Friday, November 14, 2008

یکی مدتی است نیست

در دو طرف سرپل و میدان تجریش، در آن سال های دور که هنوز روحانیت به نفرین حکومت مبتلا نشده بود، دو مسجد بزرگ دو پیشنماز داشتند هر دو داماد آقای فاضل لنکرانی، هر دو روحانی و معمم اما نه چندان با هم خوب. نامشان نبرم که روایت آسان تر باشد. اهل محل و اهل بخیه خود می دانند که از که و کدامشان می گویم.

یکی از این دو روحانی هم طرف خطاب و احترام روابط عمومی دربار بود و خیرات و مبرات و نذروات از در غربی کاخ سعدآباد به نظارت وی بین فقیران پخش می شد و هم طبعی درویشانه داشت و نفس حق.
در وسط بازار تجریش دو دکان بود که در گذر روزنامه این دو روحانی قرار داشت یکی از آن مردی که تار می ساخت و چه خوب می ساخت و در همان نیم بابی زندگی درویشانه ای داشت با منقل و چراغ خوراک پزی همیشه روشن، یکی هم آرداویر که شراب و عرقی می فروخت به احتیاط و در روزهای محرم رعایت می کرد و بسته نگاه می داشت و در سایر روزهای عزاداری یواشکی و از در بسته پشت. هر دو این ها از دو روحانی تجریش خوف داشتند و هنگام عبور آن ها خود را جمع و جور می کردند. با این تفاوت که آن که دکان میعادگاه اهل هنر بود و گاه صدای سه تاری یا تار و تنبوری از آن به گوش می رسید بی آزار بود و صدایش بلند نمی شد. خود او بعد ها گفت که پیشنماز مسجد نزدیک صبح های زود که برای نماز می رفت دور از چشم مقلدان تندرو احوالی هم از او می پرسید. با لبخندی احوالپرسی هم می کرد.
اما آداویر گاهی از همان ها که می فروخت بیش از اندازه می نوشید و عنان از کف می داد و بیخود می شد. در این مقام هر چه از دهانش در می آید فریاد می زد. شب جمعه ای چنان در این کار بی آبروئی کرد که خبر به گوش آقا رسید و فردایش بر منبر گفت و آن قدر جوان غیرتی در مسجد بودند که بریزند و هم دکان آرداویر بشکند و هم سرش را و هم هر چه خم و می بود واژگون کنند. رییس کلانتری هم به دستور مرکز که باید مماشات می کرد در این کار دخالتی نکرد. اصولا شاکی هم نداشتند آنان که حمله بردند. سه چهار روزی گذشت. یک روز پیشنماز، در خانه یکی از کسبه محل را که خوب او را می شناخت کوبید و رفت و به او درگوشی از وی خواست برود تحقیق کند که آرداویر را چه شده است چه از آن شب که به دکانش حمله برده اند دیگر هیچ خبری از او نیست. بهانه این بود که خواب دیده ام که او را مصیبی نازل شده بود پیش از آن که شب از خود بیخودی و عربده کشی.
دنباله قصه را می توانیم رها کنیم. آشناست برای هر کس که خداشناسان واقعی را می شناسد. به توصیه پیشنماز موصوف اهل محل پولی گذاشتند و سرمایه شد. آردوایر که یک هفته قبل از آن بدمستی پسرش را از دست داده بود، مغازه زیر بازارچه را فروخت و رفت در خیابان، روبروی جائی که بعد ها بیمارستان شهدا شد، یک دکان لوازم یدکی اتومبیل باز کرد. خودش همان اوایل انقلاب این ماجرا بر من گفت. و گفت که وقتی دکان تازه را باز کردم رفتم پیش آقا برای تشکر و معذرت خواهی گفتند سه چهار روز که گذشت دیگر صدایت نباشد که دشنام بدهی مرا، نگرانت شدم.

حالا نقل ماست. من بی آن که پیرو و مقلدی، منبر و مامومی داشته باشد، دلم برای یکی تنگ است. او که مدتی بود به همه دشنام می داد. یعنی نگرانش شده ام. چند روزی است صدای بدمستی هایش نمی آید. درست است که این اواخر قبل از آن که سفر کند دیگر از حد گذرانده بود عربده کشی و بدگوئی از این و آن را. درست است که خواسته بود کسی دلتنگش نشود. اما به فرمان او که نیست.. به خصوص که در توتیوب فیلم بچگی اش را دیدم با خود گفتم نکند یکی سرش را شکسته باشد. شکستن در و پنجره دکانش عیبی ندارد، لابد پدر محترمش سرمایه ای می دهد که کار آبرومندی دست و پا کند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 14, 2008 at 3:54 PM , Anonymous مریم said...

