Tuesday, August 25, 2009

داد از تو و آه از من


رویتان بپوشانید ای دست در کاران نمایشی چنین سیاه. روی پنهان کنید از اسیران که مبادا فردا روزی در خیابان چشم در چشم شوید و از خود شرمتان آید. دوربین ها را بگردانید مبادا تصویرتان را به خانه تان برسانند. مبادا باد آن را به دست همسایگان و بستگانتان برساند، یا از وحشت بلرزید زمانی که فرزندانتان از مدرسه به خانه آیند و شرم زدگی را در اشک هایشان ببینید.

اما در فراز دارید، سرهایتان را بالا بگیرید ای همه شمایان که شب جامه های لاجوردی به تنتان کرده اند با دم پائی های سفید، هم اکنون هنوز هیچ نشده همه در و همسایه که در جام عدالت نما تماشایتان کردند، خانه تان را در زده اند تا به همسر و بچه هایتان بگویند به شما افتخار می کنند. بگویند ترا به خدا اگر کاری دارید از ما دریغ نکنید. از شما بپرسند، از آن ها بپرسند آیا هیچ وقت از نزدیک آقای حجاریان را دیده اید.

روزی نه دور و نه دیر، زودتر از آن که به گمان مغروران آید افتخار از آن همه کسانی خواهد بود که در این روزها در شب جامه آبی کمرنگ در آن سالن نشستند و تماشاگر، نه بازیگر، نمایشی شدند که هیچ کس را به خنده نینداخت. مگر وقتی کارگردانان نمایش وحشت زده آخرین فرامین را به سربازان بیگناه ابلاغ می کردند و آن ها را می چیدند در بین زندانیان. چه خوب که شما روی گشوده و چهره نموده بودید. و چه خوب که همه عاملان و آمران این "بازی کثیف" پنهان بودند. ورنه روزی روزگاری به همین زودی نمی شد فوران خشم ها را علیه آن ها مهار کرد. ورنه فرزندانشان شرم داشتند در مدرسه بگویند آن بابامان بود.

روزی نه دور و نه دیر، زودتر از آن که به گمان آید همه رونهان کرده های پشت صحنه، حضور خود را در نمایشی چنین انکار خواهند کرد. همچنان که امروز دادگاه های چند دقیقه ای اوین دهه شصت هیچ صاحب و بانی و مدعی ندارد. انگار اشباح بوده اند. چنان می نمایند که در همه آن سال ها در اوین تنها یک نفر بوده است، آن هم اسدالله لاجوردی. نه بازجوئی و نه شکنجه گری، نه آزار دهنده ای و نه تواب سازی. فردا نیز امروزیان اشباح خواهند شد.

بگذار چنین شود. بگذار روی بپوشانند، بگذار نهان بمانند، بگذار بچه های امروز و فردا فراموش کنند اینان را. بگذار کس به آنان خشم نگیرد. سلاح ما در نبرد روبه رو مداراست و لبخند، مهربانی و گذشت، سلاح آنان که کینه و نفرت است، ارزانی خودشان.

فرمان بریدگان راست نمی گویند که اگر به حق و راست بودند، رو پوشیدنشان از چه بود. فرمان بریدگان همچون تمامی دروغگویان، در راندن ماشین دروغ خود ناتوانند، لو می روند. مگر نگفتند مدرک ها یافته اند از دخالت بیگانگان در ناارامی های پایان خرداد، مگر نگفتند می خواهند نشان دهند عاملان انقلاب مخلمی را، پس چرا همه ادعاها بر آب افتاد و حاصل این همه دین فروشی و لطمه به آبروی نظام و خود این شد که عده ای در لباس زندان بیایند و بگویند انتخابات واقعی بود و این دولت به خدا قانونی است. همان کاری که دادگاه های پائیز 32 تا 34 کرد که از همه زندانیان ورقه گرفت که به "دولت قانونی" ابراز علاقه کنند. در حالی که به قول شاعر تو خود انکار خودی تکیه به محراب مده.

یاد نگرفتند از افغانستان در اشغال با انتخابات چهار روز پیشش، کشوری که بعد از آزاد شدن از گیر طالب ها، همه می گویند باسوادترین، با فرهنگ ترین، متعادل ترینشان همان ها هستند که این سی سال را در ایران گذرانده اند، اینک نگاه کنید با چه ظرافت، در میان مین و بمب، خود را اداره کرد، در مملکت ویران و هر گوشه اش گروهی دست به اسلحه، دانستند چه کنند تا اعتماد مردم از دست نرود. اما در تهران ما همه در کارند که مگر با سروصدا و نمایش دادگاه، با رعب، با تهمت و ترساندن چهار سال مجال بگیرند.

در زمان جنگ جهانی، فیلم و تلویزیون و دی وی دی و ضبط صوت نبود، بنگاه های ارکسترال بودند و معروف ترینشان مهدی مصری نمایشگر و بازی ساز [به قول امروزی ها استاندآپ کمدین] که رقاص و نوازنده و اکروبات کار خود را داشت و می توانست ساعت ها محفلی را گرم نگاه دارد. مهدی که خود سیاهکار برجسته ای بود در خاطراتش می گوید شبی به یک میهمانی فراخوانده شده، و همان زمان که سیم کش ها داشتند سیم میکروفن ها را می کشیدند تخت روی حوض می زدند و صحنه را آماده می کنند او می شنود که داماد در پنجدری دارد افشاگری ها می کند و عروس را ناشزه می خواند و واویلا.

صاحب مجلس سر می رسد و برای پوشاندن آن راز که از پرده داشت بر می افتاد از مهدی می خواهد که سنگ تمام بگذارد، و هر کار لازم است بکند و در عوض هم دستمزد مناسبی بگیرد. چنین می شود اما هنوز میهمان ها رسیده نرسیده یکی از بچه ها که از پشت بام سیاه بازی را تماشا می کرد [یا دعوت نداشتند یا فقیر بودند و لباس مناسب نداشتند] از همان بالا با مغز افتاد در حیاط. همسایه ها دویدند و بچه را روی دست بردند که به بیمارستان دولتی برسانند، ولی باز به وعده صاحب مجلس، مهدی مصری به صورتخانه دستور داد که هر چه در چنته دارند رو کنند. ویلون زن چنان ارشه می کشید که نزدیک بود خرک از جا در برود، ضرب زن چنان بر دمبک می نواخت که خشگ پوست داشت می درید. با همه این ها انگار در عروسی خاک مرده پاشیده بودند کسی جم نمی خورد. در عروسی شرکت نمی کرد. میوه ها دست نخورده مانده بود، سگرمه ها در هم بود، رقاصه ها هم نتوانستند شوری در جمع اندازند. دخترک و پسرک ها که حرکات اکروباتیک انجام می دادند چندین و چند پشتک و وارو زدند. اما نشد. از پنجدری صدای داد می آمد و از پشت بام صدای زاری مادر بچه ای که از پشت بام افتاده بود عروس هم آن قدر که گریه کرده بود ریملش آب شده و راه افتاده بود.

