Sunday, February 28, 2010

اندک اندک جمع مستان می رسند


زینت این پست کاری از مانا نیستانی که نیاز به شرح ندارد

در خانه دکتر محمود خان همه به صفحه تلویزیون میخ شده بودند و با دیدن فیلم های سیتمائی مثل از این جا تا ابدیت و بازی خیره کنند مونتگمری کلیف و سوژه جذاب فیلم گاه اشک می ریختند و گاه شادی می کردند و هیچان نشان می دادند، از پنجره خانه همسایه شان پیدا بود، از خانه حاج لباسچی هم درختان حیاط خانه دکتر دیده می شد همین باعث شد که آن ها هم بزودی یک گیرنده تلویزیون خریدند. اما در همان شب ها که در خانه دکتر محمودخان هیجان بود و اشک و شادمانی، با دیدن همان فیلم در خانه حاجی حاضران خشمگین و گاهی با غضب نیمه کاره و هنوز فیلم تمام نشده بر می خاستند و می رفتند بخوابند.

از دورانی می گویم که یک فرستنده تلویزیون آمده بود به تهران، که متعلق به مستشاری نظامی آمریکا بود و به زبان انگلیسی دو سه ساعتی در روز برنامه پخش می کرد. فقط خانه حاج لباسچی نبود خیلی از خانه ها کسی را نداشتند که زبان فیلم های آمریکائی را بفهمد، تلویزیون را خریده بودند که از قافله عقب نمانند. جعبه جادوئی جذاب آمده بود گوشه اتاق. و غوغائی بود شب های شنبه و یکشنبه که فیلم سینمائی نشان می داد.

آن جا که واکنش ها به فیلم طبیعی بود و هیچ عصبیت و نومیدی راه نداشت خانه هائی بود که یکی زبان می دانست و برای بقیه می گفت قصه کجا می رود. اما همچنان که قهرمانان داستان فیل در تاریکی مولانا هر کدام حدسی درباره فیل می زدند، در خانه حاجی هم همین بود، به حدس و گمان فیلم جلو می رفت و هیچ گاه آن چه رخ می داد با حدس و گمان کسانی که شمعی در کفشان نبود جور نمی آمد.

یکی می گفت این یارو به زن آرتیست نظر دارد، و پیش بینی می کرد که سرنوشتی دردناکی در انتظار اوست، آرتیسته تکه تکه اش می کند این ناکس را. اما لحظاتی بعد که آن یارو و آرتیسته با هم دوستانه گپ و گفت داشتند پیشگو نتیجه می گرفت که این آمریکائی ها بی غیرتند. در اثر زبان ندانی خواهر قهرمان قصه همسر او فرض می شد بنابراین معلوم نبود گفتگوی بسیار دوستانه این "خواهر" یا جوان همسایه چطور باید تحمل شود. برای همین دائم شنیده می شد که این فیلم ها بی سروته است. بنجل است. و به کارگردان و هنرپیشه و تهیه کننده فیلم ناسزا بار می شد. میهمانان خسته و نومید از جلو تلویزیون بر می خاستند. گاهی به آمریکائی ها بد می گفتند و هیچ نمی دانستند چرا در خانه دکتر محمود خان چنین نومیدی و عصبیتی حکمفرما نیست.

همچون امروز
این واقعه که در سال های سی در تهران رخ می داد در این روزها به یادآوردنی است. در جنبش اعتراضی سبز نیز در این هفت ماه کسانی زبان قصه را ندانستند، از ظن خود یار این جنبش شدند، باور نکردند که این جنبشی است در داخل مجموعه جمهوری اسلامی با همه ضوابطش، به قصد پاک کردن بدعهدی ها و تندروی های دولت فعلی، برای در خواست زندگی بهتر و آزادتر، نه بیش از این. باور نکردند که کم اند آن ها که در ایران خیال تغییر نظام در سر می پزند، و ندانستند که اگر هم چنین خیالی در سرهائی باشد عبرت آموزی روزگار کار خود را کرده و همان ها هم معتقدند ابتدا بهترست چاه کنده شود بعد منار دزدیده. نفهمیدند که مردم ایران در صحنه واقعی با درد واقعی و شکنجه واقعی و تیر واقعی زندگی می کنند، با پول واقعی هر روز بی ارزش شونده خرید می کنند، بنابراین چنین نیست که گویا بازیگران یک نقش اند و خریداران تئوری هائی که هیچ کس ضامن اجرای آن نیست.

آن که خواهر آرتیسته را معشوق یا همسر وی فرض کرده بود، از زبان ندانی، به قاعده وقتی می بیند وی گردن آویز دیگری است، باید به زمین و اسمان بد گوید و به بدعهدی کارگردان و حتی زمانه بی درد خشم گیرد.

این روزها پرست فضای مجازی از کسانی که خشمگین اند و گاهی نومید. بیشتر همان ساده دلان دور مانده از واقعیت های جامعه اند که منتظر بودند با یک تکان دیگر بنا فرو ریزد، و فرونریخت.

