Sunday, April 12, 2009

تبلیغاتی که پشیمانی می آورد

این مقاله روز یکشنبه اعتماد است

تبديل همه مفاهيم زندگي به تعابير سياسي و قرار دادن همه مباحث در جدول سياست جز قرار دادن آدمي در دهليز يک و صد کاري نمي کند و جز پشيماني بار نمي آورد و جز خطاي پي در پي نصيب نمي دهد. به ويژه وقتي سخن از کشوري است با هفتاد و چند ميليون انسان- صحبت از يک برگ نيست- و سخن از مهماتي مانند امنيت يا آب است.

حرکت به سوي اصلاح الگوي مصرف در سالي که به گفته وزير نيرو 80 درصد از آب ورودي به سد کرج کاسته شده مناسب ترين هشداري است که به مردم و دولت مي شد داد. فارغ از شعار و فارغ از مباحث سياسي اين حرکت بايد به سامان برسد.

فارغ از اينکه کدام دولت در مديريت غلط آب مقصرتر بوده و کار را به اينجا کشانده در آستانه تابستاني که آب کم و کم و کم خواهد بود بايد دست به دست، اين حکايت را از درون فهرست بدگويي و رقابت خارج کرد. تفاوتي نخواهد داشت اگر بدانيم کدام دولتمردان با بي تدبيري و بي خيالي فاجعه را دامن زده يا باعث شده اند خم به دم برسد. الان کاري جز تدبير اضطراري نمي توان.

آبي که امسال وجود ندارد تا مانند هميشه بي حساب مصرف شود، اگر همه با هم مديريت نکنيم و بي اعتنايش باشيم مي تواند خسارت هايي در پي آورد که جبران ناپذير است. دولت هايي که در توزيع اسکناس هاي نو و درآمد حاصل از فروش سرمايه نفت چرب دست اند بايد نشان دهند در هدايت و مديريت کمبود ها نيز هنري دارند. اين فقط در ترنابازي است که سلطان برگزيده کارش تقسيم توت و گردوست و فرمان دادن، و ديگران کارشان جز اطاعت نيست.

در عالم واقع کساني که به کارهاي مهم گمارده مي شوند به همان نسبت جدولي پيچيده تر در برابرشان قرار مي گيرد که معنايش اين است که چه مي توانند کرد براي کاستن از آلام. کلي که مغز بسوزانند ممکن است بتوانند بد را از بدتر تشخيص دهند. بهشتي که وعده مي دهند تنها با چند برابر شدن بهاي نفت انسان ها را از خود بيخود و مغرور و جنت ساز مي کند.

در کار امنيت از اين هم کار دشوارتر است. آنها که امنيت شان به هر دليل از دست مي رود ديگر هيچ چيز در نظرشان صاحب اهميت نيست. هم اکنون بخش عمده يي از پاکستان، بخشي از عراق، عمده يي از افغانستان در همسايگي ما امنيت از دست داده اند و ديگر هيچ چيز برايشان معناي خود را ندارد. به اين مردم هر چه تعارف کني و هر گلي بر سرشان بزني، تا به فردايشان اميد نيست و هر آن احتمال مي رسد که بد از آسمان فرود آيد، فايده يي نخواهد داشت.

در مقابل واقعيتي بدين آشکاري فرض کنيم طرح امنيت اجتماعي بد اجرا شده است، انداختن آفتابه بر گردن ها و گرداندن در شهر بد است، و بعضي کارهاي ديگر. آيا اين بدين معناست که مي توان با امنيت شهرها بازي کرد. حتماً نيست. تامين امنيت مردم از اصلي ترين مسووليت هاي دولت است و اگر کساني اين بخش را نيز به سياست مي آلايند به راستي ظلم مي کنند. تيغي دودم است.

در عالم تبليغات مي گويند هرگز نبايد يک شرکت کشتيراني براي خود تبليغ کند که من کمتر از همه غرق کشتي داشته ام، يا پز بدهد که تا به حال مسافري يا کالايي در خطوط من از بين نرفته است. استدلال مجربان فن اين است؛ اگر موسسه يي چنين تبليغي کرد و حادثه يي برايش اتفاق افتاد آن وقت ديگر به هيچ ترتيبي چهره آن موسسه پاک شدني نيست. او بايد دکان خود ببندد. در حالي که ديگراني که چنين تبليغي نکرده اند به روز حادثه يک مدت کوتاه خسارت مي بينند و بعد فراموش مي شود.

