Tuesday, February 22, 2011

کودتائی که تاریخ ایران را رقم زد

این مقاله ای است که به جهت سالگرد کودتای سوم اسفند برای سایت فارسی بی بی سی نوشتم.

سید ضیاالدین طباطبائی در سال 1346 در خانه خود که الان بند 325 زندان اوین است به یک
روزنامه نگار جوان ایرانی گفت "می گویند من انگلوفیل هستم، درست است تکذیب هم ندارد اما من انگلوالاغ نیستم، از کسی اطاعت ندارم، انگلیسی ها را از همسایه شمالی برای ایران بهتر می دانم. اما فیل هستم".

کودتای سوم اسفند 1299 را چنان که از اسناد بر می آید تنها دو تن به سرانجام رساندند. یکی تدارکش را دید و مقدماتش را فراهم آورد که سید ضیاالدین طباطبائی بود و دیگری رضاخان میرپنج یا شصت تیر بود که بدون حضور او این ماجرا شکل نمی گرفت.

او افسر قزاقخانه و گمنام بود، با همین کودتا در تهران صاحب نام گشت و سردار سپه شد و در اعلامیه "حکم می کنم" خود را تنها عامل کودتا خواند. اما سید ضیاالدین که بیست و پنج سالی بعد از رضاشاه زنده بود مجال یافت تا بگوید که هیچ کس جز خودش در کار کودتا دخیل نمی داند.

رابطه سید ضیاالدین طباطبائی و رضاخان کوتاه مدت و کمرنگ بود، هیچ گاه دوستانه نشد و سرانجام هم سردار سپه سید را به تبعید فرستاد. اما رابطه سید با جانشین رضاخان – محمدرضا شاه پهلوی – دوستانه بود و حتی زمانی عنوان مشاور وی را داشت و در دوران وی سه بار به ریاست وزرا نزدیک شد اما هر بار، پهلوی دوم از قبول وی به این سمت سرباز زد.

ورود به سرنوشت
ورود سید ضیاالدین طباطبائی به عرصه اجتماع، از سال های بعد از مشروطیت و در شیراز اتفاق افتاد. آن جا با وجود لباس روحانی در آلیانس فرانسه درس می خواند و در عین حال یک دستگاه نمایش فیلم های صامت خریده بود و سالنی اجاره کرده و هفته ای دو شب فیلم نمایش می داد، با مخالفت پدر سنتی، سینما را گذاشت و به روزنامه نگاری رو کرد و روزنامه اسلام را منتشر کرد که انقلابی بود و تند. توقیف شد صدای اسلام را در آورد و با اولین سوء قصد به جانش با لباس مبدل به تهران گریخت، مرکز سیاست. طبع پر شورش همین می خواست.
وقتی مجلس به توپ بسته شد افتخارش این بود که به خانه مستبدین بمب می انداخت از همین رو حکم قتلش صادر شد خواست به سفارت انگلیس پناه برد پذیرفته نشد قصد سفارت عثمانی کرد آن جا هم متحصنین تهدیدش کردند. ناگزیر به سفارت اتریش رفت و شش ماه در آن جا ماند تا در معیت پلیس سفارت به محکمه رفت و همه چیز را انکار کرد. با فرار محمد علی شاه از کشور روزنامه شرق را منتشر کرد. بالای آن نوشت "این روزنامه طرفدار استقلال ایران و آیینه حقیقت نمای ایرانیان است". همان جا برای اولین بار از سوسیالیسم و کمونیزم نوشت . روزنامه نگاری بی پروا و انقلابی بود چنان کرد که با سومین شماره دولت تصمیم به توقیف شرق گرفت. سید ضیا زود دست به کار انتشار روزنامه برق شد.

در کتاب "فرزند انقلاب ایران" سندی هست که نشان می دهد حسینعلی خان نواب و سلیمان میرزا اسکندری دو وزیر کابینه شبانه به مطبعه پارسیان رفتند تا سید ضیا را راضی کنند که همان شرق را منتشر کند و کمی هم از تندی علیه دولت احتیاط کند. از همین رو دولت تصمیم می گیرد او را تشویق به سفر به خارج کند و پولش را هم بدهد. در مهر و آبان سال 1288 صد گونه شکایت از روزنامه شرق در دفتر وزارت داخله زمان ثبت است.

