Saturday, March 12, 2011

گفته خواهد شد به روزگاران



کوچه خورشید کاری است از هادی حیدری
به گمانم قصه شده ایم. قصه مان شاید با همین تصویر آخر شروع شود، خانه ای که اینک شهری بدان نگاه دوخته و می پایدش، و کسانی بر حسب دستور مامورند تا نگذارند مردمان از آن خانه و صاحبانش خبر گیرند. و چون لحظه ای چراغ در آن خانه روشنا بخشد، خبرش به دنیا برسد. آن خانه که اینکا چشم چراغی دیاری است که بعض شب ها هزارانی در آن یک صدا سر می دهند، یک صدا از هزاران گلو. و این صدا دو کلمه بیش نیست، به ظاهر حرمتی است در این دو کلمه. دو کلمه ای که در قصه ما نقشش به گناه افتاده است: االله اکبر.


وقتی روزگاری و مردمانی اذن ورود به تاریخ می گیرند که قصه شده باشند. به آن چه از انقلاب های جهان در ذهن مانده است چون سری بزنیم روشن است که تاریخ کهن، قصه به تاریخ آغشته است. چهره هائی در کسوت تاریخ در خاطره بشری مانده اند که گاه از نمونه های حقیقی خود بزرگ ترند، الگوترند، اثر بیشتر می گذارند، و چه بگویم، واقعی ترند. اصلا جز آن ها چیزی واقعی نیست. هنوز چیزی نگذشته بچه های انگلیسی به همکلاسی های خود که زبانشان می گیرد می گویند می خواهی پادشاه بشوی یا اسکار بگیری. اشاره به "نطق پادشاه" فیلمی که امسال جایزه ها برد.

پس به آنان که دست کم می گیرند قصه را، و هم از این رو نمی شنوند پیام ها و اشارات این ششصد روزه را نوید ده که روزگار به همین زودی فریادی در گوششان خواهد کشید که پرده اش بدرد. به آنان که نمی دانند قصه را نمی توان بست بگو انسان واقعی را شاید بتوان در حصر برد، اما انسان شعر و قصه در حبس نمی رود. و آن قصه است که راه می سپرد و انتقام می گیرد گاه هاملت وار.

پس بیهوده نیست که در ذهنم نشسته ما داریم قصه می شویم، شاعر گفت باری چو فسانه می شوی ای بخرد، افسانه نیک شو نه افسانه بد، یعنی قصه می شوی نقش گودمن بگیر، آقا خوبه باش. یعنی به شان انسانی خود می توانی در هر لحظه از حیاتت و حتی بعد از رفتنت، قصه شوی. بپا تا افسانه بد [بدمن قصه] نباشی. می توانی در آن خانه باشی که چراغش دیشب ساعتی روشن شد و خبرش به جهان رسید، یا آن باشی که پشت در خانه کمین کرده که کس نظر بدان نیندازد. می توانی آن باشی که شب نمازش را در همین سرما در پشت بام می خواند و الله اکبرش را به صدای بلند به سوی آسمان ها رها می کند و یا آن باشی که از نماز می گذری و پشت بام چشم و گوش در اطراف می چرخانی مبادا کس گفته باشد ای خدای بزرگ.

تو گمان نکن که حتما باید خانه ای بود و در آن خانه کدخدائی تا قصه شود، تو گمان نکن که باید حاتم طائی و فضیل باشد در خانه تا در قلب تاریخ نشیند. چه غافلی، آن فریدون که مردم در خیال در خانه می نشانند، پادشاه قصه آنان است و از همو دستور می گیرند. گو در همه آفاق چنان کس نباشد.

این خانه ها قصه می شوند. قصه مادری که دختر جوانش یک روز با کفش کتانی رفت و برنگشت و در طبقه هشتم یا نهم مجموعه ای در دل شهر بزرگ، دلشکسته نشسته میان عکس های دختر و هر لحظه زنگ به صدا می آید و کسانی به سن و سال فرزندش می آیند. بهانه این، روز زن است و آن یک، روز مادر. محمل این، همسایگی است و توجیه آن یکی، همکلاسی و بازی کودکی.

