Saturday, February 12, 2011

درسی که مبارک از سرنوشت شاه گرفت

این مقاله ای است که برای بی بی سی فارسی نوشته ام

استعفای حسنی مبارک و ترک کاخی که سی سال ساکن آن بود، از دیدگاه بخشی از ناظران تکرار همان صحنه ای است که سی و دو سال قبل در ایران اتفاق افتاد و به نظام چند هزار ساله پادشاهی پایان داد. آن رویداد نیز همچون سرانجام کار حسنی مبارک پایان یک سری گفتگو، رفت و آمد، اندیشه ورزی و مشورت بود. روندی که در مصر کمتر از یک ماه طول کشید و در ایران بیش از یک سال.

حسنی مبارک خود شاهد یک سال پایانی سلطنت شاه بود و آگاه از تب و تاب آن. وی بهمن ۱۳۵۶ در آخرین روزهای آرامی ایران و سلطنت شاه به عنوان میهمان وی به تهران رفت، چند روز قبل از وقایع تبریز، و در ۳۶۰ روز بعد دید و شنید که چه بر سر قدرت به ظاهر بی جانشین شاه آمد.

شباهت های ناگزیر
داستان پایان کار سلطنت محمد رضا پهلوی را باید از زمستان سال ۱۳۵۵ آغاز کرد، زمانی که مردم آمریکا در واکنش به رسوایی واترگیت، روی از جمهوری خواهان برگرداندند و به جیمی کارتر یک بادام زمینی فروش و مبلغ دینی برای ریاست جمهوری رای دادند، همان کسی که در مبارزات انتخاباتی خود چند باری علیه دیکتاتوری های متحد آمریکا سخن گفته و یکی دوبار از ایران، شیلی و کره جنوبی نام برده بود.

پایان کار حسنی مبارک نیز با دومین سال ریاست جمهوری باراک اوباما همزمان شد که به دنبال رویگردانی مردم ایالات متحده از جمهوری خواهان به جهت ناکامی در جنگ با عراق و افغانستان با تاکید بر موازین انسانی و حقوق بشری به رهبری آمریکا رسید و گفت به جای اعزام ارتش معتقد به جنبش های مردمی برای تغییر خاورمیانه است.

در سال ۱۹۷۷ انتخاب یک دموکرات هوادار حقوق بشر در آمریکا، یک بداقبالی بزرگ برای شاه ایران بود که به طور سنتی با جمهوری خواهان کار می کرد و از دوران دموکرات ها خاطرات بدی داشت.

بدتر اینکه وقتی ستاد انتخاباتی کارتر حقوق بشر و انتقاد از دیکتاتوری های متحد ایالات متحده را تبدیل به یک اصل کرد که نظام پادشاهی ایران سه سالی بود که غره از افزایش درآمد نفت طرحی را به اجرا گذاشته بود که ایران را هدف اصلی انتقادهای حقوق بشری کارتر قرار می داد.

پادشاه از یک سو با تاسیس حزب فراگیر رستاخیر قصد داشت طبقه متوسط را محکم پشت نظام قرار دهد و از دیگر سو دستگاه امنیتی اش قرار بود با یک یورش گسترده باقی مانده چریک های چپگرا و اسلامگرا را با حداکثر خشونت از میان بردارد؛ عملی که در طول سال ۵۵ هر روز خبری ساخت که نشان می داد در درگیری ساواک، جوانانی با رشادت و قهرمانانه کشته شده اند.

این ناهمزمانی وقتی دردناک تر شد که خاموشی های پی در پی برق، زمستان سرد را سردتر کرد و تورم و گرانی مسکن نارضایی هایی را دامن زد و شاید مهم تر از اینها سرطانی که در تن پادشاه ریشه کرده بود. همه دردی از همه پنهان ماند تا او خود به تنهایی بار سنگین همه مصائب را بر دوش کشد.

