Saturday, September 3, 2011

انگار کن شهابی، ادبستان


درشماره چهارم تجربه که دیروز منتشر شد این یادنوشته را برای ادبستان نوشته ام. مجله ای که جایش خالی است.

لنین رهبر انقلاب بلشویکی روسیه، در همان ماه های اول انقلاب اکتبر، در میان آن درهمی ها و نابسامانی، نیم شبی در حضور ماکسیم گورکی نویسنده بزرگ، بعد از شنیدن سونات مهتاب، به همرزمان و روشنفکران بلشویک گفته است ما باید کاپیتالیزم را از میان برداریم اما جوری بزنیمش که این آثار فرهنگی صدمه نبینند، و بعد همچنان که می رفت تا نیمه شبان به جلسه ای دیگر و کاری دیگر برسد افزود: و اشکال کار این جاست که ریشه کاپیتالیزم در همین هاست. رهبر انقلاب اکتبر، به نقل گورکی، مانند همیشه فرصت را غنیمت شمرد که درسی بدهد و برای روزها موضوع اندیشیدن برای متفکران چپ باقی گذارد. می گفت با چه ظرافت باید نهالی را زد، و مراقب بود که به ریشه فرهنگی اش صدمه نرسد.

انقلاب ایران، آخرین انقلاب بزرگ کلاسیک قرن بیستم، نه که از انقلاب های پیشین بسیار الگو داشت بلکه مقدر این بود که هر آن چه دیگران آزموده بودند را نیز باز بیازماید.
انقلابیون جوان، چنان که رسم انقلاب هاست، از همان لحظه های اولی که سستی و پوسیدگی پایه های نظام پادشاهی آشکار شد، از رهبرانشان، تندتر تاختند. برخی شان هیچ از تندروترین انقلابیون جهان کم نیاوردند.

باید از رها شدن آن انرژی که در ذهن و زبان و بازو جوانان ذخیره شده بود، می ترسیدیم، و به قول هانا آرنت باید این ترس را در میدان شهر فریاد می کردیم. کردیم. دهه اول انقلاب با پایان جنگ به پایان رسید. تازه زمان آن بود تا آدم هائی که گاه به تصادف و نابه خود به این سو رانده شده بودند، با آن ها که گاه به انتخابی از سر جوانی به دیگر سو رفته بودند، سلامی بگویند و علیکی بشنوند. زمان آن بود که بخش های از هم دور جامعه، یکدیگر را بازشناسند. گفته می شد زمان بازسازی و ترمیم خرابی های انقلاب و جنگ است. بنیان گذار هم فرمان داده بود که دیگر قانون و همدلی و اراده ساختن.

از میان آنان که بعد ده سال از خانه باید به در می آمدند یکی هم اهل هنر بودند: آوازخوان، نوازنده، ترانه ساز، نقاش، مجسمه ساز، اهل تئاتر و سینما. اما یکی باید این ترسیده ها را خبر می کرد. چند نشریه تخصصی و چند نشریه فرهنگی مانند فیلم و آدینه به دوران وزارت محمد خاتمی در همان زمان جنگ اجازه یافته منتشر می شدند. اما این چند نشریه به نظر می رسید صدای خود رابه خود می رساندند، چنان که ده ها و بلکه صدها نشریه با کمک بودجه عمومی توسط بچه های حزب اللهی و جبهه رفته ها که آن ها هم. اما که بود که این تن ها به آن تن ها رساند. این صدا ها به آن صدا ها رساند.

ادبستان در این زمان به دنیا پا گذاشت. دی 1368 تاریخ اولین شماره اش بود، اما خبرش ماه ها بعد به اهل حرفه رسید و آن گاه بود که به جست و جوی شماره های پیشین اش برآمدیم. انگار انقلاب داشت به سوی اهل هنر، به ویژه موسیقی، لبخنده ای می زد. انگار یکی صلا سر داده بود که عصر قهر تمام شد، دیگر گذشت دوران از پنجره به خیابان نظر کنید، خون را به سنگفرش ببنید. کسی باید در خانه حسین دهلوی را می زد. حالا مدیر ادبستان بود که داشت باچلچله های استاد عبادی معاشقه می کرد تا استاد برسد. باید یکی می شنید علی تجویدی چه می گوید، یکی ساز خاطره های پرویز یاحقی را کوک می کرد، یکی نی را به دست کسائی می داد، یکی از بچه نمازخوان انقلاب. باید یاد می شد از حسین تهرانی ضرب، از کریمی ردیف خوان و ردیف دان، از نورعلی خان برومند. یکی باید می پرسید کجاست فرهنگ شریف، جلیل شهناز کجاست، باغچه بان ها کجا به عزلت می گذرانند.

