Saturday, January 10, 2009

رسانه ها در جست و جوی جهان بی ظلم


این مقاله این هفته سهم همکاران محمد قوچانی است که در ضمیمه اعتمادملی چاپ شده است هر گاه روی سایت هم آمد لینک آن را می گذارم.

به صفحات روزنامه ها، عکس ها و تیتر های آن ها که نظر می کنی، ضجه می زنند زنان فلسطینی، زار می گرید چهره مردی که بی جان تن فرزندش را بر دست گرفته. به نوشته هایشان که گذر می کنی به هر زبان که هست، جز گزارش خشونت در غزه و ابراز نگرانی از گسترش آن چیزی نیست. از خود می پرسم پس کجا رفت آن نفوذ مخوف صهیونیست ها در شبکه اطلاع رسانی جهانی که حتی شاه سابق ایران هم در آخرین مصاحبه سال 1974 اش با سی بی اس بر آن تاکید کرد. آن نفوذی که می گفتیم مدافع و حامی سرسخت سرمایه داری و در نهایت اسرائیل است، و همه جوانی ما در خوف آن گذشت.

راست ترین روزنامه صبح بریتانیا در کنار عکسی از کشته فلسطینی عکسی هم از عزاداری اسرائیلی ها در سال گذشته چاپ کرده تا نشان دهد که در آن سو هم عزاداری بوده و ماجرا یک طرفه نیست. این دیگر حداکثر حمایت از اسرائیل در این روزهاست.

این سئوال که چطور نفوذ یهودیان در رسانه های بین المللی، کارساز نیست و شرح مظلومیت فلسطینی ها همه جا هست، چند پاسخ ندارد. یکی است. و آن مهم ترین خصلت حرفه اطلاع رسانی است که به ذات حق جوست و به ذات نمی تواند ظلم را نادیده بگیرد.

رسانه به دو دلیل حق جوست، یکی آن که باید رزق خود را از دست مردمان بگیرد و اگر جز آن بنویسد که در باور وجدان عمومی است، ورشکسته و دربسته می شود. دوم آن کس است که می نویسد، عکس می اندازد، طرح می کشد و همه آنان که در ساخت پیام دست دارند، آن ها همه در جست و جوی جهانی بی ظلم و عدالت طلب اند. هر چقدر هم چنین جهانی نسبی و دور از دسترس باشد. هر چقدر هم عالم معهود برای هر گروهی به گونه ای باشد متفاوت با دیگری، باز آن مرد که تن بی جان فرزند در دست گرفته کوهوار هوار می کشد، نمی تواند موضوع دلسوزی اهل رسانه نباشد.

تنها رسانه های حزبی و ایدئولوژيک هستند که می توانند به فرمان منفعت حزب و گروه خود عمل کنند و سیاه یا سپیدنمائی کنند. همان که در دوران جنگ سرد معمول بود. اما هر چه جهان گذشته این گروه از رسانه ها کم و کم اثرتر شده اند تا حالا که نقش پررنگی از آن ها بر صحیفه عالم دیده نمی شود آن چنان که در دوران جنگ سرد بودند. در آن زمان نشریات دست راستی [نیمه غربی] همه مصائب جناح چپ را می نوشتند و از مظالم حکومت های کمونیستی خبر می دادند. و نشریات منتشره در کشورهای بلوک شرق هم ، همه از مفاسد جهان سرمایه داری می نوشتند. همواره سپید طرف آنان بود و همیشه سیاه جایش در اردوی رقیب.

هر چه قرن بیست به پایان خود نزدیک شد، خبر از مقاومت هائی در درون هیات های تحریریه و سالن های خبر علیه تحمیل مدیران صاحب سهام رسید. یکی و دو تا نبود. در دهه شصت تغییر سردبیران یاغی و حرف نشنو آسان بود اما هر چه گذشت سخت تر شد. و این بار نه از فشار و قدرت سندیکاها بلکه از فشار و قدرت مردمی بود که تنها نمی گذاشتند اهل قلم و اطلاع را.