حسنی مبارک ۸۲ ساله هم با رنگ مدام موهای سر خود و دستکاری در عکس های خود سعی داشت پیری را از مردم مصر نهان دارد؛ چرا که گمان می رفت باخبر شدن مردم از ضعف و پیری او، نظم زندگی هشتاد میلیون نفر را در سرزمین تاریخی مصر به هم ریزد. با این تفاوت که حسنی مبارک در لحظه به لحظه سرنوشت دردناک آخرین پادشاه ایران بود تا روزی که در قاهره درگذشت و تنش در مسجد رفاعی به ودیعه گذاشته شد.

اولین تصمیم: تغییر دولت
بعد از رسیدن ویلیام سولیوان سفیر تازه دولت تازه آمریکا به تهران، اولین تصمیم پادشاه برای تغییر، تغییر نخست وزیر بود، عملی که به تنهایی درباره اش تصمیم گرفت و در جایی ثبت نیست با کسی مشورت کرده و یا از جایی برای آن پیامی دریافت کرده باشد.

امیرعباس هویدا بعد از سیزده سال ریاست دولت، جای خود را به جمشید آموزگار داد که قرار بود تیمی تکنوکرات را بر سر کار آورد. فضای باز سیاسی رهاورد دولت تازه بود که با اعلام آن سیاست پیشه گانی که ربع قرن با سرکوب و اختناق ساکت شده بودند احساس کردند موقع کار رسیده است.

صدای تغییر در دستگاه حکومتی ایران را اول بار دانشجویان ایرانی خارج از کشور متشکل از هزاران جوان ایرانی شنیدند که با بورس های گشاده دستانه دولت و یا استفاده از مواهب رونق اقتصادی دهه شصت به آمریکا و اروپا رفته و در آنجا با دموکراسی ها برخوردی از نوع نزدیک یافته بودند.

سپس گروه های ملی و مذهبی پیام را شنیدند و خبر به زندانیان سیاسی با رسیدن ماموران صلیب سرخ، نو شدن در و دیوار زندان و اضافه شدن تلویزیون و میز پینگ پونگ به بندهای سیاسی، رسید.

موجی که زیر پوست جامعه سیاسی افتاده بود، کم کم همه گیر شد. نمایشی در جشن هنر شیراز، مراجع و علما را بعد سال ها به حرکت درآورد و تلگرام نویس کرد.

گفته می شد جوانان مذهبی به اتوبوس دانشجویان دختر و پسر که از اردویی مختلط باز می گشتند سنگ زده اند و دانشجویان بهایی در جاهایی مانند شیراز ربوده و آزار می شوند.

حکومت از طرق مختلف، گفتگو با علمای قم و نجف و مشهد را آغاز کرد، گفتگوها بی حاصل نبود تا درگذشت مصطفی خمینی پسر بزرگ آیت الله خمینی، که نامی دیگر را برای نسل تازه زنده کرد. همراه شد

وقتی اردشیر زاهدی محرم پادشاه و سفیر ایران در آمریکا، به عنوان شاهدی نزدیک از تحولات کاخ سفید، بعد از سال ها که با دولت قهر بود، به تهران برگشت، بازگشتش همراه با شایعاتی شد.

سیاست پیشه گان راهی حصارک، خانه زاهدی شدند تا دریابند آمریکایی ها در باره نظام چه فکر می کنند؛ از جمله این مشتاقان پادشاه بود که هرگز از سفیر خود نپذیرفت که تیم دولت جیمی کارتر آشفته و بی تصمیم است و باید ایرانی ها مستقل و متکی به خود مسائلشان را حل کنند.

انعکاس نظرات برژینسکی دبیر شورای عالی امنیت ملی به شاه وقتی با گفته های ویلیام سولیوان سفیر دولت کارتر در تهران مقایسه می شد، بر حیرانی ها می افزود.

اما فعالیت های سفیر پرنفوذ شاه در واشنگتن نتیجه داد. پادشاه به دعوت جیمی کارتر برای بیست و نهمین بار به آمریکا رفت، سفری که قرار بود برای طرفین زمینه همکاری بسازد با حمله دانشجویان ایرانی مخالف رژیم و درگیریشان با پلیس واشنگتن به چنان حادثه ای تبدیل شد که فیلم و عکس های اشک ریزان شاه و ملکه، رییس جمهوری و خانم کارتر همه جا دیده شد.

