Wednesday, August 15, 2007

یک شاخه گل برای زری

یک شاخه گل تا نشان دهم که تو در یاد مانده ای. یک شاخه گل برای خاطر حرف هائی که در دهان زری کاشتی و آتش به جانمان انداختی. یک شاخه گل برای یوسفت. یک شاخه گل برای آن که هنوز در سووشون تو زنده است. یک شاخه گل برای درس ها که دادی تا زیبائی نمیرد. یک شاخه گل برای تنهائیت که دارد چهل ساله می شود، با تو. یک شاخه گل برای صبوریت که دارد هشتاد ساله می شود، با تو.

الان شنيدم سیمین خانم دانشور از بیمارستان بازگشته به خانه.


آی مردم، آی بچه های قصه، آی بچه های ديروز، دست اين بچه را به دست بگیرید تا در خاطرشان بماند برای سالیان، اين ثروتی برای او. دستش را بگیرید، دست بچه را و سوار اتوبوس رو به تجریش. از آن جا جاپای نيما و آقاجلال را دنبال کنید به سوی خانه سيمين خانم.

آی شهر من، تهران، به تماشای عزت الدوله نمی روی. نشسته روی مخده، با آن بیان شازدگی فاخر. چرا نشسته اید. یک شاخه گل برای مک نیل آن ایرلندی، یک شاخه گل برای جنازه یوسف که برگردانده شد تو خانه، برای افتخارالملوک. شاخه گلی برای زری. یادش بیاورید دراز کشیده تو زیر زمینی که پر از بوی تریاک و ذغال. وقتی مغزش کش آمد و حرف زد. مونولوگ شاهکار سووشون.

دیروز ابراهیم گلستان تلفن کرده به خانم دانشور، وقتی احمدرضا خبر داده که به خانه رفته اند. وقتی شنیدم دلم خواست شنودی داشتم. این دو چهل سال بود، صدای هم نشنیده. کسی بغض رادر گلوی گلستان نشنیده است به نظرم. شکستن را که دیگر چه بگویم.

آی مردم

نوک پا، آهسته تا که مبادا شیشه نازک تنهائی و رنجوریش بکشند. آی شهر ده میلیونی، اگر شما را دلی بود و زندگی خاک بر سر مجالتان می داد باید به قاعده شاخه شاخه گل ها می رفت تا نوک دیوار، تا بانوئی که دراز کشیده پشت پنجره، دور از قوروق بیمارستان ببيندشان. شاخه ای افتاد در حياط. کوچه بند می آمد.

مثل آن وقتا که در همين کوچه، شاملو یا اخوان یا سایه پا به پا می کردند تا مطمئن شوند عالیه خانم اذنشان می دهد به دیدن نیما همسايه. همان که در خانه پهلوئی، کز کرده، زیر پوستين. اما یک قدم این سوتر عوضش خانه ای است که آقاجلال آجر آجر بالا آورد با صدای زنگی و خوندار آقاجلال با خاک و کچ. حالا سيمین خانم آن جاست. آمده از بیمارستان. رنجور. و چشم شهر روشن.

یکی تان روی برگی بنویسید و به گلی سنجاق کنید آن جمله را که بعد بیست و پنج سال هنوزش به یاد دارم، از آخر قصه کوتاه سوترا: "تو قطب نما با خود نداشتی، پس با امواج درافتادی، تاريکی و تنهائی و جدائی پیش روی تو بود. هراسیدی. اما تلاش کردی و به کناره آمدی. قطب نما همواره با تو باد و تلاش هایت رو به کناره شرف متوجه. این چنین با شوق در تلاش، اگر مرگ بربایدت، با شوق قرين خواهد بود. زندگی تلاشی است."

مثل آن وقت ها که می رفتند و اعلامیه ها را می گذاشتند پشت درشان و زنگ می زدند و در می رفتند، تا آقا جلال در را باز کند سرکی در کوچه بکشد و سر گونی را با پا رد کند تو حیاط. و زيرکانه بگوید اینا را کی اين جا گذاشته. و سیمین خانم در خانه پقی بزند به خنده که وا چه حقه بازیا!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 15, 2007 at 6:21 AM , Anonymous Anonymous said...

shademan kardid aghaye behnoud. zende bashid.
az sovashoun ke minevisid, ham simin ra be yademan miavarid, ham rooz haye khosh nojavani ra, vaghti baraye bare aval sovashoun ra khandim.
vaghti dabirestani boodam, moftakhar boodam be inke dar mehr aeen dars mikhanam, ke simin ham haman ja dars khande bood. esme mehar aeen ra avaz kardand, gozashtand shahid bahonar. rasti yadeshan nemi amad simin inja rooye nimkat ha neshaste bood, na shahid bahonar?
baz ham momnoon.

 
At August 15, 2007 at 6:32 AM , Anonymous Anonymous said...