آقای بهنود دارید به نظرم زمزمه ای ساز می کنید. یعنی ما باید برای [....] هم دلسوزی کنیم. دست بردارید این همه که علیه شما گفت و نوشت بس نبود

 
At November 14, 2008 at 3:55 PM , Blogger سهیل اسدی said...

آقای بهنود بزرگ، مسعود جان؛
قلمی کردن این چند سطر صرفاً عرض ادب است و بس که یکی چون من در مقابل
یکی چون شما بقول انگلیس ها حسابی
speechless
می شود. قلمتان موجزه است باور بفرمائید. مطالعه ی کتابهای شما هیچگاه خسته ام نکرده. دروغ چرا؟ سرّی است در روایات شما.
راستی چاپ انگلیسی خانوم هم خیلی مبارک باشد.

 
At November 14, 2008 at 4:45 PM , Blogger Noushin said...

I can't say how much I enjoyed reading this article. I was wondering myself why there is no new posts in "some one"'s blog recently but when I read your post to the point you brough up your concern about "some one", I just got speech less!!
I wish we had more people like you!
best regards.

 
At November 14, 2008 at 4:56 PM , Anonymous Anonymous said...

منتظر بودم فقط از مرد بزرگ بی کینه بر می آید که از آن نسناس یادی کند. من افتخار دارم که وقتی گرفتار بودم چند خطی برایم نوشته اید. نگه داشته ام آن نوشته را. سایه تان بر سر ما نسل آینده روزنامه نگاری مستدام. گرچه از دست [...] خیلی عصبانی هستم اما راست می گوئید وبلاگش همین طوری مانده است

 
At November 14, 2008 at 4:58 PM , Anonymous الهیار تورنتو said...

مرسی اما در جواب دوستانی که اشاره کرده اند بگویم آن شخص هیچ وقت به آقای بهنود اسائه ادب نکرد. گاهی اشاره ای می کرد. البته نسبت به خیلی ها بددهانی کرد و بدگمانی به قول آقای بهنود. اما من یک بار باهاش صحبت کردم گفت بهنود وقتی [...]
به هر حال ممنون

 
At November 14, 2008 at 5:10 PM , Anonymous mmdmov.blogfa.com said...

‫من که نفهمیدم کی هست اینی که چند وقته نیست!

 
At November 14, 2008 at 6:01 PM , Anonymous Anonymous said...

aragh forosh'e hekayat shoma ye marefati/hormati hala ba hamoon meyarhaye khodesh daasht. ieni ke shoma deletoon barash tang shodeh, na hormat daasht, na haad o hodood.
va man hamchenan motehayyer ke oo chegoneh maskh shod.

 
At November 14, 2008 at 6:34 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام عليكوم
عريض كنم خيدمت شوما كي حيكايت كونند كي پيغمبر اكرم هر روز كي از كوچه رد ميشد يك كسي برسرش خاكستر ميريخت. تا آنكه يك روز اين اتفاق نيافتاد. پيغمبر بسيار تعجوب كرد واز اهل محل از احوال آن خاكستر ريز پورسيد. به او گوفتند كي مريض شوده. پيغمبرهم رفت براي احوالپورسي خاكستر ريز . خاكستر ريز بسيار شرمنده وموتشكر شد وهماندم به دين موبين ايسلام موشرف گرديد. غرض ازذكر اين داستان آن بود كي ‹‹ نكونه آقاي مسعود خان هم داعيه پيغمبري دارند؟›› جدي عريض مي كنم: واقعا همينطوره؟
حجت الاسقاط والمضحكين حرضت موسطناب چاخان اوغلو

 
At November 14, 2008 at 10:41 PM , Anonymous رها said...

سلام و عرض احترام ...راستش سالهاست که فقط اسمتون را شنیدم و هرگز مطلبی ازتون نخونده بودم. این اولین متنی بود که ازتون خوندم و واقعا لذت برم با اون حس زیبای انسانی که درش نهفته بود....امیدوارم که از این به بعد بیشتر بخونم و امیدوارم که شما هم همیشه شاد و سلامت و نویشا باشید.