اولین خطا
روحیه بازیافته از سفر آمریکا ، چنین می نماید که شاه را همزمان با پیش بردن مذاکراتی با روحانیون میانه رو، به جنگ آیت الله خمینی فرستاد که اعلامیه های تند می فرستاد و به گزارش ساواک، بیش از هر کس در میان زندانیان سیاسی هوادار داشت.

حاصل این تصمیم گیری انتشار نامه معروف به رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات، و شورش قم در پی آن بود، که برخلاف تصور نه تنها جناح میانه رو قم را – که طرف مذاکره حکومت بودند – تقویت نکرد، بلکه قوتی به تندترین جناح ها بخشید. در چهلم کشته شدگان قم، دانشگاه تبریز به چنان آشوبی کشیده شد که خود مبدا تاریخی دیگر شد. مذاکرات بی نتیجه می ماند.

در سالگرد پانزده خرداد – روزی که به نام آیت الله خمینی آتشین مزاج ثبت شده بود – چنان آشوبی در قم برپا شد که همه مذاکره کنندگان طرف گفتگو نظام و پادشاه به زیر سایه جناح تندرو رفتند.

در همان حال دولت آموزگار اصلاحات اقتصادی را با صرفه جویی و فاش کردن شکست های اقتصادی آغاز کرد، شاه در مصاحبه ای یا ایرانیان و جهانیان از احتمال تبدیل ایران به ایرانستان دم زد، جبهه ملی چهارم برای سی ام تیر تدارک جمعیت دید. مرداد که رسید به دستور شاه گفتگو در باره آزادی انتخابات آزاد شد.

بخشی از مذاکرات تابستان سال ۵۶ به شهبانو سپرده شد. او که در فاصله کوتاهی سه بار به مناسبت های مختلف به آمریکا سفر کرد، سرانجام خود را به نجف هم رساند و ملاقاتش با آیت الله خویی رهبر شیعیان جهان می توانست روحیه ای به نظام بدهد.

اما برخاستن صدای الله اکبر از پشت بام خانه های اصفهان و اعلام حکومت نظامی در آن شهر نشان داد جناح مذهبی فرمان از جای دیگر می گیرد.

با آتش سوزی در سینما رکس و کشته شدگان عده زیادی از مردم دیگر جایی برای دولت فضای باز سیاسی نبود. جمشید آموزگار و تیم تکنوکرات هایش بعد از یازده ماه در کوره حوادث ذوب شدند. اولین تدبیر شاه به ناکامی رسید.

دومین دولت تحول
مذاکرات شاه و مشورت ها برای تعیین دولت تازه، نوبت را به جعفر شریف امامی رساند. بالاترین مقام ماسونی ایران، یک روحانی زاده که شانزده سال قبل وقتی برای بار اول نخست وزیر شد، روابط خوبی با روحانیون و جناح مذهبی داشت و در عین حال روابط سرد با مسکو را هم التیام بخشید.

او از دید شاه همه مشخصات را برای مهار ناآرامی ها داشت، اما از نظر مردم فرق زیادی با دیگران نداشت. شریف امامی همان اول کار به شاه گفت قصد دارد برای بازگرداندن آیت الله خمینی به نجف برود؛ شاه شانه هایش را بالا انداخت.

شریف امامی با تشکیل دولتی به عنوان دولت آشتی ملی، به اصلاحاتی دست زد، ساواک را از دخالت در اعتصاب ها بازداشت، با مطبوعات برای برداشتن سانسورها به تفاهم رسید، با کارکنان اعتصابی دولت بر سر افزایش حقوق، دومین گام بلند شاه به سوی مصالحه می رفت به ثمر برسد و نخست وزیر منتظر رای اعتماد مجلس بود تا راهی نجف شود. در این فاصله حزب فراگیر رستاخیز را منحل ساخت و در جهت کسب رضایت علما اعلام داشت که بنیاد پهلوی – که خود ریاستش را به عهده داشت – وقف است و قمارخانه ها تعطیل می شود.

