Saturday, February 21, 2009

آخر چو فسانه مي شوي

این مقاله روز یکشنبه اعتماد است.

به ساليان سال پيش، نازمحمد را ديده بودم قوي استخوان و ستبربازو. و چون چند سالي نديدمش اين بار ديدم فلج و مسکين زار. از سرگذشتش پرسان شدم. کاشف آمد که غره به جواني با سه تن از همشهريان هم قد خود از کرمانشاه [يا به گفته خودش کرمانشان] رفته بوده است به بيستون. اين پا بر دوش آن گذاشته، آن قلاب گرفته و اين را بالا فرستاده، از صخره بالا رفته اند تا نازمحمد سرانجام به بلندترين بلندا کوه رسيده و مردمان زير پايش مثل مورچه کوچک شده اند.

و از همان جا سرنگون شده نازمحمد. مادرش مي گويد آه فرهاد، سلامت پسرم را گرفت. به خيال مادر، فرهاد کوهکن راضي نيست تنهايي و خلوتش را کسي بشکند. و نازمحمد براي همين افتاد و فلج ماند. اما نازمحمد انگار سرنوشت را پذيرفته که مي گويد شرمنده ام که کارم را تمام نکردم. و کاري که مي خواست بکند کندن نام خود بود بر سينه سنگی بيستون. بي هيچ احساس گناهي از خراش بر دل يک کتيبه عهد کهن. تيشه بهر همين کار برداشته بود.

گفتم نازمحمد مي خواستي چه که نامت را بر سينه کوه بخراشي. گفت، غمزده و به تاکيد گفت؛ مي خواستم ديگر آقا... فرهاد چرا مي خواست. گفتم عاشق بود فرهاد. مگر نشنيده يي که بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد. گفت منم عاشق بودم. مي خواستم اسمم را بالاي همه اسم ها بر سينه کوه بنشانم. اين همه سال مي داني کي ها خواستند نام شان را آن بالا بکنند اما نتوانستند. مگر از آدمي چي مي ماند. مي خواستم فردا که از دنيا رفتم، اسمم يک جايي باشد.

نازمحمد به صداقت مي گفت. و جاي اين سوال نبود که چرا اديسون نشدي نازمحمد، تا نامت به بزرگي در اعصار برند. گراهام بل نه، اينشتين نه، پيکاسو نه، چرا تن زينگ نشدي، همان شرپاي هيماليايي که همراه با هيلاري شد و اول بار به بالاترين جاي زمين، به اورست رسيد. اصلاً تو که زور داشتي چرا نرفتي تا میله آهني را برداري و باز بر سر جاي خود بگذاري تا سه چراغ سفيد روشن شود و قهرمان عالم شوي نازمحمد. نگفتم چرا نرفتي سنگي از راه بند چشمه يي برداري و جمع تشنه يي را آب برساني. همان که علي حاتمي در دهان حسن کچل گذاشت

نازمحمد چيزي نمي گفت و پاهاي چوبي بي تمکين را به سختي مي کشيد.

اينکه آدمي بايد نامي از خود بر دفتر روزگار بنويسد و نمي خواهد ننهاده هيچ نقشي بگذرد از اين خاکدان بگذرد، چه بسا شوقي است که آدمي را هزارها سال در تلاش واداشته. ورنه پايان کار همان مي شد که فروغ گفت در مثنوي خود: واي اگر راهي به مردابيم بود از فرورفتن چه پرواييم بود.

اين فقط نازمحمد نيست که. ما همه به اين خياليم و در اين روياي خوشايند غرق که نامي از خود بر صفحه روزگار بگذاريم. منتها برخي راه عمل و راستي مي پيمايند و برخي هم راه ميانبر سياست را انتخاب مي کنند. يکي مي خواهد جامعه يي را ناگهان به نقطه مطلوب برساند و حاضر است در اين راه جان صدها را بگيرد. آن يکي مي خواهد دنيا را عوض کند، و براي اين خيال خام حاضر مي شود ظلم ها کند و ستم ها روا دارد. طفلکي نازمحمد تنها بر خود ستم کرد. ديگران وقتي مي افتند استخوان هزاران مي شکند.

