Monday, November 2, 2009

رمزگشائی از سیزده آبان


روزها همچون هم اند و چون هم نیستند. کدام یک شبیه به هم اند در تاریخ ملت ها. اما هر کدام از روزها تاریخچه ای به دنبال می تواند داشت. و همین جاست که تفاوت ها گاه فاحش می شود. اینک رسیده ایم به نزدیکی نیمه آبان. آیا می توان در این روز دنبال ماجراهائی گشت که مشخصش بدارد.

در پرش های سیزده آبانی، همان روزها که شهری چون تهران، شهر چنارها و لک لک ها، زمین و زمانش زرد می شود، چنین می نماید که حادثه ها می توان یافت. چندان مهم که گذری بر آن گذری است هر چند کوتاه بر تاریخ معاصر. پس انگار یکی از این زنده یاب ها، که بعد از هر زلزله در دست گروه نجات است و حرکتش می دهند روی زمین زلزله زده می گذرد و زنده ای یافته و از همین بالا دارد خطش را دنبال می کند. بی خبر از بن بست ها و خطرهائی که در زیر پوست زمین درج است.

سیزده آبان سال 57 هنوز شهر شعله می کشید و انقلاب در جانش بود اما هنوز شاه نرفته بود گرچه شب ها سرد بود و صدای تانک در گوش جان ها و الله اکبر بر پشت بام ها، کماندوها نابهنگام حمله ای به دانشگاه تهران بردند، دوربین پرویز نبوی فیلمش را گرفت و هیکل باریک دکتر شیبانی که یک تنه ایستاده بود در مقابل هیبت کماندوهای ارتش شاهنشاهی [آخرین جلوه استقلال دانشگاه، چون نفر بعدی دکتر محمد ملکی رییس دانشگاه شد که هم اکنون در زندان است] روی پرده تلویزیون های مردم نشست و خون در رگ ها به جوش آمد از فکر اینکه جوانانشان هدف تیر و سرنیزه ها هستند. از این زمان تا اوج گیری نهضت چنان که شاه برود و امام بیاید فاصله ای نبود.

سال بعدش اما سیزده آبان داستانی دیگر شد. شعله ها فرونشسته اما هنوز شعارهای انقلابی بر دیوار ها بود و جوانانی که سال قبل هدف گلوله ها واقع نشدند این بار جلوه گری گرفته بودند. در این روز جمعی از اینان [از همه گروه ها] از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند. آنان به خیال خود کاخ های سلطنت را فتح کرده بودند و مانده بود فتح کاخ های استکبار جهانی که مظهرش همان ساختمان خیابان تخت جمشید [طالقانی فعلی] بود که به شدت توسط کمیته ماشالله قصاب [که حکم از یکی از دو معاون آقای مهدوی کنی رییس کمیته های انقلاب داشت، یعنی یا حجت الاسلام ناطق نوری و یا حجت الاسلام علی فلاحیان] محافظت می شد. گرچه یکی دو تفنگدار دریائی آمریکائی هم بودند که سفیر و مقامات اصلی سفارت را مراقبت می کردند. جوانان از دیوار سفارت بالا رفتند. دو سه تیری شلیک شد اما دیپلومات ها به تفنگدارها دستور دادند که تیراندازی نکنند و نفر اولشان راهی وزارت خارجه شد تا مانند دفعه قبل شاید کسی به داد برسد. جوانانی که از سفارت بالا رفتند در روزنامه ها خوانده بودند که آمریکا به شاه سرانجام اجازه ورود به نیویورک داده و تحلیل کرده بودند که این یعنی آمریکا قصد دارد شاه را به تخت برگرداند.

در آن زمان دولتمردان و اعضای شورای انقلاب [روحانیون بزرگ زمان] باور داشتند که چنین تحلیلی درست است. اما به اطمینان می توان گفت هیچ یک از آن ها که امروز زنده اند دیگر باور ندارند که در سال 58 بازگشت شاه به ایران ممکن بود. مهندس بازرگان و دکتر یزدی در آن زمان هم می دانستند و احیانا آیت الله بهشتی و مصطفی چمران وزیر دفاع که نه در آمریکا میلی به بازگرداندن شاه هست، و نه در شاه توانی. اما به همین نسبت جوانانی که از دیوار بالا رفتند هیچ تردیدی نداشتند که تحلیلشان درست است و آمریکا دارد تدارک کودتا و بازگرداندن شاه را می بیند و دولت بازرگان هم مماشات می کند و دارد انقلاب را به خطر می اندازد. کسی نمی داند که در آن زمان آیت الله خمینی هم می دانست که شاه بازگرداندنی نیست یا نه.

حکایت سیزده آبان سال 58 می توانست مانند اسفند سال قبلش شود، با دخالت چند عضو شورای انقلاب حل شود و آمریکائی ها نجات یابند، اما چنین نشد. طرفه آنکه پیر این قوم، فردایش با شرایطی پذیرفت که جوانان را تائید کند. جوانان به شرایط تن دادند و شبانه موسوی خونینی ها روحانی معرفی شده توسط احمد خمینی را به ریاست خود برگزیدند و دانشجویان هوادار گروه های سیاسی چپ را از جمع خود بیرون راندند. و شد آنچه پیش بینی ناپذیر بود. انقلاب خط عوض کرد. همان کسی که با تصمیم خود چنین کاری را تائید کرد و به آن ابعاد و اندازه داد، یعنی آیت الله خمینی، گفت این انقلاب دوم است. انقلاب دوم، سالخوردگان و با تجربه ها را از اردوی انقلاب راند، از بازرگان و دکتر سحابی، تا شریعتمداری و طالقانی [گرچه این آخری راندنش اعلام نشده درگذشت] تا تیم از فرنگ برگشته انقلاب [گرچه بنی صدر یک سالی به غلط خود را مستثنی دید].

