Saturday, May 24, 2008

نفت، بلبلی که نمی توان پراند

این مقاله ای است که در ویژه نامه صدمین سالگرد تولید نفت در ایران در روزنامه سرمایه
چاپ شده است.

روزی روزگاری نوشته بودم از حسن که بلبلی داشت و به آن عشق می ورزید، اهل خانه می دانستند و دائم بر دوش او بار می نهادند که چنین کن و چنان نکن، اگر سر باز می زد تهدیدش می کردند که بلبل را خواهیم پراند. حسن اسیر عشقی بود که به بلبل داشت. تا صبحی که صدایش کردند که برخیز و برو از نانوائی نان بستان، همه اهل خانه در خواب بودند اما او باید می رفت. سر از زیر لحاف به در آورد و گفت بلبل را دیشب پراندم. و خوش خوابید. این را نقل کرده و نوشته بودم نفت، بلبلی است که بایدش پراند. اما امروز روز بر آن گمانمان که ما گلیم بخت خود را با همین بلای سیاه بافته ایم. تا قطره ای از آن هست با جان و مال خود، با امن و امان خود همان می کنیم که تاکنون کرده ایم در این صد سال.

در این صد سال، که سابقه توجه جهان به نفت ایران، بهتر بگوئیم تاریخچه استخراج نفت ایران است، نه حتی تاریخچه کشف آن، ما ایرانیان با پایکوبی و سرافشانی چهار پادشاه و یک رییس جمهور را خلع کرده و گریان به تبعید رانده ایم. چهار پادشاه در غربت در گذشتند و جنازه شان نیز در وطن جا نگرفت و نه گورنشانشان.

در این صد سال که نفت ایران از هیچ به وضعیت امروز – یعنی درآمدی معادل هشتاد میلیارد دلار در سال – رسیده که عملا به معنای آن است که نان سه چارک از مردم از فروش همین نفت به دست می آید، نمی توان به یکی از کسانی که شرف و افتخار ایرانی دارند اشاره کرد و گفت او در سرنوشت این ماده که اینک جانمان به جانش بسته اثری تعیین کننده داشته است. نه دکتر مصدق، نه شاه که ادعاهای بزرگ کرد، و نه ده ها ایرانی پاک نهاد که بر سر حفظ منطقه ای که نفت زیر پایش بود جان پاک خود نهادند مانند دلاوران حافظ خرمشهر که این روزها سالگرد پیروزی آن ها و آزاد سازی این شهرست، نه حسین مکی که سرباز وفادار وطن نام گرفت و برای حفظ قافیه بعد چندی سرباز خطاکار وطن شد، نه حسین فاطمی که به نوشته دکتر مصدق پیشنهاد ملی کردن نفت را داد و بعد بیرون کردن انگلیسی ها به خیال آن افتاد که شاه را هم بیرون کند و تنها دولتمردی شد که بعد کودتا اعدامش کردند.

دکتر مصدق با طرح ملی کردن نفت ایران سمبل مقاومت در مقابل استعمار و استثمار در زمانی تاریخی شد، همپای گاندی و الگوی دیگران، بزرگ ترین شخصیت تاریخ معاصرست، شاه با قرار گرفتن در عداد همپیمانان و احیانا مبصر کلاس غرب در خلیج فارس، و از طریق محکم کردن پیوند و گرفتن مدال "ژاندارم خلیج فارس" توانست این موقعیت را به دست آورد که در زمان مناسب جانشین قدرت ها در آبراه بزرگ شود. دیگران هم از نفت برای مقاصد دیگر – که اگر سود و زیان کشور در آن بود هم از بحث امروز خارج است – بهره ها بردند اما سرنوشت این ماده سیاه در دل خاک، از اثر کسی از ما ایرانیان دگرگون نشد.

