Saturday, March 7, 2009

حالا داکوتا چشم دارد و ما؟


این مقاله امروز اعتماد است

داکوتا کلارک دخترک عروسکی دو ساله مثل همه همسن و سال های خود پاک و صورتی، روز سه شنبه همین هفته سرش را بلند کرد، مادر و پدرش او را با هزار چشم می پائیدند تا دخترک انگشت اشاره اش را به سمت پنجره گرفت و گفت شانه ... و شانه ای که بر موهایش کشیده بودند آن جا بود. پدرش برگشت رو به دیوار تا کس نبیند که بر او چه می گذرد و مادرش به زانو افتاد. معجزه رخ داده بود. داکوتا کور مادرزاد حالا می دید.

خانواده کلارک اهل بلفاست هستند. دو هفته پیش به دنبال نامه نگاری هائی رهسپار چین شدند. اعتماد کردند به پزشکان چینی که گفته اند با تزریق یک سلول بنیادی از عقب جمجمه او می توانند داکوتا را بینا کنند، از هر جا که بود پول تهیه کردند و نیمی از آن را قرض گرفتند و رفتند به چین. سی هزار پاوند خرجشان شده است. ولی عروسک حالا دیگر چشم دارد. موهای طلائی پشت سرش را زده اند.

دکتر بریت خونسرد ظاهر شده بود در تلویزیون و توضیح می داد که دو شب سلولی را که از بند ناف داکوتا گرفته اند در فواصل از محل رویش موها به سرش تزریق شده تا برود و سلول معوجی را که باعث نابیائی مادرزادی وی شده ترمیم کند. چنان خونسردست پزشک موقع گفتن این خبر که انگار نه حادثه ای به این اهمیت در حضور ما، در برابر چشمان منکر ما شکل گرفت. به دنیای که دارفور دارد، غزه دارد، بن لادن دارد، حسن البشیر دارد، موگابه دارد، و هنوز شهرهائی هست عادی ترین صدا در صدای گلوله است و عادی ترین صحنه افتادن جنازه در پیاده رو که گاهی چند روزی می ماند. شهرهائی در آمریکای لاتین و آفریقا.

لبخندی که بر لب های عروسک نشسته، لبخند زندگی انگار کم مان بود که خبری هم درست در همین روز از تورنتو رسید. خبر این است که سه ردیف سالن کنسرتی را دارند به صندلی هائی مجهز می کنند که دانشمندان دانشگاه ریرسون ساخته اند. بزودی روی این صندلی ها ناشنواها خواهند نشست و خواهند شنید که ارکستر چه می زند.

در گذشته تنها راهی که به افراد ناشنوا توانایی شنیدن صداهای اندکی می داد عبور امواج صوتی و حس این امواج بود اما صندلی های اموتی با شکستن فرکانسهای صوت امکان حس انواع نواختهای سازهای مختلف را از میان بلندگوهای مختلف به فرد خواهد داد. همچنین این صندلی ها می توانند فرکانسهای بالای صدا را به امواجی که توسط گوش ناشنوایان قابل ردیابی است، تبدیل کنند.

حالا دیگر می توان مرغ خیال را پرواز داد و تجسم کرد که هومر یا رودکی یا حتی همین بوچلی با صدای شیرینش مثل داکوتا چشم دیدن گرفته اند. یا تجسم کرد بتهوون را که در آن سالن تورنتو در صف اول نشسته و دارد سمفونی ناتمام را گوش می دهد و می شنودش. و آن فاجعه ای که رخ داد در آخرین کنسرتش، دیگر رخ نمی دهد.

خبر اول از همه، آدمی را به یاد و فکر بتهوون می اندازد. آن نابغه همه دوران که یکی از هشت نابغه همه تاریخ بشری اش خوانده اند. در آن فهرست که هیچ نامی از قدرتخواهان و به قدرت رسیدگان نیست. اما چرا مرا به یاد مدرسه روشندلان تهران انداخت. همان جائی که آخرین روزهای بهار سال 1384 آتش گرفت، ساختمان مخروبه و رها شده و کلاس های متروک بجه های روشندل به کنار، استادیو صدا و آرشیو بی نظیر که نام دکتر خزائلی بر آن بود سوخت و از میان رفت. و این آرشیو امید چند نسل بچه های روشندل تهران بود.

