Thursday, December 2, 2010

آن چهار قربانی


شهلا جاهد اعدام شد. نه سال با این سرنوشت چانه زد. حرف زد، راست و دروغ گفت. هر چه گذشت چنگ انداخته بر ریسمان زندگی، بیشتر خواست بماند. و حالا که خبرش رسید. نگاهم به دو نامه از وی افتاد. بهتر دیدم مقاله ای را که چند سال قبل نوشتم، دوباره بگذارم بخوانید. این بار سخن های درست و خوبی به قلم چند نفری خوانده ام از جمله بهاره خانم رهنما و ترانه علیدوستی که از زاوایای بهتری به این داستان غم انگیز نگریسته اند. برایم از همه بدتر عکسی بود که معشوق شهلا و شوهر لاله را نشان می داد بعد از امضای نامه ای که بدون آن شهلا اعدام نمی شد، عکس ها او را نشان می دهد بعد از حضور و تماشای اعدام شهلا که دارد می خندد و عازم است تا به هواپیمائی برسد که وی را به قطر برساند. از زیر بار سنگین نگاه ها بگریزد.

نوشته بودند شهلا بعد از آن که زاری ها کرد تا بلکه صاحبان دم ببخشندش و بگذارند زندگی کند، و نشد، و کشان کشان به سوی دار برده می شد حتی نگاهی هم به ناصر نکرد. در فیلمی که از دادگاهش دیدم، وقتی وکیل مدافع و رییس دادگاه حرف می زدند زیر چشمی نگاهی مهربان می کرد به معشوق خود. صدایش را نازک می کرد و می گفت بارک الله آقا ناصر. راست میگی راست میگی. اما این بار گویا چهارشنبه رسیده بود و چنان که بخشش نصیب وی نشد اما هم یک نگاه را دریغ داشت.

حالا کبری در انتظار است و شهلا که موضوع این یادداشت است در خاک تیره خفته. چنان که آن دختر بی گناه لاله هم که قربانی عشق و حسادت شد.و مادر شوهر کبری هم. چهار زن از دیدگاه من انگار به هزاران زن قربانی در تاریخ مرد سالار این سرزمین پیوسته اند.

پريروز کبری بود و ديروز حراج دختران ايرانی در بيرون مرزها و امروز شهلاست. اين ها به ظاهر با هم شباهتی ندارند. ماجرای حراج و فروش دختران، تن فروشی آن ها در داخل مرزها و در بيرون از آن ها حکايتی است که به حکم اعدام نمی رسد اما در بطن خود اعدام است، کشتن جسم و جان زنانی که می توانستند به عروسکی و برده ای و وسيله ای تبديل نشوند و از جمله انسان ها بمانند و امانت هستی را همچون همتايان خود به عزت به دوش بکشند. از نظر حقوقی، کبری و شهلا هر دو قاتلند و هر دو زنی را کشته اند و حکم اعدام دريافت کرده اند و اگر به قول مادر کبری "امام زمان دخالتی نکند" قصاص می شوند. آری همين است حکم کسی که کسی را کشته باشد در کشورهائی که مجازات اعدام در آن ها جاری است.

اما در زير پوست حکايت آن تن فروشی ها و بردگی ها و هم ماجرای اين دو زن جوان، بخشی از دردمندی زنان ايرانی درج است که نمی توان از آن آسان گذشت. حاکميت مرد سالاری بر قانون و بر عرف جامعه، ظلمی را بر زنان هموار می دارد که صورت مساله ای جدی است برای آن ها که به سرنوشت اين کشور و اين جامعه انديشه می کند. کمتر فايده ای که طرح اين پرونده ها و شرح اين دادگاه ها دارد، همين جاست.

از کبری و شهلا نمی توان گذشت. آن ها گرچه دو سرگذشت جدا دارند، کبری را فقر سياه از خانه ای که مادرش هم در آن قربانی است و جز کتک و فرياد وتوهين چيزی نصيب نمی برد، بيرون می کشد، تن فروشش نمی کند به ظاهر اما، به خانه ای می برد که در آن مردی بيست و سه سال بزرگ تر از وی، پس از دو بار ازدواج حاضر است سرپناهی در شميران به او بدهد، پدر کبری از جهت راحتی خيال به ورقه ای رضايت می دهد که دختر بيست ساله اش در اختيار آن مرد باشد. و وقتی هم در می يابد که دخترش با آن مرد همبستر شده باز تنها کاری که می داند اين است که راهی فراهم کند که دخترک متعه شود و در آن خانه شميران بی آن که ابرو ببازد، بماند. جائی که تحقير هست و آزار ولی باری انگار هنوز بهتر از آن جهنمی است که فقر سياه ساخته، اما به همين هم روزگار بدکردار رضايت نمی دهد و او را بيرون می اندازند. تنها راه در اين جا بازاضافه شدن بر همان فوج تن فروشان است. و يکی شدن بر خيل کسانی که با همين شروع به زن خيابانی تبديل می شوند.