مهدی مصری می گفت فکری به سرم زد و دست داماد را گرفتم و کشیدم رو حوض و آن جا شروع کردم به رقصاندنش که بلکه این شوری در جمع بیندازد و مصیبت از یادشان ببرد، صدای انکری هم داشت اما یادش دادم دو دانگی بخواند، اما تو گوئی همه از سنگ و کلوخ بودند. مجلس یخ کرده بود و همه صورتخانه هم که میدان آمدند باز نائی از کس برنیامد. همه مسخرگی های عامل اثر نداشت. هیچ لطیفه ای نمی خنداند، هیچ متلکی لبخند بر لب ها نمی آورد، تازه دم در پاسبان با زور داشت بچه ها را از ورود به مجلس وامی داشت. بچه ها دم گرفته بودند سنگ و کلوخ و تیشه، این عروسی نمیشه. همین جا بود که صدای شیون مادر آن بچه که از بام افتاده بود بلند شد که حزین می خواند:

این کاخ که می بینی گاه از تو و گاه از من
جاوید نمی ماند، خواه از تو و خواه از من
کبکی به هزاری گفت پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست، گل از تو گیاه از من
با خویش در افتادیم تا ملک ز کف دادیم
از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 25, 2009 at 8:10 PM , Anonymous Mani said...

از دل بر می آید و بر دل می نشید...
درود بر بهنود عزیز

 
At August 25, 2009 at 8:15 PM , Anonymous Anonymous said...

Daste shoma darad nakone,chi mishe goft be in neveshtehaye ziba ke hame az dele melat IRAN dar miayad.Hamishe slamat va dast be ghalam bashid.Ba eradate khalesaneh

 
At August 25, 2009 at 9:21 PM , Anonymous فی میل said...

تو خود انکار خودی، تکیه به محراب مده
...
ممنون

 
At August 25, 2009 at 9:53 PM , Blogger Youness said...

از ماست که برماست

 
At August 25, 2009 at 10:18 PM , Anonymous omid said...

با عرض سلام و ارادت به شما استاد عزیز
مثل همیشه زیبا و جذاب بود و برای چند دقیقهای مرهمی بود بر زخمهای کاری این روزهای ما.
معلوم نیست که این نمایشهای به سروته کی تمام می شود و آیا اصلاً پایانی براین بی آبروییها متصور است .واقعاً که خسته شده ایم ودلتنگ از دیدن چهر ه های غمگین و حیرت زده این سران به اصطلاح اغتشاشات که هریک فریاد از یک دنیاناگفته در چهر ه دارند.
آینده مال مل ماست.

 
At August 25, 2009 at 10:38 PM , Anonymous Anonymous said...

روزگارا قصد ایمانم مکن ز آنچه ميگويم پشيمــانم مكــن
كبریاي خوبي از خوبان مگيــر فضل محـــبوبي ز محبوبان مگير
گر بدي گيرد جهان را سر بسر از دلـــم اميـــد خـوبي را مــبر
چون ترازويم به سنـجش آوري سنـگِ سـودم را منـــه در داوري
چونكه هنـــگام نثار آيد مــرا حب ذاتـــم را مـــكن فرمـانـروا
گر دروغي بر من آرد كــاستي كــج مــكن راهِ مــرا از راســتي
پاي اگر فرسودم و جان كاستم آنچنان رفتم كه خود مي خواستم

آقای بهنود من که کودک 8 -9 ساله سالهای سیاه 64 و 65 هستم و در کودکی ام صبح هنگام که از خانه خاله مهربانم با آن اندرونی و بیرونیهای فراخ و بوی کاهگلش مثل خیلی از روزها به قصد مدرسه بیدار شدم حیاط خانه را که با آب پاشی و جاروی خاله نگار طراوت همیشگی خودش را داشت پر از چکمه های سیاه دیدم روی هر پله سبز جامه ای با اسلحه ایستاده بود در عالم کودکی تنها به اشاره خاله فهمیدم که باید با هیچ سوالی فقط به مدرسه بروم و ظهر هم یکراست به خانه پدری !!!!
آنوقتها پسر خاله هایم را که گرایشهایی به احزاب مختلف داشتند از خود بیگانه میدانستم و گاه حتی غیر دین و ضد دین !!! از عکسی هم که از مرحوم طالقانی بر ایوان خودنمایی میکرد به همین جهت متنفر بودم این روزگاران گذشت و پسر خاله ها بعد زندانهای طولانی آزاد شدند و چه خوشوقت و خوش شانس بودند که از دست جلاد خلخالی به سلامت گذر کرده بودند و اینک آن خاله سالهاست که رخ در نقاب خاک کشیده است در سنین نه چندان کهنسالی و همه میگویند از تحمل استرس و جوش و خروش آن روزگاران عمر به درازا نکرد
بگذریم آقای بهنود من اینک در بدر به دنبال آن پسر خاله ای هستم که تا این چند وقت پیش او را ضد مردم و ضد انقلابش میپنداشتم و او اینک باید 60 سالگی اش را هم جشن گرفته باشد
باید به سراغش بروم در کوهپایه ای که خود را به درخت و کوه و کمرش مشغول داشته و از او راز و رمز صبوری را بپرسم
اینکه این 30 سال را چگونه او و همرزمانشان در تنهایی و خفقان و ترد اربابان قدرت سپری کرده اند
باید دستانش را ببوسم اگر غرورم اجازه دهد !
من که با شور و شوق جوانی و سالهای بعد با وردهایی که این جماعت در مساجت و تکایا و با سوئ استفاده از زمینه های مذهبی خانوادگی ما بر اسب مراد خود تاختند و مرا از این انقلابیون هم خون و همکیشم جدا ساختند و دل مادر را هم گاه و بیگاه بخاطر این خواهر زاده ها آزردم باید بروم فرصتی باید تا پا صحبت این مردان بنشینم
باور کنید بغض گلویم را میفشارد
این داستان را گفتم در راستای صحبت شما که بدانید کودکان 9- 10 ساله امروزی که همواره حاج آقای محل و دیگران به گوششان میخوانند که این پسر خاله های در بند انسانهای ضد دین و ملک هستند تا بیایند بدانند که پسر خاله های دربندشان از پاکان روزگارند شاید 30-40 سالی بگذرد و پسر خاله ها در انوقت شاید جامه 60-70 سالگیشان را هم پوشیده باشند ....
باید کار دیگری کرد .......

