Tuesday, February 5, 2008

انقلاب، جان روايت

بخش دوم روایت انقلاب را، که جان روایت، نام گرفته چنین نوشته ام:

انقلاب چيزي مانند پرواز، مانند بال زدن بر فراز آسمان ها بود. و لذت نهفته در آرزوي آن، بيش از آن بود ‏که به وصف آيد. اما براي نسل امروز خیال بال گشودن و تن رها کردن از بلندي، از ترس برخورد ‏استخوان با زمين ترساننده است و وهم انگيز.‏

بخش زيبائي از تبليغات سياحتي کشور نيوزلند، بانجي است. و آن ورزشي است که فرد را به طنابي حساب ‏شده و به اندازه، محکم مي بندند تا بتواند از بالاي صخره يا نوک کوهي در هوا شيرجه بزند. چند هزارمتر ‏پائين تر از او، رودي خروشان و يا درياچه اي آرام است و يا دشتي گسترده. آن بندها که شخص را نگهبان ‏مي شود گرچه در نهايت نمي گذارد که پرواز کننده به زمين يا سطح آب برخورد کند، و پيش از رسيدن او ‏را حفظ مي کند اما ترس را چاره نمي شود. بانجي از دور و در خيال زيباست چنان که هر سال گروها گروه ‏آدميان به شوقش به نيوزلند مي روند. به هواي رها شدن پرنده وار در هوا. اما در جائي خواندم که حدود ‏هفتاد درصد از کساني که اين همه راه آمده و پول بليت داده و نوبت را گذرانده اند وقتي که طناب به کمر و ‏پاي آن ها بسته مي شود و مي روند به لب سکو تا تن و جان را رها کنند، پشيمان مي شوند. به چشم ديدم تازه ‏آن ها که بر ترس پيروز مي شوند و مي روند تا انتها، يعني شيرجه مي زنند در هوا، به محض رها شدن چنان ‏فريادي مي کشند که صدايشان در دره مي پيچد و تا فرسنگ ها شنيده مي شود. اين فرياد براي غلبه بر ترس ‏است يعني ديگر پشيماني سودي ندارد، امکان بازگشت نيست.‏

انقلاب نيز چيزي از اين دست بود. در دهه چهل شمسي و شصت ميلادي لازم نبود که مردان سياست و ‏انقلابيون حرفه اي براي کشاندن مردم به ميدان انقلاب کاري کارستان کنند، رساندن کتاب هاي آن چناني و ‏شرح ظلم ها و کشتارهاي بزرگ، چندان لازم نبود. کافي بود آدمي در سرزميني زاده شده باشد که دولتش از ‏اقمار آمريکا و سرمايه داري به حساب آيد، ديگر لوازم پرواز در هوا بود، با نفس فرومي رفت. زيباترين کت ‏هاي مردانه همان ها بود که مانندش را مائو مي پوشيد و زيباترين ژست همان بود که چه گوارا گرفت، اگر ‏اقتصاد مي خواندي جنگ شکر در کوبا و بحران دلار، سلطه نفت، جهان سوم در بن بست بود و اگر اهل ‏رمان بودي از سارتر و کامو تا فالکنر و سامرست موآم هر چه مي خواندي جز ضديت با تبعيض و سرمايه ‏داري و تباهي آنان نبود و شيرين ترينشان بود. اين نسل کتاب سرخ نخوانده حاضر بود مانند چيني ها آن را به ‏دست بگيرد و تيغ جراحي را بي داروي بيهوشي پذيرا شود، کاپيتال مارکس نخوانده مطمئن بود که همه شرح ‏پليدي هاي دنيا را که در سرمايه داري جمع بود، آن مرد در آن کتاب گفته است. از هيروشيما عشق من، تا ‏گوشه گيران آلتونا، از برويم گل نسترن بچينيم، تا مويه کن سرزمين من. همه خيال پرواز در دل ها مي ‏ريختند. خيال آن پرواز نه فقط در سر نسلي از ايراني ها – که مشقي نيمه نوشته داشتند از انقلاب مشروطه، و ‏بغضي در گلو داشتند از 28 مرداد – بلکه در سر تمامي جهان سومي ها بود، هر که شوري در سرداشت که ‏کدام جوان ندارد، مدام در روياي آن پرواز بود. مگر نه که همه شاعران نامدار و نويسندگان بلندپايه همين مي ‏گفتند. نسلي در ويت نام نفرت از آمريکا مي آموخت، همراه شن چوي کره اي مي جنگيد، کوه هاي ‏سيراماسترا را هر شب خواب مي ديد، اوريانا فالاچي هم پيش از اين که روزگار به نژادپرستي کريه مبدلش ‏کند نغمه خوان همين ترانه ها بود. ‏