همين رابرت موگابه که امروز نامش به نمونه بدکرداري هر روز هزاران بار بر زبان گويندگان راديو و تلويزيون عالم نقل است. همان نلسون ماندلا که بعد از گاندي بزرگ تر شخصيت سياسي قرن بيستم لقب گرفته. همه نامي جستند. چه نامي.

سال ها پيش هنگام تهيه گزارشي از زندان نوجوانان به دلالت افسر جوان زندان متوجه شدم بيشتر اين جواناني که هنوز خط عارضشان نادميده به قتل، ضرب و شتم، دزدي مسلحانه، تصادف منجر به قتل مردمان و خلاصه بدکاري رو کرده اند، به دنبال آن بوده اند که نامي به در کنند. خودشان مي گفتند اسمي بشوند. اسمي در کنند.

استاد فرزانه جلال همايي گاهي در سخن به مناسبت مي خواند آخر چو فسانه مي شوي اي بخرد/ افسانه نيک شو نه افسانه بد. و گاه که مخاطب سخنش کسي مانند موگابه بود مي گفت آخر چو فسانه مي شوي اي احمق... و برايش مهم نبود که «احمق» لنگه ديگر بيت را لنگ مي کند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 21, 2009 at 9:05 PM , Anonymous Anonymous said...

برخی باد آورده ها که ناف مبارک شان با علم عوام فریبی بر یده اند تصور شان بر اینست که اگر سر نتراشند قلندری دانند . نان را بارها جویدن و در دهان مبارکشان گذاردن همانا آب در هاون کوبیدن است زیرا با نصیحت کس نمی شوند .

 
At February 21, 2009 at 9:40 PM , Anonymous حميد said...

دكتر محسنيان راد در نخستين جلد از كتاب شيرين و خواندني اش "ايران در 4 كهكشان ارتباطي"، كتيبه بيستون را اولين روزنامه ديواري سنگي جهان دانسته است كه داريوش آن را براي ثبت نام نيك خويش در تاريخ پي افكنده است.
به نوشته او، داريوش نه تنها آن كتيبه را به چند زبان بر سينه كوه حك كرده است، بلكه بر لوحهاي گلي و بر پاپيروس نيز امر به نگاشتن آن كرد تا به گوشه و كنار امپراتوري بزرگش گسيل دارد و همگان از خدمات او آگاه شده، از آرزويش كه دوري از خشكسالي و دروغ بود نيز باخبر شوند.
هرچند ديرزماني نگذشت كه آن نگاشته ها نابود شد و متن كتيبه سنگي نيز براي مردم بي معنا و غير قابل ترجمه، اما قرنها بعد، باز توانستيم بخوانيم و بدانيم كه او چه خدماتي داشت.
كاش امروزيان نيز نه بر سنگ و پاپيروس بلكه بر لوح دل و جان مردمان، نام نيكي خويش بنهند.
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز،
مرده آنست كه نامش به نكويي نبرند.

 
At February 21, 2009 at 10:52 PM , Anonymous Sh said...

با توجه به مصداق هاي فراواني كه براي اين پست شما مي توان شمرد، من مصرع زير را براي لنگه دوم بيت استاد همايي پيشنهاد مي كنم:
مكن در جهانِ خِرَد وق وق

 
At February 21, 2009 at 11:20 PM , Anonymous محمود said...

بهنود عزیز

هر کس بنابر شیوه‌ای که زیست می‌کند یا آن‌چه در سر می‌پروراند، یا به کوه می‌زند یا به عرصه‌ای دیگر! اما کاش همه اینان در این اندیشه بودند که آدمی را به نقطه‌ی درست برسانند.

شاد زی

 
At February 22, 2009 at 1:30 AM , Blogger arjang said...

