Tuesday, January 8, 2008

سی سال پس از آن مقاله

هفدهم دی که در طول سال های سلطنت پهلوی به نام آزادی زن و یا روز کشف حجاب خوانده می شد از سی سال پیش با چاپ مقاله ای که ساعت انقلاب را به کار انداخت، عنوانی دیگر گرفت. گذشت سی سال از آن روز، یادآور حرکت جامعه ایران از یک حکومت مدرن و هوادار غرب به حکومتی سنت گرا و غرب ستیزست. از سلطنت موروثی به جمهوری اسلامی.

آنتونی پارسونز سفیر بريتانيا در تهران در زمان انقلاب، در کتاب خاطرات خود غرور و سقوط نوشته "چند روز بعد از عزیمت کارتر از ایران دولت به طور غير عمد فتیله باروتی را که به انفجاری عظیم انجاميد روشن کرد، انفجاری که یک سال بعد سلطنت خاندان پهلوی و همه آن چه را که به اتکای از آنان در ایران بر جای مانده بود، از میان برد"

فتیله ای که آقای پارسونز از آن می نویسد مقاله ای است که روز هفدهم دی سال 1356 یک هفته بعد از حضور رييس جمهور آمریکا در تهران و سخنان تائيد آمیز وی که با تعجب حاضران و جهانیان روبرو شد، در یک روزنامه عصر به چاپ رسید و ناگهان آرامش کشور از جائی شکست که هنوز بعد از سی سال درباره آن گفتگوهاست.

سفیر پيشين بريتانيا در ایران سلطنتی، که در روزهای بعد به درخواست شاه بارها با او ملاقات کرد، نطق کارتر را "کسل کننده و مهوع" خوانده که زياده گوئی و اغراقی در آن بود که "بعد از آن شاه چنان غرق شادی و سرور شد که دیگر دلیلی برای نگرانی درباره حمایت آمریکا از خود و خاندانش نداشت."

آخوندها تمام شده اند

خبر مقاله احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات، پیش از آن که خود روزنامه به قم برسد طلاب و مذهبیون را به خروش آورد. از همین رو کامیون حامل روزنامه در دروازه ورودی قم به آتش کشیده شد و به دنبالش تظاهراتی برپا شد که به گروه های مذهبی فرصت داد تا به بهانه اعتراض به توهین به روحانیون بزرگ، قدرت و همبستگی خود را به رخ حکومت و گروه های دیگر بکشند. تا آن زمان کسی تصوری از اين قدرت نداشت.

در منابع مختلف تاريخی نوشته شده قوت قلبی که تحسین جيمی کارتر از رهبری شاه، و اغراق وی در قدرت و استقرار حکومت در ذهن محمد رضا پهلوی آخرين پادشاه ايران ايجاد کرد، منجر به يک سری تصميم گیری هائی شد که در وهله اول تقويت و گسترش حزب رستاخير، و قراردادن طرح فضای باز سیاسی در درون آن حزب بود و گام دوم حمله به جناح مذهبی که به نظر شاه با توجه به پيش رفت های کشور نفوذ خود را از دست داده بودند، به ويژه آيت الله خمينی مرجع تبعيدی که به گمان شاه هوادارانش در آن سيزده سال به شدت کاهش يافته بودند.

درست یک سال قبل از آن بر اساس خاطرات روزانه اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی وقت، زمانی که وی از فراوانی تعداد دختران محجبه دانشگاه تهران گزارش می دهد و اين که "در زمانی که غلام رییس دانشگاه بودم دختر چادر به سر را مسخره می کردیم، یک نفر هم برای نمونه پیدا نمی شد، یعنی آن را برای خود تحقير به حساب می آورد وحالا ده ها دختر چادری حتی در سالن سخنرانی ديدم و شنیده ام که حتی با فرهنگ مهر [رييس وقت دانشگاه تهران] دست نمی دهند که اين کار حرام است. شاهنشاه خيلی تعجب کردند."