یک نمونه:لرد فیشر
اما آن بیگانگان که صد سال است سود می برند و نفرین ما شامل حال آن هاست، چه. آیا آنان هم کاری نکردند. پاسخ را شاید بتوان در سرگذشت کسی به اسم لرد فیشر جست که در 1904 فرمانده نیروی دریائی بریتانیا بود. همو بود که به اهمیت تبدیل سوخت کشتی های جنگی به نفت توجه کرد. انگلیسی ها همپای دیگر اروپائیان قرون متمادی بود که به اهمیت نیروی دریائی پی برده بودند، نیروئی که فاتح و تعیین کننده جهان گشائی ها بود اما فیشر تا به فرماندهی رسید کمیته ای درست کرد برای تحقیق درباره منابع نفت. اعضای این کمیته فهمیدند که یک ماجراجو به اسم دارسی که امتیاز نفت ایران را از شاه و صدراعظم وقت خریده بود، دارد در جنوب ایران کارهائی می کند. جاسوسان فرستادند و مطمئن شدند که کاری بزرگ هست، صبر کردند تا سرمایه دارسی تمام شد، و او دست به دامان دیگران شد. دولت بریتانیا بنا به قانونی حق خرید شرکت و تصدی مستقیم در امور بازرگانی،یعنی بزرگ کردن دولت را نداشت. فیشر می شنید که کسانی از کانادا و از فرانسه و از ایتالیا دارند به دارسی نزدیک می شوند. پاشنه بر کشید و به شرحی که اسنادش هست در خانه هر صاحب سرمایه ای را زد. از جمله لرد استراتکو که از کانادا و راه آهن سراسری آن کشور به ثروت هنگفتی رسیده و پیر و فرتوت بود، فیشر پیش او آن قدر زاری کرد تا پذیرفت سرمایه بگذارد. در فاصله چهار سال ده ها شرکت تشکیل داد. مته ها به نفت نمی رسید یا اگر می رسید چندان نبود که چشمگیر باشد و سرمایه گذاری را جواب دهد. باز سرمایه می طلبید. مهندسان داشتند منصرف می شدند که خبر رسید مته در مسجد سلیمان به صخره ای خورد و فوران کرد. تاریخ ایران دیگرگون شد. آنان در چهارگوشه جهان خبر را شنیدند و شامپانی باز کردند.

ایرانیان کجا بودند. هیچ جا، پدران ما هیچ کجا نبودند. بزرگشان که محمد علی شاه باشد و در همان زمان داشت با مشروطه خواهان می جنگید سال ها بعد، به گفته خودش به خان ملک ساسانی وقتی در تبعید کنار دریاچه وان بود، در یک مجله فرانسوی ماجرا را تازه خواند. اما آن لرد فیشر مگر دست برداشت تا شرکت نفت را تشکیل داد و همان لرد استراتکو را در 89 سالگی به ریاستش گماشت.

سال 1912 لرد فیشر بازنشسته شده در ناپل خوش می گذراند، حالا وینستون چرچیل شاهزاده جاه طلب وزیر دریاداری شده بود، با وسایل آن وقت که نه اروستار بود و نه هواپیمای تیزرو نخست وزیر سکویت را برداشت و رفتند ناپل تا فیشر سالخورده را راضی کنند که ریاست کمیته ای را به عهده گیرد که قرار بود در جنگ جهانی که می دانستند دارد آغاز می شود، بریتانیا را برنده کند. از این کمیسیون بود که سهام نفت ایران به دست دولتشان رفت.