 
At August 25, 2009 at 11:04 PM , Blogger keivan said...

تنها كاري كه اين دادگاه مي كند تبديل كردن اين عزيزان به قهرمان ملي است

 
At August 25, 2009 at 11:58 PM , Anonymous Anonymous said...

در خانه شیشه ای نشسته اند و خیال به پنهان کاری دارند....لباس نبوده سلطان را به کورها نشان می دهند و تمجید می خرند....آخ که شنیدن ربنای استاد شجریان دیشب پشت دیوار های اوین به همراه خانواده های منتظر چه آتشی بود که دیر سال تر از آتشکده فارس روشن خواهد ماند...وتلاش مادری برای غلبه بر لرزش دست و پای و زبانش وقتی که عقیق پسر در حبسش را به نگهبان می داد و در گوش عقیق زمزمه های میکرد که آن مامور زندان که انگار کمی می شنید پشت کرد به همه و نم اشکش را به خیال باطل "ندیدن" از ما پنهان کرد

 
At August 26, 2009 at 12:01 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام بر استاد قلم
اینروزها خیلی دلم گرفته از این دادی که بر ما و عزیزان در بن مان رفته و میرود.
استاد احمد زید را خوب می شناسی.با هم بارها نوشتاید.با هم بارها روزهای سخت را تحمل کرده اید.اگر برایتان امکان داشت برای آرامشمان هم که شده برای او بنویسید .برای او بنویسید که در کشاکش ماندن در زندان و آزاد کردن خود است.قلمتان آرامشبخش ماست.برای خواهر زاده های عزیزم پرهام کوچک پویای بزگ و پارسایی که نفرت در وجودش شکل گرفته.بنویسید تا کمی آرام شویم.


پیام خصوصی است

 
At August 26, 2009 at 12:17 AM , Blogger saeed said...

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت



در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر



دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…

نازلی سخن نگفت،

سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست رفت



***



نازلی ! سخن بگو!



مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را



در آشیان به بیضه نشسته ست!



نازلی سخن نگفت



چو خورشید



از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت



***



نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود:

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود:

گل داد و

مژده داد: زمستان شکست!

و

رفت…

 
At August 26, 2009 at 12:18 AM , Anonymous ژیلا said...

آقای بهنود عزیز، دیدن تصاویر بیدادگاه دیروز مرا شرمسار کرد. از اینکه باید مملکتم با این همه سابقه تاریخی و این همه تجربه مبارزه برای آزادی، بایستی باز هم شاهد چنان تصاویری باشیم. ای داد بر ما که کشورمان در دست عده ای جاهل افتاده است. انسان عاقل و دانا که چنان نمایشاتی را برپا نمیکند. میدانم که اغلب مردم این نمایشات رااصلا" باور ندارند، اما باز هم ازاینکه باید برگزارکنندگان و کسانی را که به این نمایشات دلخوش کرده اند را هموطن خود بدانم احساس شرم میکنم.

آخر این چه مملکتی است که کسی حق حرف زدن نداشته باشد، کسی اجازه فعالیت حتی قانونی نداشته باشد. همه جاسوس و طوطئه گر حساب شوند.... مگر این مملکت ارث پدری عده ء خاصی است.؟ مگر ما "همه ایرانیها" صاحب این کشور نیستیم؟ چرا باید در مملکت خودمان غریبه باشیم و حق زندگی کردن، حرف زدن و اصلا" انسان به شمار آمدن را نداشته باشیم؟ راستش دیگه خسته شدم که دائم در امید و بلافاصله در ناامیدی زندگی کنم. ای کاش در این مملکت به دنیا نیامده بودم که دائما" کوله باری از شرم را برشانه ام حمل کنم. شرم از رفتار عده ای از هموطنانم"

 
At August 26, 2009 at 12:39 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

به‌خیال‌شان هنوز دهه‌ی شصت خورشیدی‌ست و ملت سردرگریبان جنگ و حفظ نظام از شر صدامیان هستند که نبینند و حواس‌شان جمع نباشد که عروس‌شان بی‌جهاز شد! این حکایت آخرتان مرا به این شعر زیبای شاملوی بزرگ پیوند داد:

مطرب درآمد
با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.

از چشم ینگه‌ی مغموم

آن‌گاه
یاد سوزانِ عشقی ممنوع را
قطره‌ئی
به زیر غلتید.

عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.

مطرب بازگشت
با ساز و
آخرین زخمه‌ها در سرش
شاباشِ کلان در کلاه‌اش.

تالارِ آشوب تهی ماند
با سفره‌ی چیل و
کرسی‌ی‌ِ باژگون و
سکوبِ خاموشِ نوازنده‌گان
و چکاوکی مُرده
بر فرش سرد آجرش.

شاملو
64/1/6

 
At August 26, 2009 at 12:40 AM , Anonymous Anonymous said...