به باورم چنین نومیدی و خشمی در بدنه اصلی سبز، در جوانانی که منتظر فرصت اند تا به ترتیبی بهتر و روشن تر، بی خدشه و کم هزینه سخن خود را به کرسی بنشانند وجود ندارد. به باورم کم خبران ساده دل و اسان گیرند که جز نومیدی نصیب نبرده اند البته هزینه ای هم بر دوش جنبش گذاشته اند. اما باک نیست. در مقابل دست ها رو شده است. اگر در یک طرف مقابله خطای محاسبه مشهود شده، در سوی دیگر ننگ بر چهره هائی نشسته که پاک شدنی نیست همان ها که خشونت وارد صحنه کردند، همان ها که بیمارگونه منتظر بودند تا جوانان مردم را بی بالاسر و مانع در چنگ خود ببنیند. همان بیماران که گویا سال ها بود در انتظار بودند تا بخشی از جامعه را لینچ کنند. انگار هواداران کوکلوس کلان بودند که به سوتی نیمه شبان با طناب دار، و آتش زنه زین می کردند که آدمیانی را زجز بدهند، شکنجه کنند و سرانجام بر درخت بیاویزند.

گرفتار فرزندان
من یکی وقتی جمله آقای کلهر را خواندم که گفت من همه چیز را می گویم شرطم همین است و به خوشامد کسی کار ندارم برای همین هم حقوقم در صدا و سیما قطع شده و زندگیم پریشان شده، دلم لرزید. اما دریغا بر غفلت شما اگر تصور کنید که تنها مهدی کلهرست که حوادث این چهار سال خانه اش را ویران کرده است، خبر ندارید در خانه بزرگان چه خبرست. نگاه نکنید به ژست های مغرور که برای حفظ شغل می گیرند، همه نگرانند که مبادا فیلمشان منتشر شود، همه نگرانند مبادا بچه هایشان سئوال کنند. می نویسند آقای هاشمی گرفتار فرزندانش شده، انگار خودشان نشده اند. در حالی که به تعداد دانشجویان و جوانان با کار و بیکار بمب های ساعت شمار در خانه مشغول کارست.

بنابراین چه جای یاس. خواهید دید قبل از نوروز زندانیان جنبش سرفراز به خانه باز می گردند تازه حالا مانند بهزاد نبوی و مصطفی تاج زاده هنرهای تازه از همسران و بچه هایشان کشف کرده، تازه رنگ شادی به بنیان زندگیشان خورده. یک دم تصور کنید مهندس موسوی در این بیست سال که نامی از وی نبود خوشبخت تر بود یا حالا که جامعه ای و بگو دنیائی وی را شناخته اند به آزادی خواهی و صلح دوستی.

و حالا که کار بدین جا رسید نگاه کنید به دولت مردمگرا که کارش به جائی رسیده که در سفرهای استانی گروهی با پلاکاردهای ضد دولت دنبال ماشین می دوند و سی چهل تائی گارد هم از سر وکله رییس دولت به هوایند و نگران. از سوی دیگر به دهان گشاد ها نگاه کنید کوچک ابدال هائی که حوض دیده هوس شنا به سرشان زده امثال کوچک زاده و سید حمید زیارتی که سی سال است به هر سازی رقصیده مگر جای شجاع الدین شفا را به او بدهند و می پندارد به اندازه کافی نصیب نبرده، چنان که گمان ندارم کسی مانند ایت الله خامنه ای یک بار وی را بار داده باشد. حالا آمده و پیشنهاد اعدام های دهه شصت را برای سبزها داده، تا مگر صدایش شنیده شود. یا امثال شجونی و محمد یزدی که دردی دیگر در جان دارند که آنان که باید می دانند و پوشیده نیست.

اما دیگرانی که هر از گاه برای عرض ادب دمی می جنبانند عجب خام هستند و عجب بی فکر که می بیند آنان که هم عزیزتر بودند و هم با اهمیت تر و موثرتر و بزرگ تر، اینک گاه در نوشته ها سکه یک پول می شوند و نامشان بازیچه کوی. می بینند و عجب که به فکر نمی افتند که با خودشان چه خواهد شد. به خود نمی گویند ما که نه چنان پیشینیه ای داریم و نه چنان هزینه ها داده ایم و نه فرمانده جنگ بودیم و نه مشاور و محرم بینان گذار بنگر کارمان به کجا خواهد کشید.

باری اگر نومیدی هست متعلق به کسانی است که صحنه را نمی شناسند و در خیالی بودند که نشد، این نومیدی مال صاحبان اصلی میدان نیست، همان ها که یا در زندان اند و یا در راهرو های دانشکده و دادگاه سرگردان. آنان خوب می دانند که آینده متعلق به فروتنان و زجر دیدگان و سر به داران است. آنان نومید نیستند.

شرمساری نیز از آن سبزها نیست، بلکه از آن کسانی است که رسوا شدند. طشتشان از بام افتاد.

آنان شرمسارند که آسان دین و دنیا را با هم فروختند و دیگر دمشان در کس نمی گیرد. قبول ندارید صبر کنید در انتخابات در پیش. یا باید چنان مهندسی انتخابات را جلو ببرند و چنان تیغ آقای جنتی را تیز کنند که با چند هزار رای مسخره شوراها و مجلس را پر کنند، و یا اگر خدا یارشان باشد و عقل در سرشان اندازد، کنار می کشند و رای مردم را خواهند دید. همان مردمی که در همین انتخابات و با همه دخالت های شورای نگهبان در سی سال گذشته سه بار مغروران را بور کرده اند.

پس اندک اندک جمع مستان می رسند. در انتظار باشید که امیدواران می رسند و روشنی به شب باز خواهد گشت و گرما به دل ها و سبزی به بهار.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 28, 2010 at 5:30 PM , Anonymous ع،ث said...

چه نیکو
اندک اندک جمع مستان می رسند
http://www.youtube.com/watch?v=KcXV4brcEaE

 
At February 28, 2010 at 5:47 PM , Anonymous doost farzi said...

