Saturday, October 17, 2009

آزادی ها در راه

هنوز بر من مسلم نشده ولی همین روزها منتظر شنیدن خبر آزادی مازیار بهاری بودم. بنابراین تصورم هست اگر دیشب آزاد نشده باشد هم امشب آزاد می شود و این درست به مثابه فرج بعد از شدت غنیمت است و همه ما روزنامه نگاران به خود تبریک خواهیم گفت که یکی از اسیرانمان از بند آزاد شد، چندی دیگر هم منتظر محمد قوچانی هستیم و بعد هم دیر نخواهد بود که یاران سرفراز هنگامه شهیدی و همه روزنامه نگاران اسیر، لیلاز، زیدآبادی و بهمن اموئی و دیگران.

دست کم هرازگاه یک روزنامه نگار به یک همکار ایرانی خود تلفن نخواهد کرد و نخواهد پرسید اگر نظام ایران مانند زیمبابوه با کار خبرنگاران خارجی مخالف است چرا اصلا به آن ها اجازه فعالیت می دهد، نکند تصور می کند که خواهد توانست همه روزنامه نگاران جهان را کنترل کند.
یا چنان که هفته گذشته رخ داد سردبیر یک نشریه سیاسی معتبر انگلیسی نامه ای بنویسد و از یک روزنامه نگار قدیمی ایرانی بپرسد راستی چه خبرست در آن مملکت، چرا مازیار را آزاد نمی کنند، می خواهند چی را به کی ثابت کنند. اعتراف هائی را که به زور از وی گرفته اند برای هیچ کس باورپذیر نیست چرا آبروی خود را می برند. ممکن است یکی در این باره به ما توضیح بدهد.

اما پاسخ همان است که روزنامه نگار پیر به همتای انگلیسی جوان خود داد و گفت: "آیا اگر خانه تان آتش بگیرد یا خیال کنید که آتش گرفته است سعی خواهید کرد حتما با ظرف یک بار مصرف پلاستیکی آب بر آتش بریزید یا اگر یک پارچ قدیمی عتیقه و یک گلدان چینی گرانبها هم دم دست بود برمی دارید و آب می کنید و بر سر آتش می پاشید" و با این مقدمه برای وی توضیح داد که نظام جمهوری اسلامی در سی سال گذشته همواره کشور را در لبه خطر نگاه داشته و یا این تاکتیک خود را از اطاعت قانون معاف کرده، البته همزمان مردم را به علت زیر پا گذاشتن قانون محاکمه و حتی اعدام می کند. در پاسخ مردمی که می پرسند پس شعارهای انقلاب چه شد، مدام از زبان مدیر روزنامه کیهان شعار می دهد که مگر نمی بینید چقدر شرایط حساس است و مگر نمی بینید آمریکا در کمین است و دشمن حرامی بیدار، حالا چه موقع قانونمداری است. اما در برابر اعتراض های بین المللی مدافع حقوق بشر استدلالی دیگر دارد. آن جا که می رسد استدلال می کند که دولت و قوه قضاییه همه جا بر اساس قانون عمل کرده اند.

با این وضعیت حکومت دو زبان برای خود انتخاب کرده زبانی که برای دامن زدن به غرور ملی با مردم ایران برگزیده و زبانی که با جهان گفتگو می کند. ساده کنیم صورت مساله را. مثال روابط با آمریکا خوب و روشنگرست. در سال های گذشته، هم به دوران هاشمی رفسنجانی و هم در دوران اصلاحات، کاملا مشهود بود که دولتی ها با توجه به اطلاعاتی که داشتند مدام در جهت پایان دادن به خصومت با آمریکا و جهان غرب بودند، اما جناح راست با اطمینان از حمایت رهبر ایستاده بود که این خط قرمزست و عبور نتوان کرد، گاه گفتند که مرگ بر آمریکا فرموده پیامبر است. اما چندان که کار به دولت مطلوبشان رسید آشکار گردید که مخالفت جناح راست [با حمایت رهبری] با شفافیت و صداقت و با خبرکردن مردم بود. آن ها در حقیقت می گفتند همچنان ژست های ضد آمریکائی بگیرید و مردم را در مجامع تحریک کنید اما در نهان هر چه آمریکائی ها می خواهند آوانس بدهید که هواپیما بگیرید و تحریم ها را لغو کنید.
این سیاست "دو زبانی" شده است منتهای درایت به روایت دیپلوماسی جمهوری اسلامی. انصاف این است که این سیاست در سال های اول جواب داد چون که دنیا رمزش را نمی دانست و معنایش را پیدا نمی کرد اما اینک دنیا به خوبی درک کرده که چقدر فریفتن مردم برای دولت احمدی نژاد و حامیانش مهم است و چون این را دریافته، پس امتیاز بیشتری می خواهد تا زمینه برای فریب مردم به دولت بدهد.

شور انقلابی
در چنین حالتی تمامی شور ضد آمریکائی روزنامه کیهان شده است مقاله ای که یازده روز بعد از گفته محمود احمدی نژاد و روزها بعد از مذاکرات ژنو به قلم شریعتمداری می نشیند و در آن به "رییس جمهور محبوب" توضیح می دهد که گویا تعیین سیاست های کلی با رهبرست و مذاکره با آمریکا از جمله سیاست های کلی است. اما کیست که نداند که این مرحمت کجا و مقالات مملو از غیرت دینی و ملی آتشین خطاب به دولتمردان پیشین که از قضا هرگز تا جائی نمی رفتند که دولت کنونی رفت.

