Sunday, September 20, 2009

کینه را نگاه ندارید


ماجرائی که بر خانواده جواد امام گذشته، ماجرای عاطفه دخترشان، مصاحبه های خانم امام که هر کدام آتش به جان آدم می زد، و اینک این توضیح خانم امام که دیگر منتهای درد است و تنها کسانی ممکن است ژرفای آن را درک کنند که جوانی در خانه داشته باشند و بدین نقطه رسیده باشند که در بازی های سیاسی چند ماه اخیر هزاران نفر بدان گرفتارند.

به باورم جز آن که آقای سعید مرتضوی در این نظام همان جا نشست که تیمسار حسین آزموده نشسته بود در نظام گذشته ،این بوسه مرگ آور و مسمومی که از سر بی خردی و جوانی بر دست های این نظام زد تا خودخواهی و جاه طلبی خود را ارضا کرده باشد بیش از این ها هزینه سازست که می بینیم. فقط آه خانم امام و ده ها تن از فرزندان مسلمانان انقلابی نیست، یک گوشه نگاه کنید به نوشته های خانم محتشمی، یک کلام نگاه کنید به نامه هائی که این اواخر هر روزه شده بود و اعتمادملی در صفحه آخرش چاپ می کرد از زبان بچه ها برای پدران زندانیانشان. یک لحظه خود را جای دختران ابطحی بگذارید وقتی در اتاق زندان نگاه می کنند به پدر که لاغر شده است و چشمانش دو دو می زند و وقت دیدن آن ها می کوشد با هزل و شوخی ادای همیشه خودش را در آورد همان کاری که بچه ها می کنند. و نقشی که همه در حضور نماینده سعید مرتضوی بازی می کنند. [نگاه کنید به عکس بالای همین پست].

اگر کل حکایت عاطفه امام چنان باشد که الان اعلام شده است یعنی وی از سر استیصال به ساختن سناریو و طعمه کردن خود پرداخته باشد تا مگر به خیال خود پدر را از چنگال نگهبانان جهنم نجات دهد، تازه ابعاد این تراژدی بزرگ تر چنان می شود که حق داشته است اهنگران که صدایش بگیرد و این تضادی ندارد با آن که نوشته اند آهنگران گفته من فدائی ولی فقیه هستم. مگر تصور می کنید همین ها که سه ماه است اسیر مرتضوی بوده اند جز اینند.
این عجبی ندارد که ایران لمپن دارد، همه جوامع بشری دارند، این عجب نیست که لمپن ها در میان جناح راستی ها و هواداران احمدی نژاد بیشترند، در همه نظام های پوپولیستی – خوب به نمونه های تاریخی نگاه کنید – چنین است و لمپن ها کنار آبجو فروشی محبوب هیتلر حمع می شوند و برای قدرت سینه به تنور می چسبانند. اما این عجب است که در جمهوری اسلامی که نسل اول رهبرانش همه کتاب خوان و کتاب نویس بودند، سخنوری می دانستند، شعر می خواندند و شعر می گفتند، روحانیونی که از سر عادت هم شده تکیه گاهشان مولانا ست، از سر بی تجربگی هم شده شعار انقلابی شان [بگو خواست قلبی شان] این بود که قصد داریم شهر بی زندان داشته باشیم و زندان ها را مدرسه کنیم، بعد از همه آن چه یاران اسدلله لاجوردی کردند در دهه شصت، حالا بعد سی سال تازه کارش به این جا رسیده باشد که مهارش و کلید نهانگاه هایش دست لومپن هائی باشد که من در زندانی یکی شان را دیدم که در مقام فرمانده مهمی در سپاه هم دستگیر شده بود و زندانی بود.
جواد امام که در جنگ بود چه گمان داشت کار حکومتی که می خواست و برای ساختنش حاضر به دادن جان بود، اگر ادعای اخیر درست باشد، دخترش ناگزیر شده خودربائی کند. مگر همه آن ها که قصه زهرا بنی یعقوب را شنیدند باور کردند که فاجعه او به دست بسیجی ها و در دفتر آن ها رخ داده باشد.
یک لحظه بیائید و این قصه را باور کنیم و به چند سئوال دردناک جواب بدهیم. قبول کنیم عاطفه خودربائی کرد. حالا باید پرسید این چه دستگاهی است، چقدر پریشان است، چقدر بی سامان است که مادر عاطفه زار می زد و از رسانه های بین المللی صدایش در گوش جهان می پیچید که دخترش را می خواست و زنده و سالم، و دستگاه فلج شده بود و نمی توانست اعلامیه ای بدهد و بگوید عاطقه را ما نگرفته ایم. چرا نگفتند دست ما نیست. در بهترین حالت یعنی اعتماد نداشتند که او در دست گروهی دیگر از خودشان نیست. این یعنی منتهای پریشانی و بی سامانی، یعنی باید برای آن ها که گرفتارند نگران بود. آن سکوت اگر معنایش این نباشد که سیستم به هم ریخته، باید پذیرفت که معنای دیگرش این است که خبر اخیر ساختگی است و از سر مصلحت اندیشی و از آن رو بیان می شود که خانواده دست آقایان گروگان دارند.