اما مهم تر از پشتکارشان، آن جا بود که چون دانستند گنجی پیدا شده که صاحب خانه از آن بی خبرست جلو آمدند، به خوانین و طوایف برای محافظت از لوله ها و لوازم و چاه ها – مهم تر از همه پالایشگاهی که به چه خون جگر ساختند و شبیه به آن فقط در آمریکا بود- سهام های صوری از شرکت های متفرقه دادند، ولی به هر حال طلا آمد و طلا تفنگ آورد. همان تجربه که در غرب آمریکا کرده بودند و همان تجربه که از مبارزه با سرخ پوستان در شمال و جنوب قاره آمریکا داشتند. و چون جنگ جهانی اول تمام شد و دیدند که چه درست دیده بود لرد فیشر و بعد از وی چرچیل، به فکر افتادند بازو دراز کنند و وارد اداره کشوری شوند که هنوز پایتختش راه به مسجد سلیمان نداشت[قرارداد 1919]. اما اشراف ایرانی و مدرس دست به دست دادند و نگذاشتند شاه را هم با خود همراه کردند. آزادی بود و آزادی آگاهی آورده بود، و آزادی ایرانی ها مخالف منافع بریتانیا بود، یعنی بریتانیا می خواست بی خبر ببرد آن چه را به زحمتی به دست آورده بود. پس دولت و مردم بریتانیا که پانزده سال قبل با مشروطه خواهان و آزادی خواهان ایران بودند، در پی منافع خود به صف مقابل رفتند. دموکراسی به دست آمده از مشروطه، پادشاه لیبرال شده، مجلس، احزاب، روزنامه های آزاد، همه را به یک قطره نفت بخشیدند. پس کودتا ساختند [کودتای سوم اسفند] . اما پیروزمند کودتا رضاخان شد که از بقیه با عرضه تر بود و سهامداران ایرانی نفت را یا گرفت یا کشت[از رجال رشوه گرفته عهد قرارداد دارسی و قرارداد 1919 تا خوانین بختیاری که طلا گرفته یاغی شده بودند] . باری سهامشان را گرفت، از دید لندن چه باک، چون که امنیت چاه ها را به خوبی فراهم آورده بود. ولی همو چون پادشاه شد، سایه دیوار را سایه دم خود پنداشت و به زمزمه ای که همان رجال قدیم دوره آزادی در گوشش خوانده بودند به صرافت سهم افتاد. آن که هفت پشتش پادشاه بود [محمدعلی شاه] در برابر ترفند نفتی ها توانی نداشت، این رضاخان که قزاقی بی سواد بود که تاج ناگهان به دامنش افتاده بود. پس به کرشمه ای فریب می خورد که خورد. فرستاده و محرم خود تیمورتاش را به دسیسه انگلیسی ها که همه کار می کردند برای حفظ نفت جنوب کشت. همو که دست راست رضاشاه بود و عقل او، عقل دیپلوماسی شناس او. مگر نه که تیمورتاش از راه حقوقی، با کمک حقوقدانان فرانسوی و سویسی به گفته اهل فن لایحه ای فراهم آورده بود که شرکت نفت را به دردسر می انداخت پس لایق این سرنوشت بود و هم نصرت الدوله که شعارهای ضد بیگانه شاه را جدی گرفت.

رضاشاه تیمورتاش را کشت و آلت دست شد، قراردادی به گردنش گذاشتند که نگرانی چرچیل را مرتفع می کرد، به ثمن بخس قرارداد لق اما حقوقی دارسی به قرارداد محکم و یک طرفه 1933 تبدیل شد که شصت سال هم عمر قانونی اش بیش تر بود. دیکتاتور دستور جشن ملی نفت داد. شعرها نوشتند مداحان. در مدارس روزها و روزها مراسم دعاگوئی برپا داشتند.

اما رضاشاه با همه بی سوادی و با همه ترسی که از انگلیسی ها داشت، خود چندی بعد فهمید چه کلاهی بر سرش رفته است. شاید خشمش از تقی زاده از همین جا مایه می گرفت که به عنوان وزیر قرارداد 1933 را نفع انگلیسی ها امضا کرد و بعد گفت از ترس بود و آلت فعل بودم، که بود. پس در میان جنگ، زمانی که خرخره چرچیل به چنگال هیتلر افتاده بود و جان متفقین به نفت و پالایشگاه آبادان بسته بود که برایش صدها سرباز و ملزومات آورده بودند، رضاشاه باز دبه کرد. این بار شاهزاده اتل نماینده هیتلر هم در تهران در گوشش می خواند. پنداشت بیشه خالی است و تاخت. سهمی هم گرفت اما کینه ای هم کاشت. همان کینه در شهریور 20 سربازان متفقین را به اشغال ایران رساند، چرچیل استعفای قزاق را خواست و مشاورش نوشت خود آورده را بردیم. همچنان تاریخ سیاسی ایران بر بستر نفت می رفت، بی آن که صاحبانش در آن سهمی داشته باشند.