اسدالله علم که در آن زمان نزديک ترين افراد به شاه سابق ايران بود نوشته "...عرض کردم بیچاره فرهنگ مهر خودش زرتشتی است و بسيار هم مرد خوبی است ولی از ترس چماق تکفير آخوندها بيش تر از مسلمانان احتياط می کند. فرمودند ديگر آخوندی نيست. عرض کردم روحيه آخوندی هست و مارکسيست های اسلامی برای هوچی گری خيلی خوب از آن بهره برداری می کنند" [جلد ششم از خاطرات اسدالله علم، نشر آيبکس واشنگتن]

نويسنده مقاله

مقاله "ايران و استعمار سرخ و سياه" بر اساس روایت شاهدان و دست اندرکاران آن، به توصيه شاه در بخش فرهنگی دربار تهيه و توسط شخص او ویراستاری شد و امیرعباس هويدا وزير دربار آن را برای چاپ در روزنامه های معتبر در اختيار داريوش همايون وزير اطلاعات و جهانگردی گذاشت. همين امر باعث گرديد که تا سال ها اين تصور شکل گیرد که آقای همايون که خود نويسنده و روزنامه نگارست، نويسنده آن مقاله بوده است.

این تصور قبل از سقوط حکومت، هواداران سلطنت را به فکر انداخت که با انداختن آقای همایون به زندان وی را هدف مخالف ها قرار دهند و بعد از سقوط رژيم سلطنتی، هم انقلابيون با چاپ اعلاميه هائی در تيراژ وسيع از مردم خواستند که بنياد گذار روزنامه آيندگان را دستگير کنند.

آشکار شدن دانسته های چند تن از دست در کاران ماجرا چنين می رساند که نويسنده اين مقاله یک روزنامه نگار قديمی و مرتبط با بخش فرهنگی دربار بوده، که دفتر مخصوص شاه نظر چند تن دیگر را درباره متن آن جویا شده است. داریوش همايون در خاطرات خود از آن جائی که نویسنده اصلی هنوز در ايران اقامت دارد از بردن نامش خودداری کرده است.

بنا به خاطرات و مستندات، علی باستانی معاون سردبیر وقت روزنامه اطلاعات و احمدشهیدی سردبیرکل نشریات اطلاعات حاضر به چاپ این متن نمی شوند و فرهاد مسعودی مدیر موسسه اطلاعات را از خطرات چاپ چنین متنی با اطلاع می کنند، اما گفتگوی آقای مسعودی با نخست وزير [جمشيد آموزگار] هم به جائی نمی رسد و پاسخ او و وزير اطلاعات [سلف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی امروز] اين بوده است که "امر شاهنشاه است و چاره ای جز اطاعت نیست"

چنین می نمايد جمشید آموزگار نخست وزیر وقت که چاپ اين نامه تومار دولت وی را در هم پيچيد، از دستور شاه و مقاله "ایران و استعمار سرخ و سیاه" بی خبر بوده است و در جریان تلاش کارکنان روزنامه اطلاعات برای منصرف کردن حکومت از چاپ این مقاله، از ماجرا با خبر می شوند.

متنی که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید و در منابع تاریخی متعدد از آن به عنوان اولين برگ انقلابی نام برده شد که در یک سال بعد رژيم به ظاهر مستحکم و مستقر پادشاهی ایران را ساقط کرد، با مقدمه ای شروع می شد که هم در کتاب های شاه سابق و هم در سخنرانی های وی و هم در مصاحبه هایش بارها تکرار شده بود. اتحاد نيروهای سرخ و سیاه.

شاه سابق ایران بعد از حوادثی که در پانزده خرداد سال 1342 در تهران و چند شهر کشور رخ داد و موجب به صحنه آمدن ارتش و کشته شدن عده ای شد، به این نتيجه رسیده بود که سلطنت وی يک بار ديگر از توطئه هائی که کمونيست ها و مذهبيون برايش چيده بودند جان به در برده، وی چنان که از همکاری يکی از مديران شرکت نفت بريتانيا با توده ای ها [ در زمان جنگ جهانی دوم، که بريتانيا و شوروی هم عليه هيتلر متحد بودند] ترکيب "توده ای – نفتی" را ساخته بود، بعدها از تاسيس سازمان مجاهدين چنين نتيجه گرفت که اتحادی بين کمونيست ها و مسلمانان [به تعبیر وی: سرخ و سیاه] عليه نظام وجود دارد.