این انقلاب دوم چندان اساسی بود که حادثه مهم حمله نظامی [گرچه محدود] کماندوهای آمریکائی [عملیات طبس] را در پی آورد. حادثه ای که با شکست آمریکائی ها، اهمیتش در تاریخ گم شد و حادثه مهم تر را که شاید بتوان انقلاب سوم نامید، یعنی جنگ هشت ساله.

در ظاهر اولی با تصمیم دولت آمریکا صورت پذیرفت[وقتی پذیرفت که شاه را به نیویورک ببرند] و آخری با تصمیم صدام حسین شکل گرفت که خیالات بزرگ داشت در مغزی کوچک. اما در عالم واقع چنین نبود. هر دو حادثه سرنوشت ساز با تصمیم آیت الله خمینی چنین بزرگ شد که زندگی نسل ها را در ایران و منطقه تحت تاثیر گرفت. میلیون ها خانوار، هزاران میلیارد دلار ثروت جا به جا شد، و اگر اثرش را در حرکت شوروی در حمله نظامی به افغانستان در نظر آوریم و تاثیر این حادثه را در فروپاشی بلوک شرق، باید گفت این دو تصمیم بنیانگذار جمهوری اسلامی اثری مهیب در جهان گذاشت و جهان دو دهه پایانی قرن بیستم را بیش از هر حادثه دیگر دگرگون کرد.

پس سیزده آبان سال 58 مهم بود و مهم تر شد. از جمله چهره آیت الله خمینی را باز و آشکار کرد. پس از این ها بود که مشهور گشت که او می خواهد و می شود. چنان که گفت شاه برود رفت، گفت کارتر برود رفت، هنوز ده سال مانده بود تا معلوم شود که آخرین برود او که صدام حسین باشد، نمی رود. در پایان جنگ پیرمرد از همین رو با آن نثر منقلب و پرسوز جام زهر نوشید، وقتی که سایه مرگ هم پشت در بود. اما سیزده آبان اتفاق افتاد، در زمان خود هیچ کس حتی بزرگ ترین شخصیت قصه یعنی آیت الله خمینی هم نمی دانست که این روز و این حرکت با تاریخ سیاسی پایان قرن بیستم چه می کند. آندره فونتن سه سال بعد درباره این روز نوشت "به حتم چیزی شبیه به شکست آمریکا در ویت نام بود، جوانان از دیوار بالا رفتند چیزی شبیه به هزیمت آمریکائی ها از سفارتشان در سایگون"

اگر این سخن مدیر لوموند را اصل بگیریم باید گفت ماجرای فتح سفارت آمریکا در سایگون [هوشی مین سیتی بعدی]، پایان سی سال درگیری در جنوب شرق آسیا بود و سیزده آبان و حادثه تهران آغاز سی سال درگیری مسلمانان میانه خاوری آسیا با آمریکا.

کمتر از ده سال بعد از انقلاب دوم، خالق این انقلاب درگذشت و ادامه ماجرا را برای جانشینان خود گذاشت. جانشینان وی آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی شدند، گفته شد وی خود چنین خواسته [یا دست کم اینکه مخالفتی نکرده بود که] این دو تن پشت به پشت و دست در دست کار را جلو برند از جمله اینکه با سرمایه ای که پدر نظام نهاده بود روزگار بگذرانند و بکوشند آن سرمایه را به هدر ندهند. آن سرمایه "نه" به آمریکا بود. همان سرمایه ای که روز سیزده ابان به حساب جمهوری اسلامی و ملت ایران ریخته شد. از آن پس دولت ها بودند که می خواستند مصرفش کنند[گرچه که دولت میرحسین موسوی به این ماجرا وارد نشد] و رهبر بود که می باید جلویشان را بگیرد. در اول کار برای حفظ سرمایه هر نوع مذاکره و معامله ای با آمریکا ممنوع اعلام شد، مگر در موارد خاص.

اول بار مذاکره بین دو طرف، در پایان گروگان گیری رخ داد و گفتگو با وارن کریستوفر [معاون وزارت خارجه کارتر] و تدارک بیانیه الجزایر بود. دوم بار فرماندهی جنگ موافقت کرد که برای تقویت جبهه ها با دولت ریگان معامله شود [حکایت ایران – کنترا]، چنین می نمود که این هر دو ماجرا که اجرایش را هاشمی رفسنجانی به عهده داشت، با اجازه جماران، پس از صوابدید مقامات عالی و برای حفظ نظام بود، نه مانند ملاقات پنهانی قطب زاده و نماینده کارتر که سرش را به باد داد.

اما چندان که فرمانده جنگ و کسی که مجاز به دوبار گفتگو با آمریکائی ها شد، ریاست دولت را در دهه دوم جمهوری به دست گرفت و خیال آن در سرش افتاد که امیرکبیر را الگو کند و "سردار سازندگی" شود، برای بازسازی ویرانه های جنگ از هر گوشه کشور به او گزارش پشت گزارش رسید که معجزه اقتصادی منوط است به حل مشکل با آمریکا. این یعنی مصرف کردن از سرمایه ای که بنیانگذار به ارث گذاشته بود.

در این بیست سال آیت الله خامنه ای نشان داد که برای دادن اجازه مصرف این سرمایه، سخت تر از مقتدای خویش است، پس محکم ایستاده. تا زمانی همین ایستادگی در زمینه هائی موجد تجربه و ابداع و تحرک بود، اما هر چه گذشت غرب هم با تجربه تر شد و درزها را بسته تر کرد تا جائی که وقتی نظام پذیرفت برای بالابردن درآمد نفتی خود چاره ای جز دادن قرارداد استخراج به شرکت های آمریکائی نیست و شرکت ها – حتی مانند هالی برتون به مدیریت جینی معاون بعدی رییس جمهور آمریکا ـ به ایران آمدند و مشغول شدند، این مجلس آمریکا بود که راه را به کونکو و هالی برتون بست و راه توتال و بریتیش پترولیوم را هم. و این هوشمند شدن تحریم ها بود که کم کم پاشنه آشیل را هم نشان داد و تحریم بنزین را در دستور آمریکا گذاشت. تحریمی که این وسط امضای دیگر کشورهای جهان هم برای آن کسب شده بود.

