Friday, October 21, 2011

شبی با شور سیاوش و شهناز

یکی از پله های کنار دستم بالا رفت یا پائین آمد، به احتیاط قدم زد، اما آبگینه را شکست، انگار افتادم از اوج هزاران پائی به قول سهراب. هنوز مجید تار را به جان نیاورده بود و هنوز پیش درآمد سه گاه را شروع نکرده بودند که چنین شد. هنوز نرسیده چنین غرق شده بودم. تاب صدای افتادن برگی از درخت در هیچ کداممان نمانده بود. انگار نه این جا رویال فستیوال هال لندن است، و قرار شده در میانه تور اروپائی محمد رضا شجریان بخواند با گروه شهناز. بگو بچه های مجید درخشانی. و سازهای نوساخت با تراش های خوش رنگین و نوای خوشتر شیرین.

مانند بیشتر این چند هزاری که آمده اند و تالار درندشت را پر کرده اند، بیخود گهگاه به بروشور نگاه می کنم. نا به خود دارم یادداشت هم بر می دارم که یادم نرود ساخته رامین صفائی و آن دو نوازی سنتور خودش با تندر جمشید صفرزاده. که چقدر دلنشین نشست یا سه نوازی سپیده خانم که شباهنگ [همانند کنترباس] می زد با مهرداد ناصحی و حامد افشاری که کمانچه می کشیدند اما به جمال تازه و خوش نقششان که شهرآشوب نام گرفته و شهنواز.

چنان که سامان صمیمی وقتی کمانچه را گذاشت و آن ساز خوشتراش و خوش طنین ویالون وار را برگرفت، که نمی دانم چه نامش نهاده اند، اصلا ندیدم. فقط وقتی خروش از جمع برخاست، نگاهم به صحنه افتاد انگار شعبده ای کرده بود سامان با شیطنت ذاتی اش در روز تولدش. انگار یکی در درون ما به شهریار آواز می گفت خسته ای، شاید سرماخورده ای. انگار یکی به صدای ما در گوش او می گفت اصلا تو بنشین و نخوان، ما صدایت را، همان صدا را که چهل سال است در کنج گنجخانه دل نگاه داشته ایم، می شنویم، از همان بی صدائیت می شنویم. حاجت به خواندن تو نیست از سایه گاه خوشی در باغ جان می شنویم.

وقتی از بلندگو صدا آمد که بخش نخست این سه گاه به یاد پرویزمشکاتیان است، انگار چینی خاطرمان خط برداشت به یاد پرویز که زود رفت و بیگاه رفت، ورنه از همان اول که قصد رویال فستیوال هال کردیم انگار هم محمد رضا لطفی بود و هم پرویز، اصلا انگار سی و دو سه سالی رفته بودیم عقب. انگار رفته بودیم تا زیر برج آزادی بنشینم که شده بود بزمگاه آزادی. و با این انگار، گوئی همه حسرت های جهان در جانمان ریخته بود، همه آن راه های رفته و نرسیده، امیدهای به نومیدی کشیده، رهروان از ره مانده، چاووشان از خانه رانده. نرسیده صدایش در گوش جانمان می خواند همراه شو عزیز کین درد مشترک با ما یکی یکی درمان نمی شود.

