Tuesday, August 7, 2007

در سوک شرق

مقاله امروز روز را در دنباله همین صفحه بخوانید

در صدای آقای رحمانيان مدير شرق، وقتی می گفت فارغ از خارج شدن روزنامه از توقيف يا نه، ديگر خيالی برای ادامه کار ندارم، نوعی دلسردی موج می زد. نوعی مايوسی، که بايد آن را به کسانی که در همين لحظه شادمانی نصيبشان شده است، تبريک گفت.

موفقيت در رساندن آدمی به نقطه ياس نه کاری آسان است. حتی برای کسانی که در ارزوی روزی هستند که روی ميز روزنامه فروش جز روزنامه های همانند کيهان و رسالت نماند.

اما با فرض اين که علت توقيف شرق و ماه قبل هم ميهن، و قبل ترها ديگر و ديگر، نه آنست که به نظر می رسد. با فرض آن که واقعا علت همان است که هيات نظارت بر مطبوعات ديروز اعلام داشته "چاپ مصاحبه با یکی از عناصر ضد انقلاب و مروج همجنس بازی که بر این فسق علنی اشتهار دارد و در این مصاحبه نیز مکنونات قلبی خود را آشکار کرده ..." باز چند نکته باقی می ماند.

تصور کنيد اگر يک روز قرار باشد پليس به محض برخورد با رانندگانی که تصور رود از قوانين رانندگی تخلف می کنند، اتومبيل هايشان را توقيف کند در شهر چه خواهد شد. تجسم کنيد اگر معلم تا غلطی در ديکته دانش آموزی ديد وی را از مدرسه بيرون کند، چند نفر در مدرسه ها می مانند. ماجرای شرق هم همين است مصاحبه ای چاپ کرده و همه احتياط ها را به عمل آورده و وقتی هم روزنامه وزين کيهان تذکر داده فورا بی آن که خيره سری کند، عذرخواهی کرده آن هم دوبار. قانون هم می گويد شکايت لازم است اما اين جا حتی دادستان هم شکايتی نکرده . که اگر کند دادگاه می خواهد و هيات منصفه و رای. دولت محترم چرا بايد در شمايل هيات محترم نظارت بر مطبوعات وارد شود و اتومبیل را توقيف کند و يا شاگرد را از مدرسه بيرون. به کدام مکتب است اين. پس قانون برای چيست.

اما چندان که اين تصوير را پرداختم به ذهنم افتاد ممکن است علما ايراد کنند که رسانه ها خطايشان مهم تر از تخلف رانندگی و يا غلط املای بچه هاست. بايد قوی تر کرد مثال را. بسيار خوب مثال را بگردانیم.

قاضی دادگاهی حکمی می دهد و متهمی را تبرئه می کند و يا وی را به اعدام محکوم می دارد، در دادگاه تجديد نظر کشف می شود که قاضی خطا کرده، قاضی دوم حکم را می شکند و محکوم به اعدامی را تبرئه می کند و یا برعکس. اما قاضی اول را از کار برکنار نمی کنند. جواب اين است که در هيچ کجای دنيا چنين نیست. سئوال می کنيم آيا در همه دنيا با روزنامه ها چنين می کنند که برخلاف هر صنف و دسته و شغل ديگری خطا هر چند کوچک مجازاتش اعدام است. وقتی روزنامه ای با چاپ مصاحبه ای – که به فرض، نبايد منتشر می شد – خطا می کند و بعد دو بار عذرخواهی می کند، چاره اش آیا اعدام است.

آن قدر مساله واضح و مبرهن است که جای ايرادی به گفته آقای رحمانيان نيست که اعلام کرده مرا ديگر بس. در حقيقت هر کس در سال های اخير به اين بازار وارد شد واقعا بايد منت گزار او بود. اينان عروسی را آراسته اند که خود اصراری به چهره نمائی و زيبائی ندارد.چرا بستن سری که درد نمی کند و حرکت مدام در ميدان مينی که به قول آقای شمس الواعظين حکومت نقشه اش را هم به دست نمی دهند، جز زيان های روحی و مادی بسيار چه فايده دارد. گوينده بی بی سی ديشب به همين جهت در گفتگو با اقای رحمانيان به گمانه زنی به سايتی اشاره کرد که نوشته گویا شرقی ها خودشان هم می خواسته ايد که توقيف شوند.