جناب بهنود،
جسارتا فیلم از اینجا تا ابدیت با بازی هنرمندانه برت لنکستر و مونتگمری کلیف پر روی پرده سینماها رفت و همفری بوگارت در این فیلم شرکت نداشت.
البته میدانم این ربطی به اصل ماجرا نداشت ولی خواستم این مطلب هم مانند باقی مطالب جنابعالی بی نقص باشد.

باید اضافه کنم از نوشته شما مطابق همیشه لذت بسیار بردم.


پاینده باشید،
دوست فرضی

 
At February 28, 2010 at 6:09 PM , Anonymous Anonymous said...

به نظرم دوستمان فرانک سیناترا را با برت لنکستر اشتباه گرفتند . اما راست می گویند از همه این ها گذشته باز هم چند روز سکوت بود و یک شاهکار. ممنون

 
At February 28, 2010 at 6:12 PM , Anonymous Anonymous said...

آخ ترا خدا کجائی دلمان پکید. یکی باید می آمد و انسانی می دید ماجرای کلهر را . ای مرده شو این سیاست را ببرد که همه را این همه بی رحم کرده است که برای انسانیت هم اشک نمی ریزند. از به هم خوردن خانواده ای هم دلگیر نمی شوند. راستی هم فقط ترا داریم بهنود عزیز
خدا نگهدارت باشد

وقتی نوشتی دلهره دارم وقتی گفتی بابا به این سادگی نیست شلوغش نکنید برخی فحشت دادند و با بزرگواری هیچ نگفتی . حالا ما می فهمیم که آن چه به عقلمان نمی رسید را تو دیدی خوب هم دیدی.

و امروز هم باز تو دادرسی مسعود بهنود [...]

 
At February 28, 2010 at 6:14 PM , Anonymous نازگیسو یادتان هست said...

مرد چرا خبرمان نکردی که کوزه بشکسته منتشر شده من امروز خریدم از نشرعلم دم دانشگاه . تا همین الان دویست صفحه اش را خوانده ام مثل خانوم شاهکارست.
راستی چرا خبر نمی کنی دوستدارانت را . به کتابفروش هم گفتم چرا آگهی نمی دهید گفت آقا بهنود احتیاج به آگهی ندارد.
به هر حال دلم خوش شد

 
At February 28, 2010 at 8:10 PM , Anonymous hassan said...

با سلام

ناامیدی برای چه؟جنبش سبز خیلی‌ وقت است که پیروز شده، پیروزی از این بالاتر که یک دنیا از واقعیت رژیم و مردم آگاه شدند و جز این است که آگاهی‌ اساس یک

پیروزی واقعی است؟ در ضمن جنبش سبز متعلق به هیچ جناحی نیست، جنبش سبز متعلق به مردم ایران است و اصلاح طلب و سکولار و دیگران در دل این جنبشند که اگر حضور مردم در ۲۵ خرداد نبود، اصلاح طلب ها، که خود من هم به آنها تعلق خاطر دارم، چه امیدی می‌توانستند داشته باشند

 
At February 28, 2010 at 9:09 PM , Anonymous مهتا said...

آخیش چقدر احساس خوبی داره این نوشته.. ممنون آريالآی بهنود عزیز.. ما بی شماریم

 
At February 28, 2010 at 10:18 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

چیزی ندارم به متن‌ات اضافه کنم جزء این‌که در هر دو طیف(همین هم در نوشته‌تان است) عده‌ای می‌خواستند بعدها سر خوان نعمت نشینند و نصیبی برند. آن‌قدر زدند و کشتند بلکه طیف اصلاح‌طلب عقب‌نشینی کند که نکرد. و نمی‌کند. روزی گناه این‌همه بی‌گناه کنج بندها دامن‌شان را می‌گیرد. متاسفانه اپوزیسیون خارج‌نشین با مفسران یکی از یکی بدتر، و از فضای امروز میهن ناآگاه‌تر، آشی گاه می‌پزند که شور است بدجور. فقط پیری چون بهنود در آینه گاهی چنان می‌بیند که مویی سپید کرده و تجربه‌ای دارد.

 
At February 28, 2010 at 10:50 PM , Anonymous farshad said...

تو عجیب عاقلی ،عجیب.
تحلیلی که بیش از همه چیز پختگی را نشان می دهد.
من عاشق عقلم ،نه هوش.

 
At February 28, 2010 at 10:59 PM , Anonymous Vahid said...

http://www.youtube.com/watch?v=NODorQUPs7s&feature=related

 
At February 28, 2010 at 11:49 PM , Blogger طرقه said...

چه جاي غــم كه در اين روزگار بي فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلك نالــيد

تا الان داشتند اندك اندك كي آمدند گمانم بر اين است كه ديگر دولا دولا نميشود و اندك-اندكي در كار نيست.حالا جمع مستان رسيده اند و نوبت "بدمستي" ست.

راستي از يكي از دوستان (خود آقاي بهنود كه جواب كامنت نميدهند!!)خواهشمندم تمام كتابهاي منتشر شده ي مسعود بهنود را همينجا براي من و بقيه با اسم ناشر بنويسند .
آخرين كتابي كه من از شما خواندم كتاب "ضد يــادها" بود كه آنهم بصورت صوتي بود و گوش كردم..

سپاس

 
At March 1, 2010 at 12:32 AM , Anonymous رها said...