وقتی خبر اخیر را شنیدم با خود گفتم نکند عاطفه نقشه کشیده بود به نزدیک پدر برود. چنان که فرزندان سعید حجاریان اگر جلویشان را نگیرند حاضرند بروند اوین و نیمه جان پدرشان را پرستاری کنند. چنان که فرزندان میردامادی و نوه های آیت الله طالقانی و موسوی تبریزی و ده ها روحانی قم چنین کرده اند. اگر راست باشد خبری که روزنامه جوان با سه چهار علامت تعجب چاپ کرده و ماجرای عاطفه امام نه آن باشد که قبلا گفته شد و "خودربائی" باشد، به گمانم خود حدیثی است که جا دارد عاملانش از درد به خود بپچند چه رسد به آن گزارشگر روزنامه جوان که نوشته بود مادر عاطفه گفته است فرزندش [...] بوده است. و این نقطه اوجی از رذالت و پستی است که درست از همان لمپن ها بر می آید که در کهریزک می گویند شبیه به شهری ساخته بودند که در رمان کوری سارا ماگو هست و در جریان توفان کارترینا گفتند لات ها درست کرده بودند در یک ورزشگاه.

گاه می ماند آدمی که چطور باید از این نسل خواست که کینه را در دل جاودانه نکنند. چطور
باید متوقع بود که ببخشند. کاری که باید کرد. کاری که جز آن چاره مان نیست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At September 20, 2009 at 3:18 PM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At September 20, 2009 at 3:19 PM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At September 20, 2009 at 3:52 PM , Anonymous هومان said...

آقای بهنود
قصد ندارم از این بگویم که صاحبان اصلی انقلاب، با ایدئولوژی پایه درست یا غلط، که شعارهای آرمان گرایانه ای از آن دست که نوشتید می دادند، نه اینان بودند که سر کار آمدند. که مشایخ به یکباره بر اسب پوپولیسم نشستند و عنان انقلاب را از آنان ربودند. حتی نمی خواهم از کشتارهایی بگویم که بسته به جنس و ادله انجام شاید در حکومت هیتلر هم سابقه نداشت؛ و همه را به اشتباه به ریش خلخالی و لاجوردی بستند. چراکه اگرچه مکتوبتان چیزی جز این نشان می داد، بحث این موارد و موارد دیگر هر کدام رساله ای می شود.
می خواهم به شما بگویم از روز قدس، که هر زبانه از آتش عصیان آن روز مردم کافی بود تا خانه ی رویاهای کودتاگران را بسوزاند. و این آتش به جز به سوخت بار اشک عاطفه امام ها شعله ور نمیتوانست باشد. می خواهم از نسلی بگویم که شعله خشمشان، نه تنها کوچک ترین گزندی به یک خودرو غریب افتاده نیروی انتظامی در خیابان آزادی نرساند، که به فریاد، حمایتش را می خواست.
این نسل می داند به دنبال چیست. آمده تا اشتباهات نسل های گذشته را نکند. جنایات خلخالی ها و مرتضوی ها اگرچه نه بخشودنی است و نه فراموش شدنی، اما ترس به دل راه ندهید. کارستان این نسل را شاهد باشید که می داند باید صبور باشد. و می داند دستانش مقدس تر از آن است که به خون آغشته شود.