دهه شصت و هفتاد ميلادي دهه اي غريب بود. اگر آئينه اي بود که خيال هاي آن نسل را نشان دهد، ميليون ‏ها تن را نشان مي داد که همه بالي داشتند و در خيال پرواز منتظر بودند. اين همه آتش به جانان، اين همه ‏آرمان خواهان، اين همه خيال بافان، زاده و پرورده جهان دو قطبي بودند.‏

حالا مي توان گفت چه گرم است زميني که دو خورشيد بر آن بتابد و چه مطلق زده است. جواناني که در ‏سرزمين هائي مي زيستند که حکومتشان تابع قطب شرقي بود در آرزوي آن مي خفتند که يک تانک روسي را ‏آتش بزنند و گريبان يکي از اعضاي ارتش سرخ بگيرند، و خود را از دروازه هاي آهنين عبور دهند، رو به ‏غرب. جائي که در خيال آنان سرزمين هاي ازادي بود و همه چيز داشت از الويس پريسلي، سوفيالورن و ‏آلن دلون. شلوار جين و سيگار وينسيتون، تا از دادگاه هائي با هيات منصفه و وکيل مدافع هائي مانند پري ‏ميسن. خانه هائي مانند پيتون پليس. ‏

جواناني که در دامن حکومت هاي وابسته به غرب مي زيستند در سرشان خيالي بود که هشت ماه بعد از ‏انقلاب ايران در جريان گروگان گيري و اشغال سفارت آمريکا خود را نشان داد.‏

اين همه آتش به جانان در برخي نقاط جهان در حسرت انقلاب ماندند، در بعضي جاها هم مانند ايران و فيلپين ‏و نيکاراگوئه از بخت خود شاکر شدند که چنين موهبتي را ارزاني شان داشت، که انتقام بجويند. در پشت بام ‏اعدام کنند، سرمايه داران را مصادره کنند، با اسلحه سوار بر موتورسيکلت در شهرها بگردند. و در هواي ‏نظمي نو سرودهاي انقلابي بخوانند. و اصلا لحظه اي فکر نکنند که فردا چه بايد کرد. ‏

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At February 6, 2008 at 12:27 AM , Anonymous omid said...

خوش حکایتیست حال این استخوان شکستگان تا در کنج اجتماع رد صلاحیت شوندو بنشنند و ببیند که عاقبت بلند پریدن آنهم با بال بی تمکین ایدولوژی چیست
راست میگوید این گنجی آتش مروت به جان گرفته که ایران تنها کشوری در منطقه است که اگر رفراندم در آن برگزار شود نظام دمکراتیک والبته سکولار خواهد بود شاید این تنها میوه انقلاب باشد امید که نگندد بر شاخ

 
At February 6, 2008 at 1:47 AM , Anonymous آرش said...

جانش آكنده از شوق پرواز و تنش مملو از انرژي نهفته ساليان سال خواب و آسايش بود، ناگهان به پا خواست و دوان دوان در اندك زماني خود را تا نوك قله رساند و بي محابا خود را بر فراز دره رها ساخت و بعد از چند لحظه انگار كه چيزي به يادش آمده باشد گفت: اي بابا ديدي چي شد ايندقدر عجله كردم كه اصل كاري يادم رفت
كتاب "چگونه مقدمات پرواز را فراهم كنيم" رو مي گم

 
At February 6, 2008 at 3:41 AM , Anonymous ناشناس said...

مرد باز اتش زدی به جان ما و خاطرات را پر دادی. چکار داری بگذار به دردمان بسازیم.من از آنانم که به هوای پرواز با انقلاب پریدم در شب اعدام ژنرال ها اشک می ریختم از شادی و در خیابان بیخودی فریاد می زدم عشق عشق. و حالا شانزده سال است که غربت را ترجیح داده ام. این جا از روی کسی خجالت نمی کشم . راستش را بگویم حالا که کسی نیست مرا بشناسد، آمدم که نماز از یادم نرود و ایمانم را این ها به باد ندهند

 
At February 6, 2008 at 3:42 AM , Anonymous Anonymous said...

جانم. قلمت را باید بوسید

 
At February 6, 2008 at 3:43 AM , Anonymous ابراهیم .م said...

خوب حجالت کشیدید برای این انقلاب مسخره تان . حالا ادبیات بباف بانجی. کدام بانجی رو به خلا داشتید. کدام پرواز، این افتادن به چاه بود.

 
At February 6, 2008 at 5:36 AM , Anonymous فیروزه said...

سلام
اینجا شوره زار است. گل که در شوره زار نمی روید. می روید؟

 
At February 6, 2008 at 9:30 AM , Anonymous Anonymous said...

کرم می رود اما فساد همواره به میوه می ماند که ماند .