به گمانم، و این نظری است که بسیاری از اهل فن و اهل تحقیبق بر آنند، جنگ ویت نام نقطه تعیین کننده این حکایت بود. آن جنگ چندان که اینک دیگر بر کسی پوشیده نیست، چندان طولانی شد که ناپالم های آمریکائی دیگر جائی سالم در آن سرزمین سبز باقی نگذاشتند، و شرح قهرمانی ویت کنگ ها عالم را گرفت. اول از همه ژنرال وستمورلند فرمانده نظامی آمریکا در منطقه به فغان آمد. راست گفت وقتی که به خبرنگاران گفت امنیت شما وظیفه ماست. وسیله حمل و نقلتان را فراهم می کنیم، هر جا اراده کنید می بریمتان، سربازان آمریکائی برای انتقال و حفاظت از شما کشته می شوند. دشمن در مقابل شما را به گروگان می گیرد، سر می برد، هیچ محلتان نمی گذارد همه تان را جاسوس می بیند. آن وقت هر گزارش که از این جا می فرستید به نفع آن ها و به ضرر ماست.

ژنرال نمی دانست قدرت سلاح های آمریکائی و تجهیزات سربازانش و ثروتی که داشت و به رخ کشیده می شد وقتی در مقابله با ویت کنک هائی قرار می گرفت یک لا قبا که کفشی هم به پا نداشتند، تنها کیسه ای به گردنشان بود که در آن مقداری میوه جنگلی و فشنگ ریخته بودند، در ذهن مردم خود به خود حکایت تام و جری می شد. خود به خود جنگ غنا و فقر می شد. جنگ سیاه و سپید، جنگ حق و باطل.

خبرنگارانی که به ویت نام رفته اند خوب می دانند که جز آن نبود که ژنرال گفت. حتی در روزنامه های دست راستی اروپا هم در سال های آخر جنگ دیگر گزارشی به نفع آمریکا دیده و خوانده نمی شد. این در حالی بود که ویت کنک ها هر خبرنگار را که می گرفتند راحت تر این بود که بکشند. و او را جاسوس می دیدند.

حاصل آن میلیاردها کلمه و هزاران عکس و ده ها هزار کاریکاتور و صدها کتاب که با موضوع جنگ ویت نام در جهان منتشر شد، همان موج ضد جنگ بود که جانسون را از پا انداخت و به نیکسون جرات داد که به دست کی سینجر استاد متبحر دیپلوماسی، ارتش آمریکا را فرار دهد و به چیزی که باور نمی شد فکر کند. اولین شکست کشوری که هرگز ارتشش شکست نخورده بود ثبت شد. آمریکا به خواری از ویت نام گریخت. و این شرح بر سینه عالم ثبت شد. گرچه ویت نامی ها هم که استقلال خود را به دست آوردند به سعادت نرسیدند و بیست سالی بعد فرش قرمز انداختند تا آمریکائی ها برای کمکشان بیایند و آن سفارت خانه را که روزی هزیمت آمریکائی ها از بام آن حادثه بزرگ قرن بود، به آن ها برگرداندند. اما جنگ ویت نام پر از پند و عبرت بود و پر از تغییراتی که بر اساس عالم داد. یکی هم همین بود که قدرت افکارعمومی جلوه گر شد و قدرت رسانه ها که دور ماندن از افکار عمومی در دستورشان نمی تواند بود.

چنین است که امروز روز، اکثریت افکارعمومی جهان، از طریق رسانه هائی که صفحاتشان پرست از شرح ظلمی که بر غزه می رود، فشار خود را به دولتمردانی که محتاج رای مردم هستند وارد می کنند. این فشار چنان که در اخبار می خوانیم و می بینیم به تل آویو می رود و آنان را به سوی توقف کردن توحشی می برد که دیگر جهان شفاف و به هم پیوسته تحملش را ندارد. فشاری که رسانه ها از طریق افکارعمومی جهانی به نفع مردم غزه وارد می کنند، سابقه نشان داده بسیار موثرتر از جانبداری دولت های عرب است که گاه هست و گاه نیست. و یا شعارهائی که دولتمردان می دهند که از دریچه مصلحت ملی شان می گذرد.

فیلمی که نشان می داد لوله تانک آمریکائی عکاس اسپانیول را دنبال می کرد و همه اسنادی که وجود دارد که نشان می دهد اسرائیلی ها به راحتی نمایندگان رسانه های جهانی را هدف می گیرند، خود حکایت همان است که وستمورلند گفت. اما اگر جوان ترین ژنرال ارتش قدرتمند آمریکا راهی برای پیروزی در جنگ ویت نام یافت، اینان نیز می یابند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At January 10, 2009 at 6:57 AM , Anonymous Anonymous said...