با این برداشت، مقاله جنجالی که روزنامه مجبور به چاپش شد به طور مستقیم ایت الله روح الله خمينی را هدف قرار داد و از وی به عنوان "یک مرد با سابقه ای مجهول و با لقب سيد هندی" نام برد که به نظر نویسنده می توانست نشانه بستگی وی به دولت استعماری بريتانيا باشد.

نویسنده مقاله [یا چنان که ادعا شده بود نامه رسیده به روزنامه] با اشاره به پانزده خرداد سال 1342 آیت الله خمينی را "غائله ساز" معرفی کرده و وی را به بيگانگان و کشورهای استعماری و نفتی نسبت داده و نوشته بود "چند هفته قبل از غائله پانزده خرداد گزارشی از سوی اوپک [سازمان کشورهای تولید کننده نفت] منتشر شده که در آن ذکر شده بود درآمد دولت انگلیس از نفت ايران چند برابر پولی است که در آن وقت عايد ايران می شد...و چند روز قبل از آن غائله اعلاميه ای در تهران فاش شد که یک ماجرای عرب به نام مجيد توفيق القیسی با یک چمدان محتوی ده میلیون ريال نفد در فرودگاه مهرآباد دستگير شده که قرار بود این پول در اختيار اشخاص معينی گذارده شود"

اين هر دو ادعا در زمان دولت اسدالله علم، مصادف با پانزده خرداد در روزنامه های هوادار دولت منعکس شد، و نخست وزیر هم بر اساس همان روايات در يک مصاحبه مطبوعاتی اعلام داشت که قصد اعدام آيت الله خمينی و آيت الله طباطبائی قمی را دارد، اما بعد از آن به وساطت روحانيون بلند مقام و هم به دلیل بی بنياد بودن داستان "ماجراجوی عرب با چمدان اسکناس در فرودگاه تهران"، دیگر تعقيب نشد و ديگری نامی از دستگير شده هم به ميان نيامد.

گزارش های متضاد

خبرگزاری دولتی پارس در گزارشی پیرامون حوادث قم بدون اشاره به اعتراض مردم به چاپ مقاله روزنامه اطلاعات نوشت " نه نفر زخمی و شش تن کشته شدند که تظاهرات آن ها مصادف با روزهای اصلاحات ارضی [نوزدهم دی] و آزادی زنان [هفده دی] بوده است و خرابکاران به محل حزب رستاخیر و کلانتری ها و بانک ها حمله بردند و ماموران مجبور به شلیک شدند"

اما در گزارش خبرگزاری يونايتدپرس [که از بی بی سی هم پخش شد] آمده بود که "تظاهرکنندگان خواستار بازگشت رهبر مخالفین شاه از عراق بودند و بیست تن آن ها کشته شدند. ارقام مختلف به ظاهر به گوش آیت الله خمينی هم رسیده بود که در سخنرانی خود گفت "... بی جهت مردم را به مسلسل بستند تاکنون هر چه اطلاع داده اند مختلف است بعضی خبرگزاری ها هفتاد و برخی صد و حتی سیصد نوشته اند. الان معلوم نیست، بعدا احصائيه لابد پيدا می کند، اگر بتواند. اگر مثل پانزده خرداد مردم را به درياچه حوض سلطان نریخته باشند."