کبری اما به ظاهر اين کاره نيست که با التماس و با خوردن قرص های خواب آور می خواهد در آن خانه بماند. و در اين جاست که مانع نود ساله را که مادر شوهر باشد می کشد. اگر چنين نمی کرد و به خيابانی شدن تن می داد الان نامی از وی به ميان نبود. مادر شوهر را نکشته بود و در زندان هم نبود. اما باری خود را کشته بود، مانند آن هزاران.

شهلا از جای ديگر می آيد، اما دريغ که به همان نقطه می رسد و در اتاق انتظار مرگ می نشيند. او به ظاهر از خانواده شهری است، فقر زده نيست، عادی است مانند هزاران چون خود و به تلويزيون نگاه می کند، عکس هنرپيشه ها و قهرمانان محبوب خود را جمع می کند و به ديوار اتاق هم می چساند و چون راهی می يابد در سيزده سالگی از راه مدرسه ادوکلنی می خرد و به ديدار قهرمان محبوب خود می رود. و از اين جا گرفتار عشقی می شود که او را می برد و در جوانی تبديل می کند به وسيله ای، جااندازی، خود فدا کرده ای، عشق ارزان فروخته ای، که برای معشوق خود همه کار می کند و هر خواست نهان او را اجابت می کند تا از دستش ندهد، که معشوق او هم مرد است و شانی مردانه دارد در اين جامعه مرد سالار و هم شهرتش می تواند شان را دو چندان کند و بخواهد هر چه می خواهد. هيچ کس را به ظاهر در اين راه طولانی پروای دخترکی نيست که دارد با عشقی بزرگ می شود ممنوع، اين عشق در جان او مدام مشتعل تر می شود بی آن که آينده ای در آن جست وجو شود. به باورم شهلا هم اگر نه مانند حالا که به تسامح دادگاهيان " همسر صيغه" کسی خوانده می شود، راهی خيابان می شد باز نه نامی از وی بود و نه لاله [ همسر ناصر و رقيب خود] را بی گناه کشته بود، و نه در زندان بود، می شد يکی از هزاران. نامش و عشقش و سرگذشتش گم می شد در غبار روزگاران.

اين کجاست که نيمی را که "نر" آفريده شده اند امکان خريد و در اختيارگرفتن و به هر کاری واداشتن نيم "ماده " می دهد، و برای آن نيم ديگر انسان، چاره جز خيابانی و برده شدن و يا در اتاق انتظار مرگ نشستن نمی گذارد. اين همان تفکری است که موی نيمه ای را برای آن که نيمه ديگر وسوسه نشود پوشيده می خواهد، دريای را برای بستن راه اين سوسه و وسوسه ديوار می کشد، ورزشگاه ها را به روی اين نيمه انسان می بندد و حضور او را در پارک ها و مراکز عمومی تحت نظر می گيرد، اما چندان که از تنش می گذرد و به جان او می رسد، ديگر نه به عرف و عادت و نه به قانون حمايتش نمی کند. در دو راه سرنوشت رهايش می کند که يا خيابانی شود و خود بکشد، يا به سرنوشتی درافتد که جز کشتن ديگری برايش چاره نماند.

حکايت های جنائی در همه جوامع هست. قتل هست. تجاوز هست. غيرت وحسادت هست. اما در پس زمينه آن نمی توان گفت که نيمه ای قربانی هميشگی است. اين تصادفی نيست که هم در پرونده شهلا جاهد و هم در پرونده کبری رحمانپور، قاتل و مقتول، و هر دو قربانی زن هستند. حالا از آن افسانه نوروزی و از آن هشت زن خيابانی که سعيد حنائی کشت و نزديک بود قهرمان ملی غيرت شود، در می گذريم. سئوال اين است تا کی بايد درد و هزينه عقب افتادگی فرهنگی را زنان به دوش بکشند. اين سووالی است که با خواندن خبر گسترش روسپی گری و تن فروشی زنان ايرانی، با خبر صدور حکم اعدام افسانه ها، کبری ها و شهلا ها، هر روز آدمی از خود می پرسد. آيا جوابی هست.

