Saturday, April 24, 2010

چه نیازتان به دشمن

صد و بیست سالی می گذرد از آن زمان که ناصرالدین شاه، برای نخستین بار گام در اروپا نهاد. او اولین حاکم سرزمین تاریخی ایران بود که به دنیای جدید وارد می شد، آن هم در سفری رسمی بنا به دعوت پادشاهان. و از همان اولین دقایق این سفر تاریخی حسرتی در دل شاه قاجار نشست که هنوز در دل روسای دولت و رهبران قدرتمند ایران هست. حسرت این که چطور در ممالک راقیه هر تصمیم که دولت می گیرد، مردم آن را می پذیرند. می گوید مالیات بده، می گوید نده. می گوید پنج در صد بده یا ده در صد. اعلام جنگ می کند یا فرمان صلح می دهد. حتی مردمی که با آن قانون یا تصمیم مخالفند در اجرای آن بگو مگو ندارند.

روی دیگر سکه. در زندان های ممالک به اصطلاح راقیه زندانیان سختی می کشند، محبوس واقعی هستند شوخی هم ندارد، اما چون با آن ها سخن بگوئی، یا زمانی که خودشان دست به کار شده کتابی می نویسند در آن اظهار بی گناهی نیست. شرح حکایت است. جین پاتریک که هفت ماه پیش با آزمایش های جدید دی ان ا اثبات شد در مرگ همسرش دست نداشته و بعد از بیست و هشت سال زندان ولز به در آمد، در مصاحبه ای با یک روزنامه صبح لندن گفت مورد من یک مورد کاملا استثنائی است که شاید هر نیم قرن یک بار رخ دهد که هم قاضی و هم هیات منصفه با اتفاق آرا خطا کردند. اما من در تمام این 28 سال مطمئن بودم که روزی بی گناهیم به اثبات می رسد و از خجالت دخترم و خانواده همسرم به در می آیم.

عکسی که همراه این گزارش بود جین پاتریک را نشان می داد که دخترش دست در گردن او داشت. خواهران همسر متوفایش داشتند وی را می بوسیدند. یعنی یک قبول جمعی از تصمیم های حکومتی وجود دارد. ایستادگی نیست بلکه قبول است حتی وقتی خطائی به این بزرگی از سیستم قضائی سر زده باشد. اما هر کس به هر شکل گذارش به زندان های ایران افتاده می داند که هیچ کجای کشور به آن اندازه بی گناه دور هم نیستند. یکی از آنان نیست به گناه خود و رای دادگاه باور داشته باشد. حتی قاتلان و بدکاران.

برخی معتقدند این ها مردمان دیگری هستند و آن ها را از جنس دیگرند. بعضی می گویند این نظام آموزشی است که آدمیان غربی را چنین مطیع قانون و نظامشان بار می آورد. و هستند کسانی که اشاره می کنند به مشوق های جوامع مردم سالار برای قانونمداری، یا چماق هایشان که قوی و فرودآینده است در برابر قانون شکنان بی رحم. اما در عمل به نظر می رسد داستان به اعتمادی بر می گردد که بین مردم و حکومت [اعم از دولت و دستگاه قضائی و مجلس] وجود دارد. اعتمادی که اگر هم خدشه ببینند آزادی بیان به سرعت ترمیمش می کند.

گلایه از مردم

چنین است که حاکمان شرق مدام از مردم خود گلایه دارند و در نهان از آن ها طلبکارند که چرا اطاعت از قانون نمی دانند و نمی دانند که مقاومتشان در برابر قانون در نهایت به زیان خود آن هاست. این حاکمان در هر فرصت با نزدیکان می نالند که چقدر حکومت بهای این بی اعتمادی مردم را و دل می سوزانند که دود این در نهایت به چشم مردم می رود و این حاصل عقب ماندگی است.

طرفه آن که حاکم شرقی هرگز از خود نمی پرسد مگر من از قانون اطاعت دارم. و گاه که چنین سئوالی هم از جانب منقدی جان باخته و یا روزنامه نگاری فضول مطرح می شود جوابش آماده است: با این مردم که در مقابل قانون مقاومت دارند و منافع خود نمی دانند جز به زبان زور نمی توان سخن گفت.

از دیگر کشورهای شرقی می گذرم. در کشور ما از زمان مشروطیت جز در دوران احمدشاه که دوره دموکراسی [البته همراه با ناامنی و هرج و مرج] بود، همواره همین بوده است.
به این سئوال ساده آیا پاسخی ساده می توان داد یا چنان که استبداد طلبان می خواهند چنان پاسخ پیچیده شده است که دیگر امکان پاسخ گفتن بدان نیست. به باورم دشوار نیست.