 
At September 20, 2009 at 4:05 PM , Blogger ديونيزوس said...

انسان می ماند در یک جاده بین دو سرو مرد جاده نیستیم تنها راه گم کرده ایم

 
At September 20, 2009 at 4:21 PM , Anonymous Anonymous said...

ما برای پایان خشونت است که ایستاده ایم
ما برای صلح است که می جنگیم
ما برای پایان رنج است که رنج می بریم
ما از لمپن ها انتقام نمی گیریم ما آنها را محاکمه می کنیم و نگه اشان می داریم که تغییر ایران را ببینند
ما برای نسل بعد جهلِ لمپن ها را روایت می کنیم

ما نسل بخشیدن و فراموش نکردنیم

ما تاریخ سرزمین را برای همیشه تغییر می دهیم

این آغاز پایان جهل است
روزهای روشن از بخشیدن ماست که آغاز می شود
خیالتان آسوده استاد عزیز
ما از مرتضوی تصویری از پایان عصر لمپن ها می سازیم. شاید برای همین هم هست که این آخرین از قضا کثیف ترین و زشت ترینشان هم هست

 
At September 21, 2009 at 2:55 AM , Anonymous شاهد said...

آقاي بهنود ، فكركنم موقع نوشتن اين متن خيلي عصباني بوده ايد يكبارديگرنوشته خودتان رابخوانيد به سبك كيهان نزديك تراست تابهنود.

 
At September 21, 2009 at 8:50 AM , Blogger kooshan said...

بهنود مي دانم اصلاح طلب و حافظ منافع اين نظام هستي.عاشق انقلاب 57 در حالي كه تو عضو وفادار حزب رستاخيز بودي.و حال كمر به خدمت هاشمي ها بسته و قصد داري آنها را از گزند خشم ملي حفظ كني.دير شده مقلسه تيمسار آزموده با مرتضوي وقاحتي است كه فقط از چون تو و هم پالگي هايت ميسر است.اين دو كجا شبيه به هم هستند آزموده كجا كارهايي مرتضوي را حتي از ذهن مي گذراند.خجالت بكشيد اين قلم شرف دارد به دريوزگي مكشانيد آن را.البته بايد خاصه خرجيهاي خانواده در لندن و نيويورك تامين گردد...

 
At September 21, 2009 at 1:37 PM , Anonymous یک نفر بنده خدا said...

آقای بهنود من با وجود این که با نظراتت مخالفم اما به انصافت تا به حال اعتماد داشتم ولی اینک دیگر بی اعتمادم. آخه برادر من کجا مرتضوی شبیه به ان قصاب است ازموده جلاد که حسین فاطمی را کشت و به مصدق شما آن همه توهین کرد که حاضر نبود اسمش را بیاورد چه ربطی داشت به این قاضی جوان که حداکثر گناهش این است که به نظام خیلی علاقه مندست و تحمل دشمنان نظام را ندارد. آخه بی انصاف ها هیچ چیز مرتضوی به آن جلاد کثیف شبیه است. خودت در کتابت نوشته ای که شاه ملعون وقتی می رفت فقط سفارش یک نفر را به بختیار می کرد آن هم آزموده بود می ترسید مردم تکه تکه اش کنند. در حالی که مرتضوی حالا دیگر سمت بزرگی ندارد اما کسی نمی خواهد او را تکه تکه کند مگر ارادل و اوباش . تا به حال به انصافت ایمان داشتم و دیگر ندارم

خدا حافظ

 
At September 21, 2009 at 4:34 PM , Anonymous Anonymous said...