شهلا در نامه ای که نوشته و توسط یکی از زندانی های تازه به در آمده برایم فرستاده شد، نشان می دهد که رمان می خواند. نشان می دهد خیلی رمانتیک است. دلش می خواسته یا می خواهد نویسنده شود. نوشته است زمانی بود که دلیلی داشت تا خودم را فدائی عشق بدانم اما هزار دلیل دارم که زندگی بخواهم، دلم می خواهد من هم یک روز برای یک روز شده خوشبختی را حس کنم. ...

چند روزی بعد
الان دردم اين است که کبری را می خواهند اعدام کنند. پيش از اين نيز از او نوشته ام دختر چنان دانا و چنان اهل زندگی است و چنان خوب حرف می زند که قاضی را به گريه می اندازد. قاضی همتيار جلسه دادگاه را تعطيل می کند. چنان است که در زندان همه زندانبانان و از جمله آن قاضی که بايد دی ماه بر دار او نماز می خواند از کار می ماند، زندانبانان بهانه می آورند که طناب نيست و آن دگری دليل می آورد که نمی توان مسلمان را بی وصيت اعدام کرد. در پشت در زندان مادر کبری به پای صاحبان خون می افتند که وکالت به مينا خانم داده اند، خواهرداماد و دختر مقتول.

داستان فقر سياه است دخترک که حالا 24 سال دارد – متولد سال شصت است – همسن های او نشسته اند در دانشکده و دارند حقوق می خواند اما او در زندان است و مانند حقوقدان و وکيلی چنان که آقای خرمشاهی وکيلش می گويد نه از خود که از عمق درد می گويد و نه خود که جامعه را و همه را به محاکمه می کشد. فقر سياه است که دخترک را در شانزده سالگی برای مدتی به خانه مردی فرستاده چهل سال بزرگ تر از خود - تا اگر بعد دو هفته او را پسنديد به عقدش در آيد – معامله به شرط چاقو که سرانجام هم به شرط چاقو پايان می گيرد -. چه بی رحمی انسان چطور امکان پذير شد که بستر عشق را با بستر اجبار و درد و فقر جا به جا کنی. باشد از اين هم گذشتيم که انگار سرنوشت دختران و زنان ماست. حالا دخترک را از خانه بيرون کرده اند با 20 هزار تومان در تجريش پياده شد کالائی که مستهلک شد در 19 سالگی. نمی گرئی از اين درد، اين همان تجريش است که روزها می روی و از بازارچه اش خريد می کنی و در پارکينگش بر سر جا دعوا داری و در دهانه اش مردم فرياد می زند ماهی سفيد. کرفس تازه آورده اند و کاهوی بابل پيچ در پيچ. نمی گری که در آن ميان دخترک رها شده که برو به خانه بابات. نمی بينی دخترک در جائی که او را فروختند جائی ندارد که آن خود قصه و غصه ديگری است.

خريد کرده ای و داری در ميان برفی که کوه پايه های شميران را سفيد پوش کرده است باز می گردی. پسرک در سبدی خريدهايت را می آورد دم ماشين. فشار بده اين دستگاه اتوماتيک را در را باز کن، بگذار پسرک خريدهايت را در صندوق عقب جا بدهد. آه راستی از نانوائی حسن آقا يادت رفت نان دو بار تنور و خشگه پز را ... اما نديدی دخترک که صورتش مهتابی رنگ است رها شده در کنار ميدان. نمی داند به کجا بايد رفت. چرا از اين بی ام دبليوها که مدام جلو دختران و زنان ترمز می زنند جلويش نايستاد که فريبش بدهد.