 
At February 6, 2008 at 11:38 AM , Anonymous نادر - ب said...

آی آدم ها دل سنگتان وقتی این جان روایت انقلاب را می خواند به درد نمی آید. اگر می آید چرا بهش یک دستت درد نکنی نمی گوئید. باید همیشه کیهان باشد و فحشش بدهد [...] آن [...] ما دست و قلم نداریم یعنی یک کلمه نمی توانیم بنویسیم که بابا درد ما همین است که بهنود نوشته. تنش سلامت
میرزای پیر شهر

 
At February 6, 2008 at 12:30 PM , Anonymous Anonymous said...

امروز شنیدیم که در ترکیه مجلس در حال تصویب "الغای ممنوعیت تحصیل زنان محجبه"در دانشگا ها می باشد.یعنی خواهران با حجاب می توانند به دانشگاه وارد شوندو این موضوع با آداب وتاب در ستایش "آرادی" انتخاب پوشش در ترکیه و اروپا صحبت میشود.اما نه مسلمانان ترکیه نه "لیبرال های " اروپا به روی مبارک نمی آورند که "آزادی" انتخاب پوشش 30سال شت که درایران مطلقا نادیده گرفته شده و خاطیان بشدیر ترین وجهی "مجازات" شدند.حضور ناتو و میل عضویت ترکیه در اتحادیه اروپا تاثیری بر اشتهای دینداران ترکیه نمی گذارد.مسائل از این ها پیچیده تر ست
علوی

 
At February 7, 2008 at 12:51 AM , Anonymous Anonymous said...

كمي هم اميدوار باشيم به آينده .بهاي گزافي بود كه پرداختيم و خواهيم پرداخت .آزموني تلخ ولي پرمايه ايي بود اين نيم قرن از آغاز تا بدين جا.ولي آيا اين نسلهاي سوخته نمي توانند فقط خراش حقيري باشند از يك پيكر ستبر و سالم آينده ؟ما و يا فرزندانمان دوباره بر خواهيم خاست .راه را بايد رفت

 
At February 7, 2008 at 2:23 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز ٬ بنده هیچ فرقی بین دیدگاه شما از انقلاب ۵۷ با نوشته های پارسونز و
سولیوان سفیران انگلیس و آمریکا در ایران نمیبینم ٬ البته واضحتر عرض کنم ماحصل
انقلاب در مجموعه کشورهای غربی دقیقا عین نوشته شماست و چراییش !؟ همین
امدن ژنرال هویزر و بلوای اسرار وجودی ایشان و اعمالشان و ....استاد روزنامه نگار
من ریشه های اصلی طغیان مردم ان هم بان وسعت عظیم و عروج خمینی از حدود
صفر تا ان صد !! محیر العقول انهم در عرض دوسال !؟ را هیچ اشنا بتاریخی درست
حلاجی نکرده و اگر چپ و یا راستی باین پرداخته اند اکثرا با اغراض اهداف فکری
خودشان را شدیدا دخالت داده اند حتی اقای نراقی که چپ میانه متمایل براست سکولار
کمی مذهبی !!!!؟؟؟؟ هستند هم درست پیدایش ان انقلاب را زیر ذره بین نبرده اند
با اینکه نقش مذهب و روحانیت را بر جسته کرده اند....ژنرال هویزر و سیاست امریکا
در دوران کارتر نقش داشت اما وزنش در مقابل علت و پیدایش ان انقلاب بسیار اندک
بود مثل فیل و فنجان. با تشکر فراوان کریم از مونترال

 
At February 7, 2008 at 10:10 AM , Anonymous TB irani said...

What is your arguement Behnoud? Are u warning us of the consequences of another revolution? In a country that has a hisotry of 3000 years of not civilisation but dictatorship, who knows what democracy is like and how it can be achieved? Who knows how to escape the cycle of inefficient and oppresive monarchies?

 
At February 7, 2008 at 3:38 PM , Anonymous Anonymous said...

انقلاب اما بيشتر شباهت به حركت گله اي گوسفند دارد تا حركت خردمندانه ي جمعي آدم عاقل

 
At February 10, 2008 at 12:28 PM , Anonymous Anonymous said...

حساب و كتاب بسيار ساده است چه چيزي را از دست داديم؟چه چيزي را به دست آورديم؟وبه چه چيزي كه مي خواستيم نرسيديم؟جواب به اين سوالات براي هر ايراني متفاوت است

 
At February 10, 2008 at 8:01 PM , Anonymous arzhang said...

enghelabe ma rahbari nadasht...
manteghi ham donbal nemikard...
farar az padeshahi khobe,ama be koja?kasi fekr nakarde bod..alan ham fekr nemikone!!!!

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home