واقعا دادگاه آزادگان مصداق بارز گفته های مهدی مصری و آن عروس و داماد و عروسی که خاک مرده بر آن پاشیده اند است.
مردم با نگاه این دادگاه هم می گریند و هم به آزادگان افتخار می کنن ولی گردانندگان پشت صحنه نه جرات ورود به روی صحنه دارن و نه دل و دماغی برای شادی از دیدن صحنه های دروغین .
آنها برای ترساندن مردم چنین نمایشی را به پا کردن ولی هر روز یک جنایت از صدها جنایت آنها رو می شود.
یک روز تجاوز به دخترکان و پسرکان معصوم و یک روز گور دست جمعی در بهشت زهرا. شعار الله اکبر مردم بر پشت بام ها در برخی از نقاط شهر نیز امان از بیدادگران گرفته است.
هنگامی که ولی امر مسلمین جهان برای ماندن در قدرت دستور تجاوز جنسی و مدفون کردن آزادگان این مرز و بوم به صورت مخفی می دهد نشان از خوف است و نه توانمندی.
جلاد نیروی انتظامی کشته ها را 20 نفر ولی موسوی و کروبی آن را بیش از 60 نفر می دهند امروز نیز متوجه می شویم فقط در قطعه 302 بهشت زهرا 44نفر مخفیانه دفن شده ان.خدا می داند در شهرهای دیگر چند هزار نفر کشته شده ان.
بهنود جان اگر جنایات رژیم در دهه 60 و 70 فراموش شد به این دلیل بود که تعداد انگشت شماری از خانواده های زندانیان و اطرافیان خبردار می شدن ولی امروز مردم با تمام وجود جنایات را در خیابانها و نمایشگاه مرتضوی می بینند.
شما مطمئن باشید این مردم صحنه های دادگاه و خونریزی بی رحمانه در خیابانها و تجاوز جنسی به دخرتان و پسران را توسط یک رژیم مدعی ضد لوات را فراموش نخواهند کرد.
مثل همیشه هم درس دادی و هم به زیباترین وجه اوضاع را تشریح کردی
زنده و جاوید باشی
طهماسبی

 
At August 26, 2009 at 12:46 AM , Anonymous Anonymous said...

http://porsam.wordpress.com/
اینهم تنها کار کوچک ما



پیام خصوصی

 
At August 26, 2009 at 1:41 AM , Anonymous سیاوش said...

سلام آقا مسعود
احسنت به قلمتون
لذت بردیم از شیواییش و درد کشیدیم از تلخیش
دوستون دارم
با اجازه لینکتون کردم
باعث افتخار میشه سری بزنید

 
At August 26, 2009 at 2:24 AM , Anonymous Anonymous said...

آقا زیاد ناراحت نباشید ٬ بازی سیاسی هم اشکنک داره هم سر شکستنک داره ٬ قوچانی
حجاریان عطریانفر رمضان زاده و ....تیمشان شکست خورده و مردم طرفدارشان هم زحمت
کشیدند اما نتیجه نداد چون تیم راستی ها هم یکدست تر هم با تجربه تر بودند ....بهنود خان
بهتر است بجای آه و ناله و ترضیه خانی درسی از گذشته بگیریم که باید از فرصتها استفاده
کرد و متحد تر و پخته تر و عاقلانه تر عمل کنیم ... افغانستان هم با این همه داروغه و
ناظر غربی انقدر از تقلب و فساد در انتخاباتش توسط رقیب شکست خورده عبدالله عبدالله
خبر بدنیا رسانده شده که گویی شما بیخبرید !!! همان سناریو ایران با کمی اعداد بالا و پایین

 
At August 26, 2009 at 2:50 AM , Anonymous Anonymous said...

درود بر مسعود بهنود

برای ارسال رورنامه آرمان و دربافت نطرات سازنده شما خواهشمندم نشانی ایمیلی جهت ارتباط بیشتر به آدرس ایمیل ینده ارسال فرمائید.

با تشکر
آرمان محسنی

admin@armandaily.ir

 
At August 26, 2009 at 2:53 AM , Anonymous حسین said...

سلام
تصویر دو نفر دیشب بسیار آزارم داد.
یکی همین قوچانی و دیگری زیدآبادی که قبلا به رغم همه مشکلات شادابی و لطافت را از چشمشان می خواندم و اینک هزار پاسخ خاموش به پرسش هایی موهوم و تردیدهایی که مردم چه می اندیشند در حقشان. کاش کسی عکس های قبل و بعد از بازداشت معترفین را یک جا منتشر نماید

 
At August 26, 2009 at 3:08 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز
جایی به جز اینجا سراغ ندارم که بگم :
چهره محمد قوچانی که هم سن و سال منه اینقدر آزرد ام کرد که ...
فقط میخوام اینو بگم که میخوایم ثابت کنیم بر خلاف اونیکه همیشه میگن که ما ملتی هستیم که حافظه تاریخی نداریم برعکس
هم حافظه داریم و هم یادمون میمونه که یه روزی قاضی بود به اسم صلواتی یه دادگاهی بود به نام عدالت یه سیستمی بود که داد عدالت محوری و عطوفتش گوش فلک را پرکرده بود
که هیچ کدوم از اون ماسکهایی که به چهره اش میزد نمیتونست رد خشونت و سبعیت رو از چهره اش پنهان کنه
یادم هست و تا ابد میمونه ...

 
At August 26, 2009 at 4:10 AM , Anonymous Anonymous said...

ای کبوتردلگیرازشکنجه ی صیاد !
رنجنامه هایت را دست بادخواهم داد
کوچه کوچه می توفدخانه خانه می گردد
تاکه باخبرسازدعالمی ازاین بیداد
قمریان خونین بال ! غمگنانه هاخوانید
تانیارمدصیاداین شکنجه دائم باد!
آنکه برشماتازیدخواهدازنفس مانید
ای یلان رجزخوانیدباگلوی پرغمباد
مادران شهرم رالای لائی آموزید
تیزترزهروقت است گوشهای هرنوزاد
عقده های دل واکن ای براردربندم
های های می گریندباتوملتی ناشاد
خاطرات این ایام تازه تازه خواهدماند
داغ های طاقت سوزمی رودمگرازیاد !
تاختن به جان ما یک جنون ادواری ست
جای جای تاریخ ست ردپای این افراد
ازسکوت قبرستان سارقان به وجدآیند
ماهرانه می دزدنداعتبارآن اجساد
تنگ چشم رادنیاست یک کویرپرارواح
می هراسدازرشدسروولاله وشمشاد
دستهای درزنجیر،سینه های شمع آجین
زودتربسوزاندکاخ های استبداد

 
At August 26, 2009 at 6:16 AM , Anonymous Anonymous said...

درود بر قهرمانان ایرانی که با تحمل روزها شکنجه هنوز پایدارن،ملت ایران هیچوقت این ازاد مردان را تنها نخواهد گذاشت و ننگ ابدی بر پا کنندگان دادگاههای دروغین باقی خواهد ماند

 
At August 26, 2009 at 6:16 AM , Anonymous طلا said...