سلام آقای بهنود . وقتی دیدم شعرگونۀ مرا اینقدر زیبا دیدید و توصیف کردید و هنگامی که کامنتهای سرشار از مهر خوانندگان را خواندم ، حسی دوگانه پیدا کردم از طرفی خود را قابل نمی بینم و از سویی احساس غرور می کنم ... من همیشه سعی کرده ام با آزادگی زندگی کنم و نام وبلاگی رها را برای همین برگزیده ام... در نهایت ممنونم و برایتان آرزوی سربلندی دارم .

 
At March 1, 2010 at 1:26 AM , Anonymous راست نمی گویم؟ said...

البته من نمی دانم برادر محمود کجا موی سپید آقای بهنود را دید. من که هر شب نگاهش می کنم نمی بینم . خدا راشکر که نمی بینم آرزو دارم سال ها باشد و ما را از [...]

آرزو دارم خداوند [...] فروتنانی به من هدیه دهد که با هر کلمه منتی بر سرمان نگذارند. این همه دردمان ندهند فخر نفروشند. برای ایجاد غرور در ما یاوه گوئی نکنند. چه در قالب حکومتگر و چه در قامت مخالف.
خدایا تو می دانی که راست می گویم

 
At March 1, 2010 at 2:34 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ حکومت اسلامی ایران آنقدر خبره دارد که بداند درانتخابات آینده چه کند شما که
یادتان هست در انتخابات میان دوره ایی چند سال پیش و شهرداری ها با وجود نهضت آزادی و
ملی مذهبی ها کمترین تعداد رای دادند هیاهو هم کردند چه شد!؟؟ مگر در کشور امریکا ۵۰ در صد
واجدین رای اصلا شرکت نمیکنند در فرانسه یا ایتالیا هم بهمین منوال ....اگر این مایه خوشحالی
شما و دستمایه نوشته های مخالفان که عرض کنم هیچ مایه دلتنگی نیست ...تازه سه سال دیگر
کی مرده کی زنده ....؟

 
At March 1, 2010 at 3:06 AM , Anonymous پیروز ایرانی said...

با عرض معذرت این هم از آن قسم تحلیلهایی است که من نام "تحلیل رمانتیک" بر آن مینهم(البته نمیدانم شاید این نام چیش از این هم استفاده شده) تحلیل رمانتیک آن است که آمال و آرزوهای خود و آنچه آرزو داریم بشود در تحلیل بیاوریم و نه واقعیت را. اتفاقا این حکومت با همین سرکوب و خشونت و بستن مطبوعات پایدار مانده و میماند . از ابراهیم یزدی نقل است که اوایل انقلاب در باره بستن فضای آزاد به رفسنجانی گفته بود که شما اشتباه شاه را نکنید و پاسخ شنیده بود که اتفاقا ما هم داریم همین کار راه میکنیم چون اشتباه شاه همان آزادی نسبی بود که در چند شال آخر داد و همان ساقطش کرد. میبینید و میبینیم که در انتخابات بعد هم جنتی همان و بدتر از آن میکند که تا کنون کرده و رد صلاحیت از این هم بیشتر خواهد شد و آب هم از آب تکان نمیخورد و اگر هم بخورد باز با صلاح سرکوب و جنایت قائله خوابانده میشود . و این خواهد بود تا ملت ایران بفهمد که با روش گاندی و ماندلا نمیشود با این هیولای قرون وسطایی سر شاخ شد. کلوخ انداز را پاداش سنگ است.

 
At March 1, 2010 at 3:08 AM , Anonymous محمود said...

نخست در جواب آن‌که راست می‌گوید ظاهرن:

دوست عزیز لوندی کردن و شوخی‌ات را به حساب آن می‌گذارم که مدعی راست‌گویی هستی... تا باد چنین بادا. موی سپید بهنود بهتر می‌دانی کنایه از چیست! آن نگاه تیزش در دوربین که روزگاری شاه سابق را چنان کرده بود که از او می‌پرسد کجای دوربین را نشانه می‌روی که مخاطب چنین گمان می‌برد دقیقن در چشمان‌اش خیره شدی؟! پیری بهنود، سال و ماهی نیست که در موی‌اش نمایان باشد. در زیستن تجربه‌های سیاست و هم‌ساعتی با کسانی‌ست که قصه‌هاشان را نوشته...

اما در پاسخ به دوست عزیزی که کتاب‌های ایشان را پرسیده‌اند:

در سایت ایشان هست. اما ایشان تالیفات‌اش چنین است:

از سیدضیا تا بختیار
275 روز بازرگان
امینه
دو حرف
ما می‌مانیم
گلوله بد است
خانوم
در بند اما سبز
حروف
حرف دیگر
از دل گریخته‌ها
پس از 11سپتامبر
کشته‌گان بر سر قدرت
این سه زن

کوزه بشکسته که جدیدن منتشر شده است. قصه‌ی شاه آخرین است. ناشر اکثر کتاب‌ها هم نشر علم روبه‌روی دانش‌گاه تهران است.

این‌ها را از حافظه و نگاهی مختصر به کتاب‌خانه گفتم. دیگر اگر هست نمی‌دانم.