راحت طلبی سنتی شرق نشینان در این جا خود را به خطرناک ترین وجهی نشان می دهد. اینان که در خود احساس قدرت می کنند به محض آن که نشانه ای از اطاعت در مردم می بینند آن را مجوزی برای استبداد تفسیر می کنند. در حقیقت یک اشتباه کوچک است اما مانند اشتباه محاسبه سفینه های فضاپیما حاصلش این می شود که سفینه صدها فرسنگ از هدف دور می شود. انقلابی مردمی تبدیل به حکومتی سرکوبگر می شود، و هر بدکاری که حکومت قبلی می کرد چند برابر می شود. حکومتگر مجذوب تبلیغات خود نمی بیند که خواست و اشتیاق مردم به نفرت بدل شده . در این موقعیت تنش ها زیاد می شود و کار اصلی حکومت می شود محافظت از جامعه در مقابل انفجار نفرت. چنین است که دور تسلسل استبدادی فرامی رسد.

نسل به نسل با همین نمونه ها دست و پنجه نرم می کنیم. چنین است که هر نسل استبداد نو را با استبداد پیشین مقایسه می کند. درست یا غلط نشانه هائی می یابد که مدلل می سازد استبداد قبلی حسن هائی داشت که این یکی ندارد.

نمایش یک ساعته دادگاهی به اسم دادگاه کیهان از شبکه چهار سیمای جمهوری اسلامی، باری بر بارهای موجود می افزاید. یک بار دیگر در دل ها می نشاند که به این عدالت چشم نباید داشت. نمایش هائی به اسم دادگاه پیشینه دارد، اگر نه در ایران در دوران استالین در همسایگی ایران و در بسیاری از کشورهای دیگر. شرحشان خوانده و نوشته شده است.

با کدام نیرو

دولتی که هیچ هنرمندی را با خود ندارد، هیچ شاعر نام آوری به همایشش نمی رود، هیچ وکیل معتبری را نرنجیده نگذاشته و هیچ استاد معتبری در دانشگاه هایش نمانده مدت هاست که احساس می شود طمع از طبقه متوسط شهری و نخبگان بریده و پذیرفته که در دل اینان راهی ندارد و همه نگاه خود را به فقیران معصومی سپرده که منتظر سفرهای استانی هستند که دنبال کجاوه رییس بدوند بلکه چند هزار یا یکی دو میلیونی برسد مسکن دردهای بی درمانشان. اما نیک نظر کنند خواهند دید که دیگر مردم چندانی نمی دوند، جمع نمی شوند، سئوالاتی می کنند که رییس را عصبانی می کند. و چنین است که می توان گفت متوسط جامعه هم به درک روشنی از علت عقب ماندگی خود رسیده، از همین رو روز به روز ناگزیر باید تبلیغات را خشن تر و ترساننده تر کرد و هیبت رعب را خوفناک تر.

اما جامعه جوان و متفکر ایران وقایع را کنار هم می نهد و از آن ها همان نتایج را می گیرد که تبلیغات دولتی قصد پوشاندنش را دارد. در روزی که ایران تقاضای عضویت در شورای حقوق بشر را پس گرفت و سخنگو بهانه ای مضحک آورد، همان روزی که رییس دولت برای نشان دادن آن که حکومت منزوی نیست دست پیش پیرمرد بدنام و ورشکسته ای به نام رابرت موگابه دراز کرد و در دست های کسی که اسکناس دویست میلیارد دلاری چاپ کرده و تورمش بی سابقه در دنیاست سویج تراکتور هدیه داد بلکه رای دولت زیمیابوه را در شورای امنیت بخرد، همان روزی که حکایت محاکمه کهریزکی ها به مضحکه ای بدل شد، همان روزی که معاون اول رییس دولت گفت خداوند نفت را کلید پیروزی مسلمانان قرار داد، اما وزیر نفت پذیرفت که خریداری برای گاز نیست به همین جهت پیشنهاد اوپک گازی را از یاد برد و گفت گازمان را به چاه های نفت تزریق می کنیم، همان روزی که آقای رحیمی که از جانب هواداران دولت متهم به فسادست به ریاست کمیته مبارزه با فساد گماشته شد، همان روزی که او نیز مدیرکل سابق پارلمان در نهاد ریاست جمهوری را که به نمایندگان باج داده و از نماینده همین مجلس سیلی خورده بود به عنوان رییس دفتر خود برگزید، همان روزی که آقای علی آبادی که درباره معاملات خودش و فرزندانش گفتگوهاست که به شیاع رسیده است، به معاونت آقای رحیمی گمارده شد، یعنی مبارزه با مفاسد اقتصادی که دولت می گفت و کیهان هم پامنبری اش را می کرد به سریال "اختاپوس" سپرده شده .

و این همان روزهاست که خودشان خبر داده اند که درصد بزرگی از دختران دانش آموز دچار ناهنجاری جسمی [گفته اند اسکلتی] شده اند چون که به آن ها اجازه ورزش و تحرک در مدرسه داده نمی شود، وزیر گفته منتطر دویست میلیاردند که مدارس دخترانه محرم سازی شود. البته که تا محرم سازی [کشیدن دیوارهای بلند به دور مدارس] نشده نمی شود به دخترکان اجازه ورزش داد در شهری که امام جمعه اش پیشنهاد ازدواج دختران دبیرستانی را می دهد. البته که این "دشمن" است که فتنه کرده و مردم را ناراضی کرده. البته که تنها چاره اش این است که همه کار را به دست نظامیان بسپاریم و آن ها را در وضعیتی قرار دهیم که احساس کنند از "مردم" باید بیمناک بود چرا که از آن ها خطر می زاید که از قضا برداشت غلطی هم نیست اما چاره چیست.