آيت الله خمينی در اين سخنرانی که به فاصله کوتاهی نوار آن به ایران رسید و در مجامع مختلف پخش شد با اشاره به سفر جيمی کارتر به ایران و طرح فضای باز سیاسی شاه گفت "من قبلا هم گفته ام، الان هم عرض می کنم آزادی هائی که داده اند اگر این آدم نوکری خودش را تحکيم کند با اين کارتر [...] اين دفعه يک سيلی به صورت مردم بزند که بالاتر از هميشه باشد. منتها نمی دانستم به اين زودی همچو دنبال اين معنا که حسابش را با کارتر تمام کرد و نوکری اش را تثبیت کرد، بهانه درست کند که ضرب شصت نشان بدهد"

در اين سخنرانی که روز نوزده دی در محل درس آيت الله خمينی ايراد شد آمده بود "... ايشان بايد بفهماند که من ديگر، آن آدمی که قبلا بود، نرفته ملاقات نکرده بود نیستم. من ملاقات کردم. من کارم را درست کردم. من تحکيم کردم نوکری را، من وابسته ام، من می کشم... لکن بدخوانده بود. نمی دانست که با اين کشتار چه فضاحتی به سرش در می آيد. آدمی که می گويد همه ملت با من اند ... همه مردم حالا بر ضد ایشان قیام کرده اند از قم و تهران شروع شد و رفت تا خراسان و آذربايجان و تا آبادان..."[صحيفه نور. جلد اول]

مرگ فضای باز سیاسی

تظاهرات پی در پی، کشیده شدن ارتش به خيابان ها، انهدام اماکن عمومی و ايجاد ناامنی هائی که به خروج ارز و سرمايه ها از کشور به وسعت انجاميد، سرانجام وقتی شاه را به فکر مدیریت بحرانی انداخت که ابعاد آن گسترش گرفته و عملا فضای باز سیاسی را به فراموشی سپرده بود.

آنتونی پارسونز در ابتدای آن فصل از کتاب خاطرات خود که به شرح دی ماه سال 1356 و حوادث آن روزها اختصاص دارد، جمله ای از آلکس دو توکویل تاریخدان و فیلسوف نامدار نقل می کند که می نویسد "جدی ترین و حساس ترين لحظه برای یک حکومت بد زمانی است که در صدد اصلاح خود بر می آید. فقط کياست و سیاست کامل می تواند تاج و تخت يک پادشاه را هنگامی که می خواهد پس از يک استبداد طولانی، بهبودی در وضع ملت خود پدید آورد از خطر نجات دهد. دردی که به گمان درمان ناپذیر بودن مدت ها با صبر و شکیبیائی تحمل شده است و وقتی قابل درمان تشخيص داده شود، تحمل ناپذیر می گردد."

تاکید آیت الله خمينی بر ادامه یافتن تظاهرات و اعتصاب ها، عملا همه را در انتظار چهلمين روز از حادثه هجدهم دی ماه قم نشاند و چنين بود که در آخرين روز بهمن ماه دانشگاه تبريز محل برپائی تظاهرات و درگيری های گشت که نشان داد برخلاف تصور شاه و سازمان امنيت وی که می پنداشت "آخوندها تمام شده اند" تنها جناح مذهبی نيست که ناراضی و آماده انقلاب است بلکه جلوتر دانشجويان هستند که بیست و سه سال بعد از کودتای 28 مرداد [شانزده آذر 1332 همزمان با ديدار ريچارد نیکسون معاون رييس جمهور آمريکا از ايران] هر سال حادثه ای ساختند. اما اين بار معنائی ديگر گرفت.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At January 8, 2008 at 7:07 AM , Anonymous Anonymous said...

ما چه تو کتابای درسی چه هرجای دیگه مثل اینجا فقط هی خوندیم مقاله‌ی رشیدی مطلق! می‌شه اگه دارین متنشو بذارین اینجا که بخونیم ببینیم چی بوده اصلا!

 
At January 8, 2008 at 9:43 AM , Anonymous Anonymous said...

مقاله رشیدی مطلق را می توانید در لینک زیر بخوانید :
http://storyofhistory.blogfa.com/post-20.aspx
اما سوال من از استاد این است که مدعای این مقاله تا چه حد مستند است؟

 
At January 8, 2008 at 9:44 AM , Blogger Arman h said...