گام بعدی دولت شریف امامی آزادی زندانیان سیاسی بود که آزادی مشهورترین آنها آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری و چهره های اصلی چریک های چپ در روز چهارم آبان – زادروز شاه – اعلام شد.

ضعف حکومت چنان آشکار بود که چند زندانی نپذیرفتند در آن روز پا از زندان به در بگذارند مبادا اعتباری بخشیده باشند؛ همان ها که مقابل زندان اوین با هزاران تن روبه رو بودند که از آنان همچون قهرمان استقبال می کردند.

اولین مشورت
ادامه التهاب هایی که به هر مناسبت مردم را به خیابان ها می کشاند، سرانجام شاه را به نقطه ای کشاند که پیش از آن سابقه نداشت. وی از فرماندهان ارتش دعوت کرد تا با وزیران در یک جلسه مشترک جمع شوند و برای کشور راه یابی کنند.

این جلسه چنان که ثبت شده در تاریخ پادشاهی پهلوی بی سابقه بوده، بلکه همواره تلاش بر آن بود که نظامیان وارد حیطه دولت نشوند و دولتمردان از کار نظام دور بمانند. اما این بار شاه حاضران را اجازه می داد که در حضور وی با هم گفتگو و راه نمایی کنند.

رجال و تیمسارانی که همواره از دخالت در معقولات ترسانده شده بودند مدتی طول کشید تا باور کردند. آن گاه نشان دادند که راهی نمی شناسند.

بنا به اسناد، منوچهر آزمون عضو قدیمی دولت ها، اول کسی بود که دعوت شاه را پاسخ داد و زبان گشود. پیشنهادش این بود که شاه خود فرمان انقلاب را در دست گیرد و چند تن از دولتمردان ناراضی تراش پیشین را اعدام کند، ناصر مقدم رییس ساواک که از سوی پادشاه مامور مذاکره با ناراضیان و مخالفان بود، بیش از همه خبر داشت آنها چه می گویند، به طعنه به آزمون گفت شما خود در لیست اعدامی ها قرار داری. حاضران خندیدند و شاه تذکر داد که جای شوخی نیست. شرایط حساس است.

اولین و آخرین جلسه مشترک دولت و ارتش به پادشاه نشان داد کسانی که برای اطاعت از وی برگزیده شده بودند، در روزگار سختی به کار نمی آیند.

از آن روز بود که سپهبد مقدم مامور شد علاوه بر رجال مغضوب و قدیمی مانند عبدالله انتظام، علی امینی، دکتر صدیقی، علی دشتی، امیرتیمور کلالی، چهره های مبارز و مصدقی، را هم نزد وی ببرد. او حتی حاضر شد ریاست دولت را به علی امینی بسپارد که همان روزها وی را "نوکر منصوب آمریکا" خوانده بود.

در همین زمان در گوشه و کنار تهران کسانی مشغول گفتگو و راه یابی بودند و چون طرحشان را برای پادشاه می بردند شباهت تامی به هم داشت. در بیرون از ایران هم اسناد نشان می دهد که موضوع ایران در گفتگوی رهبران جهان مطرح بود و کم کم احتمال اندیشیدن به امری مطرح می شد که به نوشته ویلیام سولیوان پیش از آن فکر نکردنی می نمود: ایران بدون شاه.

راه حل نظامی

بی نتیچه بودن مذاکرات با رجال سیاسی که جا درجای گفته هایشان، ملامت به خاطر گذشته ها بود، در زمانی که به دلیل مخالفت نزدیکان پادشاه، حاضر نشد ریاست دولت را به اردشیر زاهدی واگذار کند، و داوطلبانی مانند هوشنگ نهاوندی هم از نظرش کاری نمی توانستند، تنها یک انتخاب باقی گذاشت: نظامیان.