در آن روزها هم مانند امروز همه درگیر انتخابات ریاست جمهوری بودیم. اما مادر حسن در وبلاگش [مادر سپید] نوشت خدایا اگر حسن در مدرسه بود چه می شد. یعنی این سرنوشت همیشه و همواره ما. در همان حال که دیگران دارند سلول بینادی از بندناف می گیرند تا داکوتاها بی چشم نمانند، ما در این اندیشه که اگر بدتر می شد چه می شد. و چنین است که همواره بدتر می شود. و دریغ از پارسال.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At March 7, 2009 at 9:02 PM , Anonymous حميد said...

و اين ماييم كه ميدان مي دهيم به بدي. به نامرادي. به كينه و ستيز. به كژروي و كج انديشي. به سياهي و تاريك انديشي.
اين ما هستيم كه هر سال را فسرده تر از پيش مي كنيم و هر ساعت را دلمرده تر از قبل.
اين ماييم كه بخت را مي رانيم و شادي را اندك مي كنيم.
اين همه ماييم. يا با بدخواهيمان، يا با سكوتمان، يا با كناره جستنمان، يا با سازشگريمان، يا با ميدان به بدخواهان وانهادن.
اين ها همه از ماست كه بر ماست.

 
At March 7, 2009 at 10:00 PM , Blogger shahrokh said...

سلام آقای بهنود

وقتی‌ خوب به دنیا نگاه می‌کنیم میبینیم که هر طرفش یک چیزی کم داره از طرفی‌ با علم چشم و گوش میدهند بعد بصورتی با همین علم ۱۰۰۰،۰۰۰ انسان میکشن یا کور و کرشون می‌کنن و اسمشو دموکراسی میگذارن. پس یکجا ی کار اشکال داره اگه تا حدودی برای انسانها روشن بشه چرا دارن توی زمین سر می‌کنن شاید دنیا از بی‌نهایت تصاویری که داره بهترینش رو به ما نشون میداد.

تاگور در سال ۱۹۲۱ جمله جالبی‌ گفته، هیچ ملتی نمی‌تواند تنها و جدا از ملتهای دیگر به خوشبختی دسترسی پیدا کند. یا با هم نجات میابیم یا با هم فنا میشویم.

 
At March 8, 2009 at 10:07 AM , Anonymous محمود said...

درود بهنودجان!

ساده است که ما هم به فکر «اتم»‌ایم که از نان شب هم برامان واجب‌تر است. ما به اندیشه‌ی حذف مخالف به هر قیمتی هستیم. ما به جای تزریق سلول‌های بنیادین، خشم و کین و نفرت به هم‌زبانان و هم‌میهنان تزریق می‌کنیم. ما رسمن از جانب پرورده‌گار بدین کارهای از نان شب واجب‌تر از کله‌ی سحر تا بوق سگ مشغول‌ایم. و توهم داریم که کارمان هم خیلی خیلی درست است! چرا که داعیه‌ی رهبری و مدیریت کل دنیا و رسمن ولی‌امر مسلمین دنیا هم هستیم. این است که امثال آن دخترک در میهن‌مان به راستی کیلویی چند به قول امروزی‌ها!

شاد زی

 
At March 8, 2009 at 4:05 PM , Anonymous Anonymous said...

20 sal pish chine jaie bood ke hala ma hastim, tasmim gereftan ke avaz konan system ro va toie 20 sal javab gereftan. vali khob hamin chine az dolate soodan hemayat mikone, shoreshe tabat ro sarkob mikone va dar kheili mavared az kargara mesle barde bigari mikeshe.

hamishe goftan ba yek gole bahar nemiad, hala ba in kar ham nemishe chine ro gozasht oon balaie bala va midle east ro bord tahe jadval. shoma ke dige behtar az hame midonid ke dore gardoon charkhad, be gofteie hafez; daeman yeksan nabashad hale doran, gham makhor.