آن یک خانه دیگر را بگو که تیرانداز ندا در آن است، می گویند آن قدر نامه و پیام و شعار – گاهی به مضمون طعنه آمیز تبریک و تهنیت – به در آن خانه رفته است که تیرانداز اسباب از آن خانه برکشیده، از خانه گریخته. مگر از قصه می توان گریخت. همان حال که سعید عسگر داشت وقتی رفت و التماس کرد ماموریت خارجش بدهند. و سعید عسگر همان کس است که به سبک فیلم های وسترن برای خود برگ ماموریت زد. به جای اسب، پشت موتور روغنی پرید و در شلوغی شب عید آن سال شاد از سال های شاد اصلاحات، سال ضد خشونت، سال گلوله بدست، سال یاس و لبخند، رفت تا ماشه‌ای بچکاند در مغز حجاریان که قتلش به دست عسگر تقدیر نبود. تیراندازان و مشت زنان و گیس کشان فیلم های موبایلی 25 خرداد و عاشورای سال پیش هم چندان که نام و تصویرشان در دنیای مجازی گشت دیگر چاره ندارند و وارد قصه شده اند. پایشان دیگر به بند قصه بسته.

خواهند نوشت قصه مان را. خواهند نوشت. از جمله روزی روزگاری همین قهرمان وسترن برآمده از دخمه شاه عبدالعظیم نادم به صدا در خواهد آمد و خواهد گفت آن روز که رفت تا در خیابان بهشت یکی را به خیال خود راهی جهنم کند هیچ نمی دانست جرم بزرگ حجاریان چیست. نخوانده بود شماره 5 راه نو مصاحبه گنجی با حجاریان را. آن جا که گفت باید کاری کنیم آن که می خواهد ماشه را بچکاند دستش بلرزد. اما عسگر دستش نلرزید وقت شلیک به گوینده این سخن. قصه ما همین است. سعید مرتضوی هم روزی در مقابل خود، فرزندانش را خواهد دید که می پرسند بابا چطور توانستی . او هم هم‌سرنوشت دیگر کسانی است که همسر بندیان را صبح ها خط می کردند در محکمه، مرتضوی هم باد غروری در سرش بود که وقت گفتگو با خانواده زندانی انگار مارشال پتن سان می بیند از لشکر پیروز قلعه وردن.

همین جوان تاجیک نام که این روزها شرح هنرش و منتهای مردانگی و غیرت ورزی اش همه جا هست. نقشش آلت دست قدرت و سیاست، تا در گوشه ای خلوت زنی را گیر بیندازد و از سویدای وجود بانگ بردارد که جر خواهم داد. جوانک غافل، قصه نخوانده و فقط پای وعظ پناهیان نشسته. تاجیک هم روزی درد مشت یک شقی دیگر را در استخوان خود حس خواهد کرد، گریه فرزندش را خواهد دید و به فغان خواهد آمد و بر خود و دیگران بانگ خواهد زد ما چنان نکردیم که چنین شود. و صدایش در کوزه ای خالی خواهد پیچید و شاید از قلقل آن بشنود که پیرقصه می گوید مگر بزرگ تر از هاشمی رفسنجانی هستی همان که امام گفته باشد تا او زنده است انقلاب هست. تو خیال کرده ای که استثنائی.