انتخاب دولت نظامی در حالی که نزدیک دو ماه از برقراری فرمانداری نظامی در یازده شهر می گذشت، و سپردن آن نه به دست غلامعلی اویسی فرماندار نظامی مشهور به قاطعیت بلکه به ارتشبد عباس قره باغی همسن و همکلاس پادشاه، یک امیر ستادی که به نرم خویی شهره بود، تنها یک دلیل داشت همان که پادشاه در سخنرانی تاریخی خود بیان کرد.

در اعلام تشکیل دولت نظامی به ریاست ارتشبد ازهاری فرمانده نیروهای مسلح، شاه برای نخستین بار مستقیم با مردم سخن گفت. دوربین تلویزیون را به کاخ برده بودند، فیلمبرداران و گروه فنی که همواره نظم و تشریفات را دیده بودند شاهد شدند که تا آخرین لحظات ضبط بر سر متن این پیام در پشت در گفتگوست و گاه صداها بلندتر از همیشه به گوش می رسد.

سرانجام شاه سینه صاف کرد و خطاب به مردم گفت صدای انقلاب شما را شنیدم. و به خطاهای خود اعتراف کرد و از مردم خواست به خاطر امنیت کشورشان امکان دهند که نظامیان آرامش برقرار کنند تا به فاسدان رسیدگی شود و انتخابات آزاد برگزار گردد.

واکنش به سخنرانی ارتشبد ازهاری در مجلس سنا، در زمانی که نظامیان مدت ها بود در نفربرها و تانک هایشان در شهرها سرگردان بودند و ذوب می شدند، الله اکبرهای شبانه مردم بود که هم شاه و ملکه و هم ژنرال هویزر را از خواب شبانه به کابوس وحشتناکی مبتلا کرد .

او گفته بود این االله اکبرها نوار است. هزاران تن فردایش در خیابان های کشور پاسخ دادند ژنرال چهارستاره بازم بگو نواره ... نوار که پا نداره.

سرعت حوادث و باطل شدن راه حل های مختلف، به نوشته داریوش همایون پادشاه را به هزیمت زودهنگام واداشت، ازهاری در اولین روز کاری دولتمردان سابق، از جمله امیرعباس هویدا و وزیران وی را دستگیر و در یک پادگاه نظامی محبوس کرد. منوچهر آزمون هم در میان زندانیان طرحی بود که اول بار خود مطرح کرده بود.

دیدار چهره های متنفذ سیاسی اروپایی و آمریکایی از تهران، دیگر مانند دوران اوج برای تجلیل و تحسین از رهبری های شاهانه – چنان که جیمی کارتر در شب سال نو مسیحی در تهران گفت – نبود، جورج بال از طرف حاکمیت آمریکا آمده بود تا نظر روشنفکران و مخالفان میانه رو نظام را بداند، وزیر دفاع آمریکا می خواست حساب تنخواه گردان خریدهای نظامی تامین شود. بخشی از این گروه بعدها در خاطرات خود نوشتند که آثار سرگردانی و ناتوانی را در شاه دیده بودند.

راه حل دولت نظامی زودتر از آنکه تصور می رفت در میان تاکیدهای مدام شاه که از نظامیان فقط ایجاد آرامش می خواست و آنها را از خشونت نهی می کرد، بی اثر شد.

نظامیان در سراسر کشور در خیابان ها به قایم باشک با جوانانی سرگرم شدند که گاه به آنها گل و شیرینی می دادند. هیبت ارتش شاهنشاهی از میان رفت. یک تن هم مذاکره و مصالحه ناپذیر خود را به پاریس رساند و رهبر انقلاب شد. اول بار او گفت: شاه باید برود. سخنی که از یکی دوماه قبل نوک زبان سیاستمداران آمریکایی بود که بیشتر نگران چند هزار مستشار نظامی خود بودند که گاهی کشته می شدند و سلاح های مدرنی که می ترسیدند به دست همسایه شمالی ایران بیفتد.