نه مساله پیچیده نیست، درکش و حلش هم برای جامعه ایرانی دشوار نیست. تنها تاسفی می ماند در دل همه کسانی که به اصلاحات آرام دل بسته بودند و هواخواه تغییراتی نرم بودند. شکال این است که آقایان چنان غره شده اند به تیترهای بزرگ نمائی شده خود از هیبت: موشک های بالستیک، تسخیر فضا و دلاوری سربازان امام زمان در دستگیری یک تروریست جوان تا رجزخوانی برای دفع فتنه ای که دست کم چهارده میلیون رای دارد، و چنان مغرور شده اند به جوانان بی کار مانده ای که پرسشنامه های تازه سردار نقدی را پر می کنند تا به هیات بسیج درآیند که دیگر هیچ شیپوری بیدارشان نمی کند و شمر جلودارشان نیست، فحاشی به خانم عبادی و هر کس خیرخواه جامعه است بخشی از خشمی است که ناکارآمدی به جانشان انداخته.

دهان کجی به جامعه عقوبت های خود را دارد. تاریخ نخوانده اند وگرنه می دانستند که متراکم شدن نفرت، در حالی که یکی مانند آقای شریعتمداری هم پنجه هایش را گشوده و بر بینی گذاشته و مردم به ویژه جوانان را به سخره گرفته خود کار میلیون ها دشمن می کند. آن ها که دوستانی چنین دارند هیچ نیازشان به دشمن نیست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At April 24, 2010 at 4:49 PM , Anonymous موبیتو said...

این نفرت سرخورده بنیانی برای این جامعه از هم پاشیده ما باقی نمی گذارد پس صد آه و افسوس بر آنچه بر ما خواهد رفت

 
At April 24, 2010 at 6:19 PM , Anonymous Anonymous said...

از ابتدا تا انتهای این مطلب احساس این را داشتم که در یک تاکسی در تهران نشسته ام و راننده تاکسی دارد برای من اظهارات سیاسی می کند
انصافاً سطح این مقاله در حد غرغرهای مطرح در تاکسی های تهرانه
انشاالله در مقاله بعدی جبران کنید

 
At April 24, 2010 at 8:48 PM , Anonymous Anonymous said...

این دباغان با گذر از بازار عطرفروشان از حال می روند و باید گه سگ زیر دماغشان گرفت تا حالشان به جا بیاید . اینان به بوی بد عادت دارند . از کسانی که اندیشه های ناخوش و تلقین های دروغین مغزشان را انباشته نمی توان انتظار داشت که تفکر عقلانی و استدلال در آنها تأثیر بگذارد . در این دوران سیاست زده گی بیشتر از گذشته چشمها را نزدیک بین کرده است . جهت گیریها در این عصر علم بیشتر از نفع شخصی پیروی می کند تا از پای بندی به حقیقت .

 
At April 24, 2010 at 11:10 PM , Blogger saeed said...

استاد عزیز بسیار جالب بود
با اجازتون این مقاله رو کردم برای دوستان email

 
At April 25, 2010 at 12:23 AM , Anonymous Anonymous said...

متاسفانه سرزمین مادری ما آبستن وقایع بزرگ و ویرانگری است از اعمال این حضرات. خدا به ملت ما رحم کند.

 
At April 25, 2010 at 12:50 AM , Anonymous محمود said...

بهنود جان

حرف دل را زدی! روزبه‌روز دارد وضعیت در ایران وخیم‌تر و غیرقابل تحمل می‌شود. امروز دیدم سایت بلاگر هم فیلتر شده به لطف آقایان. کم‌کم به سایت یاهو و گوگل هم خواهند رسید. فردا هم که "بوب کوئیک" است به لطف دخترخانم امریکایی "جن مک کریت" که آقای صدیقی ببینند تئوری‌شان اثبات خواهد شد یا خیر!! خلاصه این‌که روزگار غریبی‌ست نازنین

 
At April 25, 2010 at 1:09 AM , Anonymous Anonymous said...

استاد بهنود،
اشاره خوبی کردید، هنوز هم بعد از صد و بیست سال داستان به همان شکل ادامه دارد، یعنی جورج بوش به شکل مرموزی انتخاب میشود، ودر آخر همه میپذیرند. و یا در مورد حمله به عراق اکثریت قبل از شروع حمله مخالفند و پس از آن حمایت میکنند از دولتشان، و همیشه(بدون استثنا) در زمان جنگ رییس جمهور در دور دوم انتخابات را برنده میشود. غربیها در واقع رمز موفقیت را در شلوغش نکردن ها میدانند. برعکس ما شرقیها که بطورمتوسط هر سی سال یک نسخه جدید برایمان پیچیدهاند و ما هم مثل یک بیمار اهلی و سر به راه نوشدارو را تا ته سر کشیده ایم، و بعد دوباره مثل طفلی نوپا راه افتاده ایم و حرکت از نو.
و جامعه روشنفکرشرقی ما هم که طبیب دیگری جز این سراغ ندارند که بر سر بیمار بیاورند... و نتیجه همان پاسخ همیشگی که چاره ای نیست جز سرنگون کردن این حاکم تا باز که باشد آن که میاید.
برزو

 
At April 25, 2010 at 1:57 AM , Blogger greenart said...

