Monday, February 16, 2009

راست نمی گویند سیاستمداران


این مقاله این هفته اعتماد است

مي گويد و راست مي گويد که اين سياست بازان عجب نابکاراني هستند. چه دکان پرريايي است اين سياست. اين را پپينو انگلارو مي گويد که بيش از 10سال است با سياست پيشگان و کليساي قدرتمند بگو با واتيکان و اقتدار کاتوليک مي جنگد. مرد يک تنه مي جنگد. تنها مددکار همسر اوست. پپينو مي جنگد تا اجازه بگيرد که بند زندگي دخترش قطع شود.

آلوانا دختر 27ساله موطلايي او، تنها فرزند خانواده 11 سال قبل در روزهايي مانند همين روزها با اتومبيل پدرش رفته بود به يک پارتي که اتومبيل سر خورد و دختر به کما رفت و ديگر برنيامد. قسمت اعظم مغزش از کار افتاده است و زندگي گياهي دارد. مادر در همه اين سال ها بالاي سر آلوانا نشسته. حتي چشمان آبي او جهان را نمي بيند. تنها مادرش حق دارد ادعا کند که راز هاي او را در مي يابد. و مي داند که آلوانا دارد زجر مي کشد. مادر آن رازي را مي داند که رعدي آذرخشي گفته بود من ندانم به نگاه تو چه رازي است نهان/ که من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان.

در همه اين سال ها پپينو انگلارو به قضات عالي مقام التماس مي کرد که بگذاريد جگر گوشه ام بميرد يعني درد را از آلوانا بگيريد و به جان پدر و مادرش بيندازيد. و حالا فعاليت هاي پدر و حمايت انجمن هاي مختلف به نتيجه رسيد و دو هفته پيش لوله يي برداشته شد و در عمل روندي آغاز شد که بايد در سه هفته به پايان کار برسد. اينها همه وقتي رخ داد که همه چيز ثابت کرد دختر هيچ امکاني براي خارج شدن از زندگي نباتي ندارد.

نظير اين پرونده همه جاي جهان هست. اين هم تناقضي است در جهاني که مانند هميشه تاريخ، هزارهزارش در جنگ ها و دشمني هاي بشرساخته و بشرخواسته کشته مي شوند، در بيشتر جوامع قوانين در برابر سقط جنين مقاوم اند و اگر هم آن را مجاز شناخته اند با هزار اگر و اماست. در همين جهان به کسي که اميدي به بهبودش نيست و زجر تنها چيزي است که با نفسش به درون مي رود، کسي که اگر لوله ها و دستگاه ها و کپسول ها نباشند يک لحظه نمي ماند، اجازه داده نمي شود پايان راه را خود ترسيم کند.

مذاهب جهان که با سقط جنين مخالف اند و حقوقدانان که تاکنون با استدلال هاي خود نگذاشته اند قبح سقط جنين گرفته شود يا آدم ها اجازه مرگ بگيرند، از زاويه حقوق انساني است که با آن مخالفت مي ورزند. از جهت احترام به نفس، به خون، به موجود زنده است که نمي گذارند. و فرق دارند با سياست پيشگان.

پدر و مادر آلوانا در همه اين سال ها تکيده شده اند از بس موضوعي چنين دردآور را با خود حمل کرده اند، حالا که به سرانجامي رسيده اند، شوخي روزگار را بنگر که حالا آقاي برلوسکوني ميلياردر و صاحب ده ها پرونده تخلف و ارتباطات مشهور و فعلاً نخست وزير ايتاليا وارد صحنه شده و با آن پوست کشيده صورت از تزريق هاي زيرپوستي جوان نمايي، موهاي رنگ کرده، و رفتاري که به همه چيز مي آيد جز سياستمداران متين، آمده است بگويد اين آدم کشي است و من با آن مخالفم.

يک طنزنويس ايتاليايي خواندم که از فرهنگ عوامانه سيسيلي ها کمک گرفته تا درختان زيرفون را حوالت دهد به دروغگوياني که فقط براي جلب رضايت واتيکان و راي مردم سخناني مي گويند که هيچ اعتقادي به آن ندارند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 16, 2009 at 7:40 PM , Anonymous Anonymous said...

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان چون که باری پرده را در هم کشید سر صحن خانه بر ما شد پدید

 
At February 16, 2009 at 10:49 PM , Anonymous حميد said...

جاي مردان سياست بنشانيم درخت
تا هوا تازه شود...

 
At February 17, 2009 at 12:48 AM , Anonymous محمود said...

بهنود عزیز درود!

