Sunday, April 11, 2010

آرزوئی به دور دستانت


آن که گلرخ نامش دادم که پنهانش کرده باشم، بهار شد و پیدایش شد. یادتان هست روزهای شور و سبز را با نوشته هایش شناختیم. حالا می پرسم کجائی گلرخ در روزهای بهاری سبز. بخوانید نوشته اش را و ببنید نقاشی اش را.

دور دستت بسته ای که فراموش نکنی ؟

از من می پرسد پیرزن فروشنده.."خط سبز گره زده شده" را که می بیند دور دستم:
- بله..فراموش نمی کنم
می گویم و می گردم دنبال کلمه ها.. تا خلاصه ای چند جمله ای بگویم.. که فقط فراموش نکردن نیست.. خط ربطمان هم هست..
چه توضیح سخت و عجیبی دارد.. انگار که بخواهی نه ماه از زندگیت را فشار بدهی توی چند جمله، آنهم چه نه ماهی..
آنهم برای این پیرزن مهربان که فرقی هم نمی کرد اگر برای گل های روی دامنت جمله ای گفته باشد یا این دستبند گره خورده دور دستت..
بی خیال انتقال کامل داستان می شوم..

بی خیال عظمت بیست و پنج خرداد که پیچیده درذهنم و با زمان پیش می آید..و رشد می کند
به تو فکر می کنم .. که با چه سرعتی از رنگ مشترک، ذهن و احساس مشترک را هم کشف کردیم..
به خودم و پیرزن.. که هر دو در زبان دوم دنبال ساده ترین کلمه ها هستیم
بی خیال بزرگی داستان می شوم.. می روم در ذهنم سراغ قصه خودم و تو ..
که سبز خط ربط ماست.. ودقیقا در همین لحظه پوست دست تو را ..ومن را همزمان لمس می کند..
ذوق می کنم از اتصال این فضای آرمانی به واقعیت..
انگار آرزویی را بسته ای به دستت.. با تو صبح ها از خواب بیدار می شود.. با تو به حمام می رود.. با تو زیر باران منتظر اتوبوس می شود..
با تو سوار تاکسی ها می شود.. زیر آستین مانتوی تو در تهران گاهی پنهان می شود..
و در روزهاو شب های تصادفی تهران.. احساس همزمان امنیت و ترس را .. و احساس همزمان بودن و..به "آنی" دیگر نبودن را میسازد
زیر سقف آسمان.. جایی دورتر ..که مردم شهرش خط سبز را به راحتی نمی شناسند قسمتی از زیبایی روزمره تو می شود..
حتی تمام دقایقی که به کسالت روزمره می گذرد.. و نه فکری برای فردا هست و نه ذوقی از دیروز.. بی درد و رنج و شکوهی حتی..
دست بند سبزت -آرزویی که دورِ دستت گره خورده- با تو هست..
به پیرزن می گویم.. مرا به یاد تو می اندازد..
به یاد آوردن اما .. فعلِ مناسب نیست.. فراموش نکردن هم.. صحبت از واقعه ای در گذشته نیست..
صحبت از امروز و الان من است ..که بی یاد آوری.. با تو جایی در آرزوهایم زندگی می کنم .. و از اتصال این آرزو به واقعیتِ این لحظه با این گره ساده، ذوق می کنم..
حرفم را تصحیح می کنم برای پیرزن..
می گویم "خط ربط ماست".. این ساده ترین تعریف، سخت ترین می شود...در نگاه متعجب پیرزن
می گویم صحبت از همزمانیست ..نه یاد آوری و مرور.. ما به هم مربوطیم.. و به آرزویی مشترک.
آرزوی مشترک با ما زندگی می کند..صبح ها زود تر از ما از خواب بیدار می شود..شبها دیرتر از ما به خواب می رود.. در قصه ها و شعر ها و تصویر ها می چرخد ..و ما واقعیت را با این خیال خوش گره می زنیم دور دستانمان.. در تنوع دستهای ما.. آرزو تکثیر می شود..شبیه تک تک ما می شود..و شبیه همه ما
دور مچ بعضی ها شبیه رقصیدن بی حد در خیابانی از خیابانهای تهران می شود.. دور دست بعضی ها شبیه نماز جماعت پشت سر روحانی محبوبشان. دیده ام پسری را که دور مچ های باریکش آروزی درس خواندن در همان دانشگاهیست که همکلاسی هایش سلول ها را پر کرده اند نه کلاسها را..و دیده ام دخترک بیست ساله ای که آرزوی وزیدن باد لابه لای موهایش را گره زده بود دور مچ های دستش.
ادامه می دهم جمله ام را برای پیرزن..
این خطِ ربط..آرزوهای من است که در تماس با واقعیت ملموس و زمینی می شوند.. و زمین زندگیمان را آنجا که اسمش وطن است آباد می کند.
می گذریم با هم از بحث دستبند به موضوع تکراری هوا و بهار و ما بقی روزمره های ساده تر ..
میان ما اما
آرزوهای من گره خورده دوره دستانم
و اتصالش با تو... شدنی بودنش را مسلم می کند
جایی میان آرمان های خیالی من .. وواقعیتِ بودنِ تو..در همین لحظه.. زندگی از نو و زیباتر
از همیشه اش آفریده می شود