بعد شهریور 20
رضاشاه رفت و بار دیگر روزگار چون شکر آمد. آزادی آورد و شاه دموکرات – تکرار سال های نخست نفت – و از دل این آزادی، فریاد استیفای حقوق نفت بر آمد. اول به بازی گذشت. دولت ها آوردند و بردند و طرح های وساطت جویانه را نپذیرفتند. ایرانیان هر چقدر در کار نفت، بی اثر بودند. راست باید گفت که چه چیره دست از کار درآمدند رجال ایرانی در بازی بین قدرت ها، آن یکی روس ها را وارد صحنه کرد، دیگری نه گفت، قوام بازی کرد، مصدق طرح به مجلس برد، علا به نوعی، تقی زاده به گونه ای دیگر. حتی انگلوفیل های پیشین در صدد برآمدند که نامی بجویند. باری این بار رسید تا جائی که یکی نترسید و آن دکتر مصدق بود. رفت تا جائی که چرچیل که باز به صحنه آمده بود و گوئی بند نافش به نفت ایران بسته بود، ناوهواپیما بر آورد. تحریم، قطع رابطه. مصدق و مردم ایستاده بودند. اما کدام نیرو بود که بتواند بزرگ ترین پالایشگاه نفت جهان را اداره کند. پیروزی بر انگلیس مکار که پیروز اما فقیر از جنگ جهانی دوم به در آمده بود، جز به مدد یک قدرت دیگر ممکن نبود. و آن قدرت برخلاف تصور حزب توده نمی توانست شوروی باشد که همسایه بود و تازگی مطامع ارضی اش را آزموده بودیم، فقط و فقط آمریکا بود که هنوز بدنام نبود و آزادی بخش لقب داشت. مردم تا همان جا بازی را به نفع مصدق که کاشانی هم پشت به پشت وی داده و با بسیج توده های مسلمان نهضت را قوت می بخشید، جلو آورده بودند، اما کارشناس می خواست و نبود، فداکار واقعی وطن می خواست نبود، مذاکره گر می خواست همان ها بودند که از زمان دیکتاتوری مانده، فسیل. و سرانجام وقتی یک بد شانسی آورده بود نهضت با انتخاب دوباره چرچیل توسط مردم انگلستان، بدبیاری دوم هم آورد و در آمریکا هم نه دموکرات ها بلکه جمهوری خواهان پیروز شدند. ژنرال آیزنهاور فراماسون که در زمان جنگ فرمانده نیروهای متفقین بود و چرچیل فرمانده سیاسی جنگ رییس جمهور شد. تکزاسی های نفتخوار هم روی صحنه آمدند. چرچیل گفت همان داستان جنگ است، من و ژنرال عزیزم بازی را چشم بسته برنده ایم. و چشم باز بردند. بازی کودتای بیست و هشت مرداد را. تا این جا دو کودتا را نفت ساخته بود.

اما خشم لندن به مصدق، که بیش از کینه شان به گاندی بود، معنا داشت. کاری که مصدق کرد، گرچه با کودتا متوقف شد و نفت ایران ملی نشد. نهال آزادی خشگید و تیر دار به پا شد و مصدق خود به زندان رفت، اما انگلیسی ها هم پیروز نشدند بلکه برای نجات از دست پیرمردی که مردم را با خود داشت، انحصار از دستشان رفت و آمریکائی ها با ادعای سهم بیش تر سر رسیدند.

قاعده بازی دیگر شد
اما مهم تر از این ها حادثه ای بود که در اوایل دهه هفتاد رخ داد. حادثه ای که گمان می رود آخرین شاه که بزرگ ترین قربانی اش شد، هرگز آن را در نیافت. با گسترده شدن حوزه های نفتی در منطقه. ورود چاه های سعودی و جنوب خلیج فارس و عراق، با افزایش بی سابقه مصرف نفت در جهان. و هم در اوج جنگ سرد، بازی قدیمی مستعمره داری و حفاظت فیزیکی از مستعمرات، حتی کودتا سازی و حکومت براندازی دیگر شد.