در حکایت حقوق بشر و دادگاه ها و رفتار با اصلاح طلبان هم همین گونه است. حکومتی که هشت ماه قبل با نشان دادن چند روزنامه ای که منتشر می شدند و نقدهای اصلاح طلبان که در زمان انتخابات بر زبان می آوردند به جهانیان می گفت ایران ازادترین کشور جهان است و ازادی مطلق در ایران است، حالا معلوم شده که در نهان از خود می پرسید بعد از انتخابات باید چه کرد با این میزان زبان بازشدن ها، با این سطح از نقد و شفافیت. در آن زمان برخی شادمانه می گفتند "گیرم دولتی ها در انتخابات تقلب کنند با این میزان آزادی چه خواهند کرد، با عادت مردم به شفافیت اطلاع رسانی چه می کنند، با شبکه های ماهواره ای چه می کنند". و نتیجه می گرفتند که کاری در مقابله با ازادی بیان نمی توان کرد، زبان مردم باز شده، دانشجویان راه سخن گفتن را یافته اند و در هر خانه ای چند نماینده از جنبش معترضان و ازادی خواهان وجود دارد که زندگی بهتر می خواهد.
اما انتخابات که صورت گرفت، جناح حاکم نشان داد که نقشه ای در آستین داشته است. دولت رای را که از مردم گرفت، رای دیگران را که خواند، تقلب که کرد، بعد دست و دهان خود را شست و به این بهانه که چرا اعتراض کرده اید و دروغ های احمدی نژاد را عیان کرده بودید به دستگیری گسترده اصلاح طلبان دست زد. روزنامه ها را بست و آن چه را مردم گمان می داشتند که دیگرعملی نیست، به اثبات رساند.

سوراخ دعا
اما دریغا که باز هم سوراخ دعا گم شد، گفت هفت در را بستی نمکی یک در را نبستی. و همان یک در کفایت داشت. کسانی که تنها و تنها روش و اسلحه شان تندروی است و سیاست اعلام شده شان فرمان و ترمز بریدگی، در این کار هم تند رفتند بنابراین هم کهریزک بیرون زد و هم ناچار شدند یک فیل قدیمی را قربان بدهند [مقصودم مرتضوی است]. تازه اعتراض و ریزش را به خانه نزدیک ترین نزدیکان نظام بردند. درز قبایشان بیرون زد و آشکار شد که حکومت مدعی دین، از حمایت روحانیون بزرگ محروم است یک مصباح یزدی را دارد و نیمی از نوری همدانی را، سهل است ناگزیر شده بر هر مرجع مامورانی بگمارد.

چنین است که باید گفت بر شما جوانان و زنان ایرانی که نام سبز بر خود داده اید درود. درود که کاری کردید که نفس در سینه شان حبس شد. چادر از سر پوپولیست برساخته آقای جنتی افتاد. سفرهای استانی بر اب افتاد. آنکه ادعا می کرد همه جای جهان مردم به استقبالش می آیند و با دست نشانش می دهند، و مموتی مموتی می کنند، دیگر از میان حلقه صدها محافظ خلاصی اش نیست و همان بهتر که در کاخ سعدآباد که اسلاف را مسخره می کرد که چرا در آن جا قرار دارند، محبوس بماند. او که برای هر سفر دعوت شده و نشده ای بهانه می یافت و هواپیمای اختصاصی را بیش از هر رییس دولتی دوانده بود، بعد از تولد جنبش سبز دیگر باید بپذیرد که دعوت کننده ای در کار نیست مگر ونزوئلا و سوریه و یکی دو دیگر از کشورهای فقیر که انتظار کمک دارند. یعنی که طشت پوپولیسم و آزادی مطلق بیان از بام افتاد.

اینک با ازادی هر یک از کسانی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری توسط دادستان وقت سعید مرتضوی به زندان افتادند تا بعدا برای آن ها سند و مدرک [معمولا از گفته های خود آن ها و یا از اسنادی که از خانه شان به دست آمده] ساخته شود، سبز اندیشان در می یابند که چه قدرتی در اجتماع آن هاست. با ازادی هر یک از اسیران این نبرد نابرابر این سئوال در اذهان پیدا می شود که این صاحبان قلم و اندیشه چرا در زندان بودند. کیهان و ایران و وطن امروز و دیگر روزنامه هائی که از کیسه مردم و به خرج خزانه شان چاپ می شود برای فریب، چند ماه است که به هواداران بی گناه و فریب خوردگان ساده زیستی و مردمی می گویند زندانی ها با آمریکا رابطه داشته و قصد داشته اند حکومت را براندازند. حتما بخشی از جامعه و هواداران دولت هم این سخن ها را باور کردند. اما گمان نکنند همه آن قدر غافلند که از خود نمی پرسند پس چه شد، چرا در دادگاه که رفتند به جای هر چه از زندانیان به زور هم شده اقرار گرفتید که انتخابات درست بوده است و دولت احمدی نژاد قانونی است.

گمان ندارند هیچ کس سراغ عبدالله رمضان زاده را نخواهد گرفت و هیچ کس سخن وی را ساعتی قبل از دستگیری به یاد نخواهد آورد که به دوستان و همراهانش گفت می خواهند مذاکره کنند می خواهند معامله کنند، می خواهند تسلیم شوند، برای این کار باید ما آزاد نباشیم و ما بی صدا باشیم.

استدلال و توجیه
برای اینکه این صورت مساله از یادها نرود باید به یکی از آسیب های جامعه در سال های اخیر اشاره کرد.