عجب که از رژیم پهلوی گذشتید و دمی هم به این قوم تاتار و مغول پرداختید. انشاالله زمانی که حکومت ستمشان بر شانه مردم منتفی شد، شما آهسته آهسته نام های اینان را هم در متنتان می آورید؛ به همان رشادت و شجاعت که از ناصرالدین شاه و محمدرضا شاه کفن پوسانده سخن می گویید.
ما بندگان راضی خداییم. فعلا به همین اشارات و کنایات راضی ایم که توجه همه به یکسو جلب باشد تا هدف آزادی کشورمان به بهانه تاریخ سرایی از جنابت پیشگان دینی به مردگان 50 و یا 100 سال قبل منحرف نشود.

سپاس از نوشته شما

 
At April 25, 2010 at 3:14 AM , Anonymous ابراهيم آزاد said...

بهنود عزيز! رنجنامه ايست نوشته ات ! ديروز با يكي از هم نسلانم صحبت از ادامه راه بود. گفتم كه نسل ما عادت به رنج دارد و براي رهايي از اين مرحله احتياج به شتاب بيهوده اش نيست. راه را بايد رفت و درست هم بايد رفت.
بهنود عزيز تو از مشكل دولت مردان گفتي و به بيان رفتارشناسان مي توان گفت كه حاكمين ايران خود را والدين جامعه مي دانند و ظهور تفكر بالغ را بر نمي تابند. اما بگذار تا من نيز با رخصت از شما دو بعد ديگر اضافه كنم:

يك- مدرنيته داراي دو بخش است اولي فلسفه مدرنيته و دومي نتايج به كارگيري آن در ابعاد فكري و عملي! جامعه ما و روشنفكران ما مدرنيته را نه در قالب فلسفه آن كه در قالب نتايج استحصال شده در غرب فهميدند و همين باعث شده كه در تقابل يا پذيرش آن هر دو روي يك سكه باشند. در چنين جامعه اي معناي استبداد ثابت مانده اما در طول تاريخ قيافه اش و پزش فرق كرده است.

دو - ناداني مردمان يك واقعيت است. سوال من از همه اصلاح طلبان و مبارزان اين است: آيا حاضرند همانند مبلغين ديني كه در روستاهاي دور براي تبليغ و خوراندن نا آگاهي به مردم ميروند به نقاط دور بروند و براي آزادي و آگاه كردن مردم تلاش كنند؟ البته راه ساده تر و كوتاه تر مبارزه خشن است اما افزايش آگاهي جز با آموزش و استمرار آگاهي دادن ممكن نيست. براي همين اين مرز و بوم هميشه استبداد طلب است. در حقيقت بهترين آدمها را هم كه بر كار بگماري به ورطه استبداد كشانده ميشود چرا كه بود و نبود مردم رسم حكومت داري را تعيين ميكند. البته وظيفه حاكم توسعه انسانهاست اما كم پيدا ميشوند كه چون خاتمي و دولتش به دنبال توسعه فكري مردم باشند نه جيب هاي پر شده به واسطه نا آگاهي مردمان

 
At April 25, 2010 at 7:57 AM , Anonymous Anonymous said...

مسعود عزیز خوب نوشتید و من می خواهم چند جمله ای را بر آن بیافزایم.
در کشورهای اروپایی دادگاه ها تشکیل می شود و جمع می شود و به دلیل حاکمیت قانون مردم کاری به نتایج آن ندارند و چه بسا پیش از دادگاهی شدن متهم افکار عمومی رای خود را می دهد مقصر شناخته شدن پرنس چارلز در رابطه با خیانت به پرنسس دایانا و جان تری (بازو بند کاپیتانی ازش گرفته شد)ولی در کشورمان حتی دادگاه شروران و دزدان و بدکاران نیز با بدگمانی مردم روبروست چه رسد دادگاه خبرنگاران و سیاستمداران
در اوائل انقلاب عده ای از روستاییان مهریز فارس به دیدن آیت الله محمدی گیلانی رفته بودند. رییس این گروه از فعالیت ضد انقلاب و کمونیست ها شکایت کردو خواستار راه حلی برای مقابله با ضد انقلاب شد. آیت الله فرمودند "بکشید". یکی در این میان پرسید پس حکمی بدهید. آقا فرمود "همین حرفم حکم است"
دو سال پیش یکی از کارکنان با سابقه و آرام وزارت کشور در پی آن بود تا حکم بخشداری در یک شهر کوچک یکی از استانها بگیرد که با مخالفت استانداری روبرو شد ولی اخیرا دیدم که جانشین استانداری شده است. علت را پرسیدم گفتند بدنه دستگاه عموما مخالفن و دولت ناچار شده است که به افرادی پست دهد که مخالف نباشد.
ارادتمند
طهماسبی.