آری امروز بايد به اين هم رضا داد چون دست کم دخترک را از رفتن به خانه ای که چند ماه در آن بوده باز می داشت خانه ای که بايد در آن جا دستش به خون پيرزن آلوده می شد. آن جا خانه ای است که دخترک تصور می کرد خانه بخت اوست. صبح ها گل در گلدانش می کاشت و در خيال خود را در ميان بچه ها در خانه شميران تصور می کرد، مثل همه همسايه ها که بچه هايشان را با ماشين به مدرسه و مهد کودک می برند. اما حالا خيلی ساده دارند تو را از خانه آرزوهايت دور می اندازند. خواهرهای علی رضا دوستت ندارند، مادرش دوستت ندارد هر چه محبت می کنی فايده ای ندارد. فهميده اند که برای گرمای خانه و برای ثروتشان به آن جا پناه آورده ای، فروخته شده ای، از نگاهت پيداست و آن ها از تو بی زارند و حالا همان بيست هزار تومان هم باجی است به وجدان زخم خورده که در کفت نهاده اند برو دختر. کجا. به همان خانه که پدرت در آن جا تو را فروخت.

از اين جای داستان شرح درد است. کبری به خانه باز می گردد، کليدش در دست اوست. می چرخاند در قفل و وارد می شود و روسری از سر بر می دارد. من آمدم...

از اين جا چه می گذرد. خانواده مقتول می گويند کبری با ضربات چاقو پيرزن را بی رحمانه کشت و کبری می گويد پيرزن به من حمله کرد که چرا به خانه آمدی... اصلا بگذار روايت بد را بپذيريم. يکی بپرسد در خانه پدری چه گذشته که نمی خواهد به آن جا برگردد. کبری در دادگاه چه می گويد که قاضی «عينک از چشم بر می دارد و چشم پاک می کند و جلسه دادگاه را می بندد» نوشته اند که کبری می گويد من مادر علی رضا را نکشتم فقر کشت.

زندان جای گرم تری است، جائی که می توانست به انتظار نشست. و به سرنوشت هزاران کبری فکر کرد که دل بازگشت نداشتند و سوار بی ام دبليو شدند. می توانست دختر برود و هتلی بگيرد اگر به زنی تنها اتاقی بدهند و در آن جا همان کاری را بکند که صدها مانند او می کنند. خودش را بکشد. هزار کار می توانست کرد جز آن که کرده است و حالا در بند قاتلين زندان زنان اوين چه داستان ها از اين و آن می شنود. دخترک از کتابخانه زندان کتاب ها گرفته و خوانده، همان کار که می خواست در خانه پدری و در خانه شوهری بکند و روزگارش مجال نداد.
عکسش را نگاه کنيد. از چهره اش فهم پيداست. شرحش را بخوانيد می خواهند دارت بزنند دختر. در جامعه ای که آن قدر ثروتمندست که از يک قرن پيش صدها تن با آن مشق قدرت کرده اند، تازه خواسته اند دنيا را هم اصلاح کنند می خواهند تنت را که يک بار هم فروخته شده بود به دار بياويزند. دختر گريه نکن بگذار ديگران به جايت بگريند.

به فکر مادرش هستم که سه ماه پيش ساعت شش صبح خودش را از بی درکجائی که در آن خانه دارد رسانده بود جلو اوين. حالا دمی به سرنوشت او فکر کن اگر بتوانی فکری کنی. مادری را در نظر آور که در سال شصت، همان زمان که جنگ خيابانی شروع شده بود و جنگ هم بود دختری به دنيا آورد و قرانی در گوشش خواندند و نامش را گذاشت کبری، در فقری سياه بزرگش کرد. چه خوب که کوپن بود و رفت در صف ايستاد و شير خريد تا دخترکش بزرگ شود و هنوز جنگ بود که او را به مدرسه فرستاد. پدرش مخالف بود. اما مادر بيچاره به زور و پنهانی او را گذاشت درس بخواند تا در شانزده سالگی پدر بتواند در بازار برده فروشان به راحتی بفروشدش. حالا که 23 سال گذشته مادر به دست و پا اين و آن می افتد. خانواده مقتول و شوهر دخترکش را نمی شناسد از اين و آن می پرسد مينا خانم کيست تا به پايش در افتد. علی رضا که آمده است تا شاهد اعدام باشد. اعدام کسی که او مطابق قانون او صاحب دمش هست.... اين مادر چه می کشد از گردش روزگار.

تا به حال سه بار رييس قوه قضاييه به دادش رسيده و از مرگش نجات داده شايد حرارت مينا خانم کم شود. شايد آن ها از کين جوئی دست بردارند. اما سرنوشتش معلوم نيست. در نامه ای خواستار آن شده که اگر واقعا راهی نيست زودتر راحتش کنند.