در سال های اخیر همواره بعد از دستگیری هر یک از روزنامه نگاران و سیاست پیشه گان، کسانی آماده بوده اند که در پاسخ دیگرانی که دنبال علت و بهانه دستگیری می گشتند بگویند "لیلاز هفته قبل از دستگیری در فلان رادیو فاش کرد که اوضاع اقتصادی دولت خراب است برای همین به بند افتاد"، یا "زیدآبادی در آن سخنرانی وقتی گفت اعمال همه مقامات کشور باید زیر نظارت مردم باشد" اشاره اش به رهبر بود "از همان موقع حدس می زدیم دستگیر شود". یا "سحرخیز از همان زمان که برخوردش با محسنی اژه ای را علنی کرد و حتی محل گاز گرفتن وی را مشخص کرد، باید خودش را آماده زندان سخت می کرد". این تحلیل ها که گاهی به جای توجیه و دلیل دستگیری مطرح می شد عملا فضائی ساخت که تندروها می خواستند. انگار که دستگیر شدگان مقصرند که جوانب احتیاط را رعایت نکردند.

این گونه استدلال ها چنان جا افتاده بود که اگر کسی بعد از هر کدام از این تحلیل ها می پرسید مگر مصاحبه کردن با یک رادیو یا فاش کردن یک امر که اتفاق افتاده یا انتقاد از رییس دولت جرم است، حتی وکیلان دعاوی هم به این ساده دلی وی می خندند. چنان که سال ها قبل در تفسیر بستن فله ای روزنامه ها و به زندان انداختن دویست روزنامه نگار، آگاهان ابرو بالا می انداختند و می گفتند رهبر جمهوری اسلامی در یک سخنرانی مطبوعات اصلاح طلب را "لانه دشمن" خواند، آقای عباسعلی علیزاده مدیر کل وقت دادگستری تهران با شنیدن این پیام احساس تکلیف کرد و تلفن کرد به مرتضوی و از وی خواست اما هم به گروه های تحت امرش آماده باش داد و موتورسیکلت سواری به راه افتاد با ده ها حکم توقیف.

شنونده این سابقه و پیشینه باید هیچ از خود نپرسد عدل کجاست، قانون کجاست، اگر با استنباط از نظر رهبر می شود عده ای را به زندان انداخت دیگر چه نیازی به قانون نویسی است، چه لزومی به قاضی و دادگاه هست. برای اداره کشور وجود یک رهبر و یک از جان گذشته تاریخ نخوانده و عبرت نگرفته جاه طلب و آماده فنا شدن کافی است.
چنان که هم امروز می توان پرسید گناه مازیار بهاری که این همه مدت در زندان ماند چه بوده است. پاسخ قانع کننده و قانونی وجود ندارد .

جرم:ایرانی بودن
بهاری فقط و فقط بدان جهت به زندان افتاد که ایرانی بود، و آشکار شد در وطنش از همه جای جهان بی پناه ترست، چرا که نمایندگان مجله معتبر نیوزویک در هر کجای گیتی به بند افتند وزارت خارجه آن کشور امان از دستگاه قضائی می برد که مبادا حقی از تبعه اش ضایع شود. از طرف دیگر در همین ایران هم اگر مازیار، مازیار نبود و اهل بهار همدان نبود و یکی بود اهل کانادا و در کبک به دنیا آمده بود حتی یک روز هم زندانی نمی شد، چنان که هیچ خبرنگار خارجی نشده است. دولت بیگانه ستیز که دست و دلش برای تبلیغات می لرزد و خبرنگار خارجی را روی سر می نشاند حداکثر کاری که با خبرنگار خارجی کرده لغو مجوز و ابلاغ خروج از کشور ظرف دو روزست که معمولا با استقبال ماموران رسمی دفتر ریاست جمهوری و هدیه مخصوص رییس جمهور در سال های اخیرعملی می شود [مانند رفتار با ملوانان انگلیسی که گفته شد جاسوس بوده به خاک ایران تجاوز کرده اند]. در همین انتخابات اخیر بنا به ادعای وزارت ارشاد صدها خبرنگار خارجی در تهران بودند، گزارش هایشان هست، معقول ترین و متعادل ترین گزارش ها از آن مازیار بهاری بود، اما هیچ کدام به جز مازیار بهاری زندانی نشدند. هیچ کدام مجبور نشدند اعتراف کنند که خبرنگاری یعنی جاسوسی پس غلط نیست اگر گفته شود او زندانی شد به جرم ایرانی بودن.

ما یک بار دیگر هم این وضعیت را آزموده ایم، آخرین پادشاه در حالی که هر ماه با یکی از رسانه های بزرگ جهان مصاحبه می کرد اما در ده سال پایان سلطنت خود هیچ روزنامه نگاران ایرانی را نپذیرفت و فقط به امیر طاهری سردبیر وقت کیهان زمانی که شرایط سخت شده بود برای نمایش فضای باز سیاسی مصاحبه ای داد. خواستم بگویم از قدیم مرغ همسایه غاز بوده و مرغ خودی وظیفه اش فقط تخم گذاری و لایقش همان که بر سرش بکوبند.
چنان که محمد قوچانی هم زندانی شدنش به جرم آنست که در میان نسل جدید روزنامه نگاری ایران از همه موفق ترست و خود را به امکانات انجمن دولتی قلم نفروخته و حقوق بگیر دفتر رسانه های رییس جمهوری نیست.