سلام همشهری حجاریانم و دیشب اشک بود که مهمان پهنای صورتمان شده بود! به مناسبتی با بسیاری از زندانیان اغلب تودهای که در هر دو رژیم میله های سرد را تجربه کرده بودند دیدار کرده ام و پرسیده ام:کدام روزها سخت تر بود؟تقریبا همه آنها آهی کشیدند و گفتند روزهای دهه ی شصت تکرار نمیشوند از بس که آرمانهایمان به سخره گرفته شد،از بس که رنج کشیدیم .درود بر بهنودبزرگ مرد مهربان تعادل

 
At August 26, 2009 at 7:27 AM , Anonymous Anonymous said...

تو همه درد جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت

ای مردمان مگر از سنگید. کلمه کلمه این مرد آرام که بهنود باشد دارد فریاد می زند وای بر ما

 
At August 26, 2009 at 7:47 AM , Anonymous Anonymous said...

امروز
ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه فاتحانه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
هر چه می برید ، می بارید
خوش به کامتان اما
نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

 
At August 26, 2009 at 8:27 AM , Anonymous Anonymous said...

هیچکس این بیدادگاها را باور نخواهد کرد.یک درصد هم ارزش تبلیغی نداره

 
At August 26, 2009 at 12:33 PM , Anonymous Anonymous said...

وقتی چهره بهترین فرزندان ایران را در لباس زندان با چشمانی گود افتاده که مذتب دو دو می زنند و صورتهایی که رنج بی خوابی و مصرف داروهای روان گردان در اهنا مشهود است را می بینم یاد فیلمهای دادگاههای نمایشی زمان استالین می افتم و ایمانم بیشتر می شود که حتما دادگاه چیان حکومت کودتا دروغ میگویند

 
At August 26, 2009 at 12:57 PM , Anonymous Mohammad said...

اقای بهنود
سلام
با تشکر از نوشته شما، چه بجا خواهد بود که در ارتباط با سوگند رئیس
جمهور در مجلس در رعایت قانون اساسی چند خطی بنویسید

 
At August 26, 2009 at 3:37 PM , Anonymous سهراب said...

فکر کنم سال 98 دیگه تمومه. هر 10 سال ... سال 67 ... سال 78(کوی دانشگاه)... سال 88(تقلب ، کتک، چماق، تیر ، تجاوز، دفن شبانه...)سال 98 چی میشه ؟
شاید تمومه شه. واسه ی همیشه...

 
At August 26, 2009 at 5:26 PM , Anonymous محمود said...

دوستان عزیز این عکس‌ها را در این لینک ببینید:

http://norooznews.org/news/13646.php

عوامل کودتای انتخاباتی شرم نمی‌کنند که این خانواده‌ها را در چنین وضعی می‌بینند در مقابل اوین؟ طبیعتن جواب منفی‌ست وقتی عکس‌هایی به مراتب فجیع‌تر از جوانان میهن در سایت‌ها منتشر می‌شود که گلوگاه‌شان بریده شده است.

 
At August 26, 2009 at 6:30 PM , Anonymous Anonymous said...

من این نوشته را به سازمان صدا و سیما و خبر گزاری فارس مینگارم. نیت تشکر است از انعکاس تصاویر و گزارشهایتان از آن بیدادگاه بر پهنه گیتی که گمان بردید حاکی از نازک اندیشی است و آبرویی برای آن دستگاه بی آبرو خواهد بود
حتی چشیدن آن اشک نمکین دیدگانم خاطره ای شد که با لبخندی همراه بود آنگاه که دیدم لبخند را بر روی سعیدین اصلاحات یکی حجاریان و آن یک شریعتی گویی دو مبارز در لحظه پیروزی به هم مینگرند و تحسین یکدگر گویند به همین گونه بود برای سعید لیلاز و لبخند بر لبان محمدرضا جلایی پور که نگاهش را بدل به آن عاقل اندر سفیه کرده بود و یارش را برانگیخت تا برای او بنویسد که « محمدرضا جان ایمان آوردم که تو نفس مطمئنه‌ای » . شاید اگر مسعود باستانی نگران یارش نبود که با هم در انتظار کودکی در راهند او نیز چنین لبخند بر چهره داشت اما چه شیرین آینده آن کودک و همسالانش که قصه خواهد شد برایشان استبداد و پلشتی بی اندازه و شهادت و شکنجه برای کمترین آزادی که آنان را ایرانی آزاد خواهد بود .
باز سپاس که هرچه در ذهن مرور کردم نتوانستم حاکم و دادستان آن بیداد گاه را جز دلقکانی دوره گردو تازه کار تصور کنم که داعیه دارند که قبله عالمند. و آن یقین گم شده که بازیافتمش که ما مردمان سبز شهر پیروز این میدانیم.

 
At August 26, 2009 at 7:45 PM , Anonymous Anonymous said...

Dear Mr. Behnood
Those young girls and boys who have been tortured and raped in jails need our emotional support. You are famous and well respected than me. Please write many articles to support them and help them to overcome their depression
Thank you

 
At August 26, 2009 at 11:24 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز مثل همیشه بسیار زیبا و ستودنی نوشتی.
کودتاچیان دو هدف عمده در پیش دارن.
1- تسلط کامل بر قدرت سیاسی همانند شاه چه بسا خامنه ای هم از گردونه خارج خواهد شد فعلا برای رسیدن به اهداف به او نیاز دارن تا فتوای های جنایات تامین شود.
در ضمن دولت نظامی برمه که نزدیک به دوهه در این کشور حاکم است الگوی خوبی برای کودتاچیان ایران است.

2- تسلط کامل بر قدرت اقتصادی همانند شاه با این تفاوت او برای ایران می خواست ولی اینها برای همه جز مردم ایران یک قلم آن بلوکه شدن 5/18میلیارد دلار توسط دولت ترکیه است. توجیه اقتصادی این قوم پلید این است که مردم ایران را باید گرسنه نگه داشت تا حکومت کرد. 20میلیون بسیجی بر همین تز استوار است. باور کنید که دو تا آدمی که دستشون به دهنشون برسه عضو بسیج نیستند.
اکثر کشتارها و جنایات توسط همین گروه آخری و با فرماندهی سپاه انجام گرفته است.

 
At August 27, 2009 at 12:09 AM , Anonymous Anonymous said...

