Thursday, January 1, 2009

در آغاز سال نو


هفته قبل یکی دو روزی قبل از کریسمس ئی میلی رسید از یک سید خوش ذوق یزدی با این مضمون" زادروز مبارک حضرت عیسی مسیح، پیامبر مهر و صلح به شما و خانواده محترمتان ربطی ندارد، منتظر بمانید نوروز می رسد" شیرینی مضمون و ذوق تهیه کننده این کارت را بپذیریم اما واقعیت این است ربط دارد. چنانکه الان سال نو شده است.

واقعیت این است که هر کس در هر جای زمین زندگی می کند از پیرامون خود تاثیر می پذیرد. این دو سه سنجابی که الان پشت پنجره ام دارم جست و خیز می کنند اگر به وسیله منتقلشان کنیم به درون یک اتاق بی گیاه و خشگ و گرم، گونه ای دیگر روز را خواهند گذراند. چه بسا اگر سالیانی بگذرد ریخت و قیافه شان هم جور دیگری شود.

چرا دور بروم ایرانیان مهاجر، وقتی پس از بیست سی سال به زادگاه بر گردند، اگر دیده باشید، اول چیزی که به وحشتشان اندازد طرز رانندگی و رانندگان است، بیش تری آن ها جرات رانندگی در تهران و جاده های ایران را ندارند. یعنی از جامعه میزبان چنان تاثیر پذیرفته اند که طرز رانندگی زادگاه را فراموش کرده اند و دیگر نمی توانند. با این همه تاثیر پذیری چطور آدمی بتواند از موج تبلیغات و هجوم مراسم و شادخواری های کریسمس و جشن های سال نو کنار بماند و به هر کس که به او می گوید کریمسس مبارک، توضیح بدهد که نه خیر من مسلمانم.

چنان که مسیحیان ساکن ایران هم در نیمه شعبان تعطیل هستند و تلویزیون هایشان هم برنامه های شاد پخش می کند و محرم شان هم عزاداری و سیاه پوشی، پس عجبی ندارد اگر عذرا خانم به خاطر نوه هایش هم شده درخت کاج تزئین می کند و هر سال هم هدایائی برای دامادها و نوه ها تدارک می بیند و شب کریسمس می گذارد زیر درخت. به سانتاکلوز هم می گوید حاجی فیروز.

دیشب در ابتدای سال نو، در حالی که با همه خودداری انگلیسی ها، اثر بحران اقتصادی کم کم وارد زندگی ها می شود و جشن ها سوت و کورتر از همیشه بود، اما چراغان و آتش بازی و نقشی که از چرخ وفلک لندن بر تیمس افتاده بود، ساعت دوازده شب منظره بدیعی ساخت. هر چه کنی که به خود بگوئی این هم لحظه ای است مانند سایر لحظات زندگی، اما نمی شود. قراردادست و وقتی بچه ها شروع کردند به شمارش معکوس ده نه هشت هفت شش پنج چهار سه دو و صدای بانک برخاست. ناگزیر بود ذکری از گذر عمر. و آهی و حسرتی، یادی از همه کسانی که خوب بود اگر در چنین موقعیت هائی در کنار باشند

دیروز در غروب آخرین روز سال 2008دوستی تلفن کرد از دورهای دور. خواست تا شرحی بگویم از نوروز خودمان، مدتی گذشت تا دانستم دارد صدا را ضبط می کند. و باز مدتی گذشت تا دریافتم صدائی که می شنوم از اوست که بینی اش را بالا می کشد. نگران بود که بچه ها که در آمریکا متولد شده اند و بالیده اند، مبادا از یاد ببرند که کجائی هستند و دیگر یادی از ایران نکنند. هر بار که به چنین نگرانی برمی خورم، می گویم مگر بقیه این دویست میلیون آمریکایی به این فکر می کنند که پدر بزرگشان زاده ایرلند بوده یا ایتالیا. جز آن که گاهی لابد کسی از آن ها می پرسد نام فامیلتان از کجا آمده و به چه معناست و آدم ها معمولا این را یاد می گیرند از کودکی و پاسخ می دهند.

برایش شرح دادم چندی پیش بر سینه یک مامور بانک دیدم نامش آشنا اما غریب است. نامی مانند داریویچ با دو سه تا زد و اس و جی در انتها. به ذهنم زد سئوال کنم. گفتم ببخشید نام شما شبیه به یک اسم ایرانی است. پسرجوان که قرار بود انگلیسی باشد با لبخندی گفت پدرم اهل صربستان است و می گوید جدش از هند بوده و این نام یک پهلوان عراقی است. همان جائی که الان آمریکائی ها اشغال کرده اند.