فقط برای ماندن
و این ها همه یعنی مصرف کردن از آبروی نظام و کشور برای حل مشکلات خود، برای ماندن چهار سال بر اریکه قدرت و ترک تازی با پول نفت، و به کار گماردن فک و فامیل و دوستان.
انتقال جمع کثیری از معتقدان به نظام از زندان انفرادی به زندان عمومی، آرام آرام آزاد کردن زندانیان، و در نهایت غایب شدن همه کسانی که تاکنون بازجوئی می کردند و آمدن گروه جدیدی با لبخند و پیام فرستادن برای خانواده ها که سند بیاورید و زندانی خود را آزاد کنید سناریوئی است که همه آن را حفظ شده اند. در زمانی که موقع مرخص شدن می رسد آن وقت از لوازم کار یکی هم فرستادن ماموران خوش لباس و خوشروست تا استدلال کنند که تندروی صورت گرفته و زندانی کردن شما کار بدی بود و بهترست برای حفظ کیان نظام گلایه ها مسکوت بماند. این سیاستی است که در سی سال گذشته بارها و بارها به عمل در آمده و به نظرشان می رسد که تنیجه داده است در حالی که فقط دردها را مجتمع کرده، مزمن کرده. اما این بار تفاوتی دارد، هزاران و بلکه میلیون ها چشم از پشت عینک سبز به همه کسانی نگاه می کنند که با اشک و آه خانواده، پدران و مادران و فرزندان از در اوین خارج می شوند. چشم هائی که دنیا را از پشت عینک سبز می بینند خوب می دانند که آزادی زندانیان دستاورد کدام پایداری است و از کدام رفتار جهان پسند و صلح جو و آرامش طلب به دست آمده است. ورنه شیطان پرستانی که جز عتاب و خطاب و شکنجه و آزار کاری نمی دانند، از خدایشان بود که چشم ببندند و رو بگردانند و مانند آن تیرانداز بام مسجد لولاگر شلیک کور کنند.

اما سبزها شبی که مازیار بهاری و هر یک از همبندانش آزاد می شوند با شاخه گلی به استقبالشان می روند و در دل برایش و برای همه آن ها، سرود آزادی می خواند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At October 18, 2009 at 12:31 AM , Anonymous Anonymous said...

زنده باد آزادی ، زنده باد آزادیخواه
درود بر شما و قلم شما.بسیار لذت بدرده ام و می برم از قلم شما
چقدر زنده دل اید و چقدر امیدوار
لازمه امروز دنیا و اکنون ایران

 
At October 18, 2009 at 1:21 AM , Anonymous دایی جان ناپلئون said...

والله دورغ چرا؟؟؟ تا قبر آآآآ
ما که از نوشته های شما بسی لذت بردیم.
ما هم نوک قلمی داریم که گاهی می جنبد دوستاریم تا شما را هم در وبلاگمان بصرف یک دیزی بز باش ملاقات کنیم
پیروز باشید

 
At October 18, 2009 at 4:22 AM , Anonymous Anonymous said...

تا به امروز در قبال این دکانداران وظایفی داشتیم اما حالا ماهستیم که وظابف آنها را در برابر حقوق شهروندی خود طلب می کنیم . سیب مان را تا به امروز خوردند ،ابریشم پیشکش شان . فرهنگ استبداد و ذهن مستبد ورای هر نقدی دسیسه ایی می بیند و منتقد را همواره خطا کار اصلی می داند و حقیقت را در انحصار خود می خواهد . این جماعت غربال بند و آن غاغاله خشکه گرمساری که شال را از آن خود میدانند و آن را لاری هم می پیچند ، غافلند از اینکه جنبش انگ ناپذیر سبز در حال دور خیز گرفتن است و پرش آن حتمی است .

 
At October 18, 2009 at 4:31 AM , Anonymous Anonymous said...

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

اینجا سرزمین سبز من و شماست..
فردا مال ماست

 
At October 18, 2009 at 9:16 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود، ای کاش حق با شما بود، اما اگر اینطور نباشد ای کاش گهگاهی هم بدون عینک سبز نگاهی به مسایل میانداختید. برای مثال مذاکرات با امریکا هیچگاه پیشتر از این در شرایطی برابر اتفاق نیافتاده بود!
برزو

 
At October 18, 2009 at 12:01 PM , Anonymous محمود said...

درود بر بهنود عزیز

من هم چون سیلی از جنبش چشم‌به‌راه روزهای سبز و آزادی هم‌کاران‌تان هستم. چشم‌به‌راهِ یک روزنامه‌ی خوب چون «شرق» که دیری‌ست منتظرش هستیم. هنوز امیدواریم. در امید است که می‌توان زیست.

قلم‌تان مستدام باد

 
At October 18, 2009 at 3:08 PM , Anonymous Anonymous said...

سياست در ايران هرگز برپايه اصول نيست٠ نظرات دو دسته از نظر دهندگان در لينك زير نشان از اين حقيقت تلخ دارد٠ يكي بمب گذاشته و ۵٠ نفر مخلوط از بلوچ ها و سپاه كشته شده اند٠ عده اي همينطوري فلسفه مي بافندكه اينها كار مخالفين حكومت است و همه آن ۵٠ نفر قاتل ندا بوده اند٠ عده ديگر مي گويند برعكس اينها سران مخالف سپاه و هوادار جنبش سبز بوده اند (همه ۵٠ نفر) و رژيم خودش كشته و كمي هيجان انگيزتر به سبك دايي جان ناپلئون يكي از اين دسته دومي ها مي گويد رژيم اينها را كشته تا از آن به عنوان دست آويز براي سركوب استفاده كند٠ در لينك دومي مسئله بسيار جيمز باندي تر ديده شده ٠ اين فرمانده سپاه سرنخ آن آبدارچي انرژي اتمي بوده كه رفته حج عمره گم شده بعد علت كوتاه آمدن رژيم در مذاكرات همين رو كم كني بوده كه برنز به جليلي گفته و جليلي جاخورده ٠تازه به روسيه (خانه اميد ما) هم همين را گفتند كه يهو جاخورد وگفت باشه ! (لابد حالا كه موش ميدوونه از شوك بيرون امده )
مي توان دوتاي ديگه اضافه كرد. درآستانه مذاكره با آمريكا مخالفين از القاعده تا عربستان و از مجاهدين تا فدايي توده ايها براي اخلال در مذاكره اينكار را كرده اند٠ جناح تندرو دولت براي انحراف افكار عمومي از مذاكره و داشتن بهانه براي فرار از فشار غرب روي حقوق بشر در مذاكره به اين كار دست زده ٠ اثبات هيچ حدس و گماني ساده نيست ولي ترور به هر شكلي به ضرر دموكراسي و حقوق بشر است و محكوم٠ از عراق و پاكستان و افغانستان شدن بترسيد٠ پيش به سوي تركيه٠