حکايت

به دوران پادشاهی سانسور بسيار بود و تحکم ساواک فراوان. اما گوئی قصد اين نبود که روزنامه های متفاوت، از ميان برداشته شوند. اين اتفاق یکی از هزاران است که باز می گويم.

هنوز دهه چهل به پايان نرسيده يک آگهی در روزنامه معتبر صبح تهران به چاپ رسيد، دو خطی که خبر از فروش اتومبيل مرسدس قديمی در سياهکل می داد، فردای آن روز ناگهان ماموران ساواک مانند لشکر سلم و تور به دفتر روزنامه ريختند. يک راست به سراغ بخش آگهی ها رفتند و ساعتی در آن جا ماندند و همه چيز را به هم ريختند و سرانجام دو تن از بچه های آگهی بگير را هم بردند. کاشف به عمل آمد که آن آگهی رمزی بوده است بين چريک ها ، وعده ديدار و ملاقاتی. سردبيران وقت روزنامه ها که از اين نمونه به نگرانی دچار آمده بودند نامه ای نوشتند به هويدا رييس دولت وقت که چنين اتفاقی هر آن می تواند تکرار شود چرا که ما از خبرهای منتشر نشده و اعلام نشده خبر نداریم تا هشیار اشارات شويم و بدانيم در کجا چه خبرست. که با دانستن آن ، شايد بتوانيم از تکرار چنين موردی جلوگیری کنيم. عريضه رفت و چندی بعد دستور از عالم بالا آمد که ساواک و وزارت خارجه در دفتر وزارت اطلاعات [ارشاد فعلی] سردبيران سه روزنامه معتبر را آگاهی دهند از پشت پرده ها، و آن ها تعهد بسپارند که اين آگاهی ها را محرمانه تلقی کنند و ننويسند. چنين بود که تا حميد رهنما وزير ماند – که خودش هم به اعتبار مديريت روزنامه ايران و هم فرزندی زين العابدين رهنما اهل بخيه بود - صبج های شنبه در دفتر وی جلسه ای برپا می شد و نامش بود جلسات بريفينگ. چه بسیار موارد شد که سردبيران از طريق اين جلسات پی بردند چه خبرهاست در داخل و خارج. اين آگاهی بر توانشان افزود.

اما بازگرديم به امروز. خبرنگار جوان فلان روزنامه از کجا وسيله دارد که کشف کند خصوصيات شخصی افرادی را که شاعر و يا نويسنده معرفی می شوند. از کجا بداند. او که به بولتن های محرمانه مخصوص مقامات دسترسی ندارد. تازه اگر داشته باشد مگر در آن ها احوال شخصيه همه ايرانی های خارج از کشور ثبت است. اشارات مخصوص را فکر می کند راز و رمز شعری است. ويژه نويس روزنامه شريفه کيهان کار ديگر و اطلاعات دارد که بلافاصله توانست نام مصاحبه شونده و حتی مشخصات بستگانش را هم پيدا کند و بر سر شرق بکوبد. همه که چنين اطلاعاتی ندارند. پس چه چاره جز آن که بالاخره ضريب خطائی در نظر گرفته شود روزنامه نگاران را. ورنه حکايت آن همشهری من می شود که خلیان به او گفت تو چون سنت زيادست نمی توانی با اين هواپيما سفر کنی. همشهری گفت ولی در صف می بنيم چند نفری به مراتب مسن تر از من، خلبان گفت اشکالت ديگرت اين است که زبانت هم درازست. خلاص.