آمریکا غولی که از بطری به در آمد، ده سال بعد از کودتای 28 مرداد در ایران، قانون بازی را دگرگون کرد. در این قانون جدید، جنگ از حوزه سیاست به بازرگانی کشید. تجارت نفت چنان محکم و بی تردید از دست تولیدکنندگان به در رفت که دیگر هیچ خطری مصرف کنندگان را تهدید نکند. در ضمن صنعت استخراج نفت هم چنان قابلیت های پیچیده تکنولوژیک و سایبرناتیک گرفت که برآوردنش از عهده دارندگان نفت بیرون بود. به زبان دیگر می شد رهایشان کرد، چون دیگر چاره ای جز فروختن این نفت به غرب برایشان نبود. چنان معتاد این بلبل شده بودند که جز تن دادن به تحمیل های بازار کاریشان نبود.

در این موقعیت لشکرهایشان را بردند. انگلیس بعد سیصد سال و فرانسه به همان میزان. و شاگرد اول کلاس که شاه ایران بود شد مبصر کلاس خلیج فارس. در این آرایش، زمان آن بود که آب خوشی از گلوها پائین برود، اما نرفت. مردم ایران تصمیم گرفتند آب خوش را بگذارند. و جوان های انقلابی ایران که درس های خود را از شورشی گری دهه شصت اروپا آموخته بودند، اگر چپ بودند یا مسلمان، شعله ای افروختند که به زودی خواه و ناخواه تبدیل به رویاروئی با ابرقدرتی شد که می خواست پیروز بازی جهانی بماند، تنها عضو باشگاه ابرقدرت ها.

تمدنی که بی بحران نمی تواند زیست، چنان که بی جنگ نمی تواند زیست، پس بی تنش نمی تواند زیست – که اگر بزید یعنی زمینه جنگ از میان رفته است – بعد از انقلاب ایران، سرنوشتی دیگر گرفت. دومین و سومین ذخایر نفت و گاز جهان هشت سال با هم جنگیدند و این در سر سرمایه داری بود. سومین دارندگان نفت جهان به چهارمین حمله برد چرا که می خواست از فرصت انقلاب ایران بهره گیرد و اولین شود. چهارمین به دامن اولین آویخت و آمریکا سر رسید، عراق ویران شد. نیروهای نظامی، این بار با ابعادی صدها برابر به خلیج فارس برگشتند. دانشجویان علوم سیاسی که در کمبریج و اکسفورد و هاروارد دوره های عالی می گذرانند، این روزها، به شهادت پایان نامه هایشان، بر این نکته مطمئن اند که دوره ای از تاریخ سیاسی جهان را نفت نوشت، و هنوز به انجام نرسیده است. دوره پیش از این را بازار مصرف نوشت که جنگ جهانی دوم را ساخت و دوره پیش از آن را در جنگ جهانی اول، بازار مواد اولیه نوشت.

پس آنگاه که آیندگان صد سال دیگر را بنویسند. فارغ از آن که دنیا در این میان کاری ویرانگر با خود بکند یا نکند، خواهند نوشت چالش های بزرگ قرن بیستم را رقابت قدرتمندانه ساخت، اما نفت برد. و در گوشه ای از این تاریخ در پانویس آن شاید خواهند نوشت ما ایرانیان ملتی بودیم که بسیار گفتیم و کم تر فایده بردیم. ما را هواداران اصالت فریاد خواهند خواند. در دفتر آرمانخواهان برای ما فصلی خواهند نهاد. اما دریغا از صفحه ای و ستونی در میان فایده برندگان. و ما را مثل خود خواهند کرد. مثل قومی که قدر خود نشناخت و قدر فرصت ها نشناخت. و این اول بار نیست برای قومی که در فلات ایران زیسته است که با خود چنان کرده اند که دشمن با آنان نکرد.