روزگاری قصه این شهر و این روزها نوشته خواهد شد. قلمی همچون صاحب لولیتاخوانی آن را خواهد نوشت. یکی خواهد نوشت از خانمی با صورت گرد که عقد ازدواجش را بنیانگذار یک انقلاب بست، و همسرش جوانی که درس و دانشگاه و آمریکا را رها کرده بود راهی وطن شد برای همسوئی با انقلاب، پس آن خانم هم چادر به کمر بست و رفت چون خانواده خودش هم مذهب مدار بودند و در انقلاب جوانی گرفته. قصه آن زن را خواهند نوشت که زبانی و قلمی داشت به برایی الماس، به جسارتی تیز و به یاد ماندنی. وقتی همان انقلاب که فدائی اش بودند هر دو، شوهر را به بند کشید، زن بند از زبان و قلم گشود. شرح شیدائی خود را در شهری که دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم، سر داد. از هجر گفت و از ظلم. ظلم و عشق را به هم دوخت و دلسوز قلمی زد و فرستاد برای کسانی که قصه نمی دانند.
مگر قصه چیست. قصه ها را چگونه ساخته اند آدمیان. قصه سوز دلدادگی که هر شب در بزرگراه مجازی بال پرواز می گرفت. روز چادر به سر می انداخت و از خانه ندا به دیدار مادر سهراب می رفت، و شب می نشست در آشپزخانه پای لب تاپ، و همچون مناجاتی – نیاز نیمه شبی که گفت کار صد دعا بکند -، گریه بی بهانه سر می داد و نوشت. عشقی که به قول درست دکتر شکوری تازه بعد سالیان وقتی حبس آقا مصطفی یک ساله شد شکفت و گل داد، یعنی قصه شد، و روانه شد، و اشک شد، و تصمیم شد، و همت شد.

چگونه ننویسند قصه این شور را که آخر بار وسوسه داشت و نوشت ما فردا شب می آئیم پشت دیوار حصار و آن جا دعا می خوانیم مگر صدای عشق را آسمان به درون برساند. و آن قدر نوشت که کارگزاران و نگاهبان را چاره نماند مگر آن که به درونش برند. و تازه قصه نویس روزگار خواهد نوشت چند روزی آب خوش از گلوی آن ها که هدف تیر آه فخرزنان بودند رفت اما هنوز این سکوت جانگذار نشده دختر شیرزن قلم برگرفت و نوشت و باز در بزرگراه مجازی به پرواز در آمد. پدر و مادربندی را خطاب کرد که هیچ غم مدارید خانه از وجودتان خالی نیست، از خانه خودمان به خانه هزاران و بل میلیون ها سفر کرده اید.

و تازه یک از هزاران قصه را به اشاره نگذشتم. کافی است فقط قصه زنان نامدار این روزگان بازگفته آید. از آن شورشی دخترک نخلزارهای جنوب، تا آن که در مقامی جهانی قدر دیده، از نسرینی که شرح خشونت را که از موکلان می شنید اینک ماه هاست که در محبس می بیند و لمس می کند، دور از کودکان کوچولویش، و حتی قصه می شود همان دختر آیت الله صاحب مقام که بگو در شهری که جای زنان در آن معلوم و از پیش تعیین شده است چه کار داشتی که چنین شورش کنی علیه ایل و قبیله ات روزنامه بسازی، ورزش زنان مسلمان، چه کارها مگر قره العینی. و این تنها حکایت یک سوی قصه نیست. همان خانم دکتر که چادر به دندان می گیرد و زنان وزارت خانه تحت امرش را به نرمش جمعی می کشاند، در جمع مردان کسوت وزارت پوشیده، از همه سر است، همو که زود نشان داد که عروسک و وزن شعر کابینه هاله نور نیست. استقلال رایش در هر فرصت نشان دادنی است.