مشاوران

حالا هم به نظر می رسد، تشکيلات عريض مشاوران رسانه ای دولت که بی سابقه است در همه دولت های بعد مشروطه ، بعد از کوشش برای در دست گرفتن نشريات موجود، ساخت ده ها سايت جديد اينترنتی، به خدمت گرفتن نويسندگان نشريات همفکر در سطح وزير، معاون، مشاور و مديرکل، تاسيس خبرگزاری ها ،بعد از کلی مخارج برای تبديل صفحات روزنامه های تسخير شده به رنگی و گلاسه، و ده ها کار ديگر، تازه به اين نتيجه رسیده اند که مردم در تاکسی و اتوبوس همان را نمی گويند که در روزنامه های مجلل هوادار پرداخته می شود. علما نتيجه گرفته اند که تا شرق و هم ميهن و نظير اين ها هستند، سرود ياد مستان داده می شود و کسی به دکان ما نمی آيد و اگر نيایند خوف آن هست که کابوسی که سخنگوی دولت گذشته نويدش را داده رخ می دهد [عبدلله رمضان زاده: قطعا در 1388 احمدی نژاد رييس جمهور نيست] پس چاره در بستن دکان های ديگرست، مگر مردم از سر ناچاری گذری بر بساط ما کنند که در اين جا با پذيرائی گرم، حتی با پرداخت چک مخصوص به هر کس عريضه بنویسد، و دادن وام به قيمت ورشکست کردن بانک ها، از آنان رای اخذ خواهد شد.

به نظر می رسد در گزارش های محترم کارشناسی آمده است با همه زحماتی که دولت مهرورز به کار گرفته اما همچی که اين معاندين يک کلمه به مردم توجه می دهند که چقدر پول نفت خرج شده و اثری در زندگی هاشان نگذاشته، چقدر با ونزوئلا قرارداد بسته شده که ما برايشان خانه و راه و کارخانه بسازيم و آن ها در مقابلش قهوه و گاهی موز بدهند، خلاصه از اين سیاه نمائی ها که اين گونه نشریات بلندند، همان پيشگوئی آقای رمضان زاده خواهد شد.

نکته

که در اين جا بايد به اين مقامات اصلی دولت توجه داد که اين مشاوران، به همان دليل که در سمت های ادعائی خود ناموفق امده اند و در کاری دخالت کرده اند که نمی دانند، در اين مشاوره هم سوراخ دعا را گم کرده اند و نکته ای را فروگذاشته اند و نديده اند.

جامعه آگاه تر و دنيا کوچک تر از آن است که اگر راه آگاهی هایش را ببندی، در مردم سئوالی برنخيزد و سراغی نگيرند و رضا به داده های اطلاعاتی دولت بدهند و همه حرف و سخن و آمار و ارقام و ادعاها را باور کنند. که تازه آن وقت آغاز به فکر افتادن خلائق است که از خود می پرسند زير نيم کاسه چيست که همه اين ها یک حرف می زنند نکند گاو مشد حسن مرده و از ما پنهان می کنند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At August 7, 2007 at 3:09 AM , Anonymous کورش خیامی said...

بهنود جان انشا الله در دوره بعدی ای که به احمدی نژاد رای دادی در آگهی روزنامه ها هم ممیزی اعمال میشه.امیدوارم از مقاله ی پیشین خود پشیمان نشوید و مقاله ی پسین حضرت عالی پشیمانی از پشتیبانی شجاعانه تان از دکتر احمدی نژاد نباشد که آنگاه این همه پشیمانی پس از تحلیل برای یک تحلیلگر نا زیباست
موفق باشی

 
At August 7, 2007 at 3:38 AM , Blogger چشمهایی که فکر می کنند said...

سلام جناب بهنود!
روزی که در مورد رای تان به احمدی نژاد نوشتید به همکاران و دوستانم گفتم شرق را می بندند به همین خاطر نوشته زیبایتان و طنز تلخی که پیش گرفتید...
فردای آن که گفتند در مصاحبه با یک مروج همجنس خواهی شرق توقیف شد یادم افتاد که سبب نوشته شما بود!! و الا میدانیم این جماعت به هیچ اخلاقی زیبنده نیستند که بخواهند در دفاع از آن کاری کنند،به تعبیری دیگر فقط کم آوردند...
این شب انتخابات هم بد نان بری شده برای جماعت روزنامه نگار مستقل ایرانی!