در همان ده سالی که ادبستان دیر رسید، بنان و ادیب خونساری و بهاری و تاج اصفهانی و حبیب بدیعی از شهر کم شدند. و ده ها نغمه خوان و نغمه سرای دیگر از گوشه های این خاک به آسمان گذر کردند، بی آن که شهر را چنان که باید خبر کنیم. از ملک ادب هم سهراب رفت و خانه کاه گلیش در ناوداک کاشان و بوم هایش سفید مانده بود. رضا مافی در پیچ و تاب آن خط که پیچ کلهر داشت و خم نیریزی افتاد بی آن که شهر با خبر شود، چنان که امیری فیروزکوهی رفت، علی دشتی از حبس به در آمد و رفت. پرویز فنی زاده رفت و نه بر دوش هزاران که در میان آه و حسرت دوستانش و گریه دخترانش. حتی اخوان هم گرچه فرمان رسید و کالبدش به توس برده شد زیر سایه فردوسی، اما نه آن چنان بدرقه شد که حق شاعر شهر سنگستان بود. و دیگران که ذکر نامشان و خاطرشان ماند برای بعدها...

ادبستان وقتی رسید نام و نشانی هم نداشت، فقط در پیشانی اش نوشته بود که چاپ موسسه اطلاعات است. همین یک نشان، تا هشت شماره همین ماند تا آن که سرانجام نوشت مدیر و سردبیر سید احمد سام است. یکی از سه چهار نفری که با سید محمود دعائی بودند از اول اطلاعات، چنان که جلال رفیع، احمد شیرزاد و احمد ستاری.

از دید ما بیرونیان، ادبستان ادب و تواضعی بود با اهل ادب و هنر، از سوی بچه های حزب اللهی. بچه های نمازخوان سنگرنشین جبهه ها، ادب به آنان که سرعت انقلاب به حاشیه شان رانده بود، اول آن ها که با همه توفان ها چسبیده بودند دوستی به شاخه وطن، رهایش نمی کردند. بعد آنان که باید از غربت کاسه تار در بغل می گرفتند و دفترهای نت و بازمی گشتند به مامن خود.

ادبستان این جای قصه وارد شد. پنج سال ماند. روز به روز بازتر شد، نوتر شد. اول کار جلدهایش آب رنگ های صادقی بود تا رسید به گرافیک هائی که هیچ تفاوت با مدرن ترین ها نداشت. موضوع جلد هم فقط طبیعت بیجان نبود، رسیده بود به نیما. دیگر بر روی جلد تنها نام استاد غلامحسین یوسفی، عطالله مهاجرانی، باستانی پاریزی، علی اکبرکسمائی و اسلامی ندوشن نبود بل که نوشته هائی از عباس معروفی و یوسف بنی طرف، ناصرزراعتی، محمد رضا باطنی، صفدر تقی زاده، رضا سید حسینی، ایرج گلسرخی و گفتگوهائی با محمدعلی سپانلو، منوچهرهمایون پور، داوود رشیدی و فریدون شهبازیان و مقالاتی از فرانسوا تروفو، آلبرکامو، مارکز و رومن رولان.

ادبستان کمتر گزارش روز داشت، کمتر به خبر و ماجراهای روز عنایت داشت. مگر آن که مثل شماره 32 خبر به در خانه اش می رسد. این شماره که در تیرماه 1370 به در آمد، مصادف بود با مراسم تودیع کسی که ده سال بر سر وزارت ارشاد بود و بسیار از معجزات در آن جو انقلابی به بودنش ممکن شد. ادبستان این مراسم را گزارش کرد. گزارشی چند صفحه ای که نشان می داد اهل هنر و ادب در تالار رودکی جشنی گرفته اند و آن جا ابتدا احمد مسجدجامعی و بعد هر کس از جائی: گودرز افتخار جهرمی، جمشید مشایخی، سید جعفر شهیدی، ابراهیم حاتمی کیا، رسام عرب زاده، جلال ذوالفنون، کیومرث صابری گل آقا، عطا الله مهاجرانی، علی لاریجانی، احمد مسجد جامعی [سه وزیر بعدی، همه به جز مصطفی میرسلیم] از خدمات محمد خاتمی سخن گفتند.