100 shakheh gol bary Siemin
ama siemin haaye bessiear and ke kass ne shenakht ve joz sag piereshan ne gerist dar gham aanha

 
At August 15, 2007 at 9:21 AM , Blogger ebrahim said...

بادرود فراوان
نمی دونم چی داشت این متن دلنشینت که منو یاد ان روزی انداخت که تا دم در زندان اوین امده بودم که شما را ببینم که سرباز شهرستانی به سان من گفت برو بابا دلت خوشه
راستش هنوز تهران را خوب بلد نبودم بماند که چه جوری اومدم
با ارزوی سلامتی بیشتر برای خالق زری::::::::::::::::::
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
یا حق

 
At August 15, 2007 at 10:04 AM , Anonymous داريوش said...

با سلام درود بر شما ايراني پاك وازاديخواه
منتظر راهنمايي هاي شما درباره موضوعات سياسي و اجتماعي ايران هستيم دوستتون داريم ممنون
parspeyk.blogfa.com

 
At August 15, 2007 at 3:50 PM , Blogger arash said...

سلام اقای بهنود
شما که اینقدر سنگ ازادی بیان را به سینه می زنید فکر می کنم درست نیست در مورد توفیف موقت وبلاگ حسین درخشان ، کسی که شما و امثال شما را با اینترنت و وبلاگ اشنا کرد سکوت کنید
جدا از نظرات درست یا غلط اخیر وی فکر می کنم دور از مردانگی هست که درمورد بسته شدن وبلاگش سکوت کرده اید

 
At August 15, 2007 at 4:30 PM , Blogger Amin said...

Dear Mr.Behnoud,

There are tears coming down my eyes now after reading your beautifully written artistic tribute to Simin Daneshvar. I wish she would live long long to see what she wishes for her country which does not appreciate her efforts towards the Iraninan culture. I wish at least "Savoushoon" becomes a school textbook in Iran and let the youngesters know what has been doen to this country and what does it mean to sacrifice.
Thank you.
Amin

 
At August 15, 2007 at 8:24 PM , Anonymous کوروش said...

من داستان خواندن را با مدير مدرسه آقا جلال شروع کردم. واقعا دست پدرم را مي بوسم که اين کتاب را دراختيارم گذاشت ( اون موقع ها که کتاب هاشون ممنوع بود ) اما اون موقع خيلي بچه تر ازين حرف ها بودم که داستان را درک کنم اما حالا خودم را خيلي مديون اون کتاب ميدونم. راستش نمي دونم روزهاي آخر عمر آقا جلال ملت ايران چکاري مي کردند اما خيلي دلم مي خواد براي يک بار همت کنيم و دل سيمين خانم را شاد کنيم قبل از اين که افسوس فرصت هاي سوخته را بخوريم.
آقاي بهنود دست شما هم واقعا درد نکه به خاطر متن زيباتون
راستي ياد يک آقاي ديگه هم بخير. روح گل آقا شاد.

 
At August 15, 2007 at 11:05 PM , Anonymous مجید said...

درود
ای کاش پاراگراف دوم را اول می نوشتید ...
مردم و زنده شدم تا اولی را خواندم...
می دانستم در بیمارستان است...

همیشه خوش خبر باشی باد صبا...
بدرود

 
At August 16, 2007 at 2:28 AM , Anonymous باران said...

باد پیغام ما را با خود خواهد برد و....
دوست دارم بیشتر باشن تا بیشتر بنویسن تا بیشتر تو این هوای عبوس نفس بکشن.تا شاید از گرمی نفس اون و دیگران ِ مثل اون کمی تحمل این فضای یخ بسته آسون تر بشه. حتمن شنیدین که وقتی عالمی می میره اسلام شکافی برمیداره که با هیچ چیز پر نمیشه. چه عمر بی برکتی داریم ما نسل بعد از انقلاب که تنها مرگ می بینیم.مرگ شاملو و مرگ...

 
At August 16, 2007 at 3:01 AM , Anonymous ناهید said...

من هم امروز صبح رفتم در کوچه گلی نبود. رفتم کنار همان خانه که می شناختم دیدم جلو پاگرد دو تا شاخه گل است. می دانستم به پیشنهاد شما آمده . گلم را گذاشتم تا شود سه تا. یعنی در شهر ما سه نفر گل برای سیمین خانم بردند. بغض گلویم را گرفته بود اما حرفی نزدم تا مبادا تنهائی اش بشکند. دست سیمین خانم و روی شما رامی بوسمت. هم سن و سال شما
ناهید

 
At August 16, 2007 at 3:00 PM , Anonymous zeinab said...

salam. be gomanam sahebe zibatarin ghalamhai. "amine" va "khanoom"at ra be tazegi khandeam. midanam dir ast ama dar fasli khandamash ke shirinie bayane nevisandeash ra dar yabam. bi andaze mara tahte tasir gharar dad. doost daram be weblogam negahi byandazi.mamnoon.