اين حرص براي تبديل کردن هر چيز- حتي وظايف عادي حکومت- به منت و تبليغات، اين عطش براي سخن گفتن و مغز شستن، از جمله مهم ترين دلايل اين بيماري است که باعث مي شود در شرق، به تعداد کساني که دوره خدمت شان پايان مي رسد طلبکاران خسارت کشيده وجود داشته باشد. شرقيان اگر بعد از حکومتداري سري بر تن شان مانده باشد مدام آه حسرت کشان بدگوي روزگارند که قدر آنها ندانست. در سمت باتجربه جهان چنين نيست. آنان که مي روند، معمولاً با احترامي به اندازه مي روند که خاطرات بنويسند و تجربيات خود به ديگران بسپارند و حتي در بدترين شرايط مانند آنچه بر سر جرج بوش آمده، خسران و حسرتي در کار نيست

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At April 12, 2009 at 8:43 PM , Anonymous حميد said...

هميشه دوري شما از نگاه صفر يا صدي را مي پسندم. سوتدبير و مديريت نادرست از هر كه بوده، اكنون دردي همگاني و مشكلي فراروي ايرانيان است.
هرچند كه كاش درس عبرتي باشد براي مديران

 
At April 13, 2009 at 12:35 AM , Anonymous محمود said...

درود بهنودجان

این یادداشت‌تان هم به نعل زد و هم به رهبر! گمان نمی‌کردم که این‌چنین از ابتدا به انتهای شیرین برسید. چه کنایه‌هایی که فقط می‌توان از شما سراغ گرفت. امیدوارم هوشیاران از این نکات خواندنی پند گیرند و بیش از این ملعبه‌ی سیاست‌پیشه‌گان نادان نشوند.

شاد زی

 
At April 13, 2009 at 9:34 AM , Anonymous Anonymous said...

حالا که پختنی نیست چرا جرب تر نباشه واز طرفی شاخ نداره و گرنه تا بحال از آسمون هفتم گذشته بود .

 
At April 13, 2009 at 1:02 PM , Anonymous فرامرز said...

نکتهٔ جالبی بود، جناب بهنود. راستی این تعبیر «دهلیز یک و صد» آیا اشاره‌ای به متنی یا شعری است؟

 
At April 13, 2009 at 1:41 PM , Blogger Mahmoodreza Salehi said...

ای روحت شاد که همش حرف دل مردم رو میزنی استاد

 
At April 13, 2009 at 3:07 PM , Anonymous بهداد said...

بهنود عزیز ...
بسیار زیبا بود مانند همیشه ...
متاسفانه رسم ما شده که افرادی که قبل از ما بوده اند را بکوبیم و هیچکس فکر نکرده که می تواند این تسلسل باطل را بشکند ...
ضمنا رسیدن نیما هم مبارک ...که هم پدر و هم پسر مایه افتخارید برای ایران و ایرانی

 
At April 13, 2009 at 6:37 PM , Anonymous Anonymous said...

داشتم نوار گفت وگوی بیژن فرهودی از "صدای آمریکا" را با ایرج امینی، فرزند دکتر علی امینی( یکی از نخست وزیران دوران شاه) نگاه می کردم. در جایی آقای فرهودی گفت: مسعود بهنود دربخشی از کتاب خود به نام از سید ضیاء تا بختیارنوشته است که شاه در زمان ریاست جمهوری جان اف کندی به آمریکا می رود ودراتاق بیضی (دفتر ریاست جمهوری آمریکا درکاخ سفید) مدتی با کندی بصورت خصوصی گفت وگو می کند (درهمان هنگام دکتر امینی نخست وزیر ایران بود که شایع بود با فشار آمریکا وکندی به این مقام منصوب شده). پس از این که شاه شاد وخوشحال از اتاق بیرون آمد کاغذی درجیب داشت که یادداشت هایی برآن نوشته بود وبعد ها همین یادداشت ها به صورت اصول شش گانه انقلاب سفید شاه در سال 1342 درآمد.
بعد آقای فرهودی ازآقای امینی پرسید: نظر شما درمورد این نوشته ی مسعود بهنود چیست؟
آقای امینی پاسخش این بود که: مگر آقای بهنود درآن جلسه به صورت مرد نامرئی شرکت داشته که چنین چیزی را میداند؟

با وجودی که من از طرفداران مسعود بهنود هستم ونوشته های اورا، به ویژه نوشته های غیر سیاسی و عاطفی اورا بسیار دوست دارم، اما آقای امینی دراین مورد به نطرم با این جمله ی طعنه آمیز نکته ی بسیار درستی را گفت وآن این که نقل یک نکته تاریخی بدون سند درستی آن را به زیر سوال می برد .