خیلی قشنگ بود،...ممنون

 
At February 22, 2009 at 3:06 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام استاد ...این که آرزوی بسیاری از حوانان هست کاشکی که نه...حتما مفصل تر در مورد همین موضوع بنویسید..ممنون

 
At February 22, 2009 at 3:10 AM , Anonymous nazanin said...

اگر این "احمق" فقط لنگه دیگر بیت را لنگ می کرد خوب بود. گفتید موگابه...و خوب می دانید که به نام رسیدنش چقدر برای مردمش گران تمام شد و چطوری چهار چرخ کشورش را پنچر کرده است. ما هم که لنگ لنگان هر روز به سمتی کشیده می شویم.

 
At February 22, 2009 at 3:42 AM , Anonymous احمدی یزد said...

به نظر من که ممکن است نطز مزخرفی جلوه کند اگر همه آدم های صاحب قلم ما همین قدر که آقای بهنود تجربه های خود را انتقال می دهد و دلسوزی می کند برای این مردم و آموزششان زحمت می کشیدند و از جنجال و هو پرهیز می کردند جای ما بهتر از آن بود که هست.
من از نظر سیاسی همعقیده آقای بهنود نیستم اما نوشته هایش ار همیشه می خوانم و یاد می گیرم. گرچه فقط یک سال از ایشان کوچک ترم ولی خیلی جیزها یادم داده است . این را فقط برای ادای دین نوشتم

 
At February 22, 2009 at 6:00 AM , Anonymous Anonymous said...

درس به این بزرگی با این همه کلمات اندک و کم . دستت درد نکند
ممنون از شما

 
At February 22, 2009 at 6:49 AM , Anonymous Anonymous said...

اقای بهنود شما که اینهمه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره. مرد حسابی الان زمانی است که برای اینکه نامی از تو بماند در کشور باشی و نه در لندن.
شما باید اینجا باشی تا یافته هاتو در دانشجویان جوان حک کنی. اینجا اگر در حین انتقال دانش و تجربه بیافتی هزاران کمربسته بلندت می کنن تا آسیبی به تو نرسه.
به هر حال شوخی بود .
ولی بسیار لذت بردم از این تمثیل های زیبا و دلنشین تو.
تنها آرزویم این است که همیشه شاد باشی. چون شادی تو تولید شادی برای ماست.
ارادتمند
همیشگی
امید.

 
At February 22, 2009 at 10:23 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز همه نوشته ات یک طرف آن بخش آخرش یک طرف.
مرد حسابی مگه تو نمی دونی حاکمانی چون موگابه نامشان را بر پیشانی رهبران کشورمان حک کرده تا نامی از خود به یاد گار بگذارند. چون عنقریب او رفتنی است و کسی باید باشد تا پرچم ظلم و ستمی که او برافراشته به دوش بکشد. پیش از موگابه رهبران سایر کشورهای دموکراتیک چون کیم ایل سونگ، صدام حافظ اسد، برژنف، چائوشیسکو، تیتو، رهبر آلمان شرقی و... چنین کرده بودند.
آیا می دونید در مقطعی که رییس جمهور کشوری به ایران نمی آمد ، چائوشیسکو را با هدایا گرانقیمت به ایران آوردیم .
آخرسر هم سفیر نگونبختمان در رومانی را به دلیل دعوت از یک دیکتاتور زیر پای رییس جمهور مان قربانی شد. در حالیکه او دستور داشت که از چائوشیسکو دعوت کند.
بی جهت نیست که می خواهیم جهان را مدیریت کنیم.
مشهدی

 
At February 22, 2009 at 10:52 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام جناب بهنود
من علاقه زیادی به سبک نوشتن شما دارم و کم و بیش مقالت شما را در اعتماد و ضمیمه ی اعتماد ملی و قبل تر در هفته نامه شهروند می خوانم.نوشته های شما به دلیل قلم توانا و قریحه ی ذاتیتان در جذب مخاطب تاثیر فراوانی دارد. استفاده از تمثیل ها و خاطرات در مقالاتتان همواره تحسین برانگیز است. پیروز و پاینده باشید.

 
At February 22, 2009 at 11:50 PM , Anonymous شاهین said...

