Friday, October 21, 2011

باید گفت اگر مجالی بود


طرحی است از هادی حیدری

او که نامش را از سپیده دم گرفته بود، در آن روزگاران دور گاه سرش را در دست می گرفت و می گفت از کلمه و از شعر پرم. از روزگار مهلت می خواست تا خالی شود. وقتی شعری در سرش می گشت تب می کرد و چندان که شعری تازه می سرود – به گفته خودش – انگار زایمانی، انگار راحت شدن از غده ای در سر، و چندان که شعرش را می نوشت از رنج می رست اما خسته می نمود. آنان که در ادب و هنر خلاقیتی داشته اند عموما به همین احوال اند کم یا بیش.

این همه از آن رو به یاد آمد که با شنیدن خبر پایان وحشتناک قذافی انگار سری باد کرده دارم، بی آن که مدعی خلاقیبتی مانند آن بزرگواران باشم. انگار کلمه هائی در هم تنیده و گره خورده، کور شده. دمی هیچ از شعر و روایت اثری در آن نیست بلکه به قصد تحلیل یا تفسیری. اما در لحظه ای دیگر این همه تبدیل شد به مقاله ای یا سخنی دیگر. اما این هم نماند لحظه ای دیگر با خود گفتم باید خطاب به مردم چیزی نوشت. خطاب به مردمی که جنازه سران عراق را در خیابان های بغدادپشت ماشین بستند و آن قدر گرداندند تا تکه تکه شدند. مردمی که در ایران دستشان به شاه و خانواده او نرسید پیرزنی را در خیابان می گرداندند که این پیشخدمت شاه است که تازه اگر بود چه تقصیر داشت و این چه مجازات است. مردمی که در بنگلادش، به چشم دیدم چگونه، مجیب قهرمان ملی یک سال قبل خود را چنان کشتند که تکه ای از او جائی نماند، سهل است نشانی از کل خاندانش و عمارتی که دفترش در آن بود هم . مردمی که چائوشسکو را در محاکمه ای چند دقیقه ای به مرگ محکوم کردند و در سینه دیوار کوفتند. مردمی که اگر دستشان می رسید به حسنی مبارک هم رحم نمی کردند. چنان که بیمار در قفس هم راضیشان نکرد؛ مردمی که انگار دادگاه جنایتکاران جنگی را هم زیاد نمی پسندند چون کمی تسامح و خویشتن داری می خواهد. انگار برخلاف نظر آقای حاتم قادری قصد سئوالی هم ندارند.

هویدا گفته اند وقتی دید دادگاه انقلاب اسلامی به هیچ صراطی مستقیم نمی شود گفت پس بگذارید تجربه سیزده ساله ام را بگویم یا بنویسم برای شما مهم است دیگر خطای ما را نکنید تاریخ را بدانید. اما این هم موثر نبود. پشت در و در حیاط زندان مردمی هلهله زنان خون می خواستند و خلخالی و غفاری هم ماموران ملک الموت بودند. گفته اند و نوشته اند خلخالی گفت ما به تاریخی که تو بگوئی نیازی نداریم. اگر خاطرات شیخ خلخالی را بخوانید آشکار می شود از نظرش کشور به کدام تاریخ نیاز دارد.

اما این فیلم که با موبایل گرفته شده سخت است و سخن می طلبد آسان نیست ساکت ماندن در مقابلش. همان فیلم که قذافی را زنده نشان می دهد که دارد به همان ها که خار و خسشان خواند التماس می کند که به حرفش گوش کنند. قذافی همان حربه چهل ساله را بر گزیده. سخن گفتن، و غیرت عربی و تاریخ برتر فروختن و هلهل شنیدن، همان که ساعت ها و ساعت ها گفت و همین مردم شنیدند. اما گلوله تفنگ عجول بود و دیگر مهلت نمی داد. یعنی سرنوشت کسی که مثل بقیه این فرقه درس می داد به جهانیان بدتر شد از ذوالفقار علی بوتو، مجیب الرحمن، یحیی خان، ایندیرا گاندی، شاه، صدام، مارکوس، چائوشسکو، هایله سلاسی، موبوتو سه سه سکو، سادات، حسنی مبارک و همه آن ها که در عمر دیده بود. خونین چون موش مرده ای از مغاک ییرون زد و در دست خار و خاشاک افتاد.

اما پرستار رسید و برای بیمار نپسندید تماشای فیلمی را که سی ان ان هر چند دقیقه پخش می کرد. به فرمانش تلویزیون بخش قلب شفاخانه همرسمیت گشت روی یک سریال بی مزه خانوادگی ایستاد. نه به خوبی مراد برقی یا قهوه تلخ.

چنین شد که باز ماندم . اما کلمات محو نمی شوند. نه برای این که برای هزارمین بار یکی بگوید عبرت بگیرید دیکتاتورها. نه برای بازگفتن صدباره این که دیکتاتورها نمی شنوند... بلکه ... باری چیزهائی در سر سنگینی می کند. بماند برای فردا. اگر مجالی بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 21, 2011 at 10:07 PM , Anonymous Anonymous said...

جناب آقای بهنود
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد

 
At October 22, 2011 at 2:03 AM , Blogger ایمان said...

