Wednesday, December 17, 2008

ارحام، خواب راحت آرام



چهل سالی می گذرد. و چه زود می گذرد. با داوود رشیدی و حمید مصداقی فیلمساز رفته بودیم اصفهان. شب اول به در کردن خستگی راه گذشت و شب دوم مانند هر جهانگرد دیگر، خستگی نشناخته، خود را رساندیم به تئاتر ارحام . سخت هم بود تهیه کردن بلیت. اما آشنائی ها کار خود کرد. اصلا مهم نبود که کدام یک از نمایش های ارحام است. و اصلا کسی نگاه نمی کرد به پوستر.

در میان انبوه جمعیت شاد و شنگول وارد تئاتر شدیم. بلیتی نصیبمان شده بود نشستیم. پرده که کنار رفت مردم دست زدند تا ارحام رسید. نمایشی با نمایشنامه مشخص نبود. بلکه یک نوع استندآپ کمدی بود، دراز شده آن چه در قدیم پیش پرده خوانی می گفتند. از دل تاریخ سر برآورده، و در شهر مناره ها و مسجدها، محکم و پایدار مانده بود.

آن شب ارحام صدر همان اول که وارد صحنه شد هنوز دو خط از نمایشنامه را جلو نرفته، یکهو مچ دست یکی از همبازی هایش را گرفت و سیلی محکمی کوبید در گوشش. و فریاد زد پدرسوخته راست بایست حالا بعد عمری جناب سرهنگ تشریف آورده اند. مودب باش. آخ نگو..
آن قدر گفت که همه حتی ما غریبه ها هم فهمیدیم که رییس شهربانی اصفهان در سالن است. و بعد از آن در هر قدم مضمونی می گفت مثلا این که خانه فلان کس را دزد زده، یا یکی بیخودی و در چند قدمی شهربانی تصادف کرده اما تا دو ساعت مامور نیامده، می گفت مامور که همین طوری تو خیابان نریخته تا از تهران بیاورند طول می کشد. آخر دست هم یادم نمی رود که خطاب به مردم گفت دعا کنید که درجه تیمسار برسد. اگر هم نرسید شما هم مثل من خودتان را عادت بدهید که تیمسار صدایشان کنید و گرنه اگرخانه تان را دزد زد، دیگر تقصیر من نیست.
یکی دیگر از اعاظم شهر و استان هم در سالن بود به همین ترتیب نشانی اش را داد و اگر خطا نکرده باشم به نوعی فهماند که یک مقام امنیتی هم در سالن است و تازه خانواده همسرش هم میهمانش هستند آن ها را هم آورده و هنوز پول بلیت را هم نداده.

شنیده بودم بداهه کاری مکتب نمایش اصفهان ، را ولی ندیده بودم. این زندگی توام هنرپیشه و تماشاگر. باور نکردنی بود روانی کار. تقریبا تمامی سالن را خانم های چادری و از طبقه محروم پر کرده بودند، و همه مشارکت داشتند. تیغ ارحام حاکم و ملا و سرمایه دار را با هم می برید چنان که مرسوم تاریخ است. ما چنان غرق گفته ها و واکنش ها بودیم که در لحظه اول متوجه نشدیم که ارحام به پسر ارباب گفت تو نری تحصیل بکونی ها. فرنگ نری ها پسر. هرچی آقا جونت پول دادا وا. نرو. می ترسم مثل این آقا رشیدی بشی که تحصیل کرده و از اروپا آمده اما نمی دوند که هنرمند به اصفهان رفت باید سراغی از هنرمندان را بگیرد. ارحام هنرمند نیست نباشد. اما آقا رشیدی که نباس بلیت بخره بره عقب های سالن بنشیند.