سرانجام آخرین بخش داستان فرارسید، نمایندگان آمریکا و فرانسه و کشورهای دیگر، دوستان و متحدان شاه، خود را به نوفل لوشاتو می رساندند.

شاه بیمار و تنها در هوا شمشیر می زد و هنوز دنبال راه های مصالحه می گشت. از دل این روزهای سخت، یکی از ناراضیان و ملی گرایان حاضر شد آهن داغ را از دست پادشاه بگیرد. شاهپور بختیار نفر دوم جبهه ملی، وقتی رای اعتماد تشریفاتی را از مجلس دریافت کرد که جت شاهین هواپیمای اختصاصی شاه در فرودگاه منتظر بود.

غلامحسین صالحیار، سردبیر روزنامه اطلاعات از چند روز پیش تیتر موعود را با صفحه بند روزنامه آماده کرده در کشو میز داشت. روز ۲۶ دی ۱۳۵۷ این تیتر بالای روزنامه نشست: شاه رفت. و نسخه ای از آن به پاویون دولت رسید. شاه از نخست وزیر خود گله کرد که قرار بود تا هست احترام وی حفظ شود.

با بلند شدن هلی کوپتر دربار، فرماندهان نیروهای سه گانه که با ژنرال هویزر جلسه داشتند سر بر دوش او گریستند و ارتشبد قره باغی تنها فرد نظامی که در طول ۵۷ سال بدون بالاسری تاجدار فرماندهی ارتش ایران را به دست گرفته بود، از ژنرال آمریکایی [معاون پیمان اتلانتیک شمالی – ناتو] اجازه گرفت برای شرکت در مراسم تودیع به فرودگاه برود.

سربازان ارتشی که شاه به فرماندهی آن می نازید، ژاندارم خلیج فارس و بزرگ ترین و مجهزترین ارتش خاورمیانه بود، در خیابان ها سرگردان بودند و فرماندهانش در جلسه با هویزر که ماموریت داشت مانع از فروپاشی ارتش شود، از آنها سرگردان تر.

ارتشبد قره باغی وقتی دید شاه رفتنی است با احترام پرسید پس کد رمز نظامی چه می شود. می خواست بداند چطور دستور بگیرد و گزارش بدهد. شاه شانه هایش را بالا انداخت و کد برای چه.

در این زمان تمام اجزای حکومتش مشغول مذاکره با مخالفین بودند و قدرت اصلی در دست آیت اللهی بود که خطاب به جیمی کارتر گفت: "شما از کسی می خواهید منافعتان را تامین کند که منافع خودش را تامین نمی تواند، خودش را نمی تواند نگاه دارد".

حسنی مبارک سرنوشت یک ساله پایان زندگی شاه را دید. درس بزرگی در آن سرگذشت پنهان بود که شنید. نگذاشت بحران از یک ماه بگذرد و به نقطه غیرقابل بازگشت برسد و ارتش متلاشی شود. تا بود مسئولیت ها را روشن کرد و صحنه را به شورای فرماندهان نظامی سپرد و رفت.

در حالی که شورای فرماندهان نظامی که در روز ۲۲ بهمن ۵۷ تشکیل شد باز منتظر فرمان بود و وقتی نزدیک ترین دوست و محرم شاه، ارتشبد حسین فردوست، گفت ارتش بهتر است در مجادله مردم و حکومت بی طرف بماند؛ همه آن را امضا کردند. رژیم پادشاهی هزاران ساله پایان گرفت.

حسنی مبارک به راه شاه ایران نرفت چون امتیازی بزرگ داشت. [این امتیاز که] سرگذشت آخرین پادشاه ایران را دیده و تجربه کرده بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 12, 2011 at 3:03 PM , Blogger انسان سکولار said...