کشمکش بر سر رابطه با آمریکا – همزمان با جریان مشهور به تهاجم فرهنگی که نظریه ای است متعلق به آیت الله خامنه ای و دولت های گذشته با آن همدل نبوده اند – دو خطی است که دولت ها را در بیست سال گذشته در مقابل دستگاه رهبری قرار داده است، در دولت های هاشمی و خاتمی ماجرا با تغییرها و بدگوئی ها و بازگذاشتن دست این و آن برای پرده دری و فحاشی به دولتمردان مهار شد، اما اینک در دولت احمدی نژاد که خود برساخته بخشی از بیت رهبری است ماجرا به نقطه ای دیگر رسیده است.

دولت احمدی نژاد همزمان با ابراز نگرانی ها درباره سلامت رهبر جمهوری اسلامی دچار این توهم است که با تضعیف و حتی حذف روحانیت، در راس آن ها هاشمی رفسنجانی، در وضعیتی قرار دارد که تصمیم گیرنده اصلی آینده باشد، و از همین جهت حتی برای مصرف کردن سرمایه موعود [نه به آمریکا که به ارث مانده از آیت الله خمینی است] نیازی به کسب اجازه در خود نمی بیند، چنان که در دولت قبلی خود برای هزینه کردن صندوق ذخیره ارزی هم مشکلی نداشت. از همین رو از ماه های آخر دولت نهم، فرستادگان احمدی نژاد سناریوئی را با دولت آمریکا جلو بردند [حتی با دولت جورج بوش]، این سناریو بخش هائی داشت که تاکنون طرفین وفاداری خود را به آن نشان داده اند. نه سخنی که مشائی گفت در باب اسرائیل و مردم آن کشور تصادفی بود و نه قرار دادن یک آمریکائی که تا شش ماه پیش ساکن تل آویو بود به عنوان مشاور رییس جمهور.

این سناریو را شاید بتوان از نشانه هایش شناخت.

یک اشاره کوچک. آمریکائی ها وقتی اول بار برای دشمن خونریز سابقشان در ویت نام پیام فرستادند که حاضرند از در دوستی در آیند چون مردم گرسنه اند و دومیلیون نفر افلیج و بی دست و پا از جنگ بر دوش دولت افتاده است، پاسخش واشنگتن سرد و در حد ارسال گونی های گندم بود اما کم کم به نشانه ها رسیدند. یعنی خواستار همان ساختمان سفارت شدند که از پشت بامش به خواری گریخته بودند. و بعد خواست هایشان تا جائی رفت که رسید به مبادله سفیر. اصرار کردند یک افسر آمریکائی که قبلا اسیر بوده در دست ویت کنگ ها، به سفارت آن کشور پذیرفته شود، و تازه ژنرال جیاپ فرمانده افسانه ای جنگ، فردای روز رسیدن سفیر، به دیدن وی برود. مطابق اسناد منتشر شده این شرط تنها با اطمینان یافتن آمریکائی ها از بیماری و کهولت ژنرال جیاب منتفی شد، اما به جایش ویت نامی ها تعهد کردند که جیاب دیگر هیچ میهمان خارجی نپذیرد. اما نشانه عمده تر مربوط به سالگرد سقوط سایگون بود. این روز درست مصادف شد با روزی که سفیر جدید [اسیر سابق] استوارنامه اش را به رییس دولت تقدیم داشت.

برگردیم به صحنه داخلی. اولین باری که دولت های تهران و واشنگتن عشوه گری آغاز کردند. سیزده آبان سال 85 خبری عجیب به سراسر جهان مخابره شد. عباس عبدی چهره اصلی دانشجویان اشغالگر سفارت آمریکا دستگیر شد. اتهامش: رابطه با آمریکا. عبدی دو سه باری پیش از این زندانی شده بود اما این بار زندانی شدن در این روز برای نشانه شناسان معنای دیگر داشت.

امسال در آستانه سیزده آبان و در سی امین سالگرد اشغال سفارت [دردناک ترین حادثه سیاست خارجی آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم]، ناگهان سر و صدائی در مورد موسوی خوئینی ها به راه افتاد روزنامه های متعلق و هوادار دولت – جوان، وطن امروز و ایران – شروع کردند با تیترهای بزرگ علیه مدیر سابق روزنامه سلام بدگوئی کردن و تقاضای محاکمه وی را مطرح ساختن. نشانه شناسان گمان بردند دستگیری کسی که رییس دانشجویان خط امام [گروگان گیر آمریکائیان] بوده است و گروگان ها همگی در خاطرات خود از او نوشته اند، به سادگی نیست و می تواند بخش هائی از یک سناریو باشد. اما پیدا نیست که بر حسب کدام منطق و ضرورت جای موسوی خوئینی ها به بهزاد نبوی داده شد که در زندان بود و پیام به سادگی قابل ارسال. نبوی علاوه بر آنکه فرد متنفذ دولت رجائی است مهم ترین چهره ضد آمریکائی آن کابینه هم بود، مگر نه که او طراح و تئوریسین حرکت های دولت رجائی بود و همو رجائی را برد که در سازمان ملل علیه شاه و آمریکا سخن بگوید و پای شکنجه دیده خود را عیان کند، و سرانجام اوست که در جریان بیانیه الجزایر وارن کریستوفر را باپیشنهاد آخرین لحظه خود به گریه انداخت . همان پیشنهادی که به نوشته کارتر و همکارانش باعث شد که جیمی کارتر انتخابات را به ریگان ببازد. سرنوشت انتخابات 1980 آمریکا در گرو گروگان گیری در تهران بود و کارتر حاضر به دادن همه نوع امتیازی. مذاکرات به سرعت شکل گرفت و در الجزیره به نتیجه نزدیک شده بود که بر اساس خاطرات بیان شده بهزاد نبوی رییس هیات مذاکره کننده دولت ایران، وارد شد و ان قلت تازه ای انداخت که به معنای آن شد که روز انتخابات، گروگان ها در بند ماندند و کارتر بازنده شد. داغ بزرگی بر دل دموکرات ها.