به خود آمدیم سرها برگشت. در آن زمان داوود هنوز به سینما نرفته بود. فقط تئاتر کارگردانی نمایش های معتبر خارجی و گاهی در همان ها بازی می کرد. کار درخشانش در کارگردانی و بازی در انتظار گودو گرفته بود. اما ارحام وضعیت هنر را زیر نظر داشت و او را می شناخت. تازه هر شب هم قبل از اجرا از سوراخ پرده سالن را دید می زد. سوژه هایش را پیدا می کرد. اگر آدم مهمی در سالن نبود می ساخت. یکی را پیدا می کرد و می گفت چقدر ماشالله شبیه به رییس کل کشاورزی است آن بنده خدا هم که برای خشکسالی امشب روز و شب ندارد.
باری در پایان نمایش رفتیم به اتاق گریم. پیدا بود که منتظرست. من را هم به عنوان میهمان و همراه داود رشیدی احترام کرد. دیگر عادتمان شد که وقتی گذرمان به اصفهان افتاد باید آقا ارحام را همان اول کار خبر کنیم. در خانه باز، خوشرو، جوانمرد، شیرین.
انقلاب که شد هم سایه ارحام از سر هتل شاه عباس [هتل عباسی فعلی] کنار رفت و حامی و پارتی همیشگی مان ناپدید شد و هم از سر تئاتر. حتی در اول کار که دوران تندروی و خون و جنون بود، برخی تعرض ها هم به او کرده بودند. اما به قول خودش شهر بی صاب نبود. آیت الله خادمی بود و در عین حال یکی دو سالی که گذشت دیگر بچه ها تندرو آقای طاهری هم تندی از خویشان بیرون رفت. ولی همان چند بار و همان چند ماه خلق ارحام را تنگ کرده بود، بی آن که سخنی بگوید.

چند سال بعد چند باری هم سر هم زد به خارج از کشور. حتی کشان کشانش به لوس آنجلس هم بردند. اما پیدا بود که کار به شیرینی همیشگی نیست. ارحام به روحانیون بند نمی کرد که یکی سوژه های همیشگی اش بودند، یکی دیگرشان بند کردن به سرمایه داران و خوانین بود که در لوس آنجلس خریدار و خنده نداشت . دستگاه سلطنت و حکومت پیشین هم زدنش نداشت و ایرانی های خارج از کشور هم نمی پسندیدند.

پرویز کاردان را هم که در لوس آنجلس دیدم، فهمیدم گرچه هنرمندان ایرانی به دیدار نمایش ارحام رفته بودند به احترام پیش کسوتی اش، اما با تاسف می گفتند شیرینی از کلام ارحام بیرون رفته است. و جالب این که خودش با همه استقبالی که مردم می کردند. اما حس کرده بود که با تغییر زمانه، دیگر طنز وی هم از تیزی افتاده است. با این حال چند اصفهانی با غیرت و متعصب آمده بودند با پیشنهاد این که ارحام بماند. به هر طریق که می خواهد. بیمار هم بود آن جوانمردان آماده بودند که او در بهترین کلینیک ها بسپارند برای مداوا. از نحیفی اش پیدا شود که درد هم می کشد، اما پا سفت کرده بود که نه باید بروم. به گمانم وحشت داشت که مبادا بیرون از اصفهان بمیرد. جانش به آن شهر بسته بود.
می گفت این شهر آن قدر با من آشناست که ظهر ها که هر وقت گرسنه می روم سوی خانه، هم این ماشینه تندتر میره هم این دو سه تا چراغ راهنمائی برایم سبز می شوند. یک بار گفت فقط ارمنی های جلفا پشت سر من نماز می خواندند. لطیفه و مضمون سازی در جوهره اش بود. آخرین و وفادارترین نماینده تئاتر سنتی مکتب اصفهان.

در زمانی که مدیر بود. مدیر بیمه که تخصصش در همان رشته بود. در حالی که همزمان هتل شاه عباسی هم توسط بیمه اصفهان اداره می شد، ولی چنان با خوب و بد روزگار و با ترک و ترسا ساخته بود که کسی خاطره تلخ از او نداشت. وقتی بعد از انقلاب گذارم به آن هتل افتاد که دوستش هم ندارم به سمساری می مانست، در یافتم خاطره و نام ارجام هنوز برجاست. آن کسی که صبح ها از خانه که به در می آمد تا به بیمه برود. و غروب که باز این راه را تا تئاتر سپاهان طی می کرد، زندگی و نمایشش توام بود. روی صحنه زندگی می کرد. پشت فرمان روی سی و سه پل هم دیده بودم با ماشین های پهلوئی نمایش را داشت اجرا می کرد. می گفت و می شنید. جریان سیالی از یک نمایش بدیهه گو و مضمون ساز با او حرکت می کرد. پنجاه سال جز این نبود. تا سرانجام سر نهاد در همان جا که آرزو داشت. می ترسید بیرون از اصفهان نوبتش برسد که نرسید.

دیروز که در گزارش ها شنیدم و در عکس ها دیدم که انبوهی از مردم اصفهان، آمده بودند و جنازه بر سر دستشان از پل غدیر گذشتند، به نظرم بود آقا ارحام وقت رفتن نگاهش به چهار باغ، خاطره اش سرشار از پل خواجو بوده است به طراوت صبح های بهاری زاینده رود. زاینده رود خروشان، نه آن که آخر بار دیدم خشگ و خالی، که جوانان بر بسترش فوتبال بازی می کرد. و ارحام می گفت طاقت دیدنش را ندارم.