 
At April 14, 2009 at 12:13 AM , Anonymous Anonymous said...

متاسفم که نمیتوانم تعریف کنم از این نوشته شما. اگر نوشته ام را حذف کنید درکتان میکنم. کلمات تندی بدون استدلال بکار برده اید. چرا متهم میکنید که اعتراض به آفتابه انداختن لزوما حرص است و مغز شستن و طلبکاری؟ چرا نفرموده اید که چه چیزی بجای آفتابه بیاندازند که از نظر شما حرص و مغز شستن نباشد؟ سعید

 
At April 14, 2009 at 1:05 AM , Anonymous کاوه said...

مسعود بهنود عزیز
از خواند این مطلب لذت بردم اما در اینجا درخواست دیگری را می خواهم مطرح کنم که با مطلب شما بی ارتباط است اما در وبلاگتان امکان دیگری برای ابراز آن نیافتم٫پوزش

من شما را بیشتر از آنکه نویسنده ایی سیاسی بشناسم٫ تاریخ اشنایی که دستی نیز بر مسایل روز دارد می دانم. این روز ها حظور آخرین نخست وزیر ایران در رقابت های انتخاباتی بیش از سایر نامزدها در کوران بحث است٫ دلم می خواست نویسنده ایی با سابقه و دانش شما مجموعه ایی مقاله در رابطه با ایشان و عمل کرد گذشته و برنامه گنگ آینده شان ٫ به نگارش در می آورد. جای خالی چالش طلبی مبتنی بر نقد کارنامه ایشان این روزها خلیلی خالی بنظر می رسد٫

کاوه

 
At April 14, 2009 at 3:38 AM , Anonymous نادره said...

کاشکی ما روزنامه نگاران جوان از شما بیاموزیم چطور می توان دور بود اما مملکت را دوست داشت و فهمید و همه چیز را از غربال سیاست نگذراند. من همه ارزویم این است که دوره دیگر احمدی نژاد نباشد و خودم به موسوی رای می دهم بدون این که به او هم ارادتی داشته باشم اما مانند شما دلم می گیرد که گاهی مردم علیه خودشان و علیه احساسات قبلی خودشان با کسانی همصدائی می کنند که تنها هنرشان مخالفت با احمدی نژادست.
. من درک می کنم که برای شما مساله ایران است و ایرانیان

 
At April 16, 2009 at 2:43 AM , Anonymous Anonymous said...

دمکراسی یعنی دادن و گرفتن یعنی وقتی مالیات درست دادی البته
که خیابان و کوچه و پارک و پست و پلیس درست حسابی هم خواهید
گرفت این فرم زندگی پیشرفته و مدرن در غربست ٬ حالا ایرانی
هستی و زرنگ و فقط اهل گرفتن !! والله اگر از صدقه سر نفت و گاز
خدا داد نبود که این لقمه نون هم تو سفره ات نبود حالا هی بگویید
چرا ایرانی ها افراط و تفریط گرند بخاطر اینکه همش بفکر زندگی
خودشه یک لحظه بفکر همسایه و دیگران نیست و اینگونه تفکر در
سرتاسر ایران بر اکثر مردم تاریخا هک شده و همینطور هم خواهیم
ماند این جناب بهنود از آن اکثریت نیست ولی در اقلیت محضست
اگر ۶۰ در صد بفکر خودش هست ۴۰ در صد بفکر مردم است
ایکاش لااقل ۵۰ در صد مردم ایران اینگونه شوند تا ایرانی آزاد
و آباد داشته باشیم حالا مادر ترزا پیشکش که ۹۹ در صد بفکر
مردم محروم بود و یک در صد هم بزندگی خودش اهمیت نمیداد

 
At April 17, 2009 at 12:23 AM , Anonymous omid said...

به قول اونوقتها:
صحیح است ، صحیح است ، صحیح است

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home