سلام
این محمد که محمد خاتمی نیست؟

 
At February 23, 2009 at 3:30 AM , Anonymous Anonymous said...

واقعا نوشته ات مملو از زیبایی است. به راستی این تمثیل های شما مرا به روزگار خودمان می اندازد و آن اینکه نماینده رهبری با پول ملت به جای معرفی نامزد انتخاباتی خود و کارآمدی دولت بدون فرمان و ترمز احمدی نژاد را واقعگرایانه مورد ارزیابی قرار دهد تا نام نیکی از خود به جای بگذارد، خاتمی را تهدید به ترور کرده است.
آن داشی پهلوان با رفتن بالای بیستون به خود زیان زد این داشی تفنگدار می خواهد مردم را از داشتن یک رییس جمهور فهیم و انسان دوست محروم کند.
چگونه است کشوری با 7000سال تاریخ و تمدن چنین انگلی هایی پس انداخته است؟
من یکی نفر نسبت به ایرانی بودن شریعتمداری تردید دارم. چون او اصلا بویی از انسانیت نبرده است. تروریست ها هیچگاه کار خود را تروریستی نمی نامند ، ولی این شریعتمداری با پول مردم و امکانات مردم، دیگران را در روزنامه کیهان تهدید به ترور می کند. شرم هم چیز خوبی است.
ما هنوز سر وجود نماینده رهبری در روزنامه کیهان را درک نکرده ایم. در قانون اساسی نیز چیزی به نام اینکه رهبری باید در روزنامه نماینده داشته باشد نیامده است.

 
At February 23, 2009 at 3:59 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده هم اگر شهروند انگلیس بودم بخاطر منافع انگلیس رابرت موگابه را یک دیکتاتور و مستبد
مینامیدم البته انگلیسی ناب نه شهروند هندی و افریقایی غیر سفید ...اینکه شانگرای هم
قد و قواره موسی چومبه و هوادار شرکتهای انگلیس را بزور بقدرت رساندن نتیجه ه اش
باز چپاول نو بعد از ان قرنها استثمار کهنه است حالا اسم دمکراسی ! را یدک بکشد
اما در ایران نشستن و دل بحال زیمباوه سوزاندن !! دیگر از ان حرفهاست
یکی از دانشجویان سعودی در لندن در انجمن ازادی و دمکراسی برای عربستان از مسئول
انگلیسی ان پرسید آقا جان اگر این همه خواهان دمکراسی برای مردم عربستان هستید
ایا فکر میکنید رهبر حزبی که با رای مردم انتخاب شده باشد یکدهم ملک خالد و ملک
عبدالله بانگلیسی ها منفعت میرساند !؟ پس نفع مردم انگلیس چه میشود !؟
مسئول انگلیسی نه گذاشت و نه ورداشت گفت اگررهبران ان احزاب عربستانی
نفع انگلیسی ها بعنوان یکدوست !! در نظر نگیرند رشد نخواهند کرد !؟
غیر مستقیم فرمودند رهبران قبلا مثل مورگان شانگرای ها در آب نمک
خوابانده اند

 
At February 23, 2009 at 9:20 AM , Blogger arjang said...

آقای ناشناس،
من موافقم که وقتی موگابه بعد از سی سال حکومت، یکدفعه می شود خبر بام تا شام بی بی سی و دیگر رسانه های بین المللی، دلیل اصلیش درگیری با دولت انگلیس و چموشی کردن با آنها است. اما اینکه از هر دیکتاتور مضحکی فقط به صرف ژست های ضد غربی اش حمایت کنیم و اعمال ضد ملی و ضد بشری اش را منکر شویم معنیش می شود افتادن از این ور پشت بام.

 
At February 23, 2009 at 9:33 AM , Anonymous کتایون م said...

از ننگ چه گویم که مرا نام ز ننگ است
از نام چه گویم که مرا ننگ ز نام است
نه ناز محمد فرهاد می شود از خراشیدن تن کوه به نام خود, نه هیچ کس دیگری از خراشیدن تن روزگار...