دو سال و چند ماه در فرانسه ماند و چنان نفوذی به هم زده بود که علاالسطنه سیاستمدار سالخورده که برای تهنیت تاجگداری ژرژ پنجم به لندن می رفت به اصرار او را نیز به عنوان نماینده جراید پایتخت همراه کرد . او به تهران برگشت و برق را منتشر کرد . اسناد نشان می دهد در این دوره هم نوشته هایش انقلابی است اما حساب دارد و کابینه های کوتاه عمر مدام به وی می پردازند. در فهرست نشریات ایرانی شروع جنگ جهانی اول تنها یک روزانه هست و آن هم رعد به مدیریت سید ضیا الدین طباطبائی است که هنوز سی سالش نشده بود.

روزنامه نگار موفق
مصاحبه های سید ضیا در این دوران در مطبوعات زمان بی نظیر بود. چنین عملی مرسوم نبود چنان که در شروع جنگ با سفیر روسیه مصاحبه جذابی برپا داشت و در آن به عنوان مدعی حقوق ملت ایران ظاهر شد. همان زمان با اشغال تبریز توسط قشون روس سرمقاله ای نوشت "ای ایران به کجا می روی، فرزندت را تنها و شرمگین گذاشته ای".

اما با گذر ایام و جنگ، بین سید ضیا با ملیون احساساتی مانند مدرس و نظام السلطنه اختلاف نظر پیدا شد. ملیون جدا شدند و سرانجام با حمایت احمد شاه راه مهاجرت و اتحاد با آلمان را برگزیدند اما روزنامه رعد و روزنامه عصر جدید [به مدیریت رکن الدین پارسا و سردبیری متین السلطنه ثقفی] هوادار اتحاد با متفقین [روس و انگلیس] بودند. فضا چنان سخت شد که کمیته مجازات کسی فرستاد و متین السلطنه را به قتل رساند. اما سید نترسید. در پایان عمر به خنده می گفت "من سید بودم تیر به من خیلی کارگر نبود جز این که با منشی زاده و ابوالفتح خان روسای کمیته مجازات دوست بودم".

در این زمان سید ضیا چندان با وثوق الدوله رییس دولت نزدیک بود که خود را از صحنه خطر به دور اندازد. حکم گرفت که برای بررسی وضع ایرانیان مقیم باکو برود ، سر از پتروگراد در آورد و شاهد انقلاب کبیر روسیه شد و نرسیده ادعا کرد که با امپراتور تزار نیکلای دوم دیدار کرده و راز دل و سوز و گداز و ناله های ایرانی" را به او بازنموده است. ادعائی که هرگز ثابت نشد. در کتاب "سید ضیاالدین طباطبائی، سیاستمدار دو چهره" آمده "تزار روسیه کسی نبود که حتی در روزهای سختی به این آسانی به هر کس اجازه ملاقات دهد و سفره دل بگشاید".
از دیگر ادعاهای سید ضیا این بود که "مرحله به مرحله انقلاب را از نظر گذراندم و در محله کارگران به منظور خود که دیدن لنین باشد موفق شدم، در حالی که مشغول نطق بود و افراد را به آزادی و حریت و احقاق حق تحریک می کرد". هر چه بود هوادار متفقین در جریان این سفر دریافت که یکی از دو امپراتوری متلاشی شد. حکیم الهی در کتا"ب زندگینامه سید ضیاالدین" ادعا کرده "این مسافرت چنان همتی در سید ایجاد نمود و چنان آتشی در وجود او انداخت که یکه و تنها تصمیم به نجات ایران گرفت و موفق گشت".

اغراق در گزارش
سید ضیا در میان گزارش های اغراق آمیزی که درباره سفر خود به روسیه داده یک نکته قطعی است که در تلگرامی به معین الوازره [علائی، حسین علا که بعدها وزیر و دو بار نخست وزیر ایران شد] از وی خواست غفلت را کنار نهد و نمایندگان دو مجلس قبلی را گرد آورد و تلگرامی بنویسند و ضمن اشاره به مظالم تزارها پیروزی انقلاب و تشکیل مجلس ملی را تبریک بگویند. و چنین شد.