واقعا تاسف بايد خورد در ايراني كه نامداراني چون صور اسرافيل و مصباح و بهنود و گنجي و زيد آبادي و قوچاني و ٠٠٠ روزنامه نگارش هستند اين وبسايت گردانهاي خيالپرداز و رمال كه وابستگي سياسي شان به اين گروه و آن گروه آنها را به درج اراجيف بي سروته كشانده هم خودشان را ژورناليست مي دانند٠
انوقت روزنامه نگاران كشورهاي پيشرفته به جاي پخش موهومات غير مستند ميروند با زحمت از پستوخانه هاي قدرتها اطلاعات مستند بيرون مي كشند و باعث تغييرات بزرگ ميشوند٠
جنگ ويتنام و واتر گيت و سيمون هرش و ابو غريب نمونه هايي از اين كارهاست٠
ماركسيست هاي روسي در اين موارد همان شيوه كليشه اي كهنه استالينيستي را دارند:
ومی گويند اعدام انقلابی]...[
از خلخالي هم همينجوري دفاع مي كردند٠

 
At October 19, 2009 at 2:21 AM , Anonymous Anonymous said...

کامنت گزار از ریشه مخالف انقلاب ۵۷ و رژیم اسلامی مینویسد که آنقدر مدرک و سند
در باره وقایع ۶۰ هست که ....هموطن کم آگاه من واقعا اگر اسناد و مدارک شماها واقعی
و براصل حقیقت وقایع سال ۶۰ بوده و هست پس چرا هیچ دادگاهی در غرب حاظر نشد
این نسل کشی !!!؟؟؟؟ را پرونده کند !؟ شکر خدا مجاهدین خلق در دفتر همه سناتورهای
آمریکایی دستک و دمبکی دارند و سناتورهای امریکایی اینها را با تمام قوا کمک میکنند
اما کدام دادگاهی حاظرست بکسانیکه در معابر عمومی و مساجد بمب میگزاشتند و علنا هم
اغلام جنگ مسلحانه میکنند بعنوان مظلوم !؟ دادستانی کند ؟

یعنی سفرای کشورهای اروپایی که در تهران بودند با اینکه اکثرشان مخالف حکومت بودند
اما برعکس شما نمیتوانستند دروغ برهبرانشان بگویند و ..... شما اندر خم یک کوچه مانده اید
اححمدی نژاد در سال ۶۰ هیچکاره بود برعکس اقایان موسوی و کروبی مقامهای شامخی داشتند
که چشمان شما توانایی تشخیص ندارد

 
At October 19, 2009 at 11:47 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب آقای بهنود نمی دانم چگونه از نوشته هات تعریف کنم. ولی می خواهم این نکته را یادآور شوم و آن اینکه خاک بر سر نظامی کنند که پس از نوشتن مقاله "برخاستن به موقع از پشت میز" در عصر آزادگان در باره هاشمی نتوانست شما را درک کند و از شما به عنوان یک مشاور بدون مزد و مواجب استفاده کند.
اینها فکر می کنند بدون فرمان و ترمز و داشتن چند سلاح آهنی و چند آدم کودن چون جعفری یک جمعیت 70میلیونی با ده ها قومیت و اقلیت مذهبی به ویژه وجود دو مذهب سنی و شیعی توان اداره ایران را خواهند داشت.
نمونه بارز انفجار در سیستان و بلوچستان در شدیدترین تدابیر امنیتی و کشته شدن ده ها فرمانده و سران قبایل.
طهماسبی

 
At October 19, 2009 at 8:16 PM , Blogger Dalghak.Irani said...