باز هم یک مطلب دیگر از شما در مورد فجایع اخیر و باز هم هق هق گریه من در وسط کتابخانه دانشگاه در مملکت غریب.
دیروز گریه امان نوشتنم نداد.
در مورد کسانی که ادعا میکنند ما این ظلم را فراموش نخواهیم کرد.... باید بگویم که اتفاقا خیلی زود هم فراموش خواهیم کرد که قتل زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب و ... برای خون خواهی کافی بود.
در مورد کسانی که میگویند ما این دادگاه را باور نمی کنیم .... باید بگویم که واقعا چه خوش خیالید که گمان میبرید باور شما برای این حکومت مهم است. اگر چنین بود که این فجایع به وقوع نمی پیوست. حکومت با این کار قصد ثابت قدم تر کردن مزدوران خود را دارد.... و شک نکنید که آنها ثابت قدم تر خواهند شد.

پایدار باشید.

 
At August 27, 2009 at 1:58 AM , Anonymous Anonymous said...

چرا این سایت بهنود بوی غم و اندوه گرفته ؟ یکی شعر میسراید یکی اشک میریزد
یکی آه میکشد چه خبر شده !؟ چند هفته پیش شور و غوغا بپا بود فریاد و شکوه از
آزادی و دمکراسی در خیابانها بود چطور شد !؟ چه کسی بهتر از بهنود میتواند علل
فروکش کردن را بنویسد ؟ اینکه با نیروی نظامی سرکوب شدن کافی نیست باید
کنجکاوانه همه جوانب قوت و ضعف ها را بررسی کرد وگرنه در آینده هم باز آش
همان آش و کاسه همان کاسه خواهد بود

 
At August 27, 2009 at 2:18 AM , Anonymous شاهد said...

بهنود عزيز بسيارنوشته زيبايي بود . اگرچه ظاهرا آن عزيز ده روز سفرتشريف داشتيد ولي اين نوشته تان كمبودهاي ده روزه را جبران كرد.
دادگاه هاي فرمايشي اينقدرچندش آورهستند كه قريب به اكثرافراد ازديدن تصاويرآنها رنج مي برند وآنهاراتماشانمي كنند.
ننگ اين دادگاه ها هميشه برپيشاني نظام و قوه قضاييه آن باقي خواهد ماند.

 
At August 27, 2009 at 4:16 AM , Anonymous reza said...

دستاوردی چنين سپيد، سخنی چنين گزاف، کودکانی پشت صفحه ال سی دی مات و مبهوت، همسری پشت درب بسته نالان، مردی شکسته و خسته، له و لورده، درب و داغون، کار شده ای که صدای سگ آواز کرده ، دستانی بر چانه، چينی مضاف بر چروک بر پيشانی و... و خدايي دانا و خدایی بينا و خدايي و خدايي خسته....

 
At August 27, 2009 at 5:27 AM , Anonymous Anonymous said...

‫اگر لنکرانی از دید احمدی نژاد هلو باشد آیت الله خامنه ای از نظر ایشان کدام است؟
‫۱- پشمک یزدی
‫۲- زرشک
‫۳- زغال اخته
‫۴- سنجد
‫۵- قره قوروت

 
At August 27, 2009 at 8:16 AM , Anonymous Anonymous said...

آقای بهنود نوشته هات همیشه عالی بوده است و این یکی دیگر خیلی عالی است.
این روزها در این اندیشه ام که چرا ما ایرانی ها به این روز افتادیم.
کشوری با 7000سال تمدن، به روزی گرفتاری شده که یک مشت زبان و زمان نفهم بر آن حکومت می کنن.
به اینترنت که نگاه می کنم می بینم همش که غم ایرانی ها در این دست آورد غرب نیز رسوخ کرده است.
کافی است شما به سایتها، روزنامه های غربی و وبلاگ های ایرانیان نظر بیاندازید.
متوجه می شویدکه همه از ایران و توحش بی اندازه دولتمردان ایرانی در عصر ارتباطات می گویند.
دولتی که به نام اسلام و صاحبش امام زمان است هر روز فاجعه ای تاسف باری توسط پیروان این مذهب رخ می ده. پیروانی که برایش در هیئت دولت صندلی، ظرف غذا و جانماز می گذارن.لابد امام زمان نیز در این فجایع عظیم شریک است.
این پیروان امام زمان معتقدند که لوات کار را باید به شدت مجازات کرد ولی خود به پسران و دختران تجاوز جنسی می کنن.
اینها 500سال است که سخن از خلخال آن دختر یهودی معروف در دوران امام علی می کنن ولی خود جنایاتی علیه شیعیان می کنن که هیتلر بر سر یهودی ها نیاورد.
بی شرمی به حدی است که رهبر ایران ضمن پذیرش این جنایات می گوید این جنایات در برابر بی آبروگی نظام در سطح جهان هیچ است.
کسی نیست به این مردک بگوید که نظام برای مردم است و نه مردم برای نظام.
اگر مردم نباشند، اگر مردم بی حیثیت شوند، اگر مردم مورد تجاوز قرار گیرن و اگر مردم بی حرمت شون دیگه نظام معنی نداره.
نظامی که انسانهای آزاده را به جرم دیگر اندیشی می شکد، شکنجه می کند و به زندان انفرادی می اندازد و دادگاه نمایشی و بدتر از آن اعترافات ناکرده از این اسرا می گیرد دیگه آبرویی نداره که کسی از آن حرفی بزند.
به هر حال من گریه های اینترنی را به فال نیک می گیرم چون احساس می کنم که مردم ایران در هر جا که باشن قلبشان برای ایران و ایرلنی می تپد و این افتخاری است که نصیب هر ملتی نمی شود. اگرچه بررسی در این زمینه نکرده ام ولی اگر بررسی شود قطعا چینی ها با جمعیت بالای یک میلیارد نفر به اندازه ما ایرانیان فکر مردمانشان نیستند.
البته باید نیز این باشد چون ما سعدی را داریم که انسان را خطاب قرار داده و می فرماید
بنی آدم اعضای یکدیگرن / که در آفرینش ز یک گوهرن
چو عضوی به درد آورد روزگار/ دیگر عضوها را نماند قرار
به امید روزی که همه از شادی بنویسیم و پیروزی های مردم ایران
قلمت جاوید باد
طهماسبی

 
At August 27, 2009 at 9:12 AM , Anonymous taraneh said...