سید ضیاالدین طباطبائی از روسیه که برگشت سرمقاله های رعد نشان می دهد که کس دیگری شده بود. از انقلاب می نوشت و آن را نوید می داد، تحت تاثیر شعارهای کمونیست ها می نوشت "ای مفت خورهای تن پرور. به مرگ فقرا دلخوش نشوید و از شنیدن آهنگ ضجه و استغاثه آنان متنبه گردید ... ای پدران مهربان ملت. ای طرفداران زنجیر. ای پیشوایان امت. ای راهبران جمعیت علائم مهر و محبت شما چیست"

سرمقاله 28 دی 1298 "فقط سربسته می گوییم، خطر رسیده و با مهالک مصادف گشته ایم. تکلیف چیست".

در فضای آن زمان که تراشه های انقلاب اکتبر روسیه به همه اطراف از جمله ایران رسیده و صدها بلکه هزاران تن از شاهزادگان و بزرگان و ثروتمندان امپراتوری به ایران گریخته بودند، ارتش سفید به یاری بریتانیا قصد کمک به مخالفان کمونیزم تجهیز شده، اما در عین حال خبر می رسد که جنگ به شدت لندن را فقیر کرده و قرارداد 1919 هم با مخالفت مردم و ملیون ایرانی اجرا نشده مانده است، سید ضیا مانند همه سرهای پرشور زمان، خطر می کنند و قصد گرفتن ماهی دارند.

این در زمانی است که نصرت الدوله وزیر خارجه جوان وثوق الدوله و فرزند فرمانفرما در اروپا دارد نغمه های مخالف احمد شاه ساز می کند و خیال کودتا دارد. آیا سید ضیا که از قدیم با فرمانفرما دشمن بود این را می دانست که بخشی از نیروی قزاق در همدان مانده بودند و سالار لشکر معاون وزارت جنگ [فرزند دوم فرمانفرما] خرجشان را می داد تا نصرت الدوله با گرفتن اذن کودتا از لندن وارد شود.

در راه کودتا
سید ضیا در مصاحبه سال 1346 خود در پاسخ این سئوال می خندد. "همه چیز را می دانستم. می دانستم نصرت الدوله چه ماشینی خریده، هنوز در بین کاغدهایم نامه فروغی را دارم که خبر داد... مصمم بودم کاری بکنم. آدمی که مصمم است باید فکر همه کار را بکند".

نصرت الدوله با اندیشه کودتا در سر و با رولزویسی که با پول پدرش فرمانفرما خریده بود آرام آرام راه برف زده از شمال ایران به رشت و قزوین و تهران را می پیمود که سید ضیا در دومین دور گفتگویش با ژنرال آیرون ساید افسر انگلیسی که از جانب لندن مامور جمع آوری نیروهای آن کشور از جنوب روسیه بود تهدید کرد که اگر انگلیس نجنبد انقلاب جور دیگری می شود. و با پاسخی که شنید در صدد جذب یک نظامی مصمم برآمد. نظامیان صاحب نام و درس خوانده مانند کلنل ریاضی و امیرموثق حاضر نشدند علیه نظام موجود کاری کنند. سید ضیا یکی دیگر را برگزید.