سلام جناب بهنود
لطف مي کنيد اگه بفرماييد عنوان کتاب آقای پارسونز به انگليسی چی هست و اينکه اسم ايشون چطور نوشته ميشه.

 
At January 8, 2008 at 5:36 PM , Anonymous Anonymous said...

mr englisi lotfan dastmal baraye molaha dast nagirid dar hame ja che dakhel v kharej anghadr malidehand ke bizehaye molaha hame varam kardeh v digar inke az mohammad reza shahe la aghal ba name faghid naam bebarid chon shoma ham zedegi behtari dashtid mesle hame foghara dar gozashteh Hormoz- yak enghlabiye pashiman v gool gordeh roshan feker haye tarik bin ja pa ham migozarim ta baraye Etelaat post konid

 
At January 8, 2008 at 6:12 PM , Anonymous مازیار said...

اين آقای ناشناس که آقای بهنود را انگلیسی خطاب کرده از آن [...]های سلطنت طلب است که از [...] شاه و دارودسته اش [...]و حاضر نیستند که هیچ سخن درست و واقعی را بشنوند. لایقشان همان دیکتاتوری بی سوادست که چون کراوات زده و به زبان انگلیسی سخن می گوید می شود دوستش داشت.. گذشت سی سال و انتشار این همه اسناد وقتی کسانی را آدم نکند معلوم است که مقاله ای از آقای بهنود کاری نمی کند. اما من از کاربران دیگر می پرسم فرق این ها با کیهان تهران چیست. با شریعتمداری و با انبارلوئی رسالت، با بقیه شان. این هم به نوعی چماقداراند منتها چماقدار سلطنت. مبارکتان باشد

 
At January 8, 2008 at 10:30 PM , Anonymous Anonymous said...

ما روزی از سرکار خانم نیلوفر ساعدی در باره کشف حجاب سوال کردیم . او در حالی که به افق نگاه می کرد گفت در این باره من رساله ای نوشته ام . اما متاسفانه نتوانستیم آنرا ببینیم . او رفت و مکتوبات او نیز به سرنوشت نامعلومی دچار شد. اکنون ما مانده ایم و یک دنیا سوال بدون پاسخ.تا روزی که پرده برافتد .اما در آن روز نه تو خواهی بود و نه من.شاید نسل آینده ما را به یاد آورند.

 
At January 9, 2008 at 2:19 AM , Anonymous Anonymous said...

اقای بهنود شما گوشه ایی از تاریخ را متذکر میشوید ولی ترکشهای ان دل پریشان
شده و درب و داغون طرفداران اندک و باقی مانده رژیم سابق را لت و پارتر میکند
و داشته باشید که پیام ها و کامنتهای زهر دار و از روی بغض و کینه برایتان ارسال
کنند و مضحک اینکه همین ها برای انتقاد بجای شما از احمدی نجاد و حسین شریعتمداری
چه شادی ها که نکردند !!! با یک غوره ترششان میشود و با یک مویز تب میکنند

شاه اگر در گذشته بهمین انتخابات آیوا و نیو همپشایر ان سالها کمی توجه میکرد
حتما از عملکرد مستبدانه خودش درسی میگرفت و اوضاع سیاسی کشور را بدیگ
جوشانی تبدیل نمیکرد

 
At January 9, 2008 at 5:59 AM , Anonymous یاشار اسکوئی said...

بیگمان هرنظری بیانگرتاییدوضعیت حاکم
برمیهنمان پیش ازسال57 نخواهدبودولیکن
صحبت ازگروه حاکم برتمامیت کشورپس از
آن سال نیزباالفاضی درشان واندازههایشان مناسبتراست.سبک
گویش افرادورفتاروحرکات اجتماعی+پوشش
وسلوک وعواطف ایشان توام با هوش وذکاوت/نشانه هائی ازشخصیت و ظرفیتهای انسان راعیان میسازد.هر
فعلی وهرحرکتی نیزابزاروامکانات علمی+فنی+اقتصادی وتدارکاتی خودرادر
محیط تعریف شده نیازمنداست.نه آن
آقا چنین ظرفیتی داشت ونه ابزارکامل بود.شایدجماعت خالیتروکوچکترازاینهابودند.