 
At April 25, 2010 at 8:18 AM , Anonymous هیوا said...

بسیار بهره بردم و گویی جمعی از ما یادشان رفته که خدا به ما رحم نمی کند مگر اینکه ما به خودمون رحم کنیم، تو را به همان خدا دیگر آنقدر نگوییم که خدا رحم کند که ما فلان نشویم، بهمان نشویم! درود بر شما

 
At April 25, 2010 at 9:11 AM , Anonymous احسان تاکسی سوار said...

کامنت گذ ار دوم ظاهرا تصور کرده که اگر دماغش را بالا بگیرد و به نوشته عنوان هائی مانند درددل راننده تاکسی بدهد ارزش خودش بالا می رود و نویسنده تنزل می گیرد.
عزیزم پشت پرده لاف زدن آسان است جناب بهنود چهل و اندی است که می نویسد و ما می خوانیم . البته که بسیاری از راننده تاکسی ها و یا مسافران تاکسی ها از من و تو بیشتر می فهمند
دست کم با ادب ترند

 
At April 25, 2010 at 9:44 AM , Anonymous Anonymous said...

امید به اصلاح این مملکت از بین رفته ما دگر چه کاری برای اصلاح این همه بدی باید بکنبم در انتخابات شرکت کردیم این شد در تظاهرات آرام شرکت کردیم به حبس و اعدام و زندان محکوم شدیم.

 
At April 25, 2010 at 11:50 AM , Anonymous marjan said...

ممنون استاد. من واقعا لذت بردم. من همیشه مقاله هاتون رو میخونم و خیلی دلم میخواد کامنت بذارم و تشکر کنم ولی کیبورد فارسی ندارم و دوست هم ندارم فینگلیش بنویسم . نوشته هاتون همیشه بهترین بوده. ممنون بابت همه زحمتی که می کشید

 
At April 25, 2010 at 1:57 PM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزيز عالي بود و بنظر من از مقالات بياد ماندني و جاويدان تو خواهد بود( رتبه اول مربوط به حاج منصور ...است) اگر چه طبق عادت مالوف به كنايه سخن ميگويي ولي جوانان سبز مشتاق پيش بيني وقايع اتي محتوم از جانب شما هستند! تبريز دكتر ع ر ن

 
At April 25, 2010 at 4:06 PM , Anonymous علی said...

به نظرم این مقاله هم مانند ماجرای رافائل به هدف زده است . آن جا دیدید که سلطنت طلبان شاه الهی در کامنت ها چه کردند و از نجابت آقای بهنود حداکثر استفاده را بردند بعد هم حزب الهی ساکن لوس آنجلس هم به صدا در آمد از جهت مقابل. چه دلیل واضح تر بر حقانیت کاری که بهنود می کند؟ من یکی که چنین بی غرضی ندیدم

 
At April 25, 2010 at 9:11 PM , Anonymous علی - شهروند said...

خیلی جالبه با دوستام روز قبل از اینکه این مقاله را بنویسید بحث داشتیم در مورد همین موضوع و بجائی نرسیدیم ولی با خواندن مطلب شما جوابمان را هم گرفتیم واقعا که عالی بود

 
At April 26, 2010 at 1:38 AM , Anonymous Anonymous said...

بهنود عزیز نمونه دیگر از مکاری دولت سپاه پاسداران پرداخت یارانه های دروغین است.
جدال این دولت با مجلس فرمایشی در سال گذشته بر سر آغاز حذف سوبسید انرژی بود. دولت اصرار داشت که سال آغاز آن 88است ولی مجلس اصرار داشت که ابتدای 89 آغاز هدفمند کردن یارانه ها است. ولی با آغاز سال 89و زمزمه های سالگرد 22خرداد دولت مکار دبه درآورد و تیرماه را آغاز اجرای سیاست های حذف سوبسید اعلام کرد و پس از یک سری رفت و آمدها و حکم حکومتی، دولت نظامی موفق شد که آن طور که خود می خواهد عمل کند.
عقب انداختن این پروژه کذب خود حیله دیگری است.
دولت در آینده نزدیک اعلام خواهد کرد به کسانی که در آشوبهای سال گذشته شرکت کرده بودند یارانه پرداخت نخواهد شد و عکس و نام این افراد در لیست سیاه باقی خواهد ماند. دولت به خیال اینکه بخشی از مردم این تهدید را جدی خواهند گرفت وارد تظاهرات 22خرداد نخواهند شد.
این تهدید سنگی در تاریکی است و دو حالت دارد یا مردم گوش می دهند و یا گوش نمی دهند.
در هر صورت پس از عبور از 22خرداد دوم، دولت نظامی با تمام توان و بدون در نظر گرفتن پیامدهای آن حذف یارانه ها را کاملا و بدون ترس اجرا خواهد کرد.
نمونه دیگر از حاکمیت استبدادی و حکومت نظامی ضد مردمی تصویب طرح کاهش تحرفه بازرگانی واردات خودرو از 90به 70درصد از سوی مجلس در پایان سال 88 بود. ولی هنوز جوهر این قانون خشک نشده بود که آقای خامنه ای با حضور در ایران خودرو، این کاهش را به زیان خودرو سازان داخلی خواند و سپس مجلس بدون اتلاف وقت مصوبه یادشده را لغو کرد.
نمونه دیگر واگذار کردن تمامی پروژه های دولتی به سپاه و بدون مناقصه است. آنگاه سپاه با گرفتن 20درصد این پروژه را به غیر واگذار می کند.
داستان این حکومت مثل داستان جدال میان پسر پاسبان و پسر یک حقوق دان می ماند که دومی قانون وضع می کرد و دومی با کارهایش به زوباله دان می انداخت.
آیا با این اوصافی که گفته شد اعتمادی میان مردم و حکومت برقرار می شود؟
افلاطون می فرماید" حکومت را نباید به دست طبقه فقیر داد"
نتیجه چنین کاری را ما به عینه در حال حاضر می بینیم.
ارادتمند
طهماسبی