خیلی زیبا بود خیلی

باید قبول کرد که شاه دلش شکسته بود و ایران بدون خودش ویران خواست

اما متاسفانه من انقلاب مصر را هم یک توطئه می‌بینم

بگذار دوستان ریشخندم کنند و مرا به توهم توطئه متهم کنند ولی اینچنین فکر می‌کنم

 
At February 12, 2011 at 3:17 PM , Anonymous Anonymous said...

بادرود جناب بهنود
مقاله خوبي بود فشرده ده ها كتاب خاطرات وتفسيرهاي روزهاي پاياني نظام شاهنشاهي ولي در پايان يك نوع حزن عجيبي به من دست داد اين غم براي من آشناست..........

 
At February 12, 2011 at 4:49 PM , Anonymous korosh said...

با رفتن شاه تنها کشور درون چاه استبداد مذهبی افتاد و قرون وسطای ایران و انحطاط فرهنگیمان شروع شد
نظام شاه قطعا نیاز به اصلاحات سیاسی داشت ولی هرگز آن تصویر جعلی که شما میسازید نبود
و نظامی مدرن و توسعه گرا بود
دیکتااوری مذهبی ارمغان رفتن شاه بود همین

 
At February 12, 2011 at 6:25 PM , Anonymous Anonymous said...

‫بر خلاف سپاه پاسداران، ارتش در قضایای سال گذشته ایران اعتبار خود را حفظ کرد، مورد وثوق مردم ایران است، و میتواند نقشی که ارتش مصر در رهایی ملتشان بر عهده گرفت، به دوش بگیرد. همین!

 
At February 12, 2011 at 7:38 PM , Anonymous خسته said...

هر چه بنویسید،میخوانم...اما در پایان هر جمله با خودم میگفتم: این قیاس، چه به ما میدهد و چه سودی برایمان دارد؟...وقتی که پس از سی و دو سال، پشت همان سنگی هستیم که بودیم؟

 
At February 12, 2011 at 9:13 PM , Anonymous Anonymous said...

تنها وجه تشابه بین مبارک و شاه کاخ نشینی شان بود وگرنه مقایسه یک افسر عالیرتبه ارتش ملی با کسی که ایران را ارث پدری خود می دانست و از ارتش هیچ نمی فهمید و فقط یک گوریل بی مخ جان نثار می خواست ، شاید درست نباشد. مبارک مملکت را بدست هم مسلکان خویش سپرد ولی شاه ... .

 
At February 12, 2011 at 11:36 PM , Blogger khasha said...

سلام مسعود جان

جسارت كردم و نقد كوتاهي بر اين نوشته ات نگاشته ام. اگر آدرس ايميلت را بدهي برايت ارسالش مي كنم.
متشكرم

خشايار

 
At February 13, 2011 at 2:06 AM , Anonymous امیرمهدی said...

خوب شد که با وجود کهولت سن ندیدیم موهای سپیدش را
گرچه فشار گردون بر او مستولی شده بود
پرسیدم موهای سپید را به سبب تجربه و تکامل فکری بدانم یا سیر طبیعی یا چیز دیگر؟
گفت به این سبب بدان
شد از فشار گردون مویم سپید و سرزد
شیری که خورده بودم در روزگار طفلی

 
At February 13, 2011 at 7:31 AM , Anonymous Anonymous said...

خیلی زیبا بود،و دو نکته:
1- برخلاف نظر شما، هویزر به گفته ژنرال الکساندر هیگ (فرمانده او) یک ماموریت بیشتر نداشت و آن جلوگیری از کودتای ارتش یا مقاومت احتمالی آن بود.
2- ارتش مصر بر خلاف ارتش شاهنشاهی برای اطاعت محض از شخص اول تربیت نشده است، درنهایت مبارک با فشار همین ارتش استعفا کرد. البته من هنوز نمی توانم درک کنم چرا او فرصت تاریخی شب پیش از استعفا را برای یک خداحافظی مقتدرانه و حماسی از دست داد!.

 
At February 13, 2011 at 8:22 AM , Blogger آزادی و داد said...

زنده یان آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری در 9 آبان 57 آزاد شدند نه 4 آبان

 
At February 13, 2011 at 8:36 AM , Anonymous مجيد said...