 
At February 24, 2009 at 3:07 AM , Anonymous Anonymous said...

موگابه تنها مورد تنفر انگلیس نیست بلکه دولتهای آفریقایی نیز از وحشتی که او برای مردمش آفریده حاضر نیستند که ازش حمایت کنند. من از شمایی که در تهران نشسته اید و از موگابه حمایت می کنید. بگویم. موگابه نیز یک ولی فقیه مطلقه در زیمبابوه است .
او نیز در انتخابات سراسری سال گذشته با تقلب و فریب و کلک مایل نشد آرای مردم را محترم شمارد و رقیب به قدرت برسد.
او اقتصاد این کشور را ویران کرد و هم اکنون دلار میلیاردی چاپ می کنه.
او وبا را برای مردم به ارمغان آورد و مردم را به روز سیاه نشانده است. آیا بازهم میگید انگلیس فقط ازش متنفر است؟
اگر شما از ولی فقیه ایران راضی هستید بدانید که مردم زیمبابوه نیز از موگابه راضی اند. انتخابات سال 1376 در ایران و انتخابات 2008در زیمبابوه که در هر دو کشور اپوزسیون رای مردم را کسب کردند، نشان داد که مردم دو کشور چه میزان رهبران خود را دوست دارند.حتما سوختن 700هزار رای مردم تهران در انتخابات دوره ششم مجلس توسط نمایندگان ولی فقیه در شورای نگهبان را به خاطر دارید همین اتفاق سال گذشته توسط موگابه انجام گرفت. آیا باز هم فضایی برای حمایت از دیکتاتور باقی می ماند؟
لطفا علام فرمایید چرا شما از هر دیکتاتوری که اعتقادی به دین و مذهب ندارد و مردم را به هیچ می انگارد حمایت می کنید؟
حمایت شما از کاسترو، کیم ایل سونگ، چائوشیسکو، بشار اسد، طالبان ناشی از چیست؟ چه قرابتی میان شما اسلام ناب محمدی و کمونیست های جهان است؟
مشهدی

 
At February 24, 2009 at 3:31 PM , Anonymous Anonymous said...

یادم میاد دوره جوونی من, میون روشنفکران و بسیاری از دانشجویان، به علت فضای بسته سیاسی و عدم تجربه، افرادی مثل انور خوجه و حافظ اسد و حتی قذافی مورد ستایش بودند تا اینکه پرده ها افتاد و حقایق برملا شد!جای تاسف داره که تنفر کورکورانه از ،،روباه پیر،، هنوز هم میتونه باعث چشم پوشی بعضی هموطنان از مشکلاتی باشه که شیفتگان قدرت همچون موگابه میتونن برای مردم کشور خود به بار بیاورند.

 
At February 25, 2009 at 2:00 AM , Anonymous Anonymous said...

کامنت گزار عزیزی حرف درستی میزند که ضد سلطه گری حکومتی نباید دلیلی برای سرکوب کردن
مخالفان داخلی ان شود .... یک اما تاریخی وجود دارد که بنده انرا بسر سره ناصرالدین شاهی !! تشبیه
میکنم یعنی هر جور توی سر سره بیافتید صاف تو بغل ناصرالدین شاه جای خوش خواهید کرد

این سرسره همان دستک و دنبک حقوق بشری و آزادی خواهی راست و ریست شده در غرب اروپاست
که فقط چند دهه بعد از جنگ دوم جهانی سر باسمان کشیده وگرنه تا روی کار امدن نازیسم
اصلا خبری از این نوع حقوق بشر در قبل نبود صد ها سال جنگ مذهبی کاتولیک ها و پروتستانها
در اروپا و کشت و کشتار قوم ها همه تاریخ انهاست ...انگلیس و امریکا فاتح جنگ اخرین شدند و
دنیا را اینگونه رقم زدند و سرسره !! در اختیار انهاست

 
At February 25, 2009 at 6:41 AM , Anonymous Arash said...