مردمک مقاله شما را با تیتر ( کینه را نگه دارید ) چاپ کرده است، احتمالا حروف چین مردمک با شما موافق نیست!

 
At September 22, 2009 at 9:23 AM , Anonymous Anonymous said...

جوانتر که بودم فکر می کردم کار بهنود در مقایسه دوره های تاریخی و آدمها در دوره های تاریخی متفاوت با یکدیگر هنر است. حالا مطمئنم که هنر نیست بلکه مریضی است، و البته لاعلاج. مثل همین مقاله. تیمسار آزموده کجا که در کل عمرش شاید تنها 40-50 نفر را در دادگاه فرمایشی (که انهم باید بحث شود) محاکمه و دادستانی کرذ و مرتضوی کجا که تنها ظرف یک ماه زندگی هزاران خانواده را و مردم ایران را به جهنم تبدیل کرده. خدا شفا بدهد اقای بهنود... خدا شفا بدهد این پوپولیست و لمپن بازی ها را که ریشه دوانده در ریشه هایتان 

 
At September 22, 2009 at 9:54 AM , Anonymous Anonymous said...

دیده هایم از روز قدس
بسم ا...القاسم الجبارین

صبح جمعه روزقدس بلندشدم سایتهای ضدانقلاب وانقلابی را زیرو رو کردم قائم مقامی احمق داشت به حساب خودش ضد انقلاب را حسابی تحریک میکرد.دوساعت ونیم به ظهر باس حرکت کردیم رفتیم موتور رو گذاشتم جلوی پل کالج قبل از پارک دانشجو.

جمعیت حزب اللهی از قبل از میدان فردوسی خیابان را پر کرده بودند این به غیر از راهپیمایانی بود که از امام حسین مرگ بر اسرائیل گویان می امدند.روی پل جمعیت را دیدم خداراشکر کردم توکل برخدا حرکت کردیم به طرف چهارراه ولی عصر.سر چهارراه ولی عصر یک عده از بچه حزب اللهی ها با یک نیسان که بلندگوی های قدیمی روش وصل کرده بودند شروع کردندبه بالا رفتن از ولی عصر.بلند گودار اعلام کردظاهرا عده ای میخواهندمارا ببینند.

روبروی چلوکبابی بزرگمهرشروع شد.حدود صد نفر سبزیها وایستاده بودندشعارمیدادندنترسیدنترسیدماهمه با هم هستیم اما نمیدونم چی شد شاید یه دقیقه هم نشدکه پیش قراول امت حزب الله که رسید یهو دیدم شروع کردن به فرار.

چند نکته اینجا قابل توجه بود زنها راگذاشته بودندصف اول که ......بعدبسیار بزدل بودندمثلا یکیشون رو یکی از بچه ها گرفته بود میگفت از موثرهاست اگر بدونید چه گریه ای میکردبا چهل سال سن.

خلاصه فرار کردندتوی پیاده روسمت راست.جمعیت هم پشت سرشان شعار میدادند کیش کیش منافق.مرگ بر وطن فروش خائن مزدور کافر.

رسیدیم به میدان حضرت ولی عصر .دیدیم ضلع شمال شرقی میدان یه عده شون وایستانداز پشت سرشون هم هزاران نفر مرگ بر اسرائیل گویان رسیدنداز طرف ولی عصر هم بچه هارسیدندیهو دیدیم غیب شدند.