او همان کسی بود که یک فرمان مهم اما کوچک تر را برد و به خوبی در قزاقخانه کودتا کرد و فرمانده مورد تائید ژنرال آیرون ساید را در راس آن نیرو گذاشت. او رضا خان بود که سید ضیا برایش یک درجه ترفیع گرفت و در یک عصر در جنگل به دیدار ژنرال آیرون سایدش برد.
ژنرال آیرون ساید داشت از ایران می رفت، دیپلومات های سنگین وزن انگلیسی هم در یخبندان تهران زمینگیر شده بودند و مشغول مذاکره برای تعیین دولت جدید که از ترکیب سید ضیا و رضاخان خبر رسید که آتریاد همدان به سوی تهران حرکت کرد. احمد شاه شایعه را شنید وزیرهمایون را با پنج هزار تومان پاداش فرستاد، گول این شایعه را خورده بود که قزاق گرسته برای کسب حقوق عق افتاده می آید. به دستور سید که شب هم در اردوگاه خوابیده بود هم فرستادگان شاه را دستگیر کردند هم پول را گرفتند و هم صاحب ماشین مجلل دربار شدند و با آن خود را صبح سوم اسفند 1299 به تهران رساندند. فقط در دروازه یوسف اباد یک دسته نظامی به سرگردکی یک افسر مصمم حاجعلی رزم آرا مقاومتی کرد و تیری انداخت وگرنه قزاق ها که لیموزین مصادره را در میان داشتند از خیابان های برف پوش تهران گذشتند به محل دیوان حرب رفتند. پیاده شدند و مطابق نقشه ای که سید در جیب داشت شروع به بازداشت بزرگان و سرمایه داران کردند. از صاحب نامان – به جز شاه و برادرش – هیچ کس مصون نماند.

دو روز بعد سید ضیاالدین که عبا و عمامه را کنار نهاده بود از احمد شاه حکم ریاست وزرای به استقلال گرفت و برای رضا خان فرمان سردار سپهی. حالا دیگر تنها کارش نوشتن سرمقاله نبود. قلمی که مقالات آتشین می نوشت اینک اعلامیه های دولت انشا می کرد و برای استانداران صاحب نام پیام ها می فرستاد و خبر می داد که صاحب عنان است و حکمران بالاستقلال.

تهران کودتا
تاریخ ورق خورد. تهران زیر کرسی بود. احمد شاه که احولات این کودتائیان را از نورمن کاردار سفارت بریتانیا پرس و جو کرده بود، همین اندازه که هنوز در کاخ بود و حکم را هم او توشیح کرده بود رضایت داشت. ادعا شده است که حاضر شده بود لقب عالی اتابک اعظم یا ظل السلطان را به او بدهد، سید خود قبول نکرد.

سید ضیا از نخستین دیدار خود با شاه گفت "ترسیده بود، به او گفتم ما آمده ایم که بلشویک ها برسرتان نریزند. من در پتروگراد دیدم چکار می کنند با شاهان . از ترسش با دست اشاره کرد که نگو. خطا کردم خطایم این بود که همه چیز را با رضاخان شریک شدم. همه رازها را به او گفتم. فکر نمی کردم این شاه راحت طلب برای دفع من با قزاق دست به می کند. فکر نمی کردم گور خودش را می کند. ورنه از همان اول پیدا بود که رضا خان چه می خواست. احمد شاه نفهمید و تاج و تختش را اسان داد. در حالی که من تاج و تخت او را نمی خواستم. می خواستم قدرت داشته باشم. نظرم به کاخ و تاج نبود".

هر چه بود دولت کودتا، به ریاست سید ضیا فقط صد روز ماند. شاه که روحیه خود را با رسیدن بهار بازیافته بود، هم به حمایت مدرس دلگرم شده بود هم به پشتیبانی فرمانفرما و دیگر رجال زندانی و در تبعید مانند قوام السلطنه و تیمورتاش و مدرس و مصدق، وزیر جنگ را فراخواند و نارضایتی خود را از سید ضیا به او گفت. پاسخ یک سلام نظامی محکم بود و "امر بفرمائید همین الان اعدامش می کنم". شاه با دستپاچگی فریاد زد "اعدام نه نه ... برود فرنگ برود به هر جا".

وقتی نماینده سردار سپه بدون وقت وارد کاخ بادگیر شد فهمیدم خبری شده است وقتی گفت به فرمان اعلیحضرت اتومبیل آماده است زیر لب فحشی دادم، خدایار خان دستش به اسلحه اش رفت خیال کرد سردار سپه را می گویم در حالی که مقصودم کسی بود که نفهمید چه بر سر خود آورده، خودش تاج را دو دستی تحویل کسی داد که هرگز جلو من ننشست. از من می ترسید".