 
At March 9, 2009 at 12:38 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود در چند نوشته اخیرت حول مسائل کاملاانسانی و یا "حک کردن نام در تاریخ بشریت" دور می زند. آنجاییکه آن داشی پهلوان خواست که نامش بر بیستون حک کند، آنجاییکه آن طراح نیوزلندی "از دخترک قهرمان طلایی پکن" یک پری دریایی ساخت و در اینجا این پزشک چینی به کلارک نازنین "چشم" اعطا کرد.
آیا ما ایرانی ها خصوصا حاکمان زورگو می توانیم از تاریخ درس بگیریم و به جای گرفتن حیات افراد، برایشان شادی بیافرینیم که از زندگی لذت ببرند؟
در این سال که فقط جان گرفتیم و حیثیت افراد به باد دادیم، ببینیم پس از این چه می کنیم؟
امید

 
At March 9, 2009 at 12:47 AM , Blogger Payam said...

اول لطفا وقت برنامه خودتان در 60 دقيقه راافزايش دهيد كه حمايت از رسانه هاي مكتوب بالنسبه منكوب داخلي ميباشد.
ثانيا ما از سر كار خسته ميرسيم منزل و هر دقيقه بعد از ساعت ده شب را بازحمت بيداريم لذا زمان پخش بخش مطبوعه را جاو بياوريد تا ما را خوشحال تر فرمائيد.

 
At March 9, 2009 at 2:06 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام
افسوس که مخاطبان شما اندکند و همه اینهایی را که مینویسید هم قبول دارند و هم میشناسند چیزی اضافه نمیشود آقای بهنود به فکر عوام باشیم که هرچه این مملکت را عقب انداخته عوام پروریست
یا حق

 
At March 9, 2009 at 10:12 AM , Anonymous Anonymous said...

و ما نیز چشم داریم ولی پیه گرفته و بهمین خاطر چشم در میاریم . چشم بینا ارزانی شان ، پیه را بردارند .

 
At March 9, 2009 at 11:34 AM , Anonymous Sh said...

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی میرود

و گفتن که: سگ من نبود.

ساده است ستایش گلی،چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که: دیگر نمی شناسمش.

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
وگفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می زیم
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم!

در برابر فهرست نوابغ كه در آن نامي از به قدرت رسيدگان نيست، فهرست جانيان و آدمكشان تاريخ كه پر از اسامي به حكومت رسيدگان و تشنگان قدرت است.

نوشته تان بسيار زيباست.

 
At March 9, 2009 at 2:18 PM , Anonymous يك دوست said...

با تشكر از مقالات بسيار دلنشينتان، به عنوان يكي از دوستداران بتهون مي خواستم بپرسم كه نام آن نوابغ ديگر چيست و مرجع انتخاب شما چه بوده است زيرا مطمئن هستم كه بر پايه اطلاعات معتبر مي نويسيد.

با آرزوي پايداري

 
At March 10, 2009 at 4:31 AM , Anonymous انار said...

به نام او ...
ایران فصلی تازه بین بد و بدترهاست آقای بهنود عزیز!
و ما هماره بین بد و بدتر ناگزیر به انتخابیم.

 
At March 10, 2009 at 8:07 AM , Anonymous مریم said...

حضرت آقا ؛ جای بسی خوشحالی وافتخار است که درنثرزیبایتان دیگر نامی وعبارتی از فرومایکان نیست ودر شائن ومنزلت والای خود مینویسید.بگمانم آقا ؛اینکه چرا خواستها،آرزوها ورویاهایمان تااین حد کوچک شده که هماننددرماندگان وعاجزها ازانتخاب بین بدوبدترسخن میگوئیم وارزش خود رادرحداین یا آن رجاله تقلیل داده ایم،خود موضوعیست اساسی .شاید از بس کشتند وگستاخانه هرآنچه رذالت است فعلیت بخشیدند که وحشت وسکوت حاکم شد؛ویاآنچنان تحقیرکردند وجهل را تکرارکردند که باورمان شد حقیرم وجاهل ودرمانده.شاید تائید بفرمائید که از بیست واندی سال به قبل، ارزشی حاکم بود و تفکرحرمتی داشت .آنان که کشته شدند (نه از برای قدرت ودرراه قدرت -حداقل عزیزانی که داشتم ومادرسالهاست درغمشان فقط سکوت کرده)ورای سفاهت حاکم می اندیشیدندوبیشتروبزرگترازآنچه که اکنون رویایمان شده،می گفتند.این حرفهای کوچک که قیمتش زندگی جوانان میهن نیست.خواهش میکنم ازاندازههای انسان جهان امروزبگوئید والا چگونه باور کنم که رفتند برای این چیزهای سخیف .تحملش سختتر می شود

