از دست و پای من باز میکردند....
مگر پیروزی چیست؟ برد چگونه است؟ شکوه این لحظه ها خود برای ما پیروزی است. ما ایستاده ایم تا آخر

 
At December 16, 2009 at 2:09 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد فیس بوک در انتظار شماست

 
At December 16, 2009 at 2:16 AM , Blogger erfan said...

اشکمون رو در آوردی آقا
. عالی نوشتی از همیشه بهتر
دقیقا همینه تاریخ بتزی های زیبا رو به خاطر می سپاره اینکه فلان جام جهانی کی جام رو برد مشهور ترین و دوست داشتنی ترین خاطره اون جام جهانی نیست ...
فقط به این فکر می کنم در آینده که که بچه دار بشم خاطره هایی دارم که براش تعریف کنم و پیشش و پیش نسل آینده خجالت زده نیستیم

 
At December 16, 2009 at 2:29 AM , Anonymous Anonymous said...

ستم گر بس عبث پنداشت ، کشتن هست درمانش
ولی تاریخ فردایی فرو گیرد گریبانش
به خواری از فراز تخت بیدادش فروآرد
سخن در آن نمی آرم که این دم دیر و زود آرد
... (احسان طبری(
به امید پیروزی
سبز باشید

 
At December 16, 2009 at 2:42 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام. با هر سطر فقط بیصدا گریه کردم.در درونم.

 
At December 16, 2009 at 2:52 AM , Anonymous Anonymous said...

"با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم
این نه ساخت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای
مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگی ست
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست
گفت
قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست
گامی از درون سرد خود برای
پای بر گریوه ای گذار و درنگر
رود آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گزیر و ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر
در کجای فصل ایستاده ام ؟
در کرانه ای
که پیش چشم من
بهار شعله های سبز و
سیره و سرود
در نگاه تو کبود و دود"
شفیعی کدکنی

 
At December 16, 2009 at 3:00 AM , Anonymous گلرخ said...

زنده باد رهبران کوچک موج سبز
زنده باد پویشگران زندگی
زنده باد خطوط و کلماتی که امید توشون موج می زنه :)

میشه در شعف تک تک این گلها برای یه عمر داستانهای شیرین ساخت
از بازی لذت می بریم
و واسه هر گلی که می زنیم یه دور همه رفیقامون رو بغل می کنیم و از ته دل ذوق می کنیم

 
At December 16, 2009 at 3:14 AM , Blogger Mahdi Saffari said...

خیلی عالی بود
همه ی اون چیزهایی که ذهن تنبل من ریخته بود دور رو دوباره برام زنده کردی

مرسی

 
At December 16, 2009 at 3:28 AM , Anonymous Anonymous said...

نامردا تکلای بدی میزنن

 
At December 16, 2009 at 3:34 AM , Anonymous Anonymous said...

اتفاقا ما برنده خواهیم بود دیر و زود داره سوخت و سوز نداره
حتی اگر قرار باشه که ما بازنده باشیم که به گواه تاریخ همچین خبری نیست باختن در حالی که تلاش می کنیم برای پیروزی با از پیش بازنده بودن خیلی متفاوته

 
At December 16, 2009 at 3:59 AM , Blogger m said...

As a famous phrase says:
We may not this battle, but we will win this war! Green movement will win one day!

 
At December 16, 2009 at 4:41 AM , Anonymous Anonymous said...

بازی کردن تیمی با بازیکنان متفاوت, که تفاوتهای همدیگر را به رسمیت می شناسند ضامن نتیجه گیری در بند مدت است

 
At December 16, 2009 at 7:37 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود عزیز
فقط جهت یادآوری خواستم عرض کنم که گویا نام نویسنده «نگار مرتضوی» جا افتاده!ه

 
At December 16, 2009 at 7:57 AM , Blogger Morvarid said...