 
At August 7, 2007 at 4:32 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام
بهنود عزیز
من23ساله چه کنم دراین بازار نیرنگ که دلخوشی روزانه ام شرق بود. چه سخت است حقیقت پنهان یا بهتر بگویم دروغ آشکار در رسانه ی به ظاهر ملی.گاو مش حسن پوسید ما بی خبریم.

 
At August 7, 2007 at 6:45 AM , Anonymous فرزاد خلیفه /Farzaaaad2000@yahoo.com said...

از آن روز که شما را می‌شناسم (احتمالا بعد از آن روز آفتابی است حالا چقدر بعد از آن در خاطرم نیست)بیان و قلمتان را ستوده‌ام که جز این چه می‌توانستم بکنم ،معنای میانه روی و بی طرفی و کار حرفه‌ای را در شما جستم و همواره شما را ستودم و این کار را ادامه خواهم داد و حالا چند نکته:
1.به قول اعتماد ملی شرق دربند شد ولی کینه به دل نمی‌گیرم حاضرم جان دهم تا مخالفم مرا نقد کند مرا بکوبد ما باید به این بیندیشیم به فردا
2.شاید و حتما در مقامی و جایگاه و مرتبه‌ای نیستم که احساسات روحی و جسمی آقای رحمانیان را درک کنم ولی بازنگشتن به صحنه آیا فضا را باز نمی‌کند برای پر شدن مجلس هشتم از دوستان این بار نزدیکتر احمدی نژاد و آن وقت پیشگویی شیرین رمضان زاده زهرمان نمی‌شود؟؟
3.می‌دانم شرق و آقای رحمانیان رابین هود و زورو نیستند ،مسئول نجات کشور از دست یکجانبه گرایی هم نیستند ولی ترسم از تنهایی ترسم از شب سیاه بی کوکب ،شرق چراغ راهم بود. حالا مسئولیت شما سنگین تر شده شما که خسته نیستید؟؟
4.شاید بد نباشد در مورد پاراگراف اول و آخر مقاله پیشین یک توضیح کوچک بدهید ،حالا که شرقی هم در کار نیست

 
At August 7, 2007 at 7:52 AM , Anonymous hossein said...

درود بهنود عزيز
هماره از خوانش نگاره هاي زيبايت لذت مي برم
يكي از بهترين نوشته هايت در باره شاملوي بزرگ رابه مناسبت سالروز رهاييش در وبلاگم نهادم.
هميشه سبز باشي.

 
At August 7, 2007 at 9:44 AM , Blogger ebrahim said...

با درود
ما می مانیم
شما یاد دادید امید وار باشیم
رای ما
امید ما
یا حق

 
At August 8, 2007 at 1:37 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ....این داستان بستن و باز کردن روزنامه در ایران
طولانیست صور اسرافیل را هم صد سال پیش وزیر مقتدر !محمد
علیشاه بست که سراغاز بدی شد تا امروز ...اما باز میشوند و دوباره
بسته میشوند اصلا شده یکپای بازی سیاست غیر از مصدق علیه الرحمه
همه وقتی مصدر کار شدند بستند و خاتمی هم که مخالف بستن بود
چوب قانون (قوه قضاییه ) دستش نبود ...ناراحت نباشید که از جوانی
در سپید و سیاه اینگونه رخدادها را لمس کردید ....تازه لا اقلخوشحال باش
یک تغیر بزرگ حاصل شده ۵۷ سال حکومت پهلوی محرمعلی !!خان اول
مقاله را باید ممیزی میکرد تا چاپ شود ٬ حالا چاپ که شد مدرک جرم را
توش پیدا میکنند خوب این خیلی حرکتی رو بجلو است فقط شهامت میخواهد
که بنویسید ...و خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان اگر امروز بودند لا اقل
اگر اعدام میشدند پیامشان را بمردم داده بودند نه ....برقرار باشید

 
At August 8, 2007 at 1:55 AM , Anonymous علی said...