 
At August 16, 2007 at 3:10 PM , Anonymous zeinab said...

salam. be gomanam sahebe zibatarin ghalamhai. "amine" va "khanoom"at ra be tazegi khandeam. midanam dir ast ama dar fasli khandamash ke shirinie bayane nevisandeash ra dar yabam. bi andaze mara tahte tasir gharar dad. doost daram be weblogam negahi byandazi.mamnoon.

 
At August 17, 2007 at 5:47 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام استاد
خسته نباشيد
مطالب شما چه سياسي و چه غير سياسي سرشار از بار ادبي بالايي است و الگوي ما تازه واردان. حقير در وبلاگ هويت ما مطالبي نگاشته كه البته مطالعه آن طولاني و مسلماً مزاحم وقت جنابعالي خواهد شد .با اين حال قبول زحمت فرموده چون استادي كه مشقهاي شاگرد خط مي زند نظر خود را بفرمائيد. http://hoviatema.blogfa.com

 
At August 18, 2007 at 7:17 AM , Anonymous gh.bab said...

آقای بهنود بسیار عزیز
متن زیبایتان مثل همیشه رشک بر انگیز و البته وزین بود.بسیاری از نوشته های شما را بارها خواندهام.مخصوصا آنهایی را که در مورد تاریخ معاصر نوشته اید.در هر حال برای بانوی ادب ایران سیمین دانشور عزیز آرزوی سلامتی وطول عمر دارم.این نوشته شما فکر میکنم همه ایرانیان را یک بار هم که شده سر سفره خاطرات زیبایشان و گذشته قابل احترامشان گرد آورد.ممنون و پاینده باشید..

 
At August 18, 2007 at 10:06 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقاي بهنود بنده از طرفداران پرو پاقرص افكار جنابعالي هستم ولي به مشكل بزرگي برخوردم اخيرا در گير و دار اين كار هاي وبلاگي به گروهي برخوردم كه با ادعاي ايران باستان كه به قول شما با گران شدن نفت فكر احيايش افتاديم رو به نژاد پرستي آورده اند و ميخواهند رفرم كرده حكومت نازيسم در ايران بر پا كنند!
من چه كنم
خيلي ممنون
همكنون
وبلاگ من
www.hamaknoon.blogfa.com

 
At August 19, 2007 at 1:20 AM , Anonymous Carmen said...

سیمین بانو را بسیار ارج می نهم. خوشحالم از بازگشت سلامتش به خانه

سووشون را در 15 سالگی خواندم. دوبار هم خواندم. وسوسه کردید مرا به خواندن دوباره اش. راستی شما آخرین بار کی خواندید سووشون را؟
چه خوب که همه چیز را به خاطر دارید، گفتم چه خوب آخه امروز روز تولد پنجاه و هشتم شماست

هزار الله اکبر بهنود خان
تولد شما هم مثل بازگشت سلامتی به سیمین بانو خجسته باشد و مبارک

 
At August 19, 2007 at 3:07 AM , Anonymous داود said...

استاد عزیز
عاجزانه از شما تقاضا دارم درباره تاریخ معاصر بنویسید
کتابهای این سه زن
از سید ضیا تا بختیار
کشتگان بر سر قدرت بی نظیر
است ولی کم است
به قول علی حاتمی تو عالم خواننده ها یکی میشه قمر بقیه هم ای میخونند
به حق که از جنس حاتمی در عالم نویسندگی هستید

 
At August 19, 2007 at 6:24 AM , Anonymous Anonymous said...

باز دیر کردیم در این غربت خانه که نامش وطن اس. مگر همین دیروز نبود که آن یکی مرد فرهنگ در خاک کشید روی خود را ورفت آنجا که شصت هزار سالگان رفته اند . در آن هفته هم به سوگ آن غزال ادبیات نشستیم با شیشه گلاب دم درخانه ادریسیها . در آن یکی ماه هم در کنار اسباب ان پیرمرد خنزر پنزری نشستیم تا در سوگ داش آکل شراب خانگی سر بکشیم . یادت می آید سلام و خداحافظی را با هم در سوگ دو مرغابی در مه سرودیم ؟ هان! صدا می اید یکی می گوید نیلوفر ساعدی لب بام ایستاده می خواهد بپرد پایین . یکی برود گلدان های شمعدانی را بردارد نکند بشکنند . تازه گل کرده اند.

 
At August 22, 2007 at 6:00 PM , Blogger Mohammad Reza said...

اقای بهنود منو یاد چارراه کتابی انداختید وخانه ابراهیم گلستان زمانیکه از سلامتی بانوی قصه ایران وبرگشتش به خانه نوشتید.ایکاش گلستان هم به چارراه کتابی بر میگشت

 
At August 25, 2007 at 3:01 AM , Anonymous Anonymous said...

من یک زن سی ساله ام که از چهارده سالگی بارها به جای زری بر جنازه یوسف گریسته ام. اما... به قول یوسف
نباید یک شهری،خالی خالی از مرد باشد.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home