Dear Mr Behnoud,

The following is a famous poem by Chris Van Wyk which was published during the aparthied regime in South Africa. The poem is taking the official report on the death of detainees in prison and plays with the words in a humorous yet meaningful way. One wonders how history repeats itself.
Please publish it.

برای شهادت زهرا بنی یعقوب و یاران سبز در زندان:
In Detention:

He fell from the ninth floor
He hanged himself
He slipped on a piece of soap while washing
He hanged himself while washing
He slipped from the ninth floor
He fell from the ninth floor
He hanged himself while washing
He hung from the ninth floor
He slipped on the ninth foor while washing
He fell from a piece of soap while slipping
He hung from the ninth floor
He washed from the ninth floor while slipping
He hung from a piece of soap while washing

 
At August 27, 2009 at 11:40 AM , Anonymous false identity said...

Whenever you get a bacterial infection you take antibiotic to kill the bug (kill the bug!!) and it is not against any morality. When cancer grows in your body you seek help to kill those cells!! And it is not against any ethics. If you are attacked by a wild animal you have to kill it and it is not immoral. If your country is attacked by a moron like Saddam, you will call those who use weapon to kill invaders, heroes!! Now there are some creatures who insult, kill, rape and deprive a nation from their basic rights, they are worse than plague worse than cancer and worse than foreign invader worriers. You tell me what the choices are if you have any choices!! Look what they do to intellectuals, writers, political activist! They do not kill them, worse than that they abolish their personality as they never existed!! What do you think future hold for you if you want to live under this authority? You have two choices; leave this land and go abroad and live like a human being or learn, organised and fight back!!

 
At August 27, 2009 at 4:25 PM , Anonymous خسته said...

آن چند خط شعری که در پایان داستان شما، مادری که بچه اش از بام افتاده با لحن "حزین" می خواند، ربطی به اتفاقی که برایش افتاده ندارد. ولی اگر شعر را درانتهای گفتار خودتان میگذاشتید خوب می بود. اما داستان مهدی مصری خیلی وصف الحال است... جدا این روزها من یکی نه تنها مثل سابق از حرفها و نوشته خرسندی و نبوی خنده ام نمیگیرد، بلکه قدر ی هم احساس شرم میکنم. نمیشود خندید. نه. شاید تنها بتوانیم به تکرار تاریخ مان و سرنوشت مان بخندیم و به این جهان که فقط نگاه میکند و نه بیشتر . میشود خندید به اینکه آویزان شده ایم به دامن عبای چند ملا (با یا بی درجه دکترا) که خودشان هم تا دلت بخواهد سابقه چوب زدن و گرفتن و خون ریختن (در داخل و در خارج) دارند. کسانی که در این سی سال در حکومت دوام آورده و نه تنها حذف نشده اند بلکه پله های ترقی را بالا رفته اند، نمیتوانند از آنچه که این "قوم الظالمین" کرده برکنار باشند....درست عین همان امیدی که پدرانمان به "آل علی" بستند و شیعه شدند....نمی توانم بخندم ولی میتوانم تاریخ پر رنجم را این بار به معنی واقع لمس کنم

 
At August 27, 2009 at 5:20 PM , Anonymous Anonymous said...

‫امروز ابطحی تو وبلاگش از نوشابه گفته.... خدا بهش رحم کنه، ما که خاطره خوشی از شیشه نوشابه نداریم!

 
At August 27, 2009 at 5:46 PM , Anonymous مجنون جامانده said...

بنام فروزنده ماه و ناهید و مهر !

عرض ادب

ماه میهمانی حضرت پروردگار بر همه گان مبارک باد
خیلی از عزیزان ما امسال در کنار ما نیستند . و قسمتمان بود که در کنار سفره عبادات جایشان را خالی ببینیم . گروهی از پدران ، مادران ، فرزندان عزیزمان امسال در مناطق ییلاق نشین اوین صدای ربنا و اذان را می شنوند .

امید که همه در این ماه عزیز بیادشان باشیم . و دعاگوی سرنوشت آنان و خودمان نیز هم .

پارسال این موقع در بیمارستان لبافی نژاد بودم بخاطر مستی گاز خردل .وهنوز از یادم نرفته که برادر همسرم هر شب بعد از اذان که خود موذنش بود با یک ظرف حلیم یا آش از پامنار تا بیمارستان که در پاسداران است می آمد و روزه اش را در کنار تخت من باز می کرد . عادت دیگرش هم این بود که یک جزء قرآن در مسجد محلشان و یک جزء هم در کنار من می خواند . امسال هم حتما با صوت خوبش هم بندان خود را میهمان کلام حضرت پروردگار می کند . البته صوت ایشان از آقای محمد رضا خان جلائی بهتر نیست ولی هر گلی بوی خود دارد. راستی ماه رمضان امسال زندان اوین چه با برکت است .

قاری قرآن و موذن مسجد . بچه های جبهه که الآن دکتر و مهندس شده و در دانشگاه مدرسند ، چند وزیر ، چند مشاور وزیر ، چندین نماینده مجلس و چندین روزنامه نگار . شاگرد اول کنکور و چندین فرزند شهید و جانباز .... خلاصه :

مست بگذشتی و از خلوتیــان ملـــــــــــــــکوت

به تماشای تو آشــــــــوب قــــیامت برخــاست

پیش رفتار تو پا برنگــــــرفت از خجــــــــــــــلت

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

امید که عبادات ما و این عزیزان مورد قبول حضرت پروردگار قرار گیرد .

اما در لحظات روحانی این ماه عزیز دعای خیر در حق این عزیزان را فراموش نکنیم . که هر چه زودتر به آغوش خانواده منتظر خود برگردند

خداي مهر و رحمت، سرانجام دين و ملت را به خير كند

و من یتوکلت علی الله و هو حسبه....

سبز باشید و آفتابی

اما سلام

 
At August 27, 2009 at 9:15 PM , Anonymous saman said...

چقدر حيف است روزنامه نگاران با استعدادي مثل قوچاني و زيد آبادي كه با اين همه فداكاري تلاش مي كنند در سرزمين بي قانوني و استالينيستي ٠و چه جوانمردانه شما نمي گذاريد به آنها در بيرون نظام هم مثل داخل آن ظلم شود٠



تا حالا به این قضیه فکر کردید؟ همین

چرا تمام کشورها اعم از

امریکا،اسرائیل،انگلیس و... قصد بر هم زدن نظام را دارند اما روسیه ندارد؟ ـ۲۵۰ کلیک
friendfeed-media.com

 
At August 27, 2009 at 10:57 PM , Anonymous Ali said...