 
At April 26, 2010 at 2:41 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود ٬ نمیخواهم مثل حسین شریعتمداری بغرب گرایی شما خرده بگیرم اما شما
محسور صنعت غرب شده اید و لاجرم تمام بدیهای موحش انرا هم نادیده میکیرید اگر
چند مثال خواسته باشید عرض میکنم

اول اینکه در جنگ جهانی دوم این آمریکا که قبله گاه شما غربگرایان شده با چه رویی خودش را
راس هرم دمکراسی میخواند در حالیکه سیاهپوستانش در لشگر و هنگ و گردان های جدا از سفیدان
باید میجنگید و آپارتاید کامل و بینظیر حکمفرما بود ؟؟؟

همین آمریکا در حالیکه برده داری در سرتاسر خاکش حاکم بود و زنها هنوز حق رای نداشتند
بعنوان کشوری ازاد و دمکرات رقم میخورد !؟؟

این همه فریفته غرب شده اید که فکر میکنید ناصرالدین شاه وقتی بفرانسه و اطریش
سفر کرده بود انهم در ۱۲۰ سال پیش انگاری لندن و پاریس و وین غرق نور و نئون های رنگارنگ
و زنها همه مینی ژوپ و ....نه عزیز من ۱۲۰ سال پیش هنوز ادیسون و گراهام بل و ...اختراعاتی
نکرده بودند و ماشین هایشان مثل درشگه ها با لاستیک دوچرخه تازه داشتند اسبها را کنار
میگذاشتند فقط اب و هوای مستعد و کشاورزی در حال پیشرفتشان و ...بخصوص تدریس و محیط
زیست تمیزشان کمی از رشت و انزلی و بابلسر پیشرفته تر بود البته شما در بافق و یزد و زاهدان و ....مقایسه میکنید
که این دیگر طبیعت خشن مملکت ماست چه کنیم

 
At April 26, 2010 at 4:36 AM , Blogger رهام said...

کسی‌ بت من نیست و کسی‌ را بت نمیکنم بهنود را ولی‌ دوست دارم

در جواب آن دوستی‌ که گفت سطح این مقاله همچون مباحث مطرح در تاکسی هست باید بگویم جان کلام این مقاله آن است که زین پس برای دریافتن فساد مغزی این دولت نیازی به تحلیلگر اجتماعی و یا سیاسی نیست، کارگر ، راننده تاکسی، کشاورز و همه و همه دیگر آنچه می‌گذرد را به همان وضوح میبینند. شاید آنچه همیشه در تاکسی به عنوانه بحث سیاسی به گوش ما میخورد صورتی‌ مبالغه آمیز از واقعیت موجود بود متأسفانه باید بپذیریم که آنچه واقعیت امروز ما را تشکیل میدهد کاریکاتوری از بحث‌های سیاسی در تاکسی هست. لزوم درک این واقعیت این مقاله را برای من ارزشمند می‌کند.

 
At April 26, 2010 at 7:12 AM , Anonymous Anonymous said...

کامنت گذاران دقت بفرمایند اکثر رانندگان تاکسی از روی ناچاری و سیر کردن شکم زن و بچه شان این شغل را انتخاب کرده اند.
کشوری که تولید شغل باید خودجوش باشد و دولت هیچ مسئولیتی در قبال تحصیل کرده و بیسواد ندارد چه بسا رانندگان تاکسی ما از افراد تحصیلکرده باشند.
ثانیا یک راننده تاکسی در روز با افراد مختلفی روبروست و هر یک تحلیلی از اوضاع دارند. وقتی که این راننده اکثر تحلیل ها از اوضاع داخلی را شبیه هم می بیند و آن افزایش بی اعتمادی بین مردم و دولت آیا حق ندارد مانند ما نویسندگان و یا دانشگاهیان سخن براند؟
باور کنید اکثر رانندگان تاکسی پیش از انتخابات 22خرداد تاکید داشتند که سپاه اجازه نمی دهد بجز احمدی نژاد کسی از درون صندوقهای رای بیروان آید.یک پرسش از تمامی نویسندگان و حتی خود استاد بهنود می پرسم چه درصدی از نویسندگان و سیاستمداران تحصیلکرده از جمله بازرگان و قطب زاده و بنی صدر فکر می کردند که که سقوط شاه و حاکمیت مذهب چه بلایی بر سر مردم خواهد آورد؟
قطعا تحصیلکرده های کمی بودند که درک درستی از حاکمیت مذهب داشتند که در این میان شادروان بختیار یکی از آنها بود.
در همان هنگام من رانندگان تاکسی و پیران دانشگاه ندیده فراوانی را می دیدم که آینده دهشتناک حاکمیت مذهب را پیش بینی می کردند.
بیاییم تعصب را کنار زده و به شعور مردم توهین نکنیم و بپذیریم اکثر مردم معنی بی اعتمادی میان مردم و دولت را درک می کنند همانطوریکه داستان اختلاس رفیق دوست ، شهرام جزایری، رحیمی و تقدیم پروژه های دولتی به سپاه را درک می کنند
ارادتمند
طهماسبی