 
At March 1, 2010 at 3:16 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد ارجمند گزارشی خواندم در سایت جرس که امسال حداقل در 5 شهرستان راهپیمایی برگزار نشده است بیست هزار نفر از بازدداشت ساعتی تا چند روز در بند بودند نمیدانم چند نفر هم مثل من که قبلا پرونده داشتیم و درگیر جلسات دادگاه هستیم صبح 22 بهمن را منتظر تماس بازجویانمان بودیم تا مطمئن شوند که نرفته ایم و این بار نرفته بودم برخلاف فوت آیت الله که رفته بودم و بازجو که زنگ زد در رویش درآمدم و چندی بعد دوباره بازدداشت شدم و این بار برخلاف دفعه قبل که با کفالت سبکی آزاد شده بودم با وثیقه ای که اندازه تمام دارایی خانواده مان هست آزاد شدم. آقای بهنود عزیز شما خبرنگارید شما به جامعه روح تزریق میکنید ولی آقای بهنود الان بزرگترین شبکه تبلیغاتی دولتی دنیا با تمام ترفندها دارد روح مردم ایران را میدزدد. چکار میشود کرد؟ من هنوز امیدوارم حتی اگر قاضی برایم حبس ببرد مشکلی با زندان رفتن ندارم. اما این قضیه بعد از 22 بهمن خیلی ناراحتم کرد. خیلیها از بیرون نگاه میکنند و میگویند لنگش کن چطور میشود وقتی در هر طرف خیابان یک ردیف سرباز هست که ابایی از زدنت ندارن چطور وقتی که بین جمعیت راهپیمایان سازماندهی شده ای هستند که اگر شعار دهی ممکن است هر واکنشی انجام دهند از زدن تا گاز گرفتن چطور میشود ابراز وجود کرد؟؟؟ من این شرایط را در روز قدس مشهد تجربه کردم تعداد ما با آنها برابر بود ولی ما اگر بیشتر از دو نفر میشدیم بازدداشت میشدیم و به یک کوچه میبردن بعضی ها را فورا آزاد میکردن و بعضی ها را نه.
کاش انقدر جو نا امیدی بعد از شوی تلویزیونی 22 بهمن به راه نمی افتاد چون واقعا این واقعا یک پیروزی برای ما بود ما خود آن را یک شکست جلوه دادیم. این که ما آنها را مجبور کردیم انقدر خشن ظاهر شوند و اصل خودشان را به همه جهانیان نشان بدهند مگر از اول همین را نمیخواستیم

 
At March 1, 2010 at 4:26 AM , Anonymous سبزانديش said...

سلام. نميدونم چي بگم؟ فقط ميگم احساس خوبي از مطلبتان دارم و دعا ميكنم هميشه شبتان روشن، دلتان گرم و بهارتان سبز باشه. حق يارتان

 
At March 1, 2010 at 4:49 AM , Anonymous Shahpar said...

من هم دلم کمی تحلیل عقلانی میخواست نه کلامی پر شور و این دقیقا همان بود. تا کی شود که این خامی از سر من و امثال من هم بپرد...
ممنون جناب بهنود

 
At March 1, 2010 at 4:56 AM , Anonymous Anonymous said...

bi khial aghaye behnood ... shoma hanooz del be entekhabat darid?!!!

 
At March 1, 2010 at 5:28 AM , Anonymous ناظر said...

"این جنبشی است در داخل مجموعه جمهوری اسلامی با همه ضوابطش، به قصد پاک کردن بدعهدی ها و تندروی های دولت فعلی، برای در خواست زندگی بهتر و آزادتر، نه بیش از این. باور نکردند که کم اند آن ها که در ایران خیال تغییر نظام در سر می پزند"

" در این هفت ماه کسانی زبان قصه را ندانستند، از ظن خود یار این جنبش شدند

 
At March 1, 2010 at 5:36 AM , Anonymous درنین said...

بهترین ها

 
At March 1, 2010 at 8:58 AM , Anonymous ا. بینام said...

ببخشید اما به قول بچه ها دمت گرم
در مورد کتاب های آقای بهنود حالا که محمود زحمت کشید اجازه بدهید توضیح بدهم که فقط کتاب از سید ضیا تا بختیار متعلق به انتشارات جاویدان است و بقیه همه را نشرعلم روبروی دانشگاه تهران نشر و پخش کرده است آخرینش که می شود شانزدهمین کتاب بهنود کوزه بشکسته همان طور که دوستمان توضیح داد یک هفته است برای اولین بار رونمائی شده است چشم همه ما روشن

 
At March 1, 2010 at 10:09 AM , Anonymous خسته said...

آقای بهنود حرفهای شما در کل منطقی و درست است. از اول هم اصلاح طلبان باتجربه تر در ایران، عین همین را می گفتند (آخرین مصاحبه عباس عبدی در گویا نیوز را ببینید) اما راست بگویید: آیا شما به عنوان کسی که در انگلستان زندگی میکند، اگر بشنوید که حکومت ایران کمی ـ فقط یک کمی ـ بهتر شده ولی باز در اصل همان است که بود (با همه آنچه که از او میدانیم: از قانون اساسی نیم بندش بگیر تا جاسوس خواندن پیروان ادیان دیگر و محارب گفتن به خدا ناباوران و صدها شاهکار دیگر)، در درونتان احساس شادی و رضایت میکنید یا خفت و حقارت و ذلت؟...حالا خود را بگذراید به جای ایرانیانی که بیست، سی سال است که نفس کشیدن در فضای آزادی های اجتماعی دیگر عادتشان شده...آنها باید چه بکنند؟ احساس پیروزی کنند که در قرن بیست و یکم، کما فی السابق مردمان کشورشان گوسفندانی هستند که شب و روز به شبانی نیاز دارند که جانشین خدا و رسول و امام است؟...اینها شعار نیست، نفس و اصل عقیدهو حرف اول و آخر این جنابان است که خودتان بهتر از هر کسی میدانید...راه سوم شاید این باشد که بگوییم به این راضی هستیم و منتظر بقیه اش می مانیم...آیا حکومت دست ما رانمیخواند و اصولا بهایی به این حرفها میدهد؟...راه آخر این است که بگوییم برون مرزی ها زندگی شان از درون مرزی ها جداست و این عینا، همان است که حاکمان مطلقه میخواهند...کسی راه دیگری به نظرش میرسد؟

 
At March 1, 2010 at 11:01 AM , Anonymous آناهیتا said...