آقایان و خانمها موگابه مفلوک را رها کنید
این حکایت حکومت ایران است که می خواهد به هر ترتیب خود را به عنوان قدرت جهانی به جهان دیکته کند اما نه از راهی که آلمان و ژاپن و اخیرا کره یا ترکیه رفته اند که از راه میانبر که زحمتش کمتر است و آن ایجاد بلوا و آشوب و ترور و مخالفت با نظم جهانی و ناظمان
گویند که برادر حاتم طایی چون شهرت برادر دید به او حسادت برد و تصمیم گرفت تا مانند برادر شهره خاص و عام گردد اما چون همت و توانگری برادر نداشت این شهرت را با ادرار کردن در چاه زمزم به دست آورد

 
At February 26, 2009 at 1:48 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده اگر موگابه را مثال زدم نه بخاطر چشم ابرویش بود بلکه خواستم بگویم هرچه در مطبوعات
غربی حلوا حلوا میشود سریع انرا وحی منزل نکنید که انها بجز منافع خود بچیزی نماندیشند
اگر اسراییل توانسته اشغالگریش را و ستمگریش را بر مردم بیدفاع اینگونه در غرب متمدن
و هوشیار جا بیاندازد همه در پشت قدرت بیمانندش در مطبوعات غربیست که با استادی و مهارت
شصت سالست انرا حقنه کرده ٬ ایران و مردمش با انقلاب خواستند خودشان را از زیر یوغ سلطه گران
دربیاورند و همه این هو و جنجالها بخاطر همین استقلال است و بقیه پوچ وگرنه عربستان و مصر
یا آذربایجان شمالی و گرجستان و ...همه تا خرخره زیر استبدادند اما چون غلام حلقه بگوش غربند
نه انگ تروریست بودن میخورند نه مطبوعات غربی انها را میکوبند ...نه جانم نه عمرم ازادی
و دمکراسی در ایران هست اما شما و غربی ها انرا نمیبینید

 
At February 26, 2009 at 7:27 AM , Blogger arjang said...

دوست عزیز،
تخفیف و تحدید حقوق بشر و مباحث انسانی به تاریخ 50 -60 ساله پس از جنگ جهانی یعنی نادیده گرفتن چند قرن زحمات فلاسفه و اندیشمندانی همچون ولتر،کانت،روسو،اسپینوزا، توماس مور و صدها تن دیگر. اتفاقا مشکل خیلی از ما شرقی ها در برابر غرب همین است. ما فقط به نتیجه و محصول این تمدن توجه می کنیم و از شناخت بنیانهای فکری شکل دهنده آن غافلیم. درنتیجه حقوق بشری که حاصل یک پروسه تدریجی و طولانی است، در چشم شما بسادگی می شود سرسره انگلیس و آمریکا!. ولی درعوض آنها تاریخ و تمدن و روحیات ما را( به گواهی آثار نویسندگانشان) از خودمان بهتر می شناسند. چون به خود زحمت تحقیق می دهند و برای خلاص شدن از تفکر و تعمق،مسائل را ساده سازی نمی کنند.

 
At February 27, 2009 at 6:14 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود شما و آن 4میلیون ایرانی با تحصیلات عالیه چرا از ایران رفتید؟ مگه در این کشور آزادی به اندازه کافی نبود؟ مگه در اینجا آزادی به مثابه فحش خواهر مادر به مقامات نیست؟ مگه هر که هر نظری، اعتراضی ، درخواستی دارد مخالف مقدسات خوانده نمیشه؟ مگه نویسنده را به جرم کار نکرده برای مجازات کردنش متهم به مواد مخدر نکردند؟ آیا همین رییس مجلس و آن رییس کمیسیون امنیت ملی(هر دو عراقی زاده) مگه آن نگونبختی که در برابر مجلس خودسوزی کردمتهم به تریاکی نکردند؟ [...]
امید

 
At February 27, 2009 at 9:29 AM , Anonymous Anonymous said...