بدین گونه به نظر می رسد دولت محمود احمدی نژاد با اجرای بخش هائی از یک سناریو به جائی می رسد که امیدوارست که همین ماه ها دست در دست اوباما بگذارد. او برای واشنگتن پیام می فرستد که دولتمردان سابق،[حتی هاشمی رفسنجانی که در مورد قدرتش اغراق می شد و به گزارش آمریکائی ها بیش از هر مدیر و روحانی دیگری در ایران در سی سال گذشته علیه آمریکا سخن گفته است] جرات آن نداشتند که فضای رسانه ای داخل را به طور شفاف از گفتگو درباره لزوم مذاکره با آمریکا پر کند، در حالی که دولت احمدی نژاد چنین کرده است. تندروترین روزنامه کشور کیهان نگاه کنید که این بار برای مذاکرات و نزدیک شدن دولت به واشنگتن نه که پیراهن نمی درد بلکه جاده را هم صاف می کند. این ادعا نادرست نیست. هیچ دولتمردی در جمهوری اسلامی جرات چنین اقدامی نداشته و این جز با حمایت رهبر جمهوری اسلامی شدنی نیست.


بدین گونه فقط مانده است یک ماموریت تازه برای سیزده آبان، و این همانی است که میرحسین موسوی در پیام خود بدان اشاره کرد. نسل جوان موج سبز این بار در روزی که روزگار برایشان انتخاب کرده است، قرار است وارد صحنه مهمی شوند. دستگاه دولت از پیش آرایش تهدید آمیز به خود گرفته تا جوانان را بترساند و از آمدن سبزها در روز سیزده آبان جلوگیری کند، هم با گماشن سرداران بد اخم و تند سابقه [مانند نقدی و طائب] به فرماندهی ها، و هم برقراری مانوری خنده دار و نمایش شکنجه و آزار سبزها در خیابان های اصفهان[که بی سابقه بوده است] و هم با اعلام آنکه بسیج به فرماندهی نقدی سه میلیون نفر به تهران می آورد، کوشش دارند با التماس و تحبیب هم شده از جوانان بخواهند این روز را به آن ها واگذار کنند که سناریویشان به خوشی بگذرد و احمدی نژاد، یا یکی از اعوانش، در سخنرانی رمزی برای واشنگتن بفرستد.

کار تا جائی رفته که میلیاردها تومان گذاشته اند که یک دسته سبز قلابی وارد صحنه کنند که فردای سیزده به در نشان دهند که سبزهای موجود همان دوستان ما بودند و سبزشان علوی بود. نهایت استیصال.

در چنین زمانی ماموریت تازه سیزده آبان این نیست که خلاف عادت خود مرگ بر آمریکا سر دهند برای مخالفت با سناریو دولت احمدی نژاد. ماموریت جوانان سبز در روز سیزده آبان ثبت تاریخ دیگری است. حادثه ای علیه تقلب، تلاشی علیه ریا کاری. مطرح کردن این سئوال که چرا کیهان روزنامه ضد استکباری در روزهائی که همه جهان از گردش و چرخش صد و هشتاد درجه ای دولت احمدی نژاد در برابر آمریکا و در جریان پرونده هسته ای می نویسند، ساکت مانده و درباره گرانی و ارزانی می نویسد.

ریاکاری و تقلب آن است که دولتی که در حال گفتگو و مغازله با واشنگتن است دستگاه تبلیغاتی اش همچنان اصلاح طلبان را به تهمت و افترا دست نشاندگان و دوستان آمریکا می خواند.

سیزده ابانی که آن انقلاب دوم سی ساله شده، زمان بلوغ جنبش است و بلوغ مردمی که در آن روز به جشن و پایکوبی خیابان های اطراف سفارت را قورق کرده بود. آنانی که آرمانخواهی شان یک بار وسیله قدرت طلبی ها شد، اما اینک قصه را در گوش فرزندان خود خوانده اند و فرزندانشان دیگر به خواب نمی روند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At November 2, 2009 at 12:15 PM , Anonymous Anonymous said...