[][][][][]
باز هفته پیش در بولتن های خاص و ستون های ویژه آمده که سه شئی نورانی بر فراز خرمشهر دیده شده اند که نه برای تماشای فنون و جنون ما، و نه برای شرکت در سالگرد آزادی این شهر که مدتی هم خونین شهر شد نامش، بلکه برای کار دیگر آمده بودند. چندی قبل خبر از اشیای نورانی چشمک زن در همدان بود و باز چندی قبل بر فراز تهران. اینان چه می کنند بر فراز بام و در ما. و به ويژه در جنوب همان جائی که صد سال پیش نفت فوران کرد و بردنی شد. به این نفت سرنوشت جهان دگر شد، اما سرنوشت ما دگرگون شد و دیگر نشد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At May 25, 2008 at 1:31 AM , Blogger sahba49 said...

Ostad arjmand salam;
manand hamisheh lezat bordim az neveshteh alijenab, khososan chand khat akhar ke besyar taamol barangiz bood (albateh didan chenin neveshtari va shenidan chenin goftari az janeb shoma aslan dor az entezar nist)ama valamagham; kereshmeh ghalamtan dar in maghaleh, fahm va dark mozoa ra baray man ba bezaat andak adabi ghadri doshvar nemodeh bood. Ostad, savar bar tosanid, reayat hal ma peyadegan ra befarmaid
eradatmand,
Hamidreza

 
At May 25, 2008 at 4:08 AM , Anonymous Anonymous said...

صد آفرین بر بیگانگان که برای رفاه مردمشان از هیچ کاری دریغ نمی کنند . صد افسوس بر آشنایان که همه چیز را بر مردم خویش دریغ میدارند .

 
At May 25, 2008 at 4:36 AM , Anonymous محمود said...

بهنود عزیز درود!

از آن جایی که در این نفت و این سیاه ماده ی بی بدیل قرون، بزرگ شده ام و از پدر گرفته تا خود در این وزارتخانه ی سیاه مشغول بوده ام! باید بگویم تان چه اسراف ها و چه نابخردی هایی که در جهت حیف و میل به سبب دو عامل حرص و ولع و بی مدیریتی در بعد از انقلاب نمی شود!! روزی نیست که میلیون ها تومان بی هدف و بی کارشناسی خرج نشود!کارشناس های بی شناس نسبت به سرمایه ی ملی مثل کنه چسبیده اند و ول کُن نیستند. خدا رحم کند بر ملت ما


شاد زی

 
At May 25, 2008 at 2:27 PM , Anonymous Anonymous said...

aghaye behnod janeh azize delam fadaye on aghlo andisheho ghalamet besham ! ey kash iran bodi va har roozeh ma ro az neveshtehat bahreh mand mikardi ey kash iran bodi va dar daneshgah hayeman az afkaret va fahmet estefadeh mishod...ey kash...! fadye in hameh khobi... amir

 
At May 25, 2008 at 10:48 PM , Anonymous Anonymous said...

���ی ���� ���� ���� ����ی�.
1-���ی ����ی ��� �� ��� ��ی� �ی�������� ��ی�� �� ��� ����� 1 ������ی��� �� ����� �����ی �� ����� �ی����� �� �� �ی���� ���ی�� ����ی ����� � ���ی��� �� ���ی ��� � �ѐ���.��ی ����� �ی� �� �� �������� �� ���� ��ی� � ������� ������ ��� �И� ����� ���� �� �� �ی��� �ی���� ��ی���.
2-���� ���ی�ی� �ی�(VALVE)ی�ی �� �����ی ���� ��ی��� �� �� ���ی� �ی��ی ���� ��� ���� � ������ �� ��ی �� ���ی�ی ��ی ����ی ��� ���� �� ������ �ی �� �ی� ���� �� �ی� �ی� ���� �� ��� ����� ---- �Ӎ� ��ی��� ��� �� ���---��� ��ی� ������� ���� ��� ��� � ��� �� ���ی �� ��� �ی��ی� ���� �� �� �� ������ �����ی�.�� � �� �� �ی� ���� ������ ���ی� �� ���ی�.
3-���� �� ��� ����ی� �� ���ی�ی �ی��� � �� ������ ���ی ��� �� ��� ���� ���.