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin share on facebook

نظرات

At April 11, 2010 at 6:16 AM , Anonymous هیوا said...

خط ربط بسیاری از ماست بی آنکه خود بدانیم. ولی چه می شود کرد باز هم به این خط ربط امیدواریم.

 
At April 11, 2010 at 6:31 AM , Blogger kaveh said...

به جا آوردن کسی که در «آدینه» و «عصر آزادگان» می نوشت ، در «مجموعه مقالات» اخیرش اگر نه غیر ممکن دست کم سخت دشوار شده . آن روزها شاید چون چراغش در خانه می سوخت ، قلمش لطفی دیگر داشت و کلامش سوزی دیگر . نثرش بی پیرایه بود وقتی از وسوسه کاغذ سفید می گفت و راوی اولین سینما رفتنش می شد . از عباس آژانس شیشه ای گفتنش بیشتر از حاتمی کیا آتش به جان می زد و درس محبت می داد . خاطرات زندانش _که این روزها ورد زبانش شده_ را هم به رغم تمام ناگفته ها و دری وری هایش هایش زیبا نوشته بود . حین خواندن نوشته های اخیرش مدام دلم هوای قلم قدیمش را می کند که چه دلکش بود و رشک آور . کاش باز هم دلش هوای گذشته ها را کند . حضورش البته در این روزها دلگرم کننده است حتی اگر مثل قدیم ها ننویسد . نامش ماندنی است

 
At April 11, 2010 at 8:44 AM , Anonymous Anonymous said...

به نظرم کاوه عزیز متوجه نشدند که این نوشته گلرخ است نه آقای بهنود.
به نظر می رسد ایشان از کاربران ثابت این وبلاگ نیستند و نمی دانند که گلرخ و دیگر بچه ها چندبار نوشته شان این جا منعکس شده است.
به هر حال امیدوارم متوجه شده باشند

 
At April 11, 2010 at 9:11 AM , Anonymous سعید از رم said...

عجب است دیروز داشتم به همسرم می گفت گلرخ الان کجاست و چه فکر می کند. الان دیدم عین وضع ماست. آقای بهنود شما از همه شاگردانتان امیدوارتر و محکم تر هستید ترا به خدا به ما هم یاد بدهید که چطور می توان نومید نشد. کدام نیرو می تواند آدمی را نگاه دارد

 
At April 11, 2010 at 12:06 PM , Blogger kaveh said...

تشخیص مطالب نویسنده این وبلاگ از مهمانانش کار سختی نیست . تشخیصش البته ربطی ندارد به این که کاربر ثابت باشی یا کاربر متغیر

 
At April 11, 2010 at 4:23 PM , Anonymous اشکان said...