با رفتن سید ضیا از ایران، و رسیدن وی به لبنان و فلسطین، او برای بیست و سه سال از صحنه سیاسی کشور دور شد، اما رضاخان یک سال و نیم بعد خود را به ریاست وزرا رساند، پنج سال بعد سلسله قاجار را منقرض کرد. سردار سپه در سال 1306 شاه شد و فرزند هفت ساله خود را هم ولیعهد کرد. حادثه ای که کس گمانش را نداشت در حالی که اساسش را کودتای سوم اسفند 1299 گذاشت.

این زمان بیست و پنج سال از ترور ناصرالدین شاه می گذشت، چهارده سال از انقلاب مشروطیت می گذشت. کسی که برنده این کودتا شد و بعد ها خود را تنها عامل آن اعلام داشت هنگام ترور ناصرالدین شاه محافظ نوه های او [فرزندان کامران میرزا نایب السلطنه] بود. هنگام توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه ارباب جمعی فوج سوادکوه که در باغشاه بودند همان جا که میرزا جهانگیرخان مدیر روزنامه صوراسرافیل به دار آویخته شد و اگر سید ضیا الدین هم نمی گریخت به همان سرنوشت دچار می شد.

دوران بعد کودتا
بیست و سه سال بعد از تبعید، سید ضیا که در فلسطین از شرایط بهره ها برده و ثروت ها اندوخته بود منتظر ماند تا پسر همان نصرت الدوله رقیبش [مظفر فیروز] به سراغش آید و از وی دعوت به بازگشت به کشور کند. در آن جا برای نخستین بار سید ضیا نه مصاحبه گر که مصاحبه شوند بود. مظفر که از تندروی و شیطنت هیچ کم از جوانی سید نداشت از وی پرسید خیالاتتان برای وطن چیست.

در تهران نوه فرمانفرما همه چیز را آماده کرده بود. روزنامه ای با نام رعد امروز، کرسی نمایندگی مجلس از یزد، تدارک یک حزب و همه این ها برای یک کار. مظفر فیروز که نصرت الدوله پدرش را رضا شاه کشته بود اینک قصد انتقام گرفتن از فرزند او را داشت. اما سید ضیا در زمان پختگی خیال چنین ماجراجوئی نداشت پس زمانی که محمدرضا شاه برایش دعوت فرستاد به کاخ رفت و در برابر فرزند رضا شاه تعظیم کرد.

سهم وی از قدرت، با همه تمایلی که بدان داشت، در 25 سالی که پس از بازگشت زنده ماند، حاشیه نشینی بود. ماند با خاطرات صد روز صدارتی که تاریخ ایران را دگرگون کرد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 23, 2011 at 6:39 AM , Anonymous Anonymous said...

در دور باطل انقلاب و کودتا گیر افتاده ایم. بقول کوروش : پروردگارا این سرزمین را از خشکسالی، دروغ ، کمونیسم و سنگ پای گرمساری که امروز قذافی را مذموم کرد بر حذر بدار .

 
At February 23, 2011 at 12:55 PM , Anonymous امیرمهدی said...

یاد آن شب ها خوشا آن روزها
صدارتی هم اگر هست چونان آن صد روز می باید باشد
تاثیرگذار و مانا

 
At February 23, 2011 at 6:54 PM , Anonymous savad kohi said...

javid reza shah kabir ke ma ra az torkan va vatanforoshan nejat dad.

 
At February 24, 2011 at 8:37 PM , Anonymous Anonymous said...

اقاي بهنود شما در كتاب سيد ضيا تا بختيار نوشته ايد ًمدرس باهوش و كهنه كار متمًن بود كه خطري از جانب اين قزاق ًًً رضا شاهً مملكت را

تهديد ميكند ميشه بفرماييد جه تهديدي؟

اخه تهديدي بدتر از اخوند جماعت

 
At February 25, 2011 at 6:42 PM , Anonymous خسته said...

یک سوال خارج از موضوع: صفحه ی فیس بوک شما، با حدود هفتاد، هشتاد عضو، پر شده و کسی را قبول نمی کند...در حالی که صفحات یگران، معمولا تا 5000 نفر را میپذیرند...علت چیست ؟

 
At March 10, 2011 at 12:55 PM , Anonymous Anonymous said...

مسعود جان منشکرم

 
At May 5, 2011 at 4:06 PM , Anonymous Anonymous said...

Facsinating!

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home