"این روزها پرست فضای مجازی از کسانی که خشمگین اند و گاهی نومید. بیشتر همان ساده دلان دور مانده از واقعیت های جامعه اند که منتظر بودند با یک تکان دیگر بنا فرو ریزد، و فرونریخت."

با این قسمت حرفتان موافقم.از شما چه پنهان این روزها فضای غیرمجازی هم پر است از این ساده دلانی که باور کرده بودند این بار شاید بتوان امیدی بست به تغییری هرچند کوچک، هرچند با هزینه بسیار. و بعد از اینکه همه باتومها را خردند، اشکها را ریختند، عزیزانشان را پشت میله های زندان دیدند، از درس و دانشگاهشان باز ماندند، امروز ناامید و خسته و خشمگینند. من نمی دانم شما از چه کسانی حرف می زنید، اما اگر جنبش سبط همان بود که در خیابانها بود و هزینه کرد، امروز بسیار خشته و ناامید است. بله، البته. ما هم دست آوردهای این روزها را می توانیم فهرست کنیم و تکرار کنیم که صبر باید کرد و این حرکت تدریجی است و کم کم به ثمر می نشیند و .... اما دلمان با این حرفها گرم نمی شود آقای بهنود. شما را به خدا این کلمه "انتخابات آینده" را اینقدر راحت نگویید دلمان خون است.

 
At March 1, 2010 at 3:57 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود،

مدت هاست که سؤال دارم، شاید که شما یا دوستان بتوانید به آن پاسخ دهید،

سؤال: چگونه می‌توان شخصی‌ را که در زمان نخست وزیریش کشتار‌های عمده(کرد ها، ترکمن ها، چپی‌ها و ...) رخ داده است، و دائم صحبت از بازگشت به دوران آقای خمینی می‌‌کند، به عنوان پرچمدار صلح و اصلاح در نظر گرفت؟

هیچ قصد تخریب جنبش سبز را ندارم، خودم از رای دهندگان به آقای کروبی بوده ام، ولی‌ مدت هاست که فکریم.

با تشکر

 
At March 1, 2010 at 4:04 PM , Anonymous Anonymous said...

با تشكر متن زيبا و مبهمي بود!ايا اصلاح با وجود ولايت مطلقه امكانپذير است؟اميد دارم محكوم به تشويق مردم به شركت در انتخابات اتي حكومت نگردي؟!بنظر من بدليل اختناق و فشار موجود امكان شبيه سازي حوادث بعيد است ولي اگر امكان رفراندوم باشد تغيير /خواست اكثريت ملت است.براي من موجب امتنان خواهد بود اگر پيش بيني خاصي داريد/اعلام فرماييد. تبريز دكتر ع ر ن

 
At March 1, 2010 at 4:08 PM , Anonymous Anonymous said...

Yek donya mamnoon.Bahar dar rah ast va hamishe SABBBBBBBBBBBBBBBBZ

 
At March 1, 2010 at 9:56 PM , Anonymous Anonymous said...

تاریخ این انقلاب آدمخوار فرزند معنوی امام قطب زاده ها و ششلول بندش زهرا خانم ها را دیده است. چه شد ؟ آیا باز نمی گردد این نداها را صدا .
گر چاه کند که من در آن چاه افتم
آن چاه کننده را همان چاه بس است

 
At March 1, 2010 at 10:37 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز حکومت از عمق فاجعه برای بقای خود بیخبر است باور کنید این نظر را از درون جامعه می توان لمس کرد. وقتی که برنامه و تولید نیست یعنی کار نیست. وقتی که کار نیست درآمد نیست وقتی که درآمد نیست قدرت خرید کم می شود.
وقتی که دولت تمامی پروژه ها را به سپاه واگذار می کند یعنی بخش خصوصی که مولد کار و تولید است عملا از صحنه خارج می شود.
الان اکثر تولید کنندگان و بخش خصوصی سپاه را بزرگترین آفت تولید و درآمد برای مردم می دانند. اینکه سپاه با تمام توان معترضین را سرکوب می کند و یا آقای فیروزآبادی می فرماید سپاه هر آنچه که می خواست در دوره 4ساله اول احمدی نژاد به دست آورده است نشان می دهد که دعوا واقع بر سر لحاف ملاست یعنی نفت و درآمد آن که سپاه حاضر نیست در این راه کوتاه بیاید.
دیروز برای سفارش دربهای آلمنیومی به یکی از سازندگان در محله مان در میدان خراسان رفتم.
او از وضع بازار به شدت می نالید و ناراحت از این بود که چرا سپاه که یک واحد نظامی است عرصه تولید را بر بخش خصوصی تنگ کرده است؟
این تولید کننده گفت در آینده نزدیک مردم باید برای خرید درب آلمنیومی باید به مقرهای سپاه بروند.
او در ادامه توزیع می داد ما فکر می کردیم که سپاه به همان پروژه های سنگین مثل راه سازی و راه آهن وصنعت نفت اکتفا می کند ولی امروزه به همه چیز دست درازی کرده است و نزدیک است که کل بخش خصوصی از میان برود.
او به عملکرد سپاه در راه آهن اشاره کرد و گفت اگر پروژه راه آهن اصفهان- شیراز (مجری طرح خاتم الانبیا)، توسط بخش خصوصی اجرا می شد و سپس پیش از اتمام پروژه در 13خردادافتتاح و آن فاجعه را به بار می آوردآیا دولت بخش خصوصی مربوطه را نابود نمی کرد؟ الان بیش از 8ماه است که راه آهن افتتاح شده است ولی هنوز یک قطار از روی آن حرکت نکرده است چون پروژه تمام نشده است.
آیا مجلس با 290 حقوق بگیر کلان تا کنون نسبت به این فاجعه تذکری داده است؟
آیا قوه قضائیه تا کنون علیه سپاه اعلام جرم کرده است؟
آیا ولی امر مسلمین گفت چرا سپاه به نام پیامبر اعظم جان صدها نفر از مسافرین شیرازی را به خطر انداخت؟
آیا مجمع تشخیص مصلحت گفت چرا؟
باور کنید نکته ای که موسوی در باره دخالت سپاه در بخش خصوصی گفته است پاشنه آشیل حکومت خواهد بود و روزی به خاطر فعالیتهای اقتصادی سپاه حکومت اسلامی ایران کله پا خواهد کرد.
ارادتمند.
طهماسبی