‫والّا جناب ناشناس خود من چند سالی است خواننده‌ی ثابت نوشته‌های آقای بهنود و این وبلاگ هستم؛ به طوری که گاهی روزی دو بار به این جا سر میزنم؛ تا از به‌روز شدنش آگاه شوم و یه جورهایی معتاد آن شده‌ام. من هم فکر میکردم و هنوز هم میکنم، که سلسله نوشته‌های «گلرخ» به قلم خود آقای بهنود است؛ آخه کمتر کسی به زیبایی ایشون میتوانند بنویسند: یادمه از خواندن نوشته‌های اولیه گلرخ، اشک در چشمهایم جمع میشد.

 
At April 11, 2010 at 9:29 PM , Anonymous Anonymous said...

Tamame modat khat sabz dast man ast va omidvar va chghadr ghashang gofti ke khate rabte ma ba ham ast,delam baz shod va omidvartar.Neveshtehayat ra doost daram Golrokh aziz az behnoud aziz ham mamnoon.Ba omide IRAN SABZ

 
At April 11, 2010 at 9:55 PM , Anonymous laleh said...

سایت پیکنت که شهرت جهانی در سر هم کردن دروغ های سیاسی ضد امریکا و به نفع روسیه دارد حالا که مطلب سیاسی دروغ برای جلب توجه مشتری کم دارد یک داستان الفرد هیچکاکی نقل کرده از یک مسافر به فرودگاه آنهم با تاکسی رسمی فرودگاه و بعد که خوب پیچش داده متوجه شده کسی آنرا باور نخواهد کرد چون راننده و تاکسی فرودگاه کاملا قابل شناسایی هستند . بعد خودش سر و ته داستان را مثل فیلمهای هندی به خوشی جمع کرده . چون فامیل های یارو هی به سل فون راننده زنگ میزده اند !!! و این مسافرها هم نمی شنیده اند چون یارو پشت دیوار گلی قائم بوده !!!
شما همان از موسوی و نبوی دفاع کنید و از توپولوف ۱۵۴ بقیه اش را بگذارد به عهده مردم .

 
At April 11, 2010 at 11:55 PM , Anonymous ابراهيم آزاد said...

به بهنود عزيز و آنكس كه گلرخ نام نهادتش:

پيروزي نسل ما عينيت بخشيدن به مفهوم است ... ميان حرفهاي گلرخ حادثه رنگ مي بازد و مفاهيم جاي خود را در قصه ها مي يابند... نسل ما از عينيت تجربه به ذهنيت مفهوم و سپس به عينيت آن دست يافته است ... نسل ما سبزينه آن گياه عجيب را كه سهراب ميشنود از انتهاي صميميت حزن بر دستهايش گره ميزند و با آن زندگي ميكند. زندگي كردن باورهايمان ويژگي منحصر به فرد يست كه در موتاسيوني ناگهاني در نسل ما رشد كرد.

اين قاعده سبزهاست كه باورهايشان را زندگي ميكنند و آن را در ذهن و روحشان - در نگاهشان و در كلامشان تكرار مي كنند. خط ربط ما روييدن است گلرخ! رويشي كه از كلام تو آغاز ميشود و انديشه هايمان را به هم متصل ميكند. احساسي كه واژه هايت را آبستن مفاهيمي ميكند كه در ذهن و روح ما بار ديگر و باز و باز و باز ميرويند... گلرخ جان باز هم جان بده به اين واژه ها

 
At April 12, 2010 at 10:15 PM , Anonymous firouzeh said...

firouzeh
rasti chera golrokh namash nahash nahadi?

 
At April 13, 2010 at 1:13 PM , Blogger sahel said...

ممنون آقای بهنود خیلی زیبا بود

 
At April 13, 2010 at 5:02 PM , Anonymous Anonymous said...

چه حال خوشی به من داد این نوشته و آنهم در این وقت شب! مرسی

Mon

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home