ادامه پاکسازی سبزی های گندیده را در بلوار کشاورز ادامه دادیم شعار مرگ بر اسرائیل کیش کیش منافق مرگ بر وطن فروش مزدور .امیرالمومنین حیدر علی شیرخدا حیدر.یا ابالفضل.و......مرگ بر امریکا مرگ بر منافق خیابان را میلرزاندو قبل از آن دل منافق جماعت را.آی فرار میکردندمن خودم پشت سرشان بودم دلاورشان فرار میکردندتوی پیاده رو دختراشون وا می ایستادندروی بلوار.میدونید چرا؟چون به مردم اطمینان داشتند.

خلاصه تا به ظهر برسه خیابان به حدی پرشدکه از بلوار جمعیت گذشت.جابرای ضد انقلاب آنقدر تنگ شد که از صحنه کاملا حذف شدند.جمعیت حزب الله مسلط بر خیابان های مرکز تهران میلیونهانفر وتمام سبزیها روی هم دوهزار نفر هم نشدند.

انفاقات مابین چهارراه ولی عصر تا پارک لاله را در قسمت بعدی یرایتان خواهم نوشت.

یا حق

 
At September 22, 2009 at 2:14 PM , Anonymous م. نادری said...

واقعا دلم گرفت برای کسی که با شروع جوان که بودم کامنت گذارده است. واقعا هیچ فکر نمی کردم هیچ [...] و بی خبری پیدا شود و از تیسمار آزموده آیشمن ایران دفاع کند. و بنویسد او سی چهل نفر را کشته عیبی ندارد چه ربطی دارد به مرتضوی. پشتم لرزید. پیش خودم گفتم پس حزب اللهی هم حق دارد . این مثلا تحصیل کرده اش و این هم نوع استدلالش که تصور می کنم آن قدر منطق [...] و [...] اش درست و به جاست که به خودش حق می دهد که به نویسنده هم ناسزا بگوید. الحق که شعبان جعفری به مراتب از برخی از همفکرانش بیشتر می فهمید و شرف داشت. ما این حکومت منحوس را سرنگون می کنیم و اذنابش را به محاکمه می کشیم اما یادتان باشد همزمان آن حکومت منحوس قبلی را هم به صلابه خواهیم کشید اما به صلابه منطق. کسانی مانند ایشمن آزموده را اگر دستمان می رسید باید در دادگاه عادله به سزای اعمالشان می رساندیم چنان که مرتضوی را خواهیم رساند. آقای بهنود تو سرور ما هستی بزرگ تر ما هستی بگذار این [...] ها هر چقدر می خواهند [...] کنند [... نور و [...] عوعو کند. خدا یارت

 
At September 23, 2009 at 8:30 AM , Anonymous مستانه said...

آقای بهنود، امروز که خبر مصاحبه رادیو فردا با مریم رو می‌خوندم، دلم می‌خواست شما اینجا بودین و ازتون می‌پرسیدم چطور میشه کینه رو نگه نداشت؟ من این صحنه‌ها رو در "سورِ بز" یوسا خونده بودم، و اون وقت همین صحنه‌ها شده کابوس زندگی خواهرای ندیده‌م‌. سخته آقای بهنود. به خدا خیلی سخته. دلم می‌خواد یه داستان بنویسین، یا یه پادکست بذارین، یا یه حکایت که آرامشی باشه برای روح همه‌مون...

 
At September 30, 2009 at 5:16 AM , Anonymous Anonymous said...

این یارو مطمئنه روز قدس از خونه بیون رفته؟؟؟؟؟ دیده هاش سبیه خواب میمونه آخه!!! ما هم اونجا بودیم اما این خزعبلات رو ندیدیم. آقا فکر کنم طرف نابینا بوده بهد دکتر!!!! کردان براش توضیح میداده تو محیط اطراف چه خبره!!! شایدم داره آرزوهای خودشو دارو دسته شعبون بی مخ هایی مثل خودشو میگه که نقش بآب شد.

آقای بهنود موفق و موید باشید
ایرانی مسلمان و همیشه سبز

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home