فکر می کنم می توان آرام و مودب به راه افتاد و نوشته ای بر سر دست گرفت و بر آن نوشت آی آدم ها... يک نفر در آب دارد می سپارد جان.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At December 2, 2010 at 10:18 PM , Blogger انسان سکولار said...

استاد
نمی‌دانم در توصیف انسجام این نوشتار چگونه سخن بگویم که حساب‌ش از تعارفات معمول جدا باشد

چگونه می‌توان متنی نوشت که هم مرثیه‌ی سوگ این انسان‌های قربانی باشد و هم درسی و تذکری به همه‌ی ما که بدانیم تک‌تک‌مان در این جنایت شریک‌یم

شهلا اگر کشت زندگی را گرفت اما ما همه در دل بعد از همه‌ی ژست‌ها و ادعاها قائل به این نیستیم که برای شهلا عذری کاملا غیر موجه ولی قابل درک وجود داشت برای این خبط عظیم

ولی برای حکومت و ما مردمان مدعی چه عذری وجود دارد وقتی ته دل قبول داریم که این حق حکومت و اولیای دم بوده تا از او بستانند آن را؟

چگونه ما نمی‌دانیم هزار برابر بدتر از کار قاتل که جان می‌ستاند کار ماست که "امید" را می‌ستانیم

از دوستان می‌خواهم انصافا بگویند تا چه حد مدعی هستند اگر عزیزی را قاتل بی‌رحمی از ایشان بستاند معتقدند نباید او را با اعدام مجازات کرد؟

براستی چه فکر می‌کنید؟

 
At December 3, 2010 at 12:14 AM , Anonymous Anonymous said...

مشکل جامعه ما اینه که به زنانمان مبارزه برای زندگی را یاد نمی دهیم همیشه دنبال کسی می گردیم که ازشان حمایت کنه

 
At December 3, 2010 at 2:16 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬بقول دکتر رضا براهنی زنها مظلومترین خلقت روی زمینند حالا مظلومی باعث قتل
مظلومی دیگر شده و از همه عجیبتر اینکه این مادر کبری چه کینه عمیقی از شهلا بدل داشته
که بعد از نه سال همچنان خواهان تقاص بود و اصرار بیحد و حصر این خانم ۹۹ در صد باعث
دار زدن شهلای بیچاره شد در فیلم یکساعته که از بی بی سی پخش شد مشخص بود که شهلا از
نظر روانی اشکالات متعدد داشت و خود آگاه نبود و.......؟

خیلی ها بمادر مقتوله التماس کردند اما دل سنگی داشت مادر کبری و تاثیر نکرد
اما خود ناصر محمد خانی مقصر همه این داستان بود که متاسفانه بخاطر فیلم !!‌بازی کردنش
و کمی هم معروفیتش ویرا از حبس و تبزیر رها کرد اما بهنود عزیز

شهلا هم رفت اگر چه زود بود اما مادر کبری و شخص ناصر محمد خانی
از عذاب وژدان رها نخواهند شد تا مکافات پس بدهند و حتما چنین خواهد شد

 
At December 3, 2010 at 6:05 AM , Anonymous shahpar said...

برای تک تک قربانیان گریه کردم برای کبری و افسانه و شهلا و لاله و علیرضا پسر لاله...هرچند ازیک روز قبل از اون صبح شوم اشک من هم مثل خیلی های دیگر جاری بود. من مادر نیستم پس نمیتونم احساس مادر لاله را در لحظه خاموش شدن شهلا درک کنم ولی زن هستم و میتونم معنی اون نگاه شهلا در دادگاه به ناصر و دریغ کردنش در آخرین لحظه را بفهم. هر کس که نه یک عمر بلکه عشق را فقط یکبار تا تمام کوچه و پس کوچه هایش برود میتواند تمام حرفها و خاطرات پشت اون نگاه را بخواند.... ولی هر طور که به قضیه نگاه میکنم نمیتونم احساسی که علیرضا در لحظه کشیدن چهارپایه کشید بفهمم و اینکه چطور یک عمر با این خاطره آرامش خواهد داشت. دلم میخواهد بدانم چه درسی گرفت از این کار؟ درس وفاداری از پدرش یا درس گذشت از مادربزرگش؟ درس دلدادگی از شهلا و یا درس نجابت و بدبختی از مادرش؟ ....من او را هم جزو قربانیان میدانم

 
At December 3, 2010 at 9:52 AM , Anonymous Anonymous said...