آقاي بهنود شما در مورد 25 بهمن چيزي شنيده‌ايد؟ مثل اينكه خبرهائي هست. البته اگر قسم خورده‌ايد همواره با نگاه به گذشته مطلب بنويسيد بايد لااقل تا 26 بهمن صبر كنيد ... حيف

 
At February 13, 2011 at 9:30 AM , Anonymous Anonymous said...

http://www.youtube.com/watch?v=vEcjV_mVBWo&feature=related

 
At February 13, 2011 at 11:03 AM , Anonymous Anonymous said...

در پاسخ ازادی و داد عرض می شود همان طور که دقت می فرمائید آقای بهنود نوشته رژیم می خواست چهارم ابان به مناسبت تولد شاه زندانیان سیاس را ازاد کند برخی قبول نکردند و ماندند. همین که شما متذکر شده اید

 
At February 13, 2011 at 3:32 PM , Anonymous hassan said...

Beautiful and informative, as always, thanks

 
At February 13, 2011 at 5:10 PM , Blogger hamed farmand said...

و چه پیش بینی درستی بود انگار ... ارتش داره همه چی رو در مصر دستش می گیره

 
At February 13, 2011 at 7:34 PM , Anonymous Anonymous said...

Hello Mr.Behnood,

You did not mentioned anything about our Northern Part neighbor. Do you think that if Russia would exist now US would support Egypt movement? western countries supported Khomeni because they were afraid of Communism. same thing that happened during Mosadegh which you know i better.We have suffered a lot being neighbor with "Russia" during 2 centuries.

A.Edjlali

 
At February 14, 2011 at 6:22 AM , Anonymous arash said...

بهنود عزیز،
چند کامنت بالاتر در مورد ژنرال هیگ نوشته بودم. گفتم بدون سند حرف نزده باشم:
http://romanbrackman.com/Assets/carter_pr_ch7.pdf

آدرس بالا فصل هفتم از کتابJimmy Carter Provocateur-in-Chief نوشته Roman Brackman است

 
At February 15, 2011 at 12:55 PM , Blogger انسان سکولار said...

چه ملتی!

چه ملت قهرمانی

همیشه سبز همیشه در انقلاب همیشه در فریاد مرگ بر

مرگ بر این

مرگ بر اون

و البته بعد هم خدا بیامرز گوی همان که معتقد بودند تا کفن نشود این وطن وطن نشود

به به چه بصیرتی چه ذکاوتی

راست است هنر نزد این ملت است و بس؟
راست است که این ملت باهوشترین و بهترین ملت دنیاست؟

راست است که از نژاد برتری است؟

حالا کار نداریم که تهران و شیراز و اصفهانش صد سال پیش ده کوره‌ای بیش نبوده اما همه نه دهاتی‌های پر افاده که نجیب‌زادگانی فرهیخته هستند

فقط امان از چشم بد امان

 
At February 19, 2011 at 3:57 AM , Anonymous Anonymous said...

سکوت شما در برابر جنایت جاری نوعی همکاری است و پرداختن به تاریخ شاهنشاهی و نقد کور آن فقط به کار کسانی‌ میاید که به دنبال حفظ تنها خودشان هستند

 
At February 19, 2011 at 1:55 PM , Anonymous با عرض معذرت said...

این برادر یا خواهر عزیز می گوید مرا بیدار نکنید می خواهم بخوابم ما هم می گوییم خواهر یا برادر بخواب. کسی مزاحم تو نیست اما تو هم مزاحم ما نشد می خواهیم بدانیم در گذشته چه بوده و گذشته را چراغ راه آینده کنیم . می شود؟

 
At March 4, 2011 at 10:24 AM , Anonymous Anonymous said...

To that secular guy (انسان سکولار): being a village 100 years ago is better than not existing at all 100-200 years ago. You don't say in which village you yourself were born? If our country lacks many things, it at least has dudes like you who are brave and condescending from behind the curtain of anonymity.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home