1-داستان یک حسرت شخصی:
خیلی بداست که آدم را داخل آدم حساب نکنند. اصلاً مگرهمۀ قصه های تلخ بشریت ازهمین یک مبدأسرچشمه نمی گیرد. هرچه اینجا وانجا ودرسایت ها وویلاگ های اعاظم واکابرواسافل کامنت می گذارم به نشانۀ جاه طلبی؛ هیچکس از من نمی پرسد که خرت به چند من: نه از اکابر ونه از اصاغر! قبل از انتخابات تنور مهدی کروبی شجاع را گرم می کردم درسایت عباس عبدی نازنین وحالا که لاشه ام را کشانده ام زیر سایۀ مسعود بهنود پرطنین!الا دو کس؛ آنجا شخصی با نام مجازی"امید" واینجا یک شخص مجازی دومی به نام"برزو"
واتفاقاً هر دوبزرگوارهم با تاکتیک" دلقک جان نوشته هایت سخت خوان است" وبا استراتژی" زدیو وددملولم انسانم آرزوست" به کند وکاو درمن آویختند. مباحثه مان با امید وقبل از اینکه" کوه موش بزاید" نیمه کاره رها شد. وملاقات مان با برزو هم به طلاق زود رس انجامید.واین "برزوی نازنین عجب آدم متنفر وکینه توزو احمدی نژاد دوستی" از آب درآمد. این قصۀ شخصی را از آن جهت آوردم به معرکه که اولاً بگویم در بند دوم می خواهم بگویم: احمدی نژاد را دوست دارم و"برزو" فکر نکندمن احمدی نژاد را دوست دارم! وثانیاً به این سبب که چون هیج کس راجع به جریانات روز واجمدی نژاد و"برادرحسین"و علی آقای مطهری از من سؤالی نپرسیده؛ خودم مثل روحانیان از خودم سؤال کنم تا نظرم را ثبت کنم. مثل وبقول شریفی نیای عزیز در سریال امام علی(ع)میرباقری عزیز: مسئلةن؟ دلم برای این هنرمند کوتاه وپهن خوش مشرب تنگ شد روزی که از پای تنفیذ به پای چوبۀ دار(درخت سیز) رفت.
2- می گویم که شنیدید که حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی فرموده اند راجع به وزارت زنان وحالا هم دانشگاه زنانه ودکترای خانه داری وبچه داری! پس این را هم بشنوید که همین حضرت آیت الله همان مرجعی است که وقتی توی مجلس به احمدی نژاد گفتند که با وزارت زنان معرفی شده برای وزارت مخالف است. احمدی نژاد یکی از آن پوز خندهای معروفش رازد وگفت: مخالف باشد. مخالفت او چه ارزشی دارد! خوب طبیعی است که من در این جا با احمدی نژاد هزار درصد موافقم. وبه آیت الله عرض می کنم که وقتی فتاوی امام خمینی را تاب نیاورد واز شورای نگهبان رفت وشد یک مرجع دینی محترم برای چه خودش را داخل معقولاتی می کند که دکانش تخته است. واما دیدن قیافۀ برادر حسین را هنگامی که با رنگ پریده ودست لرزان وبا ده روز تأخیر با حداقل سرعت مطمئنه وفرمان دودستی وپدال ترمزمرسدس بنزی روی پیکان داشت می نوشت که: حتماً استقبال رییس جمهور از مذاکره ونتیجۀ مذاکره با امریکائیها "سهو اللسان" بوده است چقدر کیف داشت. در این جا هم من دربست طرفدار احمدی نژاد هستم. آخر چنین غول بی شاح ودمی را کی میتوانست توی بطری بکند!جز این یعقوب لیث زمانه! چند کلمه هم راجع به مطهری ها بگویم ویادم باشد که این یک کامنت است ونه یک مقاله! محمد آقای مطهری را که دربست قبول دارم ومریدش هستم ولی علی آقا را مثل احمدی نژاد مشروط دوست دارم. به این معنی که هر جا احمدی نژاد را دوست دارم از علی مطهری ناراضیم وحالا بر عکس. آنجا که علی آقا گفته: "احمدی نژاد به آزادی بیان اعتقاد ندارد" به ایشان درود می فرستم. ولی آنجاییکه می گوید بخاطر مواضع اجتماعی وفرهنگی لیبرال احمدی نژاد با او مخالف ودشمن است من علی آقا را دوست ندارم وبه احمدی نژاد رأی می دهم. والبته همۀ نگرانی علی آقای مکلا هم از همان تحجر های آیت الله العظمایی است راجع به زن. علی آقا جان به روح پدر فرهیخته ات قسم که فاحشگی ربط این همانی قطعی به پوشش ندارد از این فکر کثیف تر هم هست که شما رفتی سراغش!؟ یا...هو

 
At October 19, 2009 at 9:34 PM , Anonymous شاهد said...

بهنود عزيز ، درفرازنوشته تان كه به ايراني بودن اشاره كرده ايد ازيك موضوع گذشته ايد و آن تبعيض بين روزنامه نگاران ايراني كه درداخل مي نويسند واكنون زنداني شده وحمايتي ندارند وروزنامه نگاراني ايراني الاصلي كه درنشريات خارجي مي نويسند وحمايت مي شوند نظيرحمايت دست اندركاران نيوزويك ازآقاي بهاري.
ضمن خوشحالي ازرهايي آقاي بهاري اميدوارم روزي برسد كه روزنامه نگارايراني داخلي نيز پشت و پناهي داشته باشد . اكنون سنگ ها رابسته اند وسگ ها رارهاكرده اند. موفق باشيد

 
At October 20, 2009 at 6:07 AM , Anonymous GHOST said...

ما ایستاده ایم...

------------------------------------
هم رزمانم : امروز من و شما در راهی گام نهاده ایم که برگشتی ندارد. در این راه با هم بوده ایم،در کنار هم ایستاده ایم و جنگیده ایم.

امروز همت من و شماست که فردایی سبز را به ارمغان خواهد آورد.


روح موج سبز

 
At October 20, 2009 at 12:41 PM , Anonymous Anonymous said...

واقعا این مدل جدید شصت دقیقه خوب نیست ،صد هزار رحمت به همون قبلیه ،لااقل اون موقع ، زمان شما بیشتر از حالا بود . ضمنا خواهش می کنم اگر میتونید از قول من به این آقای جمال الدین موسوی بگید که کم گوی و گزیده گوی چون در............ا
از ما گفتن بود

 
At October 20, 2009 at 4:43 PM , Anonymous nariman_azar@yahoo.com said...