چند روز قبل توی بریده ای از یک روزنامه ی معتبر هلندی(که لابلای یک کتاب قدیمی پیدایش کردم) در مورد سالهای پایانی شاه خواندم در زیر خلاصه میکنم:
امریکا به سادات توصیه میکند با توجه به شرایط لرزان خودش در مصر به شاه اقامت ندهد. ادامه دربدری بیمار وخیم به مراکش، باهاما و مکزیک!
امریکا نگران بود که با پذیرش شاه در امریکا ایران را به سوی شوروی سوق دهد. اما برای عمل جراحی و پیشگیری از بدنامی امریکا در صورت مرگ شاه در مکزیک به اینکار تن میدهد تا جریان گروگان گیری که منجر به اخراج وی از امریکا میشود.
روزی که طرفین مذاکره در مورد استرداد شاه به تفاهم رسیدند که دولت ایران تقاضای رسمی برای بازداشت و استرداد شاه به دولت پاناما تسلیم کند، شاه به سوی مصر پرواز میکند.
شاه توی هواپیما میگوید: از میان آنهمه سادات تنها کسی است که هیچوقت کاری برایش نکردم. باورم نمیشود.
راستش منهم که هرگز شاهدوست نبوده ام موقع خواندن این مقاله رگ گردنم کمی باد کرده بود ‌و دلم برای شاه سوخت. واقعأ سیاست امریکا سرشار از پلیدیهاست.
اما اگر درمورد مذاکرات اخیر با امریکا بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید به دو نکته توجه داشته باشیم :
١. اوباما با رییس جمهورهای قبلی تفات دارد ( حداقل در حد شعار تغییر که هنوز تو خالی بودنش محرز نیست)
٢. امریکا در باتلاق عراق و افغانستان به کمک و همکاری ایران نیاز دارد، بنابر این مذاکرات مثل سابق در شرایط نابرابر و تحمیلی نیست.
حتمأ در خاطرتان هست که پس از تعلیق غنی سازی و پیش فرستادن خوشگلترین شیخ اصلاحاتمان محور شرارت نامیده شدیم، ولی امروزه رییس جمهور امریکا برای اولین بار از نام جمهوری اسلامی ایران استفاده میکند. این باعث افتخار نیست ولی حاکی از تغییر شرایط به نفع ایران است.
برزو

 
At November 2, 2009 at 12:31 PM , Anonymous دکتر محمدی said...

نگران شدم که زیر نوشته ای چنین افشاگر و منصفانه اولین نظر از دوست عزیز برزوست که خیلی یکه تاخته اند و برخلاف نوشته های همیشگی شان این بار از جاده انصاف خیلی پرت افتاده اند. دوست عزیز شما چطور این پرت و پلاهای سیمای جمهوری اسلامی و کیهان را باور کرده اید. واقعا جای نگرانی دارد. به قول آن یونانی بروتوس تو هم ...
این برنامه شیخ اصلاحات بود که برای ما مجور شرارت اورد.
برادر عزیز خواهش می کنم یک بار دیگر روایت آقای بهنود را بخوان از این نیرنگ و ریا تهوعت نمی گیرد. می فرمائید در همه دنیا سیاست به نیرنگ آلوده است پاسخ این است که آری اما نه در داخل کشور و بین هموطنان . برادر دارند آدم ها را شکنجه می کنند که کسی چیزی نگوید و به آمریکا نزدیک شوند آن وقت شما قصه می بافی که ...
حقیقت می گویم نگران شدم . نگران برادرها

 
At November 2, 2009 at 12:33 PM , Anonymous Anonymous said...

باز زدی در گل . از آن کارها کردی که هر یک سال یک بار می کنی. هیچ وقت چنین فشرده و موجز و کامل ننوشته بودی از گروگان گیری. هیچ گاه نگفته بودی از نظر تو که برایم محترم است این سرمایه ای است که خمینی برای بازماندگان گذاشته. ممنون که چشم هایمان را باز کردی . من که نزدیک پنجاه سال دارم خوش به حال سی ساله ها و بیست ساله ها با چنین معلمی
سلامت و سرفراز باشی

 
At November 2, 2009 at 12:34 PM , Anonymous Anonymous said...

خدا قوت ممنون

 
At November 2, 2009 at 3:02 PM , Anonymous Anonymous said...

تحلیل دلنشینی است.
ای کاش اینها به اندازه ویتنامی های فقیر فهم و شعور برای پیوند با جهانیان از جمله آمریکا می داشتند . متاسفانه قالب مذهبی نظام به گونه ای است که دو چهره کاملا متفاوت از نظام نشان می دهد.
در همان موقعی که ما مدعی بودیم که غرب مانند گاو تحلیل می کنه در پشت پرده همکاری ایران-کنترا با آمریکا در دستور کار بود.
البته هاشمی اگر اکنون وسط میدان می بود می توانست با احادیث و آیات قرآنی یه جوری رابطه با آمریکا را توجیه کنه ولی خامنه ای و مجیزگویان اطرافش چنین هنری را ندارند.
با توجه به پوشش مذهبی و یا نفاق نظام این بار نیز گفتگوها به شکست خواهد انجامید.
در قضیه ایران- کنترا با وجود خمینی گفتگو شکست خورد و ریگان اعلام کرد که ایرانی ها را به خاطر لو دادن مذاکرات محرمانه در روغن خودشان سرخ خواهد کرداین بار که جای خود دارد و کسی نیست تو دهن محمد حسین خامنه ای ، جلال الدین فارسی و 6 معترض دیگر از نمایندگان مجلس بزند که مخالف گفتگو ایران و آمریکا بودند.
خدا به داد مردم برسد که این بار در کدامین روغن سرخ خواهند شد.
ارادتمند
طهماسبی

 
At November 2, 2009 at 5:55 PM , Anonymous ع. ِث said...

با سلام
ای کاش کمی در مورد «اکتبر سورپرایز» می نوشتید
تا نوشته های گری سیک را بهتر بررسی کنیم. امیدوارم
آقایان موسوی خوئینی ها و کروبی در این مورد مقاله ای
بنویسند

 
At November 2, 2009 at 9:38 PM , Anonymous شاهد said...