و این تنها ما دیرماندگان و سال دیدگان نبودیم که صدای شجریان در گوشمان بود وقتی خود را به رویال فستیوال هال رساندیم، بیشتر صندلی ها را جوانانی پر کرده بودند که اصلا به دنیا نبودند در آن شب پنجمین جشن هنر شیراز در سرای مشیر وقتی جهان او را شنید، این ها نبودند وقت آن غرلخوانی در بزمگاه آزادی، تا چماتمه بزنند روی چمن، و همصدا بخوانند همراه شو عزیز. این جوانان، چهل سال پیش نبودند که پای رادیو بنشینند به سودای گل ها و این که وعده رسیده سیاوش نامی می خواند، این ها هر چه شنیده اند محمدرضا شجریان بوده است، از وقتی هنوز روزه گنجشگی می گرفتند کنار سفره به آوای ربنای او نشستند – یکی از حاضران همین شب در گوشم گفت دیگر رادیو موقع افطار در خانه ها روشن نیست، ضبط صوتی گذاشته ایم تا این نوای جادوئی ربنا برکت سفره مان باشد.. همو به یادم آورد آن شب که فرهنگستان بهمن، با صدای شجریان و نوای پرویز روی لجن به خون نشسته کشتارگاه تهران جان گرفت. آری شجریان را مردم ایران از دور نشناخته اند، آوازخوان دست نیافتنی شان نبوده است. همان شب اول فرهنگستان وقتی به مردم جنوب شهر تهران گفت من خاک پای ملت ایرانم، اشک ها پرده در شد. و شبی که به یاد بم مویه سر داد. گریه سر کن که گر سیل خون گری اثر ندارد... و چون آستین همت بر کمر زد برای ساختن باغ هنر بم، انگار جهان پهلوان این سرزمین بود، همان که پنجاه سال قبل برای زلزله بوئین زهرا جلو افتاد و مردم لباس تن می کندند و نثار می کردند. و این حکومت همان اندازه بر محمد رضا سخت گرفت که آن دیگری بر غلامرضا. تا بدانی که بیهوده شکوه و شیون نمی کنند مردم از ظلم، و تا بدانی راه و رسم مروت و مردانگی برافتادنی نیست. همیشه سواری هست که علمداری کند.

در سالن رویال فستیوال هال لندن بسیاری از تهران رسیده بودند و هفته بعد هم داشتند بر می گشتند. همه مثل آن اسطوره دیگر هنر ایران خود را در آنتراکت نرساندند پشت صفحه، خیلی ها ماندند در بالکن ها و کس را با شور و سرمستی آن شب خود سهیم نکردند. خانمی که گفت فردا دارد برمی گردد تهران می گفت آن جا به این سادگی میسرمان نیست بی دغدغه شنیدن و دیدن استاد.

پس گزاف نیست که می گویم این ها که در لندن و دیگر کنسرت های تور اروپائی شجریان و گروه شهناز نشسته بودند و اشک از گوشه چشم می ربودند، همه ایرانیانی بودند که باری بر سینه داشتند. شجریان با ساقی نامه در سه گاه شروع کرد. بیا ساقی آن می ... و تا رسید به من که بس بی دل افتاده ام ... و آوازی با شعر سایه به تعقیب فرستاد ... به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است ... که آسمان و زمین با من و تو همدرد است.

و همین جا بود که نی به فغان آمد. شاهو عندلیبی که تا خود نگفت، مانده بودم نسبتش با جمشید عندلیبی چیست به این شباهت در چشم و صورت، به این نفسی که در نی می دمد، غوغا می کرد بی ادعا. و آن گاه حسین رضائی نیا دف برگرفت و سازی که صدای تنبک داشت و چهره دایره، حمید قنبری هم تنبک را. یک لحظه در کار رضائی نیا انگار صدای حسین ضرب [تهرانی] به گوشم خورد چنان که در بیات ترک شجریان هر گاه که می خواند انگار همراهش موذن زاده هم اذان می گوید. و من مانده ام که یک قطعه را چند هزار بار مگر می توان شنید. آن اذان و ربنای شجریان به باورم ناله شیعه است. یک زمان نوشته بودم، اگر این دو را با گلدسته های دو مسجد اصفهان و تابلو عاشورای فرشچیان کنار هم بگذاریم، انگاری جلوه هنر شیعه را تمام کرده ایم. امروز گمانی دیگر دارم. بماند.

ناله شجریان در بخش دوم مجلس با صدائی که کاوه معتمدیان از آن ساز که سبویش می خوانند بلند می کرد و نگار خارکن از صراحی، رادمان توکلی و مهدی امینی هم از ساغرشان، انگار آدمی را از ریشه می لرزاند، چنان که مویه مژگان با سه تار، و فقط همین را کم داشت که بخوانند منزل عشق از جهانی دیگرست/ مرد عاشق را نشانی دیگرست
برنامه را مجید درخشانی با با سازی از این نوساختگان به پایان نزدیک کرد که تار نبود اما رادمان توکلی با تار در کنارش ماند. و دوباره رسیدیم به سایه و رسیدیم به بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است.