حق مطلب را ادا کرده بودی واقعا" که فکر میکنند با بستن روزنامه ها سرود از یاد مستان میرود
ولی دردناکست که در میدان مینی حرکت کنی که نقشه ای از آنهم نداشته باشی چه سخت است روزنامه نگاری

 
At August 8, 2007 at 3:58 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام خدمت بهنود عزیز
اینها همه فرافکنی است از ناتوانی از اداره کشور. چطور می شود که یکدفعه اراذل باید اعدام شوند؟ بی حجابی باید کنترل شود؟ دانشجویان می خواهند انقلاب نرم کنند و باید شکنجه شوند؟ این دولت به گفته خزعلی باید سهمیه بندی را در دور دوم پس از انتخاب شدن انجام می داد. روحانی بیچاره درست حدس زده است.
این سرخوردگی دولتیان است که در سرکوب خود را نشان می دهد.

 
At August 8, 2007 at 4:39 AM , Anonymous مجتبی said...

نامه ای به مجتبا پورمحسن و ديگر به اصطلاح روزنامه نگاران: اقا مجتبی اشتباه و خطا از تو نيست! از سيستم روزنامه نگاری ايران است که مثل همه چيز اين مملکت در و دروازه و پايه و اساس ندارد. آخر برار جان اين دوستان روزنامه شرق يا همشهری يا راديو زمانه به تو و امثال تو که اصلن دوره روزنامه نگاری نديده ايد و نمی دانيد الفبای روزنامه نويسی و يک گفت و گوی روزنامه ای چيست چطور اطمينان می کنند؟ از من دلگير نشو اما قبول کن که چند سالی است هر که از عمه اش قهر می کند می رود با يک دو شاعر و نويسنده مصاحبه ای می کند و بعد اسم خودش را می گذارد روزنامه نگار. فرقی هم نمی کند که روزنامه اصلاح طلب يا راست و محافظه کار يا کارمند ورق پاره ای ننگين مثل کيهان باشد. پس برار جان اول یرو و حرفه ای را از پايه و اساس بياموز و بعد شروع به کار کن. نگاه کن در کشورهای ديگر روزنامه نگاری علم است و تحصيل و تجربه می خواهد. حالا تو امثال تو چه تحصيلی در اين رشته داشته ايد؟ معلوم است که وقتی کسی از اصول روزنامه نگاری به اطلاع باشد از اين «شاهکارها» هم انجام می دهد. در اين خرااب شده عذر و بهانه هم که زياد است. اينکه بگوييم مرتضوی دنبال بهانه بوده عذر بدتر از گناه است. تو اگر پيش از مصاحبه مخاطبت را می شناختی و آثارش را خوانده بودی و مجله اينترنتی را که سردبيری می کند نگاهی کرده بودی (تمام اينها از مقدمات بديهی کار روزنامه نگاری حرفه ای است) با آگاهی و اطلاع کافی به سراغ طرفت می رفتی. نه اينکه حالا که کار از کار گذشته بگوئی نمی دانستم، نمی شناختم، پيدا نکردن. اينها همه نشان از غيرحرفه ای بودن و سهل انگاری تو دارد. اميدوارم از من دلگير نشوی و کمی تأمل کنی به اين چند سطری که از روی دلسوزی برايت نوشتم. موفق باشی

 
At August 8, 2007 at 4:49 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام-جناب بهنود عزيز داستان برخورد با روزنامه ها وبه شكل كلى برخورد با اصل تفكر ظاهرا بر خلاف هر داستاني اتمامي ندارد-هميشه اين سوال نسبتاقديمي و البته بي جواب در ذهنم هست كه جه بايد كرد؟يا جه مي شود كرد؟شايدفهم و جواب به اين سوال داستان نه جندان جذاب را از نقطه اوج به نقطه اتمام برساند

 
At August 8, 2007 at 8:30 AM , Anonymous آزادی بی بها نیست said...

دولت مهرورزی به مناسبت روز خبرنگار با توقیف شرق هدیه ای به خبرنگاران داد!!!

 
At August 8, 2007 at 9:42 AM , Anonymous امیرحسین said...

سلام استاد دوست داشتنی
همیشه از خواندن نوشته های زیبایتان لذت می برم . از شما ممنونم .
مقاله ی "راي من به محمود احمدي نژاد " را هم خواندم ، عالی بود . کیف کردم
همیشه تندرست باشین

 
At August 9, 2007 at 3:31 AM , Anonymous باراني77 said...