بهنود عزيز ، درسيرحوادثي كه به 13 آبان مربوط مي شود شما يكسربه سراغ سيزده آبان 57 رفته ايد،كاش به جاي اين موضوع از13 آبان 42 شروع مي كرديد كه درآن روز امام خميني به تركيه تبعيد مي شوند . اگرهدفتان واقع ريشه يابي سيرحوادث تا به امروز است انصاف اين بود كه چنين مي كرديد.
درمورد 13 آبان 58 و ذكرماجراي تسخيرسفارت آمريكانيز به نكاتي اشاره كرده ايد كه برخي ازآنها صحيح نيست به طورمثال شما همه گروه هاي سياسي را دراين ماجرا دخيل مي دانيد كه اصلا اين طورنبود هسته اصلي را انجمن هاي اسلامي دانشگاه هاي صنعتي شريف ،تهران ، پلي تكنيك (اميركبير) و ملي (شهيدبهشتي) تشكيل مي دادند.
و اين گروه ها وابستگان چپ دانشگاه هاي خود را به خوبي مي شناختند و به جرات مي توان گفت هيچ عنصر چپي دراين ميان حضور نداشت .
افزودن نام شريعتمداري و طالقاني درسيرحوادث جاي تعجب دارددرحاليكه خودتان هم درهمان جا درپرانتز نوشته ايد طالقاني درزمان اين رخداد درگذشته بود.
ماجراي ماشاءالله قصاب و حضوراو درسفارت با 13 آبان فاصله زيادي داشت كه مطبوعات آن زمان گواه اين ماجراهستند . تعداد تفنگداران آمريكايي هم بسياربيشترازدونفربود اگرباورنداريد به فهرست گروگان ها و عكس هاي چاپ شده درنشرياتي نظيرتايمز ونيوزويك درسال 1979 مراجعه كنيد.
كلا مسائلي كه درمورد گروگانگيري نوشته ايد داراي ابهام و اشتباهات تاريخي فراواني است .
درمورد سايرمسائلي هم كه نوشته ايد سخن بسياروازحوصله نويسنده اين نظرخارج است اميدوارم روزي برسد كه تسخيركنندگان سفارت آمريكا و به خصوص رهبران آنها كه امروز به جرم اصلاح طلبي يا منزوي هستند ويادرزندان خاطرات خودشان رابنويسند وخيلي ازابهامات روشن شود. راستي شنيدم سرما خورده ايد و بيماريد بلا ازشما به دورباشد.

 
At November 3, 2009 at 2:01 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود ٬ شما که ریشه ها را خوب میدانید چرا در آخر مقاله اتان باز بکوچه علی چپ میزنید؟ و آدرس
غلط میدهید ؟؟ آقای محترم بنده بعنوان یک ایرانی بسیار مطمئن تر هستم اگر احمدی نژاد با آمریکا
و انگلیس مذاکره و معامله کند تا موسوی یا خاتمی چرا !؟ چون خاتمی با احترام بخواستهای انها
اورنیوم را تعلیق کرد و دو سال آن غربی های نامرد هیچ یک از قولهایشان را عملی نکردند که هیچ شروع
کردند بتضعیف خاتمی در مسایل داخلی و فکر میکردند بعد از خاتمی یک حامی غرب !! را بر سر کار
آورند دیشب بی بی سی با اکبر اعتماد وزیر دوران شاه گفتگویی داشت و این وزیر با کفایت گفت هم
فرانسه هم المان کاملا زدند زیر قراردادهایشان و ....اما امروز احمدی نژاد را غربی ها باور کردند
و مطمئن باشید نمیتوانند باو نارو بزنند

 
At November 3, 2009 at 2:41 AM , Anonymous Anonymous said...

مردم در روغن دانستن و نگفتن خودشان سرخ شده اند.

مردم در روغن نخواندن و فکر نکردن و احساسی بودن سرخ شده اند.

مردم در روغن توهم توطئه وبیماری دایی جانشان سرخ شده اند.

مردم در روغن نپذیرفتن مسئولیت افکار و کرده و نکرده شان سرخ می شوند.

 
At November 3, 2009 at 7:07 AM , Anonymous حمید ق said...

من در ابتدای همین پست کامنت گذاشتته بودم و دیدم که پایلیش کردید و چند تا کامنت دیگر هم بود اما حالا نیست
چی شده است؟

 
At November 3, 2009 at 7:10 AM , Anonymous Anonymous said...

والا در فرهنگ ما دخول به مبال هم حتا یک یالله می طلبد ولی مشنگ الدوله بدون یالله وارد صحن مجلس می شود . در کشور گل و بلبل هم بی پروا از دیوار بیگانه بالا می روند و هم حریم خانه مردم خود را می شکنند .

 
At November 3, 2009 at 7:10 AM , Anonymous جسور said...

آقای شاهد عزیز بهترست کمی فروتنی داشته باشند و دست کم وقتی می خواهند به کسی که در این مورد کتابی نوشته است ایراد بگیرند شک کنند به دانسته های خودشان و این قدر محکم نگویند. عزیز جان همه گروه های سیاسی چپ از جمله حزب توده و چریک های فدائی و مجاهدین در بین دانشجویان عضو داشتند به همین جهت شب دوم که جلسه ای توفانی با حضور احمد و خوئینی ها در سفارت برپا شد که گروگان ها نوشته اند می ترسیدند چون ایرانی ها با هم تند و داغ صحبت می کردند، برای این بود که همه جز بچه ها مسلمان ها بروند. شرط خمینی بود که اگر این طور نشود مانند دفعه قبل شورای انقلاب دستور برچینی می دهد. اما اگر تسویه صورت گیرد آقا تائید می کنند.

به خاطرات دانشجویان پیرو خط امام و خاطرات احمد رجوع کنید در مجله خاطرات انقلاب اسلامی
جسارت کردم ببخشید

 
At November 3, 2009 at 12:22 PM , Anonymous Anonymous said...