فرض كنيم جنتي تهديد نمي كرد و مردم روز ١٣ آبان مثل روز قدس بيايند بيرون چه مي خواهند بگويند وقتي بلندگوها شعار مرگ بر آمريكا مي گويند؟
١)مرگ بر آمريكا؟ يعني همان طناب پوسيده توده اي فدايي وچپ هاي ضد آمريكا كه سي سال است ما را در چاه مشترك ملاها و روسيه نگه داشته؟ يعني هم صدايي با ج ا؟ يعني به آمريكا بگويند كه بين موسوي و احمدي نژاد وقتي پاي سياست خارجي و آمريكا وسط باشد فرقي نيست تازه جرات احمدي نژاد براي شكستن تابو ها بيشتر است؟
٢)مرگ بر روسيه و جمهوري ايراني و نه غزه نه لبنان ؟ بسيار عاليست ٠ حداقل نشان ميدهد مردم نظر واقعي خودشان را مي گويند نه شعار بازگشت به عقب موسوي ( نه شرقي نه غربي جمهوري اسلامي )
بعد معلوم ميشود موسوي طرفدار ندارد و مردم رهبر ليبرال مي خواهند
٠ كمونيست و مجاهد هم نمي خواهند٠ شاه هم نمي خواهند٠
خوب جنبش سبز به زردي مي گرايد و انفلاب نارنجي آغاز مي شود٠ موسوي در سمت حاكميت باقي خواهد ماند و جريانات بعدي بستگي به يافتن رهبري مناسب با خواست طبقه متوسط در داخل و اگر نبود در خارج خواهد داشت ٠
٣)مردم در سكوت و يا با شعارهاي بي معني و كم خطر با علائم سبز راه پيمايي كنند ٠ من فكر نمي كنم به جز جنتي ابله كسي در حاكميت با اين قبيل راه پيمايي ها مخالفتي داشته باشد٠ هر چه بيشتر تكرار شود مردم خسته تر و رژيم هم ضريب بالاي تحملش را بيشترنشان ميدهد٠ البته هيچ رژيمي در دنيا با راه پيمايي آرام و شعارهاي كم خطر ( مثل ياحسين در يك رژيم مذهبي ) ميدان را خالي نكرده٠ مخصوصا اگر ٢ تا ٣ ميليون نفر در يك شهر ١٣ ميليوني باشد و به جاهاي ديگر هم كشانده نشود٠
بيائيد اندكي واقع گرا باشيد٠ البته اگر چپ روسي نيستيد و قصد انتقام گيري صرف از شعار مرگ بر روسيه نداريد (كه مردم در روز قدس گفتند)

راهپيمايي ١٣ آبان يك تله هويتي براي موسوي و جنبش سبز اوست٠
به هر شكلي برگزار شود اورا آچمز و از صحنه خارج مي كند٠
فقط در صورتي كه مردم شعار تند عليه رژيم و پشتيبان رسمي اش روسيه بدهند (در صورت وجود يك رهبري ليبرال كه قبلا براي بهره برداري آماده باشد) مي تواند براي مردم مفيد باشد ولي چپ روسي و چپ آمريكايي ليبرال ها را ظرف ٢٨ سال گذشته همگام با رژيم متكي به روسيه و چين كوبيده اند و هنوز هم دارند آنها را كه تنها شانس واقعي عبور دادن نظام از مذهبي ارتجاعي به مذهبي مدرن و نهايتا به سكولار هستند لجن مال مي كنند٠ مي دانم كه چپها عصباني خواهند شد ولي در خارج بني صدر و در داخل امير انتظام يا يزدي گزينه مناسب هستند.
در اين لجنزار چه رنگش سبز باشد چه سياه و چه سرخ درخت آزادي و حقوق بشر نمي رويد ٠

 
At October 21, 2009 at 1:29 AM , Anonymous Anonymous said...

حالا که مازیار وارد لندن شده لااقل اشارتی میفرمودید ده نه ٬ شما روزنامه نویسها
مثل گربه مرتضی علی هستید هرجو چرختان بدهند باز با چار دست و پا بزمین فرود
میایید ....؟ مازیار بهاری نه بخاطر کانادایی بودنش نه بخاطر نیوزیک امریکایی که
قلم میزند ازاد شده فقط بخاطر وضعیت خانم حامله اش و در کنار وی بودن ازاد شده
که بویی از انسانیت مقام قضایی مسئول پرونده وی را میدهد ....آقای بهنود شما با تمام
جزمیتتان !! بخاطر آزادی مطبوعات باز از انصاف بدور نیستید اما واقعا این جماعت
روزنامه نگاران بدون مرز !! با قرار دادن ایران در مقام ۱۷۲ !! یعنی فقط سه کشور
کرهپشمالی و اریتره و ترکمنستان بدتر از ما هستند؟ ....یعنی کوبا و برمه و یمن و عربستان و ده ها کشور افریقایی
مثل زیمباوه و چاد و گینه و ....آخه چقدر دشمنی و لجاجت آشکار ؟؟

شما اگر ایراد بگیرید کلی آنها را خجل کرده اید

 
At October 21, 2009 at 1:02 PM , Anonymous Anonymous said...

ایران ما سبز و آزاد خواهد بود زیرا آزادی و دموکراسی اصلیتیرین خواسته مردم و یک باور عمومی شده است و زندان وتهدید و شکنجه تاثیری بر کاهش این خواسته ملت نخواهد داشت درود بر آزادمردان و شیرزنان زندانی .

 
At October 21, 2009 at 1:17 PM , Anonymous ghalam said...

به امید آزادی تمام اسیران سبز و پیروزی سبزمان !

http://ghalambedast.wordpress.com

 
At October 21, 2009 at 9:06 PM , Anonymous Anonymous said...