 
At January 9, 2008 at 6:09 AM , Anonymous آرش دولتخواه said...

ظاهرا آقای پارسونز هرروزی که اوضاع
شهرآرام بوده سوار رولزرویس سفارت میشدهاند
(درسال57 )
ودوری در خیابانهای اطراف بازار تهران میزده اند - البته درحالیکه پرچمی بزرگ از کشور مطبوعشان دردوسوی جلوی ماشین نصب فرموده وشخصارانندگی میکرده اند - وپس ازاین گردش ایشان دوباره خیابانها شلوغ ودودی میشده - طبق نوشته آن جناب در کتاب خاطراتشان - . نظر جنابعالی چیست.

 
At January 9, 2008 at 8:33 AM , Anonymous Anonymous said...

هموطن ! رشیدی مطلق نوشت تا آسوشیتدپرس شاید خبر آورد از مادر برای ما در غربت ، تا بیرون رانده شویم از بهشت حاج بخشی ها ، تا من و شما در کتاب بخوانیم تاریخ را. هموطن نگذاشتند بمانیم تا برای شادی جمعی خطر کنیم. نگذاشتند بمانیم تا لااقل در خاک وطن بمیریم .

 
At January 9, 2008 at 9:06 AM , Anonymous سپنتا said...

مازیار جان، با این ادبیات خشماگین و پر از کینه، ممکن است بگویید فرق شما با کیهان تهران چیست؟ دوست من، نه شاه بی سواد بود و نه شما از تاریخ معاصر به اندازه کافی آگاهی دارید. باید فروتنانه بیشتر بخوانیم و مطالعه کنیم. تاریخ و سیاست جای این کینه ورزی ها نیست دوست من.

 
At January 9, 2008 at 10:50 AM , Anonymous Anonymous said...

aghaye maziyar farzand Ayatolah Kiaynoori be sharafam man saltanat talab nistam ey kash gheirat anha ra dashtam man bala be nesbat az yaran bazargan bodam v baad 6 mahe pas az enghlab bidar shodam v ba mosadeghi ha hamsoo shodam v ba motaleaat tarikhi danestam ke tarikh Iran an ast ke zarinkoob pur davood adamiyat ha v in jadid tar ha migoyand .aghaye behnood aan zaman ke bala nesbat ma siyasi boodim siyasi nabood v adadi dar bein roshanfekran tarik bin be hesab namiamad inha dar enghlab esme dar avardand .barnamehe haye rasanee ishan mohtavaye andishe nadasht mesle masalan kari ke kanoon paraesh mikard.bandeh 10 sal pish az enghlab siyasi boodam v dar zendane ghaser bodam v mayel bashi ba ham test hoosh siyasat eghtesad mazhab ke ma ra ferift jameh shenasi v.v.v. midahim bandeh ostad yeki az daneshgahe haye alman hastam ke 3 hafteh hast ke dar jaye digari mihmanam.movafegh bodi biya ta shoma ra ham meli ,panIranist konam nafash ham baraye doostan ghadimi2 alireza ke yekish doostam v digari hamshari man ast payandeh Iran

 
At January 9, 2008 at 11:53 AM , Anonymous آرش از اصفهان said...

من از حرف های این آقای استاد دانشگاه در آلمان سر در نیاوردم. سرگذشت ایشان خیلی عجیب نیست مثل خیلی هاست. اما من بقیه آدم های سیاسی دوران شاه و زندان رفته ها را که دیده ام از هر طبقه که بوده ام یکی پدرم و یکی پدر بزرگم و دو تا از دائی هایم، همگی بسیار فروتن اند و مردم را باعنوان عددی بود و نبود تقسیم نمی کرد، آن هم در مورد کسی که هرگز ادعای روشنفکری نکرده و از فروتنی مثال است. اتفاقا من از همان ها شنیده ام که آقای بهنود همواره روزنامه نگاری موفق بوده و از سیاست پرهیز داشته چنان که هنوز هم دارند. اگر نخوانده اید همان ها را که قبولشان دارید بخوانید که درباره آقای بهنود چه نوشته اند. اما همه این ها به کنار . این نوشته چه ربطی به مطلب سی سال پس از آن مقاله داشت. به هر حال پاینده ایران و خدا ایران را از هواداران کوته بینش نجات دهد

 
At January 9, 2008 at 11:56 AM , Anonymous نرگس said...