نتوانستم جلو عرق ملی را بگیرم و فضل نمائی نکنم گفتم نه این داریوش است پادشاه بزرگی بود و اهل ایران، نه عراق. این دو تا با هم فرق دارند، خیلی هم فرق دارند. جوان نگاهی از بالای چشم به من کرد و گفت بله و هشت سال هم با هم جندگنیدند. آن ها صدام داشتند شما شاه داشتید و... خلاصه گفت تا نشان داد که می داد تمدن بین النهرین هم کم از تمدن پارس که ما بدان مفتخریم نبوده است. کم مانده بود از هامورابی بگوید و حکومت ماندگارش با قانون و سیستم اداری بزرگ و کارآمدش. و هم از طاق کسری حکایت کند.

گفتم تا رسیدم به آن جا که چه جای تفاخرست به امری که اثری در امروز ما ندارد. تازه اگر اهمیتی داشته باشد که این جا که امروز خانه من است و زمینی که امروز بر آن پا می گذارم، روزگاری مامن یا محل گذر قومی بزرگ و دلاور بوده است، مرا چه سود. گیرم آنان تمدنی بزرگ و درخشان هم داشتند. اگر جهانگشا بوده اند یا ملل دیگر را مغلوب داشته اند و پا برپشت والرین امپراتور گذاشته اند و تا اروپا تاخته اند و سوئز را ساخته اند، چه اثر در زندگی ما گذاشته است .تازه چه کسی ضمانت داده که ما [یعنی من] از آن ها هستم که پارسی یا ایرانی بوده اند، از کجا معلوم که از جمله میلیون ها مهاجم یا مهاجری نباشیم که بعدها ریختند به این فلات.

گفتم و گفتم تا به پوچ گرائی سهراب رسیدم نسبم شاید به زنی فاحشه از اهل بخارا برسد یا به سفالینه ای از خاک سیلک. خطبه قرائی خواندم که نشان می داد که در این دنیا که هنوز گیتیانگی پا نگرفته، نسل ها و نژادها، به دنبال سهام و مالکیت ها، و تابعیت ها در هم ریخته اند، جای این تفاخرها نیست.

آن قدر گفتم از نمونه ها در این دنیای در هم جوش به هم پیوسته از هم باخبر، تا بگویم دیگر معنائی ندارد این تاکید بر تاریخ و فخر جغرافیا، دل تنگ شله زرد شدن و هوس ماست خیکی و کباب کوبیده و ریحان کردن .

گفتم چه اثر دارد این سنت ها و گذشته ها بر ما. از قول بزرگواری گفتم اگر اثری هست و تفاخری هست بر اندیشه انسانی است و بر باری که از دوش هستی برگرفته باشیم. از مرهمی که نهاده باشیم از چیزی که کشف کرده باشیم. ادیسونی، فلمینگی، یا حتی مادر ترزا و فلورانس ناتینگلی. به ریشه زدم و گفتم تازه این هم چاره ساز نیست. همشهری های مادر ترزا آدم می کشند هزارهزار، و همکیشان اینشتین که نگران خوی تبه کار آدمی بود همین عید را عزا کرده اند بر اهل غزه . پس این هم جای تفاخر نماند.

چندان گفتم که سرما در جان خودم هم نشست، انگار پشتم به چیزی بود ناگهان فروریخت. انگار حافظه پاک شد. خاطره ها سپید شدند.

اما سال که تحویل شد دیدم در درونم چیزی می جوشد که شعر حافظی است، و آینه ای، سفره ترمه ای، گندم سبزکرده ای، سیبی و سکه ای، و چیزی که ندیدم برف بود و سورتمه ای که گوزنش براند و از سوراخ دودکش به درون خانه بیاید و پای کاج هدیه ای بگذارد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At January 1, 2009 at 8:13 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان درود!

نخست سپاس بابت خبر خوش‌تان كه پس از مدتي يك‌ساعتي قرار است چهره‌ي مبارك را در تلويزيون صداي امريكا ببينيم! هميشه چنين كنيد از پيش.