 
At March 1, 2010 at 10:44 PM , Anonymous Anonymous said...

just a bunch of bullshit...there will be no more elections.

 
At March 2, 2010 at 1:11 AM , Anonymous Anonymous said...

درود بر شما،واقعا" به خوندن این تحلیل دلنشین نیاز داشتم...خدا خیرتون بده آقای بهنود عزیز

 
At March 2, 2010 at 4:06 AM , Anonymous خاک said...

عجب داغی زدی به دل این حسین شریعتمداری نگاه کنید به کیهان امروز چه جز و لابه ای می زند و چه فحش هائی می دهد. فکر می کنید جائی سوخته است با این نوشته . هاهاهاها

 
At March 2, 2010 at 9:06 AM , Anonymous Anonymous said...

لطفا دلسردی ایجاد نکنید آقا. مردم ایران سرانجام پس از 100 سال تلاش دمکراسی را ایجاد خواهند کرد. اصلا چه وجوبی دارد که فتوای درون نظام بودن جنبش سبز را صادر کنید کدام موضوع روز چنین تحلیلی را ایجاب میکند؟ همدستی با جنایتکاران چه میوه ای دارد؟ حتما توجه دارید که یکی از منابع تاریخ نگاران فردا مقالات الکترونیکی خواهند بود. حیثیت خود را پاس دارید آقای بهنود.

 
At March 2, 2010 at 2:11 PM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود، برای من کاملأ قابل درک است که تلاش میکنید شکست حرکتی عجولانه و بررسی نشده را به گردن گروهی ساده لوی نامرئی با هویت ناشناس بیاندازید. همان ماست مالی کردن عامیانه.
جنبش اصلاحات(یا سبز و یا هرنام دیگری) باید بماند و میماند هم، که این جبر تاریخ است. اما از آنچه که باید برحذر باشیم به خطا رفتن و پیش بینیهای غلط است که سراسر تاریخ این مرز و بوم را رقم زده است.

سئوالی که باقی میماند اینستکه آیا آقای موسوی سر کرده ی همین گروه متوهم مورد بحث شما نبوده اند؟ وگرنه اگر ایشان میدانستند که از این راه به نتیجه نمیرسند و از حمایت آقای هاشمی تنها بشرط پیروزی بهره مند خواهند بود! و اعتراض خیابانی (و نه پیگیری از راههای قانونی) تنها به حذف ایشان از صحنه منجر خواهد شد! آیا باز هم از همین روش استفاده میکردند؟
پس اگر قرار است از مقصر همه ی آنچه که به خطا رفت نام ببریم هم ایشان در اولویت اول هستند، آقای کروبی را هم که باید نخودی این بازیها بحساب آوریم که در تاریخ سی ساله ی سیاستمداریشان
به هر ریتم (ناموزونی حتی) برقص آمده اند.

باور دارم که جنبش اصلاحات قبل از هر چیز نیاز به رهبری لایق دارد، که این فرد در طی سه سال آینده به صحنه خواهد آمد. و چه بسا که این شخص یکی ازمسئولین فعلی دستگاه دولتی باشد و ایشان پلی بشود مابین دو جناح قدرتمند اصلاح طلب و اصولگرا !
و این همبستگی از نگاه من یکی از بهترین گزینه ها ست، که با هم بودن و آرام و با اطمینان به پیش رفتن رمز رسیدن به ایرانی آباد و آزاد است.

خیر پیش، برزو

 
At March 2, 2010 at 2:22 PM , Anonymous Sia said...

وچه زیبا حق مطلب را ادا نمودید.

 
At March 2, 2010 at 10:26 PM , Anonymous Anonymous said...

salam jenabe behnood neveshtehay shomara mikhanam gah lezat bordeham gah ranj va inbar ranji jankah ke hanooz mardom ranadan va amadeh farib khordan midaneed va sohbat az entekhabate badi mikoneed shayad ham hagh dareed be har hal khate bbc ke hamin ast

 
At March 3, 2010 at 1:59 AM , Anonymous Anonymous said...