امسال سال سی ام است که رهبر جمهوری اسلامی گلایه می کند که داستان بزرگ انقلاب چرا ننوشته مانده، اینک سال پنجم است که محمود کلیدر بزرگ قصه نویس دوران گفت که خیال آن دارد تا قصه انقلاب را بنویسد و هم سال چهارم از زمانی است که دکتر مهاجرانی هم وعده رمان بزرگ انقلاب داد، اما نه. هنوز قصه را چنان که باید کس نگفته است. از میان کل ادبیات معترض نیز قصه ای که بار این معنا کشد خوانده نشده. اگر شنیده اید که دا از چاپ صدم درگذشته - که به حق برجسته است و در این دیار که میلیاردها در این سی سال صرف تولیدات فرهنگی شده که یک چون دا نیست، جای تحسین دارد – اما باید گفت که دا قصه نیست، شرح یک زندگی است و زندگی هائی که نویسنده دیده و نگاشته. دا خود ماده خام صدها قصه می تواند بود. چنان که جنگ هشت ساله، باید تا زمانی که صدام بود قصه اش نوشته می شد، اینک دیگر خونی است دلمه بسته، دیگر نه به قهرمانانش ارج می نهند، و دیگر نه دشمنانش چنان دشمنند که بودند، شده است باری که کس مسئولیتش را به دوش نمی کشد نه آغاز و نه انجامش.

اما اگر انقلاب و هم جنگ هم قصه ای نشود در این ملک که تاریخش کمتر قصه شده است و هم از این رو خون ندارد، شاه لیر ندارد، ریچارد سوم ندارد، دن آرام ندارد، سرخ و سیاه ندارد، جنگ و صلح ندارد، به یقین قصه این ششصد روز نوشته خواهد آمد، اگر نوشته نشده باشد، و اگر اینک در کنجی تاریکجای در انتظار رخصت زمانه نباشد. باکی نیست قصه است هر کجا باشد گو باش. روزی نقابت برخواهد افتاد. تاب مستوری و محجوبیت نیست. همچون هزاران قصه مکشوف روزی در برابر ایرانیان به رقص خواهی آمد، قلم در برابرت به سر خواهد دوید و شرحت گفته خواهد شد. به روزگاران.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At March 12, 2011 at 8:27 PM , Anonymous باغبان جهنم said...

سلام
یکم - داستان واره ات امیدوارانه سر مستم کرد
دوم - بزن باد / بزن و ابری بگریان / کین زمین ِ بگشوده سینه / هلاک رگبار ست امروز
سوم - با آن که می پندارم جغرافیای ما پر از سد های قلدری ست که انگار تاریخ را هم نگه می دارند ولی نیک نوشتی که شعر / داستان / فیلم ... به رندی از سر و کول این سدها بالا می روند و نا دانسته گاه این قلدرها برای شان دست می زنند و بعد ...
سبز باشی و پای دار

 
At March 12, 2011 at 9:33 PM , Anonymous Anonymous said...

تو می نویسی قصه آنها می خوانند فتنه . نه فقط قصه که کابوس شبهای پاستور نشینان شده ایم . عزا گرفته اند که باز سه شنبه آمد که این بار چهارشنبه است . شب پرستان بیزار ند از تاریکی شب و ندای پشت بام . جنگجویان بیزارند از فشفشه و ترقه .

 
At March 12, 2011 at 11:12 PM , Anonymous رضا ی. said...

گویا می بایست منتظر شد تا برای
کامل تر نوشتن تاریخ انقلاب
از مدارک سوخته سازمان امنیتی انگلیس در باره ی روابط پنهان موتلفه و عامل انگلیس بودنشان در انقلاب اسلامی بصورت مستند
نگاشت

 
At March 13, 2011 at 4:08 AM , Anonymous نرگس said...

مزه مقالات جامعه و توس و نشاط را داشت دلم واشد و دلم گرفت. ببین چه را از دست دادیم

 
At March 13, 2011 at 4:39 AM , Anonymous farbod said...

چه زیبا برد من را در مقالاتی که بعدها به کتاب " شاید حرف آخر " منتهی شد .
به راستی که بوی عصر آزادگان , شماره 92 , شنبه , 9 بهمن 1378 می آید .
خوش بو شدنم را مدیون تو هستم استاد .