برخلاف جوامع نسبتأ دموکراتیک که ایدئولوژی زیر چتر اخلاق قرار می گیرد در کشور گل و بلبل اخلاق زیر چتر ایدئولوژی خفه شده است و نتیجه اش بداخلاقی شده است. انسان بی اخلاق فاقد عقل است و انسان بی عقل براحتی رابطه نامشروع برقرار می کند و حکم صادر می کند و براحتی صندلی را وقیحانه از زیر پای همنوع خود می کشد. نامرادیها تمامی ندارد به این مُلک .

 
At December 3, 2010 at 10:07 AM , Blogger طرقه said...

Oh,no no no,it was too cold always
Still the dead one lay moaning
I was much too far out all my life
And not waving but drowning

بازار برده فروشان کنایه ی جالبی بود.و هنوز از رونقش کاسته نشده،که به هزار نحو دیگــر به کسبش افزوده اند.فقـر قاتل می شود،ولی داد از آن روز که ثروت هم به همین بازار برود :(
مشکل فقط فقر هم نیست...نمی گویم که عشق در 13 سالگی هَوَس است..دلیل همانیست که تو در چهره ی ِ کبری، دیده ای!
اما این دلیل نمی شود که زن ناوان عشق (مثلا نادرستی) را با توهین و تحقیر و تجاوز و شکنجه و >>>حالا هم "اعدام" بدهد.*انشاالله که همه حرفهای بازپرس ِ سابق ِ پرونده یِ شهــلا جاهــد را شنیدیم.

 
At December 3, 2010 at 10:17 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

از منظری سخن راندید که تحلیلی از وقایع روزگار زن‌ستیز ارائه دادید که قرن‌ها بر میهن‌مان می‌گذرد. اما ندانستم چرا اصرار دارید بگویید که شهلا قاتل است وقتی بسیارانی از جمله همان رییس قوه‌ی پیشین چندبار حکم را متوقف کرده بود. شهلا قربانی ناصر معشوق‌اش شد. ناصرها در بین هنرمندان و ورزش‌کاران زیادند و البته شهلاهای دیگر. شاید بتوان جوری دیگر گفت که پهلوانی و شهرت هم ظرفیت می‌خواهد تا کسی چون شهلا قربانی نشود. اکثر ورزش‌کاران‌مان از طیف ضعیف جامعه هستند و وقتی به نوایی می‌رسند افسارشان در خدمت هوس‌شان است.

 
At December 3, 2010 at 12:27 PM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود،
در مورد شهلا و آنچه که این حقیر از شرح ماجرا خواندهام و کبرا بر مبنای نثرمستند و زیبای شما میتوانم بگویم ایندو به نوعی و به دلیل جبر روزگار به ناهنجاری روانی دچار بودهاند و حتا اگر خودشان ادعای سلامت روانی را داشته اند (که گویا اینطور بوده) باز هم نمیبایست از ایشان پذیرفته میشد.
اما در مورد ناصر:
شهلا گویا جایی گفته بود که ناصر در زمان نوجوانی یکبار وی را سوار ماشین خود کرده و پس از اندکی نصیحت وی را دوباره پیاده کرده بود.
این از آن نظر که در محکوم کردن ناصر که البته مقصرهم هست رعایت انصاف را کرده باشیم.
با احترام، برزو

 
At December 3, 2010 at 1:11 PM , Blogger منصوره موسوی said...

گریستم با نوشته ات و گریستم بسیار با فیلمی که دیشب بی بی سی گذاشت در آپارات، زنان بی کفن. و گریستم با اعدام شهلا در آستانه روز خانواده ! شدیدن احساس ناامیدی می کنم از اینهمه بی پناهی....

 
At December 4, 2010 at 1:43 AM , Anonymous Sara said...

This is a tragedy, but a tragedy that could have been prevented. Why waste time on a man who wants it all? Why didn't Shahla let go of him? Why become a slave to one's emotions? Why not use the energy of those emotions to do good for the disadavantaged? Not every man is worthy of one's 'love'. Why didn't she let go?

 
At December 4, 2010 at 1:17 PM , Anonymous امیرمهدی said...