صادق

یک نفر در اسرائیل و یک نفر درغزه یک وبلاگ مشترک دارند .
باید چیز جالبی باشد :

http://gaza-sderot.blogspot.com

 
At January 10, 2009 at 7:06 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام بهنود بزرگوار
واقعا عالی نوشتی و چقدر برای خبرنگاران و نویسندگان پیر و جوان آموزنده بود. دستت درد نکند.
آنچه که ماجهان سومی ها نمی خواهیم بپذیریم هویتی بلامنازعی به نام رسانه های گروهی است. ما زور و زر را هویت می دانیم و باقی قدرت های بسیار اثر گذار از جمله رسانه را هیچ. با تخیل ما همخوانی ندارد که ببینیم نویسندگان و سردبیرانی هستند که حاضرند عمری خاک نویسندگی و خبرنگاری و گزارش نویسی را بخورند و به آن عشق بورزنند ولی پست های دولتی، وزارت، ریاست جمهوری و .... را نپذیرند. چون آنها رسانه را قدرت برتر هر جامعه می دانند و پستی را بالاتر از رسانه به عنوان مخزن دانایی نمی دانند. اینکه آقای صفار هرندی مقام شامخ نویسندگی را ول می کند و برای قصابی رسانه های گروهی مستقل پست وزارت ارشاد را می پذیرد و رسما عملگی استبداد و خرافات را قبول می کند ناشی از پیش فروش کردن قلم در کیهان است.
این که شما می فرمایید فشار مردم است که رسانه های امروزه مجبورند واقعیات را بازتاب دهند قبول ولی من می خواهم گامی جلوتر نهم و بگویم که نویسندگان حاضر نیستند آبروی خود را فدای قدرت ها و زر و سیم کنند. نمونه بارزش خودت هستی آیا رژیم توانسته ترا بخرد ؟ اگر می توانست در لندن نبودی و بالاترین پست اجرایی را می داشتی.زیرا همه روشنگران جامعه(منظور مخالف استبداد و خرافات) می دانند که تمامی مدیران ارشد دولت فعلی به اندازه تو سواد جامعه ندارند.همه می دانند که تمامی مدیران ارشد این دولت به اندازه تو راستگو نیستند.

 
At January 10, 2009 at 8:21 AM , Anonymous محمود said...

درود بهنود جان

مقاله‌ی پیشین را خواندم که در باب تلویزیون فارسی «بی‌بی‌سی» بود و نوید این می‌داد که این تلویزیون کارها خواهد کرد! وقتی شما نثر و لحن‌تان خوش‌تر می‌شود برای من که سال‌هاست مقاله‌هاتان را دنبال می‌کنم، یعنی حادثه‌ای مبارک در پی خواهد آمد! امیدوارم شما را هم هر روز در این رسانه با تحلیل‌های پُرمغزتان ببینیم.

اما این مقاله که خود از اسباب رسانه هستید جز حقیقت که برای جنگ‌طلبان سخت آید، چیزی نداشت!! حقیقت تلخ و جنگ‌طلبان مدعی در منجلابی فرو خواهند رفت که برون‌رفت از آن احتمالن کار حضرت فیل باشد. و البت که برای دوستانی که خواستار موضع شما بودند هم شیرین است. شما دقیقن مثل آقای «علامه‌زاده» که در آخرین پُست بلاگم نوشته‌اش را گذارده‌ام به مسئله‌ی رسانه‌ها اشاره کرده‌اید که ظلم را به دنیا مخابره می‌کنند! جناب «علامه زاده» گفته بودند چرا این رسانه‌ها اجازه ندارند چنین کنند؟ به گمان‌ام پاسخ این است که ماه پشت ابر نمی‌ماند و این نتیجه‌ی مقاله‌تان است.

شاد زی

 
At January 10, 2009 at 8:49 AM , Anonymous محمود said...