 
At November 14, 2008 at 11:17 PM , Anonymous Anonymous said...

با طبل دریده چهار اسبه تاختن تنهایی می آورد همانطور که کر مصلحتی را علاج نباشد . از طرفی هرجا که نمیتوان طشت طلا روی سر گذاشت . امید که طوطی ز زبان خویش در بند نیافتد .

 
At November 15, 2008 at 4:33 AM , Anonymous محمود said...

بهنود عزیزم درود!

من نیز ندانستم کیست این بدمست! اما نتوانستم کامنتکی نگذارم و نگویم روایت‌تان حرف نداشت!

شاد زی

 
At November 15, 2008 at 4:37 AM , Blogger manrahimi said...

سلام جناب آقاي مسعود بهنود
من يك فردي با تحصيلات كارشناسي متولد آذربايجان و بزرگ شده قم و شاغل در تهران و آشنا با شركتهاي خصوصي و دولتي ايران و همچنينن دوستدار شما و ديدگاهاي شما هستم.
به نظر من استراتژي اصلي اين آقايان بر دو اصل حماقت و پررويي بنا شده است كه هيچ سلاح استدلالي و هيچ منطقي در برابر اين دو كاربرد ندارد.
من سياسي نيستم ولي چون در سطح مديريتي كار ميكنم بنظر مي رسد اگر سلاحي براي (حماقت و پرورويي) بيابم حتما در امر شركت موفق خواهم بود.
به همين دليل كمي بيشتر نگاه كردم ديدم كه از آقاي خامنه اي تا آبدارچي بسيج دانشگاهي شريف خواسته يا ناخواسته از ابزار پررويي و خودشان را به حماقت زدن به نحو احسنت استفاده كرده و موفق هستند.
با تشكر از شما

 
At November 15, 2008 at 5:03 AM , Anonymous Anonymous said...

نفسم بند آمد خدا نفستان را بند نیاورد. دیگر می خواهی ما را با این فتنه منحوس هم مهربان کنی. واقعا که معجزه گری یک مرتبه که خواندم نفهمیدم دفعه دوم عصبانی شدم و دفعه سوم دیدم برایش نگرانم این موجود [...] را

 
At November 15, 2008 at 6:44 AM , Blogger HRD said...

استاد بهنود عزیز
به سطر آخر نرسیده قطره اشکی بر گونه ام جاری گشت از اینهمه بزرگی و مهربانی قلب .. آنقدر پدرانه و بزرگوارانه نگاشته بودید که به گمانم باید در این وانفسای بی اخلاقی سرمشق جوانان میهنم شود همانان که باد در سر حرمتی نگه نداشته اند .. زنده و جاوید و سربلند باشید معلم مهربان دیار ما

 
At November 15, 2008 at 7:09 AM , Anonymous رها said...

این یعنی‌ که شما بزرگوارید و ما باید بگوییم احسنت؟

 
At November 15, 2008 at 8:17 AM , Anonymous مهرداد said...

از کامنت رها جندشم گرفت ناگهان . من هم از آن کوفتی عصبانی هستم من هم نمی خواهم سر به تنش باشد اما هیچ از این که آقای بهنود مثل من نیستند بلکه می توانند پخته تر عمل کنند مکدر نیستم بلکه خیلی هم دلم خواست مثل ایشان باشم واما دلم نمی خواهد جای رها باشم

 
At November 15, 2008 at 10:57 AM , Anonymous Anonymous said...

agha behnood,besyar ziba vali gooya shoma baraye 15 nafar khodi in ra neveshtin,ma ra yade JANIDALERE radio irane 40 sal pish endakhtin ke bayad raft tahghigh kard ke in adam kist,ziba nevisiye shoma ham dare siasi mishe dopahlo,donabsh,giij,hamash alamate soal,gheyre khodi,ha ham shoma ra mikhanand.ali

 
At November 15, 2008 at 11:41 AM , Anonymous Anonymous said...

علی آقای عزیز
این جا دیگر به کار بردن خودی و ناخودی نابه جاست. هر کس در
وب لاگ فارسی حضور دارد می داند درخشان مدتی است پیدایش نیست.

 
At November 15, 2008 at 3:47 PM , Anonymous Saint Thomas said...