آقای هرمز استاد دانشگاه آلمان. من به محتوای حرفتان کاری ندارم نظری دارید محترم است. اما از لحنتان احساسم این است که وای به آن شاگردهائی که پیش شما درس می خوانند. خوب شد گذار ما به دانشگاه های آلمان نیفتاد. بابا همین دانشگاه آزاد خودمان بهترست و استادهایش هم مودب ترند

 
At January 9, 2008 at 11:56 AM , Anonymous Anonymous said...

عالی اگاهی دهنده. آدم را به فکر فرومی برد. دستتان درد نکند

 
At January 9, 2008 at 5:38 PM , Anonymous Anonymous said...

کاش این خدمت را می کردید و در یک سال آینده هر روز برایمان می نوشتید که سی سال قبل چی شد تا بلکه چشم و گوش ما باز شود. من چنین می فهمم که ما ایرانی ها به توهم و خیال دل بسته ایم.

 
At January 11, 2008 at 5:14 AM , Anonymous roozbeh said...

پیش از آن که خود روزنامه به قم برسد طلاب و مذهبیون را به خروش آورد. از همین رو کامیون حامل روزنامه در دروازه ورودی قم به آتش کشیده شد و به دنبالش تظاهراتی برپا شد
آقای بهنود به ذهن من این سوال می رسه که چطور یک عده طلاب قبل از رسیدن متن روزنامه و خواندن آن خونشان به جوش آمده و کامیونهای مروبوطه رو آتشزدن.
واقعا این فیتیله بوده یا به ما تلقین می شه که فیتیله این بوده؟

 
At January 12, 2008 at 3:57 AM , Anonymous Mouris Berto said...

اگر نتوان در مورد بزرگترين شخصيت قرن معاصر تاريخ ايران بر سر يك شخصيت توافق كرد اما شايد بتوان در مورد كوچكترين شخصيت تاريخ معاصر ايران كه بر سرنوشت اين كشور بزرگترين تاثيرات منفي را گذاشت بر سر محمدرضا پهلوي توافق كرد
جواني كه تحصيلات خود را در سوئيس گذرانده و در سايه وجود پدري مقتدر نيمي از عمر را بدون قدرت تصميم گيري و بدون استقلال راي در آرامش طي كرد و بعد از رسيدن به تاج و تخت با برخاستن هر سر و صدايي اولين تدبيرش رفتن به فرودگاه بود. پادشاهي كه در نيمه اول عمر تكيه بر بزرگي پدر داشت در نيمه دوم نگاهش دائما به حمايت قدرتهاي بزرگ بود و با اندك تعريف و تمجيدي از سوي آنان اين چنين از خود بي خود مي شد. به نظر من اين انقلاب حاصل مقاله يك روزنامه يا يك روحاني بي پروا يا ملتي غيور و جان به لب رسيده نيست بلكه بيش از هر چيز حاصل بي كفايتي، بزدلي و مشكلات شخصيتي پادشاهي است كه دست تقدير او را اين چنين بر سر تاج و تخت يك مملكت بزرگ نشاند هر چند كه از اين دست فرزندان نازپرورده لاي زرورق بزرگ شده در تاريخ اين كشور كم نبودند
اما اين مقاله نكات جالب توجه ديگري هم دارد و از آن جمله ياداوري به دوستاني كه بي جهت ادعا مي كنند روحانيت پس از پيروزي 57 انقلاب را از مليون دزديدند و نكته جالب ديگر آنكه آتش اين انقلاب از ابتدا با آتش كشيدن مطبوعات شعله ور شد

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home