بهنود عزیز

به جرات میگم که این بهترین مقاله ای بود که تا به حال از مسعود بهنود خونده بودم (و حتا بهترین مقاله‌ای که تا به حال خونده بودم) و چقدر زیبا پیشنهاد کردی که "از بازی لذت ببر". برای اولین بار احساس می‌کردم از اینکه در این در زندگی‌ می‌کنم خوشحالم و چقدر زیبا توصیف کردی شادی قبل از انتخابات و احساس عجیب بعد از انتخابات را.

درود بسیار

مروارید

 
At December 16, 2009 at 8:05 AM , Blogger arjang said...

سخن اول: نه به گوش خود که به واسطه شنیدم دیروز پریروز در بی بی سی گفته اید : وضع حقوق بشر در ایران از سابق ( لابد زمان شاه) بهتر است !. هر چه فکر می کنم به آدم معقولی مثل شما چه باید گفت در جواب این سخن، چبزی به عقلم نمی رسد.
سخن دیگر : بردن در این بازی کاملا به ما بستگی دارد. به پایداری و پیگیری و آمادگی ما برای باقی ماندن در یک نبرد نابرابر و ناجوانمردانه. با تمام تبلیغات و هیاهوها، همین شش ماه به ما نشان داد که دست حریف چقدر از ابتکار عمل و درایت و مهارت خالی است. تنها ابزارشان تقلب و حیله و خشونت است. فیلم " فرار به سوی پیروزی " را یک بار دیگر ببینید تا روش بازی با چنین متقلبانی را بهتر بیاموزید.

 
At December 16, 2009 at 10:25 AM , Blogger ن said...

از لطف همه ممنونم.
فقط می خواستم اضافه کنم که نوشته من در واقع شرح ساده تر حرف هایی بود که در بیانیه 13 هم مطرح شده بود. پیشنهاد میکنم یک بار دیگه بخونینش.

«ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
...
به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند.»
میرحسین موسوی - بیانیه 13

 
At December 16, 2009 at 2:18 PM , Anonymous Yara said...

فقط می تونم بگم بازم اشکمو درآوردی، همین

 
At December 16, 2009 at 2:45 PM , Blogger حلاج said...

http://raiate-kaveh.blogspot.com/
ما برنده ایم
مسعود بهنود در وبلاگش مطلبی منتشر کرده بود با عنوان از بازی لذت ببر و گفته بود از ترس برد یا باخت بگذریم و از بازی لذت ببریم.
کمی تا قسمتی موافقم اما راستی چند چندیم؟
حدود 72 شهید داده ایم، بسیاری از عزیزترین ها را از ما اسیر کردند، و سر بلندترین جوانان این سرزمین را مورد آزار و اذیت جنسی و روحی قرار دادند، و قبل از همه اینها رای مان را دزدیدند.
اما برای چه رای من و تو را دزدیدند؟ مگر آقای موسوی و کروبی چه می خواستند بکنند؟
راستش این دو را دوست دارم و به اندازه مبارزان آزادی خواه سرزمینم آنها را دوست دارم اما دلیل دیگری داشت دزدیده شدن رای من و تو، دلیلی مهمتر از تفاوت یک دیکتاتور کوتوله مطیع با یک انسان هنرمند و آزاده دارای اندیشه و تفکر...
دلیلش را در روزهای قبل از انتخابات باید جست همان زمانی که زیباترین تعبیرش این بود که ما مهمانی هایمان و مهربانی هایمان را از خانه آورده بودیم به خیابان.
شاید درست ترین سوال این باشد که چه چیزی را از ما می خواستند بدزدند؟
می خواهید بدانید چه را از ما دزدیدند یکبار نماهنگ « سر اومد زمستون » موج سوم را ببینید. آری همه این هزینه را کردند که امید را از ما بدزدند، امید آزادی، سر افرازی، امید تحقق حداقل خواسته ها را، امید شاد بودن را، عده ای زر اندوز نو کیسه بنام سر سپردگی به انسانی که از آسمان فرو افتاده خواستند و می خواهند از ما بدزدند امید مان را.