عذر زندانی بی جرم چه خواهد گفتن؟
چون زلیخا نگهش جانب یعقوب افتاد

 
At December 5, 2010 at 11:36 PM , Anonymous Anonymous said...

چقدر تلخ نوشته بودی، درد زیاد است. فقر است که اینچنین نامردی هائی بهمراه می آورد ولی کیست که نداند و آنهائی که باید بدانند و بتوانند یا گوششان سنگین است و یا به کار دیگری مشغولند

 
At December 6, 2010 at 4:15 AM , Anonymous Anonymous said...

ممنون مسعود عزیز

 
At December 6, 2010 at 1:42 PM , Anonymous Anonymous said...

it's undeniable that Mohammad Khani got two women killed with his stupidity and selfishness. shame on him

 
At December 6, 2010 at 3:27 PM , Anonymous Anonymous said...

Is Shahla's condition "love" or "infatuation"? I am still puzzled how she thought of a man betraying his wife and kids being worthy of "love"? Too grand a word for such person! After all so many years and still thinking he might be a "rescuer"? This is absolute madness to me! The biggest loser in this tragic story to me is Laleh's family, they learnt nothing and didn't achieve anything other than participating in someone else's life! Where is compassion? Where is wisdom in things we do?

 
At December 7, 2010 at 3:44 PM , Anonymous راد said...

جناب بهنود.هر چند که اصلِ قضیه عوض نمیشود؛اما سعید حنایی شانزده زنْ را بقتل رسانده بود نه هشت؛ و تنها یکنفر از میانشان از دستهء زنانِ خیابانی نبود.
اینکه شما میفرمائید؛حکایات جنایی در همهء جوامع هست؛صحیح.
اما پدیدهء زنانی که بقتل دست میزنند و قتلهای سریالی(غیرِ سیاسی) از تُحفاتِ جمهوری اسلامیست.

 
At December 9, 2010 at 2:05 AM , Anonymous Sepidar said...

بی شک جان ستاندن از انسان دیگر مستحق کیفری شدید است چه از منظر هدف ارعابی و نظم آفرینی کیفر وچه از برای حفظ عدالت من فکر نمیکنم انهمه جنجال برای اعدام فاتلی از برای محکوم کردن مجازات اعدام است یا ازجهت محکوم کردن جامعه ی بیماریست که مجرمین اش خود قربانیان اش اند.برای مثال می توان به همین واگذاری اختیار اجرای حق قصاص اشاره کرد حیرت انگیز است چگونه حکومت از مورد ظلم واقع شده ای قاتل ظالمی میسازد که خود صندلی از زیر پای دیگری می کشد و جان دادن او را نظاره می کند این خود بی شک قاتلی دیگری است که انتفام جویی خود را در پرچم قانون سیراب می کند پسر لاله اگر تا امروز از لحظه ی جان دادن انسان به دست انسان بی رحم دیگری چیزی جز تصور دردناکی نداشت امروز او آفریننده ی بی چون و چرای آن لحظه است

 
At December 9, 2010 at 3:21 AM , Anonymous Anonymous said...

bale Jenab Behnood, hagh baa shomaast vali age maa ham khodaayi nakarde azizemoon ro az dast daadeh boodim maloom nabood ke behtar az Mina o Naser mishodim...

nefrat be donbaal e tahlil Ellat nemigarde mikhaad harche zoodtar Malool ro az beyn bebare...

maloom nabood age hamin alaan too Iran boodin o hes mikardin ke Eshgh e Divaaneh konandeye Irani yani chi enghadr baa sooz o dodaaz mineveshtin...

in sooz o dodaaz hame hekaayat az doori az Shemroon o Gando Kesaafataaye Lezzat bakhsh Irani daare ...

mage na?

 
At December 14, 2010 at 2:12 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام بهنود عزیز


بخشی از شعر خطابه آسان در امید(احمد شاملو)



مُعجزه کن مُعجزه کن

که مُعجزه
تنها
دست کارِ توست
اگر دادگر باشي;

که در اين گُستره
گُرگان اند
مشتاقِ بردريدنِ بي دادگرانه ی آن
که دريدن نمي تواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهايي ست.

و کاش در اين جهان
مرده گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابرِ اين همه اجساد گذر مي کنيم
تنها دستمالي برابرِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گندِ جهان نيست
تعفنِ بي داد است.


a.azad

 
At December 16, 2010 at 4:20 PM , Anonymous مهیار بروکسل said...