 
At March 13, 2011 at 11:46 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

می‌دانم که قهرمان آینده‌ی رمان‌ات حتمن دیگر زنی‌ست این‌بار اما نه از قجرها بلکه همین گوشه کنار جنبش سبز. می‌دانم

 
At March 13, 2011 at 2:41 PM , Anonymous Anonymous said...

دست مريزاد/ اگر جه دير امد ليك خوشگوار امد! اميد بخش بود! سپاس تبريز دكتر ع ر ن

 
At March 13, 2011 at 5:52 PM , Anonymous بچه های اکسفورد said...

من در سالن دانشگاه وست میستر بودم و در جلسه بعد از 25 بهمن به همه چهارساعت گفتگو گوش دادم به دقت هم گوش دادم. سخنرانی دکتر امیرارجمند فوق العاده بود ولی من و دوستانم با هم گفتیم افرین به شما که جلسه را به این خوبی اداره کردید به این شیرینی . و اگر نبودید شما همه اماده بودند که جواب مهاجرانی را بدهند. در فاصله انتراکت من با هر کس صحبت کردم می گفتند تاکنون جلسه ای به این مفیدی و خوبی نرفته بودند و در همه این سال ها نمونه بوده و همه معتقد بودند این از اثر مدیریت شما بود.
آن جا هم گفتیم این جا هم می گویم متشکریم از این کارها بیشتر بکنید

 
At March 13, 2011 at 6:00 PM , Anonymous Anonymous said...

با درود، آقای بهنود در صورت امکان پادکست های بیشتری تهیه کنید، پادکستهاتون بسیار زیبا و دلنشین هستند. مرسی

 
At March 14, 2011 at 8:21 AM , Anonymous Anonymous said...

در سراسر نااميدي اين روزها، نور اميدي بود مانند نوري كه بر كوچه خورشيد تابيده.
پايدار باشي

 
At March 14, 2011 at 12:14 PM , Anonymous امیرمهدی said...

بر ملا خواهد شد
چه وفا چه جفا

 
At March 15, 2011 at 2:02 AM , Anonymous صبح امروز said...

اخلاق و حاکمیت


تغییر جایگاه هاشمی رفسنجانی در معادله قدرتی که هر دوسر آن را یکنفر در دست دارد, چندان اهمیتی ندارد هرچند که وجود کسانی چون او در مصادر امور, با همه سیاست بازیها, سیاست ورزیها و سیاستمداریهایشان, بهتراز نبودشان است و تاثیرگذار؛ اما اینکه پس از دو سال کشمکش برای به کرسی نشاندن خلاف واقع باهمه ابزارها و لوازمی که دراختیار حکومت قرار دارد, به یکباره " عقل و درایت " در کناره گیری خودنمایی کند و " اخلاق مداری " و " پرهیز از اهانت و افترا " رخ بنماید, جای تامل دارد.


پرسش اساسی این است که آیا حکومت به واقع طرفدار اخلاق گردیده یا اقتضائات گوناگونی , اخلاق را به یاد حکومتگران انداخته است.

بسیاری براین باورند که پشت پرده وقایع چندروز اخیر, رفت و آمدها و زد و بندهایی نهفته است.
اگرچه نمی توان به درستی در نبود رسانه های مستقل و آزاد, چنین ابرازنظری را ردکرد یا پذیرفت؛ اما به دنیای سیاست نیز نباید بدون این بندوبستها نگریست.


باید در همان روز ملاقات نمایندگان نامزدهای معترض به انتخابات با رهبری , دست کم چند امتیاز از آن جلسه گرفته می شد. سابقه مذاکره با حکومت نشان داده است زمانی که اراده اش بر امری تعلق گرفته باشد جایی برای تعاطی افکار و تعامل باقی نمی گذارد.دراین صورت مذاکره کنندگان باید نقدا امتیازاتی می گرفتند. مهم ترین امتیاز, بستن دهان یاوه گویانی چون شریعتمداری کیهان و ضرغامی تلویزیون بوده و هست.
این دو بنگاه تبلیغاتی حکومت, ذره ای از اسلاف گوبلزی خویش کم نگذاشته اند.