 
At April 26, 2010 at 11:41 PM , Anonymous Anonymous said...

تنها تاسفی می ماند در دل همه کسانی که به اصلاحات آرام دل بسته بودند و هواخواه تغییراتی نرم بودند.

Mehrnoush

 
At April 27, 2010 at 1:42 AM , Anonymous Sh said...

نوشته بسيار هوشمندانه ايست و آقاي بهنود با قلم توانا و ذهن بي نظيرش در قالب رواياتي كه جلوي چشم همه ما هست دارد مي گويد به كما نرويم كه اينها خودشان دشمن خودشانند و همديگر را پاره مي كنند. اما ما هم لايق اين وضع هستيم لابد، وقتي يكي مي خواهد به بهنود فحش بدهد به راننده تاكسي توهين مي كند. ظاهرا" ما هم دشمن خودمانيم و داريم همديگر را پاره مي كنيم. همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.

 
At April 27, 2010 at 2:48 AM , Anonymous تیتیل said...

دو نکته دارم که بگم .
یکم اینکه در ایران دیگه راننده تاکسی ها جرات بحث سیاسی ندارند و اون مربوط به چند سال پیش بود چون اون موقع بحث سهمیه بنزین مطرح نبود.
دوم در رابطه با گفته های آقای بهنود هست . من با این گفته ها نتیجه گرفتم که ما توی یه دور افتادیم . وقتی اطاعت می کنیم حکومت خودسر می شود و بعد ما نافرمان می شویم و اون موقع انقلاب می کنیم و دوباره فرمانبردار می شویم و چون حکومتمداران جدید شرقی هستند باز ظلم می کنند و این چرخه ادامه پیدا می کند

 
At April 27, 2010 at 6:42 AM , Anonymous Anonymous said...

با سلام من برای اولین بارست که پشام میگذارم. از قدیم گفتن که خلایق هر چه لایق. وقتی که در مسجد جناب آخوند می گوید که کسانی که در راهپیمایی روز عاشورا بودند حرام لقمه و حرامزاده هستند و کسی چیزی نمی گوید وقتی که دعا میکنند که خدایا سران فتنه!! را به هلاکت برسان و آمین می گویند و مخالفان هم حرفی نمیزنند چه انتظاری می توان داشت .این شرایط مساوی لیاقت ماست وقتی احمدی نژاد را بر خاتمی ترجیح می دهند وقتی صحبتهای او را وحی منزل می دانند و ... و الن که وضع معیشتی مردم بیداد می کند و با این شرایط بدتر هم خواهد شد این هم بیش از لیاقت ما نیست و در این شرایط امیدی به بهبود اوضاع نیست.متشکرم

 
At April 27, 2010 at 9:02 PM , Anonymous saghi said...

واقعا که قلم جادویی داری بهنود.
نمیدانم چرا چپ ها این قدر با تو سر شاخ هستند ؟ البته چپ روسی . شاید همین ایستادگی تو روی قانون و قانون گرایی باشد و اینکه بیخود بیجهت همه مشکلات ما را به امپریالیسم و سرمایه داری و موجودات افسانه ای دیگر که در همه جا هستند ولی فقط آزارشان به ما میرسد مربوط نمیکنی .
از ماست که بر ماست . مسولیت پذیری و قبول اشتباه در گروه خونمان نیست . همانطوری که در لندن گفتی صد در صدی هستیم . مو لای درزش نمیره .

 
At April 27, 2010 at 11:28 PM , Anonymous Anonymous said...

بعضی حرفاتون صحیح است
ولی اون موردی که در مورد ورزش
دختران نوشتی کذب محض است
الان تو حمین شهرستان ما چندین باشگاه ورزش مخصوص خانمها وجود
دارد داخل مدرسه
هاهم به راحتی دختران امکان ورزش دارند لطفا اسم آن مدارس که به آنها استناد کردید در مقاله تان
بیاورید حتی تو پارکها راحت ورزش می کنند

 
At April 28, 2010 at 1:39 AM , Anonymous Anonymous said...