راست‌اش پارادوکس غریبی است! پزشکی که قسم بقراط را باور دارد و تعهدی وجدانی او را ملزم می‌کند تا نفس‌های آخر با بیمارش باشد، چه‌گونه می‌تواند چنین کند؟ گرفتم که زنده‌گی آن دخترک ورای این مقوله است که درد و رنج را متحمل است و دیگر هیچ! ابراهیم حاتمی‌کیا سینماگر جنگ‌مان حدود یک سال پیش چنین سریالی ساخت که حرف و حدیث زیادی داشت!

سریال «لاست» که دیگر همه‌ی اصحاب بلاگ و نت می‌شناسند و همه دیگر اپیزودهایی از آن دیده‌اند در اپیزود بیست‌ام اگر اشتباه نکنم، دکتر «جک» در جدال قطع پای «بون» جوانی که به شدت آسیب دیده بود و شاید با قطع پای‌اش در آن جزیره که هیچ امکان دیگری برای علاج نداشت، زنده می‌ماند، مانده بود و دست آخر به توصیه‌ی خود بیمار گذاشت تا راحت شود!!!! نمی‌دانم به راستی دکتر حق داشت به توصیه‌ی بیمارش عمل کند؟

حتا در سینمای ایران هم فیلمی به اسم «اتونازی» امیدوارم اسم‌اش را درست نوشته باشم، در همین باره در دوران اصلاحات ساخته شد.

به گمان‌ام این بحث‌ها نتیجه داده و عده‌ای از سیاست‌مداران برای خریدن محبوبیت هر کاری و هر دروغی می‌گویند.

شاد زی

 
At February 17, 2009 at 2:51 AM , Anonymous Anonymous said...

اين هم شاهدي بر اين ادعا كه زير ساخت فرهنگي ملت هاي كهنه مانند ايتاليا، ايران و .... همانا دو رويي و رياكاري است كه البته يكي از دلايل بقاي اين ملت هاست.

 
At February 17, 2009 at 2:56 AM , Anonymous Mohammad from Cardiff said...

سلام
این داستان از آن داستان هایی است که تن آدم را می لرزاند شما هم مثل همیشه سیاست مدارانه هم به نعل زده ای و هم به میخ که البته می دانم این خودش نوعی تعریف است و شما کلی کیف می کنی وقتی این گونه اظهار نظر ها را می بینید .
اما در مورد این مساله اتونازی داستان به این راحتی ها هم نیست بحث این مورد خاص که شما آورده ای ، در حقیقت اتونازی پاسیو است که باید به خوبی اختلافات آن با نوع اکتیو که می آیی و دارویی کشنده را عمدا به بیمار می دهی روشن شود اگر چه صورت این دو مساله بسیار متفاوت جلوه می کند اما در حقیقت هردو تسریع در امر مرگ است که علی الاصول به طور طبیعی اتفاق می افتد. و چه بسیار شنیده ایم که پس از سالها چنین بیمارانی به زندگی عادی برگشته اند. و پزشکی را هم که خوب به نسبی بودنش مثل همه علوم واقفیم پس اشتباه است اعتماد کردن به حرف شان به طور مطلق . اصولا با مطلقه همه جوره اش مساله دارم . پس به راحتی نمی شود در این باره اظهار نظر نمود. . وصدالبته در این مقوله باید بسیار تامل شود و نمی شود به راحتی نسخه برای کسی پیچید. گمان کنم من هم بسیار دو پهلو نوشتم دارم شاگرد خوبی می شوم زیرا اگر چه چندان ارادتی به شخص خودتان ندارم اما قلم سحر آمیزی داری برادر .

 
At February 17, 2009 at 4:29 AM , Anonymous nazanin said...

استاد عزیز
این داستان در ایتالیا هنوز هم ادامه دارد و من مانده ام در نادانی این حزب راستگرای ایتالیا که چطور از این داستان هنوز بعد از اینکه دخترک بیچاره رفته زیر خاک بهره وری سیاسی می کنند و چرا از رو نمی روند.برلوسکونی هم داد ضرورت حفظ شان و مقام زندگی را می زند و هر روز که اخبار شروع می شود یک ربعی باید به دعوای
چپ و راست سر زندگی دختری گوش بدهیم که 17 سال زنده بودنش زیر سوال بوده است. و من نمی فهمم که چرا کسی نمی خواهد حتی یک لحظه هم خودش را بگذارد جای پدر و مادری که 17 سال تکیده شدند و کسی سراغشان را نمی گرفت.

 
At February 17, 2009 at 8:55 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام اقای بهنود
متشکرم از نوشته تان.

 
At February 18, 2009 at 3:11 PM , Anonymous Anonymous said...

dear behnoud, this pic belongs to a woman name "Terri" who had almost the same problem, but her parents wanted to keep her alive and her husband went to court to end her life,and at the end he won.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home