 
At May 26, 2008 at 8:27 AM , Anonymous ark said...

درود بر مسعود صادق
ديشب برنامه ات را از صداي آمريكا دنبال كردم. قسمتي كه در جواب مجري گفتي 44سال است هدفت فهماندنو تزريق نگاه خاكستري به پديده هاست بسيار مرا به فكر فروبرد.واقعا بايد درست نگاه كرد و به جلو حركت كرد.بسيار لذت بردم از اجرايت و با توجه به اينكه صداي آمريكا شيطنت زياد ميكند (خصوصا در حق تو) اما با صلابت و متين جواب ميدادي كه نشان از درستي و راستي حرفت است.ديشب بعد از برنامه مفصل براي پسرعمه ام از مسعود بهنود گفتم، از شيوه روزنامه نگاريت،از كتاب هايت ،از روايتت از تاريخ و دست آخر از اين گفتم كه بهنود 62 سال يك گونه زيسته و اكنون در لندن خودش است و خدايش و حرفه اي كه دارد و هنوز صادق است.نهايتا به اين جمع بندي رسيديم كه امثال بهنود نادرند و با كتاب 295 روز بازرگانت راهيش كردم. القصه عمر خواجه دراز بادا!سرت را درد آوردم.سوالاتي هم دارم كه نميدانم چگونه ازت بپرسم.
با سپاس فراوان
ark

 
At May 26, 2008 at 9:31 AM , Anonymous Anonymous said...

باسلام فکر می کنم خدا به داد این مملکت رسید که به اونا نفت داد چرا؟
اگر دیشب برنامه شبکه دو ایران را مشاهده می کردید می دید در مورد سیمان چه دزدی هایی در مملکت دارد انجام می شود راست راست تو چشم مردم نگاه می کنند ودروغ تحویل مردم میدن سیمان که نه اوپک دارد ونه چیز دیگر خاک این مملکت را دارن قاچاق می کنند به کشور همسایه هیچ کس هم به داد این مملکت نمی رسد.فکر کنید اگر نفت نبود مملکت ما چیزی شبیه اتیوپی یا سودان بود
یه چهار تا کارخونه ومدرسه و دانشگاه از دولتی سر این پول نفت بود.اگه ما مردم قویی بودیم نمی زاشتیم اینا ثروت مملکت که نه نفت کار به جایی رسیده که ناموس مملکت رو هم دارن قاچاق می کنندجلوشون بایستیم مبارزه کنیم تا مملکت را انگونه که باید بسازیم.
فکر کنید اگه مصدقی ودکتر فاطمی چهارتا ادمدیگه نبودن منو تو قدرت اینو داشتیم که نفتو ملی کنیم نه سرمون تو کارو دانشگاه خودمون بوداگه هم یه ذره اوضاع موافق حالمون می شد می گفتیم بابا همه دنیا همین جوری.الان که دارم این کامنتو برای شما می گذارم درایران دارن سخنرانی سید حسن نصراله رو پخش می کنند داره می گه ما تابع ولایت فقیه هستیم واقعا از ته دل باید به حال این .
مملکت زار زار گریست
فقط اینو می دونم که جنگی در راه است وکشتار عظیمی با این وضعیت جز این چیز دیگری متصور نیست.

 
At May 26, 2008 at 1:31 PM , Anonymous Anonymous said...