راستش من نيز با وجود اينكه اعتقادم بر ماندن است و بر اميد اما به مدير مسئول روزنامه حق مي دهم. راستش خود من نه تنوانستم در اين باره بنويسم و نه با اينكه از اولين كساني بودم كه از تعطيلي آگاهي يافتم رغبتي به اطلاع رساني داشتم. اصلا حالم از جمله شرق توقيف شد بهم مي خورد. راست مي گويند ديگر، وقتي سه بار نشريه اي را تعطيل مي كنند ديگر جاي تلاش را بايد با ذره بين جست و جو كني. البته همان طور كه آنها از تعطيل كردن نا اميد نمي شوند ما هم از انتشار مجدد نبايد نا اميد باشيم! با سپاس

 
At August 9, 2007 at 3:38 AM , Anonymous Anonymous said...

نميدانم اين همه تعريف و تمجيد از اقاي بهنود كه به چاپلوسي منتهي ميشود واقعا لازم است.
روزنامه نگارانيكه از "نان خوردن" افتاده اند يادمان نروند.

پرويز

 
At August 9, 2007 at 8:59 AM , Anonymous محمد رضا said...

خودمان خواستیم. تقصیر هیچ کس نیست. ملتی که اشتباه می کند باید تاوان اشتباهش را بدهد و این تازه بخشی از تاوان ماست.

موفق باشید و عاشق

 
At August 10, 2007 at 4:42 AM , Blogger mehrdad said...

سلام جناب بهنود
وقتي كه تاريخ اين صد سال و مرور مي كنيم جايي كه شاه شهيد حتي وزيري مي خواد كه نداند بروكسل اسم پنيرِ يا پايتخت كشوري و يا دوره ي محمدعلي شاه حسرت مند و يا زمان رضاخان ميرپنج كه همه را در محاق توقيف آوردند و حتي 53 نفر بي آزار و حتي متجددان دوس اول را به بند و دار مي كشد آن وقت مي گفتيم مردم چه گونه بودند و چگونه نفس مي كشيدند و چرا چنان نكردند و چنينشان شد سرانجام ولي امروز در بيدليلي خود دليلي بر بستن نشريات است مي گويم مي دانم كه مردم 1316 چرا چنان نكردند چرا كه خود همانيم
با سپاس و امتنان
مهرداد

 
At August 10, 2007 at 12:31 PM , Anonymous carmen said...

با مهرداد موافقم. خودم سالهاست یعنی ده سالی هست که میدانم چرا مردم ایران زمین در فلان تاریخ بهمان نکردند. ما هم نکردیم و نمی کنیم. چرایش اما خیلی درد دارد خیلی

ضمناآن دیگر کامنت را که نامه به مجتبی پورمحسن بود را با حذف متلکهایی که نثار آن بینوا شده درست میدانم. ببینید برای شخص من اصلا مهم نیست که آن خانم چه روش جنسیتی ای پیش می گیرد. مقاله اش هم اصلا چنگی به دل نمی زد. مرا بیشتر یاد مقاله ای که سال 1373 به زبان آلمانی خوانده بودم انداخت با موضوع
imanzipation
مفهوم همینجوری اش یعنی برای زن یا مرد یا هر انسانی قالب یا نقش از پیش تعیین شده ی اجتماعی نداشته باشیم

اما جدا نقش سردبیر چیست؟ من تا حالا اسم ساقی قهرمان را نشنیده بودم. سردبیر هم؟ مسئول صفحه هم؟ آنهم در این وانفسای توقیف و سانسور؟ فقط "کرگدن نامه" بود که باید قیچی می شد؟؟؟

حیرانم، حیران

 
At August 11, 2007 at 3:33 AM , Anonymous Anonymous said...

"KAR MIBARAD DAASTAN", vaghti ke khod ra asire ferghei ke be idologiye khaasi eeteghad darad kardid angah bayad betavanid az an idologi defaa konid ke in KAARE shoma niist shoma har chi hastid be joz siyastakar, in darkash sakht ast?ali

 
At August 13, 2007 at 4:21 AM , Blogger Mehran Hashemi said...