ضمنن بهنود جان این ترانه‌ی امروز «داریوش اقبالی» به گمان‌ام قرابتی با این پست‌تان دارد

«شطرنج»

شعر: روزبه‌زاده
آهنگ: داریوش
تنظیم: هومن دپارس


از پس پرده نگاه کن
مث شطرنجه زمونه
هر کسی مث ِ یه مهره
توی این بازی می‌مونه

یکی مثل ما پیاده
یکی صدساله سواره
یه نفر خونه‌بدوشه
یکی دو تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه
یه طرف همه سفیدن
روبه‌روی هم یه عمره
مارو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی
توی خونه‌ی تو و من
پیش پای اسب دشمن
اون همه سرباز ُچیدن
ببین امروزم توبازی
میون ِشاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت
پشت ما سنگر میگیرن

تاج و تخت شاه دیروز
در قلعه‌شون نمیشه
به خیالشون که این تاج
سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه
که به صد مهره نمی‌باخت
تاج ُاز سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت

اون که مارو بازی میده
اونه که مهره رو چیده
اون که نه شاهه، نه سرباز
نه سیاهه نه سفیده
از پس پرده نگاه کن

 
At January 10, 2009 at 10:23 AM , Anonymous ثریا said...

سلام جناب آقای بهنود... مدتهاست که مقاله هاتون رو دنبال می کنم و مدتها بود که دلم می خواس براتون کامنت بذارم اما منظورم نظر دهی نبود بلکه یه دردل یا یه چاره جویی ! شما به عنوان یه استاد و من به عنوان یه شاگرد کوچیک که هم از لحاظ سنی و هم از لحاظ اطلاعات خیلی کوچیکتر از اینه که در مقابل پیش کسوتهایی مثل شما بخواد نظر بده .اون موقع که شما رو به جرم نوشتن و روشنگری به اوین بردن من انقدر کوچیک بودم که کارتون تماشا می کردم !!!!!!! آقای بهنود من دانشجوی روزنامه نگاری هستم و به رشته م عشق می ورزم و به همون دلیلی وارد این حرفه شدم که هر روزنامه نگار عاشقی وارد می شه ؛ کشف حقیقت و انتشار اون در بین مردم . اما اونقدر اینجا خفقان زیاده که فرصت تکون خوردن به ما نمی دن . نشریه های دانشجویی مونو توقیف ، مقاله هامونو سانسور و حتی با حرف زدن سر کلاس هم برخورد می کنن. خیلی سرخورده شدم . راستشو بخواید الان انقدر به فضای سیاسی و اجتماعی ایران بدبینم که به هیچ روزنامه ای خوشبین نیستم . این چیزهایی که شما در مقاله تون نوشتید برام در حد یه رویاس ! رسانه ی حقیقت جو ، رسانه ی منعهد ، و حرفایی از این دست برام حداقل در اینجا بی معنا شده .فکر می کنم اصلاح طلبا بدتر از اصول گراها و اصول گراها بدتر از اصلاح طلبا هستن و همه شون به فکر منافع حزبی خودشونن و مردم و حقیقت براشون یه بازیچه س ! بهم بگید که اینطور نیس ! بگید که هنوز هستن روزنامه هایی که بر محور حقیقت می گردن ! بهم بگید.... خیلی طولانی شد . عذر می خوام

 
At January 11, 2009 at 2:35 AM , Anonymous خسته said...

آقای بهنود شما بعنوان کسی که بواسطه شغلتان سالهاست با ارباب جراید و رسانه مغرب زمین سر و کله میزنید، حتما میدانید که این گونه "نفوذ" ها در دنیای دمکراسی بسیار ماهرانه و لغزان و ظریف و نامرئی است...اگر قرار بود بر پیشانی هر روزنامه، یک ستاره شش پر هم باشد که کار ، دیگر خیلی عقب افتاده و مبتذل، از نوع "جمهوری عدل اسلامی" میشد؟ (و پیشاپیش منتظر همه سنگهای مداحان بیت المسعود در این ایام عزیز میباشم)؛

 
At January 11, 2009 at 4:10 AM , Anonymous Anonymous said...