انگار نه دو ساعت و نیمی گذشته است و ما انگار چماتمه زده ایم به آستانه عشق، که کار به ترانه نشانش کن به شعر مولانا ساخته مجید درحشانی می رسد. مطابق برنامه یعنی پایان. اما مگر جمع امان می دهد. مرغ سحر می خواهد ناله سر کن داغ مرا بیشتر کن ... و باز و باز ... قلب تاب ایستائی ندارد نزدیک نیمه شب که صدای شجر می پیچد در آسمان شهر همراه شو عزیز کین درد مشترک ... یک پاورچین در گوشم می گوید ببین چه کرده ایم که بعد سی و سه سال همچنان دردمان همین است. این درد مشترک...

چنین است که شب گروه شهناز و شجریان به پایان رانده می شود و این هزاران را ماموران به زور از تالار به در می کنند. و یکی به کوچه سار شب دم سحر نمی زند. کوچه سار شب این جا در لندن، نزدیک رود تیمس. به گوش هزاران که گلشان در خاک دیگر می روید، معنای دیگر دارد و دم از سحر زدن نیز.

آمدند و رفتند. آتشی در جانمان افروختند. چنان که سالی دیگر آمده بودند و باز چنین آتشی به جان زده بودند. و دریغا هر سال این درد کهنه تر می شود، این سحر نزدیک تر، این شب تیره وهمناک تر.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 21, 2011 at 10:00 PM , Anonymous Anonymous said...

درود بر شما و نوشتار دل پذیر شما
جناب آقای بهنود
پاینده باشید.
خواهشمندم درباره
برنامه اتان در بی بی سی فارسی
اطلاع رسانی فرمائید.

 
At October 22, 2011 at 3:17 AM , Anonymous Anonymous said...

دیدمتان خواستم بیایم و عکسی بگیرم باهاتان و برای بابا و مامان بفرستم تا ببنید ما هم در فرنگ بیکار و بیکس نیستیم دیدم که دیگران قبل از من در نوبت بودند. و دیدم رنگتان پریده بود
به هر حال جرات نکردم

چقدر متن خوبی است این که نوشته اید دستتان درد نکند

 
At October 22, 2011 at 3:18 AM , Anonymous علی ساده said...

وای بر ما که همچنان باید در این خراب شده بمانیم و حسرت ببریم . حالا دست کم کاش شما مانند جناب شجریان در این جا بودید و گاهی می رفتید فرنگ که ببنیدتان در آن جا. دلمان خوش بود که همین نزدیکی هستید . برای شما دلمان به همین هم خوش نیست

چرا عکسی نگذاشتید از خودتان و جناب شجریان ؟

 
At October 25, 2011 at 8:52 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام
نمیدانم راستش صادقانه نیست بگویم غبطه میخورم راستش حسودیم شد به همه شما حاظران آن شب لندن گنجینه موسیقی ایران آنجا چکار میکند تالار وحدت خودمان ... کجای این دنیاست چقدر حق دارد؟
سال 78 بود از سالهای نیمه جان اصلاحات ساعت 1 بامداد بود که از امیر آباد شمار پیاده راه افتادیم تا جائی که تاکسی ای چیزی ما را برساند به دم در تالار وحدت برای نوبت گرفتن کنسرت استاد چه شبی صبح کردیم آن شب ؟ خانمی پای گیشه روی کارتنی در آن سرمای به گمانم آذر ماه خوابیده بود گروه گروه کنار آتیشهای روشن جمع بودیم و از موسیقی میگفتی و میشنیدی البته من که با بار علمی موسیقیائی ام باید فقط گوش میدادم در میان نکته دانان!! به هر حال ساعت 11 ظهر نوبتمان شاد با بلیطی در دست برای ساعت 8 شب همین شب روایتش اشکبار است و درد امروز جانکاه
خوشا به حال شما تبعیدیهای خود خواسته به هر حال تبعید بهتر از زندان است این را بدانید در تبعید میتوان آسمان را دید بیرون رفت قدم زد غروب آفتاب را دید کنسرت رفت اما ما اینجا در زندان نه غروبی نه آسمانی و نه کنسرتی ...
نفرین به روزگار که در تنگنای آن بلبل شکسته بال است و هزین است و گوشه گیر این در قفس فسرده دل و ناتوان و لیک جست و خیز کند هر طرف کلاغ پیر ....