بعضی از مخالفان برانداز !! انگاری یاس و دلمردگیشان آنها را کاملا روانپریش کرده و طوری
خودشان را دلخوش میکنند که ملا نصر الدین میکرد ٬ عزیز هموطن خب غلط فکر میکردید که
دایم نقطه بنقطه وقایع چند ماه گذشته را بدوران شاه گره میزدید و دایم بدنبال کپی کردن بودید
خب بانگ الله اکبر بر پشت بامهای انروزگاران در مقابل حکومتی بود که اصلا معنی الله اکبر را
نمیدانستند و از ان کلمه بیزار بودند اما این بانگ الله اکبر شما نه تنها این حکومت را نترساند
بلکه سخت شاد و شارژ میشدند چون هر روز ده ها بار در جمع و فرادا استفاده میکنند .... حالا
بقیه اش بماند این جمع اضداد با جمع انقلابیون ۵۷ بسیار متفاوت است چرا که بدنه اصلی ان
امروز راس حکومت است و بجایش تعدادی طرفدار پادشاهی سابق امده که نه تنها ورودش مخرب
است بلکه بسیاری از پیروان واقعی دمکراسی را هم خراب احوال کرده و اینگونه به بن بست رسیده اید
با تشکر رواق

 
At March 3, 2010 at 4:28 AM , Anonymous هیچ کس said...

برادر عزیزی که نوشته ای سبزها روان پریش شده اند. اگر روان پریش می خواهی برو روز سه شنبه کیهان تهران ببین رییس روان پریش ها درباره استاد ما که حاضر نیست به قاتلان بد بگوید چه نوشته . واقعا پیش خود گفتم یک آدم هم هست که این مزخرفات را بخواند و قبول کند. متاسفم که هست

 
At March 4, 2010 at 10:32 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود، من در زمان درگیریها تهران بودم، جنبش سبز به ظاهر شاید یک جنبش اعتراضی درون حکومتی باشد اما این جنبش در واقع یک جنبش اعتراضی برندازانه هست. لطفا آدرس اشتباه مثل همیشه ندهید.

ما مردم باید خیلی‌ بد بخت باشیم که ۷ ماه تمام این سختی‌ها رو به خودمون بدیم که مثلا یکی‌ مثل احمدی نژاد بر کنار بشه یا اینکه یک دولت دیگه سر کار بیاد. نه جانم مشکل این ملت دولت آقای احمدی نژاد نیست و خودت بهتر از هر کسی‌ می‌دانی مشکل کجاست.

 
At March 4, 2010 at 4:52 PM , Anonymous ا. بینام said...

دوست عزیزی که نوشته زمان درگیری ها تهران بوده به نظرم دارد آدرس خود و دوستانش را به جای جنبش سبز می دهد. بنده به عنوان یک تهرانی که در حوادث اخیر هم سه بار دستگیر شده ام عرض می کنم سخن آقای بهنود کاملا درست است این جنبش برای براندازی نیست. من خودم از یک خانواده متدین هستم. هیچ کدام از ما اعضای خانواده و همسایگان که به تظاهرات رفتیم حتی در 22 بهمن هم رفتیم طرفدار براندازی نبوده و نیستیم بلکه مطابق خط آقای موسوی و خاتمی حرکت کرده و می کنیم و در پی سربلندی ایران هستیم.
لطفا دوستان نظر خود را به حساب ملت ایران نگذارند.
تردید ندارم عده ای مانند شما فکر می کنند اما تعدادشان نسبت به ما یک دهم هم نیست

 
At March 5, 2010 at 8:47 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود من شما و نسل شما را پر اشتباه ترین نسل ایران می دانم می دانید چرا؟ چون آن موقع که حکومت اصلاح پذیر بود و در برابر مردم کوتاه آمد (حکومت پهلوی) حکم به انقلاب دادید و حالا برای نظامی که ذره ای در برابر خواست مردم عقب نشینی نکرده که هیچ، روز به روز هم بیشتر آنها را در تنگنا قرار می دهد، اصلاحات تجویز می کنید! این گونه حکم صادر کردن ناشی از یک نتیجه گیری اشتباه است: چون انقلاب ۵۷ منجر به شکل گیری نوع دیگری از دیکتاتوری شد، پس مبارزه خشونت آمیز به طور کلی بد است. در حالی که نه مبارزه خشونت آمیز الزاما به دیکتاتوری منجر می شود و نه مبارزه غیر خشونت آمیز لزوما به دموکراسی. آنچه می تواند تایین کننده باشد سطح آگاهی و فرهنگ جامعه است.

 
At March 8, 2010 at 4:31 PM , Anonymous Anonymous said...

آقا کجا هستید دلمان ترکید

 
At March 8, 2010 at 4:32 PM , Anonymous Anonymous said...

تمام کردم کوزه بشکسته را راستی شاهکاری است . دلم می خواست [...]
کوزه بشکسته نشر علم

 
At March 16, 2010 at 11:42 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود. همیشه مطالبتان را با لذت میخواندم. اما اینبار دلم گرفت. . فکر میکردم واقع بین تر ازین حرفها باشید اما انگار مصلحت طلبی کار خودش را کرده....زبان قصه هیدانستیم. شما در ایران نیستید وآمارهایتان اشتباه است

Mehran

 
At March 17, 2010 at 12:12 PM , Blogger من آن صفرم كه هيچ ارزش ندارم said...

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home