مثل هميشه وقتي از ته دل مينويسي، اشك به چشم جاري ميكني. الان همون حسي رو دارم كه وقتي مطلب ابراهيم نبوي رو تو روزنامه توس بعد از توقيف موقت خوندم.

 
At August 28, 2009 at 2:26 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ دیروز آقای خامنه ایی گفت که هیچ دلیل و مدرکی از دخالت آمریکا و انگلیس
در انتخابات و وقایع ان در دست نیست اما احمدی نژاد امروز در نماز جمعه گفته که از
سفیر کشور دوستی شنیده که وزیر خارجه انگلستان !! گفته این بار حساب شده کلک رژیم
ایران را میکنیم !؟ اولا از انگلستان بعید است بکشور دوست ایران چنین واضح یک توطیه
را گفته باشد اگر هم احمدی نژاد میخواهد مخالف خامنه ایی جهت گیری کند که دارد بیراهه
میرود ٬ اکونومیست مقاله ایی نوشته که در ایران رئیس آنها هستند نه خامنه ایی یا احمدی نژاد
البته این شطرنج سیاسی ایران همه دنیا را دچار سرگیجه کرده و شیمون پرز در سفرش بانگلستان
ماه گذشته گفت شطرنج را ایرانی ها ( نه هندی ها !؟ ) اختراع کرده اند و با مهارت هم دارند
بازی میکنند

 
At August 28, 2009 at 7:02 AM , Blogger Ariobarzan said...

براستی چه کسی فکر می کند تاریخ گزارش اتفاقاتی است که در گذشته رخ داده!؟ تاریخ یک موجود زنده است. از دید پست مدرنتون همچنان لذت می بریم استاد

 
At August 28, 2009 at 5:29 PM , Anonymous Anonymous said...

صحبتهای احمدی نژاد در نماز جمعه را دیدم که تخلفات زندان و تعدی به مردم را هم سناریوی دشمن خوانده است! واقعاً انسان پر رویی و عدم حس مسولیت اینها را باور نمیکند. اصلا جوابگوی هیچ کارشان نیستند و هیچ اشتباهی نکرده اند! خدا به ملت و کشور ما رحم کند

 
At August 29, 2009 at 4:32 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز اگرچه این مطلب تلق است ولی پیش بینی می شود که دادگاه سپاه براساس سخنان احمدی نژاد در نماز جمعه ثابت کند که مجرمین کهریزک و متجاوزین جنسی اصلاح طلبان بوده اند..

"برای عبرت تمامی خائنین به کشور و
مردم ایران.
با توجه به نتیج مثبتی که از دادگاه های سران اعتشاشات در ایران ما تصمیم گرفتیم که متجاوزین جنسی خصوصا به دختران و پسران در زندان های ایران را نیز محاکمه کنیم.
در این محاکمه حجاریان اعتراف کرد که به چندین دختر و پسر تجاوز جنسی کرده است ضمن اینکه ما ایشان را در حین آن عمل زشت دستگیر کردیم.
البته دکتر رمضان زاده نیز قصد تجاوز جنسی داشت که ما قبل از آغاز اعتشاشات او را دستگیر کردیم ولی او در زندان اعتراف کرد که می خواسته به دختران زیر 20 سال و پسران زیر 15سال تجاوز جنسی کند.
البته چند تن دیگر از زندانیان که سن آنها بالای 60 سال است اعتراف کرده اند که می خواستند به دختران و پسران تجاوز جنسی کنن ولی پیش از اغتشاشات دستگیر شدن.
سپاه به همراه بسیج و لباس شخصی ها چون از آغاز می دانستند که این افراد قصد تجاوز جنسی به دختران و پسران را دارند دستگیر کردند.
ولی در این میان از حجاریان غافل ماندیم و این خائن توانست به آن کار زشت دست بزند.
ما از دادگاه می خواهیم که مجازات مرگ برای حجاریان و بقیه معترفین صادر نماید.
در ضمن از آنجاییکه ملکه انگلیس طرح تجاوز جنسی را به حجاریان و دیگر اصلاح طلبان داده بود تا آبروی نظام مقدس را ببرد نسخه از آن در خانه یکی از فرماندهان سپاه پیدا شد که قاضی مرتضوی با کشف این طرح سران متجاوزین جنسی را دستگیر و برای مجازاتشان به دادگاه ارائه کرد".
دهباشی

 
At August 29, 2009 at 4:33 AM , Anonymous Anonymous said...

This comment has been removed by a blog administrator.

 
At August 30, 2009 at 2:55 AM , Anonymous Anonymous said...

مرتضوی بای بای
:jomhooriyat.wordpress.com

 
At August 30, 2009 at 10:44 AM , Anonymous Anonymous said...

‫نمیدانم چرا وقتی خامنه ای از دانشجو به افسر فرنگی یاد میکند، آدم یاد گروهبانهای گشتاپو می افتد.

 
At August 30, 2009 at 11:15 AM , Anonymous Anonymous said...

افسران فرهنگی خامنه ای : شریعتمداری، مرتضوی، ازغدی، سلیمی نمین، کاوه، صفار هرندی،....

 
At September 1, 2009 at 3:37 AM , Anonymous علي اسماعيل نژاد said...

سلام استاد . فقط اشك و صبوري كار امروز ماست
اگر به بنده سر بزننيد باعث افتخاره.

 
At September 1, 2009 at 3:52 PM , Anonymous Anonymous said...

سناریوی تعطیلی یک هفته ای برای عید فطر.
قرار است برای کم رنگ کردن روز قدس روز یکشنبه و یا دوشنبه روز عیدو یا روز سبزهااعلام شود و دولت تصمیم دارد که سه روز از شنبه را تعطیل اعلام کند.
با توجه به اینکه تابستان است و تقریبا روز پنجشنبه نیز نیمه تعطیل است، مردم فرصت را غنیمت شمرده و برای پنج روز سفر خواهند کرد و از تعداد مردمی که در روز قدس شرکت می کنند کاسته خواهد شد.
این هم کلک دولت به مردم.
سیاوش

 
At September 1, 2009 at 6:03 PM , Blogger personage_x said...

زیبا ولی دردناک...مسعود عزیز مرسی

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home