 
At March 11, 2009 at 12:42 AM , Anonymous Anonymous said...

اشکمان را در آوردید.خدایا برای همه آنچه که به ما داده ای و ما گاه نمی دانم از چه روی ناشکر می شویم تو را شکر.

 
At March 12, 2009 at 1:03 PM , Anonymous Anonymous said...

جادويمان كردي استاد
چه زيبا از چشمان زيباي داكوتا ما را به كوري مادرزاديمان فراخواندي !

بابك

 
At March 13, 2009 at 12:30 AM , Anonymous behzadjj said...

با درود

بخاطر همینه که دیگه نمیخوام تو انتخابات جمهوری اسلامی شرکت کنم . امسال پارسال پیارسال هر سال دریغ از پارسال.
شاید هم اشتباه کنم ولی من این اشتباه رو دوست دارم . دیگه هیچی واسم فرقی نمی کنه

ایران سربلند ایرانی سرفراز
راستی سال نو پیشاپیش همایون باد

 
At March 13, 2009 at 12:49 AM , Blogger علیرضا مصاحب said...

بهنود عزیز
امروز در کشور ما کسانی هستند که چشم دارند اما نمی بینند،گوش دارند و نمی شنوند و هنوز که هنوز است نغمه تحریم انتخابات را ساز کرده اند، شما که همیشه مدافع مشی اصلاح طلبی بوده اید و تحریم ستیز، نمی خواهید حرکتی کنید و مانند دوستانی چون ابراهیم نبوی و دیگر همکاران سابقتان تلاشی برای پایان این تحقیر ملی چهار ساله کنید؟

 
At March 13, 2009 at 1:51 AM , Anonymous Anonymous said...

همین چهارده کامنت را ملاحظه کنید ٬ چه افراط و تفریطی ...؟ والله بالله بهنود
خوشش نمیاید چونکه آزادگی یک انسان در افراط و تفریط نیست ٬ خب شما که دلتان
خون چکانست از حکومت و مردمیکه بدست وپای آنها بوسه میزنند پس چرا خودت
این رفتار را با استاد یا قهرمانت میکنی !؟ یکبار در تلوزیون سی ان ان یک میهمانی
از مجری پیر ( لاری کینگ ) کمی زیادتر از حد متعارف تعریف و تمجید کرد و مجری
پیر گفت شما یا دارید مرا دست میاندازید ! یا انتظار دارید سوال پیچتان نکنم خیر
قربان وظیفه من این نیست ...عزیران برادر و خواهر بهنود وظیفه اش نوشتن و آگاهی
رساندن تا حد ممکن و مقدورش است و چنان هم میکند حال برداشت شما هر چه است
انرا بدید خود افراط و تفریط نکنید و به بهنود وصلش نکنید که بعله منظور شما این
بود یا ان

 
At March 13, 2009 at 9:18 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام

من از وصال تو خوش برگرفته بودم دل

فریب چشم توام باز در گمان انداخت

...

http://jelveh.blogfa.com/

 
At March 15, 2009 at 5:19 AM , Anonymous آفتاب..... said...

چینیها ثابت کردند که مردمانی باهوش و کاری هستند, چین امروز یکی از کشورهای قدرتمند دنیاست که خوب این باعث حسادت دیگرن میشود.....

 
At March 15, 2009 at 5:41 AM , Anonymous علیرضا..بی همگان said...