 
At October 27, 2011 at 2:08 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای علی ساده خواستار عکسی از جناب بهنود و آقای شجریان شده اند. فراموش کرده اند شخصیت استاد ما را . و شاید تصور کرده ند ایشان هم مانند فیس بوک کاران که سوژه رجا نیوز و روزنامه های تندرو تهران شدند چنین سبک و بی هوا عمل می کنند

امیرعلی

 
At October 27, 2011 at 2:14 PM , Anonymous محسن said...

آقای بهنود در اعتماد خواندم در مصاحبه مطبوعاتی اخیر خبرنگاری درباره کتاب های شما از وزیر ارشاد پرسیده و او گفته جلو کتاب کسی را بیخودی نگرفته ام. البته بگویم اسائه ادبی هم نکرده بود. اما واقعا می خواهم بدانم این درست است که کتاب های شما را مجوز نداده اند و خود کارکنان ارشاد قاچاقی چاپ می کنند و سودش را می برند. البته می دانم شما معمولا درباره این چیزها که مربوط به خودتان هست نمی نویسید و یک بار هم گفتید که اعتقادی به این نوع کارها و تبلیغات ندارید اما بالاخره مردم چه گناهی کرده اند. الان خواهر زاده ام خانوم را به ققیمت صد هزار تومان در میدان انقلاب خریده است.
محسن قزوینی

 
At October 28, 2011 at 1:57 PM , Blogger Shaghayegh Sharif said...

سپاس از این قلم زیبا
فقط یک نکته و آن هم اینکه جناب حامد افشاری
نه حامد افتخاری

 
At October 29, 2011 at 6:15 AM , Anonymous فرزین said...

سلام
همین دیروز بود که داشتم مقاله ی موسیقی بندتان را برای دو تن از دوستانم می خواندم. که البته پر بود از علامتگذاری ها و هایلایت هایم در توصیف شگفتی بسیارم که چگونه ممکن است این گونه زیبا و بی نقص احساسی بر روی کاغذ انتقال یابد . و البته در آن گوشه و کنارها توضیحات زیادی نوشته بودم از آنهمه مهربانی تان با قلم و کاغذ. و امروز که طبق روال معمول داشتم وبلاگتان را مرور می کردم با این مقاله ی سهمگین روبه رو شدم و برایم بسیار جالب است تلاقی نوشته هایتان در دیروز و امروزم.

کاش می شد می توانستم عکس احساسم را بکشم و برایتان ارسال کنم و نشان دهم که کتابهایتان، نوشته هایتان و کارهایتان با ما چه می کند و چگونه زبان دلمان را ثبت و ضبط می کند. هنوز هم دلتنگ آن جمله تان هستم در فیلم ماندگار گلهای ماندگار که می گفتید در میان خشم و آتش یادگارانتان از دست رفت و آن نوارها که ساختید و روزگار از چنگتان ربود...
این اواخر در جایی خواندم یا شنیدم که می گفت ما به آینده گان با افتخار خواهیم گفت که ما هم عصر شجریان بوده ایم. آری این افتخار بزرگی است برای ما که زندگی مان با او عجین شده است و با او زندگی می کنیم و البته خوشا شما که توانستید ساعاتی را با آفتاب بگذرانید.
و چه افتخاری بزرگتر از این که من اجازه دارم به نویسنده ی طراز اول هم عصرم نامه بنویسم و به او بگویم که با تمام آثارش زندگی می کنیم - من و تمام دوستدارانش -
سپاس آقای بهنود به خاطر بودنتان؛ حتی به خاطر این ارتباط مترقی الکترونیکی ، همین هم برایمان کافیست که ریاضت کش به بادامی بسازد.
و سپاس اصلی ام به خاطر مهربانی تان که نوشته هایمان را یک به یک، با مهر می خوانید...
شکر پر اشکم نثارت باد

 
At January 5, 2012 at 5:22 AM , Anonymous Anonymous said...

زنده باشید
هم استاد و گروه شهناز
هم شما
که در این دیار شب گرفته برای منادی سحر هستید

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home