جناب آقای دکتر محمدی،
یکبار دیگر بنا به تجویز شما روایت استاد بهنود را خواندم و لذت بردم.
بنده جایی صحبت از نیرنگ در داخل کشور نکرده ام بلکه تنها میخواهم در مورد احتمال خطای یک حرکت سیاسی هشدار دهم. افراد مهره اند و اهداف مقصود!
و نگرانی این حقیر اما مصلحت این ملت و مملکت است. همانطور که استاد بهنود اشاره فرموده اند؛ صاحبنظران و کارشناسان در آنزمان معجزه ی اقتصادی را منوط به حل مشگل با امریکا میدانستند. حتمأ شما هم مانند من کمابیش با این فرضیه موافقید، و مصرم عرض کنم که معتقدم هدفمند کردن یارانه ها هم پیش شرط دیگری بر شکوفایی اقتصادی و در نتیجه بلوغ دمکراسی است. بنابر حتی به بزرگانی که دوره ی دهم را از دست رفته میپندارند التماس میکنم مانع نشوند و حتی کمک کنند به اجرایی شدن این دو مورد حیاتی و بقول پیر فرزانه محمود دولت آبادی« به آنچه اهم و فی الاهم نامیده میشود خوب بیاندیشند» و «سرنوشت ملت و مملکت در این شرایط بحران زده ی جهانی از پست و مقام یکایک کاندیداها بسیار مهم تر و حیاتی تر است»
باری آقای محمدی، نگرانی من اینست که یکبار دیگر ( مانند دهه ی اول انقلاب) بعنوان احزاب و اشخاص اپوزسیون، خود را شرمنده گان تاریخ این مرزو بوم و فرزندانمان را وارث ویرانه ی خطاهای سیاسی ما ن نماییم.
خیر پیش، برزو

 
At November 3, 2009 at 12:26 PM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

امروز هم بالاخره 13 آبان رسید. روزی که وقتی دانش‌آموز بودیم خوش‌حال که از مدرسه و کلاس به همین بهانه جیم می‌شویم و خلاصه با بچه‌ها حالی به حولی! اما امروز دیگر دانش‌آموزان نه تنها قصد جیم شدن از مراسم را ندارند که حتا شعارشان هم سبز است.

آقای رییس‌جمهور طلب‌کار هم امروز برای نماینده‌گان(البته نماینده‌گان مورد قبول خود و رهبری) شاخ و شانه کشیده که بعله لایحه را پس می‌گیرم. انگار برای‌شان دعوت‌نامه فرستاده‌اند که لایحه به مجلس بفرست. آن‌هم لایحه‌ای به این مهمی که با سرنوشت مردم ایران پیوندی عمیق دارد. خدا کند لایحه را پس بدهند تا از شر عوارض مهلک‌اش در امان باشیم. در واقع این دولت نمی‌تواند و نمی‌خواهد به لایحه مسیر درستی بدهد. وگرنه کیست که مخالف حذف یارانه‌ها نباشد؟ اما این دولت با بی‌تدبیری و نادانی و ریاکاری گند خواهد زد به ملت و مملکت با عرض معذرت.

شاد زی

 
At November 3, 2009 at 1:43 PM , Anonymous Anonymous said...

Mr. Behnood
Is it correct????????

http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=163

 
At November 3, 2009 at 5:01 PM , Anonymous Anonymous said...

برای من كه یک تاریخه بیمصرف به خوردم دادن سالها و امروز بیرون از ایران فقط مثل دیوونها دارم یاد میگیرم كه ریشه این بدبختی از کجا اومده و حوادث چگونه اتفاق افتاده فقط میتونم بگم سپاسگزارم كه این مقالات را مینویسید ... سپاسگزارم

 
At November 3, 2009 at 9:18 PM , Anonymous شاهد said...

دوست عزيز جسور، واقعا تحريف تاريخ جسارت مي خواهد شما به حضور چريك هاي فدايي ، هواداران گروهك رجوي و توده اي ها اشاره كرده ايد وبعد هم ازخاطرات دانشجويان پيروخط امام و خاطرات احمد !!! كد داده ايد ؟ اين خاطراتي كه نوشته ايد دركدام كتاب است ؟ تاجايي كه من مي دانم فقط خاطرات معصومه ابتكاربه صورت كتاب درآمده و بقيه مگراينكه درمصاحبه ها حرفي زده باشند كه هيچكدام به اين نكته هايي كه شما كشف كرده ايد اشاره نكرده اند .
اشغال سفارت آمريكا تنها محصول كارانجمن هاي اسلامي بود وبس .
معدود افراد نفوذي كه خود را بين حدود 400 نفردانشجو جازده بودند تصميم گيرنده نبودند و تعدادشان به حدي نبود كه گروه حساب شوند وهيچ نقشي به جز قاطي كردن خود درخيل اين دانشجويان نداشتند نظيرعباس زريباف (هوادار گروهك رجوي )و..همان روزهاي اول اخراج شدند. خاطرات احمد هم نفرموديد كدام احمد است مسلما احمد خميني نيست چون او متاسفانه آنقدرزنده نماند كه خاطرات بنويسد.
ولي ازشما خوشم آمد اينقدرجسور !!! هستيد كه هم ازخودتان داستان خلق مي كنيد و هم ازكتاب هاي نانوشته و جلسات من درآوردي كد مي دهيد واقعا كه دست مريزاد!

 
At November 4, 2009 at 2:34 AM , Anonymous خسته said...

انقدر در بی بی سی از این "سرمایه" بیچاره نقل قول کردی که تعطیلش کردند... والله بابام جان ما که نه تنها این روزنامه را به چشم خودمان ندیده بودیم، اسمش را هم نشنیده بودیم. حالا که این روش اینقدر خوب کار می کند، از این به پس یه قدری از "ایران" و "کیهان" هم تعریف کن، شاید فرجی شد؟!؛

 
At November 4, 2009 at 3:17 AM , Anonymous Anonymous said...