دوم نكته‌ي بسيار مهمي كه جا داشت مي‌گفتيد و گفتيد! و آن تحويل سال نو است و اين‌كه چه مسلمان و چه گبر و چه پارسا كه باشيم، بايد گذر عمر را به نظاره نشست و... سوم اين‌كه تمدن «جيرفت» طبق اسناد و قرائن موجود انگاري از بين‌النهرين هم قدمتي بس بسيار قديمي‌تر دارد كه با شما موافق‌ام به حال و روز امروزمان طرفي نخواهد بست!!!!

و جالب‌تر اين‌كه به شعر «صداي پاي آب»سهراب اشاره داشتيد و من هم بر همين اعتقادم شديد كه معلوم‌مان نيست كه آريايي ن‍ژاد پارسا‌زاده باشيم هر چند اگر از بخارا هم كه باشيم جاي بحث‌اش باقي‌ست كه شايد از تركان رانده از شرق نباشيم!

شاد زي
مهرافزون

 
At January 1, 2009 at 9:42 PM , Anonymous Anonymous said...

از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها

زندگی تنفس و هدف نشخوار گذشته و از دست دادن فرصت های کنون .

آینه ی دل چون شود صافی و پاک
نقشها بینی برون از آب و خاک

 
At January 1, 2009 at 11:07 PM , Anonymous Navid said...

You are quite right. I just enjoyed reading it... wish you a healthy new year!
From Canada

 
At January 1, 2009 at 11:25 PM , Anonymous Anonymous said...

I have lived outside Iran for too long, and yet I cannot decide whether it is Christmas that excites me or Norouz. Instead I feel very lucky that my cultural life has expanded so much that I feel as excited for both celebrations. My English children get as excited to received a gift from Father Christmas, as they pine for Amou Norouz! - an international person.

 
At January 1, 2009 at 11:58 PM , Anonymous سهیل اسدی said...

حقیقت همین است که می فرمائید استاد.
مهاجران برای احترام به میزبان هم که شده باشد، بهتر آن است رسومات آنان را احترام بگذارند

 
At January 2, 2009 at 12:12 AM , Anonymous Anonymous said...

سال نو مبارکت باد. چه زیبا درد دل کردی.
ارداتمند
نوروزی

 
At January 2, 2009 at 12:23 AM , Anonymous َآرش said...

مسعود بهنود عزیز! برای من، جغرافیایی از این نزدیکتر نبود که "دوستت دارم" را تقدیمتان کنم. ء

 
At January 2, 2009 at 2:19 AM , Blogger Adam said...

بهنودعزیز،استفاده کردیم !
شاد و سر بلند باشید.
عباس

 
At January 2, 2009 at 2:56 AM , OpenID copies said...

مسعود خان سلام...به آقا زاده تان هم سلام...انگار همین دیروز بود تو فیلم لانه ی عنکبوت...بگذریم...مجاورت آدم با محیط از ارتباط آدم با خودش می کاهد آقا... آنسان که به قول یک روضه خوان ارمنی ها اسم بچه هایشان را ابولفضل می نهند!

 
At January 2, 2009 at 6:26 AM , Anonymous Anonymous said...

salam aghaie behnoud.
man dafeie avale ke baraie shoma minevisam. nemitoonam chejoori begam , vali neveshtehaie shoma hamoon lezatiro be man mide ke az khoondane ghesehaie sadeghe hedaiat ya sheeraie hosseine monzavi mibaram. benazaram shoma ba fasele ziad behtarin nevisandeie irani hastid. joda az adabiate sadeo ravan, dark balaie shoma az havadese mokhtalef bara besiar jalebo lezatbakhshe. in matn akharetoon taghriban ashkamo daravort. beravo, marhaba.
mobaleghe nemikonam masoudkhan.
paiande bashid.

 
At January 2, 2009 at 7:19 AM , Anonymous Anonymous said...

ممنون که یادی از قزه کردید

 
At January 2, 2009 at 7:30 AM , Anonymous Anonymous said...

عالی بود.مثل همیشه

سروش

 
At January 2, 2009 at 11:24 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود یگانه...حکایتی شنیدم که می گویند بچه شتری از مادرش پرسید که چرااینهمه پلک چشم های ما ضخیم است وزشت،ومادر جواب داده برای اینکه بتوانیم در طوفان های سهمناک شن،بازهم چشم باز نگاه داریم و راه را ببینییم...بچه باز پرسید:پاهای ما چرااینقدر بی قواره و بزرگ است و مادر درجواب توضیح داد برای اینکه بتوانیم در میان تل و تپه های شن داغ راحت قدم برداریم و جلو برویم.و بچه از کوهان پرسید جواب مادر ذخیره غذا و آب بود از برای عبور آسان از میان صحرا و در آخر بچه پرسید: مادر، پس ما چرا در باغ وحش هستیم؟؟...این را به یاد آوردم تا فکر کنم آیا هر که را بهر "جایی" نساخته اند؟...و اینکه هر اقلیمی و هر مکانی ضروریات خود را حتی به جسم ما تحمیل میکند یا نه؟ووو اینکه....بگذریم چون پیش شما هر"دانسته ای" به تردید تبدیل میشود...نمی دانم جز اینکه بی اندازه غنیمیت میدانم شما را...همین.. habib.