در همان شماره سخنان مهم رهبر جمهوری اسلامی هم نقش بسته است که چند روزی بعد از دوم خردادی که خاتمی از وزارت ارشاد استعفا داد در جمع ناشران و هنرمندان و شاعران گفته بودند ... آن عنصری که وابسته به شاهنشاهی است و دل او، به یاد آن روزها می تپد، نمی تواند و نمی آید از نظام اسلامی و فرهنگ اسلامی دفاع کند ما چرا باید غافل باشیم... وقتی یا آثار و فراورده های هنری ایران در مجامع جهانی مطرح می شود آثاری که نشان از روحیات انقلابی داشته باشد مورد بی اعتنائی قرار می گیرد. و در نهایت این سفارش که منظور من این نیست که اگر کسی جوان انقلابی نیست، دستش را بگیرید و بفرستید بیرون، نه کسی چنین چیزی را نمی گوید. اصلا منطق اسلام و انقلاب این نیست. در مقابل تهاجم فرهنگی، عناصر مومن خودی می توانند بایستند. عناصر مومن و خودی را از هر جا گرامی بدارید.


ادبستان 56 شماره منتشر شد و تا مرداد 73 هم دوام داشت. اول بار ما آن جا مقاله ای خواندیم از خانم پریسا ملکه آواز ایران که بعد از انقلاب دیگر صدایش شنیده نشد تا در کنسرتی برای زنان خواند و همان جا خواند یک مشت خاک مختصر. باری در این مدت ادبستان بسیار نقش ها زد. بی آن که سراغی از مخالفان انقلاب و هواداران براندازی بگیرد در خانه اهل هنر و ادب زد، بی آن که دشنامی بدهد نامشان آورد. از قهرشان به در آورد، بی آن که تظاهر کند. نام و نام خوانندگان خود را در صفحات اول هر شماره گذاشت تا نشان دهد که پراهمیت کیست.

ادبستان آرام آمد. جریده رفت که گذرگاه عافیت تنگ بود و هنوز قطار انقلاب به ایستگاه دوم خرداد 1376 نرسیده بود. و معلوم خاص و عام نشده بود که جامعه چقدر رو به صلاح دارد و چقدر از قهر و کینه بیزار است. وقتی این پیام رای شد و به صندوق ها رفت، سه سالی بود که دیگر ادبستان منتشر نمی شد اما جایش خالی بود.

انگار کن شهابی از آسمان شب گذشت. انگار کن دلی با آن روشن شد و چشمانی ستاره شمرد. انگار کن برای سال ها نقش شهاب در خاطر ماند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 3, 2011 at 2:16 PM , Blogger raziyeh said...

سلام بر شما.
تا به حال اسمشو نشنیده بودم اما خلا چنین مجلاتی رو احساس میکنیم.
خوشحالم که چند وقته بیشتر مینویسید.ای کاش میشد همه
نوشته هاتونو میخوندن وهر بار با مرور قسمتی از تاریخمون و شنیدن نام بعضی نفرات همگی روشن میشدیم

 
At September 3, 2011 at 7:04 PM , Anonymous منصوره said...

ممنون . این مجله را در میان مجلات پدرم دیده بودم و نه با این نگاه که شما گفتید. لابه لای این گزارش به روزگار اصلاحات برگشتم و این روحیه که همه با هم بسازیم و دلم تنگ شد. کاش آن تیر به جای سر حجاریان به سینه ما خورده بود
ببنید چه را از دست دادیم مردم افسوس خور،

 
At September 4, 2011 at 3:28 AM , Anonymous حمید ق said...

آیا آقای سام مدیر ادبستان همین آقای سام مدیر اطلاعات بین المللی هستند. اگر هستند دستشان درد نکند من یک بار هم سر کلاس های مثنوی ایشان در کانون توحید لندن بوده ام و فیض برده ام

 
At September 4, 2011 at 1:26 PM , Anonymous میرشرف الدین said...