آقای بهنود عزیز چه خوب کاری کردید این را نوشتید چون بنظرم بهترین رفتار با این فرد این است که ما حرمت نگه داریم تا شاید سر عقل بیاید و از چنگال اصحاب کیهان نجات پیدا کند که بد مسیری را در پیش گرفته است. برای دوستان هم یک لینک بدهید به سایت بالاترین که بروند از این مسئله حمایت کنند. این وقت خوبی است که درسی بدهیم از اخلاق به دوستی که راهش را گم کرده است. شما هم بهترین کس که صاحب حق هم هستید. ارادتمند

 
At November 15, 2008 at 5:37 PM , Anonymous Anonymous said...

Thanks for your concerns. I was wonderinghe what has happend to Hossian. It is alway healthy to have a different voice and it is a shame if is being introgated by those he was defending from his outlook. I was going to write a letter to Mr Nabavi to see if he knows of his whereabout. I am sure his friends in Iran can give us some information?

Pirooz bashid, Siamak

 
At November 15, 2008 at 7:11 PM , Anonymous محمد said...

آقاجان این که نوشتهاید از فردا لن یکی برادر حسین علم میکند که این بیچاره هنوز عامل استکبار است و ترتیباتش را میدهند!

 
At November 15, 2008 at 9:45 PM , Anonymous Anonymous said...

...ولی می‌خواهم یک خواهش هم بکنم. دوست‌ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنس‌من‌های شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان هم نیست حقوق آدم‌های دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنه‌ی بین‌المللی یا رسانه‌های فارسی‌زبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانه‌های قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفه‌شان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد...
از وبلاگ خودش كپي كردم . ولش كنيد بگزاريد راه خودش را برود.

 
At November 15, 2008 at 11:32 PM , Anonymous Anonymous said...

mr.derakhshan is in EVIN prison.anyway thank you for your asking.also it is a long time that i havent receive his e-mail.hope to see him soon .

 
At November 16, 2008 at 12:59 AM , Anonymous Anonymous said...

ما بی خبریم کجاست. تا ان جا که من دیده ام پدرش همان است که تصویر کرده اید؛ اما بعید می دانم این بازار همان بازار باشد که قلموی شما کشیده... آدم از جوان باغیرت چک بخورد شرف دارد تا از مامور نظمیه خفیه افترا! آن به تن می زند و این به جان. خدا حفظش کند حسین را، همین که دعای خیر شما را عقب سرش دارد برنده است. این خیرخواهی مدال شماست و سرمایه دیگران

 
At November 16, 2008 at 1:26 AM , Anonymous سعید said...

بزرگا مردی که تویی
سرت گرم و تن‏ت خوش باد

 
At November 16, 2008 at 7:30 AM , Anonymous behzadjj said...

کاش به اسمش اشاره میکردی تا ما اینقدر دنبال این آقا نمیگشتم بهر حال از کامنتهای دوستان فهمیدم کیست..

ایران سربلند ایرانی سرفراز

 
At November 16, 2008 at 11:41 AM , Anonymous Anonymous said...

agha behnood dar zem i MODATTI AST NIST farsiye moderne ya chi?ali

 
At November 17, 2008 at 3:58 PM , Anonymous Anonymous said...

قلم زدنتان چون بوي آجرهاي قرمز يك خانه ي كلنگي در زير باران است
چه خوب كه جلاي وطن كرديد و رستيد.
حق نگهدارت

 
At November 17, 2008 at 7:32 PM , Anonymous Anonymous said...

http://www.jahanews.com/fa/pages/?cid=36078
حسین درخشان بازداشت شد

 
At November 18, 2008 at 5:09 AM , Anonymous زیتون said...

آقای مسعود بهنود عزیز، ممنون از برخورد انسانی شما

 
At November 19, 2008 at 2:50 PM , Blogger Behdad Bordbar said...

به به چه قلمی دارید شما کاش می شد شاگردی شما را بکنم تا یک کمی نوشتن یاد بگیرم بزرگواری شما بی حد است
سربلند باشید

 
At November 20, 2008 at 10:23 AM , Anonymous خسته said...