این کامنت گزار آخرین با اینکه دلش در گرو اصلاح طلبان است اما حواسش بدمکراسی و
ارای مردم نیست ٬ فکر میکند چون خاتمی تیپ و قیافه بهتری از احمدی نژاد دارد پس رای
مردم ارزشی ندارد ... عزیز هموطن در کلمات و گفتار باید دمکرات بود ده نه !!‌ اینجوری
که نمیشه هی فقط بخودت و گروهت فکر کنی بابا پس بقیه چی ؟؟؟ اقلا مثل جرج بوش یا
کلینتون و ...بگو چهارسال اول که گذشت برای چهار سال دووم و آخرین زور میزنم اگر مورد
قبول مردم قرار گرفتم مثل چهل رییس جمهور سابق بعد از هشت سال خدا حافظ ...اما مردم
ایران اینقدر بقهرمانها وابسته اند که خاتمی بیچاره که گفته بود هشت سال من تمام شد و دیگر
بهتر است جوانترها بیایند را دوباره برای بیرون کردن احمدی نژاد روانه میدان کردند و رفسنجانی
هم که اصلا حاظر بترک صحنه سیاست نیست با پا در میانی !! خاتمی را با موسوی بازنشسته !! عوض
کرد و ......نه عزیز من مثل اینکه شاه را بیخودی از اریکه بزیر کشیدیم ٬ از کوزه همان برون
تراود که دروست

 
At April 30, 2010 at 2:23 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود آخر هفته خوبی داشته باشید ٬ انتخابات انگلیس را هم خواهید داشت
اهل نظر دادن نیستید !!! اما بنده بدون ترس از مقام شامخم ؟ بعنوان یک کامنت گزار
شش ساله شما حدس میزنم محافظه کاران انگلیس برنده شوند البته نه اکثریت لازم
برای حکومت کردن درست مثل کانادا که محافظه کارانش دو بار در انتخابات پیروز
شدند اما زیر ۵۰ در صد ....این خاصیت مردم انگلیس و امریکاست نه حزب نه شخصیت
راس کار بیشتر از هشت سال دوام نمیاورد که بقول معروف هر چیزی چند صباحی
قابل قبول عامه است و زود بوی فساد !!!؟؟؟ ش بلند میشود

خب مرام مردم غرب اینجوریه اما ایران مصر ترکیه عربستان روسیه چین و ...یکجور
دیگه فکر میکنند

 
At May 4, 2010 at 11:28 AM , Blogger bagher said...

Aghaaye Behnoud aziz:avalan donbaal adresi migardam ke harfhaayam ra(tayp shodeh be farsi)baraayetan beferestam.
do digar inke eshkaali dar hamin maghaaleh shoma mibinam ka abadan kuchak nist va anham faraamushkaari taarikhi ast.eslaahtalabaan mazhabi ke emruz be fekr-e eslaahaat-e araam oftaadeh and,hamaan hokkam diruzi hastand ke tahamol-e hich nasihati ra nashtand.Ahmadi nezhad farzand halaal zadeh-e hamin nezaam ast.baavar konid dust hastam.
Afshin

 
At May 7, 2010 at 6:18 AM , Anonymous Anonymous said...

جناب بهنود عزیز سلام
مدتها منتظر ماندم تا بلکه در حلقه دوستان فیس بوکی شما پذیرفته شده و پرسش در خفا طرح کنم که به آن خلوتگه انس ره نیافتم. بهر تقدیر ناچارم پرسش در عیان طرح کنم به این امید که آنرا ببینید پیش از انتشار یا آنکه به نیابت از شما این پیامها را قبل از نشر کنترل می کند (نمی گویم خدای ناکرده سانسور) این پیام به نظرتان برساند.
دیرگاهی است که قلم توانای شما کاستیهای دیر و دور این مردم را به شیوایی شکافته و تحلیل نموده اما من هنوز جوانم و به خاطر دارم نوجوان که بودم ؛ تلوزیون ایران فیلمی از شما به نمایش گذارد به نام " خانه عنکبوت" که دران به بیرحمانه ترین وجه به جریان روشنفکری در ایران تاخته شده بود و در پایان خواستار رجعت به سنن گردیدید. پرسش اینجاست:
آیا براستی آن فیلم تولید فکری مسعود بهنود است؟ اگر پاسخ مثبت است آیا هنوز بر همان نقطه نظرید؟ اگر پاسخ منفی است چه چیزی شما را هماوا و هم صدا با کیهان نمود که بیرحمانه بر بزرگانی چون میرزا ملکم خان بتازید؟
پاسخ به این پرسش مزید امتنان و موجب شناخت بهتر جنبش روشنگری ایرانیان است.

 
At May 22, 2010 at 6:10 PM , Anonymous Anonymous said...

سلام آقای بهنود،
مثل همیشه مقاله خوبی بود فقط یاداوریس کنم که زیمباوه عضو شورای امنیت نیست و کنیا یکی از اعضای فعلی آن است. بنابراین دست و دلبازی برای موگابه تنها دستاوردش همان بود که از چنکرای گرفتند. پشه ای که برای درمان مالاریا دعوت شده است.

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home