به نظر می رسد باید این دو بنگاه دروغ پراکنی را به مثابه میزان الحراره حکومت دانست و از لحن آنان دریافت که حکومت به کدام سو می نگرد و چه درسر دارد. به عبارت دیگر,باید رهبری را در اتاق کنترل کیهان جستجو کرد نه در انتهای پاستور!
http://sobhemrouz.blogspot.com/

 
At March 15, 2011 at 12:02 PM , Anonymous Anonymous said...

I don't understand why Mr. Behnood is always so persistant to show the whole of Iran as Tehran, and Tehran as whole Iran. All your tales are about Tehran culture, all your stories are about DOOLAB, HAJ AMNOZZARB... even here, at the first paragraph, says: "kane ei ke yek shahr be an cheshm dookhte" !!! na yek keshvar??? ostad.

 
At March 15, 2011 at 10:56 PM , Anonymous Anonymous said...

Mr. Behnoud,
You are admired by different people in two generations. Your pen is so strong that first it is hardly absorbed by brain but after it is absorbed it flows in our veins in our blood and in our thought. I wish you the best of the best.

 
At March 16, 2011 at 3:21 PM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود عزیز
لطفا اگر ممکن است فیلم کامل تحلیل 25 بهمن را روی اینترنت بگذارید

 
At March 17, 2011 at 1:37 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ میدانی ولی نمینویسی

شیفته و محسور ارزشهای انسانی غرب بودن بودن شما را از نوشتن حقایق دولتهای
بظاهر دمکرات غرب باز میدارد نگاه کنید بوقایع لیبی و بحرین !!!؟

لیبی را میخواهند زنده زنده آتش بزنند با اینکه مخالفان قذافی قطار قطار اسلحه
سنگین در دست دارند و فشنگ را با آر پی چی جواب میدهند در بحرین مردم دست
خالی را برگبار میبندند و سربازان سعودی و اماراتی براحتی بکمک حکام بحرین میایند

ولی غرب انسان دوست !؟ تمام حواسش بلیبی است چرا !؟ چون حکام خلیج فارس
تماما در دست غربند و این لیبیست که باید غلاده بگردنش بیافتد

و شما نمینویسید چرا که بالاخره غرب نشینید و منافع غرب منافع شما هم هست ده نه

 
At March 17, 2011 at 3:24 AM , Anonymous حمید دوم said...

این دوستانی که به خود زحمت نمی دهند یک شماره یا نام مستعار به خودشان بدهند که جواب دادن به آن ها میسر باشد عجب دنیای دارند. یکی نوشته چرا از نظر شما همه چیز تهران است. یادش رفته که وقتی آدم از زادگاهش می نویسد و جائی که از بچگی در آن گذرانده فقط یک شهر است شما هم شهر خودتان را می نویسید این می شود تمام کشور. نه این که از نویسنده ای بخواهید که درباره شهر شما بنویسد که چیزی درباره آن نمی داند.

 
At March 17, 2011 at 3:32 AM , Anonymous حمید سوم said...