در خیالم هست که عبائی بر دوش دارد. گز را کف دست با صدا می شکند و اتاقش پرست از بوی خوش برنج که از لای دم کنی سر برآورده و هم در این حال او خیار نازک از جالیز تازه چیده ای را به عبا می کشد که گردش بگیرد. و می گوید بوکن و به کرکش دست بکش. بوی مست کننده برنج دم کرده و خیار تازه چیده در جان خاطره پیچیده.

سال های دور به سفارش او، دوستم فریبرز از اصفهان که می آمد جعبه ای گلابی معروف و استثنائی اصفهان [سه بری، بر وزن کتری] آورد، رسید تلفن کردم که تشکر کنم راضی به زحمت نبودم. گفت مراسم احترام را به جا آوردید. نگاهم به سه بری ها بود که میان پنبه ها شاهانه نشسته بودند. گفتم مگر با این شکوه و جلالی که اینا نشسته اند میان پنبه ها مگر می شد احترام نگذارم. گفت اونا را نگفتم آقا فه ریبرز را گفتم. مگه هنوز پمپرز میذارن....

و این هنر ارحام بود. تازه خودش قبول نداشت و از بذله گویا مشهور اصفهان مانند مکرم حکایت ها داشت و از وعاظ معروف آن شهر ، از آقا نجفی که چه گفته به ظل السطان و شازده چه ها پس داده . می گفت ما انگشت کوچکه آن ها هم نمی شویم.
باری، مرد خوب راهی را که همه می روند چنان رفت که سزاوارش بود. در جائی خفت که می خواست، مردمی بدرقه اش کردند که آنان را دوست داشت و آنان نسل به نسل به او افتخار کرده بودند. مرگی چنین آرزوی خیلی هاست، در عین احترام و مردمی. سزاوارش بود آقا ارحام. مگر نه هر وقت از بزرگان کشور کسی در تئاترش پیدا می شد مضمونی کوک می کرد با یکی از همبازی هایش و به او می گفت قرص خواب برای چی می خوری. یک ذره شربت وجدان بخور، راحت سرت را بذار و بخواب. حالا سرش را گذاشت و راحت خوابید رضا ارحام صدر.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At December 18, 2008 at 12:20 AM , Anonymous Anonymous said...

مي‌دانيد
اين خاك كه همان خاك است، چرا ديگر چنين انسان‌هايي را بار نمي‌دهد؟
روحش شاد كه همة ماشادي بودن را با او تجربه كرده‌ايم

شهرام

 
At December 18, 2008 at 1:05 AM , Anonymous Anonymous said...

عالی بود ... مثل همیشه

 
At December 18, 2008 at 1:20 AM , Anonymous Anonymous said...

کل دور رود خانه رودست می بردنش

 
At December 18, 2008 at 1:28 AM , Anonymous Anonymous said...

salam
besyar ziba va jansooz bood .dastet dard nakone

 
At December 18, 2008 at 1:52 AM , Anonymous Anonymous said...

خدا رحمتش کند حیف که تا بود نبود شد

 
At December 18, 2008 at 2:40 AM , Blogger  یک شب مهتابی said...

salam
ostad,cheghadr ziba goftid az arham.
delemun barash tang mishe,hamun tor ke baraye esfehan tang shode,hamun esfehan ke nesfe jahane.
yadesh bekheyr.
payande bashid

 
At December 18, 2008 at 3:45 AM , Anonymous Anonymous said...

جاودانه باشد و
شما هم

 
At December 18, 2008 at 4:53 AM , Anonymous Anonymous said...

خدایش بیامرزد. در خبرها خواندم دو روز پیش. خدا شما را عمر با عزت بدهد که اهل ثوابی و در حال نیکان روزگار قلم می زنی.

 
At December 18, 2008 at 6:10 AM , Anonymous Anonymous said...

نقل است كه روزي در حضور شاه و فرح برنامه اجرا كرده بود در هيات تعميركار تلويزون. به ايهام گفته بود "دستگاه از بالا تا پايين خرابه".اين جسارت اين روزها در ما نيست يا اين استبداد آن روزها در شاه نبود؟ نمي دانم.

 
At December 18, 2008 at 6:27 AM , Anonymous Anonymous said...

نوشته دلنشینی بود. در غم طنزش تلخ بود اما لبخند به لب می آورد. یر به یر درگذشت. یعنی آنجور که میخواست نشد، اما زیاد هم بد نشد

 
At December 18, 2008 at 6:29 AM , Anonymous Anonymous said...