اما به تا امروز مغلوب این جنگند چون هر چه را از ما بگیرند، ندا هایمان را بکشند و سهرابهایمان را پهلو بدرند و روح الامینی هایمان را بی جان تحویلمان بدهند، چادر سر شجاعانمان کنند و از سخنورانمان به هزار حیلت و عذاب ندامتنامه بگیرند، درب خانه هایمان دژخیمانشان را بگمارند و دهان همه مردم این سر زمین را بدوزند
- باز ملت با هوش ایران بر هر نیرنگ شان و سحرشان تدبیری خواهند کرد که خود سرگردان بمانند چنان که هر چه کردند جز خسران بر اعمالشان نیفزوده...
- و باز امید در چشمان سبزها خواهد درخشید
امروز پیروزی با ما و حق ماست چرا که امید در سینه های این ملت جوانه های سبزی است که هر روز تنومند تر می گردد...
امروز همه دیوار ها و تابو ها فرو ریخته و صداها بلند و آشکار شنیده می شوند و ایمان دارد این نسل نو خواسته متفکر که پیروز است چرا که حریف نه فکر نو دارد و نه سلاح دیگر هر چه را داشته آزموده، دیگر نه ابزار تهدیدی مانده نه تدبیری ( حتی سناریو آتش زدن امام این کوته فکران نیز جز رسوایی چیزی نداشت که در کوی و برزن همه می گویند کار خودشان است...) خنده ات می گیرد از تهدید برخورد قاطعانه شان که دهان به دهان مردم می پرسند: دیگر چه برخوردی ماند که با این ملت نکردید؟

امید در این ملت به سرعت دروازه های آزادی را در می نوردد و شمارش معکوس برای به فضا فرستاده شدن کوتوله ای که از آسمان افتاد آغاز شده است.

 
At December 16, 2009 at 3:34 PM , Anonymous Anonymous said...

دوست عزیزی که نوشته اسم نویسنده نگار مرتضوی است چطور ندیده که انتهای فراز اول همین پست اسم نازنین نویسنده آمده است. نگاه کنید لطفا

 
At December 16, 2009 at 7:01 PM , Anonymous مرتضا خسروی said...

چند تا جمله که گذشت پر غرور شدم...و یک لحظه اشک م بند نیامد...چه مروری...چه شعف ی...زنده باشی که زندگی می دهی.

 
At December 17, 2009 at 4:19 AM , Anonymous shahpar said...

دارم برای تعطیلات میام ایران و همه امیدم به بازی روز عاشوراست که من هم برم تو زمین
این چند ماه با هر خبری از ایران آه از نهادم بلند میشد که چر الان اونجا نیستم و حالا از خدا میخوام که من هم بتونم بازی کنم و از بازی لذت ببرم

 
At December 17, 2009 at 7:18 AM , Anonymous Anonymous said...

ای کاش این هم زیر همان پُست میخواندید:

به این دوستت می شد گفت طرف مقابل هیچ وقت برنده نیست. مدت هاست که زیر فربادهابمان مدفون است و هرچه دست و پا می زند بیشتر زیر آوار خشم ما فرو می رود. رقیب هر کاری کند صرفا گل به خودی است، ترس را در چهره شان می شود خواند و این است پیروزی ما.
نگار عزیز این بازی اصلا لذت بخش نیست، این بازی بوی خون می دهد، بوی دوری، بوی نگرانی های هر روز... اما آن چه همگان را چنین شورانده است اطمینان از پایان خوش آن است.
با نهایت احترام برای تو و تمام رفیقانی که خارج از این مرزها (مرزها جغرافیایی نیست!) در این راه گام بر میدارند، باید بی پرده پوشی بگویم که گویا همه چیز برای شما سرگرمی است... ه

 
At December 25, 2009 at 12:23 AM , Blogger noname said...

اشکام مجال نمی داد نوشتتون رو راحت بخونم
یاد مصاحبه ی 8 سال پیش شما افتادم
گفتین یه چتر پاره بهتر از هیچه
درست قبل از انتخابات بود
حالا هم با شما موافقم
نبرد بی توجه به نتیجه اش
ملت ها رو ابدیده میکنه
چیزی که ما سی سال پیش نداشیم
و حال تاوان اونو باید با خون عزیزانمون
پرداخت کنیم
با ارزوی دیدن نادیده ها
ش-ک

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home