به گمان من در اين جنگ عوامل بسيار ديگري دخيلند كه متاسفانه از چشمان حرفه اي اما مهربان شما بدور مانده است.
از شما سوالي دارم وآن اينكه چرا در باب كشتار يك ميليون انسان در رواندا همين اصحاب پرس از داستان دور ماندند و هنگامي كه جسدها در درياچه كي وو بر روي آب آمدند جهان از اين واقعه خبر دار شدآنهم در ابعادي محدود.آنقدر محدود كه كافيست شما از صد نفر سوال كنيد تا بدانيد چند در صد از آن خبردارند.آنچه هم اكنون در گوما مي گذرد و توجه كمتر كسي را به خود جلب مي كند.مگر نه انيكه بخشي از كشورمان را براي 99 سال بزور گرفتند و ما آنرا فراموش كرده ايم؟ پس چگونه مي شود كه مردم دنيا همه هم و غمشان را گذاشته اند تا با مردم فلسطين همدردي مي كنند؟ جواب اين سوال هاعميقتر از تحليل يك سويه شما عزيز است

 
At January 11, 2009 at 5:56 AM , Anonymous Anonymous said...

Khosh-hal hastam ke hanooz zolm ro bar nemitabin, hata agar oon zolm be doste doshmane shoma shode bashe.

Dooste azizi ke az zomre roozname negarani hast ke Germany ro be oonvane vatane jadid bargozideh; anchenan ablahane va az roie gharaz janebe zalem ro gerefte ke roie Hoder ro dar tarafdarish az Ahmadinejad sefid karde.

Moteasefane vojod ashkhasi mesle in dooste Alman neshinemon hast ke bahaneie baraie mandegari Hoder maslakan shode.

Shad bashi,

 
At January 11, 2009 at 6:30 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد عزیز
گرچه خوش بین که باشیم دربست باید نظر شما را بپذیریم و ادب هم همین را حکم می کند اما
من هم معتقدم که این جوشش رسانه ای تنها به خواست مردم نیست که لا همین رسانه می شود خواست اگر نه همه بیشترشان را عوض کرد.
باید به انتظار آینده باشیم که چه گروهی بیشترین سود را ازین قضایا می برند.
گاهی برای اینکه وزیری را نجات دهی یا طرف را در ورطه ی کیش اندازی دو سربازی شاید هم فیلی فدایی لازم داری.

همین یک ماه گذشته آیا کسی دغدغه ی هسته ای ایران دارد؟
آیا کسی از درد تورم و ورشکستگی جهانی می نالد؟
یا آیا کسی در نظر دارد در بیت المقدس فی المثل چه می گذرد؟
آبی گل آلود و مشتی ماهی گیر دور هم

 
At January 11, 2009 at 10:24 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود جان نوشتن ادبی بلد نیستم ولی چاله میدونی تا دلت بخواهد می تونم بنویسم. اما می ترسم اگر بنویسم کلاس نوشته هاتو پایین بیارم بنابراین فقط میگم شیفته نوشته هاتم.
امید -تهران

 
At January 11, 2009 at 2:52 PM , Anonymous Anonymous said...

ای کاش در گوشه و کنار ایران مسعودهایی یافت می شدند تا نوشتن و چگونه اعتراض کردن را به مردم و نویسندگان و خبرنگاران یاد می دادند چون ما بیش از پیش به این کالااعتراض نیاز داریم. ما در مرحله گذار از مرگ تدریجی هستیم بدون اینکه بخواهیم اعتراضی به اینهمه بی عدالتی ها بکنیم. یک نمونه از بی عدالتی را در باره قرار نگرفتن انسان ها در جایگاه خود است. اخیرا خبرنگار سمیای ضرغامی از سه مقام ارشد ایران خودرو ، سایپا و وزارت صنایع می پرسد با توجه به کاهش بهای فولاد در جهان چرا بهای خودرو در ایران کاهش پیدا نمی کند؟ این مقامات می فرمایند به خاطر اینکه خرید فولادمان از قبل بوده است. دوباره خبرنگار از این سه مقام می پرسد یک خودرو چه میزان فولاد مصرف می کند؟ پاسخ سه نفر به ترتیب" 20تا 30، 40 تا 50 . 60 تا 70 درصد) مطمئن باشید اگر مقام چهارم و پنجمی نیز در میان بود حتما مصرف فولاد در یک اتومیبل تا 100% افزایش می داد.یعنی خودروی بدون شیشه، لاستیک، پشم و چرم. بهنود جان اینها زمامداران اصولگرای بیسواد مایند. در پزشکی نیز دست همه پزشکان را از پشت بسته ایم. اخیرا پزشکان بسیجی ما کشف کرده اند که برای تامین آهن بدن باید از نعل اسب در خورشت و برنج استفاده کنیم.
جالبه نه؟
اشکان

 
At January 11, 2009 at 3:48 PM , Anonymous Vahid Heydari said...