Agha Jan,
Ky gofte ke "melli kardan naft" kary vatan parastane boode!!! Aya vatan parastane be in mani nistesh ke be nafe mellat iran bashe. Melli kardane naft natanha kary melli nabood balke khianate bozorg be mellat iran bood. Az melli kardan naft be baAd bood ke jeeb e dollat iran az mardom e iran joda shod,va alan ma o shoma hastim ke sadame inkar o mibinim.Hala dolat o dolat mardan che zamane shah che alan poolhaye anchenany daran va mardom e ma ba in fargh zendegy mikonan. Fekr mikoni ke age naft hanooz dar ekhtiar e sherkataye khareji bood dolate ma in chenanin sare keshane gardankeshy mikard baraye mardom o keshvarhaye digar. Alan Venezuela ke dadash e spanish ahmadinejad "Chavez" onjast on ham "Shell" o biroon kardan, aya vagheAn bekhatere mardoom e venezuelast ya bekhatere ine ke ghodrat dar daste edeE bashe va mardom o hame donya ro asir E nadoonam kariaye khodeshoon bekonan??? Dr.Mosadegh koja shabih e gandi boodesh agha jan??!!!Dr.Mosadegh peer lajbazy bood teshne ghodrat mardoom farib.vagheAn taAsof dare ke ghahremanaye tarikhe ma bishtarin sadame ro be Iran zadan.
Zende o Sarboland bashid,

 
At May 27, 2008 at 2:29 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعودخان
ديگر دارم به اين نتيجه مي رسم كه بيايم ظرافتهاي ادبي و نوشتاري مقالاتت را دريابم .كار اين مملكت كه بسامان نمي رسد. تازه فهميدم چرا اين همه شاعر داريم. چون همه اينها از بهبود مملكت نااميد بوده اند.
ضمنا آن بلبلي كه قبلا فرموده بوديد نيروگاه بوشهر بود نفت نبود.

 
At May 27, 2008 at 10:29 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام . تاریخچه واقعی صنعت نفت را به درستی و اختصار نوشتید. افرین ـ شهامت میخواهد. حالا دیگر جیره خوار استعمار هم لقب میگیرید ـ اما چه باک!!

بنظر من نکته بسیار مهمی که در این تاریخچه اورده اید و قابل ذکر مجدد و مجدد میبا شد وبیتوجهی به ان شاید یکی از مشکلات اساسی جامعه ما میباشد مسئله قانون و قانون مداری است. تاریخ میگوید دولت انگلیس طبق قانون اجازه نداشت شرکت نفت دارسی را قبضه کند ـ کی ـ در سال ۱۹۱۴ ـ یعنی در ۸۴ سال پیش قانون اسا سی تدوین شده وجود داشته که دولت را محدود نگه میداشته ـ یعنی میشود گفت که اقلا حدود صد سال پیش انها به این نتیجه رسیده بودند که دولت باید امکاناتش محدود باشد تا اختیاراتش و قدرتش محدود گردد تا سر خود نگردد و طبق قانون کارگزار ملت باشد و نه ارباب

اما ما حتی تا امروزه روزهم فقط ادم ها را زیر ذره بین میگذاریم و خوب و بد و ان شا الله و ماشا الله و توصیه و نصیحت میکنیم و فقط وقت هدر میدهیم وبه قانون وقانونگذاری بی توجه.ــ در امروزه روز خوبی و بدی افراد انهم در مقامات بالا زیاد مورد توجه قانون گذاران نیست ـ چرا چونکه با ابزار قانون فرد مسئول را محدود میکند. بنا برین در این سیستم های حکومتی خوبی و یا بدی فرد شاید فقط ده در صد اثر گذار باشد و فاجعه انگیز نیست

از مثال زیر برای روشنتر شدن توضیحاتم کمک میگیرم. ـ چندی پیش که اقای احمدی نزاد سازمان برنامه را گویا سر خود بسته بود ـ همه فریاد و اخ و واخ بود که عجب این ادم بدی هست واله وبله ـ از هیچکس نه چپ و نه راست و نه معتدل و نه خیل زیاد مدعی روشنفکری (لا اقل من) نشنیدم که بگوید و یا بنویسد که اقا اشکال از قانون اساسی استکه این همه اختیارات بار یک مسئول کرده وچرا مثلا به مجلس این اختیار داده نشده که در این امر مهم بتواند دخالت کند.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home