مسعود عزیز
امروز در ایران بسیاری در حال تغییر مشاغلشان هستند. تراشکاری را می شناسم که مدتی است شاخه نبات می فروشد به زائران امام هشتم. وزیری که خودش را برای بازگشت به شغل معلمی سابقش آماده می کند و کارگزی که دارد خودش را برای شغل بعدی اش وزارت آماده می کند. من چند سالی مدرس دانشگاه بودم و الان مشاور صنایع هستم و بزودی از سر اجبار به دلالی شیشه و چینی رو خواهم آورد. سرعتهای زندگی در هزاره سوم این مملکت را درنوردیده است. کجای کاری بزرگوار؟ در این مرز و بوم مسیرهای ترقی مثبت و منفی به سرعتهای افسانه ای درنوردیده می شود. اما زیبایی کار اینجاست که هیچ تغییری مولدتر از دیروز نخواهد بود. همه به سمت دلالی گرایش دارند. یکی خصوصی, یکی دولتی. یکی رسمی یکی قاچاقی. یکی قانونی و یکی غیر قانونی. به اقای رحمانیان هم بگو عزیز جان تو که خودت اهل ادب و فرهنگ و نشر هستی آقا جان. یکی دو تا محموله کاغذ این دست و آن دست کنی درآمد چند سال شغل قبلی را زده ای به جیب. نه دادگاه دارد. نه قانون و حکومت و سیاست با تو مشکل دارند و نه زن و بچه و در و همسایه از تو گله مند یا فراری می شوند. تو چرا برادر تو چرا؟

 
At August 13, 2007 at 5:39 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام
مشکل ملت ما از بستن یا باز کردن روزنامه و امثال اینها نیست ملتی پس از به قول شما صد سال هنوز نتوانتسته است تکلیفش را با خودش روشن کند ان هم به بهانه های واهی مانند حفظ وحدت و پرهیز از جنگ داخلی .
همیشه یک عده که تعدادشان هم به حسب ظاهر کم نیست کوتاه امده اند ویک عده دیگر زوز گفته اند و مظلومان هم همیشه برای حفظ تمامیت ارضی! کشور کوتاه امده اند.
محرم که میشود تکیه ها پر میشود از مومنان سینه چاک و اگر یک رستوران ده متر ان طرفتر باز باشد همه برای نوشیدن ! هجوم می برند. در پروازهای خارج تمام خانم ها محجبه و مستور نشسته اند وقتی پرواز در مقصد به زمن نشست انگار زنان مستوره ! اب شده اند و رفته اند توی زمین. یکهو تمام مدلهای لباس عوض میشود به نحوی که کادر پرواز که همه خارجی هستند به این دو رنگی و تظاهر ایرانیها میخندند و ان را جوک کرده اند! همه توی منزل یک شخصیت دارند توی اداره و خیابان جور دیگر هستند اخر تاکی دو رنگی.
هر وقت این مردم شهامت داشتند که مثلا با همان چادر یا روسری به لندن و پاریس مشرف شوند روزنامه شان هم درست میشود و مجبور نیست برای انتشار ارتیست بازی کند

 
At August 27, 2007 at 11:11 PM , Anonymous سجاد said...

سلام.
من نيز جواني بودم كه تازه دل خوش كرده بودم كه دارم با نيمه حرفه اي هاي شرق كار مي كنم. وقتي شرق توقيف شد هنوز اين رو را در خود نمي بينم كه بروم و بگويم حق التحريرم چه مي شود؟ فكر مي كنم درست نيست. ولي موضوع اصلا پول نيست. موضوع اينه كه بايد بري تو يه نشريه و روزنامه و خبرگزاري دولتي بر ضد ارزش هاي خودت بنويسي. كاري كه مجبوري بكني. چون زندگي خرج داره. و بدبختانه من مي كنم. آيا كار ديگري مي توان كرد؟ تنها تلاش مي كنم فكر و روحم را براي خودم حفظ كنم. از وقتي كه شرق بسته شده ديگر يك روزنامه هم نخريده ام

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home