جناب بهنود
از توحش جدید اسرائیل در غزه تا امروز در انتظار قلم شما بودم ودر این اندیشه که چرا قلم بهنود من از آغاز جنگ غزه تا امروز اینقدر سنگین شده که بر کاغذ نمی چرخد؟اصحاب رسانه پیش قراولند نه لاشه کش.

 
At January 11, 2009 at 6:19 PM , Anonymous Anonymous said...

Peace, Propaganda and the Promised Land: Media & the Israel-Palestine:
http://video.google.com/videoplay?docid=-6604775898578139565

 
At January 12, 2009 at 3:54 AM , Anonymous مریم said...

میدانید آقا؛ به گمانم همان اختلاف و ،فاصله موجود در عمق دانش ،بینش،آموزش ،تجربه ،مهارت وفرهنگی که مابین یک صنعتگریاپزشک ویاگرداننده بازار(فروشنده ,توزیع کننده,..)ویاکشاورزکشورمان نسبت به آنچه که در جهان امروز برای این عناوین شغلی واجتماعی لحاظ شده و تعریف گردیده است،وجود دارد ؛مابین خبرنگار میهنمان باسطح مورد انتظار دنیای امروزازاین قشر موجود است.تفاوت در این است که یک مهندس شاید یک موتور الکتریکی را بر باد دهد ولیکن فردیکه در روزنامه ای با تیراژ چندصدهزارقلم زده،جامعه ای را بباد داده و سرگردان نموده. شاید تاریخ معاصر ایران چنین عناصر تهی مغز خود بزرگ بین و فاجعه آفرین را کم ندیده باشد.

 
At January 12, 2009 at 4:34 AM , Anonymous Anonymous said...

Javab Ast Ey Baradar Ein Na Jang Ast

Kolookh Andaz Raa Padash Sang Ast

S A A D I

Dear Mr. Behnood,
we'd better to be more serious about Iran and Iranians!

 
At January 13, 2009 at 4:09 PM , Anonymous بارانی77 said...

این جا ما هر چه این حرف ها را می زنیم که جان هر که دوست دارید باور کنید چیزی به عنوان رسانه مستقل در جهان وجود دارد، مگر کسی می پذیرد؟ هموطنان عمدتا اساس تفکرشان بر تئوری توطئه بنا شده

 
At January 14, 2009 at 4:49 AM , Anonymous خسته said...

بین خودمان باشد: از این جنگ کوچک منطقه ای، من می ترسم!...از اینکه سال گذشته کشورهای عربی کلی هواپیمای جنگی خریدند. از اینکه چند ماه پیش اعلام شد عربستان سعودی با تمام ظرفیت سوخت هواپیما تولید میکند. از اینکه اوضاع اقتصادی غرب و به ویژه در امریکا اسف بار است...از اینکه دائما خودشان با اغراق میگویند بدتر از این هم میشود...و از اینکه همیشه علاج فوری و قطعی این گرفتاری ها، جنگی گسترده و طولانی بوده است، من میترسم!...و آقای بهنود، شما تحلیلی ندارید؟ [...].میگویند بین این نسل سومی ها، مفسران سیاسی ای پیدا میشوند که چه و چه..اما سیاست ورزانی با تجربه عمری شما، در ایران زیاد نداریم. [...].اما شما را به خدا ، اگر حدسی دارید، با ما بگویید. خوشبینانه باشد یا نه، فرقی نمیکند. فقط چیزی بگویید!؛

 
At January 17, 2009 at 5:25 AM , Anonymous سپیده (خدایی تازه میخواهم) said...

سلام بلد نیستم و شاید به خاطر حرفه ام یاد نگرفتم تعریف و تمجید کنم اما ...ببینم از مهد کودکی که در اسرائیل دچار این همه ظلم شد چه خبر؟
ماها که کم ندیدم...دیدیم؟ همه نوجوانی ها و جوانی هامون در موشک و بمب گذشت..پس بهتر باید تحلیل کنیم

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home