یادم آمد که پارسال نوشتید دلهره دارم. اگر کسانی هم متوجه نشده بودند جرا دلهره دارید و نشنیده بودند وقتی که گفتید هیجان زده نشوید و خطاب به کسانی که ما را تحریک می کردند گفتید چرا بیخود شعار های احساساتی می دهید که با یک یاحسین کار تمام است. نتیجه دلهره شما همین جسدهاست که روی دست مادرانشان مانده بدون این که رژیم تکانی خورده باشد. امیدوارم دوستانی که نمی دانستند حالا فهمیده باشد که دلهره دوست دانا چیست و شعار دوست نادان کجا می برد. حالا دشمن نادان که جای خود دارد همان کاری را می کند که احمدی نژاد کرد

 
At December 16, 2010 at 4:20 PM , Anonymous مهیار بروکسل said...

یادم آمد که پارسال نوشتید دلهره دارم. اگر کسانی هم متوجه نشده بودند جرا دلهره دارید و نشنیده بودند وقتی که گفتید هیجان زده نشوید و خطاب به کسانی که ما را تحریک می کردند گفتید چرا بیخود شعار های احساساتی می دهید که با یک یاحسین کار تمام است. نتیجه دلهره شما همین جسدهاست که روی دست مادرانشان مانده بدون این که رژیم تکانی خورده باشد. امیدوارم دوستانی که نمی دانستند حالا فهمیده باشد که دلهره دوست دانا چیست و شعار دوست نادان کجا می برد. حالا دشمن نادان که جای خود دارد همان کاری را می کند که احمدی نژاد کرد

 
At December 18, 2010 at 8:09 PM , Anonymous Anonymous said...

سه اثر هدفمندسازی یارانه هااز روز اول بر زندگی مردم بقول مشنگ الدوله گرمساری.
1= زندگی مردم شش دهک بهتر می شود
2=مردم بایستی دو دهک صرفه جویی کنند
3=مردم بایستی دو دهک یک کم بیشتر صرفه جویی کنند.

 
At December 20, 2010 at 2:12 PM , Anonymous مینا مرادی said...

باسلام مجدد خدمت شما ..جالب است که بدون انکه نوشته مرا منتشر کنید ..جواب انرا منتشر کرده اید ..لابد این راه ورسم جدید روزنامه نگاریست ..به هر حال من انرا حمل بر اشتباه کردن وغفلت شما میگذارم .

سخنی هم داشتم با مهیار بروکسل ..توجیه کردن انچه که میکنیم ومیگوئیم یک مکانیسم دفاعی خوبیست که ما را به طور موقتی وبه مثابه یک مسکن ارام میکند ..ولی بهتر انست به جای توجیه هر کاری که میکنید ویا میشود ویا میگویند خود را بدون ایراد ونقص نبینید که اشتباه کردن لازمه حرکت بنی بشر است بنابراین صرف نظر از این موضوع خاص عیب اساسی اینست که اکثرا ما نمیخواهیم بپذیریم که ممکن است اشتباه هم بکنیم همه ما خود را بگونه ای معصوم میدانیم وعاری از اشتباه واقرار به اشتباهات خودمان را ننگ میدانیم وهمیشه انرا توجیه میکنیم حتی باقلب واقعیات وعدول از حقایق ..انوقت میخواهیم تازه دمکراسی هم داشته باشیم ..چه خوبست جناب اقای بهنود شما به عنوان یک نویسنده ..بتوانید پذیرفتن اشتباه را در جامعه ما ایرانیان به عنوان یک صفت خوب وپسندیده نهادینه کنیدبطوریکه نوعی عقب نشینی وشکست
قلمداد نشود وشخص اعتراف کننده احساس خفت وخواری نکند بلکه احساس سر بلندی کند از داشتن چنین شجاعتی وجامعه نیز با او چون یک قهرمان برخورد کند
چنانچه شما اقای بهنود بتوانید با قلمتان وتاثیر گذاریتان چنین خدمتی به جامعه ایرانی بکنید چه بسااین سرزمین را در برابر دیکتاتوری های بعدی بیمه کرده اید واین خدمت شما همیشه در خاطره تاریخ میماند ..البته میدانم که به تنهائی نمیشود به انجام رسانید ولی به تنهائی میشود اغاز نمود

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home