طفیل هستی عشقند ادمی و پری..ارادتی بنما تا سعادتی ببری

سلام اقای بهنود...زیبا بود..اری زیبا بود و غم انگیز و یاداور رذالت خود به خود..
اقای بهنود کوری علاچ دارد و یقینا خواهد داشت در اینده نزدیک به اهتمام دانشمندان و محققین ولی با کوری چشم دل و عقل چه کنیم..چه کنیم با بی خردانی که در سر خود را حافظ وحافظه ای زمان می دانند..چه کنیم با ترسی که در دل و جان داریم..راست گفته ایید که تنها فکر بدتر شدن و به هم ریخته تر شدن داریم..اما چکنیم که تجربه استاد علوم و عقل ها این را به ما اموخت..اموخت که از دست و زبان که براید...از دست ما یا رهبران بی خبرمان...یا امید های نامایدمان و از همه مهم تر انتخابات همراه با جنتی..به امید کدام باشیم اقای بهنود عزیز...
بسیار زیبا گفتید و ناچار تنها درسی که می گیرم این است که در دل بازجویم به روزگار وصل خویش

 
At March 15, 2009 at 9:21 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام جناب بهنود . پرينت نوشته هايت که درخانه ی ما پخش است مهیارم حالا ميتواند سرتيترهای ساده اش را بخواند . مهیارم دارای عارضه ی کروموزمی سندرم دان است .(www.mahijoon.blogfa.com). و در کلاس سوم کودکان استثنائی محصل . سالها طول ميکشد تا فرهنگ تعامل با معلولان و نابنايان و کم توانان ذهنی در ايران جا بیافتد ، هر چند که در طی چند سال اخير به مراتب وضعيت بهتری پیدا کرده است . خوشحال شدم که مادر سپيد را ميخوانيد . خوشحال ميشوم که مهیارم را نيز

 
At March 16, 2009 at 7:10 AM , Anonymous Anonymous said...

نه ما در این اندیشه نيستيم که اگر بدتر می شد چه می شد
ما در اين انديشه ايم كه چون قطعا بدتر خواهد شد چه خواهيم كرد

 
At March 16, 2009 at 7:38 AM , Anonymous حسام said...

سلام آقای بهنود. ما بی صبرانه منتظر رمان بعدی شماهستیم... فکر نمی کنید از انتشار رمان خانوم تا امروز زمان زیادی گذشته؟ مگر ایران چند مسعود بهنود دارد؟؟؟

 
At March 16, 2009 at 11:13 PM , Anonymous Anonymous said...

plz say something about Khatami's resign.i am so depressed

 
At March 17, 2009 at 2:15 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ البته دل انسانها ازاین خبر خوش شاد میشود اما در همین
غرب حادثه جوزف فیتذل اتریشی و اوج دیوانگی یک عنصر فرومایه
باعث حیرت و افسردگی میلیونها نفر میشود . چکونه یک پدری دختر
معصومش را بیست سال در سیاهچال خانه اش بدون دیدن افتاب حبس
میکند و سبعانه هفت فرزند بدبخت هم اضافه میکند و همه این زندگی
در محیطی بسته و بیخبر از دنیا نه تلوزیونی نه تلفونی درست مثل
غار کمی مدرن !!!؟ این حیوان پیر خودش در سواحل تایلند و جاماییکا
ماه ها بتفریح مشغول بوده در حالیکه دختر و بچه هایش در ان زندان شداد
شب را روز !؟ نه شب را شب و وقتی آفتابی نبود ...اگر این کفتار سکته
میکرد و میمرد ان شش زندانی هم دفن میشدند و دنیا هم بیخبر از
جنایت هولناک ...واقعا این متمدنهای غربی جنایاتشان هم وحشتناک است

 
At March 23, 2009 at 3:44 AM , Anonymous محسن said...

سلام استاد بهنود
بهتر نبود والدين داكوتا او را به قم مي بردند و در چاه جمكران فرو مي انداختنش انگونه به رايگان درمان ميشد!
%ايام به كام%

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home