اعتصاب کنیم، شعار بدهیم، شهید بدهیم، به یکی زنده باد بگوییم به دیگری مرده باد، انقلاب کنیم، رهبرهای پیشین را از دخمه ها بیرون بیاوریم ،اعدامشان کنیم،جناره هایشان را در جلو چشم کودکان در خیابانها بکشیم، هرکس در نظام قبل کار میکرده بیکارش کنیم، اسم خیابانهایمان را عوض کنیم، در زندانها را باز کنیم، برای رهبران جدید هورا بکشیم و مست از اینکه دیو بیرون رفته و فرشته در آمده است.در نظام جدید دیگر نه از استبداد خبری است نه از فساد و نه از تبعیض......
اما چه خیال باطل که این بار نیز زمان میگذرد و باز از گذشته یاد کنیم که صد رحمت به همان قبلیها که باز انها حداقل فلان بودن و فلان نبودن! و این رژیم نیز با این اوضاع عمری نمیکند و بایستی اعتصاب کنیم و شعار بدهیم،...و داستان همچنان

 
At October 22, 2011 at 10:02 AM , Anonymous Anonymous said...

دیکتاتورهای زیادی را ردیف کردید که بدست مردم سرنگون و بعضأ کشته شده اند، این تازه خراب کردن خانه قبلی است!!
مهم این است که بجای آن خانه ای نیکو ساخته شود.
آیا در جهان سوم و بخصوص در خاورمیانه خانه ای سراغ دارید که پس از خراب شدن دوباره ساخته شده باشد!!
پس نباید به خراب کردن افتخار کنیم.
غلامعلی یوسفی

 
At October 22, 2011 at 12:57 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود جان /من هم احساس شما را دارم ولي انچه كه بيشتر/ ازارم ميدهد ناپختگي يا بقول فرنگي ها " immaturity" ملتي براي نيل به دموكراسي است.
خبر بقدرت رسيدن "بالحاج" نيز مزيد بر نگراني شدو خبر از انجام بسيار ناگوار براي ملت ليبي دارد. در خود ايران هم وقتي روال زندگي عامه مردم را ميبينم و نيز مشاهده اگهي اژانس هاي مسافرتي براي سفر به سوريه را فقط ميگويم صر و صبر ليك عمر محدود ما ظاهرا كفاف نخواهد داد رويت جمال دموكراسي را! پس نااميد براي رهايي فرزند بناچار به مهاجرت مي انديشم. تبريز دكتر ع ر ن

 
At October 23, 2011 at 1:22 AM , Blogger behzad noori said...

جناب بهنود من گمان می کنم که دیکتاتورها هژمونی یک ایده ی معطوف به قدرت در یک برهه ی خاص هستند که به فوارگی رسیده اند و سپس ...دیکتاتورها چاره ای جز حرکت محتوم خود ندارند و گویی که وظیفه ای جز سقوط در مشیت آنان نیست . جبرگرایی و اشاعره گری ؟ شاید! اما سال ها پیش در یک شعر نوشتم : هیچ کس تنهایی یهودا را ندید.
خواجات

 
At October 23, 2011 at 10:21 AM , Anonymous ثریا said...

نوعی احساس غرور دارم همیشه دارم وقتی نوشته های شما را می خوانم. اما به کسی مربوط نیست و هیچ وقت رغبت نکرده ام که کامنتی بگذارم می دانم شما نیازی به تعریف ندارید و اگر هم داشتید بعد سال ها دیگر مرتفع شده است. اما امروز که این کامنت ها را خواندم به خصوص نوشته آقای حسن را . به نظرم رسید ما مردم در اثر فشارهای این حکومت بد فاسد آدمخوار دچار بیماری هائی شده ایم که یکی هم همین حق به جانبی و فراموشکاری است . نخواندن نخواندن نخواندن و با اندک مطالعه ای ادعای کشف حقیقت را داشتن. به هر حال جامعه مان بیمار است به نظرم فقط حکومتگران نیستند که تازه آن ها هم کسانی هستند مانند ما.
راستی گاهی نوشته هائی می گذاشتید از کسی که گلرخ نامش نهاده بودید. کجاست گلرخ شما.

ممنون و معذرت

 
At October 24, 2011 at 1:49 AM , Anonymous kelke sabz said...

درود جناب بهنود
با تمام نفرتی که از دیکتاتورها هست
ای کاش نمی کشتنش این دیکتاتور لیبی رو
خلاصه کسانی که انقلابی می کنند باید دموکراسی رو سرمشق قرار بدن
به سپاس فراوان
به مهر

 
At October 26, 2011 at 7:31 PM , Anonymous خسته said...

دکتر مصطفی دانش عقیده دارد: قذافی و همراهانش را نیروهای ناتو ردیابی کرده بودند و درست هنگام فرار، گلوله بارانشان کردند...و انگاه به نیروهای انقلابی، محل را اطلاع دادند... انها هم به سراغ دیکتاتور مجروح و نیمه جان رفتند و کارش را تمام کردند...چون اگر کار قذافی به دادگاه میکشید، خیلی حرف ها داشت که برای خیلی ها دردسر میشد...میخواستم بدانم نظر شما در این خصوص چیست؟...البته از نظر منطقی، حرف کاملا درستی است، ولی اگر واقعا اینطور بوده است، میتوان تصور کرد که قذافی میتوانست خیلی ساده، تمام این حقایق ناگفته رااز قبل بصورت ویدئو ثبت و به دست دیگران منتشر سازد ...؛

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home