نامه آقاي احمدي نژاد به رئيس مجلس را كه شنيديد يا آزاد سازي كامل حاملهاي انرژي يا هيچ . اميدوارم كه آزاد سازي حاملهاي انرژي قبل از انتخابات انجام شود راننده هايي كه كازوئيل 5/16 توماني ميزدند چه عشق حالي خواهند كرد وقتي كازوئيل 250 توماني بزنند ماشين سواراني كه بنزين 100 توماني ميزدند چه عشق حالي خواهند كرد وقتي بنزين 400 تومانني بزنند و صاحبان خانه هاي ميليوني چه عشق حالي خواهند كرد وقتي قيمت خانه هايشان به يك سوم تنزل كند و كارگران چه حال خواهند شد وقتي سال آينده شغلشان از دست بدهند آرام آرام خودمان را براي بزرگترين ركود تاريخ ايران آماده كنيم بعد از آزادسازي حاملهاي انرژي بعد از 100 سال استفاده از سوپسيدها خودمان براي كار كردن از نوع چيني اش آماده كنيم درود بر آقاي احمدي نژاد

 
At February 28, 2009 at 6:50 AM , Anonymous Anonymous said...

دولت سلطنت طلب احمدی نژاد در پی ثبیت این وضعیت از طریق سخنگوی شجاع دولت است.
خانم فاطمه رجبی در آخرین اظهاراتش برای حمله به خاتمی به شاهان قاجار ورآورده است. وی ناصرالدین شاه را دیندار خوانده و خاتمی را دین ستیز.
من اطلاع دقیقی از منابع استفاده شده در این اظهارات ندارم ولی به نظر می رسد از یک سو مغایرت دارد با سخنان آیت الله خمینی که به شدت شاهان را مورد سرزنش قرار می داد و همه را به یک چوب می راند. از سوی دیگر داستان های حرمسرای ناصرالدین شاه چیزی نیست که بشود انکار کرد. داستان مجسمه ایشان در شاه عبدالعظیم و زیارت برخی از زنان از آن بر هیچکس پنهان نیست.
به نظر می رسد خانم رجبی با اذعان به همه اطلاعات یادشده از شاهان قاجار حمایت کرده است.
با توجه به اینکه برخی از نویسندگان مدعی هستند که کشور به سوی سلطنت سوق داده و یا اداره می شود ، خانم رجبی با این اظهاراتش در پی جا انداختن دوباره سیستم شاهنشاهی در ایران باشد. ضمن اینکه خانم رجبی قبای شاهنشاهی را تنها در قامت احمدی نژاد می بیند و نه خامنه ای. چون او در چند سال ریاست جمهوری خود ثابت کرده است که مستبدترین شاهان باید در برابرش لنگ بیاندازند.
این مطلب را از این رو نوشتم تا تاملی در این باب شود.
با اجازه بهنود بزرگ
امید

 
At February 28, 2009 at 11:56 AM , Blogger Shahryar said...

سلام آقای بهنود
همین الان مشغول تماشای بررسی روزنامه های تهران توسط شما در بی بی سی بودم، چند کلمه اول شما را درباره دهخدا متوجه شدم ولی ظاهرا امشب هم مثل خیلی شب های دیگر پارازیت نخواهد گذاشت از برنامه های بی بی سی استفاده کنیم. بعضی شب ها که شدت پارازیت کمتر است از بین جملات و کلمات ناقصی که می شنویم بقیه کلام را حدس می زنیم ولی امشب قسمتمان همان هم نیست!
از صبح کلی وقت گذاشتم که پادکست های شما را جایی موجود پیدا کنم ولی ظاهرا آن هم شدنی نیست، همین طور پادکست های حسین درخشان که به خاطر فیلتر غیر قابل عضویت است.
فایل های ویدئوی بی بی سی هم حداقل با فیلتر شکن من پخش شدنی نیست و اگر هم باشد با این سرعت داخل کشور قابل مشاهده نیست.
راستش هیچ وقت به شدت امشب تشنه بودن جامعه ایران (حداقل خودم به عنوان بخشی از این جامعه) به رسانه های متعدد و متنوع را پی نبرده بودم و همین طور درد در عطش ماندن را.