به دوست عزیزی که به نظر می رسد از اداره کامنت گذاشته اند عرض می شود این همه که مردم را سرگرم کردید یا کردند کافی نیست حالا آقای بهنود هم باید همه کار زمین بگذارد و همان هائی را که شماها از صدا و سیما می گویید تکرار کند. ول کن برادر جان . آخه کمی هم شعور و [...] خوب چیزی است
لیبی جان می کند خب یک دیوانه است مانند دیوانه های خودی. غرب هم می خواهد تو سرش بزند اما منتظرست که عده ای کشته شوند و مردم جهان دریابند که چه معجونی است این. کسی که مخالفت کرده با بیرون راندن قذافی دولت مورد نظر شماست.
در مورد بحرین هم کاملا درست می فرمائید اما وضعیتش عینا شبیه به ایران است . یک اقلیتی می خواهند به زور حکومت کنند و حالا که اکثریت برخاسته از همسایه کمک گرفته اند. بهترست دوستمان بداند اگر نمی داند که جمهوری اسلامی هم عینا همین کار را می کند نمی گذارد نظر اکثریت مردم معلوم شود. و برای پوشاندن رویش به همسایه ها و دنیا متوسل می شود که غرب چه کرده و آمریکا چه کرده. به ما چه . به شما چه برادر. جواب بدهید در ایران چرا این طوری است
اگر ماموریت ندارید و واقعا ازادگی در وجودتان هست جواب آقای بهنود را بدهید که به زبان مودب می نویسد چه می کنید با مردم و توصیه می کند نکنید. ادرس غلط نده برادر.

 
At March 17, 2011 at 3:34 AM , Anonymous حمید دوم said...

من حمید دوم هستم این کامنت گزار محترم مرا به اشتباه انداخت من هم به دام افتادم او دقتش چنان بود که کامنت پست ای کاش می توانستم را این جا گذاشت من هم جوابش را همین جا دادم شد دو تا غلط

 
At March 17, 2011 at 10:35 PM , Anonymous ‫کفندوست said...

‫اینجانب از برادران ارزشی‫/ورزشی سابقا در مراسم راهپیمایی علیه آقای خاتمی از کفن شماره ۴۶ استفاده میکردم، بر اثر اضافه وزن در سالهای اخیر به دلایل نامعلوم! نیاز عاجل به کفن شماره ۵۲ برای راهپیمایی علیه خاندان هاشمی دارم. از برادران ارزشی که به فرض محال، اخیرا کاهش وزن داشته اند، تقاضا میشود با شماره تلفن ۰۹۱۲۱۱۱۱۱۱۱۱ تماس و کفن خود را معاوضه نمایند. ضمنا کفن اینجانب بسیار اعلی، مال کربلا و نو است، و از معاوضه با کفنهای دزدیده شده از گورستانها‫ی شهر ری معذورم. در صورت پسندیدن کفن شما، یک عدد باتوم‫ ‫و پنجه بکس و تسبیح ‫و یک کارتن ساندیس شش میوه هم به عنوان هدیه پیشکش میشود.

‫کفندوست

 
At March 18, 2011 at 4:59 AM , Anonymous Arash said...

حرف های شما در برنامه پنجشنبه بی بی سی واقعا عجیب و غریب بود آقای بهنود!....انتخابات پرشور؟! بر چه اساسی؟ شما در ناصیه رهبر و جنتی چه می بینید که هیچ کس دیگر نمی بیند؟ علم غیب دارید؟
وانگهی ، اعتراض کردید که اگر همه ارکان و قوا بی آبرو هستند پس چطور مملکت را می چرخانند؟....این دیگر چه استدلالی است آقای بهنود؟!..مگر رژیم کیم ایلسونگ یا صدام و امثالهم آبرو داشتند؟ مگر کشورشان را نمی چرخاندند و نمی چرخانند؟ اساسا اقتدار یک حکومت توتالیتر چه ربطی به اعتبار و آبرو دارد؟

 
At March 18, 2011 at 5:23 AM , Anonymous عزت said...

آن خانم یا آقائی که به انگلیسی مرقوم فرموده اند و به جای آن که در پست قبلی بنویسد این جا نوشته خیلی عصبانی است. عزیزم بچه تهرون از کجا بنویسد خب همین جا بزرگ شده . شما هل کجائی . بعد هم به اطلاع می رساند اسامی ایران شهر و هر جا که در شاهنامه شهر آمده به معنای کشورست. به خصوص آقای بهنود درست و دقیق به کار برده . نگران آن خانه شهری است نه شهر تهران و نه ساکنان ایران بلکه ایرانیان در همه دنیا.
عزت زیاد

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home