خاطرات همیشه زیبا و دلنشین هستند .خاطره از انسانهای خاص زیباتر ودلنشین تر ولی خاطره بایک قلم شیوا غوغا می کند

 
At December 18, 2008 at 10:04 AM , Anonymous Anonymous said...

درود!

ارحام هم رفت! اما با نامش همیشه جاودان شد! خدایش بیامرزد

 
At December 19, 2008 at 2:37 AM , Anonymous Anonymous said...

یک هفته قبل نامی از ارحام صدر بردم و ذکر یک جوکش ٬ اما
نمیدانستم این یاد آوری شوم از کار در بیاید که درآمد

خدایش بیامرزد

اما این کامنت گزار ناشناس که میگوید این خاک همان خاک است
پس چرا دیگر ارحام نمیزاید !؟ یا در چند کامنت بعدش مینویسد
در حضور شاه چنین طنزی بکار برده ....از ریشه کامنت گزار یک
کینه و بغضی نا مهار با حکومت روحانیون دارد که کاه را کوه میکند
و سفید را چون قیر سیاه

اولا استبداد دوره شاه را باید از مبارزان اند.ران بپرسی و چماق پلیس
را از مردم کوچه و بازار دیروز و اگر نتوانستی نگاهی براه پیمایی های
بسیار خون آلود ان انقلاب بیانداز و بعد ببین کدام دوره آزادی بود

البته از نظر سرگرم کردن مردم تا دلت بخواهد رقص و کاباره و کازینو
و خانم های بسیار شیک و مینی ژوپ پوش و ......اما نتوانست زمان زیادی
مردم را سرگرم کند ٬ سی ساله که همه ان سرگرمی ها رفت بباد فنا و
هزاران ماهواره مردم را بشورش میخوانند اما در شهر خبری نیست

 
At December 19, 2008 at 6:46 AM , Anonymous Anonymous said...

ناشناس محترم!
با شما ریشه شناس گرامی هستم که دو ناشناس دیگر را غیبگویانه یکی کرده اید.
دوست عزیز، از کلام شما هم چنین بر می آید که آگاهی هایتان را تنها از مردم کوچه بازار گرفته اید، یا چشمتان را فقط به چند فیلم خون آلود(!) دوخته اید، یا ریشه ی دانشتان از تاریخ معاصر، در حوضچه ی چند نفر از مبارزان آن دوران است. ولی ناشناس محترم، اشکالی ندارد حضور نداشتن در زمانی معین از تاریخ، آیا تفاوت نظام شاهنشاهی با رژیم اسلامی، تفاوت یک حکومت عرفی با یک رژیم توتالیتر را هم کار سختی ست؟ رقص و کاباره کدام مردم را سرگرم نکرد؟ سرگرمی یعنی چه؟ رقص و کاباره کدام است؟ از کدام "مردم" حرف می زنی؟ لابد افسانه هایی شنیده ای از راهپیمایی های میلیونی؟ هان؟ خانوم یا آقای محترم؟ دوست عزیز فریبت داده اند، فریبت می دهند، بر آسمان آن سرخی بعد سحرگه نبود، سیلی سرد تاریخ بود بر گوش یک ملت.
چیزی هم بگویم از آن بغض به قول تو نامهار به حکومت آخوندی. بله دوست محترم، تردید نکن. امیدوارم دیروز را اگر به چشم ندیدی، امروز در سیاره ای دیگر نباشی. بو کن! فقط کافی ست بو کنی! فضا از چیزی سرشار است، از نفرتی لبریز.

 
At December 20, 2008 at 11:38 PM , Anonymous Anonymous said...

صادق

حرمت بگذاریم به بهنود و حرمت بگذاریم به ارحام صدر.

این بحث ها جایشان اینجا نیست .بقدر کافی امکانات برای بجث های سیاسی و فحش و تهمت و افترا و شعارهای چپ و راست در اینترنت وجود دارد .

 
At December 22, 2008 at 3:03 PM , Anonymous Anonymous said...

بسیار زیباست.
فکر نمی کنم تا کنون در مورد کسی اینقدر زیبا نوشته باشی.
اصفهانی ها باید به ارحام افتخار کنند.
راستی الان کسی جرات می کند در تئاتر و یا سینما به یک سردار حرفی که ارحام به آن سرهنگ و یا آن مقام امنیتی زد بزند؟
این نشان می دهد که مقامات رژیم گذشته در برابر هنرمندان بزرگ خاضع بودند. و حتی مایل بودند برای شادی مردم سوژه هنرمند قرار گیرند.
سبحانی

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home