 
At March 1, 2009 at 4:53 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام

در اين روزها تنها كاري كه از دست من بر مي‌آيد تلاش براي انتخاب آقاي خاتمي است چون هنوز باور دارم كه امكان بهتر شدن شرايط وجود دارد در اين آدرس فيلم تبليغاتي خاتمي در سال 1380 قرار داده ام در صورت علاقه حتما مشاهده كنيد.

http://www.youtube.com/user/nabavianpour

 
At March 2, 2009 at 6:34 AM , Anonymous Anonymous said...

بنده با این واژه حرمسرا و تاریخ نگاران غربزده و بسیار یکسویه نگر اختلاف! دارم و
بیشتر فکر میکنم خاندان پهلوی برای جا انداختن تفکر آتاتورکی اشان زیاد تر از حد
متعارف دروغپردازی کرده اند تا قاجار و قاجاریه را بزباله دان تاریخ بریزند ...اولا شخص
رضا شاه چهار زن عقدی داشت ودر سرتاسر ایران غیر از ثروتمندان معدودی هیچکس
قادر بداشتن همسران متعدد نبوده و نیست اما قضیه شاهان قاجار و حرمسرای پر پیچ
و خمش و انگیزه داشتن صد ها !! زن در ان اگر افسانه نباشد باید بعلل وجودی انها کمی
فکر و تعمل کرد آیا شاهان قاجار اینقدر بیکار و بیعار بودند که بتوانند [...]در انزمان قادر بچنین معجزه [...]
بودند !؟ تازه طبق اقاریر همان تاریخ نویسان اکثر این خانم ها یا دختران یا خواهران و
یا نزدیکان تمام سران قبایل و ایلات و حکمرانان استانهای ایران بودند که جهت فرمانبرداری
و پیوند دوستی با شاه انها را وثیقه این مودت و جانثاری روانه دربار میکردند ذکر یک نمونه
و ختم کلام ٬ مینویسند در دوره ناصرالدین شاه خانمی مسن و زشترویی !که خواهر حکران
کردستان بود همه کاره حرمسرا بود و از قضا همین خانم بعلت بودن در حرمسرا انهم بمدت میدید بیشترین نفوذ را
بر شاه داشت و از همین طریق بیشترین خواسته های کردستان و برادرش را مستجاب میکرد
و کمترین مالیاتها را استان کردستان حواله مرکز میکرده و ....خب ایالات و ایلات دیگر هم بهمین
طریق توسط نمایندگان درباریشان امورات را حل و فصل میکردند ...در انزمانهای دور بهترین
و متداولترین رسم فدرالیسم و قوی ترین شق وفاداری بدولت مرکزی همین وثیقه قراردادن
دختران و خواهران سران ملل بود که عرق مذهبی اش وتعصب خانوادگی اش گویاترین
وجه این اتصال مدام تاریخی بود غیر از قضیه جیران ان دختر باغبان شمیرانی و افسانه
دلدادگی ناصرالدین شاه بوی بقیه همه عین دولتمداری متداول بود و نه غیر

 
At March 2, 2009 at 4:05 PM , Anonymous MARJAN said...

salam,rast migooeid,man ham vaghean az bechegi delam mikhast ke esmam too ein donya bemooneh ,va har rooz ,shayad bavaretoon nashe ,vali har rooz be in fekr mikonam ke chi kar kardi to ta alan?? vali in ro motmaen hastam ke shoma esmetoon ro be yadegar gozashtid too in donya neveshteh hatoon o ketab hatoon hich vaght nemizaran ke esme shoma pak beshe,khosh be haletoon

 
At March 4, 2009 at 9:32 AM , Anonymous Anonymous said...

آنهاییکه با چنگول انداختن به سر و صورت و نوشته ها و نقاشی ها و زیبایی های دیگران، می خواهند نامی از خود به یادگار بگذارند به این دلیل است که معنی شعر" میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است.
را نفهمیدند
حمید

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home