بعضی وقتها از خودم میپرسم نکند واقعا ـ اینطور که برخی عقیده دارند ـ خدا با این هاست؟...نگاه کنید: زمانی که سرکار می آمدند، در دنیا ـ و طبعا در ایران ـ چه جو چریکی خونخواه و خونریز وچه روح انتقام جویانه و تشنه به خونی در آدمیان بود...آمدند و خیلی ها را بی جهت کشتند و ما هم هلهله کردیم و دست زدیم...حالا که گوش شیطان کر ، کم کم زمزمه رفتنشان شنیده میشود، در جهان حرفهای زیبا و عاقلانه ای در باب بخشندگی و مهرورزی و بخشندگی بر سرزبان هاست...همه میخواهند "سبز و آفتابی" باشند و روزهای دوست و حتی دشمننشان هم "پرتقالی" باشد و اتفاقا مرام بدی هم نیست...ولی من یکی، خیلی دست میدارم که بعضی از این رجال اوباش، خوار بمیرند، زار بمیرند، جان بکنند، چه میدانم، ده برابر انچه کرده اند تقاص پس بدهند....و پیش از آن که حکم اعدام بسلامتی در ایران هم لغو بشود، به دادگاه سپرده بشوند. از روح روان جهان خود عقب افتاده ام؟ نمیدانم...خدا با اینهاست؟...کاش نباشد!؛

 
At November 20, 2008 at 6:11 PM , Blogger Dana said...

سلام استاد عزیزم
خوبین شما
در واقع همه می دانند و هیچ کس نمیداند که حسین درخشان کجاست.اما به گمانم دارد سازی کوک می کند و یا کوک کردن سازی را به او می آموزند.منتظرم بیاید در تلوزیون و به همه کارهای نکرده دیگران چنان که گویی خودت دیده است تصویر کشیده و اعتراف کند و همه را مفلس و عرق خور و دزد و خانوم باز و مفسد و افسد و مال آمریکا خور جا بزند.خب همین است دیگر.کاری نمی شود کرد.بگذار زمان بگذرد و او به تلوزیون بیاید.هودر خان به هر حال چه در خارج چه در داخل باید به کاری بیاید.
ارادتمند
فرشاد قربانپور

 
At November 21, 2008 at 11:26 PM , Anonymous farhad said...

کجاست این حسین که ببیند همان رفسنجانیست ها و فمینیست ها و آب به آسیاب دشمن ریزها و همان کمپینی ها و بهنودها ...نگران جانش شده اند امروز و کسی در کیهان و پرس تی وی تره هم برایش خرد نمی کند؟

 
At November 27, 2008 at 4:40 PM , Blogger mahdi said...

نمیدونم نمایشی و برای بزرگ کردنش گرفتنش یا واقعا دارن از نو تربیتش میکنن, ولی این اواخر خیلی سفید راجه به ایران فکر میکرد, الآن بهتره کمی از سیاهی ها رو هم ببینه, تا شاید من بعد منصفانه تر بنویسه, نه آن انصافی که ما دوست داریم, اونقدر انصاف که اول خوب خوب ببینه, بفهمه, و بعد بنویسه,

اینشلا که آزاد بشه کسی که مخالف ما فکر میکنه

با تشکر

 
At December 12, 2008 at 4:24 PM , Anonymous keyvan N said...

Hi Mr Behnoud. I really enjoyed your article regarding Hossein. I really enjoyed reading about your story regarding tajrish. I have been out of Iran for the last two years and before I come here to Sweden I was back there in Tajrish where a written statement above the Hammame Ommomiye Tajriesh made me think hard and alittle bit sad. They have written "No religious minority should enter this Hammam!" and after reading that I noticed how much hatred has been dipersed throughout our society by the ideology and how can the ideology drive your soul and heart rather than your mind. I think Hossein is simply a product of such hatred that we produced in our society, by attacking each other inside the country and turning our heads other side in out of the country. And I think the only way to avoid hatred is to produce art, produce music, produce literature and by doing so you would be able to clarify other peoples soul. But now they are standing against arts and I think that is why we are growing hatred day by day.

Thank you,
Keyvan

 
At December 13, 2008 at 10:57 PM , Anonymous Anonymous said...

Dear Mr. Behnoud,

Thanks for presenting such great example of complete and well-rounded political maturity and such a fine example of "Persian humanitarian sensibility" (In Persian language: "Javanmardi"). The fact of the matter is that "someone" had a whole lot of potential and promise but wasted just about all of that potential because of his ultra-large ego that was mixed with his lack of experience and childish impulses. He is going to get out of this latest dilemma (one way or another) but what makes me sad is that he wasted such a great opportunity to make a difference for his generation and the generations to follow! He was truly positioned to make a difference!

What a pitty (Afsoos!)

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home