بارها به این فکر کرده ام كه چه شد كه حسین درخشان به چنین تغیر ۱۸۰ درجه ای دچار شد كه به بازگشتش به ایران انجامید. فکر میکنم نقطه عطف این ماجرا، گیر افتادن اتفاقی او در مرز امریکا و ممنوعآلورودیش به آن کشور و مخصوصا نیو یورک، شهری كه زندگی در آن برایش بسیار خوشایند بود، آغاز شد. احتمالا کینه او از نماینده دولت امریکا به مهرش به "آنتی تز" امریکا، یعنی خمینیسم و احمدی نژاد انجامید. شاید اگر به او در آن مرز گیر نمیدادند، الان یکی از مجریان "بی بی سی" فارسی بود.

 
At October 22, 2009 at 9:02 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب آقای بهنود نویسندگان و خبرنگاران در هر انقلابی به ویژه ایران بزرگترین قربانیان محسوب می شوند.
ممکن است در این میان سیاستمداران نیز مورد بی مهری و ظلم قرار گرفته باشند ولی دست کم آنها در دورانی خود آمر بودند و شاید هم حقشان نیز بوده باشد.
اما خبرنگاران همانند مرغ در عزا و عروسی قربانی می شوند و نه داماد هستند و نه عروس.
حال می پرسم قشری بدین مظلومی چه جایگاهی در نظام آینده ایران خواهد داشت؟
آیا وقایعی چون مشروطه، 28مرداد، 22بهمن دیگر در انتظار این انسانهای زحمتکش است.؟
آیا اینها بازهم در حکومت استبدادی دیگر قربانی خواهند شد؟
پیش از هر چیز باید جایگاه این انسانهای بزرگ در کشور مشخص شود.
فدات
کاشانی

 
At October 22, 2009 at 12:40 PM , Anonymous Anonymous said...

دلقک ارجمند،
خود شریفتان با جمله ی: با شما هم ادامه نخواهم داد. تقاضای متارکه فرموده و ما را از مباحثه ی البته نه بی چون و چرا محروم فرمودید، هرچند که ما در خفا از قلمزنی تان حظ برده ایم اما بنظر میاید که به دلیل بسته شدنهای بی خردانه ی ورودی سایتهای دگر سانسور بروی مبارک، کمی به جانب احتیاط منحرف گشته اید و شاید برای پیشگیری از سو تفاهم راجع به خودتان حقیر را « عجب احمدی نژاد دوستی » نامیده اید و خود را نوع مشروط آن! لذا لازم به عرض میدانم که ما حتی عشقمان هم مشروط است، بماند حب مان به مقامی!
و با تاکید عرض میکنم که در شرایط امروز کشور اقای احمدی نژاد را بهترین گزینه ی موجود میدانم و برایم مسرت بخش است که پس از سی سال انقلابی را که به نام محرومان بوده را به کام ایشان ببینم و این یکی از دلایل و البته بالاترین دلیل‌ آشتی من با انقلاب است و دوست داشتن اقای احمدی نژاد. که البته شما و من، هر دو انتظار مثبتی از اقدامات کارشناسی تیم ایشان داریم.(شاید با دلایل متفاوت)
متنفر و کینه توز را هم ازشما نمیپذیرم، چرا که تنها دغدغه من آنستکه متصدیان سرکوب دیروز، به ناحق قهرمانان ملی امروز ما شوند. گیریم که اصلأ ما حقمان بود که آواره باشیم، و دوستانمان حقشان بودکه بی محاکمه ای اعدام شوند، و رهبرانمان حقشان است که شرمنده ی حزب توده و رهبرانش باشند، که در آن بازی با نتیجه ی معلوم وارد نشدند! و خاينشان نامیدند و نامیدیم و حاصل آنهمه مبارزاتمان بیست و چهار سال رییس جمهوری حوزه ای بود تا امروز که دوباره به رجایی دیگری برسیم و بقول شما دوره ی گذار از انقلاب به حکومت ماهو.
این حقیر هرگز و برای هیچکس طلب مجازات و مکافات نکرده ام اما فکر میکنم نسل امروز حقشان نیست که اینچنین قهرمانانی را وارث باشند و لذا هشدار را وظیفه میدانم و همین و بس. خیر پیش.

برزو

 
At October 23, 2009 at 9:20 AM , Blogger arjang said...

جناب کامنت گزار ناشناس،
1- بنده حداقل ک اسم مستعار دارم بنابر این شما نیازی به استفاده از عبارت " کامنت گزار" ندارید
2- جواب هر کامنت را در همان پست می دهند نه پست بعدی.
3- شما دوستان حزب اللهی عادت به قاطی کردن مباحث دارید،چون قبل از اینکه درست گوش بدهید یا درست بخوانید،جواب می دهید.
4- بنده عبارت نسل کشی را برای هولوکاست به کار بردم نه کشتار 67. حقوق خوانده ام و فرق نسل کشی و کشتار جمعی و عبارات دیگر را بهتر از شما می دانم.
5- برای فهم وقایع سال 67 لازم نیست جای دوری بروید و منابع ضدانقلاب! را ببینید. کافی است خاطرات" محمدی ریشهری" وزیر اطلاعات وقت و از عوامل اصلی کشتار را مطالعه کنید.
6- من نگفته ام احمدی نژاد مسئول آن اعمال است. اصولا او و همه یارانش آن روزها عددی نبودند.مسئولش هرکه بوده فرقی نمی کند. روزی باید جواب بدهد. اماانکار یک جرم یک چیز است، مناقشه بر سر مجرم چیز دیگر. همین که شما بعد از آن انکار اولیه مرا برای یافتن مقصر به موسوی و کروبی حواله می دهید نشان می دهد که خودتان هم می دانید که واقعیاتی را که رخ داده دارید انکار می کنید.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home