 
At January 2, 2009 at 3:21 PM , Anonymous بارانی77 said...

دخترخاله ی کوچکی دارم که گرچه ساکن ایران است اما آنقدر در کلاس ها و مدرسه های انگلیسی زبان گشته که فارسی اش نم کشیده. گاهی باز می کنم قصه های کتاب کوچه را که داستانی برایش بخوانم تا رنگی ببیند از ادبیات عامیانه ی وطنش... صفحه اول کتاب بخشی از نامه ایست نوشته ی شاملو که گشودن کتاب همان و جاری شدن اشک های من همان: درآوردن این قصه ها در حقیقت ادای دین من و اوست به بچه های بی شناسنامه و ویلان سیلان ایرانی و پدر و مادرهاشان که در این ور و آن ور دنیا به این وضع غم انگیز با اضمحال زبان و هوین ملی شان دست به گریبان اند.

 
At January 2, 2009 at 4:54 PM , Anonymous فرامرز said...

بسیار عالی بود. فقط خواستم یک نکتهٔ کوچک را یادآوری کنم که کانال یا ترعه‌ای که به دستور داریوش بزرگ در مصر حفر شد بین رود نیل و دریای سرخ بوده است نه در جای کانال سوئز کنونی که بین دریای سرخ و دریای مدیترانه است.

 
At January 2, 2009 at 6:46 PM , Anonymous پوریا said...

مطلب زیبایی بود ولی در پایان به سوی پوچی گام بر می داشت. بسیار جالب است که بنده هم دیشب دور از وطن و در هیاهوی جشنهای آغاز سال در مونترال، به نوشتن یادداشتی در همین مورد برای دل خود مشفول بودم ولی نتیجه گیری بنده کمی فرق داشت و این بود که این تاریخ پرشکوه و این زبان اهورایی با این ظرفیت بالا تنها یک ابزار است در دستان ما، این با ماست که از آن چگونه بهره بگیریم. و بسیاری نتیجه گیریهای دیگر که اگر علاقه مند بودید آن را برایتان خواهم فرستاد، در پایان باید بگویم که مطالب شما خواندنی است و ارزشمند از این رو همیشه در پیوندهای وبنوشت بنده جا خواهید داشت.

 
At January 3, 2009 at 7:52 AM , Anonymous esfand11 said...

آقای بهنود عزیز: اول اینکه ما ایرانی ها خیلی دیر آنچه را که شما گفتید درک کردیم.
البته دیگر دریغ از ذره ای غرور ملی! من یکی که برایم سخت شده که اعلام کنم من ایرانی هستم، چون این فرنگی ها بلا فاصله و البته با ادب و طنز بسیار ملایمشان می گویند:
Oh my god!!!
و اگر هم بروی توی حلقشان که:
What do you mean?
میگویند:
Just kidding!
تازگیها راه حلی پیدا کرده ام: تامیپرسند کی اهل کجاست من فورا و قبل از همه می پرم وسط و میگم:من ایرانیم و مجال فکر کردن هم به کسی نمیدم
(این هم فقط شوخی بود)
و دوم اینکه به هر حال نوشتن این مطلب توسط شما کمی از محافظه کاری به دور بود، به همین جهت تشکر میکنم. مثل همیشه موفق باشید

 
At January 4, 2009 at 11:20 PM , Anonymous Anonymous said...

عشق شوري در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته سودا نهاد
آتشي در اندرون ما فكند
جستجويي در زبان ما نهاد

 
At January 7, 2009 at 1:30 AM , Blogger morteza said...

در حین خواندن متن‌تان، در ورای آن همه جانب نگری همیشگی‌تان و در کنار لرزشی که گویی به پشت اعتقادات کهنه‌ام می‌خورد، دلم می لرزید برای پایان این نوشته که شک نداشتم چنان خواهد بود که بود...با ارادت فراوان

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home