سلام اقای بهنود عزیز

راستش رو بخوای مطلب چند وقت پیش شما در مورد حوادث سال شصت که از نظر اهمیت با کودتای بیست و هشت مرداد مقایسه کرده بودید و در سایت بی بی سی هم درج شده بود رو وقتی خوندم تا صبح بیدار موندم و همش داشتم فکر می کردم

هی به خودم می گفتم من اینهمه اخبار و مطالب رو دنبال می کنم چطور تا حالا از همچین واقعه ای در همچین سالی بی خبر مطلق بودم؟؟!!!

خلاصه از اون روز تا حالا این مقاله رو برای نزدیک به صد نفر خوندم و اونها رو هم از این وقایع و ماجراها مطلع کردم

خودم تو روز عاشورا از صبح تو خیابون آزادی و انقلاب بودم

ولی وقتی مطلب شما رو می خوندم و متوجه شدم صحنه های روز عاشورای سال 88 بیست سال قبل هم تو همین خیابون اتفاق افتاده اصلا یه جوری شدم

انگار که ما داریم یه کار بیهوده رو تکرار می کنیم بدون اینکه خیلی هامون بدونیم که این راه قبلن طی شده و به نتیجه نرسیده

خلاصه اینکه به قول یه دوستی که می گفت مردم پیر که می شن کمرشون خمیده می شه چون بار تجاربی که بر دوش می کشن دائم سنگین تر می شه

ما هم که جوون سینه رو دادیم جلو هیچ باری هم از تجربه بر دوش نداریم که هیچ بلکه به جاش یه مخ پر از قرمه سبزی داشتیم پاشدیم رفتیم روز عاشورا حماسه آفریدیم به خیال خودمون!!!!

بعدش هم که اون مطلب شما در مورد اینکه چرا انقلاب اسلامی به ثمر نشست اما ناارامی ها و تظاهرات های این دوره به ثمر نمی نشینه و نتیجه گیری محشر شما از نو منو به فکر فرو برد.

خلاصه اینکه بدجور مخلص شما هستیم و شدیدن تشنه شنیدن تجاربتون هستیم. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و همینطور پرمغز بنویسید

 
At September 7, 2011 at 3:26 AM , Anonymous Anonymous said...

اینکه عالی بود؛ مثل همیشه و چشم و دلمان روشن شد؛ باز مثل همیشه که نوشته هاتان را می خوانیم، بدیهی است و گفتن نمی خواهد. خواستم جسارت کنم که دربارۀ آن ده سال -از «انقلاب» تا « بهارستان» و رفتگان آن سالها-که نوشته بودید، از حبیب الله بدیعی و علی اصغر بهاری نام برده اید که به ترتیب در 1371 و 1374 - یکی بعد از آغاز و دیگری پس از انجام ِ ادبستان- رخت بربستند از این خاک. چنانکه اخوان ثالث هم شهریور1369 بود که رفت
این همه البته بهانۀ تجدید ارادت و عرض سلام بود. تندرست باشید

 
At September 7, 2011 at 3:18 PM , Blogger Nassir Sabz said...

بهنود نازنین،

اگر چه گنجه کوچک ما از کتابهای شما فخر میفروشد، ولی‌ دست نوشته‌هایتان زخمه شهناز است بّر دل‌ تار ما.

به امید روزی سپاس گوی اینهمه عشق شما به این مرز و بوم در خاک وطنمان باشیم.

 
At September 10, 2011 at 3:40 PM , Blogger انسان سکولار said...

استاد شاید هم راست گفتند


چرا شما درد استعمار ندارید؟

چرا شما چشم بر ظلم غرب بر ما می بندید

جسارت کردم

می دانم

چه کنم بچه ی انقلابم دیگر

اما همواره شاگردم

چرا که دست پرورده ی قلمتان در همان سالها هستم

یادش بخیر یادش بخیر

 
At September 12, 2011 at 12:35 AM , Anonymous Anonymous said...

روزنامه نگار رو اینقدر ساکت. متاسفم.

 
At September 17, 2011 at 7:39 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعودا
تلفيق تاريخ ، شعر و ژورنال تنها زيبنده توست
من كمي كوچكتر از توام و سالها تو را مي خوانم
خداوند اين قلم را از تو نگيرد
شاد و دير زي

 
At September 22, 2011 at 2:07 PM , Blogger zargares said...

بهنود جان حتماً باید یک نفر فوت کند تا مطلب تازه بنویسید . ماکه دق کردیم.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home