آقا از شعار کودکانی که در آموزش و پرورش ج. ا. پرورده شده اند می ترسد. امروز همان کودکان دیروز که با مربی پرورشی مدرسه به لانه جاسوسی برای استکبار ستیزی برده می شدند در خیابان کریم خان تقاطع حافظ شعار مرگ بر دیکتاتور می دادند. جای دیگر را به چشم ندیدم، اما هفت تیر، سراسر کریم خان تا ولی عصر و فلسطین پر بود از اطاعت از ولی فقیه و نایب برحق امام زمان.

همه این گوش به فرمان ها مسلح بودند تا مبادا کسی شعاری بدهد به غیر از آنچه آقا خوش می دارد. مثلا نگویند مرگ بر روسیه – شاید حق به گردن داشته باشد.

در مقابل شعار نداده، شعور مسلح در خیابان صف کشیده بود. مردم به شعور مسلح لبخند می زدند و برخی هم هر جور که دلشان می خواست نگاه می کردند و حتی محل هم نمی گذاشتند.

فردا 14 آبان ما در همان خیابان ها هستیم و شعور مسلح به باطوم وگاز اشک آور و... در حصار دیوار، گوش به فرمانی دیگر.

 
At November 4, 2009 at 6:38 AM , Anonymous Anonymous said...

13آبان برای شعار دادن "مرگ بر ضد ولایت فقیه"
در تظاهرات روز 13آبان شرکت جستیم.
اولا خیابانهای منتهی به طالقانی که سفارت آمریکا در آن قرار دارد یا با اتوبوسهای شرکت واحد پر شده بودند و یا نیروهای سپاه پاسداران با تمامی تجهیزات که گویی قرار است بمب باران شیمیایی بشود.

تمامی کوچه ها و خیابانهای موازی و یا عمود بر تخت جمشید (از خیابان انقلاب تا مطهری) مملو از نیروهای سپاهی و بسیجی بودند و در میدان هفت تیر و اطراف آن نیز هزاران موتور سپاهی مبارز می طلبیدند.
آنقدر اتوبوس در خیابان سعدی شمالی منتهی به 7تیر پارک کرده بودند که فقط مردم می توانستند از پیاده روی شرقی آن تردد کنند.
شایان ذکر است که برخی از جمعیت های طرفدار نظام مقدس ظاهرا از شهرستانهای اطراف آورده شده بودند ولی معلوم نبود چرا آنها را در هفت تیر پیاده شون کرده بودند.
به هر حال جمعیت هایی در قالب 50 نفر با هزاران پوستر حمایت از ولایت فقیه در دست که اطراف آنها را سپاه احاطه کرده بودند راه می رفتند و شعار می دادند. در عقبه این تشکلهای صدها جوان غیور شعار مرگ بر دیکتاتور می دادند.
ولی این جوانان پس از طی صد قدم مورد حمله بی رحمانه سپاهیان قرار می گرفتند که بخشی از خیابان و پیاده رو خون دیده می شد.
ولی شعار مرگ بر دیکتاتور قطع نمی شد و از هر سو شعارهایی نصیب رهبر می شد.
آنچه من از تظاهرات امروز فهمیدم این بود که بیش از 100هزار نیروی پلیس و سپاهی و بسیجی با تجهیزات کامل آمده بودند تا حائلی شوند تا چند هزار خانواده بسیجی و سپاهی شعار " مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ انگلیس، آمریکا و اسرائیل " سر بدهند.
در مسیر پیاده روها تعدادی از بسیجی های بسیار بی تربیت و به قول سردار رادان "ارزال و اوباس" حضور داشتند که هم با صدای بلند فحشهای رکیک به زنها می دادند و هم با تمام قدرت به صورت خانم ها می خواباندند.
ارادتمند
طهماسبی

 
At November 4, 2009 at 3:19 PM , Anonymous Anonymous said...

بابا گند زدیم
اینم از سیزده آبان
منکه دیگه حالشو ندارم

 
At November 4, 2009 at 6:03 PM , Anonymous Anonymous said...

کاش می شد واسه راهپیمایی های بعدی همه ریش بزارن و چفیه هم بندازن گردنشون ، لباسشون رو هم بندازن رو شلوارشون ، کلا شکل بسیجی ها می کردن خودشونو.
امیر ارسلان

 
At November 5, 2009 at 5:13 AM , Anonymous جسور said...

آقای شاهد برای این که اطلاعات خود را این قدر مطلق نکند لطفا سری به منابع مجاهدین بزند و جواب این سئوال را بدهد که نشریه های مجاهد آن دوران از کجا از داخل ماجرا خبر ها داشت . بعد که دقیق شدند متوجه می شوند سخن آقای بهنود درست است و دقیق. اما دلیل این ماجرا که آقای شاهد می خواهد انکار کند این است که تصور می کند در آن زمان چنین افتراقی بود که الان هست. ایشان نمی داند که بعد از گروگان گیری همه احزاب به جز ملی مذهبی ها تائید کردند. نمی داند که همه ما که من یکی از جمله هواداران فدائیان بودم هر شب حلو سفارت بودیم و عشق می کردیم از این نمایندگان امپریالییزم را پاسداری می کنیم. باید حوادث را در زمانه خودش قرار داد آن گاه به تحلیلش نشست نه این که گذشته را به میل خود تغییر بدهیم و موضوع را ساده کنیم . سیاه و سفید. همه کارهای بد مال سیاه است و همه کارهای خوب مال ما.

 
At November 5, 2009 at 10:32 AM , Anonymous Anonymous said...

هموطن این چه کاره که مر سال میری جلوی سفارت عربده میکشی و بعد میگی بازم رفتیم گند زدیم و دیگه حالش نیست . خب معلومه که حالش نیست چون بعدش میری خونه فیلم آمریکایی نیگا میکنی حالت بد میشه . از این به بعد بیا قاطی سبزا بشو که باتوم تبرکی بخوری که ثواب هم داره و تازه سر حال هم میشی .

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home